وحی
معنای لغوی
در لغت هر نوع القای کلام و علم، به طور سرّی و پنهانی را «وحی» میگویند.1
راغب میگوید: «وحی اشارهای سریع است و به دلیل سرعتی که در مفهوم این واژه نهفته است، گاهی به مطالب رمزی و تعریضگونه، وحی میگویند».2
ابن منظور میگوید: «وحی اشاره، نوشتن، سخن پنهانی و آن چیزی است که به دیگری القا میشود. در معنای واژۀ وحی دو عنصر سرعت و خفا نهفته است».3
استعمال در قرآن
قرآن وحی را منحصر به انسان نمیداند بلکه آن را در همۀ اشیاء و یا لااقل در موجودات زنده ساری و جاری میداند. موارد استعمال وحی در قرآن به شرح زیر است:
1. آشنا ساختن موجودات به وظایف خود به طوری که هر موجودی به وظیفۀ تکوینی خود عمل نماید. (هدایت تکوینی): «فَقَضَاهُنَّ سَبْعَ سَمَاوَاتٍ فِی یَوْمَیْنِ وَ أَوْحَی فِی کُلِّ سَماَءٍ أَمْرَهَا»4 «خداوند طی دو روز هفت آسمان را سامان داد و امر (وظیفۀ تکوینی) هر آسمانی را به او وحی کرد».
2. درک غریزی:
«وَ أَوْحَی رَبُّکَ إِلَی النَّحْلِ أُنِ اتَّخِذِی مِنْ الْجِبَالِ بُیُوتاً»5 «و پروردگارت به زنبور عسل وحی کرد که پارهای از کوهها را خانه کن».
این وحی تکوینی است که خداوند در موجودات قرار داده و به آنها از طریق غریزه، وظایف و راه زندگی را نشان داده است.
3. الهام قلبی:
«وَ أَوْحَیْنَا إِلَی أُمِّ مُوسَی أَنْ أَرْضِعِیهِ...»6 «به مادر موسی وحی (الهام) کردیم که او را شیر ده...».
4. وسوسههای شیطانی:
«إِنَّ الشَّیَاطِینَ لَیُوحُونَ إِلَی أَوْلِیَائِهِمْ»7 «همانا شیطانها به دوستان خود وسوسه میکنند».
5. القای سریع مطلب با اشارۀ دست و چشم:
«فَخَرَجَ عَلَی قَوْمِهِ مِنَ الْمِحْرَابِ فَأَوْحَی إِلَیْهِمْ أَنْ سَبِّحُوا بُکْرَةً وَ عَشِیّاً»8 «پس از محراب بر قوم خویش درآمد و به اشاره ایشان را آگاه گردانید که روز و شب به نیایش بپردازید».
6. القای مطلب به ملائکه:
«یُوحِی رَبُّکَ إِلَی الْمَلائِکَةِ أَنِّی مَعَکُمْ»9 «پروردگارت به فرشتگان وحی میکرد که من با شما هستم».
7. ارتباط خاص خدا با پیامبران که طی این ارتباط خاص، حقایق، اخبار غیبی و تکالیف و دستوراتی از مبدأ جهان به آنان القا میشود تا به انسانها برسانند. در این معنا پیامبر واسطه و سفیر خدا به سوی خلق است:
«نُوحِی إِلَیْهِ أَنَّهُ لَا إِلَهَ إِلَّا أَنَا فَاعْبُدوُنِ»10 «به او وحی میکنیم که جز من خدایی نیست پس مرا عبادت کنید».
وحی مفهومی، نه وحی متجسّد
مطابق معنای هفتم که مورد نظر ما هست، وحی، حقایق، اخبار، احکام و دستوراتی است که در یک ارتباط متعالی بین خدا و رسول، بر قلب رسول القا میشود و رسول موظف به ابلاغ آنها به مردم و دعوت مردم به پذیرفتن و عمل کردن به آنها میگردد. معنای اصطلاحی واژۀ وحی در نزد معتقدان به ادیان و غیر معتقدان، این است و اگر اثبات یا انکاری صورت گرفته، با توجه به این معنا بوده است. در بین علمای مسیحی این تعریف از وحی وجود داشته و دارد و عباراتی از انجیل نیز ناظر به همین تعریف از وحی است از جمله از زبان حضرت عیسی علیهالسلام نقل میکند: «من حقایقی را که از خدا شنیدهام، به شما میگویم؛ با این حال شما میخواهید مرا بکشید...».11
برخی تعاریف ذکر شده در دایرةالمعارفها نیز بر این معنا از واژۀ وحی صراحت دارد مثلاً در دایرةالمعارف کاتولیکها، آمریکانا و قاموس کتاب مقدس آمده است: «وحی انتقال برخی حقایق از جانب خداوند به موجودات عاقل از طریق وسایطی است که ورای جریان معمول طبیعت است».12
«وحی حقیقتی است که از ناحیۀ خداوند به مردم رسیده است، خاصه از طریق کتاب مقدس».13
در قبال این دیدگاه، دیدگاه دیگری در مسیحیت وجود دارد که به انکار وحی مفهومی پرداخته و به وحی متجسد و حضوری قائل شده است. بنابراین دیدگاه، وحی مجموعهای از دانشها و حقایق غیبی نیست که به پیامبر القا شده باشد بلکه حضور خداوند است که از طریق تأثیرگذاری در تاریخ، وارد قلمرو و تجربۀ بشر میگردد. وحی از مقولۀ فعل و حادثه است نه از مقولۀ سخن و گفتار.14 خداوند در هیأت بشری به عالم میآید تا انسان را به سوی خود بکشد.15
خداوند وحی فرستاده است ولی نه به املای یک کتاب معصوم بلکه با حضور خویش در حیات مسیح و سایر پیامبران بنیاسرائیل.16 کارل بارت از متکلمان پروتستان میگوید: «خداوند یک سلسله دانشهای غیبی مکشوب نمیسازد بلکه خویش را مکشوف میکند. وحی اصلی همانا شخص مسیح است، کلمةالله در هیأت انسانی».17
از نظر طرفداران این دیدگاه، کتاب مقدس مسیحیان، نوشتههایی است که نویسندگان آنها با حلول روحالقدس در جانشان و الهامگیری از او، دست به قلم بردهاند و به عبارت دیگر، آنها شهود خود از واقعۀ وحیانی (یعنی انکشاف الهی در وجود مسیح) را به الفاظ درآوردهاند.
خاستگاه این دیدگاه (وحی متجسد):
چون دانشمندان مسیحی مسألۀ غیر عقلانی الوهیت عیسی را پذیرفتهاند ولی توان اثبات عقلیاش را نداشته و ندارند، این مشکل برایشان پیش آمده که جمع میان پیامبر بودن عیسی علیهالسلام و دریافت وحی از یک سو و خدا بودن عیسی علیهالسلام از سوی دیگر چگونه حاصل میآید؟ از طرف دیگر وجود مطالب نامعقول و غیر قابل قبول در کتب مقدس به عنوان متون وحیانی و اختلاف شدید این کتب با هم، آنان را مجبور کرده برای حل این معضل به ارائۀ طرحی بپردازند؛ از این رو معتقد شدهاند که متون کتب مقدس وحی نیست و اصلاً در مورد حضرت عیسی علیهالسلام وحی لفظی و مفهومی نداریم بلکه خودش عین وحی است و وحی و کلمةالله خود عیسی علیهالسلام بود که به هیأت انسانی متجلی شد و مؤمنان به عیسی یعنی حواریان با این انکشاف مواجه شدند و با الهام و مدد روحالقدس به تشریح مکاشفهای که یافته بودند، پرداختند و متون کتاب مقدس شرح آن نویسندگان است از مکاشفه و مواجههای که با کلام خدا برایشان حاصل شده است و یا به عبارت دیگر تفسیر و قرائت آنها از کلام خدا یعنی عیسی مسیح علیهالسلام است و لذا با هم تفاوت دارد، چون گزارشکنندگان با هم تفاوت داشتهاند و در یک سطح نبودهاند و ما هم باید سعی کنیم از خلال این متون با وحی متجسد مواجه شویم و به بازخوانی آن بپردازیم.
کتاب مقدس کتابی است که توسط موجودات بشری همچون روایت افعال خداوند در تاریخ به نگارش درآمده است و بیانگر شرایط فرهنگی متنوعی است که در درون آنها تحریر یافته است.18 نویسندگان کتاب مقدس آن را به این منظور نوشتند تا مکاشفهای را که از خدا یافته بودند، تشریح کنند و این مکتوب صرفاً بشری، شهادت بر این واقعۀ وحیانی است. وقتی ما آن نوشتهها را میخوانیم، همان خدایی که با آنها سخن گفت ممکن است با ما هم سخن بگوید پس کتاب مقدس عبارت است از ثبت مکاشفۀ گذشته و وعدۀ مکاشفۀ آینده.19
نقد این دیدگاه:
این دیدگاه نامشخص و غیر قابل قبول است زیرا معنای این که عیسی کلام متجسد است، واقعاً روشن نمیباشد. اگر منظور همان تجسم و ظهور خدا در انسان به شکل مادی و یا حلول روح الهی در کالبد انسان است، این پندار دارای امکان عقلی نیست. خداوند مطلق، متعالی و نامحدود است و در ظرف محدود حلول نمیکند. خداوند در همه جا هست و به هیچ جایی محدود نیست و از جسم و تجسد و حلول و متولد شدن و زادن و امثال آن متعالی است.
و اما اگر منظور این است که اشخاص، با تزکیه و پاکسازی درونی، جان خویش را محل تابش انوار الهی میکنند و به عبارت دیگر به صفات الهی، آراسته میگردند که این مورد قبول است ولی اختصاص به حضرت عیسی و حتی پیامبران ندارد. دیگران هم میتوانند با تهذیب و تزکیه، به مقامی برسند که آیت خدا گردند و خداوند در آنان جلوه کند و مظهر صفات و اسمای حسنای حق گردند.
اگر منظور این است که او کاری را انجام میدهد که فقط خدا میتواند و او تجسم اخلاق و رفتار متعالی خداوندی است،20 این معنا نیز در عین صحیح بودن، اختصاص به حضرت عیسی علیهالسلام ندارد.
و اگر منظور این است که عیسی همیشه متوجه خدا بود و خود را به طور کامل تسلیم خدا کرد و برای خود چیزی نخواست، از این رو منعکسکنندۀ اسراری گردید که مکشوف نمود،21 این معانی گرچه صحیح است ولی اختصاص به حضرت عیسی7 ندارد بلکه همۀ پیامبران چنین بودهاند و حتی بعضی غیر پیامبران هم در خدا فانی شدهاند و اصلاً شرط برگزیده شدن برای نبوت، فانی شدن در خداست؛ ولی هیچ کدام از اینها وحی نیست و سبب نمیشود ما خود رسول را وحی متجسد بدانیم.
این معرفی کسانی است که شایستگی گرفتن وحی را دارند ولی همین افرادی که بنده خالص خدا شدهاند، باید از جانب خداوند انتخاب شده و مخاطب وحی واقع شوند و وحی همان معارف، مفاهیم و دستوراتی است که به پیامبران القاء شده تا به مردم ابلاغ کنند تا به عنون برنامۀ هدایتی مردم باشد و مردم با عمل به آن دستورات و معتقد شدن به آن معارف و باورها، خداگونه شوند. خود پیامبران اولین کسانی بودند که به این معارف معتقد شده و به این احکام و دستورات عمل کردند و خداگونه شدند و از دیگران هم خواستند با عمل بدین برنامهها، راه خداگونه شدن را بپیمایند. همین پیامبران قبل از مخاطب وحی شدن، انسانهای پاک و شریفی بودند ولی به این معارف و احکام راه نداشتند. این سخن قرآن از زبان پیامبران است که میفرماید: «فَعَلْتُهَا إِذاً وَ أَنَا مِنَ الضَّالِّینَ»22 «آن را هنگامی مرتکب شدم که از راهنایافتگان بودم».
«لَئِنْ لَّمْ یَهْدِنی رَبِّی لَأَکُونَنَّ مِنَ الْقَوْمِ الضَّالِّینَ»23 «اگر پروردگار مرا هدایت نکرده بود، قطعاً از گروه راهنایافتگان بودم».
«أَلَمْ یَجِدْکَ یَتیِماً فَآوَی وَ وَجَدَکَ ضَالّاً فَهَدَی»24 «مگر نه، تو را یتیم یافت، پس پناه داد؟ و تو را سرگشته یافت، پس هدایت کرد؟»
«مَا کُنْتَ تَدْرِی مَا الْکِتَابُ وَ لَاالْإِیمَانُ»25 «تو نمیدانستی کتاب چیست و نه ایمان (کدام است؟)».
طرفداران این نظریه باید راجع به عیسی به ما بگویند که آیا کلامهایی که عیسی میگفت، از خودش بود یا از مبدأیی متعالی که او واسطۀ ابلاغ آنها بوده است؟ این کلامهای عیسی که بعداً توسط حواریون تدوین شده، وحی است یا خود عیسی؟ اگر خود عیسی وحی است پس این کلامها چیست؟ به چه دلیل ما باید به این کلامها مراجعه کنیم و از مجرای آنها به دنبال مکاشفۀ جدید باشیم؟
با توجه به این اشکالها بوده که بعضی از طرفداران این نظریه به تناقضگویی افتادهاند.
توماس میشل از متکلمان مسیحی معاصر مینویسد:
مسیحیان معتقدند که خداوند کتابهای مقدس را به وسیلۀ مؤلفانی بشری نوشته است و بر اساس این اعتقاد میگویند که کتابهای مقدس یک مؤلف الهی و یک مؤلف بشری دارند. به عبارت دیگر مسیحیان معتقدند که خدا کتاب مقدس را به وسیلۀ الهامات روحالقدس تألیف کرده و برای این منظور مؤلفانی از بشر را برای نوشتن آنها برانگیخته و آنان را در نوشتن به گونهای یاری کرده که فقط چیزهایی را که او میخواسته است، نوشتهاند.26
این کلام به وضوح قبول وحی لفظی و مفهومی است ولی آن را به حضرت عیسی علیهالسلام نسبت نداده است بلکه به نویسندگان اناجیل نسبت داده است زیرا آنان از خود مسلوبالاختیار شده و آنچه را خداوند به قلب آنها الهام کرده، بدون کم و کاست نوشتهاند و این نوشتهها نه حاکی از تراوشات ذهنی آنان و نه قرائت و تفسیر آنها از وحی متجسد، بلکه عین وحی خداوند است. هرچه به دست آنها نوشته شده، همان چیزی است که خداوند اراده کرده است.
ماحصل کلام این که؛ پیامبران گرچه در خدا فانی شده و خداگونه گردیده و اعمال و رفتار و سخن آنان تجلیکنندۀ خداست، ولی وحی غیر از آن است. وحی آن پیامها و دستورهایی است که از جانب خدا بر قلب پیامبران القا شده و بر زبان آنان جاری میگردد و مبنای عمل و رفتار آنان واقع میشود. خود پیامبران نه وحی متجسد، بلکه گیرنده وحی و واسطه ابلاغ آن هستند.
مقایسۀ وحی و شهود (تجربۀ دینی)
در تعریف شهود (تجربۀ دینی) گفتهاند: مواجهه با امر مطلق و متعالی، و علت آن را نیز چنین بیان کردهاند:
سالک چون در مجاهدت و ریاضت نفس و تصفیه دل شروع کند، او را بر ملک و ملکوت عبور و سلوک پدید آید و در هر مقام مناسب حال او وقایع کشف افتد. گاه بود در صورت خوابی صادق بود و گاه بود که واقعۀ غیبی بود.27
تجربۀ دینی همان شهود است که در بحث عرفان مطرح است و انسانهایی در عالم خواب یا بیداری به رؤیت حقایق و امور متعالی و برتر از زمان و مکان و حواس نایل میآیند. گرچه تجربۀ دینی و شهود اجمالاً یک حقیقت و واقعیت متعالی است ولی این غیر از وحی و مرتبهای متعالیتر از الهام و پایینتر از وحی میباشد. در تجربۀ دینی فقط سخن از شهود بعضی حقایق و واقعیات یا تجلیاتی از واقعیت نهایی و مطلق است ولی رسالت و مأموریت و بعثت همراه و لازمۀ آن نیست.
در وحی پیامبرانه، شخص پیامبر که با مجاهدت و تصفیۀ دل طی طریق کرده و اوج گرفته و به مرحلۀ شهود حقایق رسیده است، مورد خطاب مستقیم یا غیر مستقیم مبدأ متعالی قرار میگیرد و اخبار و معارف و تکالیف و دستوراتی به او القا میگردد تا به خلق برساند و این غیر از شهود و تجربۀ دینی و فوق آن است و هیچ ملازمهای بین شهود و وحی نیست. گرچه همۀ پیامبران باید به مقام شهود رسیده باشند ولی هر کس به مقام شهود رسید، مورد وحی قرار نمیگیرد و پیامبر نمیگردد. رابطۀ وحی با شهود عموم و خصوص مطلق است یعنی شهود اعم و وحی اخص است. تفاوتهای اساسی وحی و شهود چند مطلب است:
1. شهود و خطا
شهود همیشه با یقین بالفعل همراه نیست. گاهی اصلاً یقینی نیست و گاهی نیز گرچه در حین شهود از یقین برخوردار است ولی بعد از اتمام شهود، این یقین از دست میرود. آیتالله جوادیآملی مینویسد:
راهی که توسط قلب طی میشود اگر منجر به شهود حقایق کلیای شود که انبیای عظام و ائمۀ معصومین علیهمالسلام شاهد آن هستند، هیچ احتمال خطا در یافتههای آنان نخواهد رفت زیرا آنان به جایی راه پیدا کردهاند و میکنند و حقایقی را مشاهده میکنند که احتمال خطا در آن نمیرود. نشئۀ مُخْلَصین نشئۀ حق ناب است زیرا شیطان را در آن نشئه راهی نیست. «لَأُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعیِنَ إِلَّا عِبَادَکَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِینُ»28.
حداکثر تجرد شیطان و سقف فعالیت او، تجرد خیالی و وهمی است؛ اما نشئۀ عقل و مشاهداتی که مربوط به عقل محض باشد، از تصرف شیطان خارج است. آنچه معصوم درمییابد و گفتههایی که نقل میکند، همگی میزان برای کشف یا فهم دیگران است اما شهود غیر معصومین که از راه تزکیه و کنترل نفس به مقام شهود رسیدهاند، گرچه در حین شهود و کشف واقع احتمال خطا نمیدهند لکن در هنگام رجوع به حالت عادی، وقتی که یافتههای خود را در قالب مفاهیم گردآوری نمایند، در آن احتمال خلاف و خطا راه مییابد از این رو آنچه را مییابند، یا باید با یافتههای معصومین تطبیق دهند یا در صورت عدم دسترسی به معصوم از میزان عقلی استفاده کنند به این معنا که بر مشاهداتی که با قوانین عقلی مخالف نبوده و مؤید به قضایای برهانی است، اعتماد نمایند و جز آن را حجت قرار ندهند.29
ایشان در بیان دیگری میگوید:
سرّ نفوذ خطا در کشف و شهود، گاهی در اثر خلط مثال متصل به مثال منفصل است یعنی آنچه را سالک غیر واصل در عالم مثال متصل خود میبیند، آن را جزو عالم مثال منفصل میپندارد و چون در مثال منفصل که صنع بدیع خداوند منزه از گزند هر عیب و آسیب و نقص است، هیچگونه فطور، تفاوت، شکاف و خلاف رخنه ندارد؛ چنین باور میکند که حق غیر مشوب را دیده است نظیر رؤیاهای غیر صادق که در آنها هواجس نفسانی متمثل میشود و بیننده میپندارد که جزئی از اجزای نبوت انبائی ـ نه تشریعی ـ نصیب وی شده است در حالی که افکار خاص یا اوصاف مخصوص وی برایش متمثل شده است.
گاهی در اثر یافتههای قبلی و باورهای پیشین با چشم حولاء به سراغ عالم مثال منفصل میرود و آن را با نگرش خاص خود و از زاویه بینش احول میبیند لذا ممکن است اشتباه کند چنان که ممکن است گاهی حق را در مثال منفصل یا برتر از عالم مثال مشاهده نماید لیکن وقتی از حالت شهود که دولت مستعجل است به نشئۀ علم حصولی تنزل میکند و یافتههای خود را در قالب اندیشههای بشری شرح میدهد، چون مسبوق به یک سلسله افکار خاص میباشد، در تبیین آن دچار اشتباه میشود.30
2. وحی، اجتباء و اصطفاء
گرچه هر فردی شایستگی شهود ندارد و باید به مراتب بالایی از مجاهده و تصفیه نفس برسد، با این وجود هر کس که به مرتبۀ شهود و تجربۀ دینی رسیده باشد، الزاماً پیامبر نمیگردد. مقام شهود مقامی است که با پای خود بدان میرسیم ولی نبوت و رسالت به دست ما نیست و خدا باید برگزیند. آیات قرآن تصریح دارد که پیامبران برگزیدگان هستند و خداوند آنها را انتخاب و اختیار کرده و مقام رسالت را به آنان بخشیده است:
«إِنَّ إِبْرَاهِیمَ کَانَ أُمَّةً قَانِتاً لِلّهِ حَنِیفاً وَ لَمْ یَکُ مِنَالْمُشْرِکِینَ* شَاکِراً لِاَنْعُمِهِ اجْتَبَاهُ وَ هَدَاهُ إِلَی صِرَاطٍ مُّسْتَقیمٍ»31
«به راستی ابراهیم پیشوایی مطیع فرمان خدا و حقگرا بود و از مشرکان نبوده نعمتهای او را شکرگزار بود. خداوند او را برگزیده و به راهی راست هدایتش کرد».
«أُوْلَئِکَ الَّذِینَ أَنْعَمَ اللهُ عَلَیْهِمْ مِّنَ النَّبِیِیّنَ مِنْ ذُرِیَّةِ آدَمَ وَ مِمَّن حَمَلْنَا مَعَ نُوحٍ وَ مِنْ ذُرِّیَّةِ إِبْرَاهِیم وَ إِسْرَائِیلَ وَ مِمَّنْ هَدَیْنَا وَاجْتَبَیْنَا»32
«آنان کسانی بودند که خداوند بر ایشان نعمت ارزانی داشت: از فرزندان آدم بودند و از کسانی که همراه نوح سوار کردیم و از فرزندان ابراهیم و اسماعیل و از کسانی که هدایت نمودیم و برگزیدیم».
«مَا کَانَ اللهُ لِیُطْلِعَکُمْ عَلَی الْغَیْبِ وَلَکِنَّ اللهَ یَجْتَبِی مِنْ رُّسُلِهِ مَنْ یَشَاءُ»33 «خدا بر آن نیست که شما را از غیب آگاه گرداند ولی از میان فرستادگانش هر کس را بخواهد برمیگزیند».
وَ کَذَلِکَ یَجْتَبِیکَ رَبُّکَ وَ یُعَلِّمُکَ مِنْ تَأْوِیلِ الْأَحَادِیثِ وَ یُتِمُّ نِعْمَتَهُ وَ عَلَی آلِ یَعْقُوبَ»34
«این چنین پروردگارت تو را برمیگزیند و از تعبیر خوابها به تو میآموزد و نعمتش را بر تو و بر خاندان یعقوب تمام میکند».
«إِنَّ اللهَ اصْطَفَی آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ إِبْرَاهیِمَ وَ آلَ عِمْرَانَ عَلَی الْعَالَمِینَ»35
«خداوند آدم، نوح، خاندان ابراهیم و خاندان عمران را بر مردم جهان برتری داده است».
«یَا مُوسَی إِنِّی اصْطَفَیْتُکَ عَلَی النَّاسِ بِرِسَالَاتِی وَ بِکَلَامِی»36 «ای موسی تو را با رسالتها و با سخن گفتنم بر مردم، برگزیدم».
«اللهُ یَصْطَفِی مِنَ الْمَلَائِکَةِ رُسُلاً وَ مِنَ النَّاسِ»37 «خدا از میان فرشتگان رسولانی برمیگزیند و نیز از میان مردم».
بنابر آیات فوق، وحی و نبوت مقامی غیر اکتسابی است و پیامبران همگی برگزیدگان خدا هستند. وحی و نبوت فرع بر اصطفاء میباشد. خداوند که علیم و حکیم است، چنین مقامی را به غیر شایستگان نمیدهد و او میداند که چه کسانی شایستگی چنین مقامی را دارند: «اللهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسَالَتَهُ»38 «خدا بهتر میداند رسالتش را کجا قرار دهد».
در حالی که مقام شهود مقام اکتسابی است و راه رسیدن به آن به افراد خاص اختصاص ندارد. بنابراین وحی گرچه با تجربه دینی قرابت دارد ولی قرار دادن وحی در ردیف تجربۀ دینی، فروکاستن از شأن وحی است و متأسفانه در بیان بعضی از افراد شأن وحی به حد شهود و مقام اکتسابی فروکاسته شده است. به نقل قولهای زیر توجه کنید:
وحی یا با اصطلاح امروز «تجربۀ دینی»، در این تجربه پیامبر چنین میگوید که گویی کسی نزد او میآید و در گوش و دل او پیامها و فرمانهایی را میخواند و او را مکلف و موظف به ابلاغ آن پیامها به آدمیان میکند.39
عبدالقدوس گانگهی از صوفیان فارق و ممیز خوبی برای تجربۀ صوفیانه و پیامبرانه دست داده است. از او نقل شده است که: پیامبر به معراج رفت و برگشت، اگر من بودم برنمیگشتم.» این بهترین تعبیر است در بیان تفاوت کسی که در عرصه تجربۀ خود باقی میماند و با آن دل خوش میدارد و از آن درنمیگذرد با کس دیگری که واجد شخصیت تازهای میشود و عزم بر ساختن جهان نوینی میکند.40
اگر پیامبر عمر بیشتری میکرد و حوادث بیشتری بر سر او میبارید، لاجرم مواجهه و مقابلههای ایشان هم بهتر میشد و در قرآن و سخنان پیامبر منعکس میشد و این است آن که قرآن میتوانست بسی بیشتر از این باشد که هست.41
در سخنان بالا چند مطلب قابل تأمل وجود دارد:
1. نبوت و وحی طوری تفسیر شده که با تفسیر و نظریۀ «وحی نفسی» تطبیق میکند. وحی نفسی بدین معناست که انسانهایی هستند که از ظلم و ستمی که در جوامع میبینند، رنج میبرند و همیشه در فکر اصلاح اجتماع خود هستند و با خود دربارۀ چگونگی اصلاح جامعه تفکر دارند. چنین افرادی گاهی مورد خطاب شخصیت درونی خود واقع میشوند و مطالبی را از عمق ضمیر خود میشنوند و گویی فردی این مطالب را به آنها القا میکند. رشید رضا در تعریف وحی نفسی میگوید:
وحی نفسی عبارت از یک نوع الهامی است که در اثر استعداد نفوس عالیه و برجسته سر میزند و از آن گونه وجودها تراش میکند. افکار و آرزوهای مدعیان نبوت برای او الهامی آفریده که از عقل باطن یا نفس روحانی بلندپایهاش سر زده و بر مخیلۀ عالی او مستولی شده و اعتقادی که از آن برایش حاصل شده و بر دیدهاش منعکس شده و در اثر آن فرشته را در برابر خود مجسم دیده و صدای او به گوشش رسیده است.42
برخلاف این تصور، وحی یک واقعیت قطعی خارجی است و وحیکننده، خداوند سبحان است که به طور مستقیم یا غیر مستقیم پیامبر را مخاطب قرار میدهد.
اگر پیامبران مخاطب نفس روحانی خود بودند میدانستند که آنچه دریافت میکنند از ضمیر ناخودآگاهشان و از عمق باطنشان است یا قطع و یقین نداشتند که آنچه بر آنان القا میشود از مبدأ تعالی است، استناد این سخنان به خدا برای آنان حکم افترا داشت و کسانی که در آن درجه از خداترسی هستند، هیچگاه به خود اجازه نمیدهند سخنان نفس قدسی خود یا سخنانی که به وحیانیت آن قطع و یقین ندارند را ـ هرچند ارزشمند و مفید باشند ـ به خداوند نسبت دهند و ادعای وحیانیت آنها را بنمایند زیرا میدانند افترا بزرگترین ظلم است و مرتکب آن در محضر خدا به اشدّ عذاب گرفتار خواهد شد و هیچ کس هم نمیتواند در قبال خداوند یاور آنها باشد:
«وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ افْتَرَی عَلَی اللهِ کَذِباً أَوْ قَالَ أُوحِیَ إِلَیَّ وَ لَمْ یُوحَ إِلَیْهِ شَیْءٌ»43 «کیست ستمکارتر از آن که بر خدا دروغ میبندد یا میگوید: به من وحی شده است در حالی که چیزی به او وحی نشده است».
«وَ إِذَا تُتْلَی عَلَیْهِمْ آیَاتُنَا بَیِّنَاتٍ قَالَ الَّذیِنَ لَایَرْجُونَ لِقَاءَنَا ائْتِ بِقُرْآنٍ غَیْرِ هَذَا أوْ بَدِّلْهُ قُلْ مَا یَکُونُ لِی أَنْ أُبَدِّلَهُ مِنْ تِلْقَاءِ نَفْسِی إِنْ أَتَّبِعُ إِلَّا مَا یُوحَی إِلَیَّ إِنِّی أَخَافُ إِنْ عَصَیْتُ رَبِّی عَذَابَ یَوْمٍ عَظِیمٍ قُلْ لَّوْ شَاءَ اللهُ مَا تَلَوْتُهُ عَلَیْکُمْ وَ لَا أَدْرَاکُمْ بِهِ فَقَدْ لَبِثْتُ فِیکُمْ عُمُراً مِّنْ قَبْلِهِ أَفَلَا تَعْقِلُونَ»44
و چون آیات روشن ما بر آنان خوانده شود، آنان که به دیدار ما امید ندارند میگویند: قرآن دیگری جز این بیاور یا آن را عوض کن». بگو: «مرا نرسد که آن را از پیش خود عوض کنم جز آنچه را که به من وحی میشود پیروی نمیکنم اگر پروردگارم را نافرمانی کنم، از عذاب روزی بزرگ میترسم، بگو: اگر خدا میخواست آن را بر شما نمیخواندم و شما را بدان آگاه نمیگردانیدم. قطعاً پیش از آن، روزگاری در میان شما به سر بردهام، آیا فکر نمیکنید؟».
«وَلَوْ تَقَوَّلَ عَلَیْنَا بَعْضَ الْأَقَاویِلِ لَأَخَذْنَا مِنْهُ بِالْیَمِینِ ثُمَّ لَقَطَعْنَا مِنْهُ الْوَتِینَ فَمَا مِنْکُمْ مِّنْ أَحَدٍ عَنْهُ حَاجِزِینَ»45
و اگر پارهای گفتهها بر ما بسته بود، دست راستش را سخت میگرفتیم، سپس رگ قلبش را پاره میکردیم و هیچ یک از شما مانع از او نمیشد.
بنابراین برای خود پیامبران به قطع روشن شده که آنچه بر آنان القا میشود از طرف خداوند است و برای این که این مطلب برای مخاطبان هم روشن شود، بینات و معجزات فراوان ارائه دادهاند.
2. بنابر نقلقولهایی که گذشت، نبوت و رسالت اختیاری است. پیامبران کسانی هستند که علاوه بر این که خود به معراج میروند و به شهود حقایق نایل میگردند، ولی راضی نمیشوند که این تجربه در خودشان محصور باشد و لذا به دنبال انتقال آن به دیگران برمیآیند. در این نقلقولها سخن از اختیار و انتخاب شخص است و از مأموریت و رسالت خبری نیست و حال آن که در نبوت و وحی، رسالت و مأموریت نهفته است. نه شهود وحی و دریافت حقایق وحیانی در اختیار پیامبر است و نه پیامبر در ابلاغ کردن یا نکردن آن آزاد است. وحی از جانب خداوند بر برگزیدگان القا میشود و نبی و گیرندۀ وحی مأموریت مییابد آن را به مردم ابلاغ کند.
همین نویسنده در جای دیگر به صراحت میپذیرد که مأموریت و رسالت ابلاغ وحی در نبوت مندرج است و پیامبر از جانب صاحب وحی موظف میگردد آن را به مردم ابلاغ کند:
نفس تجربۀ دینی کسی را پیامبر نمیکند و صرف دیدن ملک یا پس پردۀ عالم شهادت، نبوت نمیآورد. در پیامبری مفهومی و عنصری از مأموریت مندرج است و همین است که در تجربههای متعارف عارفان وجود ندارد.46
3. گفته شده «اگر پیامبر عمر بیشتری میکرد و حوادث بیشتری بر سر او میبارید، مواجهههای ایشان (تجربههای دینیاش) هم بیشتر میشد و قرآن میتوانست بسی بیشتر از این باشد. این ادعا و سخن فرع آن است که ما وحی را در اختیار پیامبر بدانیم که هر گاه بخواهد و یا حادثهای پیش آید و لازم بداند، میتواند آن را دریافت کند و ابلاغ نماید. این ادعا به صراحت از جانب نویسنده اظهار هم شده است: «وحی تابع پیامبر بود نه پیامبر تابع وحی»47؛ و حال آن که وحی تابع پیامبر نیست و این طور نیست که هر پیامبری از جمله پیامبر اسلام هر گاه اراده کند، بتواند به معراج برود و با باریتعالی مواجه شود و معارف و دستورات لازم را بشنود و بگیرد؛ بلکه پیامبر تابع وحی بود و وحی به ارادۀ خدای تعالی بود.
چهبسا اتفاقی میافتاد و حکم و دستوری لازم میشد و روزها از آن میگذشت و پیامبر منتظر نزول وحی بود ولی به مصالحی ارادۀ خدای تعالی بر نزول وحی تعلق نمیگرفت و پیامبر جز انتظار وحی چارهای نداشت و حال آن که اگر وحی تابع او بود، آن زمانی که مسأله پیش میآمد، جوابش را میگرفت و میداد. از طرف دیگر خداوند در نازل کردن وحی همیشه دنبال شأن نزول و حادثه و اتفاق نبود. بیشتر آیات و سورههای قرآن بدون شأن نزول خاص نازل شدهاند و خداوند آنها را ابتدا بدون اینکه پیامبر منتظر باشد یا واقعۀ خاصی ایجاب کند، بر قلب پیامبر نازل کرده است. بنابراین وقتی وحی تابع پیامبر نباشد و فقط ارادۀ خدا بر آن حاکم باشد، اگر عمر پیامبر سالها هم طول میکشید، قرآن بیش از این نمیشد.
البته بیانات نبوی بیشتر میشد و به تناسب وقایع و اتفاقات، تفسیرها و تبیینهای لازم را مطرح میفرمود و پایان یافتن عمر مبارک پیامبر به این جهت لطمهای نزد زیرا حضرتش همۀ معارف و احکام و تفاصیل و تفاسیر آنها را به جانشینان خود آموخت و آنان را موظف کرد در زمان مناسب به ابلاغ و تبیین و تشریح آنها برای مردم اقدام کنند.
آقای صبحی صالح در مورد وحی و پیامبر مینویسد:
1. پیامبر به هنگام دریافت وحی از هوشیاری و آگاهی کامل برخوردار بود.
2. دیگر این که او شخصاً معتقد بود که پدیدۀ وحی واقعیتی مستقل است که از ذات او ناشی نمیشود و از مبدأ دیگری میآید.
3. مسألۀ سوم این است که او دریافته بود که هر وقت قرآن نازل میگردد، ارادۀ شخصی او محو میشود و وی از طبیعت بشریاش جدا میگردد به طوری که او هیچ گونه اراده و دخالتی در نزول وحی یا قطع شدن آن ندارد. وحی گاهی پشت سر هم فرود میآمد و گاهی با همۀ نیاز و تمنای وی، خبری از آن نمیشد. داستان تحول قبله از بیتالمقدس این چنین بود.
پیامبر در آتش شوق به این که قبله به کعبه منتقل شود میسوخت و شانزده یا هفده ماه تمام روی به آسمان میگرداند تا بلکه دستور تحول قبله به کعبه بر او وحی شود ولی علیرغم همۀ این علاقه و شوق وی، پروردگار قرآن، آیات این تحول را زودتر از حدود یک سال و نیم نازل نفرمود: «قَدْ نَرَی تَقَلُّبَ وَجْهِکَ فِیالسَّمَاءِ فَلَنُوَلِیَّنَّکَ قِبْلَةً تَرْضَاهَا فَوَلِّ وَجْهَکَ شَطْرَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ»48 سؤال این است که چرا در این مدت، پیامبر نتوانست کاری کند که زودتر وحی مورد لزوم فرود آید تا خواست و تمنای او هرچه زودتر جامۀ عمل بپوشد؟ پاسخ این سؤال این است که کار وحی نه در دست محمد، بلکه در دست پروردگار محمد بود. نزول یا انقطاع وحی، هر دو تابع ارادۀ خداوند بود. نه تدبیراتی چون وردخوانی و سجعبافی در این پدیده تأثیر داشت و نه عواطف و احساسات محمد میتوانست نزول آن را تسریع کند یا به تأخیر اندازد.49
3. یقینآور بودن وحی
یکی دیگر از تفاوتهای وحی با تجربۀ دینی آن است که صاحب وحی به وحیانیت وحی یقین دارد و میداند که با عالم غیب ارتباط یافته و از جانب خداوند به او وحی شده و مأموریت یافته است. او برای یقین یافتن به وحی و حقانیت آن، احتیاج ندارد به جای دیگری مراجعه کند و تأیید بگیرد. وحی چنان واضح، روشن و آشکار است که برای صاحبش یقین قطعی و زوالناپذیر میآورد و همۀ دنیا اگر دست به دست هم بدهند، نمیتوانند ذرهای در یقین او خلل ایجاد کنند و حال آن که تجربۀ دینی و شهود چنین نیست. صاحب شهود وقتی به حالت عادی برمیگردد، ممکن است شک کند که آنچه برایش پیش آمد، واقعاً شهود حقیقت بود یا تسویل نفسی یا ندای باطن یا غیر آن؟ و لذا شهود به تنهایی حجت نمیباشد و احتیاج به معیار و میزان دارد و باید به آن معیار و میزان سنجیده شود و در صورت مطابقت با آن، حجیتش ثابت میگردد.
از امام صادق7 سؤال شد: «نبی و پیامبر از کجا علم پیدا میکند که آنچه در خواب دیده حق بوده و از جانب ملک به او القا شده است؟».
امام فرمود: «خداوند او را موفق میگرداند تا به این علم و معرفت نایل گردد».50
«وحی در خواب» غیرمستقیمترین نوع وحی است و از نظر سؤالکننده علم یافتن به حقانیت و وحیانیت آن خیلی مشکل بوده و لذا از آن سوال کرده است وگرنه در دیگر انواع وحی نیز پیامبر به توفیق و اراده و خواست وحیانیت وحی را به طور قطع و یقین و واضح و آشکار درک میکند. وقتی سخن ملک را میشنود یا خود ملک را به صورت مجسم میبیند یا کلام بدون واسطۀ حقتعالی را میشنود، در همان آن یقین دارد و شاهد است که این کلام وحی و سخن حقتعالی است که بدون واسطه یا به واسطۀ ملک به او القا میشود و این یقینش زایلشدنی نیست. به آیات و روایات زیر توجه کنید: «فَلَمَّا أَتَاهَا نُودِیَ مِنْ شَاطِئِ الْوَادِی الْأَیْمَنِ فِی الْبُقْعَةِ الْمُبَارَکَةِ مِنْ الشَّجَرَةِ أَنْ یَا مُوسَی إِنِّی أَنَا رَبُّ الْعَالَمِینَ وَ أَنْ أَلْقِ عَصَاکَ...»51
«پس چون به آن (آتش) رسید، از جانب راست وادی، در آن جایگاه مبارک، از آن درخت ندا آمد که: «ای موسی، منم، من، خداوند، پروردگار جهانیان، و عصای خود را بیفکن و...».
«فَلَمَّا أَتَاهَا نُودِی یَا مُوسی إِنِّی أَنَا رَبُّکَ فَاخْلَعْ نَعْلَیْکَ إِنَّکَ بِالْوَادِ الْمُقَدَّسِ طُویً وَ أَنَا اخْتَرْتُکَ فَاسْتَمِعْ لِمَا یُوحَی إِنَّنِی أَنَا اللهُ لَا إِلَهَ إِلَّا أَنَا...»52
«پس چون بدان رسید ـ ندا داده شد که: «ای موسی، این منم پروردگار تو، پایپوش خویش بیرون آور که تو در وادی مقدس «طوی» هستی و من تو را برگزیدهام پس بدانچه وحی میشود گوش فرا ده».
«فَلَمَّا جَاءَهَا نُودِیَ أَنْ بُورِکَ مَنْ فِیالنَّارِ وَ مَنْ حَوْلَهَا وَ سُبْحَانَ اللهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ یَا مُوسَی إِنَّهُ أَنَّا اللهُ الْعَزیِزُ الْحَکیِمُ وَ أَلْقِ عَصَاکَ...»53
«چون نزد آن آمد، آوا رسید که: خجسته آن که در کنار این آتش و آن که پیرامون آن است و منزه است خدا پروردگار جهانیان. ای موسی، این منم خدای عزیز حکیم و عصایت را بیفکن».
«فَنَادَتْهُ الْمَلَائِکَةُ وَ هُوَ قَائِمٌ یُصَلِّی فِی الْمِحْرَابِ أَنَّ اللهَ یُبَشِّرُکَ بِیَحْیی مُصَدِّقاً بِکَلِمَةٍ مِّنَ اللهِ وَ سَیِّداً وَ حَصُوراً وَ نَبِیّاً مِّنَ الصَّالِحیِنَ»54
«پس در حالی که ایستاده در محراب دعا میکرد، فرشتگان او را ندا دردادند که: خداوند تو را به یحیی که تصدیقکنندۀ کلمةالله است و بزرگوار و خویشتندار و پیامبری از شایستگان است، مژده میدهد».
«فَلَمَّا بَلَغَ مَعَهُ السَّعْیَ قَالَ یَا بُنَیَّ إِنّیِ أَرَی فِی الْمَنَامِ أَنِّی أَذْبَحُکَ»55
«وقتی با او به جایگاه «سعی» رسید، گفت: ای پسرک من! من در خواب میبینم که تو را سر میبرم».
از امام صادق علیهالسلام دربارۀ محدَّث سؤال شد. امام فرمود: «محدّث (که شأن امامان است و درجهای از وحی است البته نه وحی تشریعی بلکه وحی تسدیدی است مانند وحی به ذیالقرنین و همدم سلیمان و همدم موسی علیهالسلام)56 کسی که صدای ملک را میشنود ولی خود ملک را نمیبیند». از امام سؤال شد: «چگونه میداند آن، کلام ملک است؟» امام فرمود: «أَنَّهُ یُعْطی السَّکینَةَ وَالْوَقَارَ حَتّی یَعْلَمَ أَنَّهُ کَلَامُ مَلَکٍ».57
«چنان وقار و سکینه و اطمینانی به او داده میشود که یقین مییابد آن کلام ملک است». در آیات قرآن که سخن از وحی به پیامبر است، هیچ نقل نشده که پیامبری وقتی برای اولین بار مخاطب وحی شده، در وحی بودن و از جانب خدا بودن آن شک داشته است و مثلاً سؤال کرده باشد که تو کیستی که مرا مخاطب قرار دادهای؟ از کجا بدانم که واقعاً این وحی است؟ و...؟ آقای سروش در یکی از فرازهای سخن خود میگوید:
تجربۀ وحیانی کوبندۀ ابراهیم که در خواب اتفاق میافتد (و در خواب مأمور به ذبح فرزند میشود) چنان برای او اطمینان خاطر ایجاد میکند که بدون هیچ پروایی کمر همت میبندد و دست به قتل فرزند خود میبرد.58
در این تجربه پیامبر چنین میبیند که گویی کسی نزد او میآید و در گوش و دل او پیامها و فرمانهایی را میخواند و او را مکلف و موظف به ابلاغ آن پیامها به آدمیان میکند و آن پیامبر چندان به آن فرمان و آن سخن یقین میآورد و چنان در خود احساس اطمینان و دلیری میکند که آماده میشود در مقابل همۀ تلخیها و تنگیها و حملهها و دشمنیها یک تنه بایستد و وظیفۀ خود را بگذارد.59
آری، پیامبران به وحیانیت وحی یقین دارند و میدانند که این وحی از جانب خداوند متعال است نه این که از باطنشان نشأت گرفته است و اگر آنان به وحیانیت وحی یقین قطعی نداشتند و احتمال میدادند یا گمان میکردند که وحی است یا علم داشتند که این نداها از عمق باطن و ضمیرشان است، یا احتمال میدادند از عمق باطنشان باشد هیچگاه آن را به خدا نسبت نمیدادند و خداوند هم در برابر این نسبت دادن بیتفاوت نمینشست.
از دلایل قوی بر این که وحی، سخن باطن و ضمیر مدعی نبوت نیست که او برای اثرگذاری بیشتر، آن را به خدا نسبت داده باشد، این است که این ضمیر ناخودآگاه در دیگر انسانها هم هست و بسیاری از انسانها در طول تاریخ و در زمانهای مختلف بودهاند که مانند پیامبران از مشاهدۀ جور و ظلم و جهل حاکم بر جوامع انسانی در عذاب بودهاند و دغدغه اصلاح داشتهاند و برای اصلاح اقدام کردهاند و برنامههایی ارائه دادهاند، ولی هیچگاه برنامههای خود را مستند به منشأ غیبی نکرده و وحی نشمردهاند.
وقتی آنان که از لحاظ خداترسی در درجات به مراتب پایینتر از پیامبران هستند، جرأت نکردهاند مطالب خود را به خدا و آسمان منسوب کنند، چگونه پیامبران که در مراتب نهایی ترس از خدا هستند، چنین اقدامی کرده باشند؟! و ثانیاً برنامههای آنان با برنامههای پیامبران اصلاً قابل قیاس نیست و تفاوت آنها از زمین تا آسمان است. آنان گرچه از سر اخلاص و تعهد و دلسوزی حرف زدهاند ولی حرفهایشان در افق انسانی است و با افق وحی اصلاً قابل مقایسه نیست. قرآن میفرماید: «أَمْ یَقُولُونَ تَقَوَّلَهُ بَل لَّا یُؤْمِنُونَ فَلْیَأْتُوا بِحَدیِثٍ مِّثْلِهِ إِنْ کَانُوا صَادِقیِنَ»60
«آیا میگویند: آن را بربافته، بلکه باور ندارند پس اگر راست میگویند، سخنی مثل آن بیاورند».
4. معجزه، اثباتکنندۀ وحی برای مخاطبان
پیامبران هیچگاه در وحیانیت وحی شک و شبهه نداشتند تا برای رفع شک خود دلیل و بیّنه بخواهند. از این رو میبینیم که در قرآن نقل نشده که پیامبری برای اثبات وحیانیت برای خودش دلیل طلبیده باشد و خداوند هم دلیل و بینهای در جنب وحی برای اثبات وحیانیتش برای رسول، قرار نداده است و اما بینه و معجزه، دلیل وحیانیت وحی برای دیگران است و پیامبران وقتی با گرفتن وحی مأموریت ابلاغ مییافتند، برای آن که عموم مردم به راحتی بتوانند به وحیانیت آن یقین پیدا کنند، از خداوند طلب آیت میکردند و خداوند هم آیت را برای ارائه به مردم در اختیار آنان مینهاد. البته خود وحی، آیت و بینه و دلیل قطعی بر وحیانیت خودش هست ولی چون دلیل معقول است و عموم نمیتوانند به راحتی بر دلالت آن راه یابند، پیامبران از خداوند آیت، بینه و دلیل محسوستر برای ارائه تقاضا میکردند.
«وَ إِلَی ثَمُودَ أخَاهُمْ صَالِحاً قَالَ یَا قَوْمِ اعْبُدُوا اللهَ مَا لَکُمْ مِّنْ إِلَهٍ غَیْرُهُ قَدْجَاءَتْکُمْ بَیِّنَةٌ مِّنْ رَّبِّکُمْ هَذِهِ نَاقَةُ اللهِ لَکُمْ آیَةً»61
«و به سوی ثمود، صالح، برادرشان را (فرستادیم)، گفت: ای قوم من، خدا را بپرستید، برای شما معبودی جز او نیست در حقیقت برای شما از جانب پروردگار دلیل آشکار آمده است این ماده شتر خدا، برای شما آیتی است».
«قَالَ مُوسَی یَا فِرْعُونُ إِنّیِ رَسُولٌ مِّنْ رَّبِّ الْعَالَمِینَ حَقیِقٌ عَلَی أَنْ لَّا أَقُولَ عَلَی اللهِ إِلَّا الْحَقَّ قَدْ جِئْتُکُمْ بِبَیِّنَةٍ مِّنْ رَّبِکُمْ»62
«موسی گفت: ای فرعون، بیتردید، من پیامبری از سوی پروردگار جهانیانم، شایسته است که بر خدا جز حق نگویم من دلیلی روشن از سوی پروردگارتان برای شما آوردهام».
و از زبان حضرت عیسی علیهالسلام میفرماید:
«إِنِّی عَبْدَاللهِ آتَانِی الْکِتَابَ وَ جَعَلَنِی نَبِیّاً»63 «همانا من بندۀ خدایم، مرا کتاب داده و پیامبر قرار داده است».
و در اثبات نبوت و وحیانیت کلامش میفرماید:
«أَنِّی قَدْ جِئْتُکُمْ بِآیَةٍ مِّنْ رَبِّکُمْ أَنِّی أَخْلُقُ لَکُمْ مِّنَ الطِّینِ...»64
«من از جانب پروردگارتان برایتان معجزهای آوردهام، من از گل برای شما پرنده میسازم...».
در تمام موارد فوق به صراحت اعلام شد که بینه برای مخاطبان است (قد جاءتکم بینه، قد جئتکم بایّة، قد جئتکم ببینة) و اگر در آیۀ 10 سورۀ مریم از قول زکریای پیامبر نقل میکند که وقتی به وحی شنید که فرزنددار خواهد شد، عرض داشت: «رَبِّ اجْعَلْ لِّی آیَةً» از آن جهت است که اینجا حضرت آیتی بر وحیانیت آنچه بر او القا شده بود، نخواست زیرا به وحیانیت آن یقین داشت؛ بلکه آیتی خواست تا دلش به وعدهای که خداوند داده بود مطمئن شود و آرام و قرار گیرد زیرا با پیر بودن خود و نازا بودن همسرش، باور فرزنددار شدن برایش سنگین بود و در ضمن با وجود این آیت، دیگران هم نمیتوانستند او را در نقل این وعده تکذیب کنند و به مسخره بگیرند. با توجه به آنچه گذشت به سخنان زیر توجه کنید: «در این تجربه پیامبر چنین میبیند که گویا کسی نزد او میآید و...».65
«حتی پیامبر اسلام در بدایت امر و پس از نزول اولین آیات سورۀ علق چنان که طبری میآورد، هراسناک میشود و به درستی ماهیت اتفاقی را که برایش افتاده بود، نمیشناخت؛ لکن به سرعت با آن خو گرفت».66
آیا این نتیجۀ تنزل دادن وحی به حد تجربۀ دینی و شهود عارفانه نیست که بسیاری اوقات بخصوص در ابتدا برای سالک یقینآور نیست. در حالی که هیچ پیامبری هیچگاه در وحیانیت وحی دچار شبهه و شک و تردید نمیشود بلکه یقین و اطمینان کامل بر وحیانیت آن دارد.
مطلب دیگر آن که، پیامبر ملک را میدید و سخنش را میشنید ولی این دیدن و شنیدنی عادی نبود و دیگران با این که چشم و گوششان سالم بود و در کنار پیامبر بودند، نه ملک را میدیدند و نه صدایش را میشنیدند. بارها و بارها پیامبر صلیاللهعلیهوآله در جمع مردم بود و در آن حال جبرئیل علیهالسلام بر ایشان نازل میشد و آیاتی را به ایشان ابلاغ میکرد و دیگران فقط میدیدند که پیامبر از حالت عادی خارج شده و گویا در فشار سنگینی قرار داد و شاهد دانههای درشت عرق بر سر و صورت ایشان بودند و چیز دیگری نمیدیدند و نمیشنیدند ولی علیبنابیطالب علیهالسلام میفرماید:
«من نور وحی و رسالت را میدیدم و نسیم نبوت را استشمام میکردم من در حرا صدای نالۀ شیطان را شنیدم و وقتی به رسول خدا عرضه داشتم: فرمود: تو میبینی آنچه را من میبینم و میشنوی آنچه را من میشنوم و تو پیامبر نیستی ولی وصی و وزیر هستی».67
علاوه بر آن وحی همیشه شفاهی نبود تا بگوییم این صدای باطن و ضمیر پیامبر است بلکه در مورد بعضی پیامبران سخن از وحی مکتوب است. خداوند تورات را در الواحی نوشت و وقتی حضرت موسی علیهالسلام به طور رفت، آن الواح بر ایشان نازل شد و با خود به میان قوم آورد:
«وَ کَتَبْنَا لَهُ فِی الْأَلْوَاحِ مِنْ کُلِّ شَیْءٍ مَّوْعِظَةً وَ تَفْصیِلاً لِکُلِّ شَیْءٍ فَخُذْهَا بِقُوَّةٍ وَأْمُرْ قَوْمَکَ یَأْخُذُوا بِأَحْسَنِهَا».68
«و در الواح برای او در هر موردی پندی و برای هر چیزی تفصیلی نگاشتیم، پس آن را به جد و جهد بگیر و قوم خود را وادار کن که بهترین آن را فراگیرند».
در اینجا دیگر نمیتوان گفت این نوشتۀ ضمیر مدعی رسالت است. بلکه قطعاً این احکام و معارف مکتوب، از منشأیی نازل شدهاند که عالم و قادر مطلق است و بر جهان حکومت مطلقه دارد و او جز خدا نیست.
5. متون وحیانی عین وحیاند نه تفسیر پیامبر از وحی
یکی دیگر از تفاوتهای وحی با تجربه دینی این است که پیامبر صلیاللهعلیهوآله وحی را تلقی میکند و همان مطلب دریافت شده را بدون کم و کاست به مردم ابلاغ میکند بدون این که ذرهای در آن دخل و تصرف نماید. آنچه پیامبر از طرف خدا ابلاغ میکند، فهم و تفسیر او از وحی نیست بلکه عین وحی است و پیامبر، هم در تلقی وحی و هم در ابلاغ آن تحت نظر و حفظ خداوند است و معصوم میباشد و ملائکه موظفند او را در این مراحل حفاظت و مراقبت کنند تا وحی در امان از هر گونه تغییر و دخل و تصرفی به مردم برسد همچنان که وسائط وحی (ملائکه) نیز معصومند و وحی را از مبدأ اعلی گرفته به قلب رسول منتقل میکنند. آیات زیر دال بر این معناست. خداوند در وصف ملائکه که وسایط و رسانندگان وحی از ملاء اعلی به قلب رسول هستند، میفرماید:
«لَّایَعْصُونَ اللهَ مَا أَمَرَهُمْ وَ یَفْعَلُونَ مَایُؤْمَروُنَ»69 «از آنچه خدا به آنان دستور داده سرپیچی نمیکنند و آنچه را که مأمورند، انجام میدهند».
و در مورد محفوظ بودن پیامبر در تلقی و ابلاغ وحی میفرماید:
«وَ إِنَّکَ لَتُلَقَّی الْقُرْآنَ مِنْ لَّدُنْ حَکیِمٍ عَلیِمٍ»70 «حقا تو قرآن را از سوی حکیمی دانا دریافت میداری».
«نَزَلَ بِهِالرُّوحُ الْأَمِینُ عَلَی قَلْبِکَ لِتَکُونَ مِنْ الْمُنْذِرینَ»71 «روحالامین آن را بر دلت نازل کرد تا از هشداردهندگان باشی».
در این آیه، هم به امانتداری فرشتۀ وحی تصریح شده است و هم به این که وحی بر قلب رسول القا میشود و رسول آن را به تمام و کمال دریافت میکند.
«عَالِمُ الْغَیْبِ فَلَا یُظْهِرُ عَلَی غَیْبِهِ أَحَداً إِلَّا مَنِ ارْتَضی مِِنْ رَّسُولٍ فَإِنَّهُ یَسْلُکُ مِنْ بَیْنِ یَدَیِهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ رَصَداً لِّیَعْلَمَ أَنْ قَدْأَبْلَغُوا رِسَالَاتِ رَبّهِمْ»72
«دانای نهان است و کسی را بر غیب خود آگاه نمیکند جز پیامبری را که از او خشنود باشد که (در این صورت) برای او از پیش رو و از پشت سرش نگاهبانی برخواهد گماشت».
علاوه بر آن، بعضی متون وحیانی به صورت مکتوب بر پیامبران نازل شدهاند از جمله متن تورات که به صورت نوشته شده بر الواحی بر حضرت موسی نازل شد و حضرت آن الواح را برگرفته و به نزد قوم آورد و به آنان به عنوان برنامه و دستور زندگی ارائه داد. بنابراین متون وحیانی عین وحیاند نه تفسیر پیامبر از تجربۀ دینی خودش؛ ولی متأسفانه بعضی وحی را در حد تجربۀ دینی تنزل داده و متون وحیانی را تفسیر پیامبر از تجربۀ دینیاش خواندهاند که در این تفسیر مانند هر تفسیر دیگری از مفسر اثر میپذیرد و محدودیتهای مفسر در آن اثر میگذارد. به نقل قول زیر توجه کنید:
تجربههای دینی پدیداری است و هیچ تجربهای بدون تعبیر نیست و وقتی تجربه در تعبیر میآید، از فرهنگ متأثر است و چهار محدودیت انسان یعنی محدودیت تاریخی، محدودیت زمانی، محدودیت اجتماعی و محدودیت جسمانی وی در تجربۀ او اثر میگذارد.73
خدا بر هر کسی به گونهای تجلی کرده است و هر کسی هم تجلی حق را به گونهای تفسیر کرده است. اولین کسی که بذر پلورالیسم را در جهان کاشت، خود خداوند بود که پیامبران مختلف را فرستاد و بر ذهن و زبان هر کدام تفسیری نهاد.74
عزم بر دانستن اینکه بانگی که شنیدم چه بود و از که بود؟ یا ذوقی و کشفی و حالی که در دل یافتم، دلالت بر چه داشت و از کجا آمد؟ و بیان آنها به زبان در قالب مفاهیم (گاه متناقض و پارادوکسیکال) عین ورود در عرصۀ تفسیر است بلکه نفس بیان تجارب به زبان و مفهومسازی از آنها، به نحوی تفسیر کردن آنها و این تفسیرها بسیار متعدد و متفاوت است.75
تأکیدهای مکرر قرآن بر رد تاثیر و تأثرهای بیرونی بر پیامبر و بیاختیاری ایشان در امر وحی، برای رد این تفاسیری است که از قدیم تا امروز به زبانهای گوناگون بیان شده است. پیامبران در امر وحی هیچ قدرت و اختیاری ندارند و این مسأله فقط به ارادۀ خدا بستگی دارد و رسول فقط واسطۀ تلقی و ابلاغ وحی است. حتی در مورد تفسیر وحی هم که بحث خواهد شد، پیامبر باز هم مبلغ است. بنابراین وحی گرچه شباهتی با تجربه دینی دارد ولی برتر از تجربۀ دینی یا تجربۀ دینی خاصی است که در آن تجربه، رسول از شخص خود خالی میشود و زبان حق میگردد و خداوند پیام خود را از زبان رسول به مردم ابلاغ میکند.
6. رابطۀ تجربههای دینی با وحی
تجربۀ دینی یا شهود، بعد از نبوت خاتم همچنان ادامه دارد همانگونه که قبل از آن هم بوده است اما بعد از ایشان باب نبوت بسته است زیرا پیامبر اسلام به بالاترین مرحلۀ عبودیت رسید و شایستگی دریافت برترین و تکاملیافتهترین وحی الهی را یافت و وحی آخرین بر آن حضرت نازل شد و باب وحی تشریعی بعد از ایشان برای همیشه مسدود شد. معارف اعتقادی، اصول عملی، دستورهای کلی و قوانین لازم برای سامان بخشیدن به حیات مادی و معنوی انسانها بر پیامبر خاتم نازل شد و توسط ایشان به مردم ابلاغ گردید و پس از آن عالمان و مجتهدان خواهند توانست با کوشش عقلانی و عالمانه در مضامین کتاب و سنت همۀ دستورهای لازم برای زندگی را از آن دو استنباط کنند و بر شخص دیگری از عالم غیب این احکام و دستورات وحی نخواهد شد.
شهید مطهری میگوید:
مسائلی که بشر از طریق وحی باید آنها را کشف کند و از این طریق باید به بشر الهام شود. نامتناهی نیست؛ محدود است و متناهی. وقتی آنچه که در ظرفیت و استعداد بشر نیست (و بشر نمیتواند به کمک عقل و فهم خود بدان برسد) بیان شد، مطلب ختم میشود. آن وقت افرادی بعد از این پیغمبر میآیند که در حد و درجه بسیاری از پیامبران گذشته هستند یا بالاتر از آن (عالمان ربانی)، اما اینها دیگر نمیتوانند پیامبر باشند یعنی نمیتوانند خبر تازهای بیاورند. هر خبری که بیاورند (در باب معارف و مقررات اخلاقی و اجتماعی و عبادی)، خبری است که قبل از اینها آورده شده است. گفته شده و کشف شده است.76
و اما باب تجربههای دینی برای همیشه باز است و همیشه ممکن است انسانهایی با پیمودن طریق عبودیت و بندگی به جایی برسند که حقایقی از عالم غیب را شهود کنند. معارفی از کتاب و سنت را دریابند که عالمان و مجتهدان و صاحبان تجربههایی دینی قبل (بعد از پیامبر و امامان علیهمالسلام) آن را شهود نکرده و بدان علم نیافته باشند.
یکی از فرقهای مهم صاحبان تجربههای دینی با صاحبان وحی در این است که خداوند صاحبان وحی را مقتدا قرار داده و مردم را موظف کرده به آنان اقتدا کنند و رهرو بینش و منش آنها گردند. صاحبان وحی آمدهاند تا راه مستقیم بندگی و طریق وصول به سعادت دنیا و آخرت را به بشریت بنمایند و حرف و عملشان حجت است.
وَ مَا أَرْسَلْنَا مِن رَّسُولٍ إِلَّا لِیُطَاعَ بِإِذْنِ اللهِ77
«و ما هیچ پیامبری را نفرستادیم مگر برای این که به اذن خدا مطاع باشد».
از این رو وقتی نبوت پیامبری برای مردم ثابت شد، مردم موظفند بدون چون و چرا پیرو او باشند و حقانیت مطلق راه و روش او را باور کنند و برای آن دلیل دیگر نطلبند؛ اما صاحبان تجربههای دینی از چنین مقام و مصونیتی برخوردار نیستند و بههیچوجه ما موظف نیستیم که پیرو بیچون و چرای آنان باشیم. همانطور که یادآوری شد، صاحبان تجربۀ دینی، غالباً در حال شهود یا بعد از شهود گرفتار شک و تردید میشوند. آیتالله جوادیآملی میگوید:
معرفت شهودی نسبت به حقیقت هستی گرچه امری است که برهان عقلی بر امکان آن گواهی میدهد ولیکن اولاً شهود دارای مراتب و مراحل مختلفی است و تنها در برخی از مراحل، صاحب کشف در مرتبۀ شهود از یقین برخوردار است و شهودهای جزئی و متزلزل حتی در حین مشاهده، با یقین قرین نمیباشد. ثانیاً شهود عارف برای کسی که از آن محروم است معرفت یقینی را به دنبال نمیآورد (و او موظف به پیروی از آن شهود و پایبندی به مضمون آن نیست)، هرچند که محروم از شهود در برخی موارد، برهان یقینی برای انکار یا بر بطلان مشهود دیگران نمیتواند القا کند.
کسی که از شهود بیبهره است تنها در صورتی میتواند به مشهود دیگری آگاهی و یقین پیدا کند (و به مضمون آن معتقد و پایبند گردد) که بر آن شهود برهان یقینی اقامه گردد و این برهان به طور مستقیم بر حقیقت مشهود اقامه شود (یعنی آنچه شهود شده با برهان یقینی اثبات گردد.)78
آنچه قطعی است این است که باب تجربۀ دینی و شهود بعد از بعثت نبی خاتم بسته نیست ولی باید دید آیا رهاورد این تجربههای دینی بر غنای دین هم میافزاید؟ بعضی ادعا کردهاند که شهودها بر غنای دین میافزایند و ما همچنان که به وحی محتاجیم، به شهود هم محتاجیم و هیچ کدام به تنهایی کافی نیست. به عبارات زیر توجه کنید:
اینک در غیاب پیامبر هم باید تجربههای درونی و بیرونی پیامبرانه بسط یابند و بر غنا و فربهی دین بیفزایند. اگر «حسبنا کتاب الله» درست نیست، «حسبنا معراج النبی و تجربة النبی» هم درست نیست.79
شارحان بر درک و کشف دینی افزودهاند. این بزرگان فقط شارحان سخنان پیشین و تکرارکنندۀ تجربههای نخستین نبودهاند. غزالی کشفهای دینی تازه داشته است. مولوی و محیالدین و سهروردی و صدرای شیرازی هم.80
در مورد مطالب مذکور ملاحظات و تأملاتی چند وجود دارد:
1. گویندۀ محترم در مباحث خود بارها بین دین و معرفت دینی فرق گذارده و مباحث قبض و بسط را راجع به معرفت دینی معرفی کرده است نه خود دین؛ و دین را امری ثابت و متعالی شمرده است. در اینجا ظاهراً این ملاحظه انجام نشده و حکم معرفت دینی به خود دین داده شده است یا لفظ دین در معنای معرفت دینی استعمال شده است.
تجربههای دینی بعد از پیامبر به معرفت دینی و غنای آن میافزاید ولی به خود دین اضافه نمیکند. در تجربههای دینی بعدی، ممکن است معرفتهای عمیقتری نسبت به معرفتهای حاصل از تجربههای عالمان قبل به دست آید و در اثر آن، معرفت دینی غنای بیشتری پیدا کند ولی خود دین که همان قرآن و سنت است، غنای بیشتر نمییابد.
دین عبارت است از قرآن و سنت؛ و تجربههای دینی در محدودۀ این دو است و به فهم بهتر و بیشتر ما از این دو منبع کمک میکند.
2. غزالی، مولوی، محیالدین و... ممکن است نسبت به عالمان قبل در تجربههای دینی خود به رهاورد جدیدی از فهم کتاب و سنت رسیده باشند و درکی به ما عرضه کرده باشد که عالمان قبل به آن درک نرسیده باشند؛ ولی هیچگاه رهاورد حاصل از تجربههای دینی آنان بر رهاورد وحی پیامبر و سنت معصومان اضافه نمیکند.
3. اگر منظور از غلط بودن «حسبنا معراج النبی» این باشد که شهود پیامبر کافی نیست و ما باید باب شهود را باز بگذاریم و باز بدانیم تا در هر زمان افرادی به مقام شهود برسند و رهاورد خود را که مراتبی از رهاورد معراج پیامبر صلیاللهعلیهوآله است، به ما عرضه کنند؛ حرف درستی است اما اگر منظور این باشد که معراج پیامبر و ارتباط آن بزرگوار با خدا رهاوردهای فراوانی داشت ولی کافی نیست و باید باب معراج باز باشد تا بعد از آن بزرگوار، دیگران نیز به معراج بروند و به شهود حقایق نایل گردند و رهاوردهای جدید (اضافه بر آنچه رسول خدا آورده است) برای ما به ارمغان بیاورند، این معنا غلط و انکار خاتمیت است.
نویسندۀ محترم از محیالدین نقل میکند: «کشف ولیّ، از مفاد کتاب و وحی نبی تجاوز نمیکند. هیچ کشفی نصیب ولی نمیشود مگر این که از جنس فهم کتاب خداوند باشد.»
بنابراین تجربههای دینی عارفان و عالمان در این دوران، چیزی بر دین نمیافزاید بلکه بر غنای معرفت دینی کمک میکند. این مطلب اختصاص به دوران بعثت خاتم ندارد بلکه در دوران انبیای گذشته نیز چنین بوده است. وقتی پیامبر صاحب شریعتی منصوب شده و معارف و احکام لازم برای زندگی بشری را به آنان رسانده است، تا آمدن پیامبر اولوالعزم بعدی، نه پیامبران تبلیغی و نه دیگر صاحبان تجربۀ دینی و کشف و شهود، چیزی بر دین آن پیامبر نمیافزودند بلکه وحی پیامبر تبلیغی و شهود صاحبان در محدودۀ فهم و درک وحی نازل بر آن پیامبر اولوالعزم بود و پیامبر اولوالعزم بعدی که میآمد، بر غنای دین میافزود و مراتب بالاتری از معرفت و احکام جدیدی دریافت و ابلاغ میکرد.
خلاصه آنکه پیامبر بندۀ خاص خداست که به مراتب والای بندگی رسیده و خداوند او را برای رسالت و نوبت و وساطت بین خود و خلق انتخاب کرده و احکام و معارفی به صورت مکتوب یا القای به قلب، به او تحویل داده و او را موظف و مأمور ساخته عین آن معارف و احکام را بدون کم و کاست به انسانها ابلاغ کند و پیامبر در ابلاغ وحی جز انجام وظیفه، اقدامی نمیکند و عین وحی را بدون کم و زیاد ابلاغ میکند و بههیچوجه در این مرحله از جانب خود سخنی نمیگوید و حتی وحی دریافتی را تفسیر نمیکند.
بیانات قولی و عملی تفسیری پیامبران، غیر از بیان وحی است و سبک و سیاق آنها با هم تفاوت دارد و خود پیامبر اعلام میکند که در آنجا مبلغ وحی است و در اینجا مفسر وحی.
مولوی رومی، پیامبران را در مقام بیان و ابلاغ وحی فقط سخنگو میداند که زبان آنان به ارادۀ حق، نه ارادۀ خودشان میچرخد:
گفت نوح ای سرکشان من، من نِیَم
من ز جان مرده، به جانان میزیم
چون بمردم از حواس بوالبشر
حق مرا شد سمع و ادراک و بصر
چون که من، من نیستم این دم ز «هو»ست
پیش این دم، هر که دم زد، کافر اوست
جمله ما و من به پیش او نهید
مُلک مُلک اوست، مُلک او را دهید81
وحی و پیامبر
تا اینجا معلوم شد که وحی از مبدأ متعالی بر قلب پیامبر نازل میشود. البته گاهی پیامبر بدون واسطه آن را از خدای تعالی تلقی و دریافت میکند و در این مرحله حتی جبرئیل علیهالسلام هم واسطه نیست و گاهی جبرئیل واسطۀ وحی است و گاهی نیز کلام خدا از پس پردهای مانند درخت در کوه طور یا خواب به پیامبر ابلاغ میشود و رسول خدا صلیاللهعلیهوآله هر سه قسم وحی را داشتند:
وَ مَا کَانَ لِبَشَرٍ أَنْ یُکَلِّمَهُ إِلَّا وَحْیاً أَوْ مِنْ وَرَاءِ حِجَابٍ أَوْ یُرْسِلَ رَسُولاً فَیُوحِیَ بِإِذْنِهِ مَا یَشَاءُ82
هیچ بشری را نرسد که خدا با او تکلم کند مگر به طریق وحی (مستقیم) یا از پس پرده یا آنکه فرستادهای بفرستد تا به اذن او آنچه بخواهد بر پیامبر وحی کند.
آیات فراوانی در قرآن تأکید دارد که قرآن فقط از جانب خداست و هیچ کسی (حتی پیامبر) نمیتواند در آن تصرفی کند:
وَ لَوْ کَانَ مِنْ عِنْدِ غَیْرِ اللهِ لَوَجَدوُا فیِهِ اخْتِلَافاً کَثیِراً83
در این آیه «غیر الله» مطلق است و هر کسی حتی شخص پیامبر را دربرمیگیرد.
یَا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَّبِّکَ وَ إِنْ لَّمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ84 بنابراین آیه هم، رسول خدا موظف به ابلاغ است و هم تهدید شده که اگر آنچه به ایشان وحی شده را ابلاغ نکند رسالتش را انجام نداده است.
در آیۀ دیگری تهدید شده که اگر مطلبی را به ما نسبت دهی به شدت با تو برخورد میکنیم:
وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَیْنَا بَعْضَ الْأَقَاویِلِ * لَأَخَذْنَا مِنْهُ بِالْیَمیِنِ * ثُمَّ لَقَطَعْنَا مِنْهُ الْوَتیِنَ * فَمَا منْکُمْ مِّنْ أَحَدٍ عَنْهُ حَاجِزیِنَ85
در آیه دیگر آمده:
وَ إِذَا لَمْ تَأْتِهِمْ بَآیَةٍ قَالُوا لَوْ لَا اجْتَبَیْتَهَا قُلْ إِنَّمَا أَتَّبِعُ مَا یُوحَی إِلَیَّ مِنْ رَّبِّی86
این آیه سخن و اعتقاد معاصران بیایمان رسول خدا و جواب خدا به آنان است. آنان وقتی پیامبر آیات را بر آنان میخواند، او را دروغگو میشمردند و هر گاه برای مدتی آیهای بر پیامبر نازل نمیشد، میگفتند: چرا نرفتی از این حرفها که اسمش را آیه گذاشتهای از این طرف و آن طرف جمع کنی و برای ما بیاوری؟ حضرت موظف شد در جواب آنان بفرماید: من از خود چیزی ندارم، تنها گوش به فرمان دستوراتی هستم که پروردگارم به من وحی میکند و از خود اختیاری ندارم.87
کِتَابٌ أُحْکِمَتْ آیَاتُهُ ثُمَّ فُصِّلَتْ مِنْ لَّدُنْ حَکیِمٍ خَبیِرٍ88
کتابی که آیات آن محکم و به هم پیوسته بود و سپس از جانب خدای حکیم آگاه، تفصیل داده شد.
وَ إِنَّکَ لَتُلَقَّی الْقُرْآنَ مِنْ لَّدُنْ حَکیِمٍ عَلیِمٍ89
اِنَّ عَلَینا جَمْعَهُ وَ قرانَهُ فَإذا قَرَاْنَاهُ فَاتَبِعْ قَرْانَهُ ثُمَّ اِنَّ عَلَینا بَیانَهُ90
قُلْ لَّوْ شَاءَ اللهُ مَا تَلَوْتُهُ عَلَیْکُمْ وَ لَا أَدْرَاکُمْ بِهِ فَقَدْ لَبِثْتُ فیِکُمْ عُمُراًَ مِّنْ قَبْلِهِ أَفَلَا تَعْقِلُونَ91
بنابر صراحت این آیات، رسول خدا صلیاللهعلیهوآله فقط گیرنده وحی و ابلاغکنندۀ آن بوده و بههیچوجه اجازۀ دخل و تصرف در آن را نداشته است و این گونه نبوده که هر گاه میخواسته وحی بر او نازل میشده بلکه چهبسا در مورد مطلبی مدتها انتظار وحی میکشیده و تا مدت زمانی، مطلوب ایشان حاصل نمیشده است.
وظایف پیامبر در ارتباط با وحی
پیامبر در ارتباط با وحی چندین وظیفه داشت از جمله:
1. تلقی و دریافت، حفظ و ابلاغ وحی؛ چه در وحی مستقیم یا با وساطت جبرئیل علیهالسلام و چه از ورای حجاب، رسول خدا باید ابتدا وحی را تلقی و دریافت میکرد و در درون قلب خود در امان از دخالت وهم و خیال حفظ مینمود و عین آن را به مردم ابلاغ میفرمود.
فرشتگان الهی از جانب حقتعالی موظف بودند نظارت و دقت کنند تا وحی از مبدأ متعال بدون دستبرد و تغییر و تبدیل به قلب رسول خدا صلیاللهعلیهوآله نازل شود و ایشان آن را بدون کم و کاست به مردم ابلاغ کند و این ارادۀ قاهرۀ حقتعالی بود و هیچ چیز نمیتواند مانع تحقق ارادۀ خدا شود:
وَ إِنَّهُ لَکِتَابٌ عَزیِزٌ * لَّا یَأْتیِهِ الْبَاطِلُ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ لَا مِنْ خَلْفِهِ تَنزیِلٌ مِّنْ حَکیِمٍ حَمیِدٍ92
فَإِذَا قَرَأْنَاهُ فَاتَّبِعْ قُرْآنَهُ93
عَالِمُ الْغَیْبِ فَلَایُظْهِرُ عَلَی غَیْبِهِ أَحَداً * إِلَّا مَنِ ارْتَضَی مِنْ رَّسُولٍ فَإِنَّهُ یَسْلُکُ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ رَصَداً * لِّیَعْلَمَ أَنْ قَدْ أَبْلَغُوا رِسَالَاتِ رَبِّهِمْ.94
2. تعلیم کتاب؛ کتاب قرآن گرچه به «زبان عربی روشن و آشکار» نازل شده ولی دارای چنان معارف متعالی و عمیق است که هر عربزبان ـ هرچند هم اهل علم و آگاهی باشد ـ نمیتواند با مراجعۀ مستقیم به آیات آن، به آن معارف و علوم متعالی دست یابد و تا ژرفاهای قرآن غواصی کند و برای بهرهگیری بیشتر از آیات قرآن احتیاج به تعلیم دارد و معلم قرآن کسی است که علم قرآن را از صاحب قرآن یعنی خداوند متعال فراگرفته باشد و خود خداوند باید این معلم را معرفی کند و شایستهتر از پیامبر برای تصدی معلمی قرآن نیست. از این جهت خود قرآن، پیامبر را به عنوان معلم قرآن معرفی میکند:
کَمَا أَرْسَلْنَا فیِکُمْ رَسُولاً مِنْکُمْ یَتْلوُا عَلَیْکُمْ آیَاتِنَا وَ یُزَکّیِکُمْ وَ یُعَلِّمُکُمْ الْکِتَابَ وَ الْحِکْمَةَ95
آیۀ فوق اجابت دعای حضرت ابراهیم علیهالسلام در حق ذریهاش، اسماعیل علیهالسلام و نسل ایشان میباشد. حضرت ابراهیم علیهالسلام این گونه تقاضا کرد:
رَبَّنَا وَابْعَثْ فیِهِمْ رَسُولاً مِنْهُمْ یَتْلُ عَلَیْهِمْ آیَاتِکَ وَ یُعَلِّمُهُمُ الْکِتَابَ وَالْحِکْمَةَ وَ یُزَکّیِهِمْ96
3. تبیین و رفع اختلاف؛ پیامبر از عرب است و قرآن او هم به زبان همین قوم نازل شد و هدف نزول قرآن مانند دیگر کتب آسمانی رفع اختلاف و هدایت به صراط مستقیم و به وحدت رساندن آدمیان متفرق و مختلف است:
کَانَ النَّاسُ أُمَّةً وَاحِدةً فَبَعَثَ اللهُ النَّبِییِّنَ وَ مُنذِرینَ وَ أَنْزَلَ مَعَهُمُ الْکِتَابَ بِالْحَقِّ لِیَحْکُمَ بَیْنَ النَّاسِ فیِمَا اخْتَلَفُوا فیِهِ.97
و بیان پیامبر نسبت به کتاب برای این است که حکم مورد اختلاف مردم را روشن کند و آنان را به وحدت برساند.
وَ مَا أَنْزَلْنَا عَلَیْکَ الْکِتَابَ إِلَّا لِتُبَیِّنَ لَهُمُ الَّذِی اخْتَلَفُوا فیِهِ وَ هُدیً وَ رَحْمَةً لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ.98
با توجه به اینکه نزول قرآن در همین آیه برای مؤمنان هدایت و رحمت بیان شده، معلوم میگردد مرجع ضمیر «هُم» در ابتدای آیه مشرکان است که در عقاید و اعمال حق، اختلاف داشتند و خداوند قرآن را نازل کرد تا آنان را به شاهراه وحدت و حق و حقیقت هدایت کند و اختلافها را بزداید.
پس این قرآن بیان اعتقادات و اعمال حق و رفعکنندۀ اختلافهای قبل از نزول است و اما برای اینکه بعد از نزول قرآن هم اختلاف نشود، رسول خدا به بیان خود قرآن همت میکند تا مضمون و محتوای آن روشن گردد و بخصوص با وجود آیات متشابه، افراد نتوانند با تمسک به خود قرآن دوباره اختلاف ایجاد کنند:
وَ أَنْزَلْنَا إِلَیْکَ الذّکْرَ لِتُبَیِّنَ مَا نُزِّلَ إِلَیْهِمْ.99
و پیامبر تعلیم و بیان وحی را مستقیم یا غیر مستقیم و با واسطه انجام داد زیرا اگر این تبیین انجام نشده بود و مردم در فهم قرآن به خود واگذار شده بودند، اختلاف آنان در مضمون و محتوای قرآن یک اختلاف طبیعی و غیر مذموم بود در حالی که قرآن اختلاف مسلمانان و اهل کتاب را بعد از نازل شدن کتاب، امری غیر طبیعی، ناپسند و ظالمانه معرفی میکند:
وَ مَا اخْتَلَفَ فیِهِ إِلَّا الَّذیِنَ أُوتُوهُ مِنْ بَعْدِ مَا جَاءَتْهُمُ الْبَیِّنَاتُ بَغْیاً بَیْنَهُمْ فَهَدی اللهُ الَّذیِنَ آمَنُوا لَمَا اخْتَلَفُوا فیِهِ مِنَ الْحَقِّ بِإِذْنِهِ.100
نکتۀ قابل توجه این که اختلاف در دین و بعد از نازل شدن کتاب، توسط حاملان کتاب و عالمان دین ایجاد شده است و انگیزۀ آنان هم حسادت و ستمگری میباشد. کسانی که بعد از پیامبر به عنوان رهروان و مبلغان و ادامهدهندگان راه او، نقش معلمی و هدایت را عهدهدار میشوند و از سر حسادت و ستم علیه عالمان و هدایتگران راستین به ایجاد اختلاف همت میگمارند در حالی که اگر پیامبر با واسطه یا بیواسطه دین را بیان نکرده و پیروان را در فهم کتاب خدا به خود واگذارده باشد، امکان دارد اختلاف ایجاد گردد بدون اینکه حسادت و ستمگری عامل آن بوده و یا در آن نقش داشته باشد.
در ادامۀ همین آیه هم میفرماید: خداوند فقط مؤمنان واقعی به کتاب را در مورد اختلاف به حق راهنمایی میکند چون آنان تسلیم کتاب هستند و انگیزۀ دیگری ندارند و حق را بعد از فهم میپذیرند اما ستمگران با این که حق را میفهمند ولی انگیزههای ستم و بزرگیطلبی و... آنان را از پذیرش هدایت خداوند باز میدارد و به سوی تفسیرهای غلط و با علم به غلط بودن، سوق میدهد زیرا در این تفسیرها منفعت آنان نهفته است.
خاتمیت
بشر علاوه بر فطرت حقشناس و حقطلب و عقل که نور خدایی و پیامبر باطنی و شناسنده حق از باطل است، برای راهیابی به سعادت مطلق، محتاج وحی آسمان بوده و هست و به همین جهت اولین انسان خودش پیامبر و واسطه آسمان با زمین و زمینیان است. وحی علاوه بر تأیید فطرت و عقل، مکمل هدایتگری آنان است و اگر باب وحی بسته بود، بشر هیچگاه به بعضی از حقایق دست نمییافت و تمام راه را نمیشناخت:
کَمَا أَرْسَلْنَا فیِکُمْ رَسُولاً مِنْکُمْ یَتْلُوا عَلَیْکُمْ آیَاتِنَا وَ یُزَّکیِکُمْ وَ یُعَلِّمُکُمُ الْکِتَابَ وَالْحِکْمَةَ وَ یُعَلِّمُکُمْ مَا لَمْ تَکُونُوا تَعْْْلَمُونَ.101
و خطاب به پیامبر صلیاللهعلیهوآله هم میفرماید:
وَ أَنْزَلَ اللهُ عَلَیْکَ الْکِتَابَ وَالْحِکْمَةَ وَ عَلَّمَکَ مَا لَمْ تَکُنْ تَعْلَمُ وَ کَانَ فَضْلُ اللهِ عَلَیْکَ عَظیِماً.102
با توجه به این دو آیه، رهاورد نبوت، فوق عقل و مکمل آن است.
متأسفانه بعضی افراد گمان کردهاند که بشر در دورانهای گذشته از لحاظ عقلی رشد کامل نکرده و لذا محتاج وحی و دستگیری از آسمان بود و اما با ظهور اسلام، بشر به رشد عقلی خوبی رسید و دیگر بعد از آن محتاج آسمان نیست:
ختم نبوت به دلیل ظهور عقل استقرایی بشر است. تا قبل از ظهور عقل استقرایی، پیامبران ظهورشان لازم بود اما همین که مردم عاقل و بالغ شدند، از حضور پیامبران بینیاز شدند.103
خاتمیت به معنای پایان نیاز به نبوت نیست بلکه پایان نبوت است و اعلام این که نبوت خاتم برآورندۀ نیاز بشر برای همیشه تاریخ میباشد. آیات قرآن که آخرین وحی میباشد، از لحاظ سطح معارف مختلف هستند. بسیاری از آیات در سطحی از معرفت هستند که بشر دوران رسول خدا و بشرهای نزدیک به آن دوران توان درک آن را دارند ولی بعضی آیات چنان سطح بالایی از معرفت دارند که مردم آن دوران را توان درک آن نبوده و به بیان رسول خدا صلیاللهعلیهوآله این آیات برای بشر آخرالزمان نازل شدهاند که به سطوح بالای معرفت نایل میگردند.
بدیهی است آیات اول سورۀ حدید و آخر سورۀ حشر و سورۀ قل هو الله احد برای بشر چند هزار سال پیش بلکه برای بشر هزار سال پیش، قابل هضم نبوده است. تنها افراد معدودی از اهل توحید خود را به عمق این آیات نزدیک مینمایند و در روایات آمده: «خداوند چون میدانست بعدها افراد متعمق و ژرفاندیش خواهند آمد، آیات قل هو الله احد و پنج آیه اول سورۀ حدید را نازل کرد.104
بنابر این ختم نبوت به معنای بینیازی از وحی و آسمان نیست بلکه به معنای بینیازی از وحی جدید است زیرا آنچه بشر احتیاج دارد، در آخرین وحی بیان شده و با توجه به بیانات تفسیری مستقیم و غیر مستقیم رسول خدا، نیاز معرفتی و هدایتی بشر از وحی آخرین تأمین میگردد و به وحی دیگر، نیاز نمیافتد.
خاتمیت و امامت
پیشینه بحث
از مباحثی که جدیداً دوباره مطرح شده، بحث خاتمیت و امامت است. رسول خدا که در قرآن «خاتمالنبیین» معرفی شد105 از اوان بعثت تا آخر عمر درصدد معرفی کسانی بود که وارث علم ایشان بودند و بعد از ایشان وظیفه بیان وحی و تفسیر قرآن را عهدهدار میشدند ولی در همان زمان، کسانی زمزمه میکردند که ایشان خاتم پیامبران است و بعد از ایشان دیگر نه به پیامبر جدید احتیاج است و نه به مفسّر و مبیّن وحی. قرآن به زبان عربی آشکار نازل شده106 و همه چیز در آن بیان گردیده و از چیزی فروگذار نشده است.107 ما هم عرب هستیم و میتوانیم خودمان با مراجعه به کتاب خدا، پیامهای معرفتی و هدایتی لازم را استنباط کنیم و به قول معصوم و حجت دیگر نیاز نیست.
گرچه پیامبر صلیاللهعلیهوآله بارها و بارها بر غلط بودن این باور تأکید کردند و امامان را به عنوان قول فصل و کلام حجت معرفی کردند ولی متأسفانه به گوش آنان نرفت. تا این که رسول خدا صلیاللهعلیهوآله در آخرین ساعات عمر فرمودند:
«بیایید برای شما مطلبی بنویسم که بعد از آن گمراه نشوید».
متأسفانه عمر بن خطاب گفت: ایشان درد میکشد و درد بر ایشان غلبه کرده (و متوجه نیست). قرآن نزد شماست و کتاب خدا ما را کافی است.108
این روایت در همه کتب معتبر حدیثی اهل سنت از صحیح بخاری و مسلم گرفته تا بقیۀ کتابهای حدیثی معتبرشان ثبت شده و با سند معتبر نقل گردیده و همگی به صحت و صدور آن یقین دارند و حتی بسیاری از عالمان بزرگ اهل سنت به توجیه اقدام عمر بن خطاب روی آورده و آن را کار پسندیدهای شمرده و از کرامتهای ایشان دانستهاند. البته همین کسانی که سعی دارند مردم را از در خانۀ اهل بیت علیهمالسلام برگردانند و باب الهام و تأیید الهی را نسبت به آنان ببندند و قول اهل بیت را در ردیف قول دیگران قرار دهند، خود ناآگاهانه دری را که خدا بر اهل بیت گشوده، میبندند و در همان حال بر روی دیگران که خدا نخواسته و باز نکرده، باز میکنند.
برادران اهل سنت که بعد از رسول خدا، قول دیگری را حجت و معصوم نمیدانند، در همین جا برای معذور شمردن عمر بن خطاب در رد پیشنهاد رسول خدا صلیاللهعلیهوآله، او را مورد هدایت خاص خدا و الهام شده و تأیید شده خدایی شمردهاند و به صراحت گفتهاند:
«عمر بن خطاب خود میدانست که از جانب خدا توفیق درک مصالح را دارد و صاحب الهام خدایی است».109
آری، متأسفانه پیشینۀ «حسبنا کتاب الله» به زمان وفات رسول خدا صلیاللهعلیهوآله میرسد و از آن روز تا به حال افرادی سعی داشتهاند اعلام کنند بعد از رسول خدا، هیچ قولی حجت نیست و مسلمانان به خود واگذار شدهاند و هر کسی که اهل علم و فهم و اجتهاد است، حق اجتهاد دارد و اجتهادش در حق خودش معتبر است و هیچ کس دیگر هم حق ندارد او را از اجتهاد باز دارد یا اجتهاد خودش را بر اجتهاد او مقدم بشمارد.
نتیجۀ این قول هم این میشود که تمام اتفاقات ناگوار صدر اسلام با «اجتهاد صحابه» توجیه میشود و تشیّع، و تسنن دو تفسیر از اسلام معرفی میگردند که هر دو معتبرند و هیچ کدام بر دیگری رجحان ندارد:
تشیع و تسنن دو تفسیر از اسلام هستند. تعدادی از اصحاب (علی علیهالسلام و ابوذر و عمار و...) برداشتی از ایشان (رسول خدا صلیاللهعلیهوآله و تعلیماتش) داشتند که اقلیتی به نام تشیع را پایه گذاشتند و بخش دیگری از صحابیان برداشت دیگری داشتند که اهل سنت نام گرفت.110
تعریف بیمبنا از خاتمیت
کسانی که معصومان بعد از رسول خدا را کنار زدند و امروز هم قول آنان را در ردیف اقوال دیگران قرار میدهند، تعریف بیمبنا و بدون مستندی از خاتمیت دارند. تعریف آنان از خاتمیت به شرح زیر است:
با خاتمیت آدمیان به رهایی میرسند اما اگر شما بگویید یک پیامبر صفت دیگری هست، آن گاه رهایی تحقق نخواهد یافت.111
ختم نبوت یعنی این که ما رها هستیم از الهام آسمان. یعنی دیگر کسی نیست که بیاید و بگوید: من از جانب خداوند با شما سخن میگویم فلذا روی حرف من حرف نزنید.112
بنابراین تعریف، خاتمیت یعنی ختم الهام آسمانی، ختم عصمت و ختم قول حجت و تضمین شده. الهام آسمانی که امری فراتر و عامتر از نبوت است، چرا باید با ختم نبوت بسته شود؟ مگر نه اینکه بندگان اگر در طریق بندگی قرار بگیرند و مراتب قرب را بپیمایند، به تأیید از جانب خدا میرسند و حقایق بر آنان مکشوف میشود. تجربههای عرفانی عارفان مطلبی است که مورد قبول صاحبان این تعریف است همچنان که اهل سنت این الهامها را برای خلفای راشدین و بخصوص برای خلیفه اول و دوم قطعی میدانند، حالا چگونه اصرار داریم که ختم نبوت به معنای ختم الهام است و ممکن نیست بعد از رسول خدا افرادی باشند که به الهام خداوندی تأیید شده و به مراتبی از بندگی رسیده باشند که خداوند آنان را میزان و معیار حق قرار داده و دیگران را به شاقول کردن خود با آنان امر کند.
اگر ما خاتمیت را به معنای ختم قول حجت بدانیم، به طور طبیعی همچنان که از غزالی نقل کردهاند؛ «هم رجال و نحن رجال»؛113 صحابۀ رسول خدا و امامان مذاهب عالمانی بودهاند و غزالی و دیگران که در عصرهای بعد آمدهاند، نیز عالمانی هستند و هیچ دلیلی نداریم که عالمان عصرهای بعد کمتر از عالمان عصرهای قبل میفهمند و باید تابع آنها باشند، در نتیجه منبع دین و فقه میشود قرآن و سنت قولی و عملی پیامبر که روایات معتبر حاکی از آن هم بسیار محدود هستند آن هم به فهم هر عالم. آقای سروش از ابوحنیفه نقل میکند که ایشان کل احادیث صحیح از پیامبر را کمتر از بیست حدیث میدانست.114
با این وضعیت «دینِ کامل» میشود دینی که فقط یک متن مکتوب دارد که بسیاری از آیات آن متشابه هستند و قابل تطبیق با اهداف بیماردلان؛ و همه افراد و مذاهب و نحلهها میتوانند با استناد به قرآن حرفهای متناقض و متضاد خود را توجیه کنند115 و یک سنت نبوی که فقط کمتر از بیست حدیث قطعی حکایتکننده از آن داریم. حالا این دین چگونه کامل است؟ آیا جز با توسل به قیاس و استحسانهای عقلی راهی برای برونرفت از مشکل داریم؟ و آیا توسل به قیاس و استحسان که در روایات معتبر از آنها نهی شده، تکمیل کردن دین با غیر دین نیست؟
در حالی که اگر به دلایل معتبر، کسانی بعد از پیامبر باشند که قول و عمل آنان حجت باشد و مفسّر خدایی و تضمین شده قرآن باشند، در آن صورت منبع دین میشود قرآنی که حدود 329 سال (تا شروع غیبت کبری) سخنگو و مفسر کنارش بوده و سنت قولی و عملی معصوم با آن همراه بوده است و معلوم است که با چنین میراثی برای همیشه میتوان در برابر مسائل جدید قد علم کرد و راه برونرفت از این بستها را یافت.
مطلب مهم دیگر اینکه ما باید تعریف خاتمیت را از خود قرآن و پیامبر بگیریم نه اینکه از پیش خود تعریف کنیم. مگر ما متولی دین هستیم که خاتمیت را از پیش خود تعریف کنیم و بعد با استناد به آن تعریف، امامت را کنار بگذاریم. ما باید تسلیم خدا و پیامبر باشیم و به محضر قرآن و پیامبر مشرف شویم و زانو بزنیم و از آنان تعریف ختم نبوت را بخواهیم.
قرآن و خاتمیت
برای اینکه از افتادن به وادیهای مهلک در امان باشیم و به معنای صحیح خاتمیت دست یابیم و ببینیم آیا قرآن تعریف مطرح شده توسط آقایان را تأیید یا رد میکند، به بعضی از آیات قرآن توجه میکنیم.
1ـ انما انت منذر و کل قوم هاد116
در این آیه رسول خدا هدایتگری معرفی شده که با انذار و هشدار دادن، مردم را به سوی حق هدایت میکند و بعد اعلام میفرماید: هر قومی هدایتگری دارد. پس به بیان این آیه، زمین هیچ گاه از هدایتگری که مردم را به سوی حق هدایت کند، خالی نخواهد بود. و اما این هدایت به چه معناست؟ به معنای راه نشان دادن یا راه بردن و به مقصد رساندن؟ اگر به معنای راه نشان دادن باشد که آیه حقیقتی ناشناخته را بیان نکرده زیرا همیشه افرادی هستند که تبلیغ خوبیها کرده و مردم را به انجام آن دعوت میکنند و راه سعادت را نشان میدهند پس همیشه در هر امتی هادیان بسیار هست در حالی که آیه میفرماید: همیشه و در هر امتی [مردم هر زمانی] هدایتگری [مفرد] هست.
ثانیاً خود قرآن این هدایت را مشخص کرده است و راه نشان دادن را هدایت هدایتگر نشمرده است:
أَفَمَنْ یَهْدِی إِلَی الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ یُتَّبَعُ أَمَّنْ لَّایَهِدِّی إِلَّا أَنْ یُهْدَی117
آیا کسی که به حق هدایت میکند سزاوار پیروی است یا کسی که برای هدایت شدن به هدایتگر نیازمند است.
بنابراین کسی که خود محتاج هدایتگر است، نمیتواند هادی باشد در حالی که اگر هادی به معنای راه نشان دادن بود، او میتوانست مبلِّغ و راه نشاندهنده باشد. پیامبران هدایتگرانی هستند که خود مستقیما به وسیله خدا هدایت شدهاند و هیچ کسی در هدایت آنها جز خدا، نقشی نداشته و واسطه نبوده است و آنها هادی هستند و اگر در دوران فترت انبیاء و در دورۀ خاتمیت، هدایتگر به این معنا وجود نداشته باشد، پس «هر قومی هدایتگر دارد» درست نیست و نعوذبالله که قرآن درست نباشد.
ثالثاً خداوند حضرت ابراهیم و پیامبران از نسل ایشان را امام معرفی کرده که «یهدون بامرنا»118 هدایت آنها هدایت به امر خداست و این همان ایجاد هدایت است نه نشان دادن راه و وقتی خود ابراهیم علیهالسلام به این مقام میرسد، از خداوند میخواهد که این مقام هدایتگری را در ذریهاش هم قرار دهد و خداوند ضمن اجابت دعای ایشان اعلام میکند:
وَ إِذْ قَالَ إِبْرَاهیمُ لِاَبیِهِ وَ قَوْمِهِ إِنَّنِی بَرَاءٌ مِمَّا تَعْبُدُونَ * إِلَّا الَّذِی فَطَرَنِی فَإِنَّهُ سَیَهْدِینِ * وَ جَعَلَهَا کَلِمَةً بَاقِیَةً فِی عَقِبِهِ لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ119
و چون ابراهیم به پدرش و قومش گفت: من از آنچه شما میپرستید بیزارم و تنها آن کسی را میپرستم که مرا بیافرید و به زودی هدایت میکند و خداوند آن هدایت را کلمهای باقی در نسل او قرار داد، باشد که به سوی خدا بازگردند.
این آیه حکایت دارد که همیشه تا قیامت هدایتگرانی هدایت شده از نسل ابراهیم علیهالسلام و در زمین هست که خداوند بدون واسطه آنان را هدایت کرده و هدایت شدۀ مطلقند و هدایتگر حقیقی به سوی حق هستند. آیا این سلسلۀ هدایتگری که به صراحت قرآن تا قیامت در نسل ابراهیم علیهالسلام هست، پس از پیامبر نباید وجود داشته باشد؟
در آیه دیگر حضرت ابراهیم که به این مقام رسیده، این هدایتگری را در نسل خودش از خدا میخواهد و خداوند ضمن اجابت دعایش آدرس آنان را میدهد:
إِنِّی جَاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِمَاماً قَالَ وَ مَنْ ذُرِّیَّتِی قَالَ لاَ یَنَالُ عَهْدِی الظَّالِمینَ120
اگر دقت کنیم خداوند فرموده این عهد امامت و مقام هدایتگری به ظالمان نمیرسد و مردم به حصر عقلی چهار دسته بیش نیستند:
الف ـ کسانی که در تمامی عمر ظالمند.
ب ـ کسانی که در اول عمر صالحاند ولی در آخر ظالمند.
ج ـ کسانی که در اول ظالمند ولی بعد ایمان آورده و توبه کرده و صالح میشوند.
د ـ کسانی که در تمام عمر صالحاند.
از چهار دستۀ بالا، شأن حضرت ابراهیم علیهالسلام بلندمرتبهتر از آن است که برای دسته اول و دوم طلب امامت کند زیرا آنان ظالمند و حضرت ابراهیم به صراحت از آنان اعلام برائت و بیزاری کرده و دشمنی آشتیناپذیر خود با آنان را اعلام فرموده است. پس میماند دسته سوم و چهارم و خداوند از بین افرادی که ایشان تقاضای امامتشان را داشته، ظالمان را نفی کرده و معلوم میشود که تقاضای امامت دسته سوم نفی شده121 پس امامان و هدایتگران ابراهیمی تا قیامت هستند و آنان معصوماند و قول معصوم حجت است. آیا با این بیان و صراحت قرآن، میتوان خاتمیت را به ختم عصمت و قول حجت معنا کرد.
2. قرآن از زبان حضرت ابراهیم علیهالسلام خطاب به پدرش میفرماید:
یَا أَبَتِ إِنِّی قَدْ جَاءَنِی مِنَ الْعِلْمِ مَا لَمْ یَأْتِکَ فَاتَّبِعْنِی أَهْدِکَ صِرَاطاً سَوِیّاً 122
ای پدر، مرا علمی آمده که تو را بدان دسترسی نیست پس پیروی من کن تا تو را به راه راست هدایت کنم.
این آیه صراحت دارد که اگر به کسی علم خدایی داده شد، او هدایتگر به حق است و قول او حجت است و همه وظیفه پیروی از او را دارند. در آیه دیگر نیز آمده:
وَ یَقُولُ الَّذیِنَ کَفَروُا لَسْتَ مُرْسَلاً قُلْ کَفَی بِاللهِ شَهیِداً بَیْنِی وَ بَیْنَکُمْ وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْکِتَابِ123
کافران گویند تو فرستادۀ خدا نیستی. بگو برای شهادت بر رسالت من بین من و شما، خدا کافی است و کسی که علم کتاب در نزد اوست.
بنابر صراحت این آیه در زمان نزول آن، کسی در جامعه اسلامی بوده که خداوند همۀ علم کتاب و علم قرآن را به او داده و شهادت او در کنار شهادت خدا به رسالت پیامبر کافی است و او که عالم خدایی به همه حقایق است و شهادت او در کنار شهادت خداست، قطعاً سخن و عمل او حجت است و در امت اسلامی بعد از رسول خدا چه کسی است که در حق او ادعای علم به کتاب شده باشد جز علی علیهالسلام و چه کسی است که این علم را انتشار داده باشد جز علی علیهالسلام و مگر رسول خدا بارها و بارها امام علی را عالم به کتاب و عالمترین مسلمانان معرفی نکرد؟
3. در آیه دیگری میفرماید:
وَ کَیْفَ تَکْفُروُنَ وَ أَنْتُمْ تُتْلَی عَلَیْکُمْ آیَاتُ اللهِ وَ فِیکُمْ رَسُولُهُ124
این جمله خطاب به مؤمنان است که چگونه با القاءات یهود و اهل کتاب از صراط حق گمراه میشوید با اینکه آیات خدا بر شما خوانده میشود و رسول خدا در بین شماست و اگر به جهاتی حقایقی از قرآن برای شما مغفول ماند و از درک آن عاجز بودید یا در آن اختلاف پیدا کردید، میتوانید به او مراجعه کنید و به حقیقت برسید و از گمراهی در امان شوید.
بنابر تصریح این آیۀ شریفه کتاب خدا و رسول خدا در جنب کتاب خدا، با هم عامل در امان ماندن از گمراهی هستند. حالا آیا زمانی که رسول خدا میخواهد از دنیا برود، سنت قولی و عملی محدود ایشان در جنب کتاب کافی است؟ آیا اگر خود ایشان اعلام کرد که بعد از من اهل بیت من در جنب قرآن نگهدارنده شما از گمراهی هستند، این با خاتمیت منافات دارد؟ مگر رسول خدا به حکم این آیه عامل دوم برای نگهداری از گمراهی نیست؟ و مگر نباید از ایشان معنای خاتمیت را پرسید؟ آیا حدیث ثقلین قرار دادن عامل دومی شبیه به پیامبر صلیاللهعلیهوآله از طرف خود پیامبر صلیاللهعلیهوآله در جنب قرآن برای در امان نگه داشتن امت از گمراهی نیست؟ آیا رسول خدا متوجه معنای خاتمیت نبود که اهل بیت را به عنوان عامل دوم در جنب قرآن برای نگهداری امت از گمراهی معرفی کرد؟
4. و نیز قرآن کریم میفرماید:
إِنَّهُ لَقُرْآنٌ کَریِمٌ فِی کِتَابٍ مَّکْنُونٍ * لَّا یَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ125
پاین آیات به صراحت لمس و درک حقیقت قرآن را فراتر از فهم همه انسانها شمرده و فقط آن را در وسع «پاکیزهشدگان» دانسته است و در آیه دیگر پاکیزهشدگان اینگونه معرفی شدهاند:
إِنَّمَا یُریِدُ اللهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهیِراً126
پاکیزهشدگان قطعا معصوم از گناه و خطا هستند و ما به وجدان درمییابیم در بین وابستگان و خویشاوندان پیامبر صلیاللهعلیهوآله هیچ کسی برای از خطا و اشتباه و گناه نبود جز دخترش فاطمۀ زهرا، پسر عمویش علیبنابیطالب و دو فرزندش امام حسن و امام حسین و امامان از نسل امام حسین علیهالسلام. جز این سیزده نفر در حق هیچ کسی دیگر ادعای عصمت نشده است و نسبت به این سیزده نفر نیز علاوه بر صراحت بیان رسول خدا، تاریخ و مردم هم به عصمت و پاکی و طهارت فوقالعاده گواهی میدهند و بنابر آیه اول پاکیزهشدگان خدایی حقیقت قرآن را درک و لمس میکنند پس علم آنان نیز علم حقیقی و در امان از خطا و اشتباه است و کسانی که هم از خطا و گناه در عمل در امان باشند و هم از خطا و اشتباه در فهم و علم، قول آنان حجت است و مگر عصمت غیر از این است؟
ما یا باید پاکیزهشدگی اهل بیت را انکار کنیم و بگوییم نسبت به آنان ارادۀ خاصی نبوده و آنان هم مانند دیگران در معرض خطا و اشتباه بوده و چه بسا خطاهایی مرتکب شدهاند و مضمون آیۀ تطهیر را انکار کنیم یا باید علم خاص و درک و فهم آنان را نسبت به حقیقت قرآن که به پاکیزهشدگان نسبت داده شده و خداوند در حقشان اعلام کرده، انکار کنیم وگرنه اگر پذیرفتیم که آنان پاکیزه شدهاند و پاکیزهشدگان به حقیقت قرآن دسترسی دارند، پذیرفتهایم که سخن و عمل آنان حجت است، همانند سخن و عمل رسول خدا و با این پذیرش دیگر چه معنا دارد خاتمیت را به معنای نبودن قول حجت بعد از رسول خدا بدانیم.
خاتمیت و بیانات رسول خدا صلیاللهعلیهوآله
در بالا شمهای بسیار کوتاه از آیات قرآن را بیان کردیم که خاتمیت به معنای نبود قول حجت بعد از پیامبر صلیاللهعلیهوآله را رد میکرد و حال نظری کوتاه به سخنان رسول خدا صلیاللهعلیهوآله که خود خاتم پیامبران است و بهتر از هر کسی خاتمیت را میشناسد، میاندازیم:
1. حدیث ثقلین
رسول خدا بارها در طول عمر خود و از جمله در حجةالوداع اعلام کرد که من بعد از خود دو چیز و دو میراث گرانبها به جای میگذارم که تا هر گاه به آن دو متمسک باشید از گمراهی در امانید: کتاب خدا و عترتم یعنی اهل بیتم.127
این حدیث صراحت دارد که تمسک به قرآن و عترت با هم مانع از گمراهی است و به یکی از آن دو تمسک جستن، در حقیقت تفرقه انداختن بین حق است که عین گمراهی میباشد. آیا پیامبری که خود خاتم پیامبران است و بهتر از همه به خاتمیت و معنای آن توجه دارد، برخلاف معنای خاتمیت افرادی را در کنار قرآن به عنوان نگهدارنده قرار میدهد؟ آیا این بیان نمیرساند که این افراد مانند قرآن معصومند و آیا رسول خدا متوجه این معنا نیست؟ آیا باید رسول خدا را متهم کنیم یا دست از تعریف خودساخته برداریم؟
2. رسول خدا به بیانهای متعدد فرمودند:
عَلِیٌّ مَعَ الْقُرْآنِ وَالْقُرآنُ مَعَ عَلِیٍّ لایَفْتَرِقانِ حَتّی یَرِدَا عَلَیَّ الْحَوْضَ.128
عَلِیٌّ مَعَ الْحَقِّ وَالْحَقُّ مَعَ عَلِیٍّ یَدوُرُ حَیْثُما دارَ.129
با این بیانها نه تنها تأیید و تأکید شده که امام علی علیهالسلام بر محور قرآن و حق میچرخد بلکه بالاتر آن که، حق و قرآن بر محور علی علیهالسلام میچرخد و مگر این جز تأیید حجیت فعل و کلام علیبنابیطالب برای همیشه است؟ چگونه پیامبر با این بیانها امام علی علیهالسلام را به عنوان حجت بعد از خود معرفی میکند آنگاه ما بگوییم قبول قول حجت بعد از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله خلاف اعتقاد به خاتمیت است؟
3. رسول خدا فرمود:
اَنَا مَدینَةُ الْعِلْمِ وَ عَلِیٌّ بابُها فَمَنْ اَرادَ الْعِلْمَ فَلْیَأْتِ بِالْبابِ.130
همچنان که گفتیم علم حجت است و باید پیروی شود و رسول خدا شهر علم است و برای ورود به این شهر باید از دروازه وارد شد و دروازه ورود به شهر علم رسول خدا صلیاللهعلیهوآله علیبنابیطالب علیهالسلام است پس آنچه ایشان بگوید حجت است و دیگر به حکم این بیان رسول خدا، از ایشان برای کلامش دلیل نمیطلبیم و نباید بطلبیم.
4. رسول خدا که خودش تبیینکننده حقایق و رفعکنندۀ اختلاف بود و قولش حجت، به صراحت علی علیهالسلام را به عنوان مبین و رفعکننده اختلاف امت معرفی کرد و اگر کسی قولش حجت نباشد، چگونه میخواهد رفعکنندۀ اختلاف باشد. رسول خدا فرمود:
عَلِیٌ بابُ عِلْمی وَ مُبَیِّنٌ مِنْ بَعْدی لِاُمَّتی ما اُرْسِلْتُ بِهِ.131
و آن بزرگوار به امام علی علیهالسلام فرمود:
اَنْتَ تُبَیِّنُ لِاُمَّتی مَااخْتَلَفُوا فیهِ مِنْ بَعْدی.132
5. حدیث متواتر منزلت از احادیث دیگری است که بر حجت بودن قول امام علی علیهالسلام بعد از رسول خدا دلالت دارد. در این حدیث که رسول خدا آن را در مواضع متعدد یادآور شده آمده است: «اَنْتَ مِنّی بِمَنْزِلَةِ هاروُنَ مِنْ مُوسی اِلّا اَنَّهُ لا نَبِیَّ بَعْدی».133
و این حدیث نه تنها ظهور صریح در عموم دارد و همه مناصب حضرت هارون غیر از نبوت را برای علی علیهالسلام در همیشۀ اوقات ثابت میکند، بلکه در موارد متعدد هم وارد شده و کسی نمیتواند بگوید این حدیث در مورد خاصی (ایام جنگ تبوک) وارد شده و مختص همان مورد است. کتب اهل سنت هم به ورود این سخن در مواضع مختلف دلالت دارد.134
با مراجعه به قرآن میبینیم که حضرت موسی علیهالسلام شؤون زیر را از خدا برای برادرش طلب کرده است:
رَبِّ اشْرَحْ لِی صَدِْرِی * وَ یَسِّرْ لِی أَمْرِی * وَاحْلُلْ عُقْدَةً مِّنْ لِّسَانِی * یَفْقَهُوا قَوْلِی * وَاجْعَلْ لِّی وَزیِراً مِّنْ أَهْلِی * هَارُونَ أَخِی * اشْدُدْ بِهِ أَزْرِی * وَ أَشْرِکْهُ فِی أَمْرِی135
حضرت موسی، از خدا خواسته برادرش هارون را وزیر، پشتیبان و شریک او در امر رسالت قرار دهد و خداوند میفرماید: «قد اوتیت سؤلک یا موسی = ما تقاضای تو را برآورده ساختیم» و رسول خدا همین شؤون یعنی برادری، شراکت در امر رسالت و وزارت را برای حضرت علی خواسته و اعلام کرده که حضرت علی نسبت به او به منزله هارون نسبت به موسی است و همه این شؤون را دارد.
در آیه دیگری حضرت هارون در غیاب برادرش موسی(ع) مردم را به طور مطلق به پیروی از خود و اجرای دستوراتش فرا میخواند و این شأن نیز برای امام علی علیهالسلام ثابت است و مردم باید پیرو او و مجری دستوراتش باشند در حالی که اگر معصوم و قولش حجت نباشد، نه او حق دارد چنین تقاضایی بکند و نه مردم حق دارند تقاضای او را اجابت کنند.
وَ لَقَدْ قَالَ لَهُمْ هَاروُنُ مِنْ قَبْلُ یَا قَوْمِ إِنَّمَا فُتِنْتُمْ بِهِ وَ إِنَّ رَبَّکُمُ الرَّحْمَنُ فَاتَّبِعوُنِی وَ أَطیِعُوا أَمْرِی136
هارون قبل از آمدن موسی به آنان گفت: ای قوم شما به فتنه افتادهاید و پروردگار شما خدای رحمان است (نه گوسالۀ سامری) پس پیرو من شده و امر مرا اطاعت کنید (تا شما را به ساحل نجات برسانم).
و همچنان که هارون خلیفه موسی در قومش بود: اخلفنی فی قومی و اصلح و لاتتبع سبیلالمفسدین137 امام علی علیهالسلام هم خلیفه و جانشین رسول خدا در ابلاغ و تبیین و تفسیر وحی در بین قوم او بود همچنان که جانشین ایشان در امر حکومت بود.
با توجه به موارد فوق که اندکی از بسیار است، معلوم میشود که همان پیامبری که در قرآن به عنوان خاتم پیامبران معرفی شده و خودش نیز صراحت دارد که بعد از ایشان باب نبوت بسته است، ختم نبوت را به معنای ختم قول معصوم و قول حجت و ختم تفسیر معصومانۀ دین و قرآن ندانسته و برای بعد از خودش تا همیشه افرادی معصوم را معرفی کرده تا معیار و میزان حق باشند و همه رهپویان حق به آنها اقتدا کنند و از جلو افتادن یا عقب ماندن از آنان پرهیز نمایند و قول آنان را حجت شمرده است.
بنابراین بعد از رسول خدا فقط تفسیر علیبنابیطالب و فرزندان معصوم ایشان از دین و قرآن و سنت باید اطاعت شود و تفسیرهای دیگر در صورت مخالفت ارزشی نداشته و شایسته پیروی نبوده و افراد در پیروی از آن تفسیرها نه تنها اجر ندارند بلکه گناهکارند. و بنابراین اسلام ناب و راستین فقط تفسیر علیبنابیطالب و فرزندانش از دین است و تفسیرهای دیگر اسلام نیستند.
امید است خداوند به همۀ ما توفیق هدایت و رهپویی صراط مستقیم یعنی راه پیامبر صلیاللهعلیهوآله و راه کسانی که ایشان به عنوان بیانگر حق و قرآن بعد از خودش معرفی کرده، عنایت فرماید و از پیروی راه کسانی که بدون اجازه و صلاحیت به تفسیر دین پرداختند و مذاهب دیگر را ایجاد کردند، باز بدارد که خودش اعلام کرده راه حق مستقیم و یگانه است و بقیه راهها و مذهبها به بیراهه رفتن میباشد:
وَ أَنَّ هَذَا صِرَاطِی مُسْتَقِیماً فَاتَّبِعُوهُ وَ لَاتَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِکُمْ عَنْ سَبِیِلهِ ذَلِکُمْ وَصَّاکُمْ بِهِ لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ138
این راه مستقیم من است پس آن را پیروی کنید و از راهها و مذاهب دیگر نروید که شما را از راه من پراکنده میسازد. این وصیت من به شماست باشد که تقوا ورزید.