عبدالکریم سروش
در نوبت پیشین سه شاخص برای تمدن مدرن برشمرده شد. این سه شاخص سه قله برجسته دوران مدرن هستند و نباید آنها را به منزله علتهای مدرنیته تلقی نمود. اشاره شد که هر لیستی از شاخصههای مدرنیته که به دست دهیم، کامل و جامع محسوب نمیشود و به سلیقه تهیهکننده آن لیست متکی خواهد بود. البته میتوان استدلال کرد و توضیح داد که آن شاخصههای سهگانه نسبت به برخی از شاخصههای دیگر، جنبه مادری دارند و چنان نیست که همه این شاخصهها در یک رتبه جای بگیرند، بعضیها میتوانند برای بعضی دیگر منبع باشند؛ برای مثال آن جا که سخن از آزادی و سکولاریزم رفت، پارهای اعتقاد داشتند نبودن آزادی از یک طرف و بودن آزادی و آزادی بیان از سوی دیگر، باعث شده است قومی ناکام بمانند و قومی دیگر به کامیابی تاریخی دست یابند؛ پارهای هم جدا شدن دین و سیاست را ملاک و معیار و شاخصه برجسته دوران مدرن برشمردند؛ این که در یک سوی دنیا شاهد کامیابی تاریخی و قدرت گرفتن و رونق تمدنی هستیم و در سوی دیگر خیر. (گفته شده) شاید علت آن باشد که قوم کامیاب به زودی دریافتند که باید حساب سیاست را از دیانت جدا کنند و دین را به داخل کلیساها بفرستند و دست سیاستمداران را در تقنین و سیاستورزی باز بگذارند و زنجیر اندیشههای دینی و تشریعی را از دست و پای آنها بگشایند.
اما در سوی دیگر جهان این چنین نبود و هنوز که هنوز است این دو به ناحق با یکدیگر آمیختهاند. گاه دین در سیاست و گاه سیاست در دین دخالت میکنند آب زندگی را تیره میسازند و آینده را تاریک. آن سه عنصر که در نوبت گذشته بر آنها انگشت تأیید نهاده شد، یک تکنولوژی بود که مهمترین عامل و زاینده آن الکتریسیته معرفی شد که در حکم یک شاخص است و با نبود آن تکنیک مدرن امکان تحقق و وجود ندارد. دومی، علم تجربی و لوازم و توالی آن از جمله فلسفههایی است که این علم پدیده آورده است و سومی مفهوم فاخر و فربه حق بود. حق نه در برابر باطل، بلکه حق در برابر تکلیف. و چنان که آورده شد، حق برای خود دنیای تازهای از اخلاق و سیاست را بنیان نهاد و جمیع آنچه که در عرصه روابط اجتماعی، سیاسی و اخلاقی در جهان جدید و در دوران مدرن بعد از روشنگری میبینیم، به همین مفهوم فوقالعاده سرنوشتساز و کارساز، یعنی "حق" باز میگردد که در گذشته حضور کمرنگ و ضعیفی داشت و هرگز این چنین نیرومند پا به عرصه تاریخسازی ننهاده بود؛ پس از دوران روشنگری با کوششی که فیلسوفان و سیاستمداران به کار بستند و همچنین در نتیجه تجربههای تاریخی تلخی که بشر از تسلط یکجانبه و قساوتآمیز کلیسا، دین و سلاطین کرده بود، مفهوم حق رفته رفته متولد شد و جای مهمی را به خود اختصاص داد و تا امروز هم همچنان بر صدر نشسته و قدر میبیند.
در حقیقت اعلامیه جهانی حقوق بشر خوشرنگ و بوترین گلی است که در این بوستان روییده؛ اعلامیهای که ترازوی رفتار سیاسی حاکمان در سراسر جهان است و معیاری برای قانوننویسی و قانون اساسی نویسی در همه کشورها و همه ملل به شمار میرود. تصور این که چیزی مثل اعلامیه حقوق بشر در عصر تکلیف و از انسان مکلف صادر شود، ناممکن بود. این فرزند، فرزند مشروع عصر حق و انسان محق است. از وقتی که حقاندیشی در مقابل تکلیفاندیشی تولد یافت و آدمیان خود را موجوداتی محق، طلبکار و داعیهدار و متصرف در امور و سازنده جهان و تاریخ دانستند، قانون و عدالت دیگری پا به عرصه وجود نهاد که با عدالت پیشینیان، قانون آنها و حتی دریافت و شناختی که از خود داشتند، متفاوت بود. گفته کارل مارکس که پارهای آن را آغاز دوران جدید پنداشتهاند. "فیلسوفان تاکنون جهان را تفسیر کردهاند، اما اینک نوبت تغییر آن است"، الحق سرلوحه ساختن تاریخ به دست بشریت بود؛ او فرمان و دستور نمیداد که باید چنین کرد، فقط با چشم سر میدید که چنین واقعه عظیمی در حال وقوع است.
بشریت از دوران تفسیر پا به دوران تغییر نهاده و زمام زندگی را به دست گرفته است. به معماری و هندسه طبیعت و تاریخ، آن بودم و هست، راضی نیست و میخواهد طرح نویی دراندازد و معیاری تازه برای تاریخ اجتماع و زندگی و سیاست و اخلاق بسازد؛ قصد دارد دست تصرف از آستین قدرت بیرون بیاورد و حق خود را بر طبیعت و بر آدمیان دیگر اعمال کند. از اینجاست که جهان جدید به درستی آغاز میشود، آنهم با همین پشتوانه حق در مقابل تکلیف و شناخت و دریافت فوقالعاده مهم آدمیان از خودشان. وقتی درباره تاریخ مدرن چنین طرحی میدهیم و چنین اتفاقات برجستهای را برجستهتر کرده، پیش چشم میآوریم، ناچار این سؤال مطرح میشود که چه عاملی از پدید آمدن این شاخصهها در میان ما مسلمانان، بویژه ما مسلمانان، جلوگیری کرده است؟ مقصرها و مؤثرها کدامند؟
کجای راه را غلط رفتهایم، کجا خطا کردهایم که نتوانستهایم به این اندوختهها و ثروتها دست یابیم و خود غنی شویم و به همین سبب، همچنان محتاج و مستمند باقی ماندهایم؟ این ناکامی تاریخی از کجا پدید آمده و ریشههای آن کدامند؟ در کنار این، میتوان سؤال دیگری را هم مطرح کرد: از شاخصههای مدرنیته سخن رفت و دسته کم بر سه شاخص مهم انگشت نهاده شد. آیا نمیتوان از شاخصههای سنت سؤال کرد و پرسید در دوران ماقبل مدرن چه عناصر برجستهای در زندگی ما، در فکر ما،در عمل ما و در نظر ما وجود داشته است؟ صرفنظر از این که آن را علت ناکامی یا کامیابی بدانیم. ابتدا بگویم دوران سنتی و مدرن دو دوره تاریخ هستند، به این معنا که جهان تازهای به جای عالم دیگر مینشیند، مناسبات و بنیانهای جهان قدیم عوض میشود و به جای آن بنیانها و مناسبات تازهای جانشین میگردد.
به تعبیر دیگر طبیعیهای جهان قدیم، غیرطبیعیهای جهان جدید، و طبیعیهای جهان جدید، غیرطبیعیهای جهان قدیم خوانده میشوند؛ استثناءهای دوران قدیم در دوران جدید غیراستثنائی میشوند و قاعدههای دوران قدیم در جهان جدید استثناء میشوند؛ بدیهیات آن دوران در این دوران غیر بدیهی میشود و غیر بدیهیات آن دوران در این دوران بدیهی میگردد؛ به این ترتیب است که جهانی با تفاوت کلی و جوهری به جای جهانی دیگر مینشیند و این میتواند در هر زمان و تاریخی روی دهد، اختصاصی به هیچ سال و ماهی ندارد. دوران سنت، دورانی است که یک رشته بدیهیات، طبیعیها، قاعدهها، بنیادها را در خود دارد، سپس اینها جای خود را به جهان دیگری با مشخصات ساختاری و بنیادی دیگری میدهند و این چنین عالم نوین به جای عالم ماقبل نوین مینشیند. دوران سنت چنین دورانی است، این دوران باید قاعدتاً مشخصات خود را داشته باشد. در هر عالمی نوعی تعادل وجود دارد، تعادلی که میان اجزاء و مؤلفههای آن عالم، یعنی اخلاق، سیاست، اقتصاد، حکومت و دین برقرار میشود؛ آنچه در سیاست گفته میشود، با آنچه در اخلاق گفته میشود، با آنچه در دین گفته میشود، با آنچه در فلسفه گفته میشود و با آنچه در عمل پیاده میشود، تناسب تامی دارد؛
در واقع چنین تناسبی میتواند قوام و بقاء عالمی را رقم بزند. آنگاه این تعادل به هم میخورد و به جای آن تعادل تازهای مینشیند. یعنی اندیشههای سیاسی تازهای به میدان میآیند و با خود اخلاق تازهای میآورند، درک ما از دین را تغییر میدهند، تفسیر تازهای از عدالت ارائه میکنند، نوع دیگری از حکومت را رقم میزنند و علم و فلسفه جدید را به عرصه حضور و ظهور میرسانند. همه اینها دوباره تناسب و تعادل جدیدی را ایجاد میکنند، یعنی عالمی تازه میآفرینند و این همان اتفاقی است که در تاریخ بشر روی داده است. یعنی جهان ماقبل مدرن، همه این عناصر و مؤلفهها را داشته است: علم نجوم، طب، دین، اخلاق و سیاست و...؛ آن هم به صورت مجموعهای همگون. هیچ کدام از آنها بر ضد دیگری نبود. هنگامی در ارکان آن عالم رخنه افتاد ـ که میتوان به طور جداگانه به آن پرداخت ـ این تعادل و تناسب به هم خورد و در اثر بر هم خوردن این تناسب، رفته رفته اجزاء تازهای به جای اجزای پیشین نشستند؛ یعنی یک سیاست تازه، یک اخلاق تازه، یک اقتصاد تازه و یک درک دینی تازه متولد شد.
این همان چیزی است که به آن جهان مدرن گفته میشود در هم تنیده بودن این عناصر و مؤلفهها، تودرتو بودن و پر لایه بودن این عوامل است که گیجی میآفریند و آدمی را در مقابل یک مجموعه فوقالعاده سرگیجهآور قرار میدهد؛ به همین دلیل هم داوریها آسان شود، ناچاریم پارهای از خطوط را ترسیم کنیم و برخی از عناصر را برجسته نماییم، یا پارهای را فرو بنهیم تا بتوانیم سخن روشنی بگوییم، در غیر این صورت ورود به این جنگل تاریک که از عوامل و لوازم "در جهان بودن" است، جز بر تاریکی چشمها و مغزمان نخواهد افزود؛ باید نوری بیفکنیم و راهی یا کورهراهی احداث کنیم تا عبورمان قدری آسانتر شود. اکنون میتوان به سؤال قبل بازگشت. شاخصههای جهان سنت کدامند؟ جهان ماقبل مدرن با چه متمایز میشود و چگونه میتوان ستونهای آن را شناساند و نشان داد. در میان نوشتههای زیادی که در این زمینه وجود دارد، معمولاً دین یکی از شاخصههای مهم تلقی میشود.
در نظر من این تشخیص، ناصواب هم نیست، بلکه درست است؛ یکی از مباحثاتی که میان پارهای از روشنفکران کشورمان مطرح است، بحث معنای روشنفکر و روشنفکری است. سخن بر سر این است که روشنفکر کیست؟ روشنفکر دینی کیست؟ بعضیها از در انکار یا اعتراض در آمدهاند و پارهای از این مفاهیم را تناقضآمیز میشمارند و کاربرد آنها را ناروا میدانند. سخن صاحب این قلم ـ همانطور که در نوشتههایش آمده آن است که روشنفکری به هر حال حرکت در شکاف سنت و مدرنیته جای دارد، یعنی اگر بین سنت و مدرنیته شکافی ایجاد نشود، روشنفکر هم پدید نمیآید. ما میتوانیم عالم داشته باشیم، اما روشنفکر با این معنای تازه و اصطلاح جدیدی که پیدا کرده، از خواص چنین دوران گذاری است: جامعه و کشوری که از یک سو "سنت" خود را با خود دارد و از سوی دیگر میخواهد به جهان مدرن وارد شود.
در آمدن مدرنیته مثل یک مهمان ناخوانده، حتی گاه به شکل یک مهاجم نیرومند، شکافها و زلزلههایی در ساختار سنتی ایجاد میکند، این دوران گذار میتواند به مدت یک یا دو قرن طول بکشد، تا هنگامی که در نهایت تکلیف معین شود و جامعه به این سو و آن سو بغلتد و تعادل پایداری پیدا کند. در این شکاف سنت و مدرنیته است که روشنفکران زاده میشوند؛ این امر از الزامات این دوران تاریخی است و با تدبیر و توطئه هیچکس زاده نمیشود؛ روشنفکری به ناچار متولد میشود؛ روشنفکری که میخواهد در این دوران گذار و در این شکاف سنت و مدرنیته سخن مؤثری بگوید، باید هم بر سنت و هم بر مدرنیته اشراف داشته باشد، هم جهان سنتی را بشناسد و هم جهان مدرن را، تا این کشتی را به نیکی و به درستی در امواج متلاطم سنت و مدرنیته هدایت کند و به ساحل مقصود برساند. کار بسیار دشواری است.
نکتهای که در آن نوشتهها آمده بود و برای پارهای از روشنفکران گران آمد، این بود: شناختن دنیای مدرن در جای خود فربه و مهم است، کسی علم او را خوب میشناسد، دیگری فلسفهاش را، و غیره... اما این کار روشنفکری را تمام نمیکند و جزء مهم دیگری که شناختن سنت است، باقی مانده است. شناختن سنت هم این نیست که چند شعر خوانده باشیم و چند قصه و نقل از تاریخ گذشته بدانیم. شخص روشنفکر باید به فربهترین اجزاء سنت که دین است، اشراف داشته باشد، در غیر این صورت بار روشنفکری بار نمیشود. شما میتوانید جهان جدید را بشناسید، میتوانید اخبار را دنبال کنید، میتوانید تاریخ معاصر را هم بدانید، میتوانید در مورد ایران از مشروطه به این طرف، خوب مطالعه کنید و اطلاعات جامع و کافی فراهم آورید، ولی اینها همه جهان مدرن است، این حرکت در شکاف سنت و مدرنیته نیست، این در یک سوی این رودخانه نشستن است و به گذر رودخانه نظر کردن. برای این که آن سوی رودخانه را هم زیر نظر داشته باشد، باید به مهمترین و فربهترین و مؤثرترین اجزاء سنت هم چشم بدوزید و بر آن اشراف کافی داشته باشید.
یکی از نقصهای روشنفکران کشورمان و این که حرکت آنها آن چنان که باید، تودهگیر نشده، همین است که در کنار احاطه نسبی که پارهای از آنها بر جهان جدید دارند، متأسفانه اطلاعشان از سنت، اطلاع بسیار اندک است. همان سخنان سادهای است که در دوران کودکی در خانوادهشان شنیدهاند، شاید بعضی هم آن را نشنیدهاند و هیچ آن را دنبال نکردهاند. به همین سبب، داوری در این مورد که این کشور به کجا میرود و این جامعه از کجا آمده و به کدام طرف رو دارد، داوری بسیار سختی است، بگذریم از این که پارهای از این افراد به دلیل این که هیچ سمپاتیای با اندیشه دینی ندارند، اصلاً از درک این اندیشه عاجز هستند.
شما برای درک چیزی، باید با آن اندکی همدلی و سمپاتی داشته باشید، اگر این اندک سمپاتی هم نباشد، فهم و درک مدعا مشکل خواهد شد. از دو نفری که با هم صحبت میکنند، اگر یک نفر طرف مقابل را قبول نداشته باشد و او را از عوام بداند، اصلاً به حرفهایش اهمیت نمیدهد، چه برسد به این که به آنها فکر کند. شخص باید در درجه اول برای سخن طرف مقابل خود یک اهمیت، یک اصالت، یک ریشهای قائل باشد تا ارزش شنودن و فکر کردن داشته باشد. بعد از آن است که به رد و قبول آن میپردازد، اما اگر آن همدلی اولیه نباشد، آدمی به درک آن مدعا هم نائل نخواهد آمد، حتی به آستانه درک هم نخواهد رسید. این که در کشورمان بزرگواری مثل مرحوم شریعتی تا این اندازه موفق میشود، ولی کسانی دیگری که همزمان او هستند، و حتی همداستان او هستند، نمیتواند از چنین درجهای از توفیق برخوردار شوند، موضوعی از همین دست است. در این جا معجزهای صورت نگرفته است. فقط به این سبب است که کسی به میدان پا گذاشته که به قدرت طاقت خود، هم بر جهان سنتی اشراف دارد، هم بر جهان خود، هم بر جهان سنتی اشراف دارد، هم بر جهان مدرن. یعنی به معنای واقعی کلمه عناصر و مؤلفههای مهم روشنفکری را در خود جمع کرده است و به همین سبب مردمی که در همان دوران گذار به سر میبرند، به مخاطبان واقعی او تبدیل میشوند؛ همزبانی و همدلی به معنای حقیقی حاصل میشود و به جای این که مواجهه کر و بیمار کنند، یک دیالوگ حقیقی را تشکیل میدهند که از آن آثار پربرکتی برمیخیزد.
ما نویسندگانی که تحصیلکردگان فرنگ هم بودند، کم نداشتیم و نداریم، اما چنین تأثیری در آنها نمیبینیم و سرّ آن در همین جاست. باری کسانی که بر عنصر دین انگشت نهادهاند یا آن را یکی از شاخصههای مهم سنت شمردهاند، به خطا نرفتهاند، چرا که در هر کجا از تاریخ گذشته که بخواهیم سر بکشیم و هرگونه داوری که بخواهیم درباره این تاریخ انجام دهیم، ناچار باید این عنصر را مدنظر قرار دهیم و در مورد آن مثبت یا منفی سخن بگوییم. نادیده گرفتن آن ناممکن و نشان ناراستی تفکر است. باید با استقامت و صداقت با حقایق و واقعیات تاریخ روبرو شد. کسانی هم هستند که این موضوع را تشخیص دادهاند، ولی به طریقی داوری منفی هم بر آن افزودهاند. آن داوری منفی این است که: "دین ما یا به تعبیر آنها "دینخویی"ما یکی از اسباب ناکامیهای تاریخی ما بوده است." این هم البته داستانی شنیدنی است.
یکی از نویسندگان معاصر که سالهاست در اروپا زندگی میکند، در کتاب خودش این تعبیر "دینخویی" را به کار برده است. او معتقد است در میان ما ایرانیان و شاید همه مسلمانان یک بیماری وجود دارد و آن این است که ما نمیتوانیم گریبانمان را از چنگال منطق دینی رهایی ببخشیم. به هر چه نظر میکنیم، میخواهیم ببینیم دین درباره آن چه گفته است و چه تکلیفی برای ما معین کرده است؟ اصلاً به تعبیری، دین سقف تفکر ما شده است. نمیتوانیم از اندیشه دینی فراتر و برتر برویم و گمان میکنیم بهترین و عالیترین هر چیزی در دیانت وجود دارد و ما اگر هم کوشش کنیم، حداکثر به آنجا میرسیم که پیشاپیش در دیانت بیان شده است. تعبیر دیگری هم به کار بردهاند و آن این که اصلاً در عرصه دین و دینداری، تفکر ناممکن است. این بیان، بیان جدیتری و مهمتری است، باز هم تأکید میکنم که به اعتقاد این نویسنده و همفکران او، عنصر دین عنصر فربه سنت ماست اما از عنصرهای زیانآور و بیماریزای آن است و علتالعلل و مادر نهایی همه پسرفتگیها و بدبختیها و انحطاطهای ما؛
اما به چه دلیل؟ به دلیل همین دینخویی؛ چرا؟ برای این که دین سقفی بر تفکر میزند؛ چرا؟ به دلیل این که در حوزه دینداری و دینمداری تفکر ناممکن میشود؛ چگونه تفکر ناممکن میشود؟ این گونه که افراد دیندار به طور اصیل سؤال نمیکنند. سؤالهایشان بدانند یا ندانند، ساختگی و مصنوعی است چرا این چنین میشود؟ زیر سؤال حقیقی و اصیل، وقتی مطرح میشود که جواب آن حقیقتاً روشن نباشد، یعنی سؤالی مطرح شود و آنگاه خودتان همراه با مخاطبتان و با همکاری هر کس دیگری که میپسندید، بکوشید تا به جواب ناقص یا کامل آن سؤال برسید؛ به بیان دیگر جواب آن سؤال اساساً وجود ندارد.
باید آن را آفرید، باید کوشید تا آن را صید کرد. این افراد میگویند در حوزه دینداری متأسفانه چنین اتفاقی نمیافتد: چون پاسخ همه سؤالها پیشاپیش وجود دارد، یعنی فرض دینداران این است که سؤالی وجود ندارد که در دین پاسخ نداشته باشد گویی خداوند یا پیامبر خدا جواب همه سؤالها را مهیا کردهاند و به گونهای "بما لا مزید علیه"، جایی برای کوشش نگذاشتهاند و به تعبیری آخرین حرف را در همه امور و همه میدانها زدهاند. تنها باید کوشش کرد و جوابها را پیدا کرد. ممکن نیست بتوان سؤالی را به نحو حقیقی در انداخت که همه در تب و تاب بیفتند؛ در حوزه اندیشه دینی حتی ترس از این که ممکن است سؤالی هرگز به جواب نرسد، وجود ندارد. این که خیام را بیدین شمردهاند، یا این که بعضی حافظ را خیامی دانستهاند، درست به همین دلیل است. زیرا که خیام پارهای سؤالات از قبیل این که ما از کجا آمدهایم و به کجا میرویم، مطرح کرد، سؤالاتی که از نظر او بیجواب بودند. سؤالهایی که شاید مهمترین و مقدسترین و عالیترین سؤالاتی است که برای دیندار مطرح میشود. خیام چنین میگوید: کسی از آن سوی زندگی نیامده است که به ما خبر دهد که آیا آن طرفی هست یا نه؟ آیا جهان دیگری هست یا نیست؟
نیکی و بدی که در نهاد بشر است شادی و غمی که در قضا و قدر است با چرخ مکن حواله کاندر ره عقل
چرخ از تو هزار بار بیچارهتر است
هر آدمی که در دل این مجموعه به دنیا میآید
برای همیشه با معماهای لاینحلی روبرو است، معماهایی که حل شدنی نیستند. اما این قبیل سؤالات را در حوزه دینداری به راحتی نمیتوان مطرح کرد.
این که حافظ میگوید:
سخن از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو
که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را
در واقع همین مطلب را مطرح میکند؛ تباید از راز دهر، خلقت سؤال کرد، هیچ کس نمیتواند این قفل را بگشاید؛ این صندوقچه برای ابد بسته و ناگشودنی است. و لذا سؤالهایشان سؤالهایی ابدی است. درست بر عکس عالم دین، عالم علم و تفکر بشری اصلاً طوماری گشوده شدنی است و رودخانه پایانناپذیری از سؤالات است. در لندن که تحصیل میکردم، مهمانی از دانشگاه کمبریج آمده بوده و سخنرانی داشت. هنگام نهار با هم نشسته بودیم، سخن از فیزیکدانهای گذشته بود. این شخص، خود از شاگردان آقای تامسون (G.G.ompson)، کاشف الکترون بود و خاطراتی از او نقل میکرد. یکی از خاطرات او این بود که وقتی دانشجو بودم و پیش آقای تامسون درس میخواندم، یک روز یکی از شاگردان در آزمایشگاه از آقای تامسون پرسید آیا خبر دارید که آقای فاولر (Fowler) در فیزیک کتاب بسیار خوبی نوشتهاند ـ فاولر یکی از فیزیکدانهای بسیار خوب اوایل قرن بیستم بود و کتاب او برای مدتی کتاب درسی اساسی فیزیک بود ـ تامسون گفت: نه. آن شاگرد گفت خیلی کتاب خوبی است، آخرین حرف را در فیزیک زده است.
به محض این که مطلب را عنوان کرد، تامسون خشمگین شد و ابروهایش را در هم کشید و گفت ما در فیزیک به آخرین حرفها علاقهای نداریم. بنا نیست کسی آخرین حرف را بزند. ما به اولین حرفها علاقه داریم. به حرفهایی علاقه داریم که به ما نگوید این جا خاتمه راه است و همه چیز تمام شده است. به حرفهایی علاقه داریم که ما را بدواند، پیش پای ما جاده باز کند، راه را نشان دهد. همه کسانی که به فنی از فنون علمی اشتغال دارند، به خوبی با این مسأله آشنا هستند که تفکر اساساً یعنی مواجه شدن با یک افق باز، یعنی باز کردن افقهای تازه، نه نگاه کردن به دیواری یا سدی که پیشروی آدمی کشیده شده است و به او علامت میدهد که پس از این راه عبوری نیست. تفکر یعنی به دنبال پاسخ سؤالات گشتن، پاسخ ناموجودی که باید آن را یافت، نه پاسخی که از پیش پیدا باشد.
به خاطر دارم وقتی که هنوز شور انقلابی در کشور بالا بود، شاگردان برخی از فیلسوفان کشورمان که آموزههای ناصواب و بدآموزی را ترویج میکردند، به دفتر من در تهران آمدند و گفتند ما میخواهیم درباره سازمان ملل با شما سخن بگوییم (از قضا ایامی بود که نماینده عراق در سازمان ملل، رییس یکی از کمیسیونها شده بود) و داوری شما را بشنویم. نشستند و مثل ماشینهای کوکی پر شده شروع کردند به گفتن این که سازمان ملل ساخته دست استکبار است، ساخته دست صهیونیسم است و... بعد گفتند نظر شما چیست؟ گفتم شما چرا نظر مرا میخواهید؟! شما جواب سؤالهایتان را بلد هستید و پشاپیش آنها را یاد گرفتهاید، من به کسی پاسخ میدهم که واقعاً سؤال داشته باشد، شما واقعاً سؤال ندارید. سؤال واقعی آن است که آدمی جواب آن را نداشته باشد، در صورتی که شما جواب را بلد هستید.
من هر چه بگویم، به نزاع منتهی خواهد شد. این یک حقیقت است که بسیاری از افراد واقعاً سؤال ندارند؛ سؤال "واقعی" داشتن امر دشواری است. با این مقدمه باید گفت: اتهامی که برخی بر اندیشه دینی وارد کردهاند و به همین سبب هم آن را جزو عوامل انحطاط و ناکامی برشمردهاند، این است که تفکر به معنای اصیل ـ البته تفکر را با پرسشگری یکی گرفتهاند ـ در حوزه اندیشه دینی ناممکن است و رخ نمیدهد، چرا که دینداران معتقدند جواب همه سؤالها از پیش معلوم است، آنها تنها فکرشان را به سویی میرانند که بتوانند پاسخهای داده شده را صید کنند و به دست آورند. خلاصه این که دینداران در یک مدار بسته حرکت میکنند. حال چه این رأی را بپذیریم و چه نپذیریم، پیشفرض ریشهای این سخن این است که به هر صورت، دینداری در تاریخ ما تأثیر مهمی نهاده، چه مثبت و چه منفی. نمیتوان تأثیر آن را نادیده گرفت. به همین دلیل هم بعضی افراد وقتی خود را با مغرب زمین مقایسه میکنند، به این نتیجه میرسند که ناچار باید تکلیف خود را با دینداری معین کنند و این حلقه را از دست و پای خود بگشایند.
عجالتاً باید این را پذیرفت که اگر به دنبال شاخصههای سنت میگردیم، خصوصاً سنت خودمان، یعنی عالم اسلامی، ناچاریم اندیشه دینی و مکتب دینی را هم به حساب آوریم، به هیچ وجه نمیتوان از این وجود فوقالعاده سرنوشتساز غافل ماند. بالاخره امروز هم در کشور خودمان حکومت دینی بر سر کار است. این حکومت چه مطلوب باشد چه نباشد، از دل این سنت بر آمده و خود را بر این سنت متکی میداند. اگر به گذشته نظر بیفکنیم، حضور آن سنت را صدها مرتبه قویتر و پررنگتر و ملموستر میبینیم جامعهشناسان ممکن است به دین خاصی اشاره نکنند اما یک نوع جهانبینی به نام جهانبینی دینی معرفی میکنند و آن را جزء عناصر سنت به حساب میآورند. مثلاً ممکن است در چین، ژاپن یا پارهای از قبایل آفریقا یک دین آسمانی پیدا نکنید، همه که مسلمان و مسیحی نبودهاند. به همین دلیل نمیتوانیم بگوییم در دوران سنت، مردم علیالعموم به دینی خاص از ادیان متدین بودهاند.
اما همانطور که آقای وبر و همفکران او گفتهاند، در چنین جاهایی یک جهانبینی اسطورهای وجود دارد که ادیان در دل همان جهانبینی ظهور کردهاند و آن جهانبینی دینی به معنا اعم کلمه است؛ یعنی قائلند که در این جهان چیزهایی مقدس و چیزهایی غیرمقدس هستند؛ جهان زبرین داریم و جهان زیرین؛ عالم را با نیروهای غیبی تفسیر میکنیم؛ سحر و جادو داریم؛ اینها همزانوها و همنشینهای دین هستند. یعنی جهان کهن، خواه جهان اسلامی باشد، خواه جهان ادیان دیگر، از این عناصر تهی نبوده است. همین مفهوم تکلیف که در این مقال به آن بسیار توجه شد، واقعاً وجود داشته است، یعنی مفهوم حق به طریقی غایب بوده است، این فرزند مشروع همان نوع جهانبینی اسطورهای است. این جهانبینی فقط دین تولید نمیکرد، فقط خدا پدید نمیآورد، چنین نبوده که تنها زاینده روحانیت باشد. اصناف اندیشههای دیگر، فرآورده جهانبینی اسطورهای بودند. که در این مقاله به دو سه مورد از آنها اشاره میکنم:3
اگر به جهان مدرن بنگریم، یکی از مشخصات فربه آن، "شک" در مقابل یقین است. هیچ فلسفهای در دوران مدرن القاء یقین نمیکند، از این نظر تکلیف علم معین است. قانون در علم دیگر کنار رفته است و فرضیات جای آن را گرفتهاند. فرضیاتی که به سرعت متولد میشوند و به سرعت از میان میروند. در دوران جدید، یک دانشجو یا متعلم بودن این که بحث فلسفی بیاموزد، یا با شک و یقینی یا فرضیه و قانون آشنا باشد، به صرف آن که به شکل مدرن تربیت میشود، خود به خود ذهن نقادی پیدا میکند، به اندیشهها به شکلی ناپایدار مینگرد. این که یک چیز ابدی وجود دارد و برای همیشه قطعی و یقینی باقی خواهد ماند، واقعاً از ذهنیت انسان جدید دور است، چرا که انسان مدرن از نزدیک شاهد تولید علم است، تولید فلسفه و تکنیک را میبیند، هنر و اندیشههای اخلاقی، اندیشههای سیاسی و این که چگونه چنین چیزهایی در رفت و آمد و تنوع هستند، جای خود را به سرعت به مکتبهای دیگری میدهد. انسان مدرن همه این چیزها را میبیند همچون اتوبوسهایی میماند که به خیابان میآیند و میروند. تئوریها میآیند و میروند و این چیزی است که به رأیالعین دیده میشود. یکی از مشخصات دوران گذشته کندی در حرکت فکر است، به همین دلیل یقین و جزم وجود جدی داشتند.
در کشور ما هنوز که هنوز است، آخرین مقالهای که علیه "قبض و بسط تئوریک شریعت" نوشته شده متوجه شکاکیت است. گویی شک اصلاً یک آفت است، یک ویروس شمرده میشود که باید از آن حذر کرد. انسان مدرن انسانی است که با ناپایداری و تجول اندیشه بزرگ میشود و بار میآید، در صورتی که انسان گذشته اهل یقین است، این یقین داشتن یعنی کندی حرکت اندیشهها که اساساً و به طور کلی با کندی حرکت زندگی تناسب دارد، همچنین انسان گذشته انسان قانعی بود علمأ و عملاً و وطناً اینها همه از همان جهانبینی او بر میآمد. در زمان حال بسامد مسافرتها بالاست و تعداد زیادی انسان جابهجا میشوند. با یک محاسبه سردستی در هر لحظه حدود سه میلیون نفر در هواپیماها هستند، یعنی یک شهر بزرگ در هوا در حال زندگی است. در آن غذا میخورند، چای مینوشند، فیلم تماشا میکنند و از این طرف به آن طرف میروند و به مقصد میرسند.
یک چنین گرایشی به سفر کردن حاکی از آن است که شما به محل و وطن خودتان قانع نیستید. البته مظاهر دیگری هم وجود دارد، برای مثال تحرکات شغلی؛ فرزندان دیگر لزوماً کار پدرشان را ادامه نمیدهند و طالب فضاهای تازهای هستند. به جلو میروند و افقهای جدیدی خلق میکنند. در مقابل این نگاه، همانطور که "وبر" هم به ما گفته است، انسان گذشته، انسان قانعی بوده است. از وقتی به دنیا میآید تا وقتی که از دنیا میرود، در همان دنیای کوچک خودش، همان روستای کوچک خودش، در همان مزرعه کوچک زندگی میکند و در همان خانه ساکن است، و به این معنا قانع بوده است. این در حالی است که انسان جدید میخواهد در جهان تازهای که پدید آمده، قفسهای قدیمی را بشکند و در پی صید تازه باشد. انسان جدید با همان توضیحی که از مارکس نقل شد، انسانی است که طالب تغییر است و فقط در پی تفسیر نیست و این جنبه معرفتی بسیار مهمی است. حافظ میگوید:
بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین
کاین اشارت زجهان گذران ما را بس
او جوی را میبیند، این بازار را میبیند، میفهمد که جهان هم مثل بازار است. زندگی هم مثل بازار است، در آن سود و زیان، داد و ستد و زد و خورد در جریان است. این نهر روان آب را میبیند، بر لب این جوی مینشیند و زندگی و تاریخ را قیاس میگیرد، چرا که تاریخ هم مثل همین جوی روان است.
این همان دید تفسیری یک انسان متفکر در دوران گذشته است. به در و دیوار این عالم که نظر میافکند، در پی تغییر آن بر نمیآید فقط در پی آن است که چیزی از آن بفهمد، چیزی از آن برداشت بکند، درسی برای زندگی از آن بگیرد و فلسفهای بنا کند. اما امروزه وقتی دانشمندان جوی آب را میبینند، به چنین چیزی فکر نمیکنند. آنها میخواهند از آن بهره ببرند، برای مثال انرژی و برق بگیرند. عنصر استخدام طبیعت و تصرف و تغییر در عالم چیزی است که آدمیان در آن مستغرقند؛ آنها نمیگذارند چیزی دور برود و عاطل و باطل بماند، همه چیز باید مورد استفاده قرار بگیرد.
تصرفاتی که آدمیان در بدن خودشان میکنند، از این دست است، برای مثال خانمها و آقایانی که بینی خود را عمل میکنند، یا برای جوان ماندن، دارو میخورند. نباید تصور کرد که چون این داروها به وجود آمده، مردم این کارها را میکنند، اتفاقاً درست عکس این است، چون مردم دوست داشتند این کارها را انجام بدهند، این داروها را ساختهاند. به عبارت دیگر، آدمها حق دارند این کار را بکنند. زمانی فقهای ما استدلال میکردند که آقایان حتی حق تراشیدن ریش خود را ندارند، برای این که این تغییر در خلقت خداوندی است. از سوی دیگر امروز صحبت از این است که آدمی چشم یا بینیاش را و شاید در آینده ژنش را عوض کند، تصرف در عالم دقیقاً به همین معناست. ابتدا هوس، رویکرد آن در آدمی بیدار شد. سپس با این رویکرد، علم و فلسفه و اخلاق را هم به دنبال خود برد. در حال حاضر بحثهای اخلاقی فراوانی وجود دارد که آیا کلونینگ جایز است یا خیر. تغییر جنسیت جایز است یا خیر؟ و مطمئن باشید جواز اینها صادر خواهد شد.
اصلاً نمیشود که صادر نشود، اتفاقی است که در حال رخ دادن است، و حرف اول را هم توانایی بشر میزند و این توانایی انسانی است که اولاً این حق را برای خودش قائل است و ثانیاً به دنبال افزایش این قدرت است و نمیایستد: علم اساساً این طور سامان داده شده که "خود فزاینده" باشد، یعنی هیچگاه به نقطه آخر نمیرسد. بنیان تکنولوژی و علم جدید به گونهای است که نقطه پایانی ندارد. خودش را میراند و سرعت بیشتری میگیرد، به همین دلیل هر روز به دنبال تحقق بخشیدن آرزویی از آرزوهای کهن انسانی است و همچنان پهنه خود را گسترش میدهد. این انسان دیگر انسان قانع نیست، متصرف است. یعنی فزونیخواه و قدرتطلب است و البته نمیتواند با یقین سازش کند. از این جنس تقابلها میان انسان اسطورهای و انسان مدرن فراوان میتوان یافت. باری بشر هیچگاه بدون اسطوره زندگی نکرده است و نخواهد کرد. این اسطورهها در مقابل خشونت عقل میایستند و آدمی را با افقهای دیگر فهم در جهان آشنا میکنند. ولی اینها به هر حال از مشخصات دوران گذشتهاند، حال اسم آن دین باشد یا غیردین.
اینها عناصر مشترک با ادیان هستد. دید اسطورهای نسبت به تاریخ، پایان تاریخ و سرنوشت آدمی در این جهان و جهان دیگر، که امروزه جای خود را به دید دیگری دادهاند. به همین دلیل اگر بخواهیم در این باره داوری کنیم، نباید به سراغ این که این یا آن دین باعث بدبختی شده، برویم؛ اگر بخواهیم سخن دقیقی بگوییم، باید ببینیم آیا دید اسطورهای و دینی به بالمعنی الاعم همان چیزی است که به بشریت بیوفایی کرده و او را در زندان و زنجیر گسسته شده، آغاز شدهاند؟ این سؤالی است که البته باید درباره آن فکر کرد. اگر این گونه سخن بگوییم، دایره سؤال ما و پاسخ ما محدود به جواب اسلامی نخواهد بود. این یک سؤال گسترده و جهانی و تاریخی و بسیار وسیع است و همه بشریت را من حیثالمجموع در دوران ماقبل مدرن شامل میشود؛
غیر از عنصر دینی سنت، چه عنصر دیگری را میتوان برشمرد و آن را مؤثر و مقصر قلمداد کرد؟ اگر به فرض بتوان گفت در جهان جدید آزادی فکر و بیان وجود دارد که در گذشته وجود نداشته است، آیا باید آن را به پای سنت دینی گذاشت، یا این که باید منبع و منشاء دیگری برای آن قائل بود؟ اگر بگوییم فیالمثل در جهان جدید استبداد رخت بربسته و حداقل از لحاظ نظری مطرود است، اما در گذشته وجود داشته است، آیا استبداد را هم باید به سنت دینی راجع کرد یا خیر؟ آیا دین همیشه یک معنی و یک درک و تفسیر داشته است؟ آیا در آن جا هم میتوان به یک عنصر واحد و ثابت اشاره کرد، یا آن جا هم با تنوعی روبرو هستیم که باید درباره آن اندیشید؟ از این دست سؤالات بسیار است برای این که به پاسخ نسبتاً ملموستری دست یابیم، باید نکتهای را ذکر کنیم. در بحث کنونی هم پاسخ از پیش معینی وجود ندارد؛ باید با طرح پرسش پیش رفت و دید آیا میتوان به خلق جوابی نائل شد یا خیر.
در اخبار آمده است که سالی که در آن هستیم، صدمین سال ورود الکتریسیته به ایران است. بنده به منزل مرحوم حاج امینالضرب در خیابان "چراغ گاز" رفتهام. حاج امینالضرب همان کسی بود که ابتدا چراغهای گازی را وارد کشور کرد؛ این خیابان همچنان به خیابان چراغ گاز مشهور است، با وجود آن که نام امروزیاش امیرکبیر است. مدرسه ما در دوره دبیرستان در همان حوالی بود. خدا همه این عزیزان را رحمت کند، از فرزندان ایشان یکی استاد فلسفه دانشگاه تهران بود و دیگری یک فرد نسخهشناس که هر دو از دنیا رفتهاند. این منزل همان جایی است که سیدجمال اسدآبادی مدتی آن جا اقامت داشت. مرحوم حاج امینالضرب، امینالضرب بوده یعنی معیرالممالک بوده است. ورود و استقرار الکتریسیته در کشور ایران یکی از مهمترین شاخصههای مدرنیته بود. یک قرن تمام است که کشور ما این پدیده را به خود دیده است و با آن آشنا شده است و امروزه هم که به نیکی در همه جا حتی در روستاها مورد استفاده است. بنابراین ظاهراً این عنصر تأمین شده است و مدتی طولانی است که با آن آشنا شدهایم. عنصر بعدی عنصر علم تجربی است که درباره آن در نوبت گذشته سخن گفتیم. از زمان ناصرالدین شاه که دارالفنون تأسیس شد، علوم جدید به کشور ما وارد شد، خصوصاً از سال 1313 که دانشگاه تهران در زمان رضاشاه تأسیس شد. همین چندی پیش، هفتادمین سال تأسیس دانشگاه تهران را بزرگ داشتند، 70 سال است که به صورت جدید در کشور دانشگاه داریم، هر چند به شکل محدود، و طبیب و مهندس پروراندهایم و عالم علوم پایه پرورش دادهایم و غیره.
در خاطر دارم که 25 سال پیش، وقتی دانشگاه را برای برنامهریزی مجدد تحویل گرفتند، در سراسر کشور حدود 200 هزار دانشجو وجود داشت، اکنون حدود 2 میلیون دانشجوی علوم عالی در کشور وجود دارد. مشارکت زنان و دختران بسیار خوب است و آن چنان که آمار نشان میدهد، تعداد دختران دانشجو از پسران بیشتر است، میزان کتابهایی که در این زمینهها ترجمه و تألیف شده ـ با وجود آن که سهم ترجمه خیلی بیشتر است ـ خوب بوده است و به هر حال ما با علم جدید قدری آشنا شدهایم. اگر مطالبی که دولتهای خارجی عنوان میکنند مبنی بر این که ایران در پی فراهم کردن بمب اتمی است، صحیح باشد، معلوم میشود قدمهای بسیاری برداشته شده است و تکنولوژی و علم مربوط به انرژی هستهای هم پیشرفت خوبی داشته است و ما دانشمندان خوبی در این زمینه پرورش دادهایم.
رفت و آمد دانشجویان به کشورهای اروپایی و آمریکایی خیلی زیاد است و دانشجویان ما در المپیادها درخششهای بسیاری دارند. فضای علمی کشور ما و آشنایی با علوم جدید در مجموع ضعیف نیست. فرآوردهها و محصولات تکنولوژی هم که در کشور فراوان است و جای گفتگو ندارد. اما، چه چیزی کم داریم که باید در پی تحصیل آن باشیم؟ این از آن چیزهایی است که فکر زیاد میطلبد. بلی چیزی وجود دارد که ما را پشتپرده نگه داشته و جهان مدرن را با ما آشتی نداده است. چیزی که در میان ما، به نظر بنده حتی جوانه هم نزده، همان مفهوم حق است که درباره آن سخن به اشارت رفت. ما از این مفهوم بسیار بیبهره ماندهایم. باید به بنیانگذاران مشروطیت در ایران که به این عنصر توجه کرده و خواستند تحت عنوان قانون اساسی این مفهوم را وارد کنند و حتی به آن جامه قانونی بپوشانند، احسنت گفت؛ اما باید اذعان داشت که ناموفق بودند. ما امروز متأسفانه بازگشت هم کردهایم و دوباره وارد دوران تکلیف شدهایم؛ یعنی نظام حکومتیای که در ایران مستقر است، به واقع یک نظام حکومتی تکلیفی است نه یک نظام حکومتی حقی؛ آن چیزی که ما امروز کمبود آن را خیلی احساس میکنیم و بر عدم حضورش حسرت بسیار میخوریم و به عقیده من برای ورود و استقرار مدرنیته از اهم عوامل است.
ما هنوز نتوانستهایم با خوبیهایی عنصر حق آشنا شویم و نگذاشتهایم حق جاگیر و پاگیر شود؛ به آن اجازه استقرار ندادهایم و مفهوم مقدسی از آن بنا نکردهایم و به آن فردیت (lndividualism) که بر مبنای اندیشه حق بنا میشود، اجازه تولد ندادهایم. این مشکل، مشکلی فرهنگی است، یعنی دیرتر از علم به میان ما میآید، کما اینکه علم آمده است؛ همچنین دیرتر از تکنولوژی به میان ما میآید، کما اینکه تکنولوژی و الکتریسیته یک قرن است که وارد کشور شدهاند. گویی حق از جاجات لطیف و متعالی انسان است و از علم و تکنولوژی برتر است. برای این که دقیقاً ببینیم چرا این پیدایش رخ نداده و چرا این قدر دیر و سخت متولد میشود، باید تأملات بیشتری داشته باشیم و باید دوباره بازگشت و دید سنت ما چگونه بوده است که اجازه تولد این مفهوم را نداده است، تا وقتی که این مفهوم متولد نشده، توابع و توالی آن هم به میان نمیآیند. یعنی قانون در جای خودش نمینشیند است، سیاست معنای خودش را پیدا نمیکند، اخلاق جامه تازهای برتن نمیکند، حتی درک دینی ما آنچنان که باید، نو نمیشود. البته نباید فقط سنت خودمان را مقصر بدانیم، در نظر صاحب این قلم، ورود مارکسیسم به کشورمان که نگذاشت مفهوم حق در میان ما پا بگیرد و ما آن چنان که باید با آن آشنا شویم، از مقصرهای اصلی در این زمینه است.
مارکسیسم در تاریخ ایران، یک ناهمزمانی مطلق بود. هنگامی به کشور ما آمد و ذهن فرهیختگان ما را به خود مشغول کرد که به حقیقت بدترین وقت ممکن بود، هنوز که هنوز است میتوانید میراثخوارهای کهنهاندیش مارکسیستها را در کشور و در دل جمهوری اسلامی و در بعضی از مقامات پیدا کنید که مقاله مینویسند و میگویند مفهوم حقوق بشر مفهومی بورژوازی است، اولاً برای این که دل بعضی از ارباب قدرت را به دست بیاورند، ثانیاً پارهای از آنها واقعاً اینگونه عقیده دارند. این مانع، در کنار دیگر موانع دینی و سنتی و روحانیتی به پا نگرفتن مفهوم حق کمک کرد. در تمام مدارک تعلیمی دینی و فقهی ما یک صفحه یا یک فصل هم درباره حقوق بشر وجود ندارد، یعنی روحانیتی که تحصیل میکند و از مدرسه قم و مشهد بیرون میآید، در تعلیمات خود حتی یک صفحه در مورد حقوق انسان نمیخواند، فقط درباره تکالیف بشر میخواند. علاوه بر این موانع یاد شده، یک مانع مدرن هم بود که این بیماری را مضاعف کرد: مارکسیسم که مخالف حقوق بشر به معنای کامل کلمه بود. جالب آن که مارکسیزم با حقوق بشر با انگیزههای دینی مخالفت نمیکرد، بلکه یک انگیزه شبه مدرن داشت که از آن طریق مخالفت میکرد.
شما ادبیات قبل از انقلاب را جستجو کنید، تمام روشنفکران ما که رمان نوشتهاند و شعر گفتهاند، مبارزه سیاسی کردهاند و برای خودشان دفتر قطور مقاومت ساختهاند، حتی یک جا سخن از حقوق بشر نگفتهاند. این بسیار عبرتآموز است. اینها افرادی نبودند که زیر سلطه فرهنگ دینی باشند، بسیاری از آنها آگاهانه با دین مخالفت میکردند، به همین دلیل درباره عدم حضور مفهوم حق باید بیشتر اندیشه کرد. اگر این مفهوم همان ارزش و قداست را در میان ما پیدا کند که مفهوم ناموس پیدا کرده است، آنگاه میتوانیم بگوییم اتفاق مهم و میمون و مبارکی افتاده است. مفهوم ناموس چنان است که وقتی میخواهند به کسی دشنام بدهند، او را بیناموس میخوانند. "ناموس" این قدر مقدس است که اصلاً تصور این که کسی به آن بیاعتنا باشد یا به آن بیحرمتی کند و آن را زیر پا بگذارد، ناممکن است. اما حقوق دیگران را زیر پا گذاشتن و لگدمال کردن و حتی مسخره کردن، در میان ما برای هیچ کسی وهنی نمیآورد و قدر و قیمتی از او نمیکاهد، حتی برای بعضی افتخار است.
کسی نقل میکرد که پیش یکی از فقهای شورای نگهبان رفته بود و گفته بود حال که مرا ردصلاحیت کردهاید، در روز قیامت جلوی پیامبر را میگیرم و شکایت شما را میکنم. آن فقیه خندیده و گفته بود که: "من به شما اطمینان میدهم پیغمبر اسلام هم هیچ اهمیتی به انتخابات نمیدهد!" این که حالا پیغمبر اسلام چگونه فکر میکند، باید از خود ایشان پرسید، ولی کسانی هستند که به نمایندگی از پیغمبر اسلام این گونه فکر میکنند و برای حقوق آدمی هیچ قدر و قیمتی قائل نیستند. اینها با الکتریسیته و تکنولوژی هیچ مشکلی ندارند، حتی با علم جدید هم تقریباً بیمشکل هستند، جایی که مشکل پیش میآید، همین جاست. این مطلب ریشههای زیادی دارد، باید کاوش کرد و دید چرا به اینجا رسیدهایم. مبارزاتی که به لحاظ فرهنگی باید در پیش بگیریم، باید بر این مبنا شکل بگیرند و در جهت گشودن این افق و باز کردن این فضا و استقرار و قداست بخشیدن به این مفهوم به پیش روند.