تاریخ انتشار : ۱۰ دی ۱۳۹۱ - ۱۳:۲۰  ، 
کد خبر : ۲۴۶۶۶۰

نخبه‌سالاری روسی


دکتر حسین دهشیار
انتخاب سومین رئیس‌جمهور روسیه را در عصر پساکمونیسم، در ماه مارچ سال 2008 نظاره‌گر خواهیم بود. ولادیمیر پوتین ریزنقش باکیاست، رهبری کشور را در زمان انتخاب به مقام ریاست جمهوری در سال 2000 تا مارچ سال آینده در اختیار خواهد داشت. به ضرورت محدودیت‌های وضع شده به وسیله قانون اساسی، او نمی‌تواند بیش از دو دوره چهار ساله مقام ریاست جمهوری را در اختیار داشته باشد و به همین روی برخلاف میل خود و تمایل بسیاری از مردم روسیه‌گریزی جز ترک کرملین را در برابر نمی‌یابد.
این واقعیت سبب شده است که «ولادیمیر پوتین» تصمیم را بر این قرار دهد که «آدم‌های» خودش را برای جانشینی تعیین و به مردم معرفی کند. البته این سنتی نیست که فی‌نفسه منجر به حیات تفکر خاصی شود. در جوامع لیبرال مهم این سنت است که اگر رهبر قوه مجریه به دلایل قانونی یا فیزیکی، دیگر نتواند بعد از یک دوره زمانی مشخص خودش در صحنه حضور داشته باشد، نزدیکان سیاسی یا حامیان فردی و شخصی را به مردم می‌شناساند. اگر رهبر در حال ترک مقام از محبوبیت حزبی یا اجتماعی برخوردار باشد، قاعدتاً اگر همه چیزها را مساوی فرض کنیم، فرد معرفی شده از طرف مردم یا تشکیلات حزبی انتخاب می‌شود.
«رونالد ریگان» بعد از هشت سال ریاست جمهوری در اوج محبوبیت قدرت را به دلایل قانونی ترک کرد. او هم به عنوان رهبر حزب جمهوریخواه محرز و مشخص کرد که خواهان این است که معاونش یعنی «جورج هربرت واکربوش» از طرف مردم آمریکا به مقام ریاست جمهوری انتخاب شود. «تونی بلر» نخست‌وزیر انگلستان زمانی که برای بار دوم انتخاب شد، برای حزب و مردم انگلستان مشخص کرد که «گوردون براون» جایگزین او خواهد شد و این مسیری مطلوب است.
ولادیمیر پوتین در هشت سال ریاست جمهوری توانسته است در سلسله مراتب قدرت سیاسی ثبات را برقرار کند، کنترل حکومت را بر منابع نفت و گاز اعمال کند و آن را یکپارچه سازد، دستگاه‌های امنیتی را برای برقراری نظم در داخل و فعالیت در خارج فعال‌تر سازد به کیش پرستش شخصیت که روس‌ها از نظر روانی بسیار به آن حساس هستند فرصت تجلی دهد، صدای رساتر به روسیه در معادلات بین‌المللی اعطا کند و غرور قدرت محور را که از قرن هجدهم همیشه عامل تمایز عملکرد دروس‌ها با دیگر ملل بزرگ اروپایی بوده است در توده‌های ناآشنا با مفاهیم انتزاعی نهادینه شده در غرب اروپا انباشت کند.
با در نظر گرفتن این واقعیات که بازتاب کیفیت رهبری امنیتی و با مشت‌های آهنین ولادیمیر پوتین بوده است پرواضح و طبیعی است که او بخواهد محبوبیت و اعتباری که در جامعه به طور اعم دارد را انتقال دهد. بعد از فروپاشی شوروی پرواضح بود که کشور دوران انتقالی بحران‌خیزی را تجربه خواهد کرد. اما آنچه مشخص نبود این نکته بود که این دوران چه مدت طول خواهد کشید و جایگاه جهانی و قاره‌ای کشور تا چه میزانی نزول خواهد کرد.
در این دوران که کمتر از یک دهه به درازا کشید الیگارشی شکل گرفت، نابسامانی‌های اجتماعی گستردگی یافت، کرملین عملاً از اداره سیاسی کشور ناتوان نشان داد، ضعف فیزیکی رئیس‌جمهور فرصت را برای به صحنه آمدن نزاع‌های سیاسی برای کسب قدرت واقعی را جلوه‌ای وسیع‌تر بخشید، وجاهت جهانی روسیه پیش از همیشه کمرنگ‌تر و وضعیت اقتصادی کشور و مردم به قهقرای کامل دچار شد، در بطن این شرایط انتقالی است که بوریس یلتسین شخصیت خودرای، اقتدارگرا و خصلت‌های امنیتی ولادیمیر پوتین که در سن‌پترزبورگ در ساختار بوروکراسی خود را ثابت کرده بود مطلوب تشخیص داد و اسباب ترقی و صعود او را از پلکان سیاسی به عنوان نماینده الیگارشی امنیتی فراهم کرد.
دوران انتقالی با به قدرت رسیدن افسر سابق دستگاه امنیتی پایان یافت، اما این پایان به معنای شروع آغازی نوین برای روسیه جلوه‌گری نکرد. ولادیمیر پوتین و به عبارت صحیح‌تر روسیه و بالاخص نخبگان این کشور دو گزینه را در برابر داشتند که عصر بعد از دوران گذار را شکل دهند. هرج و مرج اجتماعی، سقوط آزاد اقتصادی و دعواها و تعارضات وسیع سیاسی شرایط را به گونه‌ای شکل دادند که این دو گزینه محتمل علا از همان ابتدا تقریباً به یک گزینه تبدیل شدند.
سابقه تاریخی روسیه،‌ روحیه ملی اهالی روسیه، کیفیت ارزش‌های حاکم بر جامعه در طول سده‌ها و دسترسی روسیه به منابع وسیع انرژی دست‌نخورده و ویژگی‌های غیردموکرات‌منش نخبگان سیاسی روسیه که از دوران کمونیستی هستند سبب شد که روسیه گزینه غیرمتعارف در اروپا را اختیار کند. در حالی که کشورهای اروپایی تلاش را در راستای اشاعه ارزش‌های انسان‌محور و فرادموکراتیک و تضعیف حاکمیت دولت‌های مستقر از طریق گسترش و تقویت اتحادیه اروپا قرار داده‌اند، روسیه این نگاه متعارف مقبول در شرق و غرب اروپا را نادیده گرفت و گزینه‌ای متفاوت را اختیار کرد.
ذهنیت امنیتی ولادیمیر پوتین این مسیر را گریزناپذیر ساخت. نگاه دیگری که ماهیت به شدت ارتدوکس و ملی‌گرا داشته است، بزرگی روسیه را در تقابل همه‌جانبه با محیط و ساختارهای حاکم در غرب اروپا و تمرکز قدرت در تمامی ابعاد آن در ساختار قدرت سیاسی روسیه می‌یابد. انقلاب اکتبر بولوشیکی تردید و دودلی را که در طول حکومت تزارها در خصوص گزینه مطلوب وجود داشت، به طور کامل پایان داد. شوروی سمبل اقتدارگرایی سیاسی، فقدان آزادی‌های انسانی و تکیه بر خط‌کشی ارزشی با غرب در قاره شد. نظام حاکم بر شوروی که هفتاد و چهار سال بر سریر قدرت بود، جنبه قدرت‌محور و انسان‌ستیز و غیردموکرات تمدن و فرهنگ غرب را نهادینه کرد.
بلشویک‌ها تمامی خصلت‌های اقتدارگرایانه و فردستیز حیات در اروپا را مطلوب یافتند. در حالی که غرب اروپا در قرن بیستم اقدام به وسعت دادن و عمیق کردن اصالت عصر روشنگری، جسارت دوران اصلاح لوتری و چالش گرفتن عناصر حاکم بر طبیعت وجه تمایز عصر انقلاب صنعتی کرد. اتحاد جماهیر شوروی کاملاً در مسیری متفاوت گام برداشت. ولادیمیر پوتین که خط پایان دوران انتقالی را ترسیم ساخت، آن گزینه‌ای را به عنوان الگوی سیاسی انتخاب کرد که ریشه در ارزش‌های کمونیستی اقتدارنواز و داشت.
بلشویک‌ها وارثان اقتدارگرایی تزارها در هیبتی متفاوت به جهت حجم قدرت اقدام کردند، ولادیمیر پوتین هم راه گذشتگان تزاری در تکرار کرد چرا که مردم روسیه و نخبگان این کشور تجربه غرب اروپا و مسیری را که شرق اروپا دنبال می‌کند، قابل فهم نمی‌یابند. همانطور که استالین را باید تزار سرخ دانست این مهم نیز نباید به فراموشی سپرده شود که ولادیمیر پوتین یک دموکرات‌ غیرلیبرال‌ است. دموکرات به این معنا و مفهوم که به علت الزامات بین‌المللی و حفظ وجهه‌ای قاره‌ای او هم به مانند دیگر نخبگان و مردم روسیه رای دادن برای انتخاب قوه مقننه و رهبر قوه مجریه را یک واقعیت انکارناپذیر قلمداد می‌کند. ولیکن او به مانند بسیاری از حاضران در حلقه قدرت سیاسی کمترین وجاهتی برای آزادی‌های فردی و محوریت فرد در معادلات اجتماعی قائل نیست.
اینان مردم را فاقد ظرفیت و توانایی برای «حمل» حقوق طبیعی می‌دانند. در طول تاریخ این کشور هیچ‌گاه این امکان ایجاد نشده است که تجربه‌ای در چارچوب احترام به حقوق اولیه انسانی پا بگیرد. به همین روی است که مردم این کشور همیشه خواهان رهبران سیاسی بوده‌اند که بیشترین نمایش اقتدارگرایی و فزون‌ترین میزان ثبات را در جامعه به وجود آوردند. منفورترین رهبر سیاسی در این سرزمین، فردی است که اجازه داد حکومت حزبی عقل‌ستیز و قدرت‌محور پایان یابد و مردم این حق را پیدا کنند که براساس معیارهایی متفاوت سرنوشت خود را برای اولین بار از زمانی که روسیه امروزی در قرن دهم میلادی با مرکزیت سن‌پترزبورگ به وجود آمد رقم بزنند.
میخائیل گورباچف منفور شد، چون او ثبات و تداوم سنت‌های کهن را در هم فرو ریخت. به همین روی است که او زندگی در آمریکا را ضروری یافته است. او در موطن خود و بین مردمی که او وسایل آزاد کردن آنها را فراهم آورد جایی برای زیست ندارد. او سمبل پذیرش ارزش‌های غرب و «فروش» روسیه به غرب قلمداد می‌شود. در بطن چنین جامعه‌ای است که ولادیمیر پوتین به قدرت می‌رسد و یا آگاهی به این ذهنیت تاریخی است که او گزینه تمرکز قدرت سیاسی در کرملین و مهار حقوق طبیعی را برمی‌گزیند. با در نظر گرفتن شرایط جهانی و الزامات جهانی شدن او می‌بایستی به شیوه‌ای متفاوت از روسای کمونیست خود طی دهه‌های گذشته تداوم سنت‌های اقتدارگرایانه را پی بریزد. به همین روی است که دموکراسی نه به عنوان یک باور، بلکه به عنوان یک ساختار برای انتخاب از بین اقتدارمنشان پذیرفته می‌شود.
او طی هشت سال که در قدرت بوده است قدرت سیاسی را کاملا در کرملین مستقر کرد. در راستای نهادینه کردن ارزش‌های سیاسی مورد نظر، مطبوعات آزاد کاملاً به محاق گرفتار شدند و کنترل وسیع بر انتقال و مبادله اطلاعات در داخل برقرار شد. تمامی جنبه‌های جامعه مدنی که در روسیه به تدریج بعد از فروپاشی کمونیسم پا گرفته بودند به محدودیت گرفتار آمدند. او با تکیه بر درآمد هنگفت ذخایر زیرزمینی و وابستگی امنیتی تمامی نخبگان را بهره‌مند از مزایای مادی مورد نظر کرد و آنان را از طریق سهیم کردن در غارت منابع ملی معتقد و همراه با خود در نهادینه ساختن یک جامعه قدرت‌محور و حقوق‌ستیز کرد.
او طی دو دوره ریاست جمهوری خود موفق شده است یک حس دروغین بزرگی و غرور را در مردم روسیه به وجود آورد. او بر بستر ثروت هنگفت ناشی از استخراج و فروش منابع طبیعی این باور را به وجود آورده است که روسیه یک قدرت بزرگ جهانی و یک بازیگر مطرح است. او با تعریف قدرت در قالب‌های سنتی برای اهالی روسیه این تصویر کاذب از اعتبار و عظمت را ترسیم کرده است. آنان به خاطر دهه‌ها زندگی تحت حاکمیت حزب واحد و تاریخی سرشار از فردستیزی متوجه نیستند که قدرت را نباید براساس معیار ظرفیت اجبارکننده آن فهم کرد بلکه آنچه امروزه قدرت محسوب می‌شود ظرفیت‌های تولیدی در وجوه صنعتی و خدماتی آن از یک سو و نفوذ ارزشی و معناسازی از سوی دیگر است.
روسیه به مانند همیشه امروز فاقد قدرت به معنای اقتصاد تولیدی و قدرت به مفهوم توان معناسازی پدیده است. روسیه به مانند گذشته یک کشور جهان سومی از نقطه نظر ارزشی و فرهنگی است که دارای ظرفیت نظامی جهان اولی است. با بسط فرهنگ و سنت‌های گذشته تزاری و کمونیستی ولادیمیر پوتین توانسته است به ایجاد ثبات سیاسی در روسیه اقدام کند و با استفاده از ثروت حاصل شده از فروش منابع زیرزمینی موفق شده است،‌ مخارج گرداندن یک کشور بزرگ و وسیع را فراهم آورد. ولادیمیر پوتین، حال با توجه به اینکه باید کرملین را ترک کند درصدد است که آینده کشور را در چارچوبی شکل دهد که او همچنان از تاثیرگذاری برخوردار باشد.
به همین روی در انتخابات دومای روسیه او اعلام کرد که مردم به حزب او یعنی حزب روسیه متحد رای دهند. این حزب بیشترین میزان آرا و اکثریت مطلق را در قوه مقننه روسیه به دست آورد. او همچنین اقدام به تعویض نخست‌وزیر کرد و «ویکتور ژبکوف» را معرفی کرد. اما محققاً مهمترین اقدام او در راستای تداوم میراث خود، نامزد کردن دیمتری مدودف برای مقام ریاست جمهوری است. او که در مقام معاون اول نخست‌وزیر انجام وظیفه می‌کند و رئیس‌ غول گازی (گاز پروم) است در مسیری قرار گرفته است که در ماه مارچ 2008 به مقام ریاست جمهوری ختم خواهد شد.
او جزو حلقه سن‌پترزبورگ است که با ولادیمیر پوتین از دوران حضور او در سن‌پترزبورگ همکاری کرده‌اند. جالب این است که سن‌پترزبورگ در قرن دهم میلادی شکل گرفت که مرکز قدرت روسیه باشد. حال شاهد هستیم که حلقه‌ای که در سن‌پترزبورگ در اطراف ولادیمیر پوتین شکل گرفت امروزه مرکز حیاتی و حلقه قدرت در روسیه شده است. بعد از 10 قرن حال عملاً شاهد مرکزیت این منطقه در روسیه می‌شویم. «دیمتری مدودف» متعلق به «قبیله» طرفداران اقتصاد آزاد در مجموعه قبیله‌هایی است که در کرملین در حال رقابت با یکدیگر برای هدایت روسیه در مسیر دلخواه هستند.
آنچه موجب اشتهار او در روسیه در بین نخبگان شده است عملکرد او در مقام مسئول «پروژه ملی» باید قلمداد شود. این پروژه شکل گرفت تا از ثروت وسیع نفتی و گازی که روسیه به دلیل افزایش قیمت و افزایش تولید ایجاد شده است برای حیطه‌های خاصی استفاده شود. با توجه به افزایش قدرت و گسترش نفوذ افراد امنیتی در ساختار قدرت روسیه به دنبال صعود ولادیمیر پوتین به قدرت بسیاری این تصور را داشتند که رئیس‌جمهور بعد از ولادیمیر پوتین هم یک شخصیت امنیتی خواهد بود.
بدین روی به این نکته باید توجه شود که دیمتری مدودف به عنوان رهبری که بسیار جوان است،‌ یعنی به عنوان یک شخصیت چهل و دو ساله از نظر سیاسی و اقتصادی گرایش غرب‌محور و لیبرال دارد. او متعلق به جناح لیبرال گروه حاکم قلمداد می‌شود. اما محققاً ولادیمیر پوتین که او برای هفده سال گذشته از نزدیک می‌شناسد به همراه تشکیلات امنیتی به این نتیجه رسیده است که او در نهایت یک ملی‌گرای روس است هر چند که خواهان تنیده‌تر کردن وسیع‌تر روسیه در سیستم اقتصاد سرمایه‌داری جهانی است. ولادیمیر پوتین رهبری هیات حاکمه‌ای را دارد که متشکل از تنیدگی و درهم‌فرورفتگی الیگارشی نفتی و گازی والیگارشی امنیتی است.
ساختار قدرت سیاسی در روسیه امروزه کاملاً تحت کنترل این دو الیگارشی است. الیگارشی نفتی و گازی منابع مالی که ساختار قدرت سیاسی برای پیشبرد سیاست‌ها و خط‌مشی‌های خود لازم دارد را تهیه می‌کند. ناتوانی سیستم اقتصادی حاکم بر روسیه در تولید کالاهای مصرفی و ضعف وسیع اقتصادی این کشور در تولید کالاهای بادوام قابل عرضه در صحنه رقابتی جهانی منجر به این شده است که منبع اصلی درآمد در یک اقتصاد پیشرفته برای دولت یعنی مالیات، در شکل مطلوب آن وجود نداشته باشد. به همین روی دولت در یک اقتصاد غیرتولیدی به ضرورت وابسته به منابع مالی ناشی از فعالیت‌های استخراجی می‌شود. یکی از ویژگی‌های کشورهای مستعد ایفای نقش ابرقدرت در شرایطی که امکان وجود استعمار در شکل سرزمینی آن وجود ندارد، داشتن منابع وسیع زیرزمینی و معدنی است.
روسیه، کشوری است که از لحاظ داشتن منابع بسیار غنی است. امروزه بهترین منبع درآمد دولت در روسیه ثروت حاصله از استخراج و فروش منابع عظیم نفت و گاز در بازار بین‌المللی است. به دلیل این واقعیت اقتصادی است که متوجه قدرت فراوان الیگارشی نفتی و گازی در شکل دادن به سیاست‌های ساختار قدرت و نقش وسیع این الیگارشی در تعیین بازیگران سیاسی می‌شویم. دیمتری مدودف در مقام ریاست تشکیلات معظم گاز پروم انتخاب مطلوب الیگارشی نفتی و گازی است. با توجه به سن جوان او و اینکه او می‌تواند سال‌ها در حلقه نهایی قدرت باقی بماند سرمایه‌گذاری وسیعی به وسیله الیگارشی روی او انجام شده است. دیمتری مدودف نماینده بعد مالی حیات‌بخش به قدرت حاکم است.
او در موقعیتی قرار می‌گیرد که از اختیارات قانونی برای شکل دادن به آینده روسیه، تعیین کیفیت معادلات داخلی و اثرگذاری وسیع‌ بر ترتیب دادن به چگونگی قرار گرفتن نیروهای اجتماعی در فرآیند تصمیم‌گیری برخوردار است. با در نظر گرفتن اینکه دولت برای تامین نیازهای مالی مورد نیاز برای هدایت کشور فشار برای مراجعه به مردم ندارد و کاملاً وابسته به درآمدهای نفتی و گازی است، پرواضح است که سیاست‌ها و اهدافی دنبال می‌شوند که به گونه‌ای وسیع‌تر به تعمیق اقتدارگرایی در سطح جامعه و تضعیف هر چه عمیق‌تر جامعه مدنی شکننده روسیه منجر شوند.
علت اینکه حزب روسیه متحد طرفدار ولادیمیر پوتین به چنین پیروزی خیره‌کننده‌ای در انتخابات دومای روسیه دست یافت و احزاب لیبرال و طرفدار آزادی و حقوق فردی به چنین شکست فاحشی دچار شدند، به این دلیل واضح است که دولت از امکانات مالی وسیع برای «رضایت‌مند» کردن مردم و به عبارتی «ترغیب» آنان به سوی سیاست‌های خود برخوردار است. ثروتی نفتی، اولاً دولت را بی‌نیاز از توجه به خواست‌های گروه‌ها و بخش‌های غیر همراه می‌کند که این به معنای نادیده انگاشتن اشاعه و تقویت حقوق مدنی و ارزش‌های دموکراتیک و اقتدارستیز است. در ثانی ثروت نفتی منجر به این می‌شود که الیگارشی نفتی نقش تعیین‌کننده در ساختار قدرت و به عبارتی از جایگاه کلیدی در معادلات قدرت کرملین برخوردار شود.
روسیه برخلاف دیگر کشورهای شرق اروپا در مسیری گام برمی‌دارد که به وسعت یافتن و عمق گرفتن اقتدارگرایی سنتی روسی که میراث تزارهای قرون گذشته است، منتهی خواهد شد. در کشور روسیه تضعیف نهادهای مدنی و ارزش‌های حقوق‌محور سیاست دولت است در حالی که در تمامی کشورهای اروپایی به استثنای بلاروس (روسیه سفید) تقویت حیات دموکراتیک و به صحنه آمدن دیدگاه‌های حقوق نو، از سیاست‌های کلی جامعه است. در کنار الیگارشی نفتی که رئیس‌جمهور آینده نمایان آن در ساختار روسیه خواهد بود شاهد قدرت فراوان الیگارشی امنیتی در کرملین هستیم.
ولادیمیر پوتین نماینده جناح امنیتی در قلمرو سیاست است. آنچه مشخص و واضح است حضور فراوان مقامات امنیتی و اشخاص مورد تایید تشکیلات امنیتی در هرم قدرت است. نضج گرفتن ملی‌گرایی و «محکم» صحبت کردن در خصوص عملکرد غرب بالاخص آمریکا و انگلستان و تلاش برای اعاده نفوذ و وزن روسیه در صحنه جهانی بازتاب حضور «قبیله» امنیتی در بطن قدرت است. این افراد خواهان تداوم اقتدارگرایی و مخالف سرسخت نزدیکی بیش از اندازه به غرب و اشاعه ارزش‌ها و نهادهای منسوب به غرب هستند.
بستن روزنامه‌های غیرخودی و کنترل رسمی و وسیع رسانه‌ای تصویری و شنیداری که خواست الیگارشی امنیتی می‌باشد در این راستا حیات یافته است تا از ورود «فساد سیاسی» غرب به داخل روسیه جلوگیری شود. از دیدگاه حلقه امنیتی مستقر در دولت‌ نهادهای مدنی سمبل‌های این فساد است و به همین روی است که مستقیماً با گسترش ارتباط این نهادها با همتاهای غربی آنها جلوگیری می‌شود.
الیگارشی امنیتی اقتدار و بزرگی روسیه را در افزایش قدرت نظامی کشور، مراوده کمتر با غرب، سیاست‌های مبتنی بر چالش جایگاه و مقام آمریکا و در صحنه داخلی کنترل گسترده بر عملکرد رسانه‌ها و نهادهای تولید اندیشه و تفکر می‌‌یابد. برخلاف الیگارشی نفتی و گازی که حضور و تنیدگی وسیع‌تر در اقتصاد سرمایه‌داری جهانی،‌ گسترش ارزش‌های اقتصاد سرمایه‌داری و نزدیکی وسیع‌تر کنترل شده با غرب را خواهان است، الیگارشی امنیتی نگاه سخت‌افزاری به کلیت‌های سیاسی و بین‌المللی دارد و پاشنه‌آشیل روسیه را برخلاف الیگارشی نفتی که معضلات اقتصادی می‌داند ارزش‌های دموکراتیک می‌یابد و تضعیف جامعه مدنی روسیه را بهترین شیوه برای کسب اقتدار مجدد در داخل و خارج قلمداد می‌سازد.
ولادیمیر پوتین در ابتدا قدرت را در دست گرفت که از اهمیت فزاینده‌تر الیگارشی امنیتی به جهت در اختیار داشتن ابزارهای فیزیکی سرکوبگرانه صحبت می‌کند. بعد از هشت سال حال نوبت الیگارشی نفتی و گازی است که در مرکز حلقه قرار بگیرد و دیمتری مدودف که به عنوان جانشین از سوی ولادیمیر پوتین تعیین شده است سمبل این نیاز است. اینکه ولادیمیر پوتین جانشین را انتخاب می‌کند، نشان می‌دهد که در معادله قدرت که دارای دو غول اصلی یعنی الیگارشی نفتی و گازی و الیگارشی امنیتی است، کفه ترازو به کدام سوی سنگینی می‌کند.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات