تاریخ انتشار : ۰۳ مهر ۱۳۹۱ - ۱۴:۵۳  ، 
کد خبر : ۲۴۶۷۶۴
حجت‌الاسلام والمسلمین دکتر محمد مسجدجامعی دیپلمات با سابقه کشورمان در گفتگوی اختصاصی با اطلاعات تبیین کرد

شیخ‌نشین‌ها و تحولات منطقه

اشاره: قیام همزمان ملت‌های عربی علیه رژیم‌های دیکتاتوری خود، دنیا را تحت تأثیر قرار داده است، تا جایی که مقامات رژیم صهیونیستی به صراحت گفته‌اند وجه مشترک تمامی این قیام‌ها که به بهارعربی معروف شده، ضدغربی، ضدصهیونیستی و اسلامی بودن آن است. ابعاد بیداری اسلامی چنان گسترده است که قدرت‌های غربی را نیز در شوک فرو برد، زیرا کشورهایی که دیکتاتورهایشان یکی پس از دیگری خلع یا معدوم شدند، همگی از متحدان و طرفداران سرسخت غرب بودند و اکنون در همان کشورها، اسلامگراها با آرای مردمی روی کار آمده‌اند. چگونگی شکل گرفتن این قیام‌ها، سیاست‌های یک بام و دو هوای غرب در قبال آن، آینده بیداری اسلامی و موضوعاتی دیگر در این ارتباط را با حجت‌الاسلام والمسلمین دکتر محمد مسجدجامعی، سفیر سابق کشورمان در واتیکان و مغرب وعضو هیات علمی دانشکده وزارت خارجه را به بحث گذاشتیم که در متن کامل آن در پی از نظر خوانندگان محترم روزنامه خواهد گذشت.

* (اطلاعات): نخستین پرسش از دکتر مسجدجامعی را به سرایت قیام‌های عربی به کشورهای حوزه خلیج فارس به ویژه بحرین و عربستان اختصاص دادیم و اینکه آیا رژیم‌های عرب حوزه خلیج فارس نیز به سرنوشت تونس، مصر و لیبی دچار خواهند شد یا با وجود ناوگان نظامی آمریکا در بحرین و قطر، جان سالم به در خواهند برد؟
** (مسجدجامعی): تأثیر و تأثر کشورهای جهان عرب از یکدیگر، در بین مجموعه کشورهایی که کم و بیش هم فرهنگ هستند، مانند آمریکای لاتین، آسیای مرکزی یا آفریقای سیاه، به مراتب بیشتر است.
آغاز این تحولات از تونس بود و تونس عمدتاً مصر را تحت تأثیر قرار داد، ولی تحولات راه گرفته از مصر، کم و بیش حالت بین عربی پیدا کرد، یعنی تمامی کشورهای عربی به نوعی از تحولات مصر متأثر شدند. این جریان از یکسال و نیم قبل شروع شد و هنوز هم ادامه دارد. به طور طبیعی به حوزه خلیج فارس هم رسید که این از چند جهت قابل بررسی است. یکی به سبب تحرکی بود که برخی گروههای اجتماعی در این کشورها نشان دادند.
تأثیر دوم آن، ناشی از تغییر سریع و وسیع در حوزه سیاست خارجی برخی از این کشورها بود که سعی می‌کردند یک موقعیت جدید برای خود دست و پا کنند که نقطه اوج این پدیده، کشور قطر است. این تحولات همچنین یک دگرگونی اجتماعی را در برخی کشورها پدید آورد که این دگرگونی، صرفاً تظاهرات یا اعتراض مردم نبود، بلکه تعادل اجتماعی آنها تحت تأثیر قرار گرفت.
اوج این جریان را در انتخابات اخیر کویت می‌بینیم که طی آن سلفی‌های طرفدار سعودی، اکثریت کرسی‌های پارلمان کویت را بدست آوردند. تا اینجا کلیات موضوع مطرح شد، اما اینکه داستان بهارعربی در تک تک این کشورها چه تغییراتی ایجاد کرده، بسیار مفصل است. به طور مشخص، بحرین را تحت تأثیر قرار داد. بیشتر مردم بحرین شیعیان هستند که به لحاظ تاریخی صاحبان اصلی این کشورند و دیگران، از جمله خاندان سلطنتی موجود، مهاجر هستند.
خاندان آل خلیفه نزدیک به دو قرن پیش ازداخل عربستان به بحرین مهاجرت کردند. نه فقط این خاندان، بلکه بسیاری دیگر که امروزه خود را بحرینی می‌نامند، از مناطق دیگر به ویژه از داخل شبه جزیره به بحرین آمده‌اند و یا دولت های حاکم آنها را از مناطق مختلف آورده اند تا ترکیب جمعیتی را علیه شیعیان بر هم بزنند. این را هم باید اضافه کرد که تا همین چندی پیش، علم و هنر و معماری و به اعتباری، مدنیت بحرین عمدتاً مرهون فعالیت شیعیان بود، چون شیعیان، کشاورز یا ماهیگیر بودند و در مناطقی که حضور داشتند ساکن بودند و حالت نقل و انتقال بدویانه نداشتند.
بنابراین به طور طبیعی اینها هستند که می‌توانند تمدن و علم را ایجاد کنند. اینها که تحت فشار سنگین نظام حاکم بودند، از بهارعربی تأثیر گرفتند و قیام‌های عربی آنها را به تحرک آورد؛ اگر چه بعد از این داستان، طیفی از اهل سنت ناراضی هم به آنها ملحق شدند.‏
* عربستان سعودی که روابط تنگاتنگ و گسترده‌ای با غرب دارد و زمانی به عنوان نقطه ثقل کشورهای عربی شناخته می‌شد، اکنون با چالش‌های متعددی روبرو است. از یک سو مرگ دو ولیعهد در کمتر از یکسال و احتمال جنگ قدرت میان شاهزاده‌های سعودی و از سوی دیگر آغاز نارضایتی‌های عمومی در میان مردم عربستان و نگرانی مقامات سعودی از فروپاشی حکومت بحرین، چالش‌های جدی در برابر حکام سعودی است. اگر این نقطه ثقل اعراب نتواند بر این چالش‌ها غلبه کند، چه آینده‌ای را برای آن می‌توان متصور بود؟
‏** عربستان کشور بسیار پیچیده‌ای است. اولاً مشکل می‌توان گفت یک کشور است، زیرا کشور شدنش مربوط به 70 یا 80 سال قبل است که توسط عبدالعزیز، پدر پادشاهان کنونی به کشور تبدیل شد. در طول تاریخ هرگز عربستان موجود به شکل یک کشور نبود و به لحاظ تاریخی در این سرزمین، مجموعه‌ای از قبایل و مناطق بودند که این مسئله، یعنی «مجموعه‌ای از مناطق بودن» مهم است. عربستان شامل چهار منطقه مهم «نجد»، «حجاز»، «عسیر» و «احساء و قطیف» است. در این کشور، مهم این نیست که قبایل مختلف وجود دارند، بلکه مهم، تعدد مناطق است.
براساس مطالعه میدانی وسیعی که مدتی قبل انجام شده بود، بیشتر مشاغل مهم سیاسی و امنیتی در ارتش، گارد ملی و بخش‌های حساس عربستان با نجدی‌هاست. یعنی از جاهای دیگر در این مشاغل خیلی کم می‌پذیرند و هنوز ساختار کشور دست نجدی‌هاست. همین نایف‌بن عبدالعزیز ولیعهد که اخیراً فوت شد، در قبرستان نجدی‌‌ها در مکه دفن شد. او بلند پایه ترین مقام خاندان سعودی است که در خارج از ریاض دفن شد.
یعنی او را در قبرستان معروف مکه، یعنی قبرستان ابوطالب هم دفن نکردند. به هرحال عربستان کشوری پیچیده با مجموعه‌ای از قبایل و مناطق است. این یک بخش موضوع بود، اما بخش دوم موضوع مربوط به موقعیت این کشور در بازار انرژی و همچنین در موسسات بزرگ بانکی و اعتباری غرب است. گویی یک اجماع نانوشته‌ در مجموعه غرب، از آمریکا گرفته تا اروپا، برای حفظ نظام حاکم و موقعیت عربستان وجود دارد.
حتی هیچ یک از کشورهای غربی حاضر نیستند درباره حق خیلی طبیعی و پیش افتاده‌ای مثل حق رانندگی خانم‌ها در عربستان، علیه دولت سعودی موضع بگیرند. این نشان می‌دهد که استمرار رژیم سعودی و موضع فعلی آن، موافق با منافع قدرت‌های غربی است. منهای بخش اقتصادی، سیاست‌های کلی عربستان به ویژه در حوزه‌های حساس مانند خاورمیانه، مورد پسند قدرت‌های بزرگ دنیاست. این فقط شامل کشورها نمی‌شود، بلکه موسسات بزرگ رسانه‌ای و لابی‌های بزرگ اجتماعی و سیاسی نیز سیاست‌های عربستان سعودی را مطلوب می‌دانند.
البته این کشور یک سلسله مسائل خاص خود را نیز دارد که در هیچ نقطه دیگری از جهان قابل رؤیت نیست. برای نمونه، کیفیت ارتباط دین، سیاست و نظام حاکم (منظورم دین وهابیت است) در عربستان، موضوع پیچیده‌ای است. معمولاً تصور بر این است که بخش دینی در عربستان، کاملاً و در تمامی موارد، تابع و در خدمت منافع رژیم حاکم است. این تصور تا حدودی درست است، اما نشان‌دهنده کلیت واقعیت نیست. بنده خودم به شخصه دیدم و از مقامات سعودی نیز مکرراً شنیدم که از عالمان دینی و خشکی تفسیر دینی آنها نه فقط انتقاد می‌کردند، بلکه به آنها ناسزا می‌گفتند.
کسانی که با جامعه عربستان به ویژه نخبگان آن آشنا هستند، می‌دانند آنها از عالمان و تشکیلات دینی‌شان دل پُری دارند. این بدان معناست که بخش دینی در عربستان یک نوع استقلال رأی هم دارد که نظام حاکم مجبور است آن را رعایت کند. مثلاً دولت عربستان به این دلیل با رانندگی خانم‌ها مخالف است که بخش دینی اجازه آن را نمی‌دهد وگرنه شخص ملک عبدالله و دیگر مقامات سعودی تمایل دارند چنین اجازه‌ای را بدهند، اما نمی‌خواهند با زعمای وهابی مخالفت صریح بکنند. ‏
علاوه بر نکاتی که اشاره شد، عربستان در حال حاضر به شدت از بیکاری جوانان، نبود توسعه پایدار و منطبق با ویژگی‌های کلی کشور، مسئله تعارض میان نسل جدید و نسل قدیم، مسائل اجتماعی مانند طلاق و بطور کلی بحران‌هایی که به جوانان و زنان مربوط می‌شود، رنج می‌برد. عربستان سعودی یک ویژگی دارد که ممکن است نقطه قوتش باشد ؛ اینکه عملاً مراکز قدرت متعددی در این کشور وجود دارد، به ویژه آنجا که به مراکز امنیتی، دینی و سیاست داخلی مربوط می‌شود. البته این پیچیدگی‌ها، ویژگی‌هایی، ایجاد کرده که به یکی از آنها اشاره می‌کنم.
احتمالاً عربستان تنها کشوری است که برای حفظ آرامش داخلی، سعی می‌کند گروه‌های ناراضی دینی، یعنی کسانی را که به دلایل دینی از رژیم ناراضی‌اند و زیاد هم هستند، به مناطق بحرانی صادر کند. طی دهه 1980 و بعد از داستان اشغال مسجدالحرام توسط گروه‌های وهابی افراطی یعنی «جهیمان» و «قحطانی» جامعه کاملاً متشنج بود. این مسأله همزمان بود با ایامی که شوروی‌ها افغانستان را اشغال کردند.
عربستان از این واقعه برای صدور هرچه بیشتر پتانسیل ناراضی داخلی به افغانستان کرد تا با وانمود کردن حمایت از افغانستان و مبارزه با کمونیست‌های بی خدا، اعزام آنها را تسهیل و بلکه تشویق کند. در دهه 1990 این ناراضی‌ها را به مناطقی مانند آسیای مرکزی، چچن، بالکان و نقاط بحرانی دیگر اعزام کرد. بعد از اشغال عراق، این افراد را به عراق فرستاد و هم اکنون نیز آنها را به سوریه صادر می‌کند؛ ضمن اینکه با شعارهایش مبنی بر حمایت از خلوص دینی و کیان اهل سنت سعی دارد افکار عمومی ناراضی مذهبی را قانع و ساکت کند.‏
لذا پیش‌بینی اینکه آینده عربستان چه خواهد شد، ساده نیست. البته خاندان سلطنتی در طول تاریخ عربستان، بعد از عبدالعزیز در مقاطعی با هم درگیر شده‌اند، اما تربیت قبیله‌ای آنها به گونه‌ای است که در نهایت به راه حل کم و بیش قابل قبولی می‌رسیدند. در عین حال باید گفت که مرحله موجود، دشوار است، چون نسل اول اکثراً یا مرده‌اند یا از صحنه خارج شده‌اند و اکنون این نسل‌های دوم و سوم هستند که با یکدیگر در حال رقابتند، ولی به احتمال زیاد می‌توانند با هم کنار بیایند.
* در ادامه این بحث می‌خواستم دیدگاهتان را درباره نقش آمریکا در تحولات بحرین و عربستان بیان کنید، به ویژه با توجه به حضور ناوگان پنجم آمریکا در بحرین و اینکه اگر بحران داخل بحرین شدید شود، آیا آمریکا به راحتی این ناوگان را خارج خواهد کرد یا در حمایت از آل خلیفه وارد عمل می‌شود؟
** سیاست آمریکا مانند قدرت‌های بزرگ یا نیمه بزرگ موجود در دنیا، در حال حاضر دارای ویژگی‌های قطعی که در دهه‌های گذشته داشت، نیست و این ناشی از شرایط جدیدی است که کلاً در دنیا پیدا شده است. فرض کنید در دهه 80 وحتی 90 قرن گذشته یا دهه‌های قبل، آمریکا می‌توانست تصمیم بگیرد چه بگوید، چه بکند و تا پایان بر آنچه می‌گوید، بایستد. اما شرایط امروز متفاوت شده است و بخش‌های مختلف دنیا فوق‌العاده به هم مرتبط شده‌اند و این ارتباط و وابستگی بیش از حد و برخی عوامل دیگر، مانع از این است که یک قدرت بتواند بطور قطعی تصمیم مشخصی بگیرد و روی آن بایستد.
البته کلیاتی هم وجود دارد و آن اینکه آمریکای امروز با توجه به تجربیات تلخ یکی دو دهه اخیر، مایل نیست دخالت مستقیم نظامی در منطقه داشته باشد. نه خودش می‌خواهد و نه افکار عمومی درون آمریکا و خارج از آمریکا چنین اجازه‌ای به او می‌دهد. آنها سعی می‌کنند با راه حل‌های منطقه‌ای که متناسب با منافعشان باشد، مسائل را حل کنند. البته در این میان، شرایط بد اقتصادی هم نقش مهم دارد. ‏
‏* اگر مایل باشید، می‌خواهیم در این بخش به بحث سوریه بپردازیم. موضوع سوریه متفاوت از دیگر قیام‌های عربی است، زیرا از همان ابتدای اعتراضات مردمی، افراد و گروه‌هایی که از خارج تحریک می‌شوند، سلاح به دست گرفته و علیه دولت مبارزه را آغاز و اعتراضات اصلاح‌طلبانه مردم عادی را خنثی کردند. اگرچه دولت سوریه هم در برخورد با مخالفان اشتباهاتی داشته است. سئوال این است که مقصد غرب در سوریه تا کجاست و چرا تا این حد به بشار اسد برای کناره‌گیری فشار می‌آورد، در حالی که چشمانش را به روی نقض حقوق بشر در بحرین و عربستان بسته است؟‏
‏** در درجه اول اهمیت،‌ واقعیت اجتماعی سوریه مطرح است. سوریه عملاً یک موزائیک اجتماعی، قومی، زبانی و مذهبی بزرگ است. به لحاظ تاریخی، قبل از ورود اسلام به سوریه، مردم این منطقه مسیحی بودند و زبانشان هم عربی و آرامی یا سایر شاخه‌های زبان‌های سامی بود. مسیحیت سوریه مربوط است به دوران حواریون، یعنی از نخستین روزهای پیدایش مسیحیت، این دین در سوریه پیرو داشته است.
اتفاقاً در بحث‌های مهم کلامی در باب ذات حضرت مسیح(ع)، الهی بودنش، انسانی بودنش یا جمع بین این دو، یکی از جاهایی که مرکز بحث‌ بود، همین قلمرو سوریه بود، چون همانطور که می‌دانید مسیحیت در قرن‌های چهارم و پنجم میلادی با بحث‌های فلسفی مختلفی مواجه شد که به انشعابات مسیحیت انجامید. مهم این است که قلمرو سوریه یکی از پایگاه‌های اصلی شاخه‌های قدیمی مسیحیت است که تا امروز این شاخه‌ها حضور دارند و زنده هستند. از این دیدگاه ، سوریه یکی از مراکز مسیحیت اصیل شرقی است که بیش از یک و نیم میلیون پیرو دارد. بعد از ظهور اسلام، ما شاهد مسلمان شدن بخش زیادی از مردم سوریه بودیم.
به دلایل مختلف، شاخه‌های مختلف اسلامی نیز باز هم در (شام قدیم) سوریه شکل می‌گیرد و ریشه‌دار می‌شود. به لحاظ تنوع شاخه‌های مسلمان، سوریه یکی از غنی‌ترین‌هاست که در آن سنی، علوی، یزیدی، اسماعیلی و غیره حضور دارند. گذشته از آن، شاخه‌های مختلف فقهی اهل سنت به ویژه حنفی، شافعی و حتی مالکی و حنبلی هم در سوریه زیاد هستند. این هم دلایل تاریخی مفصل دارد که از ذکر آنها می‌گذریم. نتیجه این است که هم بخش مسیحی سوریه قدیم، اصیل، متنوع و تابع کلیساهای مختلف است و هم بخش اسلامی سوریه متنوع و متفاوت است. مثلاً‌ در مصر، مسلمانان کم و بیش فقط شافعی هستند.
در تونس و مغرب فقط مالکی هستند، یعنی یک انسجام مذهبی به لحاظ اسلامی در آنها وجود دارد. اما سوریه اینطور نیست و یک نوع موزائیک فقهی و کلامی اسلامی را در سوریه شاهدیم. سوریه به عنوان یک کشور، بعد از قرارداد معروف «سایکس پیکو» یعنی بعد از جنگ جهانی اول متولد ‌شد. به عبارت دیگر این موزائیک بزرگ دینی، مذهبی فرصت پیدا نکرد تجربه مشترکی به عنوان یک ملت داشته باشد. مسئله دیگر اینکه در حال حاضر سوریه یک نقطه ژئوپلتیک است. به اعتباری قلب تعادل منطقه یا دست‌کم قلب تعادل جهان عرب است.
شاید بعد از سقوط شوروی، روس‌ها در هیچ موردی موضعی را که در مورد سوریه گرفته‌اند، نگرفته باشند. حتی در جریان جنگ بالکان به رغم آنکه متحد تاریخی ، دینی و سیاسی صرب ها بودند. این نشان‌دهنده اهمیت ژئوپلتیک این کشور است. بعنوان مثال اهمیت کشوری مانند لیبی بخاطر نفت آن است. حتی برخی کشورهای دیگر مانند یمن، تونس و بحرین نیز اهمیت ژئوپلتیک سوریه را ندارند. موضوع دیگر به تنش‌های بین طوایف مختلف در جامعه سوریه مربوط می‌شود. اوج این تنش‌ها در اوایل دهه 80 میلادی بین اهل سنت و علوی‌ها بود.
پس از آن تنش فروکش کرد و حتی می‌توان گفت در دو سه دهه اخیر، کم و بیش فراموش ‌شد. همانطور که می‌دانید، بیشتر جمعیت سوریه را جوانان کمتر از 20 سال تشکیل می‌دهند که خاطراتی از آن ایام ندارند. مشکلی که ایجاد شد، این بود که کشورهایی مانند سعودی، سعی کردند بر آن آتش خاموش شده بدمند و آن خصومت طایفه‌ای تقریباً فراموش شده را به اشکال مختلف، از جمله ابزار دینی، زنده کنند. عالمان رسمی سعودی از همان اوایل ناآرامی در سوریه، شروع به انتقاد از علوی‌ها کردند و گفتند که اینها مسلمان نیستند.
آنها مردم سوریه را تحریک به مبارزه مسلحانه با حکومت کردند و حتی گفتند اگر یک سوم مردم این کشور در این مبارزه کشته شوند باز هم مشکلی نیست! این عین صحبت آقای «لحیدان» وزیر عدل عربستان و از فقهای شورای افتای این کشور و عالیترین مقام قضایی آن است. این جریان، شکل مبارزه در سوریه را عوض کرد. مهم نبود که شکل مسلحانه به خود گرفت، بلکه مهم این بود که مبارزه، برای نیل به آزادی و جنگ با فساد و استبداد نبود، بلکه شکل طایفه‌ای داشت.
نیروی اصلی معارضان با رژیم می‌جنگند، چون علوی است و تمامی کسانی که از کشورهای مختلف عربی و غیر عربی همچون عربستان، لیبی، تونس و افغانستان به کمک معارضان سوری می‌آیند، همگی سلفی‌هایی هستند که خواهان انتقام گرفتن از علوی‌ها هستند. البته در بین معارضان، هستند سوری‌هایی که همچون مصری‌ها برای دستیابی به اصلاحات اقدام می‌کنند، اما قدرت اصلی در دست معارضان سلفی است که به دلیل علوی بودن نظام حاکم با آن مبارزه می‌کنند. به همین دلیل است که آنها، علوی‌ها و شیعیان و بعضاً مسیحی‌ها را ترور و کلیساها را منفجر می‌کنند و شعارشان از ابتدا این بود که «علوی در تابوت، مسیحی در بیروت».‏
‏* و مطلب آخر...؟
** ‌اینکه کشورهای درگیر انقلاب و بهار عربی به چه سویی پیش می‌روند، دو بحث مهم دارد: بخش اول مربوط به ظرفیت این کشورهاست. به این معنا که آیا دارای نهادها و ساختارهایی هستند که بتوانند این جنبش مردمی را در درون خود جا بدهند و آن‌را سازماندهی کنند؟
متاسفانه عموم کشورهای عربی فاقد ساختارهای اجتماعی لازم برای این منظور هستند. نمونه بارز آن لیبی و یمن است. در لیبی، اعتراض علیه استبداد و فساد و بلوکه شدن قدرت در دست یک فرد بود که لیبیایی‌ها هزینه سنگینی هم برای مبارزه خود پرداخت کردند، اما اکنون با یک هرج و مرج واقعی در این کشور مواجهیم و این هرج و مرجی نیست که قابل حل باشد. ساختار قبیله‌ای و منطقه‌ای در لیبی، افراد را با یکدیگر درگیر کرده است. در نتیجه، این جامعه فاقد حداقلی است که بتواند مردم را کنار هم جمع کند.
بدون تردید، تحریک و دخالت بیگانگان در این مسئله نقش دارد، اما واقعیت این است که لیبی امروز فاقد رهبری و ساختار های لازم اجتماعی و سیاسی است. این شرایط در کشورهای دیگر نیز وجود دارد و نمونه بارز آن تونس است؛ کشوری کوچک با مردمی متجانس که بیشتر آن عرب و اقلیتی هم بربر هستند؛ کشوری با سابقه نفوذ عثمانی و فرانسه و با برنامه‌های توسعه‌ای قابل قبول در زمان بن علی.‏
به رغم تمامی نقاط مثبت، مشکل می‌توان پذیرفت که تونس در آینده نزدیک به ثبات و استقرار لازم برسد و در مسیر توسعه اقتصادی و صنعتی قرار گیرد. این بدان معناست که جهان عرب با تفاوت‌هایی، این مشکلات داخلی را دارد. نکته دوم، سیاست‌های خارجی است، به ویژه از جانب غربی‌ها که بعضاً مستقیم و در برخی مواقع نیز از طریق سایر کشورهای منطقه مانند قطر عمل می‌کنند. آنها مایلند به تحولات به گونه‌ای شکل دهند که حداکثر منافع اقتصادی، سیاسی و ژئوپلتیک آنها را تأمین کند که در رأس آن، امنیت و برتری اسرائیل منطقه‌ای است. این مجموعه پیچیده در حال کنش و واکنش‌های متقابل است و امیدواریم در نهایت برآیند این تلاش‌ها و فداکاری‌ها به نفع جهان عرب باشد.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات