از زمان به رسمیت شناخته شدن رژیم صهیونیستی در سازمانملل، مهمترین بحرانی که این رژیم همواره با آن دست به گریبان بوده، «بحران هویتی» است.
مشکل اساسی اسراییل این است که با وجود تلاشها و حمایتهایی که در جهت تثبیت نظام سیاسی آن در منطقه به عمل آمده، هرگز نتوانسته مانند یک کشور عادی در منطقه شناخته شود، کشوری که از سازوکارهای عادی یک رژیم معمولی برخوردار باشد و تعاریفی درست از مناسبات و همزیستی با همسایگان خود ارایه نماید.
رژیم صهیونیستی از این موضوع که برخی از کشورها با گذشت چند دهه از تشکیل این رژیم، هنوز هم هویت آن را به رسمیت نشناختهاند، به شدت رنج میبرد، اگر چه این بحرانی بیهویتی، از داخل نیز سران این رژیم را پیوسته مورد آزار قرار داده است. گزارشها نشان میدهد، بخش زیادی از یهودیانی که از نقاط مختلف دنیا برای اقامت و پذیرش شهروندی این رژیم به اسراییل سفر کرده بودند، با مشاهده زندگی عاریهای در اسراییل و نداشتن احساس هویت نسبت به آن، این کشور را ترک کردهاند. تأثیرات روانی خروج این عده از اسراییل، بر ورود دیگر یهودیان به سرزمینهای اشغالی هم تأثیر گذاشته به گونهای که در سالهای اخیر، منحنی کوچ به فلسطین اشغالی، کاملاً سیر نزولی به خود گرفته است.
بنابراین «بحران هویت»، بزرگترین بحرانی است که اسراییل از چند دهه پیش تاکنون با آن دست و پنجه نرم کرده و همواره درصدد یافتن راهحلی برای خروج از این بحران بوده است.
یکی از این راهحلها، تلاش برای ایجاد ارتباط با کشورهای همسایه و برقراری یک روابط عادی با آنها و به تبع آن، ایجاد رابطه با سایر کشورهای عربی و اسلامی است.
پیمان صلح کمپ دیوید، یکی از بزرگترین پیروزیهایی بود که رژیم صهیونیستی برای رفع مشکل هویتی خود به دست آورد و توانست با یک کشور بزرگ و پرسابقه جهان عرب ـ یعنی مصر ـ ارتباط سیاسی برقرار سازد. بعد از واقعه کمپ دیوید، اگر چه نرمشهایی از سوی برخی کشورها به وجود آمد که در نوع خود برای رژیم صهیونیستی یک پیروزی ارزشمند شمرده میشد، اما بیشتر این همکاریها شکل ظاهری به خود نگرفت و در حد همان روابط پنهانی باقی ماند.
این موارد نشان میدهد که رژیم غاصب صهیونیستی در طول دهههای گذشته در پی یافتن انواع ترفندها و تکنیکها برای عادی کردن روابط خود با اعراب ـ آن هم با کمترین هزینه ـ بوده است. برای مثال اسراییل در جریان قرارداد صلح اسلو نیز در ظاهر تلاش کرد با به رسمیت شناختن دولت خود گردان فلسطین، قدمی در جهت جلب توجه کشورهای منطقه بردارد، اما بزرگترین مسألهای که هیچگاه در این قرارداد گنجانده نشد، اصل بازگشت آوارگان فلسطینی به سرزمین آبا و اجدادیشان بود.
هم اینک برخی از کشورهای عربی، طرح صلحی را مطرح ساختهاند که در کنار برخی موضوعات، مسأله بازگشت آوارگان فلسطینی هم در آن لحاظ شده است، ولی آیا با توجه به سوابق تاریخی و ماهیت رژیم صهیونیستی، میتوان به تحقق این طرح امیدوار بود؟
واقعیت این است که بازگشت آوارگان به سرزمینهای اشغالی ـ اگر به معنای جدی قضیه یعنی برگشتن تمامی آوارگان باشد ـ تعبیری جز نابودی اسراییل نخواهد داشت، زیرا آوارگان فلسطینی با نرخ بالای زاد و ولدشان، اگر به کشورشان بازگردانده شوند و برای مثال در یک انتخابات آزاد حق رأی پیدا کنند، آرای آنها به مراتب از آرای صهیونیستها بیشتر خواهد بود. این همان موضوعی است که میتواند اساس موجودیت اسراییل را آن هم در قالب دموکراتیک به مخاطره اندازد. بنابراین تصور اجرایی شدن این طرح و موافقت آن از سوی اسراییل، تصور بیهودهای بیش نیست.
اما با وجود این واقعیت آشکار، براستی علت طرح این مسأله از سوی اعراب و موافقت اسراییل با مذاکره درباره آن چیست؟ اسراییل در شرایطی به استقبال از این طرح میرود که تاکنون از برقراری صلح یا گفتگوی متقابل با یک کشور عربی موفق نبوده است، حال آنکه در چارچوب این طرح قرار است با کل کشورهای عربی ـ و از جمله با اتحادیه عرب ـ به مذاکره بنشینید. پس شکی نیست که همه این اقدامها، در حقیقت تلاشی است از سوی اسراییل برای مقابله با بحران هویتی که این رژیم با آن روبروست. رژیم صهیونیستی در واقع تلاش دارد با بهرهبرداری تبلیغاتی از این مذاکرات، مشروعیتی برای خود در منطقه دست و پا کرده و چنین وانمود کند که با کل دنیای اسلام گفتگو کرده است. این موضوعی است که سران عرب باید به آن توجه کافی داشته باشند. تردیدی نیست که اسراییل برای حفظ موجودیت خود، تحت هیچ شرایطی با تشکیل دولت مستقل فلسطین و نیز بازگشت آوارگان فلسطینی موافقت نخواهد کرد. بنابراین اصل پذیرش این مذاکره از سوی اسراییل، معنایی جز وقتکشی، ایجاد اخلال در روند مقاومتهای مردمی و در نهایت ایجاد هویت و مشروعیت برای رژیم صهیونیستی نخواهد داشت.