سارا شریعتی
سال گذشته بحثی داشتم تحت عنوان فرهنگ ناتوانی. موضوع بحثم به شکاف عمیقی اشاره داشت که میان دغدغههای مردم و روشنفکران ما از همه نوع، به وجود آمده است. شکافی که اغلب در دورههای جنبش و بحران و تغییر اجتماعی از بین میرود، روشنفکران را با مردم میآمیزد و برعکس در دورههای ثبات یا یاس اجتماعی دوباره ایجاد میشود.
همین بحث را میخواهم اینجا، در حسینیه ارشادی که نماد روشنفکری دینی است، دوباره مطرح کنم، با این تأکید که این شکاف درخصوص روشنفکران دینی ما غیرقابل فهمتر و نابخشودنیتر است. در جامعهای که همه عرصههای حیات اجتماعیاش با دین پیوند خورده است، پیوندی تاریخی یا سیاسی، پیوندی در نتیجه میراث و سنت یا مصلحت و قدرت؛ در این جامعه، روشنفکران دینی ما اگر از دین، دین جامعه، دینی که در جامعه رایج است و یا اعمال میشود، سخن نگویند و به جای آن، صرفاً درباره علوم و معرفت دینی، تفسیر و کلام و فلسفه سخن بگویند، کارشان عملاً عبارت میشود از وولگاریزه کردن، عمومی کردن یک سری مباحث تخصصی که مفید هم هست و در حیطه باورهای فردی تحول ایجاد میکند، اما در عرصه باورهای عمومی، در دین جامعه، ناکارآمد خواهد ماند؛ در حالی که مردم به عزاداری خود مشغول میشوند و ثروت و سیاست به استفاده از دین مشغولند، روشنفکران ما درگیر مباحث انتزاعی، ذهنی و کلامیشان باقی خواهند ماند. در نتیجه اینجا قصد ندارم هم به تعریف روشنفکری و هم به تعریف دین بپردازم.
قصد ندارم یک جریان خاص را در روشنفکری دینی مورد ارزیابی قرار دهم. میخواهم از این نیم ساعتی که سهم من است، استفاده کنم برای این که با وفاداری به رویکرد جامعهشناختی، به جای بحث بر سر تعاریف و ترکیبات، امکان و شرایط امکان در عالم نظر و واقعیت سوسیولوژیک متناقضش، به چرخش گفتمان روشنفکران دینی در چهار دهه گذشته اشاره کنم و پس از توصیف، به آسیبشناسی آن بپردازم. موضوع بحث من در نتیجه چرخش گفتمان روشنفکری دینی در چهار دهه گذشته است و نقد من در یک کلام، دور شدن تدریجی این جریان از بازتابش و نقد دین زنده جامعه به سوی معرفت و علوم دینی و متمایل شدن به سمت یک نحله بسته است.
چارچوب نظری بحث من، تمایزی است که دورکیم در مطلبی تحت عنوان در تعریف پدیدههای دینی1، میان باورهای اجتماعی و "اجباری" و باورهای فردی و "اختیاری"2 قائل میشود. دورکیم اشاره میکند که در جوامع قدیم، همواره در کنار خدا یا خدایان مورد پرستش کل جامعه، خدایان دیگری نیز وجود داشتهاند که هر فرد برای خودش و برای پرستش شخصی خود میآفریده است. در کنار توتم عمومی مشترک، همواره توتمهای فردی شخصی نیز وجود داشتهاند.
به همین ترتیب در جوامع امروزی، در عین حال خدای واحد و مشترکی وجود داشته است، اما هر فرد برداشتی شخصی و گاه در تضاد با برداشت عمومی از این خدای واحد دارد، گاه مومن به برداشت فردی خود وفادارتر از برداشت عمومی است و به تعبیر دورکیم به این ترتیب افراد، قانونگذار کیش خود میشوند؛ اما اشتباه بزرگی که یک جامعهشناس دین میتواند مرتکب شود، این است که دین آزاد، خصوصی و اختیاری را که محصول فهم فرد از دین است، با دینی که از سنت به ارث بردهایم، دینی که معطوف به یک جامعه و برای یک گروه است و خود را موظف به عمل به آن میدانیم، یکی بگیرد.
این دو دین، پاسخگوی یک نیاز نیستند، یکی پاسخگوی نیاز فردی است و دیگری به نیازهای اجتماعی پاسخ میدهد. همین بحث را رولاند کمپیش، متاله و جامعهشناس سوئیسی در کتاب خود تحت عنوان دو چهره دین3 به نحوی دیگر مطرح میکند. در این کتاب، کمپیش از دو آلیزاسیون و دو قطبی شدن دین سخن میگوید و میان باورها که فردیست و تعلقات4 که جمعی است، تمایز قائل میشود با این اشاره که یکی نمیتواند جانشین دیگری شود.
فرضیه من، این است که روشنفکران ما، دچار این اشتباه بزرگ شدهاند یا دارند میشوند. روشنفکران ما میان باورها و تعلقات، میان دین زنده جامعه و معرفت دینی، تمایز قائل نمیشوند و گاه فکر میکنند اگر در این یکی تحول ایجاد کنند، میتوانند آن دومی را به نحوی جانشینسازی کنند. روشنفکران دینی ما در نتیجه گاه تعجب میکنند که چرا افراد در باورهای آنها سهیم میشوند، اما باز وجوهاتشان را به همان مراجع سابق میدهند. روشنفکران ما در توتم عمومی تحول ایجاد نمیکنند، چون موضوع کار خود را به تعبیر دورکیم حیات دینی مردم، زندگی اجتماعی مردم قرار نمیدهند.
در حالی که در خیابان به نام اسلام سیاستگذاری میشود و در خانههای مردم، به نام سنت دینی مراسم میگیرند، روشنفکران ما به جای پرداختن به این اتفاقات اجتماعی، اینها را اعراض دین میخوانند و بحث و تفسیر بر سر جوهر دین را محور کار خود قرار میدهند، بحثی که مسلماً ضروری و تفسیری که قاعدتاً لازم است و مفسران، متکلمان و نظریهپردازان دینی ما باید انجام دهند، اما به عنوان روشنفکر وظیفه اولیهشان، بازتابش حیات اجتماعی مردم در جهت نقد و تغییر آن است.
این فرضیه را میتوان با نگاهی به چهاردهه گفتمان روشنفکری دینی نشان داد: پروژه اصلاح دینی به مثابه اصلاح اجتماعی، براساس "تخمین جایگاه و نقش اجتماعی مذهب" به وجود آمد، با این تحلیل که در جوامع تیپ شرقی، مذهب در عین حال، شکل انحصاری جهانبینی، اصل سازمانده زندگی اجتماعی و مبنای مشروعیت قدرت است و هرگونه مبارزه طبقاتی یا سیاسی با زبان مذهبی است که بیان میشود و در شکل جنگ مذهبی است که نمود مییابد؛ شریعتی به روشنفکران، اعم از مذهبی و غیرمذهبی، پیشنهاد میکند امر دینی و مشخصاً اسلام را جدا از تجربه امر قدسی و وجوه ایمانی ـ اعتقادیاش، همچون یک پدیده اجتماعی در نظر گیرند.
همچنان که وبر و تحت تأثیر جامعهشناسی تاریخی ادیان وی، شریعتی به اهمیت ساخت درونی میدان دینی واقفند و برای نقش این میدان، هم از نظر تئوریک (بازنمود جهان و همچنین منطق ایدئولوژیک آن) و هم از منظر تحول تاریخی و واقعیتهای اجتماعیای که به آن ارجاع میدهند، اهمیت فراوانی قائل میشوند.
شریعتی نقش تاریخی دین را به نسبت دورههای مختلف (تصلبیافتگی و نهادسازی ثبوتی یا نوآوری دینامیک)، هم مخدر ارزیابی میکند و هم درمانکننده، علت مستقلی که میتواند هم نقش استحماری ایفا کند و هم نقش آگاهیبخش. از نظر او، در جهان سوم و مشخصاً جوامع مسلمان، هیچ تحول اجتماعی و سیاسی جز با ساختارشکنی مقدماتی و بازسازی خود دین، نمیتواند نهادینه شود. در نتیجه، آزادی دین از تصلب و تاریکاندیشی، به آزادی فکری به مثابه تضمین همه اشکال رهاییبخشی اعم از سیاسی، اقتصادی، ملی و... میانجامد. با این تحلیل روشنفکران مذهبی آن دوره، تلاش خود را در این قرار دادند که جدا از جوهر دین، تجربه امر قدسی و ایمان، به وجه اجتماعی دین نیز توجه کنند، امر دینی را همچون یک امر اجتماعی قلمداد کنند و در فهم دین جامعه و دین مردم تحول ایجاد نمایند.
به موضوعات کارشان نگاه کنید: از مطهرات گرفته تا عاشورا، حج، نماز، مسلمان اجتماعی، سنت مبارزاتی و...، اینها موضوعات کارشان است و از آنرو که این دغدغهها از زندگی مردم نشأت گرفته، مخاطبانی مییابند و میتوانند با جنبش اجتماعی کاملاً پیوند بخورند. اصلاح دینی در این نسل به عنوان یک پروژه اجتماعی مطرح بود و نتیجه کارشان تحول در نگاه به دین، چرا که دین اخروی در آن زمان، در جامعهای سیاست زدوده و دینی کاملاً بیتوجه به امر سیاسی و عملاً در استخدام قدرت، مترادف با دین معنوی نبود، دین اخروی همان بود که آفریقاییها در مواجهه با میسیونرهای مسیحی میگفتند: میسیونرها آمدند و رفتند. وقتی رفتند، انجیلی در دستمان بود، اما زمینهایمان را از دست داده بودیم! این همان استحماری بود که در آن زمان شریعتی از آن سخن میگفت.
سیسال پس از انقلاب، پروژه اصلاح دینی، به دلیل تغییر موقعیت دین در جامعه، از طرفی مورد پرسشهای جدی قرار گرفت و از طرف دیگر تجزیه و متکثر شد و در نتیجه امروزه دیگر نمیتوان از "یک پروژه" و "یک جریان روشنفکری دینی" سخن گفت.
روشنفکری دینی پس از انقلاب از دهه هفتاد به وجود آمد و در دهههای بعد تداوم یافت و تکثیر شد. در این میان، گرایش غالب، در نقد رویکرد دنیوی و اجتماعی پیشین و همچنین در نتیجه محدودیتهای تجربه سیاسی شدن مفرط دین و "اکثری شدن" آن، با اتخاذ رویکردی اسانسیالیستی، تلاش کرد تا این روند را معکوس کند و "اقلی کردن" و بازگرداندن دین به حیطه فردی را پروژه اصلی خویش قرار دهد. در این گرایش، دین نه در نسبتش با دنیا، بلکه با اندیشه آخرت پیوند خورد و "کارکرد اصلی آن، مشخصا در تنظیم رابطه درونی مخلوق و خالق" تعریف شد. چرا؟ تا دینی را که به شدت دنیوی شده بود، به هدف اصلی رسالت انبیا، خدا و آخرت متوجه کند؛ تا دینی را که با سیاست و ثروت پیوند خورده بود، متوجه اخلاق کند.
در این گرایش ثقل بحث به تدریج از اعراض دین، به جوهر دین و از دین جامعه ـ اسلام و تشیع ـ به دین و معنویت گرایید و تکیه بر دین، نه الزاماً به عنوان دین یک جامعه بلکه همچون معنویتی سیال ارزیابی شد که وظیفهاش ایجاد تعادل در عقلانیت مدرن است. با چنین رویکردی به دین، این گرایش عمدتاً خصلتی فردی، غیر اجتماعی و محافظهکار یافت، چه به این طریق میکوشید دین را "دینتر" سازد و از گزند تحولات تاریخی و تلاطمات سیاسی محافظت کند.
در این پروژه، دین نه صرفاً در نتیجه اصلاح درونی سنت تاریخی خود، بلکه به دلیل جای خالیای که با عقبنشینی مدام از حیطه اجتماعی باز میکرد، شرایط امکان را برای بروز دموکراسی فراهم میآورد، اما از طرفی به دلیل واگذار کردن حوزه اجتماعی، فاقد رویکردی آرمانگرا، مداخلهگر و انتقادی در جامعه بود. در این دوره مباحث چه بود؟ سکولاریزاسیون، کلام جدید، هرمنوتیک، معنویت، وحی و عقل و...، موضوعاتی تخصصی که عمومی و وارد بازار فکری شدند، ویترین کتابفروشیها و ستون روزنامهها و موضوع جلسات و همایشها قرار گرفتند، اما به میزانی که گفتوگوهای درونی میان روشنفکران بالا گرفت، کم کم جز در مواردی که مستقیماً سیاست روز مداخله میکرد، از حیات اجتماعی مردم فاصله گرفت.
از مسائل پیش پا افتاده، از زندگی روزمره، از واقعیتی که سخت و گزنده بود و به عنوان مثال زمانی که اسلام مورد اتهام بود و تشیع مورد پرسش، از الهیات مسیحی سخن گفته شد. در نتیجه روشنفکران دینی در باورهای فردی تحول ایجاد کردند و فرهنگ عمومی را ارتقا بخشیدند، اما در باورهای اجتماعی، در تعلقات، در دین زنده، تأثیر تعیینکنندهای نداشتند.
به این ترتیب روشنفکری دینی به تدریج از رسالت روشنفکرانه خود که به تعبیر ادوارد سعید عبارت بود از حقیقت را به قدرت گفتن، یا به تعبیر بوردیو، صدای کسانی بودن که بلندگو ندارند و صدایشان شنیده نمیشود، دور میافتاد و از شکل یک پروژه رهاییبخش که بنا به تعریف، یک پروژه انتقادی و معطوف به مداخله در امر اجتماعی است، به یک جریان فلسفی ـ کلامی جدید بدل میشد. بیسبب نیست که روشنفکران دینی پس از انقلاب را متکلمان جدید مینامند و امروز حتی سخن از تأسیس فقه جدید نیز میرود.
مهمترین چالشهایی را که این گرایش در جریانات روشنفکری دینی با آن روبروست، میتوان در نسبتش با مسئولیت روشنفکری و در رابطهاش با فرهنگ و همچنین مسائل مردم و با وجه انضمامی دین دانست. انتقال ثقل بحث از اسلام و تشیع به دین و معنویت، به اصلاح دینی عمدتاً شاخصهای فلسفی ـ کلامی میبخشد، در حالی که هدف مبارزه اجتماعی، نه جوهر دین یا عرفان و معنویتی است که از قضا هیچ مخالفی ندارد، بلکه اصلاح اعراض دین، نمودها، سنن، حقوق و تکالیف اجتماعی است که به نام دین و مشخصاً اسلام در جامعه حاکم و رایج است.
از سوی دیگر میل به نهادینه کردن جریان روشنفکری دینی با سخن گفتن از "اعضای نحله دینی"، چنان که از اعضای یک حزب سخن میگوییم، روشنفکری دینی را از ایجاد رنسانس و رفرمی که به گفته ژاک برک، کشورهای اسلامی به آن سخت نیازمندند، دور میکرد و از معنای توصیفی اولیه خود که اصلاح در درون سنت دینی بود، خارج کرده و به یک انشعاب مذهبی ـ سیاسی و یک جریان بومی، جدا از دیگر جریانات روشنفکری موجود در جامعه، بدل میساخت، در حالی که اگر معیار ـ چنانچه بسیاری از چهرههای شاخص این جریان به آن تأکید دارند ـ حقیقت باشد و نه هویت یا کسب و اعمال هژمونی در برابر دیگر گفتمانهای رقیب، راه نجات نه در بستن این جریانات بلکه در گشایش آنهاست.
از ژاک برک یاد کردم، با سخن او بحثم را پایان میبرم. ژاک برک میگوید: "اگر برای اسلام آرزویی داشته باشم، آرزوی گشایش است". میتوان به تأسی از او برای روشنفکری دینی آرزوی گشایش کرد: گشایش به سوی جامعه، این واسط غایب، گشایش به سوی همه جریانات روشنفکری که هدف خود را تحول در فرهنگ و در جامعه میدانند، گشایش به سوی همه جریانات اصلاحی در دیگر کشورهای مسلمان که میخواهند از چنبره فقر و سلطه رهایی یابند و سرانجام گشایش به سمت همه جریاناتی که با نظم مسلط بر جهان مبارزه میکنند.
در این گشایش است که اصلاح دینی میتواند نه با عقبنشینی برای جا باز کردن، بلکه با حضور خود، مدعی این تحولات و پشتوانه مطالبات مردم باشد.