محمدعلی کرمینوری
تغییرات و تحولات اجتماعی در هر عصر و زمانی (صرف نظر از جغرافیای وقوع) به رغم خصوصیاتی متفاوت و گاهی حتی متضاد، با برخورداری از یک خصیصه مشترک شرایطی ویژه و فوقالعاده در جامعه ایجاد میکنند که در نگاه متفکرین علوم انسانی در ردیف بحرانهای اجتماعی قرار میگیرند. ناهنجاریهای ایجاد شده ناشی از وقوع تحولات و دگرگونی در جامعه به تخریب، نابودی و در نهایت تغییر ساختارهای بر جای مانده از سالیان دراز منتهی میشود و کوتاهی و بلندی زمانی که برای تکمیل این روند طی میشود، به نوعی میتواند گویای توفیق یا عدم توفیق در رسیدن به همه یا برخی از اهداف تعیین شده در تغییر و تحولات باشد. بدیهی است حصول نتایج مورد نظر از ایجاد تغییرات، مستلزم گذشت زمان در مسیری طبیعی و برنامهریزی شده و تحت نظارت در چارچوب اهدافی جامع برای ایجاد تعادل و موازنهای جدید در تعاملات و مناسبات اجتماعی است. زخمهای ایجاد شده در پیکره قدیمی جامعه که وقوع تحولات اجتماعی و بحرانهای ناشی از آن آنها را نمایان میکند، در عین حال نیازمند ترمیم و درمان است تا وضعیت اجتماعی در شرایط تازه بنیاد شده به تعادلی برسد که احیای فعالیتها و تحکیم مناسبات اجتماعی در سایه آن میسر شود.در میان عوامل گوناگونی که در کوران بحرانهای اجتماعی، شکلدهنده جریانات میشوند و پایههای اولیه ساخت و سازهای تازه را میسازند، «امنیت» یا به عبارتی «احساس امنیت» جایگاه خاصی دارد که پرداختن به زوایای مختلف آن مقصود و منظور این نوشتار است.
تعریف «امنیت»
در میان تعریفهای مختلف از مفهوم امنیت وجوه مشترکی وجود دارد که در عبارت زیر قابل تلخیص است: امنیت شرایطی است که در چارچوب آن فرد در مقابل خطرات، تهدیدات و زیانهای ناشی از زندگی اجتماعی، مورد حمایت جمع (جامعه) قرار میگیرد. امنیت، نیازی بنیادین و پایدار است که برآورده شدن سایر نیازهای جمعی نیز به وجود آن بستگی دارد. انسان که به اقتضای خلقتش اجتماعی آفریده شده و ناچار از وابستگی به «دیگری» و «دیگران» است، در طول تاریخ حیات پر فراز و نشیب خود در تامین آرامش داخلی و آسایش اقتصادی و ایمنی در برابر تهدیدات بیرونی، تمهیدات فراوانی اندیشیده و ابتکارها و خلاقی تهای تکامل یافته خود را برای فراهم کردن وسیلههای گوناگون برای رسیدن به این مقصود به کار گرفته است. تدوین چارچوبهای مختلف انضباطی و وضع قوانین و مقررات جمعی منتهی به ایجاد حکومت برای اداره جامعه از جمله مهمترین ابزار و وسائلی است که برای تامین نیازهای امنیتی به جامعه بشری معرفی شده است. مجموعه این ابتکارها و خلاقیتها در نهایت به ایجاد و گسترش چتری حمایتی منجر میشود که در سایه آن فرد و جامعه به بقا و حیات خود تداوم میبخشند و در نبود آن به وضعیتی میرسند که در تعاریف ارائه شده توسط متفکرین اجتماعی به آن Anomie (نوعی بیقانونی و عدم تعادل در شرایط اجتماعی) اطلاق میشود.
«احساس عدم امنیت»
در غیبت آنچه «امنیت» خوانده میشود، ترس و وحشت و بیاعتمادی و سردرگمی حاکم میشود و هر یک از افراد جامعه نگران از سرنوشت و جایگاه خود در این شرایط، تنها به نجات خویش میاندیشد و فارغ از هرچه بر جمع میگذرد، در صدد یافتن راههایی برای به در بردن خود از مهلکه میافتد و به بهای نادیده انگاشتن حق و حقوق دیگران، بر اولویت خواستههای فردی خود تاکید میکند. تضارب و تقابل این خواستههای فردی که به عدد جمعیت موجود در جامعهای دستخوش بیوزنی و بیقانونی میتواند متفاوت و متعدد باشد، میخهای چسباننده دیوارهای اجتماعی را از جای میکند و به ناهنجاریهایی میدان میدهد که به تشدید ناامنی و تقویت تفکر «هر کس برای خود» و «همه برای من» میانجامد. در سایه عدم امنیت رضایتمندی از زندگی کاهش میییابد که حاصل آن از میان رفتن نشاط و شادابی و جایگزینی یاس و افسردگی فردی و اجتماعی است. در چنین شرایطی فرد که از هر طرف خود را د رمعرض تهدید میبیند به فکر ایجاد سپر دفاعی میافتد و برای حفاظت از خود و آنچه او عزیز میپندارد و در غیاب قانون و مقرراتی که ضامن بقای جمع است، به هر وسیلهای که او را از خطر دور کند متوسل میشود و در این راه به آنچه نمیاندیشد ) یا در خوشبنیانهترین حالت جزو آخرین انتخابهای او قرار میگیرد( مشروعیت و مقبولیت و حقانیت وسیلهای است که برای این حفاظت و صیانت نفس در نظر میگیرد.
جایگاه امنیت در جامعه
اهمیت وجود «امنیت» در زندگی جمعی تا حدی است که برخی متفکران اجتماعی در تعاریف خود کلمه «امنیت» را مترادف با مفهوم «سلامتی» به کار گرفتهاند و وجود آن را ضامن بقا و پایداری جامعه سالم پنداشته اند. در عین حال این نکته نیز قابل تاکید است که «احساس امنیت» همیشه رابطهای مستقیم با امنیت واقعی ندارد و وجود و یا عدم وجود آن (احساس امنیت) لزوما به معنای بهرهمندی یا محرومیت از امنیت واقعی نیست. در جایی که وجود «امنیت» در جامعه تعاملات اجتماعی را در مسیری طبیعی و واقعی قرار میدهد، «احساس عدم امنیت» (فارغ از بود و نبود واقعی امنیت( میتواند حرکتها و جریانهای طبیعی را در جامعه دچار اختلال کند.
تقویت روحیه فردگرایی
در وضعیت غالب بودن «احساس عدم امنیت» روح جمعی که نگاهدارنده و پیونددهنده هر جامعهای است (از جوامع بدوی تا جوامع مترقی و پیشرفته) به تدریج ضعیف و ناکارآمد میشود و «فردیت» آحاد انسانی محور شکلگیری حرکتها و تعاملات اجتماعی میشود. در چنین حالتی، توانمندیهای فردی به کار جمع نمیآید و استعدادها در جهت بهبود شرایط کلی جامعه به کار گرفته نمیشود و ساختار «هویت ملی» دچار گسیختگی میگردد و این خود زمینهساز رشد بسیاری از ناهنجاریهایی است که میتواند جامعه را از مسیر توسعه و پیشرفت دور کند. در جامعهای بیبهره از قواعد و ضوابط تامینکننده منافع جمعی، فرد با احساس تنهایی و ناامید از حمایت گروهی، خود را همواره در معرض تهدید میبیند و نگران از سرنوشت آینده به چارهجوییهای فردی میپردازد و تا آنجا که میتواند حساب خود را از محاسبات جمعی دور نگه میدارد.
اصطکاک منافع
تغییر وضعیت از جامعهای برخوردار از نوعی هویت گروهی و جمعی و ملی به جامعهای از هم گسیخته و دچار پراکندگی، طیفهای وسیعی از افراد ناهمگون و نامتجانس را در مقابل هم قرار میدهد تا هر یک برای حفظ خود در اندیشه از پای انداختن دیگری باشد و برای رسیدن به مقصود خود را مجاز به استفاده از هر وسیلهای (عمدتا نامشروع و نا موجه) بداند. در این شرایط نابسامان که حاکمیت قانون به ضعف میگراید و قواعد و ضوابط اجتماعی جایگاه تعریف شده قابل قبولی برای جمع ندارد، تمایلات و سلیقههای فردی جایگزین قوانین جمعی میشود و تضادهای طبیعی منافع فردی حرکت جمعی جامعه را از مسیر رشد و تکامل دور میسازد و بسته به میزان قدرت و قوت هر دسته و گروهی که اداره امور را به دست میگیرد، مسیرهای تازه اما انحرافی برای جمع ترسیم میشود که خود تضادهای جدیدتری را به جامعه تحمیل میکند.این دور باطل تضاد منافع این گروه با آن گروه و در نتیجه برخورد گروهها با هم، امکان رشد طبیعی را از جامعه سلب میکند و در عوض زمینهای مساعد برای ایجاد ناهنجاریهای فراوان ایجاد میکند که در سایه آن هر فرد و گروهی خواستهها و تمایلات خود را در آن جستوجو میکند.
رشد ناهنجاری
جامعهای که اهداف و برنامههای مشترک در آن تعریف نشده و یا تعریف شده آن تحمیلی و نامقبول است و فراوانی خواستهها طبعاً راههای ناهمگونی برای رسیدن به مقصود برای آن فراهم میکند، به میدان رقابتی تبدیل میشود که قواعد آن را میزان تواناییهای گروه و دسته پیروز تعیین میکند. در نبود قواعد و قوانین مورد قبول همه، آنچه بیش از هر عامل تعیینکننده اجتماعی رخ مینماید، بیراههها و میانبرهایی است که راه رسیدن به خواستهها را تسهیل و تسریع میکند. در چنین وضعیتی که هدف (فردی) توجیهکننده
وسیله و ابزارش میشود «اخلاق جمعی» که از تبعات مهم احترام به قانون است، به محاق میرود و هر خصیصه منفی شخصیتی که فرد را آسانتر و سریعتر به مقصد میرساند، به نردبانی تبدیل میشود که راه صعود به قله خواستهها را برای او هموار میکند.
نتیجه
در جامعهای مبتلا به بیقانونی و عدم تعادل، دروغ جایگزین راستی و صداقت میشود و ریاکاری و نفاق راه بر شفافیت و یکرنگی میبندد و تملق و چاپلوسی به جای پالایش روحی مینشیند و بازار تهمت و افترا رونق میگیرد و همه اینها چتری میشود برای پوشاندن چهرهها و حفاظت از تیرهایی که از هر سو به سمت جاماندگان در این میدان رقابت پر رقیب رها میشود. توسل به هر یک از خصیصههای منفی فوقالاشاره در وجدان آگاه فرد، روندی را طی میکند که در پایان آن دروغگویی، ریاکاری، تملق، نفاق
و... به ابزاری ضروری برای صیانت نفس تبدیل میشود و اعمالکننده آن با تطهیر ذهنی خطاهای خود و توجیه وسیلهای که برای رسیدن به مقصود برگزیده، تلاش میکند خود را در میدان رقابت همچنان پا برجا و مستحکم برای چالشهای بعدی نگاه دارد و این تلاش تا برقراری نظم و قانون و تقویت روح جمعی همچنان تداوم مییابد.