* تونی بلر؛ نخستوزیر بریتانیا 10 سال پیش در این کشور به قدرت رسید و ماه آینده دفتر نخستوزیری را ترک میکند. همزمان با روی کار آمدن دولت او، محمد خاتمی رئیسجمهوری سابق ایران هم به قدرت رسید. هم تونی بلر و هم محمد خاتمی، هر دو از پایگاه مردمی جدیدی برخوردار بودند و از اصلاحات چه در عرصه داخلی و چه در بعد خارجی صحبت میکردند. میخواستم نظر جنابعالی را به طور مختصر در مورد سیاست خارجی بلر، بخصوص در مورد ایران بدانم.
** روند سیاست خارجی بلر در برابر ایران باید در چارچوب سیاست خارجی او در طول 10 سال گذشته ارزیابی شود. بلر در طی سالهای اولی که روی کار آمد، یک چهره جدید برای بریتانیا بود و شعارهای جدید داشت. بلر یک تجددگرا و نوگرای بریتانیایی محسوب میشد. او هم چهرهای جوان و هم چهرهای جدید بود. تونی بلر از یک زمینه و سابقه حقوق بشری مبارزاتی مردمی سوسیالیستی چپ به قدرت میرسید.
بلر البته از ابتدا هم فردی جاهطلب بود. به همین دلیل بود که در همان زمان در خود انگلیس در مورد بلر میگفتند او چهرهای تجددگرا و نوگراست. او یک موج نوگرایی را برای بریتانیا به ارمغان آورد. به همین دلیل سیاست خارجی او در آن زمان با سیاست خارجی مارگارت تاچر و جان میجر که نگاه متفاوت امنیتی و سیاسی نسبت به مسایل جهانی داشتند متفاوت بود. اولین چالش بلر، موضوع کوزوو بود. در کوزوو سیاست خارجی بریتانیا یک سیاست خارجی مثبت بود و بلر به دنبال وقایع آن زمان محبوبیت پیدا کرد یا دخالتهای او در مسایل آفریقا، مانند اتفاقاتی که در سیرالئون و سودان افتاد، نشان میدهد که رویکرد سیاست خارجی تونی بلر رویکردی انساندوستانه و با محوریت حقوق بشر بود. این مشی سیاست خارجی بلر تا سال 2001 ادامه مییابد. یعنی چهار سال اول. در این دوره ما شاهد بهبود نسبی روابط تهران ـ لندن هستیم. نگاه انگلیس در آن دوران به تحولات ایران یک نگاه مثبت بود. به همین دلیل چهار سال اول، دورهای مثبت تلقی میشود. این سیاستها با سیاستهای دوران گذشته تا حدودی متفاوت است. اما دوره دوم سیاست خارجی بلر، توام با جنگ افغانستان و جنگ عراق است و رویکردی کاملا متفاوت نسبت به دوره اول است.
* شما ماجرای افغانستان را در دوره اول قرار نمیدهید؟ چون خود افغانها معتقدند که حمله به این کشور در سال 2001 یک تهاجم نظامی که دخالتی نظامی به درخواست خود افغانها و به هدف مشترک سقوط طالبان بوده است.
** نه، ماجرای افغانستان را در دسته دوم و در دسته کارهای ماجراجویانه تونی بلر قرار میدهم. آغاز دوره جدید هم، از افغانستان است. بلر در ماجرای افغانستان نوعی همراهی بسیار زیاد با جورج بوش انجام داد و این همراهی به پیروی کورکورانه تعبیر میشد. جنگ عراق هم که اوج همکاری بلر با بوش است. او در ماجرای جنگ عراق با بوش مشارکت کرد تا جهان را از یک جهان طبیعی به یک جهان امنیتی تبدیل کند و این متاسفانه به داخل خود انگلستان هم بازتاب داشت. تبدیل شدن جهان به جهان امنیتی باعث شد تا انفجار سال 2005 در متروی لندن اتفاق بیفتد. در این دوره روابط ایران و انگلستان دچار چالش شد، به این دلیل که ایران با رویکرد امنیتی به جهان با رهبری ایالات متحده مخالف بود، رابطه تهران ـ لندن هم دچار چالش شد. البته بحث هستهای هم باعث شد تا چالش دیگری در رابطه دو طرف ایجاد شود.
* شما فرمودید سیاست خارجی بلر به 2 قسمت تقسیم میشود چهار سال اول و چهار سال دوم. دلیل چرخش در سیاست خارجی بلر و تبعیت از آمریکا چه بود؟
** بلر به تدریج به این سمت رفت. او همواره پاسخ میدهد که من فکر میکنم بهترین کار را انجام میدهم. اما من این موضوع را بطور تاریخی بررسی میکنم. انگلستان کشوری است که بین قاره اروپا و قاره آمریکا واقع شده است. انگلستان در ذات تاریخی و نژادیاش نه خیلی اروپایی است نه خیلی آمریکایی. همیشه هم علاقه داشته یا خودش قدرت مسلط جهان باشد یا ارتباط تنگاتنگی با قدرت مسلم جهان داشته باشد. به عقیده من دلیل این چرخش این بود که بلر گمان میکرد در همه چالشها بوش پیروز خواهد بود و همواره بر مبنای این تحلیل روابطش را با آمریکا تنظیم میکرد. سادهترین پاسخ پرسش شما این است.
* پس به عقیده شما دولت انگلیس نه اروپایی است نه آمریکایی.
** دولت انگلیس همواره در طول تاریخ طرف آمریکا پارک کرده است. اگر در داخل نسبت به تبعیت بلر از بوش انتقاد میشود؛ شاید انتقاد نه از برای این باشد که چرا پیروی کرده، این است که از برای این همراهی چه چیزی به دست آورده است. تونی بلر در یکی از مهمترین فرازهایش گفته که من افتخار میکنم که به عنوان یک نومحافظهکار آمریکایی تلقی شوم.
* در دوره آقای بلر و آقای خاتمی روابط ایران و انگلس به سطح سفیر ارتقا یافت و این روند مثبت تا هنگام مطرح شدن پرونده هستهای ادامه داشت. اما پس از آن روابط تهران ـ لندن دچار چالش شد. به ویژه در 2 سال گذشته. میخواستم نظر شما را راجع به نقش بریتانیا در پرونده هستهای و نقش این کشور را در گروه 1+5 بدانم. معمولا ما در نشستهای این گروه و نشستهای شورای امنیت شاهد هستیم که بریتانیا یکی از طراحان اصلی قطعنامهها علیه ایران است.
** این واقعیت وجود دارد که انگلستان در میان 3 کشور اروپایی (آلمان ـ فرانسه ـ انگلیس) موضع سختتری نسبت به ایران داشته و فشار بیشتری وارد کرده است.
این واقعیت وجود دارد که انگلستان ابتکار یک سری متنهای شدید علیه ایران را برعهده دارد. اما همواره خود انگلیسیها میگویند که ما پیشقدم طراحی قطعنامهها میشویم تا مواضع ایالات متحده را تعدیل کند و بتواند آمریکا را از اتخاذ مواضع تندتر باز بداریم ولی به نظر من دلیل اصلی همراهی لندن با واشنگتن در مسائل کلان است. واقعیت این است که من در دورهای که مذاکرات هستهای میان هیات ایرانی و هیات اروپایی در لندن در جریان بود شاهد این بودم که بریتانیاییها مواضع کمککنندهای اتخاذ نمیکردند و به همین دلیل من در همان زمان به عنوان سفیر ایران در لندن مقالهای برای روزنامه گاردین نوشتم و عدم توفیق مذاکرات را به پیروی اروپا از آمریکا منتسب کردم که البته با واکنش وزارت خارجه انگلستان مواجه شد و معاون وزیر خارجه انگلستان در پاسخ به مقاله من، مقالهای نوشت و گفت که موضع انگلستان مستقل است اما با آمریکا همراهی میکند. به هر حال موضوع تبعیت انگلستان از آمریکا البته نباید در چارچوب ایران دیده شود. این موضوع در چارچوب مواضع کلی انگلستان قابل تحلیل است.
* بنابراین به عقیده شما جدا کردن بریتانیا و آمریکا از یکدیگر امکانپذیر نیست. منظورم این است که منافع لندن ـ واشنگتن به هم گره خورده است؟
** نمیشود انگلستان را از آمریکا جدا کرد و سبک جدیدی از روابط را تعریف کرد. البته انگلستان زمانی قدرت بزرگی بود. اما امروزه منافع هر دو کشور در یک راستاست و به همین دلیل است که در کشور ما رویکردی که میگوید اگر قرار است معاملهای انجام شود بهتر است با آمریکا انجام شود، رویکرد معقولی است.
* پس به نظر شما بدون داشتن روابط عادی با آمریکا، نمیتوان با کشورهای اروپایی به ویژه انگلیس رابطه مناسبی داشت؟
** اینقدر کلی که شما میگویید؛ نه. من اینقدر کلی نمیگویم. من در مورد انگلستان صحبت میکنم. شاید حرفهایی که در مورد انگلستان میزنیم در مورد اروپای قارهای مصداق کامل نداشته باشد. یعنی فرانسه و آلمان را باید جدا کرد. البته باید درباره اروپا یک هویت واحد هم فرض کنیم. نباید اینها را کشورهایی جدا از هم بدانیم. اروپا یک واحد کل است. در نتیجه بنده رویکردی جاری را که عبارت است از حل کردن موضوع با آمریکا، به نحوی، حالا به چه نحوی نمیدانم، رویکرد مثبتی میدانم. اما اینگونه هم نیست که سیاه و سفید باشد و بگویم اروپاییها کارهای نیستند. اروپا حتما میتواند در این فرآیند کمککننده باشد. ما حتما باید اروپا را به عنوان یک قدرت اقتصادی و سیاسی مورد شناسایی قرار دهیم گرچه نباید هم فکر کرد که این قدرت میتواند در برابر آمریکا مورد استفاده قرار بگیرد.
* یعنی سیاست استفاده از اروپا به عنوان ابزاری علیه آمریکا اشتباه است؟
** بله. اما باید با اروپا ـ به عنوان یک قدرت سیاسی ـ اقتصادی تعامل کرد.
* اما در دورهای دستگاه دیپلماسی ایران سیاست شکاف میان اروپا و آمریکا را به خصوص در پرونده هستهای دنبال میکرد.
** ببینید وقتی کشوری را تحت فشار قرار میدهند، این کشور عکسالعملهایی نشان میدهد که طبیعی است شاید این یکی از شیوههای دفاع باشد. اما واقعیت این است که اروپا را نباید بین صفر تا صد فرض کنیم. اروپا آمریکا نیست، ولی اروپا در راستای منافع آمریکا عمل میکند.
* بطور واضح سوال میکنم. آیا میتوان به اروپا نزدیک شد و رابطه عادی داشت در شرایطی که رابطه با آمریکا به شکل کنونی باقی بماند؟
** خیر. رابطه ما با اروپا در این شرایط تا حدی میتواند پیش رود. به دلیل اینکه اروپا و آمریکا از لحاظ استراتژیک، امنیتی و اقتصادی بسیار نزدیک هستند. حتی در مورد کشورهای خاور دور هم به همین شکل است. لذا میتوان رابطه را بطور مستقل پیش برد اما این روابط سقف مشخصی دارد.
* بنابراین فکر میکنید روابط ایران با غرب تا چه حد بر مبنای تحلیلهای واقعبینانه شکل گرفته است؟
** این موضوع را باید در یک چارچوب کلیتر ارزیابی کرد. به هر حال ایران و غرب از ابتدای انقلاب در چالشی با یکدیگر قرار گرفتند، که متاسفانه این چالش مورد بحث و گفتوگو و جدل میان دو طرف قرار نگرفته تا بتواند به نحوی حل شود. مهمترین بخش این چالش هم رابطه ایران با آمریکاست. ما به هر حال بسیاری از مشکلاتمان را با غرب به معنای اروپا و جهان پیشرفته آسیایی مانند ژاپن توانستهایم حل کنیم. به ویژه پس از پایان جنگ. اما به دلیل اینکه ما هنوز با آمریکا چالش داریم و هم آمریکا و هم ایران، به یکدیگر به عنوان یک چالش نگاه میکنند، رابطه با غربیها آنطور که باید پیشرفته نشده است. اینکه چقدر روابط ما واقعی است یا نه، دو تا سه نکته واقعی وجود دارد. اول اینکه ایران پس از انقلاب مورد بیتوجهی و عدم شناخت کامل قرار گرفت. بعد از جنگ هم آمریکا به تحولات ایران در دورههای مختلف که تحولات مثبتی نسبت به جامعه بینالمللی بود واکنش مثبت نشان نداد و به همین دلیل آمریکا در یک فضای واهی ایدئولوژیک با ایران برخورد کرد.
* در زمان آقای خاتمی و آقای کلینتون چطور؟ چرا رابطه آن زمان بهبود نیافت؟
** من همه تقصیرهای آن دوران را گردن کلینتون میدانم. شدیدترین تحریمهای اقتصادی علیه ایران از ابتدای انقلاب تاکنون در دوره کلینتون تصویب شد. مانند لایحه سناتور داماتو. قبل از آن هم تحریم نفتی علیه ایران اتفاق افتاد. مانند قرارداد شرکت نفتی کونوکو با ایران در زمان آقای هاشمی که کلینتون آن را و گفتوگو با آمریکا دفاع از حقوق ایران است تو کرد. پیش از آن در زمان ریگان، ایران به آمریکا نفت میفروخت. منظورم این است که رابطه ما با آمریکا پس از انقلاب در یک فضای واقعی شکل نگرفت. آمریکا در یک فضای احساسی است. احساساتی که شاید هنوز تحت تاثیر ماجرای گروگانگیری است و اسیر آن واقعه است یا اسیر غرور ناشی از رهبری جهان است که نمیتواند تحمل کند که کشوری مانند ایران در برابرش قد علم کند و برای خودش استقلالی داشته باشد و یا اینکه گرفتار مسائل ایدئولوژیکی کنونیاش است. مثل افکار همین نئوکانها.
* ایدئولوژی آنها چیست؟
** نئوکانها در نهایت معتقد به برخی اتفاقات مذهبی هستند. چون آمریکا از ابتدای انقلاب تا امروز در یک فضای واقعی با ایران برخورد نکرده و در یک فضای ایدهآلیستی واهی شاید هم تا حدودی ایدئولوژیک با ایران مواجه شده، نباید از ایران توقع داشت که با قضیه واقعی برخورد کند. ایران هر چقدر واقعی عمل کند، اتفاق جدیدی نمیافتد.
* نقش اسرائیل در این میان چیست؟ فکر نمیکنید دلیل اصلی اینکه روابط تهران ـ واشنگتن شکل نگرفته است نگاه امنیتی آمریکا به اسرائیل است؟ با توجه به اینکه آمریکاییها ایران را برای اسرائیل یک تهدید استراتژیک میدانند. همینطور نقش کشورهای عربی در این میان چیست؟
** اینکه دو کشور 28 سال با یکدیگر اختلافاتی داشته باشند که حتی نتوانند مذاکره کنند، این ناهنجاری است. البته عواملی وجود دارند که به ایجاد و ادامه این فضای ناهنجار کمک کردند. مهمترین این عوامل کشورهایی هستند که از این دوستی و هنجار شدن رابطه ایران و آمریکا سود نمیبرند. در کشورهای منطقه بسیارند کشورهایی که نگران رابطه ایران و آمریکا و هنجار شدن این رابطه هستند. این کشورها همان کشورهایی هستند که اگر ایران و آمریکا به طور طبیعی با یکدیگر رابطه داشته باشند، نه حتی رابطه دوستی، یک رابطه طبیعی داشته باشند، فشارهای محدودکننده آمریکا بر ایران کاهش پیدا میکند یا از بین میرود و ایران به طور طبیعی نقش طبیعی در منطقه ایفا خواهد کرد. ایران به طور طبیعی بزرگترین و قدرتمندترین کشور منطقه است؛ در هر حالتی.
* آقای دکتر! دستگاه دیپلماسی ما این موضوع را میداند. یعنی میداند اگر رابطه ایران و آمریکا به قول شما طبیعی شود. ایران قدرت اول منطقه خواهد بود و کشورهای منطقه نه تنها از این موضوع سود نمیبرند که از آن نگرانند. پس چرا تهران به سمت عادیسازی روابط با واشنگتن پیش نمیرود؟
** روابط ایران و آمریکا خیلی پیچیدهتر از آن است که ما بتوانیم با یک اقدام آن را حل کنیم. بالاخره ایران به نظر من اقداماتی را در خلال این 28 سال انجام داده که بتواند مسائلش را با آمریکا حل کند، اما آمریکا در یک فضای پیچیده سیاست داخلی و سیاستهای منطقهای درگیر است. یعنی اینگونه نیست که آمریکا هم منافعش را بشناسد. گاهی اقدامات آمریکا خلاف منافع استراتژیک این کشور در منطقه بوده. چون لابیهای داخلی و خارجی ایالات متحده یعنی لابیهای اروپایی و خاورمیانهای آمریکا تاثیرگذار بودهاند. چه لابی عرب، چه غیرعرب. این لابیها در سیاست خارجی آمریکا اثرگذارند. لذا واقعیت این است که عدم بهبود رابطه ایران و آمریکا را تنها نمیتوان به ایران نسبت داد. حتما مقدار بیشتری از تقصیر عدم برقراری روابط به گردن آمریکاست. این آمریکاست که در فضای واهی زندگی میکند. من چند مثال برای شما بزنم. زمان آقای هاشمیرفسنجانی اتفاقاتی افتاد که یکسری گروگانهای غربی در لبنان با کمک ایران آزاد شدند، اما هیچ کمکی به رابطه نکرد. زمان آقای خاتمی هم همینطور، مانند ماجرای کمک ایران به آمریکا برای سقوط طالبان. اما باز هم کمکی نکرد. همین سال گذشته آمریکا اعلام کرد که آمادگی دارد درباره عراق با ایران گفتوگو کند، مقام معظم رهبری هم اجازه این موضوع را صادر کردند. دولت رفت به سمت این حرکت اما آمریکا پس زد. لابیها و مسائل داخلی این کشور مانع کاخسفید شدند.
* پیشبینی شما راجع به گفتوگوهای ایران و آمریکا در مورد عراق که قرار است امروز در بغداد برگزار شود چیست؟
** بسیار زود است که بخواهیم درباره این فرآیند جاری قضاوت داشته باشیم.
* عدهای بر این باورند که مذاکره با آمریکا صرفا به منافع این کشور کمک میکند و هدف کاخسفید برای مذاکره با ایران نه حل همه مشکلات و مسائل فیمابین که حل معضلاتش در عراق است. عدهای هم خوشبینند. تحلیل شما از اوضاع چیست؟
** من قضاوت را بسیار زود میدانم. ما در مورد این مذاکرات نه باید خیلی ذوقزده شویم و نه باید بدبینی افراطی داشته باشیم. مذاکره ایران و آمریکا در مرحله فوق پیشمقدماتی است. به نظر من در مورد انجام مذاکرات درست تصمیم گرفته شده.
* یعنی شما موافق این مذاکرات هستید؟
** حتما موافقم. من نمیدانم آنجا قرار است در مورد چه چیزی صحبت کنند؛ اما این را میدانم که قرار است بین ایران و آمریکا، پس از 28 سال برای اولین بار گفتوگوهای رسمی انجام شود. من معتقد به گفتوگوهای شفاف و رسمی میان ایران و آمریکا هستم. معتقد به گفتوگوهای غیررسمی و پشت پرده نیستم و در عین حال معتقدم روابط ایران و آمریکا پیچیدهتر از آن است که با یک مذاکره در مورد عراق حل شود.
* هدف از این مذاکره چیست؟
** هدف این است که ما در عراق دارای منافعی هستیم. آمریکا هم به زور نظامیاش دارای منافعی است. ما در عراق منافع داریم چون عراق همسایه ماست. آمریکا هم دارای منافع است چون عراق را اشغال کرده. بنابراین ما باید بنشینیم و حرف بزنیم.
* سوال من این است که آیا میتوان صرفا در مورد عراق صحبت کرد. آیا اساسا امکان دارد ما فقط درباره عراق صحبت کنیم، به آمریکاییها کمک کنیم مشکلاتشان را در عراق حل کنند. اما در برابر آن مثلا در موضوع هستهای امتیازی نگیریم؟
** این فرض شماست. شما چرا فرض میکنید که ایران به عراق میرود تا به آمریکاییها کمک کند و در برابر آن چیزی هم نگیرد.
* اجازه دهید اینگونه سوال کنم. مسائل دیپلماتیک زنجیروار به هم وابستهاند. این امکان وجود دارد که موضوع عراق را از موضوعی به نام موضوع هستهای جدا کنیم؟ از نظر دیپلماتیک این امکان وجود دارد؟
** شما یک هویتی دارید به نام روابط ایران ـ آمریکا که دارای اجزای مختلفی است که با توجه به این اجزای مختلف در هر بخش، اگر دولت فضا را مناسب ببیند که از حق خودش دفاع کند، باید برود و دفاع کند. این دفاع از حق ایران است. در عراق هر اتفاقی رخ میدهد بالاخره به نوعی به ما ارتباط دارد.
* به نظر شما در مذاکرات امروز آیا فقط مساله عراق مطرح میشود یا مسائل دیگری هم ناگزیر مطرح خواهد شد؟
** وقتی دو نفر با هم صحبت میکنند در مورد خیلی از مسائل ممکن است گفتوگو کنند. من نمیدانم که در اجلاس امروز چه خواهد گذشت. اما این را میدانم که شما نمیتوانید منطقا هزار موضوع میان ایران و آمریکا را در یک جلسه مطرح کنید ولی هر شروعی در این مورد شروع مثبتی است.
* پس شما از آن دستهاید که به مذاکرات امروز خوشبین هستند؟
** من نمیتوانم بگویم خوشبینم. هیچ قضاوتی در این مورد ندارم. من این تصمیم که نظام جمهوری اسلامی اتخاذ کرده و میخواهد از حق خودش دفاع کند را مثبت میبینیم و معتقدم باید به آن اجازه داد تا اتفاق بیفتد و بعد در مورد آن قضاوت کرد، الان زمان قضاوت نیست. الان چه کسی است که مخالف این باشد که ایران از حق خودش دفاع کند؟
* به هر حال مخالف مذاکره هم وجود دارد. کسانی هستند که مذاکره با آمریکا را دست دادن با شیطان و رقصیدن با گرگها تعبیر کردهاند؟
** به هر حال مخالف هم هست. اما کسانی که امروز قرار است مذاکره کنند، به پیچیدگیهای روابط ایران و آمریکا واقفند و اینها امروز از حق ایران دفاع خواهند کرد. دفاع کردن گاهی در جبهههای جنگ است و گاهی در جبهههای مذاکره و سلاح. گاهی سلاح گرم است، گاهی سلاح سرد است و گاهی سلاح عقل است. در اینجا قرار است سلاح عقل به کار رود و به کارگیری سلاح عقل برای دفاع از منافع در عراق مسلما یک کار منطقی است.
* اجازه دهید برگردیم به ماجرای انگلیس. پس از سقوط صدام و اشغال عراق انگلیسیها در جنوب مستقر شدند، در اطرف بصره. یعنی منطقهای نسبتا آرام. نقش انگلیس در جنوب عراق چیست؟
** انگلیسیها نمیتوانستند مانند آمریکاییها نیرو بیاورند. این امکان برای آنها وجود نداشت. انگلیسیها قدرت دوم، سوم، چهارم و پنجم نظامی نیستند. آمریکا قدرت اول است با فاصله بسیار زیادی از قدرتهای دیگر کشورها. انگلیس اصلا قدرت نظامی جهان نیست. انگلستان یکی از بزرگترین قدرتهای دیپلماتیک جهان است. این کشور در امر روابط بینالمللی نقش دیپلماتیک دارد و ارائه شیوهها و راهحلهای برخورد با مسائل را برعهده دارد و اگر با حداقل قدرت نظامی وارد میشود حداکثر نقش دیپلماتیک و اقتصادی ایفا میکند. انگلستان بدون کارت نظامی 10 کارت اقتصادی و 20 کارت دیپلماتیک دریافت میکند و به همین دلیل ناچار بود در یک منطقه محدود کوچک باشد که بهترین منطقه هم، منطقه بیخطرتر شیعهنشین جنوب عراق بود که هم امنتر است و هم اتفاقات کمتری در آن رخ میدهد. بنابراین با یک درایت و تدبیر، شاید هم نوعی زرنگی جنوب عراق را انتخاب کرده.
* هنگامی که شما سفیر ایران در بریتانیا بودید، در سال 2004 بحرانی اتفاق افتاد به عنوان بحران ملوانان که البته به سرعت حلوفصل شد. شبیه همین بحران در نوروز امسال هم رخ داد. تفاوت این دو بحران در چه بود؟
** به نظر من فرجام هر دو این بحرانها خوب بود. آزادی ملوانان نقطه مشترک هر دو موضوع بود. در حالت اول انگلستان بلافاصله نسبت به اتفاق رخ داده واکنش مثبت نشان داد. در بحران دوم انگلستان عکسالعملی چندجانبه را پیشه کرد. واکنش انگلستان به گونهای بود که گویا جا پای آمریکا گذاشته است. اشتباه بزرگ انگلستان هم این بود که فکر کرد جای آمریکاست. آمریکا با ایران ارتباط ندارد و اگر اتفاقی بیفتد با سازمانهای بینالمللی صحبت میکند و رویکردی چندجانبه به جای رویکردی دوجانبه آغاز میکند. در حقیقت انگلستان فراموش کرد که دو طرف روابط دیپلماتیک دارند، سفیر دارند.
* چرا در سال 2004 فراموش نکرد؟
** چون روابط در آن زمان روابط مناسبتری بود. آن فضا امکان ارتباط بیشتری را میداد اما این فضا امکان جنجال بیشتری را میداد.
* حدودا یک ماه دیگر آقای گوردون براون به احتمال قوی جانشین آقای بلر خواهد شد. با توجه به اینکه آقای جک استراو، وزیر خارجه سابق بریتانیا که روابط خوبی هم با ایران دارد و گفته میشد به دلیل مخالفت با حمله نظامی علیه ایران توسط تونی بلر از کار برکنار شد، رئیس ستاد انتخاباتی آقای براون است، شما نقش آقای استراو در دولت آینده بریتانیا را چگونه ارزیابی میکنید؟
** من فکر میکنم آقای استراو به دولت برخواهد گشت. نه به وزارت خارجه، به دولت برخواهد گشت. من فکر میکنم معاونت نخستوزیری یکی از پستهای آقای استراو باشد.
* سیاست خارجی براون در مورد ایران چگونه خواهد بود؟
** فکر میکنم دوره گوردون براون دوره جدیدی است. معتقدم فرصتهای جدیدی برای ایران پیش خواهد آمد.