دکتر فریبرز درجزی*
الف- مفهوم، انواع و شاخصههای عمده
مردمسالاری
«مردمسالاری» ترکیبی از دو واژه «مردم» و «سالار» است که منظور از مردم، همان انسان و آدمی به صورت جمع است و سالار هم به معنای سردار، بزرگ، پیشرو، حاکم و... است. لذا آنچه از ترکیب این مفاهیم، مستفاد میشود آن است که مردمسالاری، حاکمیت مردمی و یا حکومت مردم بر مردم است. یعنی اگر در جامعهای حضور شایسته مردم، صرفنظر از رنگ، خون و نژاد، جاری و ساری باشد و منافع ملی بر منافع شخصی رجحان داشته باشد، میتوان اذعان نمود که مردمسالاری تحقق دارد و چنین حکومتی براساس مصالح و حاکمیت مردم اداره میگردد.
در این بین اگرچه مردمسالاری و مردمسالاری دینی تفاوتشان ماهوی نیست و وجه اصلی و فصل مشترکشان همانا حاکمیت مردمی است اما از آنجا که آرا، عقاید و جهانبینی مردم با یکدیگر یکسان نبوده و حتی نوع عملکردشان تابعی از فرم نگرش آنها نسبت به جهان هستی است لذا در کنار واژه مردمسالاری به صورت مطلق، واژه مردمسالاری دینی به صورت مقید شکل گرفته، به طوری که کاملا از هم متمایز و حتی مسیر حرکت و بستر شکلگیری آنها نیز از هم مجزا است.
توجه به این نکته ضروری است که مفهوم مردمسالاری به صورت صرف، هیچ تضمینی در اجرای فرهنگ و فولکلور آن مردم عهدهدار نبوده و اساسا حاکمان چنین حکومتی هیچگونه تعهدی در قبال اینگونه تقیدات نداشته و نخواهد داشت و اگر هم بخواهند ملزم به تقیدات فرهنگی جامعه شوند، به تناسب تغییر روند آن فرهنگ و عقاید میبایست که قوانین اجرایی مطابق با روز آن جامعه را نیز تغییر دهند، هر چند با اصول اولیه و بدیهی آن جامعه اختلافات ماهوی داشته باشند.
سئوال اساسی اینجاست که به راستی اکنون کدام جامعه است که مدعی باشد حکومت مردمسالاری ولو غیر دینی را به مفهوم واقعی کلمه ایجاد کرده و اصولا حرمت انسان را به جهت رسالت آدم بودنش گرامی میدارد؟ البته ادعای حرکت به سوی چنین حکومتی و برچیدن بساط ظلم و بیعدالتی خواست باطنی و فطری هر انسانی است و وجود چنین ادعایی کاملا منطقی است اما افسوس که همین حداقل حق طبیعی انسان نیز بر خلاف شعارهای پوشالی و دروغین، محقق نشده و با اصل آنچه که باید باشد، فرسنگها فاصله دارد. در اینجا باید تعریفی جامع از مردمسالاری دینی ارائه کنیم تا بر اساس آن، امکان یا عدم امکان حاکمیت چنین نظریهای در جامعه بررسی شود.
اصولا مردمسالاری دینی یعنی اعمال حاکمیت دین مبتنی بر اراده مردم توسط مردم تحت ولایت امام معصوم(ع) و یا نایب وی. از این منظر، مردمسالاری دینی همان نظام والای الهی بوده که در زمان رسولخدا(ص) نطفه مقدس آن در قالب جامعه مدنی در مدینهالنبی شکل گرفته که مولود تکامل یافته آن را در حکومت وصی پیامبر(ص) یعنی امیرالمومنین(ع) مشاهده مینماییم.
آیات کثیری در قرآن کریم وجود دارد که انسان را موجودی اجتماعی دانسته و لذا او را محتاج قانون و نظم در حیات میداند: «انا انزلنا الیک الکتاب بالحق لیحکم بین الناس بما ارائکالله و لاتکن للخائنین خصیما»(1) (ما این کتاب را به حق به تو نازل کردیم تا میان مردم به موجب آنچه خدا به تو نشان داده حکم کنی و زنهار جانبدار خیانتکاران مباش).
در این آیه خداوند به صراحت مردم را محتاج قانون و هدایت دانسته و اصولا فلسفه وجودی کتاب عظیمالشان خود را نیز بر همین اساس، بنیان نهاده است.
آنجا که میفرماید:«ما این کتاب را به حق بر تو نازل کردیم» ضرورت بر حق این کتاب را گوشزد نموده که به راستی انسان را در بقای حیات طبیعی و اجتماعی خود محتاج وحی بوده و هیچگاه نتوانسته بدون آن به حیات معقول دست پیدا کند. جالب اینجاست از آنجا که هر قانون، زمانی ارزشمند است که به منصه ظهور و عمل رسد، در این آیه هم ضمن تاکید بر حق بودن این کتاب و ضرورت نزول آن، میفرماید تا میان مردم به موجب آن چه خداوند به تو نشان داده حکم کنی. این کلام نکتهای را که میآموزد آنکه قانون هر قدر دقیق و برحق و لازمالاجرا باشد تا زمانی که اما به مرحله عمل و ظهور نرسیده جهت حیات اجتماعیشان مفید فایده نخواهد بود، هر چند منبعث از وحی و کلام الهی باشد.
از کلمه «ناس»، ایمان حکم و داوری بر حق و همچنین سر و سامان دادن به حیات اجتماعی انسانها و ایجاد حکومت جهت ارائه حیات و زندگی به همه انسانها صرفنظر از مومن و غیرمومن استفاده میشود. از عبارت «بما ارائک الله» (به موجب آنچه خدا به تو نشان داد) نیز استفاده میشود که پیامبر اکرم(ص) هر آنچه راجع به مردم تصمیم میگیرد و میان آنها به داوری میپردازد، همه و همه از جانب خدا بوده و هیچ کلامی و پیامی را از خود نمیگوید. نکته ظریف در اینجا تاکید بر یقینی بودن آموختههای الهی است.
ب- مراتب مردمسالاری دینی و ابعاد دخالت مردم در امر حکومت
مردم در دوران جاهلیت تحت تاثیر فرهنگ فرمایشی غلط، تکوین و ظهور پدیدههای تاریخی را به اراده روسا و رهبرانشان نسبت میداده و هیچگونه جای جنبش و حرکتی را برای خودشان باقی نمیگذاشتند بلکه معتقد بودند همه تحولات تاریخی بر مبنای سیاست و تصمیم رهبران و پیشگامان جامعه میباشد.
این نگرش بالاخص مربوط به قبل از اسلام است که در آن مردم ابزار و مهرههای بیارادهای هستند که میبایست محکوم و مقهور اراده رهبران باشند. این طرز تفکر زیربنای عبودیت و مذلت انسان را فراهم مینمود و او را زیر بار سنگین زنجیر اسارت فرو میکشید. اسلام آمد و گفت که انسان به عنوان جسم و روان و جامعه و تاریخ دارای قوانین مشخص و تغییرناپذیر است (که البته آن هم بسته به شرایط زمان و مکان قابل رگلاژ و حتی تغییر و یا تکمیل میباشد).
اصولا وقتی در قرآن و اسلام سخن از سنت به میان میآید، منظور آن دسته از قوانین علمی است که در متن جامعه یعنی در روابطش و در مسیرش وجود دارد. این بینش عمیق، شکاف ژرفی میان نظریات قدما و شریعت اسلام در زمینه حقایق علمی پدید آورده و اثر بزرگی را در تعالیم فلسفی ایجاد میکنند.
قدما رهبران را به مثابه خدایان نگریسته و آنان را موثر و حاکم بر سرنوشت و سعادت و شقاوت خود میپنداشته و حتی پیشوایان خود را حاکم بر ارشاد و گمراهی خود میانگاشتند. این انحراف عقیدتی برای رهبران و بزرگان جامعه نوعی عظمت و شکوه و برای توده مردم نابودی و ذلت و خواری به ارمغان داشت. اما اسلام همه اینها را تابع قانون عمومی حرکت تکاملی و سنت تغییرناپذیر تحول جامعه و تاریخ دانسته و این جریان را در بستر زمان تنظیم نموده و شایستگان را برحسب شرایط و با توجه به استعداد و صلاحیت و قابلیتشان مقام بخشیده و آنها را در کادر قوانین شریعت اداره مینماید.
این مکتب به اصلاح جامعه و تعدیل شرایط افراطی بر اجتماع نیز نظر داشته، سبب ترقی و پیشرفت توده مردم و نه به سوی رهبران و انحصارطلبی که به سوی کمال و معرفت میگردد و کوچکترین تغییر و تحولی را برای رهبران حاکم بر سرنوشت مردم به رسمیت نشناخته لذا جامعه و تاریخ را در شرایطی که هستند طبق سنتها متغیر و متحول میداند.
همچنین به درون جوامع نظر انداخته و تودههای بشری را متوجه و آگاه به وظایف ساخته و تنها راه نجات و رهایی را براساس نیروهای ذاتی و اراده شخصی و استعداد فردی اعلام میکند. اصولا کتاب و شریعت (قرآن) همیشه خطابش به «مردم» است و پیداست که مبداء و شالوده جامعه را مردم دانسته و از غالب قهرمانان تاریخ به بدی یاد میکند و نه به احترام:
«یا ایها الذین آمنوا قوا انفسکم و اهلیکم نارا» (ای مردم مومن، خود و خانواده خود را از آتش گناه و آتش دوزخ نگهدارید)(2).
قرآن اگر هم زمانی بزرگان و رهبران را در پیامهایش مورد خطاب قرار میدهد به خاطر این است که میخواهد مردم را در جوامع بشری متوجه سازد تا تسلیم کورکورانه گمراهی پیشوایان و هوی و هوس بزرگان نشود:
«و قالوا ربنا اننا اطعنا سادتنا و کبرائنا فاضلونا السبیلا» (گفتند پروردگارا ما بزرگان و روسامان را اطاعت کردیم، آنها ما را گمراه کردند).
مهمتر آنکه قرآن آثار بیطرفی و انحراف از راه مستقیم را همچون افرادی که در میدان عمل به کسب گناه و در پی گمراهی هستند شناخته و میفرماید:
«و کذلک نولی بعض الظالمین بعضا» (عکسالعمل بیطرفی و انحراف این است که برخی از ستمگران را بر عدهای میگماریم) و لذا بر طبق این اصل اساسی توجه مردم را به استخدام نیروهای نهفته در انسان معطوف ساخته و تغییر و تحول و اصلاح امور و شرایط جامعه را تابع تحول درونی و اخلاقی «مردم» میداند:
«انالله لایغیر مابقوم حتی یغیروا ما بانفسهم» (خداوند در هیچ جامعهای تغییر و تحول ایجاد نمیکند مگر آنکه مردم آن خود را تغییر دهند).
این اصل که ضرورت بنیادی «مردمسالاری» را به عینه متجلی میسازد از نیرومندترین انگیزهها در هدایت جوامع به سوی راه حق و رسیدن به سعادت و صعود به مدارج کمال میباشد، چون وقتی ملتها آگاه شدند که سعادت و بدبختی جامعهای که در آن زندگی میکنند به دست خودشان باشد و شرایط و احوال گوناگون بهزیستی و ذلت و پستی آنها که بستگی به اعمالشان دارد، هرگز به عامل تغییر دهنده دیگری جز تلاش و جهاد خویش تکیه نکرده و در راه کمال، به غیر از نیروهای سازنده نهفته درونی اعتماد نخواهند نمود. اعتقاد و گرایش به این اصل، انگیزه محرکی به سوی آزادی صحیح اسلامی و عدالت راستین اجتماعی است. پیش از اسلام، مردم به شدت باور داشتند که دین مخالف با لذت و بهرهبرداری از نعمتهای مادی است و لذا دین را در مقابل دنیا میشناختند.
این پارادوکس (تناقض)، عناصر مذهبی و معنوی را رو در روی یکدیگر قرار میداد. پیشگامان و رهبران مذهبی سابق با اصول ساختگی خود، هرگونه کوششی را در نطفه خفه کرده و گرایشات مردمی را سرکوب و لذا با خشونت هر چه تمامتر جلوی جنبش جوامع آگاه برای رسیدن به ترقی و پیشرفت را میگرفتند. دین در دست آنها ابزار ستم و شکنجه و نیز وسیله توجیه خشم و خشونت گشته بود.
این اسلام بود که فریاد برآورد: «دین هرگز دشمن تمدن نیست بلکه بهترین راهنما و پیشاهنگ صادق آن است و تمدن را از خطر افراط و انحراف و کثری نگه میدارد»(3).
اصولا سعادت مادی و معنوی مورد درخواست دائمی یک مسلمان است: «ربنا آتنا فی الدنیا حسنه و فی الاخره حسنه» (پروردگارا، در زندگی این جهان و زندگی آن جهان به ما خوبی ده).
اساس مذاهب و مکاتب بر کشمکش میان دوگانگی و تناقض میان دین و دنیا، مادیت و معنویت، روح و جسم، آخرت و زندگی مادی استوار شده اما در اسلام چنین پارادوکسی موجود نیست. دنیا و آخرت با یکدیگر نه متناقض که مکمل یکدیگرند و برای تکامل و تعالی انسان همدستاند: «الدنیا مزرعه الاخره» (دنیا مقدمه و کشتزار آخرت است)(4).
اصولا اسلام مکتبی است که مابین دین و دنیا را سازش داده و میان جهان زودگذر و فانی و آخرت پایدار، پیوند اخوت برقرار نموده است.
از طرفی این نظامنامه جاوید، آزادی فطری را که زیربنای قوای انسانی است به عقلها و اندیشهها و قلبها اعطا نموده تا در سایه این آزادنگری و آزاداندیشی، بشر درصدد پژوهش و استکشاف مسائل مشکل هستی برآید و از همین رهگذر به مکنونات و محقیهای نوامیس حاکم بر آن که به «قانون» تعبیر میشود، توفیق حاصل کند. در واقع آنچه اسلام را ویژگی بخشیده و از سایر ادیان و مذاهب، متمایزش ساخته است، تصریحات، راهنامه سعادتبخش آن «قرآن» است که آن را دینی همگانی و عمومی میشناساند: «و ما ارسلناک الا کافه للناس بشیرا و نذیرا» (ای پیامبر، ما ترا ابلاغگری مژدهده و بیمدهنده برای همه مردم جهان فرستادیم).
اسلام واسطه میان انسان و خداوند را از میان برد و برای اولین بار ایجاد ارتباط مستقیم را میان این دو قطب اعلام نمود لذا ملاحظه میشود که سازمان رسمی خاصی در اسلام نیست.
این در حالی است که مسیحیت ابتدا یک جنبش و نهضت بود و فقط پس از آنکه حکومت یافت، این حرکت تبدیل به اسکلت خشک و راکدی تحت عنوان سازمان کلیسا و دستگاه پاپ گردید. اسلام نهضتی نواندیش و انقلابی میباشد که همواره پرتحرک و دارای جاذبه است، به طوری که در آن قبول ایمان و اعمال عبادی افراد، موکول به نظارت و وساطت مقامات رسمی خاصی نیست.
خدای قرآن نه خشونت و جباریت یهود را دارد، نه همچون خدای افلاطون بیرون از دسترس فهم انسان است و نه همچون خدای اپیکتت با روح اشیاء اشتباه میشود، بلکه کاملا نزدیک به انسان و در دسترس همگان است. دوست مردمی است که بدون هیچ تکلف و اجباری دوست او هستند و حتی از خود انسان، به انسان نزدیکتر است.
یکی از شعارهای تساوی که اسلام عملا آن را به مورد اجرا گذاشته این آیه است:
«یا ایها الناس انا خلقناکم من ذکر و انثی و جعلناکم شعوبا و قبال لتعارفوا ان اکرمکم عندالله اتقیکم» (مردم آگاه باشید که ما شما را از یک مرد و زن آفریدیم و شما را به صورت ملتها و قبیلهها و تیرههای مختلف قرار دادیم تا یکدیگر را بهتر بشناسید، مسلما با ارزشترین و عزیزترین شما در پیشگاه خداوند پرهیزکارترین شماست).
در واقع خداوند به وسیله اسلام، کبر و غرور را از میان برد، چرا که بشر از آدم و حوا به وجود آمده و آنها هم از خاک آفریده شدهاند. از این وحدت در آفرینش، استقلال و آزادی فردی استنباط میشود زیرا تساوی در خلقت، تساوی در شخصیت و استقلال را پدید میآورد. ضمنا سبب شده همه انسانها در حقوق و اقتصاد با هم برابر باشند(5).
بیان اسلام در برابری عمومی مانند بیانیههای گردانندگان سازمانهای بینالمللی مثل اعلامیه جهانی حقوق بشر نیست که غالبا مقصودشان بشر سفید و آن هم خیلی سفید است بلکه اساس مساوات در تعالیم تابناک اسلام بر مبنای یک واقعیت مسلم و عینی استوار است.
از فاکتورهای اصلی مردمسالاری و عامل بنیادی ایجاد تمدن همانا عنصر علم و دانش است که در متون اسلامی همواره ابزای مطمئن برای فهم حقایق و حتی واقعیات الهی و مذهبی اعلام شده است و جالبتر اینکه هیچ تقسیمبندی میان علوم مذهبی و علوم مادی و انسانی وجود ندارد:
«طلب العلم فریضه علی کل مسلم و مسلمه» (کسب و تحصیل علم بر مردم و زن مسلمان یک وظیفه جبری «واجب عینی» است)(6).
به وضوح ملاحظه میشود یک از معجزات قرآن این است که در مورد کسب علم، دانش مشخصی را اداره نمیکند و لذا تحصیل هر علمی که برای آدمی سودمند است را آزاد اعلام نموده است.
بزرگترین نمودار و شاخص ارزش مافوق تصوری که اسلام به علم میدهد این است که پیغمبر بزرگ اسلام به هنگامی که همه هدفش بسیج مسلمانان است و بیش از همه به مجاهد راستین نیاز دارد و نه به دانشمند، اعلام میکند که: «العلما، افضل من دماء الشهداء» (مرکب دانشمندان از خون شهیدان برتر است). از همین منظر است که ایشان اسیران جنگی را که نوشتن و خواندن میدانستند از اعدام و بردگی معاف میساخت تا مسلمانان را تعلیم دهند.
اسلام در عین حال که به تکامل مادی و جسمی انسان به شدت توجه دارد میکوشد تا از انسانها «عرفای فعال»، «زاهدان برخوردار و بیدار»، «سیاستمدارانی پارسا»، «مترویانی اجتماعی»، «خداپرستانی خدمتگزار»، «روحانیونی دنیوی و آگاه» و «دنیادارانی معنوی و مسئول» بسازد.
در جامعه مردمسالار بدون تعقل و تفکر نباید دین را کورکورانه و زوری پذیرفت:
«یا ایها الناس اعقلوا عن ربکم و تواصوا بالعقل تعرفوا ما امرتم به ما نهیتم عنه و اعلموا نه ینجدکم عند ربکم انما یرتفع العباد غدافی الدرجات الزلفی من ربهم علی قدر عقولهم» (ای مردم در مورد پروردگارتان تعقل و اندیشه کنید و یکدیگر را به عقل و خرد سفارش نمایید و به وسیله عقل آنچه را که به شما امر و نهی کردهاند، بشناسید و بدانید که میزان عقل، شما را در پیشگاه پروردگارتان کمک میکند و فردای قیامت مقدار تقرب بندگان به خداوند بستگی به اندازه عقل و خرد آنها داشته و به همان میزان است که درجات و مقامات انسان بالا میرود). نتیجه مهم آنکه به موازات اهمیت علم و اندوختن دانش، عقل و استفاده از آن حتی در پذیرش دین به کرار توصیه شده است.
مهاتما گاندی رهبر بزرگ هندوستان میگوید: «من هر گونه مذهب را که با عقل سازش نداشته باشد و با اخلاق، متضاد باشد رد میکنم. احساسات غیرعقلی مذهبی را تا آنجا تحمل میکنم که خلاف اخلاق نباشد»(7).
رسول اکرم(ص) میفرماید: «انالله یبغض المومن الذری لازبرله» (خداوند مومنی را که عقل ندارد، دشمن دارد). اسلام در بزرگداشت ارزش عقل به همین حد اکتفا نکرده، سیطره و نفوذ آن را تا سر حد حاکمیت آن بر عقاید کشانده است و اصالت اعتقاد شخصی معتقد را منوط به دلیل عقلی اعلام میکند و تا آنجا پیش میرود که علمای اسلامی، تقلید در مسائل عقلی و اصول اعتقادی و فکری مذهب را به شدت منع کرده و گفتهاند که ایمان مقلد، مقبول نیست.
از دیگر عوامل و مبانی مردمسالاری در صدر اسلام، «مشورت» است. قرآن اصل «شور» در امور را به صراحت اعلام میکند: «وشاورهم فی الامر»، «و امرهم شوری بینهم.» پیامبر اسلام اما دین را از مرز مشورت هم عبور داده و تا مرز نصیحت و اندرز معرفی نموده و میفرماید: «الذین نصیحه» (کمال دینخواهی است). کمترین حد امتیاز تشریع این اصل، همانا امر به معروف و نهی از منکر میباشد. فرمان به خوبی و جلوگیری از زشتی که نشانگر اصل نظارت بر امور جامعه و مراقبت و پاسداری از حریم قوانین الهی و از واجباتی است که بزرگ و کوچک، عامی و عالم در قبال آن مسئولیت دارند. جالب اینجاست که پیامبر خود سخت به شورا معتقد بود و بدان عمل مینمود. در جنگ احد دو گونه طرز تفکر پدیدار گشت، لذا رای گرفتند و پیغمبر در اقلیت قرار گرفت، ولی به حکم اکثریت تن داد. از قضا سرنوشت جنگ، نظر ایشان را تاکید کرد و مسلمانان شکستخورده بازگشتند، اما وی هرگز مخالفان نظر خویش را پس از شکست سرزنش نکرد. این اصل مشورت و دموکراسی در اسلام بود.
یکی از تفاوتهای بنیادین در جامعه مردمسالار در اسلام با فرهنگ جوامع مسیحی و غیره در این است که در اسلام شفاعت منطقی و مورد امضای خدا، از بالا و پایین یعنی به فرمان و اجازه و اشاره خداوند صورت گرفته و لذا این نوع شفاعت فقط براساس حکمت بالغه و لطف و اذن خداست که به هرکس که اراده کند به طرفهالعینی عنایت میفرماید، در صورتی که شفاعت مشرکان، مسیحیان و سایر مذاهب یک حالت تعیین تکلیف برای خدا و تاثیر در ذات اوست.
قرآن در پاسخ به کسانی که کارهای شایسته انجام میدهند میفرماید:
«فمالهم من شافعین» یا «فما تنفعهم شفاعه الشافعین» که شفاعت شفاعتکنندگان را بیاثر و بیارزش اعلام میکند (شفاعت در فرهنگ سایر ادیان همواره از پایین به بالا و درست برخلاف روند شفاعت در اسلام صورت میگیرد). رسولاکرم این نکته را خطاب به دخت محبوب و گرامیاش فاطمهزهرا(س) هم گوشزد میکند: «اعملی یا فاطمه فانی لااغنی عنک من الله شیئا» (فاطمه کار کن که من در پیشگاه خدا هیچ کاری برای تو نمیتوانم کرد). در اینجا به وضوح اصالت انتساب (حتی فرزند پیغمبر) نفی شده و انتساب خونی جای خود را به انتساب اعتقادی میدهد.
اصولا خانوده در اینجا عبارت است از یک خانواده فکری و ایدئولوژیکی، از طرفی با بررسی رابطه میان «سنت» و «ناس» به عنوان دو بال مرکب مردمسالاری بسیار مهم و قابل تامل است. ناس باغبان است و سنن، قوانین موجود در خاک و آب و هوا و نور و درخت. لذا به میزانی که باغبان لیاقت و ابتکار و توجه و علم به اصول باغبانی داشته باشد سنن در اختیار اوست و قادر به تغییر و تحول بسیار، هر چند او ضعیفتر باشد، سنن بر روی بیشتر مسلطاند و زمام کار از دست بیرون میرود. درست مثل مبحث جبر و اختیار است. هم مجبوریم و هم مختار. مجبوریم چنان که یک باغبان مجور است برای اصلاح درختان از قوانین گیاهشناسی دقیقا اطاعت کنیم و اما از طرفی مختاریم که باغ را هر طور که بخواهیم بیارائیم.
«لاجبر و لاتفویض بل امر بین الامرین»، نه جبر است و نه اختیار بلکه حالتی میان این دو است.» به عبارت دیگر یعنی اختیار مقید و آزادی مشروط.
یکی از مفاهیم مثبت «اراده خداوند»، قوانینی است که خدا در مخلوقش یعنی همه هستی نهاده و این قوانین هرگز تغییر و تبدیل پیدا نمیکند. این اصل به وضوح تنازع بقای اصلح در جامعه را نشان داده و کوششی که در قرن نوزدهم، جامعهشناسانی از قبیل اسپنسر در اصول جامعهشناسی برای انطباق جامعهشناسی با اصول داروینیسم کردند را تا حدودی توجیه و موثر مینمایاند. این فرآیند به طور شفاف اعلام میکند که «تنازع بقا» اولا سنت است ثانیا موتور تکامل جامعه بشری است.
در نتیجه، «ناس» به علاوه «سنت» مساوی با «بنیان جامعه» و «موتور تاریخ» است. چرا که هرگونه تغییری خوب یا بد، منحط یا مترقی طبق سنت ثابت و معینی است، گذشته از آن که موتور تاریخ و عوامل اساسی حرکت در جامعه و زمان، «ناس»اند.
ج- مردمسالاری دینی و نظام بیالملل
یکی از ابعاد دیگر مردمسالاری که بسیار مهم و در خور توجه نیز هست و اتفاقا کمتر هم به تحلیل آن پرداخته میشود، احترام به حقوق ملل و مذاهب بیگانه است که از آن به عنوان مردمسالاری در سطح بینالمللی یاد میشود و در واقع تعمیم مردمسالاری در سطح یک جامعه میباشد. جنبههایی از این بعد مردمسالاری در نظریه «گفتوگوی تمدنها» تبلور عینی یافته و متجلی میگردد که خود نمایانگر گام برداشتن به سوی جامعهای مدنی در سطح داخل و خارج میباشد.
اینک دیگر دوران ناسیونالیسم به سر رسیده و جوامع و ملل همواره خود را به سمت انترناسیونالیسم سوق میدهند(8).
اسلام، جوامع را در عقاید و گزینش هرگونه ایده و مکتبی آزاد گذاشته و حتی برای پیروانش اصولی مقرر داشته که طبق آن به آزادی عقیده و نیز به نوع مذهب دیگران احترام بگذارند و با اقوام و تمدنهای دیگر مراوده و گفتوگو (تعامل) داشته باشند.
مقصود خداست و پرستش صحیح او به هر نحو مورد تایید اسلام است، چنانکه خداوند میفرماید: «ولو شاء ربک لجعل الناس امتا واحده و لایزالون مختلفین الا من رحم ربک و لذا لک خلقهم» (و اگر پروردگار تو میخواست همه مردم را یک امت میگردانید ولی پیوسته در حال اختلاف خواهند بود، مگر آن کسانی که خدا به آنها رحم کند و برای همین آفریده شدهاند).
این نکته بسیار قابل تامل است که چرا خدا همه را بر یک ملت و بر یک دین قرار نداد که همه مسلمان و صالح باشند؟ چون این عمل مخالف با تکالیف بود و لذا هدف تکلیف را از بین میبرد زیرا غرض از تکلیف، استحقاق ثواب و پاداش است و پذیرفتن دین از روی اجبار، از استحقاق ثواب جلوگیری میکند. در نتیجه چنین چیزی را خدا نخواست و آنچه خواست، این است که مردم از روی اختیار ایمان آورده تا مستحق ثواب گردند. از این روست که در اسلام مساله «باب اجتهاد» مطرح میشود. اجتهاد در اسلام یعنی تحقیقات آزادانه در مسائل مذهبی و استنباطات نوین دینی و انطباق مذهب با روح زمان و تحولات تاریخی. یکی از دلایلی است که نشان میدهد اسلام مبتکر آزادی فکری است. اینجاست که میبینیم بهترین و زیباترین کلیسا در سرزمین اسلام ساخته میشود و در جنب منارهها مسجد، ناقوس کلیسا به صدا درمیآید. حضرت محمد(ص) خود از بزرگترین مبتکران و مروجان نظریه گفتوگوی تمدنهاست. چه او به خوبی میدانست که برای صدور اسلام به ممالک دیگر، این مساله راهکار موثر و برندهای است. هنگامی که بعضی از مسیحیان به دیدارش آمدند، ردایش را پهن نمود و آنان را بر آن نشاند.
اینچنین شخصیتی زره مبارکش را پیش یکی از یهودیان مدینه به دلیل قرضی که داشت به گرو گذاشته بود و بعد از وفاتش بود که جانشینان و یاران وی توانستند آن را از گرو درآورند.
این خود جلوهای از «انترناسیونالیسم اسلامی» است و لذا اینگونه تسامح و بزرگواری مذهبی و گذشت اعتقادی را تاکنون جهان بشریت به خود ندیده است و نمیشناسد.