دکتر سیدعلی محمودی
چگونگی دستیابی جامعههای انسانی به دموکراسی همواره از مسائل و دلمشغولیهای اصلی انسان در دوران جدید بوده است. این مسأله فقط به کشورهای درحال توسعه محدود نمیشود، بلکه در تاریخ سدههای اخیر به ویژه از دوره روشنگری در سده هجدهم میلادی تاکنون، در کشورهای توسعهیافته نیز موضوع بحث و گفتوگو بوده و هست. در ادبیات دموکراسیخواهی و پیافکندن جامعههای دموکراتیک، معمولا سه مفهوم اصلی در نوشتهها و گفتهها بیشتر به کار میروند. این سه مفهوم عبارتند از: «مدرنیته» (تجدّد).
«مدرنیسم» (نوگرایی) و «مدرنیزاسیون» (نوسازی). برای پرداختن به این موضوع بنیادین که یک جامعه چگونه میتواند به دموکراسی دست یابد، روشن ساختن این سه مفهوم از نظر معنی و تفاوت آنها با یکدیگر، گامی ضروری است. برای نیل به هسته سخت موضوع این مقاله و مطرح کردن فرضیه یا مدعای اصلی، سه پرسش زیر مهم به نظر میرسند: ۱. مدرنیته، مدرنیسم و مدرنیزاسیون، هر یک چه معنایی دارند و دارای چه وجوه تمایزی با یکدیگر هستند؟ ۲ .آیا مدرنیزاسیون بدون مدرنیسم به دموکراسی میانجامد؟ ۳.هرگاه رسیدن به دموکراسی در جامعه، بسته به عینیت یافتن مدرنیسم و مدرنیزاسیون باشد، اولویت با کدامیک است؛ مدرنیسم یا مدرنیزاسیون؟ در پرتو پرسشهای بالا - که میکوشم درحد امکان به آنها پاسخ بدهم - فرضیه من از این قرار است: تحقق دموکراسی در یک جامعه، در گرو مدرنیزاسیون برپایه مدرنیسم است.
موضوع این نوشتار ماهیتی فلسفی- جامعه شناختی- دارد، زیرا از سویی بحث دموکراسی در دوران مدرن و تدقیق مفهومهای مدرنیته، مدرنیسم و مدرنیزاسیون و نسبت آنها با دموکراسی از درونمایه نظری و فلسفی برخوردار است؛ از سوی دیگر، تطبیق تجربههای دموکراتیک (که در مقاله حاضر با اشارههایی به ایران معاصر همراه است) با مبانی نظری، ما را به قلمرو جامعهشناسی دعوت میکند.
مدرنیته، مدرنیسم، مدرنیزاسیون
یکی ازمشکلات رایج درگفتارها، نوشتارها و گفتوگوها- حتی دربرخی از محیطهای علمی و دانشگاهی- به کار بردن سه مفهوم مدرنیته، مدرنیسم و مدرنیزاسیون به جای یکدیگر و به صورت مترادف است. این امر نشاندهنده خَلط میان این سه مفهوم با همدیگر است. آشکار است که به کار گرفتن نادرست و غیر دقیق این مفهومها، بدون این که وجوه تمایز آنها معلوم شود، موجب آشفتگی، ابهام و بدآموزی در فهم درست آنها میشود و چه بسا در میدان عمل، پیامدهای منفی دربر داشته باشد. پیرامون پرسش نخست این مقاله میتوان گفت که مفهومهای مدرنیته، مدرنیسم و مدرنیزاسیون، در برگیرنده ادبیاتی گسترده است که پیشینه آن به ژان ژاک روسو در سده هجدهم میرسد.
روسو نخستین اندیشهوری است که واژه مدرنیست را همانگونه به کار برد که بعدها در سدههای نوزدهم و بیستم رواج یافت. این مقاله در صدد تبیین دیدگاههای گوناگون درباره مفهومهای یاد شده نیست؛ بلکه میکوشد تصویری روشن از آنها ارائه کند تا در پرتو آن، به نسبت این مفهومها با دموکراسی بپردازد. یکی از نظریهپردازان بزرگ مدرنیته در روزگار ما، مارشال بِرمن( ۱۹۴۰ ) است که در کتاب مشهور خود هرآنچه سخت و استوار است دود میشود وبه هوا میرود، تجربه مدرنیته، به بحث پیرامون سهگانه مدرنیته، مدرنیسم و مدرنیزاسیون پرداخته است. بِرمن «مدرنیته» را وجه خاصی از تجربه حیاتی میداند که مردان و زنان سراسر جهان در آن شریکاند.
مدرن بودن در نگاه او، تعلق داشتن به محیطی است سرشار از تجربهها و دگرگونیها و درنوردیدن تمامی مرزهای جغرافیایی و قومی، طبقاتی و ... به تعبیر بِرمن، «مدرن بودن یعنی تعلق داشتن به جهانی که درآن، به قول مارکس، «هرآنچه سخت و استوار است، دود میشود و به هوا میرود.» زندگی مدرن از اندیشهها، دانشها، و تجربههای گوناگون بهره جسته است. کشفیات بزرگ، نوآوریها و پیشرفتهای صنعتی و فنآورانه به این زندگی کمک کردهاند. این فرایند پیچیده، بینش و فرهنگی باز و پویا به انسان عطا میکند و به او این امکان را میدهد که با همنوعان خویش از نعمت همسخنی، همکنشی و همبودی
بهرهمند شود. چنین پدیدهای را «مدرنیسم» مینامیم. «مدرنیزاسیون» اما، فرایند دگرگونیهای سیاسی، اجتماعی و اقتصادی است که در شهرنشینی، تاسیس دولت و بنیان نهادن ساختارها و نهادها به مثابه فرایندهای عینی، تبلور مییابد. بر این اساس، تجربه مدرنیته، روایتی تاریخی است که از همنشینی مدرنیسم و مدرنیزاسیون با ما سخن میگوید. بِرمن در تجربه مدرنیته، تاریخ مدرنیته را به سه مرحله تقسیم میکند.
مرحله نخست، حدودا از سده شانزدهم آغار میشود و تا پایان سده هجدهم تداوم مییابد. در این مرحله، مردمان بدون داشتن درک دقیق و روشنی از تجربه زندگی مدرن و داشتن آگاهی ناچیزی از اجتماع مدرن، در پی جستوجوی واژگان مناسب برای توصیف این وضعیت جدید هستند.
مرحله دوم با جنبش انقلابی دهه ۱۷۹۰ آغاز میشود که انقلاب کبیر فرانسه با سربرآوردن یک جمهور بزرگ مدرن، نقطه عطف آن است. سپس در سده نوزدهم، مردمانی که به این جمهورمدرن تعلق دارند، چگونگی زیستن در جهانهای غیر مدرن را از لحاظ مادی و معنوی به یاد میآورند. این دوگانگیِ درونی و حس زیست همزمان در دو جهان متفاوت، ایدههای مدرنیزاسیون و مدرنیسم را به بارمیآورد و شکوفا میسازد. مرحله سوم به سده بیستم اختصاص دارد. این مرحله شاهد گسترش فراگیر مدرنیزاسیون در جهان است. فرهنگ جهانی و رشد یابنده مدرنیسم در عرصه هنر و اندیشه پیروزیهای بزرگی به دست میآورد.
اما از دیگر سو، گرچه جمهور مدرن همچنان گسترش مییابد، اما «به شمار کثیری از پارههای پراکنده تجزیه میشود که هر یک با زبان خصوصی و قیاسناپذیر خویش سخن میگویند...» تاریخ مدرنیته نشان میدهد که این پدیده امری خلقالساعه نبوده است بلکه به مثابه فرایندی پویا، چالشگر ورشدیابنده، در طول سدهها به تدریج مراحل زایش، بالندگی و بلوغ خویش را طی کرده است. اگر سده شانزدهم میلادی را سرآغاز برآمدن مدرنیته بگیریم، اینک مدرنیته در ابتدای دومین دهه از پنجمین سده عمر خویش است.
دوران مدرن، منشا دگرگونیهای بزرگ و خیرهکننده در قلمرو دانش، فلسفه، هنر، ادبیات، صنعت و فنآوری است؛ اما فلسفه در این میان نقش تعیینکنندهای داشته است و دارد، زیرا تغییرات بنیادین در عرصه تجربه و عمل در این دوران، از پدید آمدن دگرگونی در معرفتشناسی، جهانشناسی و انسانشناسی سرچشمه میگیرد که فلسفه متکفل آن است. اندیشهها و ارزشهایی که مدرنیسم را میسازند، سرچشمههایی در برآیند تلاشهای فیلسوفان، نظریهپردازان و دانشمندان دارند که در مکتبهای فکری و فلسفی بازتاب یافته و سپس در چارچوب اصولی صورتبندی شده است.
مدرنیسم از آبشخورهایی نظری تغذیه میکند که در در ازنای تاریخ به ویژه از دوران نوزایش به این سو، به تدریج فراهم آمدهاند. اگرچه مکتبهای گوناگون سیاسی- فلسفی به مثابه پیش زمینههای مدرنیسم با یکدیگر اختلافهایی دارند، اما میتوان چارچوب مشترکی میان آنچه پیشنهاد کردهاند، به دست آورد. بر این اساس، شالودههای اصلی مدرنیسم عبارتند از: عقلانیت، تکثرگرایی، آزادی، برابری، حقوق بشر، مدارا، حاکمیت مردم و قانونگرایی. پیداست که این مفهومها از جایگاهی نظری برخوردارند، اما میتوانند در گستره جامعههای انسانی، تحقق و عینیت یابند. چنان که گذشت، مدرنیزاسیون، در برگیرنده پدیدههایی عینی، قابل مشاهده و تجربهپذیرند که در دوران جدید با بهرهگیری از دانشهای بشری و تجربههای متراکم تاریخی، در جامعه تعیّن یافتهاند.
پدیدههای مدرنیزاسیون عبارتند از: ارتباطات، وسایل حمل و نقل، جادهها؛ نهادهای علمی، مانند دانشگاهها، مراکز پژوهشی و کتابخانهها؛ نهادهای سیاسی، مانند مجلس نمایندگان مردم، دولت، دادگستری؛ و بنیانهای تجاری و صنعتی و مالی، مانند بازار، اتاقهای بازرگانی، اتحادیههای صنفی، کارخانهها، پالایشگاهها، بانکها و مراکز بورس.
مدرنیزاسیون، بدون مدرنیسم
اکنون به نسبت میان مدرنیزاسیون و مدرنیسم میپردازم که ناظر به دومین پرسش این مقاله است. اگر جامعهای بدون شناخت دقیقِ سرچشمههای مدرنیسم به جهان مدرنیسم واردنشد و صرفا با انگیزه و عزم پولادین به کار نوسازیِ کشور پرداخت، آیا در مسیر تحقق بخشیدن به دموکراسی گام برداشته است؟ در پاسخ میتوان گفت: ممکن است از رهگذر مدرنیزاسیون، نَمی از یَمِ دموکراسی به جامعه سرایت کند، اما، مدرنیزاسیون به خودی خود، یک ملت و کشور را بدون برخورداری از سرمایه بزرگ مدرنیسم به دموکراسی نمیرساند.
در ایران معاصر، از دوران قاجاریه و هنگام کارگزاری عباس میرزا (نایب السلطنه)، کشور ما طعم مدرنیزاسیون را چشید و نخستین تجربهها را در این وادی با اقداماتی همانند تأسیس کارخانه توپریزی، نظم دادن به قشون، راهاندازی برخی صنایع کوچک و همچنین ترجمه شماری از آثار علمی، فنی و ادبی مغرب زمین آغاز کرد. این تجربه ابتدایی، در دوران صدارت میرزاتقی خان امیرکبیر با تأسیس دارالفنون و اقدامات دیگر، گسترش و تداوم یافت.
این دو نمونه، گزینش مدرنیزاسیون فارغ از آگاهی عمیق و احساس نیاز جدی به اخذ اصول و مبانی تجدد در ایران بود. در دوران جنبش مشروطهخواهی مردم ایران، کوششهای اندیشهوران و دانشمندان ایرانی در فهم و اقتباس شالودههای مدرنیسم با کامیابیهایی همراه بود. در میان این بزرگان مییتوان از میرزا ملکم خان، سیدجمالالدین اسدآبادی، زینالعابدین مراغهای، میزایوسفخان مستشارالدوله و تنی چند نام برد. متاسفانه جامعه عقب افتاده ایران در آن روزگار- که به شدت در تبِ آتشین احساسات و شعار میسوخت - امکان گفتوگو، مفاهمه و نقد سازنده را از نخبگان جامعه سلب کرد.
مدرنیزاسیون پس از مشروطه در دوران رضاشاه پهلوی جامه عمل به خود پوشید. در ایران برای نخستین بار ارتش منظم تشکیل شد، ساختارهای دولتی پدیدآمد، کشور صاحب دانشگاه، موزه و کتابخانه ملی شد، راههای ارتباطی گسترش یافت و راهآهن سراسری تأسیس گردید. دادگستری تاسیس شد. مردم صاحب شناسنامه شدند و امور ثبتی و وقایع اربعه (تولد، ازدواج، طلاق و مرگ) به نظم درآمد، و نظام وظیفه در کنار تحصیلات جدید سامان یافت.
در آن دوره، برنامهای مدون و راهبردی برای پدید آوردن شالودههای نظری در راستای نوسازی ایرانی فراهم نیامد. مدرنیزاسیون ایران در دوران محمدرضا پهلوی، کمابیش، تداوم راهی بود که در روزگار پهلوی اول آغاز شده بود، منتهی در ابعادی گستردهتر و در دوره زمانی طولانیتر. در این دوره، تجارت و صنعت ایران در بخشهای دولتی و خصوصی توسعه یافت، به شمار دانشآموختگان با گسترش مراکز آموزشی افزوده شد، ناوگان حمل و نقل هوایی روزآمد گردید، ارتش ایران به مهارتها و جنگافزارهای جدید مجهز شد و تا حدودی از شمار بیسوادان- که در دوران مشروطه به نود درصد جمعیت ایران میرسید- کاسته شد.
ایران صاحب کارخانجات ذوب آهن، ماشینسازی و تراکتورسازی گردید. این همه، به معنی تمرکزِ سیاستگذاران و برنامهریزان و مجریان کشور به امر نوسازی و غفلت و یا تغافل آنان در اهتمام نسبت به تربیت جامعه ایران درجهت نیل به دموکراسی از رهگذر فهمِ عمیق و همه جانبه مدرنیسم بود. تحمیل فضای امنیتی و خفقان در جامعه - که ساواک و پلیس عاملان اصلی آن بودند- بستن راههای گفتوگوی آزاد، محدودیت رسانههای گروهی و اعمال ممیزی (سانسور)، مقابله با تاسیس و فعالیت احزاب سیاسی و نهادهای مدنی - که در سالهای پایانی دوران پهلوی، به یک حزب واحد فرمایشی (رستاخیز) فروکاسته شد – از موانع اصلی در برابر ریشه دواندن مدرنیسم در جامعه ایران بود.
پرسشی که اکنون مطرح میشود این است که آیا اندیشهوران سیاسی، برنامهریزان و دولتمردان ایران در دوران پادشاهی پهلوی نمیدانستند که مدرنیزاسیون در غیبت مدرنیسم، مانند آن است که بخواهیم ساختمانی بسازیم بدون این که درکی از جغرافیا و تاریخ و فضا و فرهنگِ محیط خود داشته باشیم؟ آنان بدون طی کردن مقدمات لازم، ناگهان در مورد مدرنیزاسیون به اجماع رسیده بودند، و چنانکه علی میرسپاسی به درستی اشاره میکند، توسعه به عنوان بخشی از مدرنیته،با ترجمهای تقلیلگرایانه، به کل آن بدل گشته بود. این مقدمات لازم، دارای دو مرحله اصلی است. نخست، درک مدرنیسم وانس گرفتن با فضای آن، با رجوع به سرچشمههای اصلی این پدیده، همراه با نقد آن. دوم، اقتباس آگاهانه از پدیده مدرنیسم با نگاهی ژرف به ساختار و درونمایه فرهنگی جامعه ایرانی و سپس صورتبندی اصولی بنیادین که از پسِ گفتوگو و نقادی میان ایرانیان فراهم آمده باشد.
آشکار است که پدیده عقلانی و جهانشمول مدرنیسم میبایست پذیرفته شود و آنچه با شرایط فرهنگی جامعه ایران هماهنگی ندارد، با گزینشی آگاهانه و نقادانه فراچنگ آید. پس از این دو مرحله است که نوبت به مدرنیزاسیون میرسد.
پرسش دیگری که رخ مینماید این است که چرا در دوران قاجاریه و پهلوی، ارادهای یگانه در کار مدرنیزاسیون ایران از قوه به فعلیت رسید، اما موضوع بنیادین مدرنیسم جدی گرفته نشد؟ چرا نوسازی ارتش، ایجاد راهآهن و تأسیس ذوب آهن تحقق یافت، اما آزادی از رهگذر تأسیس بنیادهای مطبوعاتی، احزاب، نهادهای مدنی، انتخابات و همچنین فرهنگ پرسشگری و نقادی، نهادینه نشد؟ چرا ممیزی اعمال شد و قانون اساسی و دیگر قوانین موضوعه از سوی مجلس، دولت، دستگاه قضایی و شخص پادشاه به کرات نقض گردید؟ چرا خشونت و شکنجه جای مدارا و حرمت نهادن به ارزشِ ذاتیِ انسان را گرفت، و چرا فساد سیاسی، مالی و اخلاقی، همراه با اختلافات طبقاتی گسترش یافت؟
در پاسخ میتوان به دلایل و علل مختلفی اشاره کردکه مهمترین آنها از این قرار است: ۱. پیچیدگیِ مفهومیِ نسبت مدرنیته، مدرنیسم و مدرنیزاسیون که لازمه درک و فهم آن، تأملات نظری با دسترسی به سرچشمههای موضوع در اندیشههای فیلسوفان بزرگ بود. از سوی دیگر، کار دشوارتر، فراهم ساختن مدلی از دموکراسی برای ایران بود که از خاستگاهی ایرانی برآید و بر مدار عقلانیت و آزادی، مقتضیات فرهنگ ایرانی را در نظر بگیرد. ۲. استبداد سیاسی بزرگترین مانع ورود مدرنیسم به ایران بود. حاکمان خودکامه کم و بیش با تحقق مدرنیزاسیون مشکلی نداشتند، اما هنگامی که از آزادی، برابری، حاکمیت مردم و حقوق اساسی ملت سخن به میان میآمد، آنان دچار وحشت میشدند و به شدت با این مفهومها به مقابله و مبارزه برمیخاستند؛ زیرا مدرنیسم را تهدیدی در برابر قدرت مطلقه، مادامالعمر و موروثی خود میدانستند. اگر مدارس میرزاحسن رشدیه به رشد آگاهی و خردورزی جوانان ایران میانجامید، ناصرالدین شاه نمیتوانست نسبت به آن روی موافق نشان بدهد.
از این رو، طبیعی بود که فرجام کار رشدیه به زندان و شکنجه بینجامد و نخستین مدارس نوین و نوپای ایرانی با هجوم وحشیانه اوباشی مواجه شود که از سوی خودکامگان اجیر شده بودند. ۳. ناامنی یا نگرانی از بروز ناامنی در ایران، چه در بعد داخلی و چه منطقهای، حاکمان را از دست زدن به اصلاحات قانونی و دموکراتیک بر حذر میداشت. آنان میترسیدند که با ظاهر شدن آفتابِ آزادی در افق ایران، نظم سلطانی که بر مدار استبداد، خفقان، ظلم، سرکوب و فساد شکل گرفته بود، در گرمای این آفتاب همچون یخ ذوب شود.
بنابراین، دریافتیم که مدرنیزاسیون ایران بیاعتنا به مدرنیسم نمیتوانست به دموکراسی بینجامد، چراکه شرط تحقق دموکراسی، مدرنیزاسیون پس از درک و پذیرفتن مدرنیسم و انس گرفتن باارزشهای آن است. بدون مدرنیسم، میتوان به مدرنیزاسیون دست زد، (صرف نظر از این که این نوسازی، هماهنگ، همه جانبه و مداوم باشد، یا ناهماهنگ، یکسویه و کوتاه مدت) ، اما این مدرنیزاسیون به دموکرسی نمیانجامد بلکه پا در هوا و معلق باقی میماند.
مدرنیسم یا مدرنیزاسیون، اولویت با کدام است؟
پاسخگویی به پرسش سوم این مقاله، تا اینجا به میزان زیادی انجام یافته است. در راهِ رسیدن به جامعهای دموکراتیک میباید از مدرنیسم آغاز کرد و آنگاه دست به کار مدرنیزاسیون شد. این که از مدرنیسم آغاز کنیم، چه معنایی دارد؟ به نظر من، پس از تدوین و صورتبندی اصول عقلانیت، آزادی، تکثرگرایی، برابری، حقوق بشر، مدارا و حاکمیت مردم، در فرایندی گفتوگویی و نقادانه، رسیدن به وفاق ملی کاری اساسی است.
این وفاق دارای دو وجه مدنی و حکومتی است. وجه مدنی آن، توافق بر سر این اصول میان نخبگانِ جامعه اعم از روشنفکران، دانشمندان، مدیران بخش خصوصی و سران احزاب و نهادهای مدنی است. وجه حکومتی آن، توافق سران حکومت در مورد ضرورت پذیرش این اصول به عنوان گزینهای عاقلانهتر، خوبتر و کارآمدتر به مثابه سنگ بنای نوسازی در مدیریت بهینه جامعه است. آشکار است که رسیدن به این وفاق دوسویه از طرف مردم و حکومت، امری مستلزم تلاش فراوان، صبوری و کار درازمدت و مرحله به مرحله است.
مردم و حکومت در گفتوگویی صمیمانه و نقادانه بایستی در مورد پذیرش این اصول یکدیگر را قانع کنند و به توافق برسند. اگر به کشورهای دموکراتیک به دقت نظر کنیم، درمییابیم که در مورد مدرنیسم میان شهروندان و حاکمان وفاق وجود دارد، اختلافنظرها مربوط به موارد نادر و خاص است. این اختلافات نیز از رهگذر سازوکارهای دموکراتیک به توافق و یا مصالحه میانجامد. هنگامی که مدرنیسم پذیرفته شود، مدرنیزاسیون میتواند با طرح و نقشه و بدون مانع و دستانداز عمده، به تدریج دموکراسی را در جامعه محقق سازد. بدینسان، دموکراسی در سپهر عمومی و در نظام سیاسی، بسترساز نیل به همبستگی از طریق توافق، مصالحه و سازش در میان شهروندان و همچنین میان نهادهای مدنی و حاکمیت سیاسی میشود.
یکی از ارزشهای مدرنیسم، حق آزادی فردی و اجتماعی در چارچوب قانون است. اگر مردم و نظام سیاسی، هر دو در برخورداری از آزادی در حدود قانون، به باور مشترک برسند، میتوان گفت که این اصل بنیادین را در عالمِ نظر پذیرفتهاند. گام بعدی، تحقق آزادی در جامعه است. نشانه چنین پذیرشی، تأسیس احزاب و نهادهای مدنی و... در چارچوب قانون است. اگر این روند در جامعهای عینیت یابد، میگوییم این جامعه به دموکراسی دست یافته است؛ چرا که در گام نخست، آزادی را به مثابه حق پذیرفته و در گام دوم، این پذیرش و باور را در ساختارهای قانونی متبلور ساخته است. مثال دیگر، اصل تفکیک قوا در نظام سیاسیِ دموکراتیک است.
در آغاز میباید فلسفه تفکیک وظایف قوای سهگانه قانونگذاری، اجرایی و قضایی از سوی کنشگران در سپهر عمومی و از سوی حاکمان در دایره قدرت سیاسی پذیرفته شود. اگر در این مورد میان مردم و حکومت اتفاقنظر حاصل گردد، تفکیک قوا عینیت خود را در ساختار دموکراتیک نشان خواهد داد. آشکار است که اجرای اصل تفکیک قوا، به افزایش مشروعیت و کارآمدی حاکمیت کمک میکند نمونه دیگر، پذیرش اولویت امنیت ملی و منافع ملی بر منافع فردی و گروهی است. چنین شاخصی، جامعههای دموکراتیک را از غیر دموکراتیک جدا میکند. پایبندی به دو اصل امنیت ملی و منافع ملی به مثابه سنگ بنای حاکمیت دموکراتیک، نشانهای از باور به مدرنیسم و گرایش به مدرنیزاسیون بر مدار عقلانیت است.
گفتوگو، وفاق، دموکراسی
واپسین موضوع این نوشتار، چگونگی دستیابی به دموکراسی از رهگذر مدرنیسم و مدرنیزاسیون است. گفته شد که راه رسیدن به سر منزلِ مقصود در زیست اجتماعی، نیل به وفاق جمعی است. به باور من، تا زمانی که بر سر راه وصول به دموکراسی، در مورد مدرنیسم و سپس مدرنیزاسیون به وفاق نرسیم، تحقق دموکراسی به معنای درست کلمه ناممکن خواهدبود.
امکان دارد نام حکومت خود را دموکراتیک یا جمهوری بگذاریم و اما این نامگذاریها، بازی با کلمات است و حکومتی بر مدار عقلانیت، اخلاق و کارآمدی فراهم نمیآورد. آیا «جمهوری عربی یمن» و «جمهوری دموکراتیک خلق کره»، حکومتهایی دموکراتیکاند؟ آیا نشانهای از نفوذ و رسوخ مدرنیسم در ساختارهای حکومتی این کشورها به چشم میخورد؟ آیا دولتهایی با حاکمیتهای استبدایِ مادامالعمر و موروثی زیر نام جمهوری و دموکراسی، به واقع نظامهایی آزاد و دموکراتیک هستند؟ طبیعی است که باید میان دموکراسی واقعی یعنی دموکراسی به مثابه برون دادِ مدرنیسم و مدرنیزاسیون - با کاریکاتورهایی به اسم دموکراسی که پوششی برای پنهان کردن انواع استبداد و خودکامگی است - فرق گذاشت. برای رسیدن به وفاق جمعی پیرامون سهگانه مدرنیسم، مدرنیزاسیون و دموکراسی، راهی جز گفتوگوی مداوم، نقادانه، صمیمانه، دلسوزانه و فروتنانه وجودندارد.
نخست لازم است کنشگران در سپهر عمومی با یکدیگر به گفتوگو بنشیند و مسایل اساسی و حیاتی جامعه را مورد تجزیه و تحلیل قراردهند. سپس حاصل اجماع نظر خود را با حاکمیت در میان بگذارند. بایستی این راه طولانی و دشوار را با بردباری، آگاهی، درایت و از خودگذشتگی پیمود. مهارکردن عواطف و احساسات و فرونهادن دو حس ویرانگرِ شیفتگی و نفرت، کلید طلایی گشودن باب گفتوگوهای سازنده و گشاینده گره از کارهای فروبسته است. گسترش ظرفیتهای ارتباطی میان انسانها، به فرایند وفاق ملی کمک میکند و آن را شتاب میبخشد. انقلاب ارتباطات و انفجار اطلاعات از طریق گسترش فضاهای مجازی در شبکه جهانی اینترنت، امکان گفتگوی آزاد میان افراد در سپهر عمومی را در جامعه جهانی به واقعیتی دست یافتنی و سهلالوصول مبّدل ساخته است.
کنشگری در فضاهای مجازی، سپهر عمومی را در سطوح ملی، منطقهای و جهانی، آن هم به نحو برابر، به گونهای باور نکردنی، ظرفیت و فراخی بخشیده است. درک و پذیرش مدرنیسم و موانست با آن، پیش از وارد شدن به فرایند مدرنیزاسیون، کاری کارستان و رخدادی مبارک و معنیدار است.
یکی از معانی آن این است که ما بر سر اصول و در پی آن، سیاستگذاریها و برنامهریزیها با یکدیگر توافق میکنیم. فهم و هضم مدرنیسم به معنی پذیرش روشهایی با سه ویژگی مشخص است؛ یعنی روشهایی که «عاقلانهتر»، «منصفانهتر» و «کارآمدتر» باشند. اگر در مورد روش سیاستمداری و اعمال قدرت به اجماع رسیدیم، آن وقت دموکراسی، خود، ساز و کارِ دستیابی به قدرت را به ما نشان خواهدداد.
در جامعه دموکراتیک، همگان امکان رسیدن به قدرت از رهگذر رقابت آزاد و برابر را دارا هستند؛ جامعهای که در آن اقلیت میتواند در فرایندی رقابتآمیز و با ارایه برنامه، به تدریج به اکثریت تبدیل شود؛ جامعهای که در آن، حکومت در برابر مفهومهای خیر و سعادت، سنتها و آیینها، بیطرف است و این موارد را به انتخاب آزادانه شهروندان وامیگذارد.
هرگاه مدرنیسم با اقبال ملی در وفاقی جمعی به مثابه فرهنگ برتر پذیرفته شود و مدرنیزاسیون بر شالوده مدرنیسم بنا نهاده شود، آنگاه میتوان شاهد تحقق مدرنیته بود. مدرنیته در این حیطه، یعنی نو شدن، روزآمد شدن و اندیشهها، راهبردها و راههای رسیدن به نظمی انسانی، عادلانه و اخلاقی را بازآفرینی و تجدید کردن. به این معنی، انسان مدرن بودن، به معنی«فرزند زمان خویشتن» بوده است. فراموش نکنیم که دموکراسی در هر کشور و در قلمرو هر جامعهای،کم و بیش رنگ و بوی فرهنگ و زیست بوم آن جامعه را به خود میگیرد. دموکراسی، فرهنگی است که هم تأثیر میگذارد و هم تأثیر میپذیرد.
از این رو است که ما در جهان امروز، دموکراسی محض یا ناب نداریم. میتوانیم، انواعی از دموکراسی را در سپهری متکثر و متنوع مشاهده کنیم. فراموش نکنیم که واقعیت گریزی در راه گفتگوی مدنی برای دست یافتن به دموکراسی، سمّ مهلک است. دموکراسی نمیتواند با استبداد و خودکامگی جمع شود. بنابراین، حکومتهای مطلقه و مادامالعمرِ فردی - که تختهبند قانونستیزی، دروغگویی، ریاکاری و اعمال خشونتاند -، هرگز نمیتوانند ردای دموکراسی به بر کنند. به قول مولانا در مثنوی معنوی:
ذره ذره کاندرین ارض و سماست
جنس خود را همچو کاه و کهرباست
نوریان مَر نوریان را طالباند
ناریان مَر ناریان را جاذباند
نگران نباشیم که حکومتهای استبدادی بتوانند دموکراسی را به نفع مطامع و منافع خودش مصادره کنند. این کار، شدنی نیست. دموکراسی با درخشندگی و روشنگریِ خود، پردههای فریب و نفاق را خواهددرید. نور و ظلمت هرگز نمیتوانند با یکدیگر متحد شوند. برآیند گفتوگو در دو سطح سپهر عمومی و قلمرو حکومتی، میتواند به وفاق بینجامد. اما فراموش نکنیم که وفاق حداقلی - یعنی وفاقی که اکثریت مطلق شهروندان با اصول آن موافقت و همراهی کنند - هدفی است که میتواند دسترسی به آن زیاد دشوار نباشد.
جان رالز در واپسین سالهای زندگی پربار خود، به این نتیجه رسید که «اجماع همپوشان» میان شهروندان در جامعههای دموکراتیک، راه حلی خردمندانه برای زیستنِ اخلاقی انسانها در کنار یکدیگر است؛ زیستی که میتواند همراه با برخورداری از حقوق و آزادیهای فردی و اجتماعی برای نیل به خوشبختی باشد. ایران امروز، با پشت سر نهادن تجربههای گرانسنگ تاریخی از جنبش مشروطهخواهی تاکنون، برای ادامه حیات خود راهی جز طی منازل مدرنیسم، مدرنیزاسیون و دموکراسی ندارد.
بدین سان، جامعه ایران میتواند نوشوندگی و تجددِ درون زا را با سرافرازی تجربه کند. امیدوارم مرحله گذار- که اینک ایرانیان در مسیر پیمودن راهِ درشت و پرپیچ و خم آن هستند -، سرانجام ما را به منزلگاه نهایی یعنی جامعهای با مناسبات کاملاً دموکراتیک برساند.