تاریخ انتشار : ۱۲ اسفند ۱۳۹۱ - ۰۹:۲۱  ، 
کد خبر : ۲۴۷۶۰۷

مطالبات قومی پرالتهاب

اتابک نمینی اشاره: شاید با خواندن تیتر این یادداشت دو فکر کاملاً متضاد به ذهن‌ها خطور کند. اول این که اگر خواننده اصالتاً از قومیت‌هایی چون ترک، ترکمن، کرد، عرب، بلوچ یا لر باشد که هنوز به مطالبات فرهنگی ـ قومی خود دست نیافته‌اند، بدون شک نگاهش به این مقاله نگاهی خواهد بود با این استدلال که شاید نویسنده می‌خواهد راه‌کاری در جهت رسیدن به مطالبات قانونی و مدنی اقوام سرکوب شده در ایران ارایه دهد و با اشتیاق به خواندن آن اقدام خواهد کرد؛ و اگر از گروه دوم باشد که کوچک‌ترین دغدغه‌ی فرهنگی ـ قومی ندارند و فرهنگ و زبان‌شان در رأس سیاست‌گذاری‌های خُرد و کلان کشور جاری است و تمامی مطالبات قانونی و فراقانونی‌شان تأمین و اجرا می‌شود، در تورق اوراق نشریه، اگر با گوشه‌ی چشمی چنین تیتری را ببیند، فوراً هراسان شده و به این فکر خواهد افتاد که نکند عده‌ای می‌خواهند وحدت ملی را به هم بریزند! یا این که عده‌ای می‌خواهند اختلافات قومی راه بیندازند! و امنیت ملی را خدشه‌دار کنند!! از این رو اول اسم نویسنده را در ذهن‌شان یادداشت کرده، سپس به خواندن مقاله اقدام می‌کنند و در مرحله‌ی سوم گوشی تلفن را برداشته به مدیر نشریه تلفن می‌زنند تا هر چه در توان دارند برای جلوگیری از چاپ چنین اراجیفی که به طرح مطالبات خودسرانه و بیگانه‌پسند می‌پردازد! رو کنند و مواظب باشند که عناصر بیگانه‌گرا و تجزیه‌طلب! مبادا به هیأت تحریریه نفوذ کنند و تا آن‌جا که ممکن است چنین اقداماتی را در نطفه خفه نمایند. در هر صف و گروهی که قرار دارید، به هر مرام و مسلک و سیاستی که اعتقاد دارید و به هر قوم و قبیله‌ای که تعلق خاطر دارید، در خواندن این یادداشت تا‌ آن‌جا که ممکن است همه‌ی این‌ها را در حافظه‌تان نگه دارید؛ اما نگذارید که فوراً عمل کنند؛ قدری به آن‌ها فشار بیاورید تا تحمل کنند و اجازه دهند تا شما با خیال راحت این یادداشت را مطالعه کنید. اگرچه برای ما شرقیان تحمل کردن خیلی سخت است. این یادداشت را در دو بخش بسیار کوتاه به حضورتان عرضه می‌کنم؛ بخش اول "دموکراسی در هوای سرد ایران" و بخش دوم "مطالبات قومی پرالتهاب".

دموکراسی در هوای سرد ایران
با فروپاشی و سقوط امپراتوری‌های متعدد در جهان، این "روند جهانی فروپاشی" بعد از مدتی در کشور ایران نیز تجربه شد و سلسله‌های شاهنشاهی متعددی از سریر قدرت فرو افتادند. این امپراتوری‌های بزرگ با سرزمینی بس وسیع در هر دوره و تعویض قدرت، یا بخشی از کشوری را به خاک کشور ما ملحق می‌کردند یا این که نمی‌توانستند بخشی از کشور را در قلمرو خود حفظ کنند. این پروسه تا سلسله‌ی قاجاریه ادامه داشت (اگرچه با تأخیری نسبتاً طولانی نسبت به روند جهانی). اما در این تأخیر آن چه عمده عامل عدم ملحق شدن به روند معقول جهانی بود، علاقه‌ی وافر مردم و فرهنگ مردم ایران نسبت به شاه و دربار شاهنشاهی بود.
در چنین فرهنگی علاقه‌مندی شدید به "در سایه زندگی کردن" و "مرید بودن" حکم‌فرماست؛ حتی در انقلاب مشروطیت که خواسته‌های مدرن و نوینی را از حاکمیت مطالبه می‌کرد نیز به این فرهنگ دیرین التفات شد و جایگاه دربار را به هر طریق ممکن حفظ کرده بود. بودن شاه به عنوان نماینده‌ی خدا در زمین از خصلت در سایه زندگی کردن ایرانی جماعت کم نکرد، تا این که ضعف و میرایی این شاه و دربار شاهنشاهی از درون، زمینه را برای ظهور حاکمیتی که با مدل ملت ـ دولت در جهان معاصر تجربه می‌شد، فراهم کرد.
اما زیرکی استعمار (که بر شبه قاره‌ی هند و مناطق تجزیه شده‌ی امپراتوری فروپاشیده‌ی عثمانی ـ عراق، سوریه، فلسطین، عربستان و... ـ سیطره داشت) و شناخت عمیقی که از فرهنگ، سنن و خواسته‌های مردم ایران داشت، در کنار آن، ناامنی و شرارت در مناطق مختلف کشور به دلیل ضعیف حکومت مرکزی، جریان داشتن تعالیم ناسیونالیستی افراطی خصوصاً به تأسی از جریان‌های فکری روزِ جهان (که سرانجامش به ظهور فاشیسم و نازیسم... منجر شد)، فرصت بزرگی را برای قدرت‌های بزرگ خصوصاً بریتانیا فراهم کرد تا با بهره‌مندی از کادر‌های مجرب ایرانی خود در داخل!!، که تربیت شده‌ی دانشگاه‌ها و مراکز مختلف در آلمان، انگلستان و فرانسه بودند، دوباره شالوده‌ی سلطنتی را در کشور پایه‌گذاری کنند که علاوه بر این که حافظ و نگهبان منافع استعماری آن‌ها در منطقه باشد، جلوی نفوذ تعالیم انقلابی روسیه‌ی تازه انقلاب کرده (1917) را نیز به د اخل ایران بگیرد.
اگرچه صرفاً دخالت خارجی در چنین مناسبات گسترده نمی‌تواند تنها عامل ایجاد تغییرات به حساب آید لیکن علاقه‌مندی عده‌ی کثیری از روشن‌فکران، روزنامه‌نگاران، تجار، مالکان عمده و خرده، بازرگانان و عمدتاً فارس‌زبانان در ایجاد یک دولت مرکزی قدرتمند و اقتدارگرای فارس و بسیاری از عوامل ریز و درشت در ساختن سلطنتی بدون پشتوانه‌ی قومی ـ قبیله‌ای تنها با استفاده از تحریفات تاریخی و استبداد و... دخیل بود.
ضمن این که در جهان، روند ساخت دولت‌های مدرن با زمینه‌های فرهنگی و اجتماعی و اقتصادی در کشورهای گوناگون رو به گسترش بود. در قرن نوزدهم خصوصاً در جهان غرب ملت ـ دولت‌ها شکل گرفته بودند و این روند در جهان پیرامون آن نیز به سرعت در حال شکل‌گیری بود. متأسفانه این روند جهانی آن‌جا که به ایران رسید، شکلی کاملاً متفاوت به خود گرفت؛ به عبارتی واقع‌بینانه‌تر عوامل مختلف خارجی در منحرف شدن این روند در ایران دخیل شدند و در ایران دولتی را تشکیل دادند که مدعی ساخت ملتی اصیل و ایرانی ناب بود و جالب این که دیکتاتوری خشن رضاخانی را دولتی فرض کردند که ملتی را خواهد ساخت و آن ملت را بر پایه‌ی فرهنگ، زبان و مدنیت قوم فارس که تنها بخشی از مردم ایران را تشکیل می‌داد، بنیاد خواهد نهاد.
تئوری‌پردازان آن دوران،‌ یک زبان (زبان فارسی) یک درفش و یک ملت (قوم فارس) را به کمک دستگاه استبدادی تبلیغ و ترویج می‌کردند. سرانجام شاهنشاه دیر متولد شده و ناقص، این بار نه به پشتوانه‌ی قومی و قبیله‌ای بلکه بدون پشتوانه‌ی قومی و قبیله‌ای در هوای سرد و خشن و بی‌روح کشور سر برآورد و همه را مبهوت خود ساخت. این امر یعنی به شاهی رسیدن نظامی فاقد پشتوانه‌ی قومی، مالی و فکری، حیرت مردم غارت شده، ملاکین و تجار و بازرگانان هراسان و روشن‌فکران درمانده را باعث شد و چه بسا بسیاری از این‌ها خوشحالی خود را از پدید آمدن چنین رژیمی پنهان نکردند و در روزنامه‌ها و محافل به انحای مختلف به تجلیل قدرت‌یابی رضاخان فارس‌زبان دست زدند.
رضاخان میرپنج از سربازی قزاقخانه بر تختی جلوس کرد که در عرض کم‌تر از پنج سال جبروتش همه را مدهوش خود ساخت. رضاخان، رضاشاه شده بود. شاید به همین راحتی که نوشته می‌شود. نظامی خشن و بی‌سواد از سیاست و کشورداری، به یک باره در فکر تأسیس دانشگاه، فرهنگستان زبان فارسی، عزام دانشجو به خارج (خصوصاً آلمان، ارتش منظم، کشف حجاب و... افتاد و تمامی روشن‌فکران غبار دیده را محو تماشای این کودتاچی مصلح و مدرن قرار داد! تا آن‌جا که هیچ کس را فرصتی پیش نیامد که پلکی زده تا قدری هم شده به چرایی این خیزش بی‌مثال در تاریخ معاصر ایران بیندیشد.
البته سرکوب نهضت‌های آزادی‌خواهانه در این دوره چون قیام آذربایجان به رهبری ستارخان و باقرخان، نهضت شیخ محمد خیابانی در آذربایجان و کلنل پسیان آذربایجانی در خراسان و میرزا کوچک‌خان جنگلی در گیلان رمقی برای مردم آن سامان باقی نگذاشته بود، تا در ساخت سرنوشت کشور سهم عمده‌ای داشته باشند. قدرت از دست مردم و مشروطه‌خواهان خارج شده بود و فردی به حاکمیت رسیده بود که نه مشروطه‌خواه بود، نه روشن‌فکر و نه رهبر نهضت ضد استبدادی.
پس انقلاب مشروطیت کاملاً از دست رفته بود و آرمان‌های آن را طوفان سیاهی در چنبره‌ی خود فرونشانده بود تا این که چشم‌های روشن در گرد و غبار آن کور شدند و اسب‌سوار جاه‌طلب، وارث اصلی انقلاب خونین مشروطیت ایران شد.
مدرنیته بومی و حداقلی که در افکار، برنامه‌ها و قوانین رهبران مشروطیت بود و همه‌ی آن‌ها از بطن خواسته‌های مردم نشأت گرفته بود، تبدیل به مدرنیزاسیونی شد که پایه‌های دیوار ساخت این مملکت را در قرن معاصر سست و بی‌بنیان کرد؛ و تأسف‌آور این که موتور حرکت آن را ناسیونالیسم چندش‌آور و آلوده و بی‌بنیان فارس‌گرا بر عهده گرفت.
ناسیونالیسمی که می‌خواست به اصطلاح ملت ـ دولت خود را شکل دهد ـ آن هم نه از طرف رضاشاه بلکه از طرف نوکران استعمار پیر ـ پایه‌گذاری و تبلیغ و ترویج می‌شد و خود از همان اوان، تبدیل به شوونیسمی لجام گسیخته و ویران‌گر گردید که روند تکامل ملت شدن ایران را به سرابی تبدیل کرد که نتوانست تشنگی این مردم را رفع کند و البته به هیچ وجه نمی‌توانست سراب خواسته‌های عطش‌آلود مردم تمامی مملکت را فرو بنشاند؛ هر چند که می‌خواستند با قلدری، تحقیر، تضعیف، غارت، تحریف و به هیچ نگاشتن، مردم را به فراموشی تشنگی خود سوق دهند و "ملت مدرن" ایران را با شلاق دولتی مقتدر و استبدادی تشکیل دهند.
شاهنشاهِ پهلوی‌نامِ معاصر، بعد از شانزده سال رهبری خفقان و استبداد، سرانجام در جنگ جهانی دوم بازیگریش تمام شد و از صفحه‌ی شطرنج بیرون گذاشته شد. شاهنشاهی بی‌پشتوانه ـ بی‌حمایت‌های قومی و مردمی نسبت به روند تاریخ کشور ایران ـ خیلی زود رخت بربست و از مملکت گریخت و میراث‌دارش را بر سنگر پرافتخارش تکیه دادند تا مبادا به جایی رسد که مردم این بیت را فراموش کنند که "بی‌همگان به سر شود بی‌تو به سر نمی‌شود" و محمدرضاشاه پهلوی بر تخت شاهنشاهی ایران جلوس کرد (البته اگر پدرش می‌دانست شاه پهلوی خواهد شد، حتماً نام فرزندش را کورش می‌گذاشت!)
سرانجام، آن جبروت تاریخ شاهنشاهی باستان ایران زمین، آن یگانه پیونددهنده‌ی تاریخ ایران نو با ایران باستان، آن منجی ایرانیان از عناصر انیرانی، کیسه در بغل به سوی سرنوشتی نامعلوم رهسپار شد.
فضای شهریور 1320 با ورود متفقین از شمال (روسیه) و از جنوب (انگلستان) و فراری دادن شاه ایران، استبداد کشنده در ایران را قدری آرام کرد و احزاب مختلف با آرزوها و برنامه‌های گوناگون، با تمایلات و وابستگی‌های کم و بیش، با خواسته‌ها و علاقه‌مندی‌های بسیار، سر برآوردند و هر یک بر طبل دادخواهی خود کوبیدند و چون بسیاری از روشن‌فکران و متولیان احزاب و گروه‌ها در فضای آلوده‌ی رضاخانی زیسته بودند، هیچ یک نتوانستند به فهم صحیح و واقعی روند حیات اجتماعی ـ فرهنگی جامعه‌ی ایران دست یابند؛ و چنین شد که توان ساخت دولتی مدرن و دموکرات را که در آن تمامی مطالبات اجتماعی و فرهنگی مردمان ساکن در ایران ارج گذاشته شود، از دست دادند و در غفلت دانایان پر ادعا، محمدرضای جوان بی‌هیچ طبل و دُهُلی برای دوره‌ای دیگر بر مقدرات مردم رنج کشیده و توان بریده‌ی ایران، شاهی کرد.
اما چند سال طول کشید تا سناریوی شاهنشاهی وارث رضا میرپنج عملی گردد. در این چند سال تنها در آذربایجان و کردستان بود که به گستردگی تمام بر پوشالی بودن نهاد سلطنت پهلوی دست گذاشته شد و با تأسیس حکومت ملی آذربایجان، روند جمهوری‌خواهی و حکومت دموکراتیک در ایران به رهبری سیدجعفر پیشه‌وری که سال‌ها مبارزات ضد استبدادی داشت و بیش از ده سال در زندان رضاشاه زندانی بود، شکل گرفت. مبارزان کردستان نیز بر علیه استبداد قیام کرده بودند و می‌رفت که ایران پس از یک قرن‌ و اندی به میراث مدرن بشری که همان حکومت جمهوری دموکراتیک بود نایل آید که چاپلوسان و نوکرصفتان به همراهی استعمارگران و امپریالیسم روس و انگلیس و آمریکا و شونیست‌های فارس که تنها حضور و جولانگاه خود را در وجود رژیم‌های استبدادی می‌دانستند چنان تخت و تاج شاهنشاهی قلابی را چسبیدند که بیش از سی و پنج سال طول کشید تا آلودگی این سلطنت بر همه برملا شود.
سی و پنج سال سرکوب مجدد مطالبات انسانی مردمان مناطق مختلف قومی و ملی فرصتی برای نزدیک‌تر شدن مردم ایران به داشتن تنوع ملی و قومی نداد و انقلابی دیگر با جانبازی‌هایی بسیار به وقوع پیوست.
زمینه‌ی استبداد قوی در جامعه، عدم وجود فضای مناسب برای تمرین دموکراسی، تمامیت‌خواهی گروه‌های مختلف مذهبی و غیر مذهبی و موارد بسیاری دیگری از این دست، دوباره فضای جامعه‌ی انقلاب کرده بر علیه استبداد را به سوی تمامیت‌خواهی و انحصارطلبی پیش برد و جنگ عراق و ایران پیکره‌ی رشد و پویایی نوین جامعه‌ی ایران را با کندی و ایستایی روبه‌رو کرد. با پایان یافتن نزدیک به یک دهه جنگ، شعار سازندگی نیز نزدیک به یک دهه عنان را از دست روشن‌فکران و نویسندگان واقع‌بین گرفت و هیچ فرصت و فضایی برای رشد دموکراسی در جامعه داده نشد و تنها به رشد اقتصادی روستایی و وابسته همت گماشته شد.
سرکوب آزادی‌خواهان و روشن‌فکران در این دوره نیز ادامه یافت تا این که دوره‌ی دوم خردادی‌ها رسید؛ دوره‌ای که مردم تصور می‌کردند خواسته‌های انباشته‌ شده‌ی فرهنگی و اجتماعی‌شان تأمین خواهد شد اما این بار نیز ورق به دست افرادی افتاده بود که شوونیسم و انحصارطلبی اساس تفکر آنان بود و افکار آلوده در پس شعارهای رنگین به کار گرفته و عملی شد تا این که دروغ بودن شعارهای آنان نیز بر مردم مسجل شد و خیلی زود رخت از حیات سیاسی و فرهنگی بستند و در کنج دفاتر مباحثاتی خود لولیدند.
ضمن این که به بازیچه گرفته شدن احساسات، عواطف و خواسته‌های مردم در این مدت باعث شد که سردرگمی در انتخاب و روان‌پریشی مردم شوربخت و زجر کشیده‌ی ایران، فضا را برای جولان هر تفکری مهیا کرد؛ یکی با اقتدار رضاخانی پای در میدان انتخابات ریاست جمهوری دوره‌ی نهم گذاشت، دیگری با مسلک روضه‌خوانی، آن دیگر با عوام‌فریبی و این دیگری را هر چه خواهی و...
از این رو با وجود عوامل گوناگونی چون انحصارطلبی، تمامیت‌خواهی، عوام‌فریبی، عدم درک صحیح ساختار اجتماعی و فرهنگی سراسر ایران، افکار شوونیستی، بنیادگرایی و... نمی‌توان راه سعادت و تعالی مردم ایران را هموار کرد؛ لذا در قرن معاصر که روند پیشرفت جوامع با سرعتی بسیار در جریان است، چنان‌چه در جامعه‌ی ایران به این روند اعتنایی نشود، آینده‌ی نزدیک این مرز و بوم، آینده‌ای متفاوت و غیرقابل پیش‌بینی خواهد بود.
مطالبات قومی پرالتهاب
به باور من در طول تاریخ معاصر، اکثریت قریب به اتفاق نویسندگان، شاعران و روزنامه‌نگاران فارس‌زبان توان قبول این موضوع را که در ایران اقوام مختلفی با زبان‌ها و فرهنگ‌های گوناگون زندگی‌ می‌کنند، ندارند و با استناد غیر علمی و ناشیانه به تحریف‌هایی که در دوران رضاخان توسط مورخان جیره‌خوار به عمل آمده، سعی فراوانی در به هیچ انگاشتن اقوام و ملت‌های مختلف ساکن ایران دارند و اگر هم مجبور به قبول مردمان ساکن مناطق غیر فارس‌زبان باشند، ریشه‌های قومی و زبانی آنان را فارس (به طور نمونه آذری برای ترکان آذربایجان) می‌دانند و هیچ حق و حقوقی فرهنگی و اجتماعی (جز فرهنگ و زبان فارسی) برای آنان قایل نیستند.
مطالبات به حق و قانونی اقوام مختلف در ایران از ترک آذربایجانی گرفته تا ترک ترکمن از کُرد کرمانشاهی گرفته تا کرد کردستانی و از بلوچ و لر گرفته تا عرب خوزستانی در طی 27 سال حاکمیت اسلامی نیز بر روی هم انباشته شده و التهاب قومی چنان در حال شعله‌ور شدن است که دیگر بعید به نظر می‌رسد که اقوام مختلف در این جهان هویت‌خواهی و دموکراسی و حقوق بشر اجازه دهند که مطالبات قانونی و مدنی آن‌ها سرکوب شود و رشد و گسترش مبارزان راه اعاده‌ی حیثیت تاریخی و فرهنگی اقوام سرکوب شده، طلیعه‌ی روشنی در به عقب راندن شوونیسم است.
ضمن این که قرن بیست و یکم، قرن هویت‌خواهی و قرن روشن شدن سرنوشت قومیت‌ها و ملیت‌های دربند رژیم‌ها و افکار پس‌مانده و تحجرگرا است. قرنی که ارتباط و آگاهی اساس و حقوق بشر و دموکراسی ضامن حرکت آن است. باشد که انسان‌ها، تاریخ را آن‌گونه که لایق‌شان است بنگارند.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات