بابک کامیار
پیشرفت با دموکراسی آغاز نمیشود، بلکه به دموکراسی ختم میشود. «اکتاویوپاز»
دموکرسی حتماً چیز خوبی است! گویا خاستگاه آن یونان است. یونانی و قدمت آن به دوره باستان میرسد و به رغم انتقاداتی که به آن وارد است امروزه به بهترین مدل حکمرانی تبدیل شده است. اما آیا دموکراسی یک ایده جهانی است و میتوان به رغم خاستگاه غربی آن به کل دنیا تعمیماش دهیم. از طرفی شاهد گسیل روزافزون مفاهیمی از این دست از سوی غرب در جوامع مختلف هستیم. مفهومی که شاید نتوان هیچ کلمه مستقیم مترادفی برای آن حداقل در برخی زبانها و فرهنگها یافت. هومبولت معتقد بود تفاوت میان زبانهای گوناگون، تفاوت در آواها و نشانهها نیست بلکه تفاوت در جهانبینیهاست. همچنین بنجامین لیورف معتقد است «هر زبانی تفکر سخنگویان خود را تشکیل میدهد.» او همچنین مدعی است که هر جا فرهنگ و زبانی با هم رشد کرده باشند ارتباطهای مهمی میان جنبههای عام دستور زبان و ویژگیهای آن فرهنگ در کل موجود است. از این رهیافت چگونه میتوان میان برخی بایستهها و سازههای فرهنگی بومی –که در تقابل با مفهوم دموکراسی هستند- ارتباطی برقرار ساخت؟
اما در عصر جهانی شدن نمیتوان با این توجیهات به جبههگیری در برابر تفکر جهانی برخاست. ظاهراً مقاومت در مقابل مولفههای تفکر جهانی که دموکراتیزاسیون هم یکی از آنها به شمار میرود، محتوم به شکست است؛ چرا که این مولفهها هر چند در فرهنگ بومی افراد نباشد اما در راستای غرایزشان است، تنها به واسطه بهرهمندی از ابزارهای لازم، زودتر به فرهنگ جهانی دست یافته است. نمونه این تمایل را میتوان به گرایش روزافزون مردم دنیا به پوشیدن جین و یا گوش دادن به موسیقی گروهی خاص مشاهده کرد اعتقاد برخی بر این است که ما به جای تاکید متعصبانه بر بایستههای بومی، برای آنکه هویت خودمان را حفظ کنیم باید جهانی باشیم و زمانی که در بعد جهانی قرار گرفتیم بهتر میتوانیم خود را بشناسیم چرا که نقد خود همیشه از طریق شرکت در یک بازی چند وجهی امکانپذیر است. به تعبیری این روشی است برای حفظ سنتها و بایستههای بومی در یک فضای جهانی. به هر حال این امر مستلزم انعطاف بسیاری است. گاندی میگوید: «من دلم میخواهد که پنجرههای خانهام را به روی هر فرهنگی باز کنم و این فرهنگها چون بادی بوزند و از خانه من عبور کنند و شاید هوای خانه مرا هم عوض کنند، اما دلم نمیخواهد که هیچ بادی بیاید و خانه مرا از جای بکند.»
این نوع تلقی به معنای از بین رفتن تکثر و تنوع نیست، در عین اینکه در یک تفکر جهانی وجوه اشتراک جهانی بیشتر خواهد شد. به طور همزمان محیط و فضا برای خردهفرهنگها بازتر خواهد شد. مساله در عین پیچیدگی از یک اصل ساده پیروی میکند. اینکه در پروسه جهانی شدن امر دموکراتیزاسیون هم تبدیل به روندی گریزناپذیر شده است و تنها دنیای غرب به واسطه سلطه اقتصادی، ارتباطی، تبلیغاتی و... سعی در تزریق این ایده در سرتاسر کره خاکی دارد. اگر به غرب فارغ از عینک بدبینی نگاه کرده و آن را نماینده مدرنیته بدانیم، دعوا، دعوای سنت و مدرنیته است نه دعوای شرق و غرب. در دنیای مدرن قرار گرفتن، به معنای طرد و کنار گذاشتن سنت از تمام حوزهها نیست، همانطور که پستمدرنیسم به عنوان نقاد مدرنیسم، چنین وظیفهای را مدتهاست بر عهده گرفته و از آن دفاع میکند. از سوی دیگر تجربه تاریخی نشان داده است اندیشه سازگار کردن مدل جامعه مدرن با آرمانها و ارزشهای سنتی، به مفهوم تجزیه تمدن غربی به مولفههای خوب و بد، التقاط و رجعت به گذشته تحت اشکال جدید، در درون خود مبتلا به تناقضهای غیرقابل حل است، تناقضهایی که هر نوع خلاقیت را از آن سلب کرده است.
از طرف دیگر باید گفت نقش متن در مقایسه با نظریهای که میخواهد درباره آن اجرا شود به حدی است که بهتر است بگوییم (مثلاً در مورد جهانی شدن): به جای یک روند خاص، روندهای متمایز با علل متفاوت است که پیامدهای مختلف و متفاوت آن به طرق مختلف، انسانهای مختلف را در نقاط مختلف جهان تحتتاثیر قرار میدهد. اما واقعیت مهمتر اینجاست که دیگر هیچ کس بیرون از این فرآیند قرار ندارد. مسلماً درک یک آفریقایی یا آسیایی با درک یک اروپایی نسبت به یک امر واحد، یکسان نیست. اما به هر حال در این دنیا فرهنگهایی به هم نزدیکتر و فرهنگهایی از هم دورترند، مهم مساله شناخت مفاهیم جهانی است. به قول کانت اگر شما میخواهید راه ایمان را هموار کنید ابتدا باید راه معرفت و شناخت را باز کنید. در این راه تکیه بر وجوه اشتراک و نهادینه ساختن آنها، انعطاف در مسائل مورد اختلاف، تعیینکننده و جلادهنده فرهنگ دموکراتیک است.