* سخن بر سر جنبشهای اجتماعی ایران است و شاید مناسب باشد که شما به عنوان یک جامعهشناس در ابتدا تعریف مشخصی از ماهیت جنبشهای اجتماعی ارائه دهید.
** سخن بر سر جنبشهای اجتماعی است و از قضای دلکش روزگار پرداختن به چنین موضوع پیچیدهای در زمانی رخ میدهد که بسیاری از نکات پذیرفته شده، مورد تردید قرار گرفته است. الگوهای نظری کلاننگر و بلندپروازانه موضوعیت خود را از دست دادهاند. دگرگونی اجتماعی سرعتی بیمانند به کف آورده و در اثر انقلاب الکترونیک، جنبشهای اجتماعی به ابزار توانمندساز کمنظیری دست یافتهاند. از این روی، گرچه برخی از جنبشهای سنتی مانند جنبش کارگری روزگار رکود و افولی جدی را تجربه میکنند، لیکن در عین حال گستره و انواع جنبشهای اجتماعی دایما روبه گسترش و افزایش مداوماند.
در عرصه داخلی نیز تحولاتی دورانساز در عمق ساختار اجتماعی در حال وقوع است، لیکن به علت ناتوانی علوم اجتماعی رسمی، تبیین و تشریح آنها نیز چندان دلگرمکننده نیست. لذا ابتدا باید به هدف بحث حاضر تاکید کرد که بحث حاضر نه بحثی سیاسی بلکه گفتوگویی است علمی در محدوده جامعهشناسی جنبشهای اجتماعی البته با رجوع به شرایط تاریخی و امروزین ایران.
* امید است بتوانیم در ادامه بحث، از همتنیدگیهای این حوزهها، جان سالم به در بریم، چرا که در ایران تفکیک حوزههای علمی، سیاسی و جامعهشناسی و... بغایت دشوار است. با این همه باز هم سئوال پیشین را تکرار میکنم و خواهان شنیدن تعریف شما از جنبشهای اجتماعی هستم.
** جنبشهای اجتماعی، معادل فارسی مفهوم (Social Movements) انگلیسی است. در لغتنامه عمید، درباره جنبش چنین آمده است: «اسم مصدر از جنبیدن، تکان و حرکت» (عمید، 471: 1376). اما لغتنامه عمید برای جنبش اجتماعی تعریفی ارائه نکرده است و اگر به کتابی چون فرهنگ فلسفه و علوم اجتماعی رجوع شود، میبینیم که از قول توتونچیان برای واژه Movement معادل نهضتهای اجتماعی انتخاب شده است. چنانچه معنای نهضت با بازگشت به لغتنامههایی چون عمید، آموزگار، معین و دهخدا پیگیری شود، سخن از «جنبش، حرکت و قیام» (عمید، 1376: 1176) به میان میآید. واژه قیام در تعریف نهضت از یکسو به معنای جنبش اجتماعی گامی نزدیکتر میشود و از سوی دیگر آن را ارزشداورانه میسازد. زیرا به باور برخی از متفکران، هر قیامی، جنبش اجتماعی نیست.
* پس با این تعریف جنبش اجتماعی چه نوع پدیده اجتماعی به حساب میآید و ویژگیهای آن کدام است؟ و آیا ویژگیهایی که در منابع عمدتا غربی برای جنبشهای اجتماعی برشمرده میشود، جهانشمول هستند؟
** باید توجه کرد که بخش عمدهای از معیارها و شاخصهایی که برای مشخص ساختن جنبشهای اجتماعی از سایر پدیدههای جمعی به کار میرود، محصول مطالعات و بررسیهای غریبان درباره جنبشهای اجتماعی غربی است. حال این پرسش مطرح میشود که آیا محققان سایر ملل به ویژه جهان سومیها نیز باید با استفاده از همان شاخصها و معیارها به بررسی جنبشهای اجتماعی جوامع خود بپردازند؟ و مهمتر آنکه آیا همان شاخصها و معیارها که برآمده از متنهایی کاملا متفاوت است، باید برای تشخیص جنبشهای اجتماعی از سایر پدیدههای اجتماعی در جوامع غیرغربی به کار گرفته شود؟ اینها پرسشهای مهمی است که پیشفرض پرداختن به حرکات جمعی اعتراضی در جوامع جهان سوم است که کمتر بدانها پرداخته شده است.
* همین نکته نیز خود زمینهساز سوالی دیگر است که چرا در این جوامع چنین مباحثی مغفول واقع شدهاند.
** بله. این موضوع نیز در جای خود قابل تامل است. با توجه به نکات پیش گفته چنانچه معنای کلی جنبش یعنی حرکت و به پا خاستن با پسوند آن یعنی اجتماعی یکجا در نظر گرفته شود، معلوم میگردد که جنبش اجتماعی در عام و کلیترین سطح گویای حرکت و قیام گروهی از آدمیان است. طبعا چنین حرکت و قیامی حاوی تفاهمی است که فراتر از توافق لحظهای، باید با میزانی از پایداری همراه باشد. همین امر مهمترین تفاوت جنبش اجتماعی با شورش است.
جالب آنکه کلمه انگلیسی جنبش (Movement) مشتق شده از کلمه (movior) فرانسه قدیم و واژه (movimentum) لاتین که در قرون وسطی به کار میرفت به معنای حرکت کردن، انگیزه دست زدن به اقدامی را داشتن یا حتی بدان مجبور شدن، از بیتفاوتی و مهمتر از آن از بیعملی دست شستن و بالاخره با احساسات به حرکت درآمدن است. با این تعاریف تردیدی باقی نمیماند که جنبش اجتماعی نوعی رفتار گروهی است. به همین دلیل آن را «اقدام دستهجمعی مجموعهای از افراد جامعه میدانند که برای تبلیغ، ترویج و نهایتا عملی ساختن تغییری یا درست برعکس، جلوگیری از تغییری در کل جامعه یا در بخش و پارهای از جامعه، یعنی در بین گروه و عدهای از افراد جامعه به عمل مبادرت میورزند.»
* از این مقدمات مهم که بگذریم پرسش اصلی چرایی عدم ارتباط جنبشهای اجتماعی در ایران است. به اعتقاد شما چه عواملی موجب گسست جنبشهای دانشجویی، زنان و کارگری (به شرط وجود) در ایران میشود؟
** این پرسش که «از چرایی عدم ارتباط جنبشهای اجتماعی در ایران» میپرسد، با داوری خاصی همراه است. به دیگر سخن، اعتقاد بر این است که در ایران جنبشهای اجتماعی وجود دارند (جنبش دانشجویی، جنبش زنان و جنبش کارگری)، لیکن جنبشهای یاد شده در اثر عواملی دچار گسست شده و ارتباطی بین آنها، وجود ندارد. اینجاست که آگاه شدن از ویژگیهای عمل دستهجمعی که جنبش اجتماعی خوانده میشود، ضروری است. زیرا چنین آگاهی میتواند اولا معین سازد که آیا ادعای وجود جنبشهای اجتماعی در ایران، ادعایی درست است یا خیر؟ سپس میتوان به وجود یا عدم وجود ارتباط بین جنبشهای اجتماعی در ایران پرداخت.
* به این ترتیب پرسش را به عقب بازمیگردانم. آیا به اعتقاد شما جنبش اجتماعی با تعریف جامعهشناسی در ایران تاکنون شکل گرفته است؟
** مرور مجموعه منابع و آثاری که پیشینه مطالعه جنبشهای اجتماعی در ایران را پدید میآورد، مشخص میسازد که جنبش اجتماعی به وجود گروهی از مردم نیازمند است. چنین گروهی باید در مورد هدفی معین و تعریف شده به میزانی از تفاهم و توافق دست یافته و بدان باور داشته باشند. این تفاهم، توافق باید آنان را به سوی فعالیتی منظم هدایت کند و در انجام فعالیت منظم باید میزانی از استمرار و پایداری وجود داشته باشد. در نهایت اینکه این افراد باید خود را بدان گروه و سازمان پدید آمده، متعلق بدانند. به بیان دیگر، تعقیب هدفی گروهی از طریق عمل جمعی در سازمانی مشخص با فعالیتی مستمر باید جزئی از هویت یکایک افراد شرکتکننده محسوب شود.
سپس چنین هویتی که در یکایک افراد مشترک است باید به شکل هویتی جمعی یا "ما" محور، درآید و بدیهی است که ویژگیهای یاد شده با تداوم، ساختمند میشود و تقسیم کاری بین اعضا پدید میآید و توافقی نانوشته بین تمامی اعضا گرچه با شدت و ضعف مختلف شکل میگیرد. بدیهی است که جریان جمعی با مشخصات یاد شده، رهبری خاص خود را به تدریج به دست میآورد و چنین رهبریای از رویههای رسمی و اداری مرسوم و مرتبط با اقتدار یا اتوریته، شکل نمیگیرد. بلکه محصول حرکات خودجوش، غیررسمی، مردمی و متکی به تمایلی تدریجی است.
* اکنون این پرسش مطرح میشود که در تمامی رفتارهای دستهجمعی غیررسمی تقریبا تمامی ویژگیهای یاد شده وجود دارد پس ویژگی خاص جنبش اجتماعی چیست؟
** چنین پرسشی کاملا درست است، نباید فراموش کرد که جنبش اجتماعی نیز نوعی رفتار دستهجمعی است و لذا دارای همان ویژگیهاست. لیکن علاوه بر ویژگیهای عام رفتار دستهجمعی، ویژگیهای خاص و متمایزکنندهای نیز وجود دارد. مهمترین این ویژگیهای متمایزکننده آن است که جنبشهای اجتماعی برپایه نوعی نارضایتی، تضاد و تخاصم شکل گرفته و به راه میافتد. به دیگر سخن چه جنبش اجتماعی در جهت ایجاد تغییری گام بردارد و چه در جهت جلوگیری از تغییری که در حال وقوع است، در هر دو حالت، نیروها یا گروههای دیگری نیز وجود دارند که یا مایلاند که تغییر مورد نظر جنبش اجتماعی رخ ندهد و تحقق نیابد یا تمایل دارند که به رغم نظر جنبش تغییر خاصی را پدید آورند. از این ویژگی میتوان چنین استنتاج کرد که جنبشهای اجتماعی با میزانی از نفی وضع موجود همراهاند.
* یعنی نمیتوان جنبش اجتماعیای را تصور کرد که بیشتر در جهت اثبات وضع و حالتی باشد تا نفی وضعیتی. نفی وضع موجود، ذاتی جنبشهای اجتماعی است؟
** البته همین نکته زمینهساز بحثهای آتشین شده است. زیرا اکثریت قریب به اتفاق جنبشهای اجتماعی، در درون ساختار اجتماعی موجود شکل میگیرند و ادامه حیات میدهند، از این روی ساختارشکن نیستند. در مقابل نیز نظام قدرت حاکم بر پایه مشروعیتی برآمده از رای و نظر مردم و به علت قانونمداری و قانونمند بودن، به حق اعتراض بدون خشونت یا تهدید به خشونت احترام میگذارد. وقتی از نظام یا قدرت حاکم برپایه مشروعیتی برآمده از رای و نظر مردم و قانونمداری و قانونمند بودن سخن به میان میآید، به طور خودکار نظامهای اروپای غربی و شمالی و آمریکای شمالی بیش از سایر نظامها به ذهن میرسد که گرچه با واقعیت منطبق است، ولی محدود کردن الگوی کلی یاد شده به جوامع اروپایی و آمریکای شمالی نادرست است.
برای مثال اسپانیا و پرتغال، هند، آفریقای جنوبی پس از دوران آپارتاید، برزیل و کمرنگتر از آن آرژانتین در دو دهه اخیر، برخی از کشورهای اروپای شرقی پس از فروپاشی شوروی به ویژه جمهوری چک و جمهوری اسلواکی، تماما منعکسکننده کوششهای بسیار ارزندهای در جهت نهادینه کردن حضور و دخالت مردم در عرصه سیاسیاند. علاوه بر اینکه خطر نیز وجود دارد که الگوی اروپای غربی و ایالات متحده به عنوان نمونههای نظری مردمسالاری در نظر آورده شده و فراموش شود که در دنیای کنونی، گروههای ذینفوذ چگونه کنترل خویش بر اقتصاد و فرهنگ جوامع یاد شده را گسترش دادهاند. همین مسایل سبب نقدهای گسترده مردمسالاری از طریق برگزیدگان شده است.
برای مثال گرچه هیچگونه محدودیتی برای شهروندان ایالات متحده، فرانسه و انگلستان یا نظیر آنها برای انتخاب شدن به عنوان رئیسجمهور یا در مورد انگلستان به عنوان نخستوزیر وجود ندارد (صرفنظر از سن و نداشتن سوء پیشینه منجر به محرومیتهای اجتماعی)، درصدی فوقالعاده ناچیز توان مالی مطرح ساختن خود به عنوان داوطلب را دارند و گروههای ذینفوذ که توان مالی خود را در اختیار داوطلبان خاصی مینهند، طبعا از دیدگاههای هماهنگ آنان اطمینان کامل دارند.
* به این ترتیب تفاوت کشورهای یاد شده با سایر جوامعی که فاقد نهادهای معرف مردماند چیست؟ این تفاوت را در کدام سطوح باید جستوجو کرد؟
** این تفاوت را باید در سطوحی پایینتر از کنشگری سیاسی در سطح ملی و وجود نوعی حالت میانجیگری از سوی حکومت جستوجو کرد. به بیان دیگر گرچه نظامهای مستقر در جوامع سرمایهداری پیشرفته، به هر تقدیر نماینده سرمایهداران به حساب میآیند، در عین حال میانجی طبقات اجتماعی برای حفظ نظام موجود نیز به شمار میروند.
چنین وظیفهای پاسداری از حقوق شهروندی و حقوق فردی باز هم در چارچوب نظام سرمایهداری را امری لازم میسازد و در نتیجه قانون محترم و نهادینه میشود، قانونی که در کنار حقوق گسترده سرمایهگذاران، حقوق مدنی مردم عادی را نیز به رسمیت میشناسد، سرمایه اجتماعی شکل گرفته، تثبیت میگردد و در سطوح محلی، در زندگی روزمره و در روابط متقابل اجتماعی کنشگری مستقل و برخاسته از اراده فردی با معنا میشود. در عین حال سیستم موظف است که حق اعتراض قانونی را بپذیرد. نتیجه مستقیم این امر تخلیه میزان قابل توجهی از نارضایتیهاست که به بازتولید نظام یاری میرساند.
* با این حساب، با طلوع جهانیسازی اقتصادی یا جهانیسازی از بالا به ویژه حاکمیت نوعی از جهانیسازی از بالا، اکثر فروض مطرح شده درهم ریخته و شرایط جدیدی حاکم شده است.
** جهانیسازی از بالا به ویژه آن نوعی که بدان مدل اجماع واشنگتنی هم گفته میشود این مشکلات را به وجود آورده است، اما برای پاسخدهی به پرسش مطروحه باید به چند نکته اساسی که در واقع جمعبندی بحثهای ارائه شده است، توجهی ویژه کرد. اول اینکه جنبشهای اجتماعی گرچه نمایانگر طیفی هستند که یک قطب یا یک سوی آن تقاضای گاه غیرسیاسی، ساده و محدود گروهی از اندک از افراد جامعهای مفروض را در برمیگیرد و سوی دیگر آن میتواند به انقلابی تام و تمام و فراگیر تبدیل شود، عمدتا در برگیرنده تلاشهای درون سیستمی با فرض بازتولید یا حفظ نظاماند. جنبشهای اجتماعی تنها در صورت مقاومت غیرقانونی و غیرنهادینه به سوی قطب دیگر طیف مفروض حرکت میکنند و به باور بسیاری با نزدیک شدن به پایان طیف یاد شده که جایگاه انقلاب اجتماعی است، دیگر جنبش اجتماعی تلقی نمیشوند.
* آیا از آنچه گفتید چنین نتیجهای حاصل میشود که جنبشهای اجتماعی ابدی نیستند؟
** بله، آنها چرخه زندگی خاص خود را دارند، خلق میشوند، میبالند و رشد میکنند، موفقیتهایی را به کف میآورند یا شکستهایی را پذیرا میشوند. در صورت موقعیتهای نسبی کم کم ساختی رسمی پیدا کرده، سازمانی رسمی (مثلا حزب) میشوند و در صورت شکست میمیرند تا دیگر بار در زمان دیگری سر برآورند. توجه شود که در هر دو صورت موفقیت یا شکست، روزگار جنبشهای اجتماعی به سر میآیند.
* با این حساب جنبشهای اجتماعی در چه شرایط و چه جوامعی شکل میگیرند و فعالیت آغاز میکنند؟
** جنبشهای اجتماعی بر پایه فروض گفته شده، بیشتر در محیطهای مناسب رشد جنبش اجتماعی میرویند. مثلا قرن نوزدهم اروپای غربی را در نظر آورید که در آن انواع ایدهها با محدودیت کمتری فرصت بروز و اشاعه یافتند، فرد که خارج از فردیت بیولوژیکی آن، قرنها قبل یعنی در دنیای هلنی و رومی تولد یافته بود، دوباره در شکل مدرن آن متولد شد، حقوق فردی که باز هم برای معدودی در قرنها پیش به رسمیت شناخته شده بود، این بار برای تمامی اعضای جامعه یا حداکثر مطلق آن به رسمیت شناخته شد، آزادی بیان، نافرمانی مدنی، آزادی گردهمایی، آزادی اعتصاب و اعتراض در چارچوب غیرخشونت محور آن، مورد پذیرش قرار گرفت.
معمولا جنبشهای اجتماعی در ساختارهای پذیرنده آن در زمانهایی شکل میگیرد که نوعی قطبی شدن بین گروههای رسمی پدید آمده باشد. مثلا جنبشهای کلاسیک برپایه قطبی شدن ثروت اقلیتی در کنار فقر انبوه اکثریتی شکل گرفتند (جنبش کارگری) یعنی کارگر در یکسو و سرمایهدار در سوی دیگر.
* پس به اعتقاد شما حاکم شدن فضای قطبی میان گروههای رسمی از جمله دلایل اصلی بروز جنبشهای اجتماعی است؟
** به قول «نیل اسملسر»، جامعهشناس معروف آمریکایی که سالها در مورد جنبشهای اجتماعی مطالعه کرده است، تنها به «رخداد یا واقعه آغازگر، یا راهانداز» نیاز است که شکلگیری زنجیرهای از کنش و واکنش یا عمل و عکسالعمل را موجب شود. مثال «رخداد آغازگر یا واقعه راهانداز» در چنین حقوق مدنی آمریکاییان سیاهپوست، نشستن خانم «روزا پارک»، مبارز سیاهپوست، در بخش مخصوص سفیدپوستان در اتوبوس شهری بود. همین اقدام سبب واکنش سفیدپوستان و به راه افتادن جنبش عظیم حقوق مدنی سیاهپوستان گردید. البته سادهلوحانه است اگر تصور شود که «رخداد آغازگر» سبب به راه افتادن جنبش اجتماعی میگردد. «رخداد آغازگر» زمانی موثر میافتد که جنبش بالقوه به قوام رسیده، آماده ورود به مرحله کنش یا مرحله عملیاتی است.
به چنین رخدادی در بحثهای جنبش اجتماعی «مدل آتشفشانی» میگویند. تمثیل کوه آتشفشان مثالی بسیار مناسب است. نخست آنکه هر کوهی از نوع آتشفشانی نیست. سپس فشارهای مختلف در اثر عوامل گوناگون، کوه آتشفشان را آماده بیرون ریختن مواد مذاب از خود میسازد. حال به هنگامی که فشار متراکم شده به حد انفجار رسد، در اثر زلزله با سایر عوامل (یعنی واقعه راهانداز یا رخداد آغازگر)، کوه شروع به آتشفشانی میکند.
* بدینترتیب تمام جنبشهای اجتماعی با پیدایش زمینههایی آغاز میشوند که نهایت آن به تخریب یا در بهترین حالت، به تغییر منجر میشوند.
** خیر، ضرورتا اینطور نیست. جنبشهای اجتماعی میتوانند کاملا آرام و مسالمتجویانه باشند. اما به هر حال چرخه جنبش هم وجود دارد که شامل موارد زیر است: شکلگیری نوعی نارضایتی، جمعی شدن نارضایتی، خلق یا ساخته شدن ادعایی همگانی، عمومی یا جمعی، جذب افراد پیشگام به درون جنبش، ساختمند شدن و سازمان غیررسمی یافتن جنبش اجتماعی، پیدایش تدریجی و غیررسمی نطفه هدایت یا رهبری جنبش، جذب عمومی مردم از جمله آمادهخواران (فرصتطلبان)، تصمیمات راهبردی (استراتژیک) و اتخاذ راهکارها (تاکتیک)، عملی ساختن تصمیمات و نتایج حاصل از جنبش (پیروزی و تبدیل شدن به سازمان رسمی یا شکست و توقف موقتی جنبش).
نکته آخر آنکه جنبشهای اجتماعی زمانی به راه میافتند که نهادها و کانالهای سنتی مانند احزاب از جذب افراد باز میمانند و افراد به اشکال غیررسمی مبارزه علاقه پیدا میکنند.