اشکال نخست: اولین اشکالی که اصحاب حلقه وین را در حلقه محاصره قرار داد این بود که اصل تحقیقپذیری یا درستیآزمایی، یک اصل خودستیز و خودافکن است؛ این اصل نه یک حکم صوری و تحلیلی است و نه یک حکم تجربی و مشاهدهپذیر که قابل تحقیق وارسی تجربی باشد. آیا این اصل، حکمی نظیر دیگر احکام مابعدالطبیعه و یک گزاره غیرعلمی نیست؟ آیا میتوان به مدد یک حکم مابعدالطبیعی و فلسفی، بنیاد فلسفه و مابعدالطبیعه را ویران کرد؟ این جز اثبات آنچه در صدد انکار آن بودهاند آیا چیز دیگری است؟
حاصل پاسخی که از حلقه وین بیرون آمد یک تلاش بیفرجام بود. پاسخ این بود که اصل مذکور نه یک حکم و یک گزاره، بلکه یک پیشنهاد است این اصل فقط پیشنهاد میکند که گزارههای غیرعلمی و غیرقابل اثبات به روش تجربی را بهعنوان گزاره معنادار نپذیرید. اما مخالفان به سادگی میتوانند بگویند: که «ما این پیشنهاد را نمیپذیریم».
اشکال دوم: اصل اثباتپذیری، نه فقط متافیزیک بلکه فیزیک و کلیه علوم تجربی را به محاق تهدید و ابطال میکشاند. قوانین علمی طبعاً به گونهای هستند که قاطعانه اثباتپذیر نیستند. همواره احتمال پیدا شدن نمونههای خلاف وجود دارد. این قانون که «هر فلزی در مجاورت با حرارت منبسط میشود»، زمانی اثباتپذیر است که همه فلزهای عالم قابل آزمایش باشند. به تعبیر پوپر معیار اثباتپذیری مآلاً به تعمیمهای ناروای استقرایی برمیگردد. پوزیتیویستهای منطقی در یک بازاندیشی، اصل مذکور را به اصل تأییدپذیری تغییر و تقلیل دادند. اما هرچه اصل پیشین قهرآمیز و سختگیر بود این اصل بیش از حد سهلانگار و آسانگیر مینمود.
پوپر بهجای ملاک اثباتپذیری، اصل ابطالپذیری را پیش نهاده است. یعنی معیار علمیبودن قضیه – صرف نظر از درستی و یا نادرستی آن – قابلیت آن قضیه برای نقض و ابطال است. حال اگر فرضیهای از کوششهای جدی و مداومی که برای طرد و ابطال آن صورت میگیرد، جان به در ببرد، موقتاً و تا اطلاع ثانوی میتوان بهعنوان یک قضیه علمی پذیرفته شود. بدین حساب نیز گزارههای مابعدالطبیعی یا اخلاقی جزو قضایای علمی نیستند. نظریه پوپر در جای خود مورد ایراد و اشکال واقع شده است.
اشکال سوم: از آنجا که تعریف قضیه این است که «قضیه، قولی است که محتمل صدق و کذب باشد»، بیمعنی بودن قضیه، امر غریبی است. به عبارتی صدق و حتی کذب، متفرع بر معناداری است. زمانی میتوانیم بگوییم قضیه الف «کاذب» است که معنایی از آن برداشته باشیم.
اشکال چهارم: غریبتر از نکته گذشته اینکه، قضیه، با وجود آنکه ممکن است بیمعنی باشد، بتواند یا بخواهد تحقیقپذیر هم باشد؛ یعنی بهناچار باید ابتدا از معناداری قضیه خاطرجمع بود و سپس آن را قابل تحقیق و وارسی دانست. در واقع معناداری پیش از اثباتپذیری باید محرز باشد. و این به یقین، خلاف مدعاست. چراکه بنابر مدعا، اثباتپذیری ملاک معناداری است.
اشکال پنجم: معیار تجربی مذکور، به معیارهای علوم نقلی مانند اجماع، آمار، تواتر (بسامد اقوال) بیتوجه است. همچنین معیار فوق، معیارهایی نظیر تجربه و مشاهده (شهود) در عرفان، تجربه دینی در دین، و بنای عقلا در جامعه و... را نادیده میگیرد.
بسیاری از نحلهها و رویکردهای انتقادی که در نیمه دوم قرن 20 سر برداشتهاند آموزههای کلی و نظریههای کلان و دعاوی قطعی و جزمی پوزیتیویستی از جمله اهدافِ نقدها حملههای آنها بود و هست. تفکر انتقادی «پست مدرنیسم» و گرایشهای نسبیانگارانه و انتقادی «هرمنوتیک جدید» از این جملهاند.
به هر حال نهایتاً بسیاری از پوزیتیویستهای منطقی در نوشتههای پرهیجان خود باز اندیشیدند. آیر در مورد کتابی که در مورد اصل تحقیق نوشت، و از پرنفوذترین و انفجاریترین کتابهای قرن بیستم بود، و اکثر گزارههای فلسفی و دینی را به مهملگویی متهم میکرد، در دوران پختگی فکری میگوید: «نقیصه آن کتاب این بود که تقریباً یکسره عاری از حقیقت بود». آلبرت اینشتین که سالها جازم و معتقد به اندیشههای پوزیتیویستی بود، در اواخر عمر از هیچ اشتباهی به اندازه این اشتباه پشیمان نبود.
به هر حال قبای تنگی که این مکتب بر اندام ارزشها و معارف بشری دوخت دوامی نیاورد. اگرچه روحیه تحصلگرایی و علمزدگی در بسیاری از کشورها، خصوصاً کشورها و اندیشههای مصرفکننده، و جوامعی که در دوران توسعه و مدرنسازی به سر میبرند، هنوز ممکن است زنده و تازه به نظر برسد؛ اما به تعبیر جان پاسمور «اینک پوزیتیویسم منطقی، مرده است یا به همان اندازه که یک نهضت فلسفی میتواند بمیرد مرده است».