موضوعی که در سؤالات شما مطرح است، تبیین هنر دینی و فرق «هنر» و «جمال» و فرق این دو با «کمال» است به عنوان مبادی نظری بحث باید اولاً بین هنر و جمال فرق بگذاریم. ثانیاً هر دو را زیرمجموعه کمال بدانیم، ثالثاً رابطه این امور را با دین ارزیابی کنیم و در آخر خدمات متقابلی را که بین دین و هنر است ارزیابی کنیم.
جمال که همان زیبایی است با هنر یک فرق اساسی دارد جمال چیزی است که با دستگاه ادراکی ملائمت داشته باشد و هنر، خلاقیت این دستگاه است؛ یعنی اگر موجودی زیبا بود الزاماً هنرمند نیست. موجودی هنرمند است که بتواند زیبایی بیافریند و آنچه هنرمند بیافریند، جمال و زیبایی است.
پس زیبایی عبارت است از شئی محسوس با نامحسوس که با دستگاه ادراکی ما هماهنگ باشد، یعنی قوای ادراکی از آن لذت ببرد. جمال یک پدیده ملموس، مثل پرنیان و حریر. در نرمی آن است که لامسه از آن لذت میبرد؛ جمال یک شئی منقوش در نقش و زیبایی آن است که باصره از آن لذت میبرد؛ جمال یک آهنگ در خوشنوایی است که سامعه از آن لذت میبرد؛ جمال شیئی که به بویایی میآید در تلاتم آن با حس بویایی است که شامه از آن لذت میبرد.
پس جمال هر شئی نسبت به قوه ادراکی ماست؛ اما هنر، خلق یک شئی جمیل است. نقاش ماهر، هنرمندی است که صورت زیبا ترسیم کند تا باصره لذت ببرد، خواننده یا نوازنده هنرمند وقتی در کارش موفق است که نیاز سامعه را تامین کند و سامعه از شنیدن آن آهنگ لذت ببرد. همانطور که یک بافنده ماهر میتواند نیاز لامسه را تامین کند و یک آشپز ماهر میتواند نیاز ذائقه را تامین کند. کسی هم که بتواند عطر تولید کند، شامه را ارضا کرده است.
بنابراین، مطلب اول حاکی از تفاوت جوهری است که بین جمال و هنر وجود دارد، چه حق و چه باطل، اما اینها هیچ کدام هنوز در محور دین جای نگرفتهاند و هر دو زیر مجموعه کمال هستند. کمال گاهی به صورت جمال و گاهی به صورت خلق جمال ظهور میکند. پس جلال، صسبغه دیگری از کمال مطلق است. کمال گاهی در کارهای مثبت ظهور میکند که نام آن جمال است و گاهی در کارهای منفی ظهور میکند که نام آن جلال است. آنجا که جای قهر است، جلال ظهور دارد و جلال، کمال است. آنجا که جای مهر است، مهر جمال است و جمال، کمال است. در سابق میگفتند کمال یک جراح در جلال و جمال او جلوه میکند.
جراح هم رگزن و هم مرهمنه است. به تعبیر مصلحالدین، جایی که رگ میزند یا عضوی را قطع میکند، جلال او جلوه دارد و آنجا که مرهم میگذارد و مداوا میکند، جمال او جلوهگر میشود. گاه ذات اقدس اله با چهره قهر ظهور میکند که این جلال اوست، و گاه با چهرۀ مهر ظهور میکند که این جمال اوست. جلال و جمال هر دو ذیل کمال مطلق هستند.
هنر و کمال در مدار دین
دیگر اینکه اگر بخواهیم مسالۀ هنر و جمال و کمال را در مدار دین ارزیابی کنیم، این کار فرهنگ خاص خود را میطلبد؛ اگر بخواهیم در سطح جوامع انسانی و در سطح بینالمللی آن را بررسی کنیم، این کار فرهنگ مخصوص خود را دارد. آنچه در سطح بینالملل مطرح است، این است که انسان را مدار و محور و اصل این جهان قرار میدهند. و آنچه نیاز دستگاه ادراکی او را تأمین کند، جمال و آفرینش و هنر میدانند.
چون دستگاه ادراکی انسانها بر اثر عادت و آداب و رسوم و سنن در اقلیتها و فرهنگهای مختلف گوناگون است، لذا جمال هم در نظر آنها متفاوت است. به همین دلیل هنر و جمال بینالمللی نخواهیم داشت؛ زیرا هر کس درک خاص خود را از هنر و جمال دارد. و اگر درک خود را محور و مدار قرار بدهیم، باز هم در ارزیابی جمال و هنر به یک معنای مشترک نمیرسیم. اگر همین معنا را بخواهیم در موجودات دیگر ارزیابی کنیم، هر موجودی برابر با مدار ادراکی خود فتوا میدهد و زیبایی را در همان میداند.
هزارپا زیبایی را برای خود به همان حد تلقی میکند که طاووس زیبایی را برای خود. طاووس لذتی که از خود میبرد معادل لذتی است که هزارپا از خود میبرد. قمری و قناری از صوت و آهنگ خودشان همان لذتی را میبرند که زاغ یا حمار از صوت خود. هر موجودی دستگاه ادراکی خاص خود را دارد؛ بنابراین نمیتوان گفت که معیار، صدای عندلیب است یا هزاردستان یا حمار. لذا از آنجا که هر موجودی دستگاه ادراکی خاص خود را دارد، از هر چه مطابق با دستگاه ادراکیاش باشد، لذت میبرد.
انسان از بوی نافۀ آهو لذت میبرد و برخی حیوانات از زبالهها، مثل سوسک و مانند آن. این حیوانات طوری در زبالهها میغلتند و از آن لذت میبرند که یک انسان خردمند از نافه و مشک آهوی ختن بهره میبرد. پس اگر بخواهیم سلیقههای اشخاص را ارزیابی کنیم، هر شخصی سلیقۀ خاص خود را دارد؛ به این معنی که از رنگ و لباس و فرش و نقش خاصی لذت میبرد. مردم اقلیتهای گوناگون نیز همینطور هستند. در حیوانات هم همینطور است.
با این مقدمه ظاهراً مفهومی جامع برای هنر و جمال و هنرمند خواهیم داشت. چیزی که ملائم با دستگاه ادراکی ادراککننده باشد، در نظر او زیباست، و کسی که چنین شیء هماهنگی را بیافریند، هنرمند تلقی میشود. این مفهوم جامع، معیار و الگوی مشخصی نخواهد داشت؛ چون یک مفهوم دهنی و نظری محض است که در انسانها و حیوانات و در مردم اقلیتهای گوناگون متفاوت است. اما چون دین داعیه جهانشمولی دارد و همۀ انسانها را به یک حق و حقیقت دعوت میکند و همۀ انسانها را از یک اصل میداند.
مبدا همه را یکی، منتهای همه را یکی، مسیر همه را یکی و گوهر ذات همه را یکی میداند، پس معلوم میشود که اول باید آن شیء واحدی را که آغازش یکی، انجامش یکی، مسیرش یکی، گوهرش یکی است ارزیابی کنیم. و تنها بعد از ارزیابی این عناصر محوری چهارگانه است که مشخص میشود جمال این گوهر واحد چیست. تا روشن بشود که آفرینش چنین جمالی هنر است و هنرمند کسی است که بتواند چنین جمالی را که ملائم با این گوهر واحد است، بیافزایند.
انسان، طبیعت و فراطبیعت
انسان، که در اینجا طلیعه بحث هنر دینی و هنر در فضای دینی است، از نظر قرآن کریم یک تنی دارد که به طبیعت وابسته است و یک روحی دارد که به فراطبیعت وابسته است. در قرآن کریم میفرماید: «انی خالق بشرا من طین فاذا سویته و نفحت فیه من روحی فقعوا له ساجدین» (ص، 71 و 72) یعنی بشر طبیعتی دارد که به گل وابسته است و فطرتی دارد که به فراطبیعت وابسته است. چون طبیعت متغیر و متلون و گوناگون است، جهت مشترکی برای جنبه طبیعی انسانها نمیشود فرض کرد و هر کسی در هر اقلیمی به سر ببرد، خلق و خوی و آداب و سنن او که بخشی به بدن و طبیعت او برمیگردد، رها و آزاد و مجاز است.
هر غذایی که بخورد، هر وقت که بخوابد، هر زمانی که استراحت کند و هر وقت که کار بکند، مانعی ندارد؛ اما درباره جنبه فراطبیعی انسان است که خداوند میفرماید: «فاذا سویته و نفخت فیه من روحی فقعوا له ساجدین.» فرشتگان در پیشگاه آن جنبه فراطبیعی که همان روح الهی است، کرنش و سجود دارند، و این روح، مشترک میان همه ابنای بشر است. به همین دلیل، نه غربی است، نه شرقی، نه شمالی، نه جنوبی، نه استوایی، نه قطبی، نه سردسیری و نه گرمسیری؛ لذا فصول گوناگون، هواهای مختلف، زمینهای گوناگون و زمانهای متنوع در او اثر نمیکند، نظیر مسائل ریاضی. شما مسائل ریاضی را وقتی میخواهید ارزیابی کنید، جدول ضرب را حل کنید، جبر و مقابله را حل کنید، دیگر نمیگویید که این فکر غربی است یا شرقی، شمالی است یا جنوبی، چون این فراطبیعی است و بخش حکمت و کلام که مافوق ریاضی است، آن هم یقیناً فراطبیعی است.
بنابراین روح مجرد موجودی است فراطبیعی و چنین روح مجردی لوح نانوشته نیست، اگرچه علوم حصولی حوزوی و دانشگاهی در چهره این لوح فطرت نوشته نشده است؛ یعنی مثلاً فقه و اصول و طب و هندسه هیچ کدام در این لوح نوشته نشده است؛ اما معرفت خدا. معرفت مبدأ، معرفت معاد، معرفت وحی و نبوت و خطوط کلی عبادات و اخلاق و حقوق به عنوان تقوا در او ترسیم شده است. ذات اقدس اله این دو بیان را در سوره مبارکه نحل و سوره شمس تشریح کرده است. در سوره نحل میفرماید انسان یک لوح نانوشته دارد، هر کس که به دنیا میآید چیزی از علوم نمیداند: «والله اخرجکم من بطون امهاتکم لاتعلمون شیئاً» (نحل، 76) و برای اینکه عالم بشود، خواه حوزوی و خواه دانشگاهی، مجاری ادراکی را به او عطا کرد و لذا میفرماید: «و جعل لکم السمع و البصار و الافئدة لعلکم تشکرون» (نحل، 78)
اینها علومی است که مهمان فطرت است، اما علومی هم وجود دارد که میزبان و صاحب خانه است. و آن علومی الهی است که از آنها به عنوان خداشناسی، معادشناسی، وحی و نبوتشناسی در سوره شمس یاد شده است: «و نفس و ما سویها فالهمها فجورها و تقویها» انسان با روح الهامیافته به بدن متعلق شده است، این چنین نیست که یک لوح نانوشته باشد.
این چهره او با فجور و تقوا ملهم است، که خداوند در سورۀ مبارکه روم درباره آن میفرماید: «فاقم وجهک للدین حنیفا فطرت الله التی فطر الناس علیها لاتبدیل لخلق الله ذلک الدین القیم» این دو پیام دارد: یکی اینکه لوح جان آدمی گرچه از نظر علوم حوزوی و دانشگاهی نظیر کشاورزی، دامداری، مهندسی، پزشکی و مانند آن نانوشته است، ولی این لوح از در آشنایی به فجور و تقوا و از در آشنایی به مبداء و معاد جهان و وحی و نبوت یک لوح نوشته است. و این لوح نوشته چون به قلم قدرت حق نوشته شده است، هیچ کس توان تغییر آن را ندارد. همگان با این لوح مکتوب به دنیا میآیند (لاتبدیل لخلقالله).
از این مسائل سه مطلب به دست میآید: یکی در سوره نحل است که میفرماید انسان از علوم بیرونی که علوم مهمان است، بیخبر است و باید آنها را خود فرابگیرد. نظیر پزشکی، دامداری، مهندسی و سایر علوم. مطلب دیگر این است که بر لوح وجود او یک سلسله علوم هم به صورت میزبان و صاحب خانه نوشته شده است (که صاحبدل در حقیقت همان علوماند) و آن علوم، همان معارف الهی و خطوط کلی خداشناسی و تقوا و پرهیز از فجور است.
مطلب سوم این است که نه آن نانوشتن استثنا است و نه این نوشته شدن. همگان این را دارند (لاتبدیل لخلق الله). هیچ کسی مهندس و طبیب به دنیا نمیآید و هیچ کسی هم غافل و جاهل نسبت به آن علوم فطری به دنیا نمیآید. پس ما یک سلسله دانشهای میزبان داریم و یک سلسله دانشهای مهمان. اولا باید تلاش کنیم که این علوم مهمان ما صاحب خانه را بیرون نکند؛ ثانیاً با او هماهنگ و همدل باشد؛ ثالثاً او را شکوفا کند و این علوم میزبان و مهماندار هم باید مواظب باشد که جای برای او تنگ نشود، هم مهمانها را بپذیرد و هم با آنها درگیر نشود و آنها را راهنمایی کند که اینها در جای خود بیارامند. این هم یک وسیله است.
زبان فطرت
خوب از اینجا کم کم شروع بخش هنر است. ذات اقدس اله کمال را مشخص کرد. اکنون مشخص شد که حقیقت انسان یک گوهر اصیل و مشترک است و با او میشود به زبان بینالمللی سخن گفت.
زبان مشترک بینالمللی نه فارسی است، نه تازی، نه رومی است و نه ترکی؛ چون این زبانها اقلیمی است. زبان فطرت زبان بینالمللی است. زبان بینالمللی کاملاً یکسان است، هماهنگ است، چون از دل برمیخیزد نه از گل ذات اقدس اله هم جمال را مشخص کرد، هم هنر را. خداوند میفرماید آنچه را اشخاص و انسانها و حیوانها ملائم با دستگاه ادراکی خودشان میدانند، معیاری ندارد؛ زیرا اینها به تن برمیگردد. به همان دلیل که یک عندلیب از صوت خود لذت میبرد، به همان دلیل حمار هم از صوت خود لذت میبرد، زاغ هم از صوت خود لذت میبرد.
زاغ اگر قارقار میکند یا عندلیب ای حبیب، هر دو نواخوان کوی حق هستند (به تعبیر استاد الهیقمشهای). خوب زاغ هم دارد ثناگویی حق میکند و عندلیب هم همینطور. پس این مسأله را باید کلاً از بحثهای علمی خارج کرد و قهراً سینما و امثال آن زبان مشترکی پیدا نمیکنند، برای اینکه هر کسی یا هر گروهی آداب و صور و نقوش خاص خود را میپذیرد و اینها صبغه علمی هم ندارند. اما آنچه دین میتواند ارائه بکند و بینالمللی هم میتواند باشد، آن است که فطرتپذیر و دلپسند باشد. برای روشن شدن این مساءله، اصل جمال و هنر را قرآن کریم تبیین میکند.
قرآن آنچه را که نحوه هستی است و به وجود و هستی برمیگردد ـ نه به اعتبار و قرارداد ـ آن را کمال میداند. و آنچه را که از همین سنخ و صبغه است و در کمال او سهم مؤثری دارد، او را جمال میداند ـ جمال وجودی. و اگر کسی بتواند چنین کمال و جمالی را ارائه کند، او را هنرمند میداند و چنین کاری را هنر میشمارد. پس آنچه به متن هستی برمیگردد، میشود کمال و جمال و زیبایی. و ارائه دادن آن زیبایی میشود هنر. و هنرمند کسی است که بتواند جمال وجودی را ارائه کند، نه جمال قراردادی را. بعضی از امور است که جمال هست اما جمال قوه حسی است، مثلاً قوه باصره لذت میبرد ولی عاقله میرنجد. در اسلام آمده است که: «ایاکم بخضراء دمن». پیغمبر اسلام(ص) به جوانان عزب فرمود که در عین حال که ازدواج و نکاح سنت من است، ولی از آن گلهای زیبایی که از مزبله میروید، پرهیز کنید. عرض کردند خضراء دمن چیست؟
فرمود: آن دختران زیبا که در خانوادههای غیر اصیل رشد میکنند. اینها گلهای زیبایی هستند که از مزبله روییدهاند و زیرشان متعفن است. این، جمال باصره هست، ولی جمال عاقله نیست. عاقله را میرنجاند. پس چیزی که به کمال هستی برگردد، میشود جمال حقیقی. و ذات اقدس اله همانطور که در «دعای سحر» و سایر ادعیه آمده است، جمال محض است و جمیل محض است: «اللهم انی اسئلک من جمالک باجمله و کل جمالک جمیل. اللهم انی اسئلک بجمالک کله». جمال ذات اقدس اله، هستی محض است و هستی جمیل است. هستی محض، جمیل محض است. هر جا جمال هست، به هستی برمیگردد. هر جا نقص هست به عدم برمیگردد.
اینکه ما میگوییم فلان تابلو زیبا نیست، یعنی باصره از دیدن آن میرنجد. رنجش، یعنی آن لذت را از دست میدهد. این از دست دادن لذت رنج است. یا شامه متأثر میشود و رنج میبرد. پس هر چه به اصل هستی برمیگردد میشود، کمال وجودی و جمال وجودی. و ذات اقدس اله که هست محض است، جمال محض و جمیل صرف است.
و خداوند ما را در بهترین ماهها و در بهترین فرصتهای ماه مبارک رمضان یعنی سحر به جمالخوانی خود دعوت کرده است. این دستوری است که به ما داده است. بعد وقتی نظام کیهانی را تدوین و تشریح میکند، میبینیم که نظام، نظام زیبایی است. در قرآن آمده است: «الله خالق کل شیء» (زمر، 6) یعنی هر چه مصداق شیء است مخلوق خداوند است و چیزی نیست که در عالم شیء به او اطلاق بشود و آفریده خداوند نباشد. در آیه دیگری میفرماید: «الذی احسن کل شیء خلقه» (سجده، 7) یعنی هر چه آفرید زیبا آفرید؛ همه چیز حسن و زیباست و نقصی در او نیست، چون زیبایی هر موجودی به آن است که دستگاه و سازمان درونی او با هدفمندی او هماهنگ باشد، یعنی راهی که در پیش دارد، هدفی که پیشاپیش اوست و دستگاه داخلی او با هم هماهنگ باشند، به طوری که بتواند با پیمودن این راه به آن هدف برسد.
چیزی که بیهدف است زیبا نیست؛ چیزی که هدف دارد، ولی راه ندارد زیبا نیست. چیزی که هم راه دارد هم هدف ولی ابزار ندارد که بتواند آن راه را طی کند تا به هدف برسد، زیبا نیست. اینکه خداوند فرمود همه چیز را زیبا آفرید و از این زیباتر ممکن نیست، سرش آن است. پس در یک آیه فرمود: «الله خالق کل شیء» و در آیه دیگر فرمود: «الذی احسن کل شیء خلقه» هر چه آفرید، زیبا آفرید؛ ولی در بین همه مخلوقات انسان را زیبایی ویژهای تشریح کرد و فرمود: «فتبارک الله احسن الخالقین» (مومنون، 14) یا درباره انسان فرمود: «خلق الانسان فی احسن التقویم» (تین، 4)
درباره آفرینش انسان در سوره مبارکه مؤمنون میفرماید: «فتبارک الله احسن الخالقین» این زیبایی و جمال به روح او برمیگردد. برای اینکه در آفرینش انسان در سوره مبارکه مومنون میفرماید: «انسان نطفه بود». خوب، خیلی از حیوانات نطفه بودند علقه شدند، مضقه شدند، جنین شدند، استخوان شدند، استخوانبندی شدند، بر استخوانها گوشت روییده شد. خوب، همه اینها در حیوانات دیگر هم هست. بعد از اینکه فرمود: «... فکسونا العظام لحماً (بر استخوان، گوشت پوشاندیم») (مومنون، 4) نفرمود: «فتبارک الله احسن الخالقین» بلکه بعد از اینکه فرمود: «ثم انشاناه خلقاً اخر، آنگاه فرمود: «فتبارک الله احسن الخالقین». پس معلوم میشود که احسن الخالقین بودن خدا به آفرینش احسن المخلوقین است. احسن المخلوقین بودن انسان هم به داشتن روح برتر است، وگرنه جنبه بدنی او در حیوانات دیگر هم هست. ادامه دارد...