تاریخ انتشار : ۱۷ مهر ۱۳۹۱ - ۱۲:۱۵  ، 
کد خبر : ۲۴۸۵۲۵

از کجا آغاز کنیم؟

مرتضی مردیها مقدمه: ایده امپریالیسم تلاش فکری مشترک ولادیمیر ایلیچ، رزا لوکزامبورگ و نیکلای بوخارین بود. برای نجات نظریه ماتریالیسم تاریخی و برای توضیح و توجیه اینکه چرا پیش‌بینی‌های مارکس در مورد انقلاب پرولتاریایی به تحقق نپیوست و فروپاشی نظام سرمایه‌داری اتفاق نیفتاد. لنین این نظریه را پرداخت تا بگوید که سرمایه‌داری که قبلاً در قالب دولت‌های ملی محقق شده بود به یک شبکه تبدیل شد تا اولاً آسیب‌پذیری آن به طور کلی کم شود و ثانیاً از طریق استعمار و تهیه منابع اولیه ارزان آن سیکل اقتصادی بسته‌ای که مارکس براساس علم اقتصاد کلاسیک پیش‌بینی کرده بود که سرمایه‌داری را در خود خفه می‌کند راه بروی‌شویی پیدا کند. البته به این نکته آگاهم که حتی بعضی از روشنفکران لیبرال غربی به هر صورت به چیزی به نام نظام سلطه، ولو در غیر روایت لنینیستی آن، معترض شدند و به هر حال مخالفت با آمریکا چیزی بیشتر از یک ایده لنینیستی صرف بود و در خیلی از محافل روشنفکری دنیا به تفاریق و به غلظت‌های متفاوت طرفداران گسترده‌ای داشت. ولی تفاوت در این بود که ایده لنینیستی، امپریالیسمی را مطرح می‌کرد که تضاد با آن آشتی‌ناپذیر بود؛ یعنی فقط در پی انقلاب پرولتاریایی، یا بنا به روایت اخیرتر، به وسیله جنگ دنیای سوسیالیستی و دنیای کاپیتالیستی به طرز قهرآمیز باید از بین می‌رفت. در حالی که در جاهای دیگر نگرش به سلطه غرب این بود که باید محدود شود، باید نسبت به توسعه‌طلبی آن اعمال فشار شود و در مقابل منویات آن مقاومت صورت گیرد. این به وضوح غیر از آن تفکری بود که به از بین بردن و ریشه‌کن کردن آن اعتقاد داشت. بنابراین اینکه ما در انقلاب ایران، شروع انقلاب و پس از انقلاب، به نحو غریبی با بحث ضدیت با آمریکا مواجه هستیم به گمان من، در اولین وهله، میراثی است که نادانسته از چپ لنینیستی،‌ به روایت استالین، به ذهنیت انقلابیون ایران وارد شد، با چپ فرانسوی،‌ به روایت سارتر درآمیخت، و وجه جبری آن ستانده شد و بدون اینکه پشتوانه قدرتمند و مبنای قابل دفاعی داشته باشد، باقی ماند و خود زمینه‌ساز روایت دیگری از امپریالیسم شد؛ روایت اخیر ممکن است فوراً به ذهن خطور کند که جنگ ویتنام، بمباران اتمی ژاپن، کودتای 23 مرداد و انبوهی از این موارد برای اثبات امپریالیست بودن آمریکا کافی نیست؟ در ادامه بحث اشاره خواهم کرد که آیا از همین وقایع خوانش دیگری هم می‌توان ارائه کرد که لزوماً به تضاد آشتی‌ناپذیر و جنگ خونین نینجامد و یا خیر. و بالاتر از این، اشاره خواهم کرد آیا حداقل همدلی را با بعضی از همین وقایع از منظر دیگر ـ از منظری متفاوت با آنچه ما در آن هستیم ـ می‌توان داشت یا نه. گمان دارم ملاحظاتی وجود دارد که این وقایع را از این معانی که تاکنون القا می‌کرده است تا حدی تهی می‌کند.

بحث را از استعمار شروع می‌کنم. جریان روشنفکری علی‌العموم استعمار را همواره بسیار گسترده‌، بسیار عمیق، سراسر خسارت‌آمیز و زیانبار جلوه داد. در حالی که، دست‌کم در دوران ما جای این هست که در خود همین ایده به ظاهر بدیهی تردید کرد. نه عمق استعمار این قدر بود که به وسیله روشنفکران جهان سوم یا حتی به وسیله بعضی روشنفکران اروپایی تبلیغ شد، نه گستره‌اش به این حد بود و نه سراسر خسارت بود. به عنوان نمونه، در حالی که ایران هیچ‌وقت مستعمره هیچ کشوری نبوده است، ولی همواره به عنوان مستعمره آمریکا یا انگلیس یا روسیه یا ترکیبی از اینها معرفی شده است.
از یک‌سو ذهن عوام با گریز طبیعی از حل معادله‌های چندمجهولی، طالب فرمول‌های کلی و ساده برای تحلیل است و علاوه بر این میل به اغراق و گزافه‌گویی هم به چاشنی رمانتیسیستم و احساسات‌گرائی آغشته می‌شود و نوعی تحلیل الگووار «دایی جان‌ناپلئونی» را شکل می‌دهد که بر مبنای آن هر آنچه از مفسده گریبانگیر ما است، ماحصل جنایات استعمار انگلیس و آمریکا است.
مطالعه مواردی که تحت عنوان اشکال الگووار استعمار برشمرده می‌شود،‌ نشان می‌دهد که ضدیت با حقوق بشر در آنها. وقیح‌تر و شدیدتر از بسیاری نمونه‌هایی که در درون خود آن کشورها‌ ـ از طرف نیروهای خودی! ـ از طریق جدال‌های ملوک‌الطوایفی، جنگ‌های داخلی، رقابت‌های سیاسی و غیره اتفاق می‌افتاده، نبوده است.
گیبرنا می‌گوید: «بنیادگراها به جای شرمندگی از عقب‌ماندگی خود نسبت به کشورهای پیشرفته غربی، معتقدند که دکترین و عقیده قطعاً در آن استعمار غرب و علت اصلی آن عقب‌ماندگی معرفی می‌شود می‌تواند روح تازه‌ای در کالبد اجتماع بدمد و خطاهای میلیون‌‌‌ها مردمی را که بسیاری از آنان در شرایط فقر زندگی می‌کنند اصلاح نماید و از این اعتقاد خود احساس غرور می‌کنند.» تصویری که از استعمار در میان ما ـ عمدتاً به دست جریان غالب روشنفکری ـ آشنا به نظر می‌رسد، تصویری است عمدتاً آفریده خیال و نیاز روانی و ایدئولوژیک. زیرا نه فقط استعمار عمق و گستره‌ای که ادعا می‌شود نداشته است، بلکه همه یا اکثر مشکلات جهان سوم ناشی از مستعمره بودن آنان نیست.
استعمار، در کنار بعضی عیوب، فوایدی هم همراه خود داشت که در کشورهایی که این شانس را داشتند که در یک دوره مستعمره می‌شوند این فواید هم به آنها رسیده است و کشورهایی که مستعمره نشدند اگرچه از آن آفت‌ها ایمن بودند ولی از آن فواید هم بی‌نصیب ماندند. یکی از آنها زبان و فرهنگ است. کشورهای استعماری که کشورهای بزرگ جهان بودند زبان آنها الآن زبان مسلط دنیاست و مسلط بودن آن، ابزارمند بودن به آن، میزان متنابهی توانایی و راحتی ایجاد می‌کند. الآن در کشورهای مستعمره سابق توانایی استفاده از زبان مادری از یک زبان خارجه اول چه انگلیسی یا فرانسه امکانات ارزشمند ارتباطی، علمی و حتی تفریحی فراهم آورده است.
علاوه بر این بالا رفتن سطح فرهنگ هم از طریق زبان و هم مستقل از آن از محصولات مثبت استعمار است. یعنی خروج از پرسته یک فرهنگ که معمولاً در کشورهای جهان سومی، دو خصیصه دارد: اولاً به شدت از مسایل خرافاتی و نااندیشیده و زیانبار سرشار است و ثانیا به نحو وسیع و حجیمی به جای عقل و مصلحت و منفعت می‌نشیند و راهبری می‌کند. فرهنگ در جوامع بدوی، نزدیک به بدوی، ‌و در کشورهای جهان سومی یک سیستم هدایتی غالب و قادر است؛ پاسخ بسیاری از سؤالات و کیفیت بسیاری از واکنش‌ها از آن گرفته می‌شود. غلظت یک چنین فرهنگی، به تعبیر من، عین بی‌فرهنگی است.
در مقابل، با رشد آموزش و ارتباطات ـ که می‌توانسته است از استعمار تأثیر مثبت بپذیرد ـ این فرهنگ شکاف برمی‌دارد و رقیق می‌شود و فرد می‌تواند از آزادی و انتخاب مسئولیت و لذت بیشتری برخوردار باشد. در اجتماعات جماعتی مهر پیوند، فرهنگ به جای فرد تعیین جهت می‌کند، ولی در جوامع مدرن سود پیوند فرهنگ بر اثر آموزش تصعید می‌شود. بنابراین، این معنا از با فرهنگ در عین بی‌فرهنگی در آن معنای گذشته فرهنگ است: یک مجموعه بسته بدون منفذ که قدسی و تابلویی هم می‌شود و در همه زمینه‌ها به افراد مشمول خود فرمان می‌دهد.
چطور غذا بخور، چطور راه برو، چه چیز را مالکیت بدان، چه چیز را ندان، چه چیز مقدس باشد، چه چیز نباشد، چه چیز رواست، چه چیز نارواست... تمام اینها را برنامه می‌دهد. در کشورهایی که تحت سلطه استعماری قرار می‌گرفتند در اثر اتصال با افرادی که از جوامع دیگر می‌آمدند، همین تضاد فرهنگی در درازمدت شکاف ایجاد می‌کرد و زمینه‌ای را فراهم می‌کرد که این پوسته زودتر چاک بخورد و جماعت زودتر از داخل این فضای بسته از این رحم تاریک بیرون بیاید و یک نوع تولد تاریخی داشته باشد.
آشنا شدن با جلوه‌های تمدن جدید و احساس نیاز به آنها و تلاش برای داشتن آنها، در تاریخ خود ما، از وقتی که روس‌ها به ما حمله کردند و ما برای اولین بار احساس کردیم که جنگ، جنگ شمشیر نیست و برتری آتش توپخانه دشمن، عامل اصلی شکست ما بوده است، به وجود آمد. از شکست نظامی از دشمن مهاجم این ذهنیت در ما به وجود آمد که نمی‌توان به این روش ادامه داد. از همان جا بود که رفتیم با فرانسوی‌ها قرارداد بستیم که کارشناسانی را به ایران بفرستند که ارتش ایران را تجهیز و تربیت کنند.
آشنایی ما با فرهنگ غرب و تمدن غرب و احساس نیاز جدی به آن ـ به خصوص در نیروهایی که اثرگذار بودند مثل پادشاهان، شاهزادگان و نخبگان در قدرت ـ از منظر همین تهاجم‌های نظامی شبه استعماری بود که علیه ما صورت می‌گرفت و ما را به این ذهنیت وامی‌داشت که باید تحولی ایجاد شود. در حالی که کشورهایی مثل افغانستان که تقریباً به طور کامل از عرصه استعمار به دور بوده‌اند (البته به عنوان یک علت از میان مجموعه علل نه تنها علت) بیشترین فاصله را با تمام این مواردی که گفتیم نشان می‌دهند. در مجموع غیرواقع‌بینانه بودن این سه نکته ـ گستره، عمق و منفی بودن مطلق پدیده ـ به ما نشان می‌دهد که جا دارد در بحث استعمار و امپریالیسم تأمل مجدد داشته باشیم.
وضعیت ایران از این حیث تا حدودی ویژه بود و عوامل متعددی را ترکیب کرد و معجونی ضداستکباری ساخت. ایران به عنوان کشوری که چون خود پیشرفته ـ یعنی باسواد و مرفه و مولد ـ نبود و استعمار هم نشده بود و به همین دلیل، و البته به دلایل متعدد دیگر، اختلاط ‌آمیزش جدی با فرهنگ‌های دیگر نداشت یک نوع بیگانه‌ترسی و بیگانه‌گریزی در مردم آن وجود داشت. این بیگانه‌گریزی با نظریه امپریالیسم لنینیستی که در خصوص امپریالیسم و سرمایه‌داری نوعی بیگانه‌ستیزی و خصومت آشتی‌ناپذیر را ترویج می‌کرد، در هم آمیخت. این مجموعه یک نوع کفرستیزی مذهبی را کم داشت تا کامل شود، و از آن مبارزه با امپریالیسم ـ ترجیحاً استکبار ـ جهانی به سرکردگی آمریکا زاده شود.
دقت کنیم که در ادبیات دینی، استکبار به این معنای رایج امروزی وجود ندارد. استکبار به معنای کبر ورزیدن، اساساً راجع به شیطان است: «ابی و استکبر و کان من الکافرین» مصداق ثانوی آن هم ائمه کفر هستند. یعنی حاکمانی که از دیندار بودن و دینداری کردن مردم خودشان جلوگیری می‌کردند و به عبارتی به جای خضوع کردن در مقابل خداوند کبر می‌ورزیدند. در گفتمان انقلاب اسلامی همان نظریه امپریالیسم در قالب یک ترم دینی فرو خزید. یک ترم سیاسی جدید شد و دامن آمریکا را گرفت. در حالی که به گمان من، خیلی بهتر به روسیه شورایی صادق بود که معنای دقیق‌تری از کفر و جلوگیری از ایمان آوردن مردم خود را به منصه ظهور گذاشته بود.
معنای دقیق‌تر از «ابا» و «استکبار» و «کان من‌ الکافرین» قرآن در بلوک شرق بود ولی متأثر از روایت‌های رایج چپ لنینیستی، دامن آمریکا را گرفت. این اعلام جنگ آشتی‌ناپذیر علیه آمریکا که ادعا می‌شد از درون تفکر دینی بیرون آمده است، دقیقاً به آن مقدماتی که گفتم تکیه داشت: بیگانه‌گریزی غریزی ـ بدوی عوام؛ ایده امپریالیسم لنینیستی روشنفکری چپ؛ و تعبیر سیاسی ـ مبارزاتی مدرن از یک ترم کلامی ـ تاریخی مذهبی به نام استکبار. تصویر مبتنی بر مونتاژ این عوامل و در واقع فهم جدید عناصر مذهبی از واژه قدیمی استکبار بود. که البته مصداق‌یابی آن یعنی آمریکا نشان می‌دهد که عامل دوم تا چه مایه بر دو عامل دیگر گوی سبقت برده است.
ایران و آمریکا در قبل از انقلاب چه رابطه‌ای با هم داشتند که پشتوانه‌ای شد تا چنین مواجهه خصمانه‌ای شکل بگیرد و به گونه‌ای شکل تام پیدا کند که حتی الآن که بعد از بیست و چند سال که از آن می‌گذرد و تغییرات عمده‌ای در دنیا اتفاق افتاده است، حتی بسیاری از روشنفکران از کمترین اظهارنظر عقلانی و روشن‌بینانه‌ و البته شجاعانه‌ای در این زمینه خودداری کنند. پیشرفته‌ترین سخنی که تا این لحظه در این زمینه گفته شده، این است که ملت آمریکا ملت بزرگی است و ما خواستار تنش‌زدایی با آمریکا هستیم که بخش اول آن حقیقتی است که می‌خواهد حقیقت دیگری ـ که عبارت است از بزرگی دولت آمریکا ـ کتمان کند، یا از اعتراف به آن طفره رود و بخش دوم آن یک آرزوی نشدنی و بلکه به نوعی یک دروغ است.
به نظر من، رابطه آمریکا با ایران مطلقاً به گونه‌ای نبوده است که چنین خصومتی را توجیه کند. روشنفکری ما این سلاح را تیز کرد و در دست یک طبقه سیاسی قرار داد و طبقه سیاسی هم به چنین لولویی برای توجیه بسیاری از خشونت‌هایش نیاز داشت. روبسپیر خطاب به کنوانسیون در 1794 گفت: «اولین اصل سیاست ما باید این باشد که بر مردم با کمک دلیل و برهان حکومت کنیم، و بر دشمنان مردم با کمک ارعاب.» این نظام عقیدتی خصلتی دوگانه‌گر داشته است و در عمل کثیراً یگانه‌نگر بوده است. خصوصاً استالیسینم، با مردم و غیرمردم یعنی با هرکس غیر از خودش با روش دوم مواجه می‌شد. و برای این کار باید امپریالیسمی وجود می‌داشت تا در سایه آشتی‌ناپذیر تضاد با آن، تضاد با هر جریان منتقدی هم آشتی‌ناپذیر باشد.
آمریکایی‌ها در ایران قبل از انقلاب چه کردند که مستوجب این همه قهر و غصب باشند. اگر آن عینک‌های بزرگ‌نما و کژنما را از چشم خود برداریم منصفانه‌تر برخورد می‌کنیم. آیا ما نسبت به چیزی مثل قرارداد ترکمن‌چای یا قرارداد گلستان که به نظر می‌آید هزار برابر بدتر و خسارت‌بارتر و تجاوزآمیزتر از کودتای 28 مرداد بوده است، با روسیه یا شوروی برای ابد عقد مخاصمت بستیم؟ در حالی که در آن جنگ و صلح تعداد ز یادی از استان‌های ایران که مبلغ عمده‌ای از جغرافیای ایران، تاریخ ایران، ادبیات ایران، فرهنگ ایران و نهایتاً ثروت و شهروند ایران را در خودش داشت از ایران جدا شد.
علی‌رغم این احساس نمی‌کنیم که تخاصم آشتی‌ناپذیر با روسیه داریم. اگر بخواهیم همیشه و همه‌جا، به خصوص در مسائل سیاسی بین‌المللی، کل روابط گذشته را جلو بکشیم با هیچ کشوری نمی‌توانیم ارتباط داشته باشیم. کدام یک از این کشورها که با آنها روابط درستی داریم در اطراف یا دورتر، در گذشته با آنها هیچ مسئله‌ای نداشته‌ایم؟ عربستان، عراق، افغانستان، ترکیه؟ افغان‌ها، در اواخر عهد صفوی به دست محمود و اشرف افغان چندین سال کشور ما را در سلطه خود داشتند و جنایات بی‌شماری مرتکب شدند، که حتی اندکی از آن را هم آمریکا و انگلیس نکردند.
قتل‌عام بی‌رحمانه‌ای که عربستان در حریم امن مکه در مورد حجاج ایرانی صورت داد، می‌توانست به صورت کینه‌ای جاوید یا دست‌کم دیرپا باقی بماند؛ یکی از غیرقابل دفاع‌ترین جنایاتی که نمونه آن به سختی در دارالکفر استعمارگران و امپریالیست‌های عربی مشاهده شده است، ولی قطع روابط ایران و عربستان چهار ـ پنج سال بیشتر طول نکشید، و نمی‌بایست طول می‌کشید. چاره‌ای جز مصالحه وجود نداشت. عراق بزرگ‌ترین صدمه طول تاریخ را، شاید بعد از مغول، به ایران وارد کرده است، و ما از فردای متارکه جنگ در پی مصالحه و ایجاد ارتباط بوده‌ایم و هم‌اینک مجموعه‌ها و عکس‌های بزرگ صدام از صف زائران ایرانی عتبات سان می‌بیند.
سابقه مخاصمت ایرانیان و ترک‌ها به قبل از تاریخ مکتوب می‌رسد. هم‌اینک هم به صراحت دستگاه‌های تبلیغاتی دو دولت ـ که یکی از لائیک‌ترین و دیگری ضد لائیک‌ترین حکومت دنیا محسوب می‌شوند ـ در مخاطبه‌ها جانب احترام را نگه نمی‌دارند، و در فضاهای خصوصی‌تر هر یک دیگری را به پناه دادن مخالفان مسلح متهم می‌کند. با وجود این ترکیه یکی از بزرگ‌ترین شرکای تجاری ایران باقی مانده است و ایرانیان به هیچ کشوری به اندازه ترکیه رفت و آمد نمی‌کنند. همه اینها به این دلیل است که برای تنظیم روابط خارجی نمی‌توان کل تاریخ آن روابط را احضار کرد. از یک زمانی باید آن پرونده را مختومه اعلام کرد.
حال اگر ما قضایای بزرگی چون تجاوز افغان‌ها، روس‌ها و عرب‌ها را به این راحتی چشم‌پوشی کرده‌ایم چگونه است که پس از پنجاه سال هنوز برآنیم که آینده کشور را به بهانه یک کودتایی که خود نسبتاً کم‌اهمیت است و نقش آمریکا هم در کل به نسبت کم اهمیت است، معرض خطر قرار دهیم. کسی نمی‌تواند چنین اعلام جنگی پایان‌ناپذیر را با آمریکا به شواهد تجربی مستند کند، این لاجرم به مجموعه در هم‌تنیده‌ای از خطای سنتی روشنفکری، بزرگنمایی عوامانه سوءاستفاده طبقه سیاسی،‌ جدال ایدئولوژیک، بیگانه‌ستیزی، غیرواقع‌بینی در عرصه سیاست بین‌الملل و... مستند است، وگرنه آنچه از شواهد تاریخی برمی‌آید مؤید چیز دیگری است.
باعث تأسف و البته جالب توجه است که بگویم این اوباش گروه‌های ایرانی بودند که به زنان آمریکایی تجاوز کردند نه برعکس. عناصر خودی (یعنی ایرانی) در مواردی دخترها و زنان آمریکایی را می‌دزدیدند، می‌بردند و به آنها تجاوز می‌کردند. در حالی که عکس این را که بسیار گفته‌اند و تبلیغ کرده‌اند، کمتر دیده‌ایم یا اصلاً ندیده‌ایم. فیلم‌ها،‌ رمان‌ها، رادیو و تلویزیون ما حتی قبل از انقلاب (مثلاً در سریال تلویزیونی دلیران تنگستان و داستان ورود نیروهای انگلیسی به بوشهر) یا بعد از انقلاب در داستانی مثل «سیاسنبو» یک صحنه تجاوز جنسی طبعاً! از سوی یک مرد انگلیسی به یک زن ایرانی را طراحی می‌کنند.
در حالی که این نیز عمدتاً دروغ بود و نیت تهییج داشت. نکته مهم‌تر از دروغ بودن شدت و وسعت چنین وقایعی، این القای غیرمستقیم است که گویی چنین کاری را هم‌وطن‌ها انجام نمی‌دهند، یا اگر هم انجام بدهند مباح است یا به هر حال چون خودی هستند اشکال زیادی ندارد.
من در شهری مثل اصفهان بودم که تعداد زیادی آمریکایی در آن زندگی می‌کردند،‌ در بسیاری موارد ما از آنها لبخند، مهربانی و کلاس برخورد می‌دیدیم. از نوع سلوک آنان آداب اجتماعی یاد می‌گرفتیم: نوع رفتار، نوع گفتار، مسئولیت‌شناسی کاری، احترام به بچه‌ها، پیرها، جدیت، نزاکت. در مقابل، لایه‌های اراذل و اوباش جامعه که کم هم نبودند، در بعضی محلات زندگی را برای اینان دشوار کرده بودند، اموالشان را می‌دزدیدند، بچه‌هایشان را اذیت می‌کردند، زنانشان را تیزتیز نگاه می‌کردند و در همه حال نوعی لودگی و استهزا در مواجهه با آنان وجود داشت.
با چه استدلالی ما می‌توانیم این واقعیت را وارونه جلوه دهیم و چنین تخاصمی را از جانب خود توجیه کنیم. اگر بحث بر سر مثلاً چیزی مثل شراب است. این ایرانی‌ها بودند که از قبل سیاه مست می‌کردند، در آن انواع درگیری‌ها و بی‌ناموسی‌ها و فحاشی‌ها اتفاق می‌افتاد؛ اگر بحث بر سر سکس است،‌ فاحشه‌خانه‌های ما را نه آمریکایی‌ها درست کردند، نه مشتری آن بودند و... این قضایا تا حدود زیادی به عکس بود. این آنها بودند که برای تمام شدن دوره ماموریتشان باید گروه‌های اوباش ایرانی را، خصوصاً در محلات سنتی عقب افتاده، تحمل می‌کردند.
حق توحشی هم اگر وجود داشته است چیزی مثل حق بدی آب و هواست؛ گیرم آب و هوای فرهنگی و اجتماعی. منتها متأسفانه ترکیبی از بیگانه‌گریزی، وطن‌پرستی، کفرستیزی آغشته به چاشنی روشنفکری رومانتیک و سیاسی‌گری حرفه‌ای باعث می‌شود که ما یادمان برود که در میان همین مردم ما در سه دهه پیش، شاید نیمی از تصادفات رانندگی به برخورد فیزیکی یا حتی به چاقوکشی منجر شد. میان این مردم فطری زندگی برای یک آدم فرهیخته دشواری‌های زیادی داشت.
نمی‌خواهم از آنها یک چهره طلایی در قاب شیشه‌ای بگذارم و عرضه کنم که قطعاً به تفریط گرائیده‌ام؛ بسیاری از آن ضعف‌هایی که عموم انسان‌ها دارند آنها هم داشته‌اند؛ بحث بر سر این است که این ضعف‌ها قطعاً در ما بیشتر بود؛ به دام جماعت‌گرائی قبیله‌ای نیفتیم که چنان گمان کنیم که بدی‌ خودی‌ها چون خودی هستند قابل نادیده گرفتن است، و خوبی دیگران چون خودی نیستند، همینطور. حضور آمریکایی‌ها در ایران به مراتب می‌توانست به فرهنگ ما کمک کند تا اینکه لطمه بزند.
ممکن است گفته شود بر سر شهروندان عادی آمریکایی بحثی نیست. بحث بر سر مستشارانی است که استقلال ما را خدشه‌دار می‌کردند، هستی ما را می‌بردند و... آیا واقعاً این طور بوده است؟ هر کشور عقب‌افتاده‌ای به مستشار نیاز دارد. خودباوری در این 23 سال چقدر به داد ما رسید و جای مستثاران را پر کرد؟ فارغ از جیغ و داد و جار و جنجال‌های تبلیغاتی چه کار مهمی را به تنهایی از پیش بردیم؟ ما حتی در جنگ هم که تخریب بود، یعنی تخصص ما، عاقبت موشک آمریکایی، تفنگ روسی و توپ و چینی به دادمان رسید و تازه عاقبت کار باز هم کم آوردیم، چه رسد به سازندگی.
ما الآن هم در مواردی نیاز به مستثار داریم چه رسد به 30 سال پیش از این. وقت آن رسیده است که در بعضی از چیزهایی که کاملاً بدیهی به نظر می‌رسد بازنگری کنیم. نه آنکه خیلی چیزها بوده که بدیهی تلقی شده است ولی بعداً به این نتیجه رسیده‌ایم که اگر عکس آن درست نبوده باشد و حداقل به این شدت و حدُت درست نبوده است؟ هزاران آمریکایی در ایران کار می‌کردند و این به نفع ما بود و میزان عیوبی که چنین چیزی می‌توانست داشته باشد قطعاً در حدودی است که بسیاری از کارهای دیگر می‌تواند داشته باشد. هر جا گل است، خار هم هست، مهم نسبت به میان این دو است. ما آمریکایی‌ها را بیرون ریختیم با این تفکر که خارها و علف‌های هرز را وجین کرده‌ایم و از این پس سراسر گلستان است ولی ظاهراً قضیه اگر عکس این نبوده باشد، درست هم نبوده است.
نکته مهم‌تر اینکه فرض کنیم شما کارفرما و من کارگر: هر دو از یک محله و یک شهر هستیم؛ اگر مرا بزنید، به من تجاوز کنید، مال مرا بخورید و حتی مرا به قتل برسانید، همه این کارها برای شما مقدور باشد، چقدر فرق می‌کند که شما این کارها را انجام دهید یا یک بیگانه انجام دهد. ما احساس می‌کنیم که خونمان به همدیگر رواست. چون در داخل مرزهای ملی قرار گرفته‌ایم هر ستمی در حق هم روا داریم اشکالی ندارد، فقط بیگانه نباید این کار را بکند، چرا؟ ا
ین مسخره‌ترین ادعایی است که ممکن است کسی داشته باشد دایر بر اینکه ظلم دیدن، تجاوز دیدن، تحقیر شدن، شکنجه شدن،‌ استثمار شدن و... از سوی هم‌وطن،‌ هم مسلک... اشکالی ندارد یا حتی کمتر اشکال دارد تا از سوی بیگانه. نه ! هیچ فرقی ندارد! بلکه این بدتر است. چرا که از قدیم گفته‌اند: «بیگانه اگر می‌شکند باکی نیست / از دوست بپرسد چرا می‌شکند»؛ اما اصل مطلب این است که اساساً دوستی و دشمنی، خودی و بیگانه بودن به وطن، دین و... نیست.
به این است که کسی با شما چگونه رفتار کند. گرچه البته هر چه بیشتر با شما اشتراک داشته باشد ظلم او در حق شما نارواتر است. پس از این حیث هم بینش ضد آمریکایی طرفی نمی‌بندد. مگر اینکه مدعی شویم ما خودمان این کارها را نسبت به هم نمی‌کردیم، فقط از وقتی که پای بیگانه باز شد دزدی، جنایت، زورگویی و تجاوز شروع شد و یا شدت گرفت، به نظر من شدت مسخره بودن این ادعا ما را از اینکه حتی کلامی به آن بپردازیم مستغنی می‌کند.
پس هیچ برگه مستندی در قبل از انقلاب وجود ندارد که چنین اعلام جنگ آشتی‌ناپذیری را توجیه کند. فقط یک ردپای مهم در مورد دولت آمریکا وجود دارد که هنوز هم ما آن را مطرح می‌کنیم: کودتای 28 مرداد 1332. در اینجا یکی دو ملاحظه دیگر ضروری می‌نماید. نکته اول اینکه، اگر قرار است کسی در این خصوص از آمریکا کینه‌ای داشته باشد این مردم ایران هستند نه عوامل اقتدار. به دو دلیل. یک این که به نظر می‌رسد در گفتمان جناحی از حکومت ما مصدق و تفکر مصدق و طرفداران مصدق به مراتب بیشتر از شاه و اطرافیان و طرفدارانش منفورند.
آمریکا در سال 32 منابع ما را غارت نکرد، کشور را بمباران نکرد، یک تکه از کشور ما را جدا نکرد، فقط دولت مصدق را ساقط کرد، مصدق که علی‌الظاهر در گفتمان حکومتی انقلاب اسلامی بهتر از شاه نبود، اگر بدتر نبوده باشد. پس مخالفان مصدق حق ندارند در خصوص کودتای 32 از آمریکایی‌ها کینه به دل داشته باشند؛ نکته دوم، اینکه اگر آمریکایی‌های این کودتا را نکرده بودند و شاه را بر نگردانده بودند، حتی اگر مصدق، آنچنان که بعضی مدعی‌اند در پی جمهوری و لیبرال دمکراسی هم نبود، به احتمال بسیار قوی نوبت به کسان دیگر نمی‌رسید که سی و پنج سال بعد در اوج ناامیدی بخت خود را بازآزمایی کنند و به این امکانات برسند.
بنابراین اگر قرار است کسانی از کودتای سیا در ایران عقده‌ای به دل داشته باشند این مخالفان اقتدار هستند، نه عوامل آن. گذشته از این، مصدق با استقلال‌طلبی افراطی‌اش و با عدم درک مصلحت‌گرایانه امور کشور را به سمت فلج کامل سوق داد. ملی کردن نفت کار غیر واقع‌بینانه‌ای بود، فقط به درد قهرمان‌بازی می‌خورد. انگلیسی‌ها با رزم‌آرا برای تبدیل سهم 20 درصد ایران 80 درصد انگلیس و مساوی 50-50 به توافق رسیده بودند، و این گام بزرگی بود، مصدق یا باید این را می‌پذیرفت و در پی افزون تدریجی سهم ایران برمی‌آمد که حصول تدریجی ملی شدن نفت را هم دربرداشت، یا ندای استقلال سر می‌داد و حاصل آن می‌شد که شد.
انگلیسی‌ها نفت را رها کردند، ولی خرید نفت ایران را هم تحریم کردند، آمریکا هم به حکومت لرزان مصدق و سخت‌گیری‌های او بی‌اعتنا بود و کمکی نکرد، مصدق ناگزیر به سمت شوروی و حزب توده رو آورد، و آمریکا را برای طرفداران از یک حکومت ضد شوروی تشویق کرد. از اینها گذشته، نقش آمریکا در سازمان سیا در این کودتا صرفاً در حد یک هماهنگی و تشویق و خرج مبلغی پول بود؛ این را مقایسه کنید با زمینه‌سازی‌های منفی جبهه ملی و حزب توده،‌ هوشیاری و فعالیت شاه و سلطنت‌طلبان، همراهی‌های مستقیم و غیرمستقیم جریانی از عناصر مذهبی با کودتا، کدام یک مهم‌تر و کارآمدتر بود؟ آیا نشاندن آمریکا در ردیف متهم شماره یک از بیماری بومی «خودی خوب است ولو بد کند» بیشتر مایه گرفته است یا از بیماری وارداتی شوروی که رادیو فارسی مسکو روزنامه و شبنامه حزب توده آن، اصلی‌ترین منبع برای شناخت آمریکا بود.
اما بپردازیم به بحث آمریکای پس از انقلاب؛ ما سفارت آمریکا را لانه جاسوسی نامیدیم، و گفتیم که آمریکا از طریق سفارت‌خانه‌اش در ایران جاسوسی می‌کرد. در کجای تاریخ و در کجای جغرافیای جهان سفارت‌خانه‌ها در کشورهای دیگر جاسوسی نمی‌کردند؟ باید توجیه کرد که وراء وظایف عادی اداری، اصلاً سفارت‌خانه برای چه درست می‌شود. سفارت‌خانه اولین مأموریتی که دارد کسب اطلاعات از حوزه کاری خود برای منعکس کردن به دولت متبوع است تا براساس آن اطلاعات، در ایجاد، گسترش، و تعیین سطح، جهت و نوع رابطه تصمیم بگیرد. هر کشوری به دنبال این است که علاوه بر اطلاعات آزاد، اطلاعات زیرپرده‌ای هم به دست آورد تا بتواند آگاهانه‌تر و با قدرت‌تر تصمیم بگیرد و اعمال نفوذ کند.
اینکه این کار اخلاقاً خوب یا بد است معنای چندانی ندارد، دست‌کم به این دلیل عمل‌گرایانه که هیچ کشوری نیست که به آن مبادرت نکند مضافاً به اینکه اگر دیگران در اینجا فقط جاسوسی می‌کردند، بعضی از دولت‌هایی که ما از آنها طرفداری می‌کنیم سفارت‌خانه‌هایشان مرکز کنترل عملیات بوده است، در حالیک که بین اطلاعات و عملیات فاصله زیادی وجود دارد. بعضی از سفارت‌خانه‌هایی که متعلق به کشورهای استکباری هم نیستند یا در همان کشورها یا در کشورهای دیگر، فرقی نمی‌کند، هماهنگی و تصمیم‌گیری و جهت‌دهی و حمایت نرم‌افزاری و سخت‌افزاری همه جور اعمال خلاف قانون بوده‌اند.
نیکسون در «فرصت را دریابیم» می‌گوید: «رژیم بنیادگرای افراطی ایران، که سفارت‌خانه‌هایش مرکز هماهنگی گروه‌های تروریست ضدعرب است، در بیش از چهارصد حادثه تروریستی در چهار گوشه جهان دست داشته است.(1) بنابراین، این کشف شگرفی که ما کردیم و گزارشی شامل چندین جلد کتاب از آن هم در سراسر دنیا منتشر کردیم که اگر مردم عراق یا دولت عراق، دانسته یا ندانسته، به دفاع از آنها برخیزد، نیروهای مسلح ایران ناگزیر با کل آنها درگیر خواهد شد.
اگر از منظر جهانی، از منظر امنیت، صلح و منافع بخش عمده‌ای از کشورهای جهان، یعنی غرب سرمایه‌داری به جنگ ویتنام نگاه کنیم، چه بسا به جز ملت مظلوم و مفلوک ویتنام که از شرف و استقلال خود در مقابل یک زورگوی غاصب به نام آمریکا دفاع می‌کند، کشته می‌شود، مورد تجاوز قرار می‌گیرد، وحشی خوانده می‌شود و در عین حال، آنچنان که کتاب‌هایی «چون زندگی جنگ و دیگر هیچ» اوریانا فالاچی القا می‌کرد،‌ مورد سفاکی‌های هیستریک و سادیستی قرار می‌گیرد... روی دیگر از این سکه را هم بتوانیم ببینیم.
فراموش نکنیم که براساس نظریه معرفت‌شناختی «دیدگاه‌گرایی» که به نظر می‌رسد و وسیعاً پذیرفته شده است، وقایع اتفاقیه حروف در هم ریخته‌ای هستند که ما از طریق زاویه دید خود با آنها جمله درست می‌کنیم. آنها در ویتنام «به روایت رایج» یک جمله از جمله‌های ممکنی است که با حروف درهم ریخته واقعیت آن جنگ درست شده، جمله‌های دیگر هم می‌توان ساخت و ساخته‌اند. احتجاج‌های برتراند راسل با سردبیر نیویورک تایمز که بخشی از آن در این روزنامه چاپ شد، و پاسخ‌های نیویورک تایمز حکایت واضحی از این اختلاف را می‌گوید. در این مورد چه بسا هر دو تمام حقیقت را گفته باشند.
از این منظر، اتفاقی که در زمان جنگ ویتنام در سطح کلان بین‌الملل در حال وقوع بود این بود که کمونیسم از آن طرف تا نزدیکی لندن و پاریس آمده و در وسط شهر برلین مستقر بود و ده برابر متفقین نیرو داشت و از طرفی هم چین را در نوردیده، و به مرزهای اقیانوس آرام نزدیک می‌شد.
ایدئولوژی‌ای که در پی آن بود که نظام سرمایه‌داری و به تبع آن فرهنگ و تمدن بزرگ‌ترین کشورهای جهان را با قهر و غلبه ریشه‌کن کند و رهبر متعدی‌تر آن خروپشحف خطاب به غرب می‌گفت ما همه شما را به گور خواهیم سپرد؛ از یک طرف تا شمال و قلب اروپا و از سوی دیگر تا قلب و جنوب آسیا پیشروی کرده است از منظر سیاست، که هنر و فن و علم کسب و حفظ، توسعه قدرت است و حتی از نظر سیاست و حقوق بین‌الملل این نه تنها طبیعی است بلکه مجوزی هم می‌توان برای آن تصور کرد که کشورهای کاپیتالیستی قبل از اینکه خطر به لندن یا واشنگتن و نیویورک برسد، خطری که در حال پیشروی است و صراحتاً اعلام کرده که ما به دنبال براندازی نظام سرمایه‌داری در دنیا هستیم.
هر جایی که می‌توانند، از آن پیشگیری کنند، هر جایی که می‌توانند با آن وارد جنگ شوند. حال اگر هوشی مینه زیرکی می‌کند و آتش‌ حس ناسیونالیستی مردم ویتنام را دامن می‌‌زند و مقابله با پیشروی کمونیسم شوروی و چین در دنیا به قصد براندازی نظم دمکراتیک و نظام سرمایه‌داری را به عنوان تجاوز یک امپریالیسم، یک بیگانه علیه یک کشور مظلوم و یک ملت که گناهشان استقلال‌خواهی آنها است، جلوه می‌دهد و مردم هم باور می‌کنند و علیه آن شروع به جنگیدن می‌کنند، این یک بحث دیگری است.
ارزش گفتن ندارد که اشتباهاتی که از طرف سربازان و ژنرال‌ها و سیاستمداران آمریکایی در این قضیه صورت گرفت قابل انکار نیست. ولی بحث بر سر این است که جنگ ویتنام را این طور تصور کردیم. یک کشور سلطه‌جو، یک دولت خونریز که از هزاران کیلومتر دورتر در یک کشور نیرو پیاده کرده است، تا به زور و ظلم منافع آنها را غارت کند، و استقلال آنها را بگیرد و شخصیت آنها را تحقیر کند و... ولی همین واقعه روایت دیگری هم دارد، که گاه بهانه خوانده شده، البته بدون دلیل. لحظه‌ای بیندیشیم و انصاف بدهیم، آیا به راستی خطر کمونیسم یک بهانه بوده است و خطر امپریالیسم یک واقعیت؟
بیشتر عکس این درست است؟ کمونیسم استالینی امنیت دنیا را به شدت و به سرعت تهدید می‌کرد و در این میان نظام سرمایه‌داری کشورهای غربی که به تصریح سیاسی و ایدئولوژیک شوروی و مارکسیسم سبیل اصلی مانور بودند کاملاً محق بودند که بترسند و مقابله کنند و لازم نبود بمانند تا ناوگان‌ها و زیردریایی‌های روسی به مرزهای آبی آنها نزدیک شوند تا بعد وارد عمل شوند.
در آن وقت، چه بسا دیرتر می‌بود، خیلی دیر. این چیزی است که حتی سرداران نظامی دوران ماقبل تاریخ هم می‌دانسته‌اند؛ دشمن نباید به سراپرده ما برسد تا جنگ واجب شود، در چنین حالتی این تسلیم است که واجب می‌شود، با دشمن در حال پیشروی، هر جا که بتوان درگیر شد، رواست. هر چه دورتر از مرزها بهتر. استفن آبروز می‌گوید که صلح‌خواهی آمریکایی‌ها در دوران جنگ و پس از آن تغییر کرد. البته آنها به این نتیجه نرسیدند که باید از جنگ استقبال کنند، بلکه آموختند که جنگ را بپذیرند. آنها نسبت به آسیب‌پذیری خود نیز آگاه شدند.
این آگاهی موجب شد اعتقاد بسیار رایجی که پس از «پرل هاربر» به وجود آمده بود که می‌گفت: «اگر با آنها در زمین خودشان نجنگیم، ناچار خواهیم شد در سانفرانسیسکو با آنها درگیر شویم»، تقویت شود. آمریکا اصالتاً به ویتنام کاری نداشت. منتها، همان‌طور که اشاره کردم حکومت ویتنام که در جهت توسعه کمونیسم عمل می‌کرد این زیرکی را داشت که به بهانه دفاع از منافع ملی، هیجانات ناسیونالیستی مردم خود را دامن بزند و آنها را درگیر جنگی کند که جنگ آنها نبود.
جریان‌های لیبرال در داخل آمریکا از همان سال‌های جنگ جهانی دوم همواره با تداوم استعمار فرانسه در آسیای جنوب شرقی مخالفت جدی داشتند. شاید بهترین شاهد این مدعا، مخالفت فرانکلین روزولت با درخواست دولت فرانسه مبنی بر اعطای کمک‌های نظامی از سوی آمریکا به این کشور در جهت مقابله با نیروهای ژاپن در هند و چین باشد. این مخالفت در حالی صورت می‌گرفت که ژاپن در این مقطع یکی از دشمنان سرسخت ایالات متحده به شمار می‌آمد.
رونالد استیل در کتاب «صلح آمریکایی» ضمن اشاره به درگیری آمریکا در اقطار عالم می‌گوید که این درگیری‌ها بیشتر تصادفی بوده است، تا از روی عمد: ما قصد اشغال کره جنوبی، ممانعت از برگشت چین به تایوان، جنگیدن در هند و چین یا باقی ماندن در اروپای غربی را نداشتیم، اگر کسی در سال 1947 می‌گفت که بیست سال بعد 225 هزار سرباز آمریکایی در آلمان، 50 هزار در کره و نیم میلیون در ویتنام مشغول جنگ‌اند، او را دیوانه‌ می‌انگاشتند.»
آمریکا چه چیزی در ویتنام می‌خواست که جای دیگری به دست نمی‌آورد، که ارزش آن همه هزینه را داشته باشد؟ هیچ به جز مقابله با چیزی که امنیت و بلکه موجودیتش را تهدید می‌کرد. کمونیسم با تسخیر آسیای میانه به چین رسیده بود که علی‌رغم اختلافاتش با شوروی به هرحال کمونیست بود، و این دو، خصوصاً شوروی شروع به پیشروی به سمت جنوب کرده بودند. اگر در سواحل جنوب آسیا پهلو می‌گرفتند و مستقر می‌شدند کار مشکل‌تر می‌شد.
از آن‌سو، ژاپن گرچه کمونیست نبود،‌ از منظر وارد شدن در اتحادیه فاشیستی منافع آمریکا و غرب را تهدید می‌کرد. آمریکا چه باید می‌کرد. منتظر می‌ماند تا لای دو تیغه قیچی کمونیسم و فاشیسم تهدید شود و سرانجام از بین برود؟ جواب قطعاً منفی است. بنابراین چرا نباید متقاعد شد که آمریکا در ژاپن و در ویتنام یک جا در مقابل فاشیسم و یک جا در مقابل کمونیسم از منافع خودش دفاع می‌کرد.
بنابراین، حرکت آمریکا در سطح جهان اگرچه ممکن است در سابقه خودش، در شصت سال گذشته، تماماً قابل دفاع نباشد و بتوان در بعضی جاها به آن ایراد گرفت، ولی این تصویری هم ساخته و ارائه شده است یک تصویر غیرواقع‌بینانه و یک‌سو نگرانه‌ای است که با واقعیت پیچیده نمی‌تواند تطابق داشته باشد. تصویری که براساس آن آمریکایی‌ها به ویتنام، ژاپن و... رفتند و قصابی کردند، گویی یک نوع سادیسم سیاسی یا نظامی یا قدرت‌طلبی مطلق در یک کشور یا یک ارتش وجود دارد که با نوعی لذت شکستن، سوزاندن،‌ کشتن و... آرام می‌گیرد.
این ساده‌انگاری است، ما آن قدر هوشیاری و اطلاعات نداشتیم که بفهمیم بخشی از چپ‌هایی که سرجنگ ویتنام اعتراض می‌کنند، بیشتر از آنکه نگران کشته شدن مردم ویتنام باشند نگران جلوگیری آمریکا از پیشروی روسیه و رسیدن او به مرزهای اقیانوس آرام هستند. درنیافتیم که بخشی از لیبرال‌هایی که در خود آمریکا دولت این کشور را متهم می‌کنند، فاقد این بصیرت هستند، که حتی اگر نظامیان آمریکا جنایت می‌کنند، اولاً ویتکنگ‌ها در تشدید این وضعیت دست‌کم پنجاه درصد سهام را دارند؛ ثانیاً آمریکا به این ورطه اندک اندک در غلتیده و هر آن که می‌خواست عقب بنشیند احساس می‌کرد که ممکن است این باعث جسارت بیشتر کمونیست‌ها شود.
ما این اشتباه را کردیم و یک جار و جنجال تبلیغاتی را تقویت کردیم و این را به عنوان لکه ننگی برای آمریکا محسوب کردیم که دلیل کافی و جامع است برای اینکه در همه ادوار این کشور را محکوم کنیم. البته روشن‌تر از آفتاب است که خود روشنفکران آمریکایی هم نقد کردند و حتی فشار آوردند و این جنگ را متوقف کردند. ولی گمان می‌کنم نقد آنها بیشتر از منظر کارکردی بود. یعنی گفتند این جنگ، جنگی نیست که پیروزی به همراه بیاورد، رها کنید.
بحث‌ اصلی غالب منتقدان آمریکایی این بود که نظامیان آمریکایی با حمایت دولت آن کشور، مأموریت جنایت سازمان یافته دارند آنها می‌دانستند که آمریکا در ویتنام، در ژاپن و... از خود دفاع می‌کند، اگرچه، چه‌بسا ناخواسته، مرتکب جنایاتی هم می‌شود که نه سازمان‌یافته است و نه به خصوص یک طرفه. بحث بیشتر بر سر این بود که در ویتنام کار به گونه‌ای گره خورده است که ادامه آن مقرون به مصالح ملی نیست.
به این ترتیب تبلیغات حزبی ـ ایدئولوژیک چپ، تبلیغات انسان‌ها دوستانه‌ ولی فاقد بصیرت لیبرال‌ها اروپایی، تبلیغات خودخواهانه محافظه‌کاران آمریکایی و تبلیغات روشنفکران جهان سوم که بهانه‌ای یافته بودند، تا فرمول امپریالیسم علت‌العلل همه مشکلات را تقویت کنند، دست به هم داد و تصویر مسلطی از واقعه ویتنام در خاطره‌ها نشاند که آمریکا در جنگ جهانی دوم، جهان را نجات داده بود و در جنگ سرد یک تنه از جهان آزاد در برابر کمونیسم دفاع می‌کرد، از بدنام‌ترین جنایت‌کاران سبق برد.
آمریکایی‌ها برای نجات اروپا و روسیه از چنگال هیتلر و حزب او، کمک‌هایی را در قالب تجهیزات و نیروی انسانی تدارک دیده بود، ایتالیا را از مستعمره‌های آفریقایی خود، ژاپن را از چین، هند و چین، هند شرقی هلند (اندونزی)، فیلیپین، برمه و کره بیرون رانده بود، و در ازای تمامی اینها، چیزی برای خود تقاضا نکرده بود. هوشی‌مین به آمریکایی‌ها به عنوان دوست راستین ستم‌دیدگان روی زمین درود فرستاد. افرادی از قبیل شارل دوگل، چرچیل، و در یک نوبت حتی استالین که شخصیت‌های متفاوتی داشتند نیز چنین کردند. تقریباً همه جهانیان، در پایان جنگ جهانی دوم، در دنیایی پر از نفرت، مرگ، خرابی، فریب،‌ و خیانت دوجانبه، به ایالات متحده به عنوان قهرمان غیرمنتفع عدالت،‌ آزادی و دموکراسی می‌نگریستند.
آمریکایی که رئیس‌جمهور آن هری ترومن در سال 1947 هنگام طرح‌ریزی برای نجات اقتصاد ورشکسته اروپا (طرح مارشال) چنین گفت: «در لحظه کنونی تاریخ جهان، تقریباً هر ملتی باید از میان راه‌های مختلف زندگی، یکی را انتخاب کند. یکی از راه‌ها، برپایه خواست اکثریت استوار است، و مشخصه آن وجود نهادهای آزاد دولت منتخب مردم، انتخابات آزاد، تأمین آزادی فردی، آزادی بیان و مذهب، و رهایی از استبداد سیاسی است.
دومین شیوه، برپایه خواست اقلیتی قرار دارد که از طریق فشار بر اکثریت حکومت می‌کند اساس چنین حکومتی برپایه ترور و سرکوب، وسایل ارتباطی جمعی تحت کنترل، انتخابات فرمایشی، و سرکوب آزادی‌های فردی قرار دارد. شخصاً اعتقاد دارم که سیاست ایالات متحده باید در جهت حمایت از مردم آزادی که یا در حال مقابله با اقلیت‌های مسلح‌اند و یا تحت حاکمیت خارجی قرار دارند باشد.»
چه بسا این نقل‌قول‌ها خنده‌ای بر لب‌ها نشاند و یادآور شهادت دم روباه بر صداقت او باشد. واقعیت این است که هیچ رجل سیاسی‌ای بنا به ماهیت سیاست تمام حقیقت را نمی‌گوید و تمام آنچه را که می‌گوید حقیقت نیست. اما این لزوماً به این معنی نیست که همه آنچه می‌گوید دروغ است. دیدگاه‌ها البته متفاوت است، من در پی اثبات چیزی نیستم، اثبات ممکن نیست. در تلاشم اگر ممکن باشد، از مخاطبان بخواهم قدری از پوستین کهنه دیدگاه سنتی روشنفکری راجع به آمریکا بیرون آیند و ببیند آیا واقعاً این رفتار آمریکا ـ قطعاً در جهت منافع خودش ـ برای جهان منافع بسیار در برداشته است؟ فرض کنیم در فردایی آمریکا از روی زمین محو شود، چقدر خسارت می‌بینیم و چقدر منفعت می‌بریم؟
دیدیم که آمریکایی‌ها در استراتژی گذشته خود دایر بر جنگیدن با دشمن قبل از اینکه او به مرزها برسد، حق داشتند. بهترین دلیل آن هم یازده سپتامبر است. استراتژی احتیاط محورانه یک کشور عاقل مقتضی این است که قبل از آنکه کسی بتواند بیاید به برج‌های تجارت جهانی حمله کند، او را متوقف کند. اگر آمریکایی‌ها پنجاه سال پیش به افغانستان حمله کرده بودند و در توجیه آن می‌گفتند که افغانستان پایگاه القاعده شده است و این گروه منافع و امنیت ما را تهدید می‌کند، و ما درنگ را جایز نمی‌دانیم، از منظر استراتژیک سیاست بین‌الملل کار عاقلانه‌ای کرده بودند، اما قطعاً یک جنجال جهانی علیه آنها راه می‌افتاد؛ کما اینکه حتی الآن هم ـ متأسفانه با مایه‌ای از جهل، تجاهل،‌ یا بی‌شرمی ـ به صورتی خفیف‌تر راه افتاده است و حتی بعد از یازده سپتامبر هم کسانی مدعی‌اند آمریکایی‌ها حق نداشتند به عراق یا افغانستان یا عراق حمله کنند.
ظاهراً حق همه برای حمله به آمریکا محفوظ است ولی حق دفاع برای آمریکا محفوظ نیست. بعد از این عکس هوایی از گذشته تاریخی، می‌رسیم به این که الآن در جامعه ما چه نگاهی به آمریکا مطرح می‌شود. آمریکا را به عنوان قدرت زورگویی که برای منافع خودش این طرف و آن طرف تلاش می‌کند و از این منفعت‌طلبی گسترده بعضی کشورها یا ملت‌ها متضرر می‌شوند، مطرح می‌کنند. در این جا یک سوال استطرادی و مقدماتی مطرح می‌کنیم تا براساس پاسخی که به آن می‌دهیم مسئله فوق چشم‌انداز روشن‌تری پیدا کند.
یک لحظه فکر کنیم که اگر قدرتی که آمریکا دارد (هر قدرتی، سیاسی، نظامی، اقتصادی و اطلاعاتی، که البته پشت سر همه اینها تکنولوژی و علم هم خوابیده است) متعلق به دولت‌های دیگر بود، از خود ما گرفته تا عراق، تا پاکستان و افغانستان، اینها از این قدرت چگونه استفاده می‌کردند؟ من در پی پیشگویی نیستم ولی سابقه همین کشورها و بسیاری از کشورهای دیگر که از نظر ما کشورهای مستضعف، مظلوم، مفلوک، اسلامی، جهان سومی، استعمارشده،‌ غیر سلطه‌جو و استقلال‌طلب هستند،‌ نشان می‌دهد که اینها در صورت اختیار داشتن قدرتی معادل یک صدم یا حتی یک هزارم قدرت آمریکا، ممکن بود به چه کارهایی دست بزنند.
پاکستان چه می‌کند؟ در حالی که جزو فقیرترین کشورها است، با چند فروند موشک هسته‌ای، با یک بودجه نامتعادل نظامی، با تقویت نیروهای شورشی در کشورهای همسایه شمالی و جنوبی خود، به منظور ماجراجویی و باج‌گیری، امنیت منطقه‌ای و صلح جهانی را تهدید می‌کند. عراق با اسلحه‌ای که به انگیزه کنترل ماجراجویی‌های ما به دست آورد، در دنیا کوس جهانگیری سر داد. کویت را گرفت و در اولین اطلاعیه‌اش اعلام کرد که کویت بخشی از خاک ما بوده و اصلاً کلیه کشورهای عربی یک کشور بوده‌اند، امپریالیسم اینها را از هم جدا کرده و ما آنها را دوباره یکی می‌کنیم، یعنی بعد از کویت نوبت کشور دیگری است.
این حقایق چشمان ما را به این نکته مهم باز می‌کند که آمریکا با داشتن چنین قدرتی استفاده محدودی از آن کرده است؛ نمونه بارز آن خود انقلاب ایران است. این همه تحقیر که ما نسبت به آمریکا روا داشتیم، اگر کسی نسبت به ما روا می‌داشت و ما چنان قدرت داشتیم که ظرف یک هفته او را پنجاه سال به لحاظ اقتصادی و نظامی عقب برگردانیم، چه کار می‌کردیم؟
بسیاری از کشورهای جهان سومی اگر بتوانند از طریق گروه‌های تحت نفوذی که در کشورهای دیگر دارند با کمترین امکانات مادی، نظامی و سازمانی مخالفان خود را تهدید کنند و قدرت خود برای جدی گرفته شدن در معادلات قدرت مطرح کنند، می‌کنند. در چنین دنیایی، کشوری با آن حد از قدرت از میزان از تجلیات قدرت او به نظر من خیلی محدود است. گو این که حجم عمده‌ای از همین تجلی قدرت هم در جهت صلح جهانی بوده است، مواردی مثل یوگسلاوی، افغانستان و حتی کویت شاهد آن است.
نیک می‌دانم که سخنی از این دست می‌تواند به عقیده درست و در عین حال منجمد و مجوف برخورد کند که آمریکا دلش به حال این کشورها نسوخته بود، منافع خود را دنبال می‌کرد. این البته سخن درستی است اساساً قرار نیست دل کسی به حال کسی بسوزد و منافع دیگران بر منافع خود ترجیح داده شود یا اصلاً به حساب گرفته شود، ولی قرار هم نیست که اگر در جایی، به دلیل موجود عقلانیت، منافع شخصی در گرو درجاتی از منافع جمعی و عمومی تلقی شد، نتایج مثبتی که از چنین وضعیتی برای عموم حاصل می‌شود. نفی شود.
لازم نیست آمریکاییان خالصاً لوجه‌الله به افغانستان حمله می‌کردند تا کار درستی کرده باشند. از سقوط طالبان نه فقط افغانستان که حتی ملت‌ها و دولت‌های منطقه هم فایده بردند، و آن محصول عمل آمریکا بوده است، گیرم در این کار منافع خود را دنبال می‌کرده است، و اصلاً کدام دولتی منافع خود را دنبال نمی‌کند؟ ما می‌توانیم از مادر و پدر گرفته تا معلم و فروشنده و... همه را ناسپاسی کنیم به این بهانه که آنها همگی در پی منافع خود هستند. بله پدر و مادر منتی بر فرزندان ندارند و نه معلم و نه فروشنده، چرا که در پی منافع خود هستند ولی، نه آیا از این منفعت‌طلبی آنان فرزندان و مشتریان هم منتفع می‌شوند؟ پس چه جای خاک در چشمم مروت پاشیدن است؟
نگرش کلاسیک روشنفکری با چشم بستن بر ساختارهای روابط جمعی در این جهان که گرچه شکل‌های متفاوت می‌تواند بگیرد ولی در اصول و ارکان چاره‌ناپذیر است، تمامی مشکلات را صورت اخلاقی می‌دهد و به شرارت بعضی از انسان‌ها و بعضی از تصمیم‌گیرندگان و خصوصاً بعضی از دولت‌ها منتسب می‌کنند. این در بحث آمریکا هم مطرح است. در صحنه بین‌المللی مجموعه‌ای از کنشگران وجود دارند که کماکان ملت ـ دولت‌ها مهم‌ترین و بزرگ‌ترین این عرصه هستند.
در صحنه بین‌المللی نظام دمکراتیکی برقرار نشده است و لهذا در رقابت قدرتی که در می‌گیرد، کاملاً طبیعی است که قدرت‌هایی که برترند اعمال نفوذ بیشتری بکنند. اولاً کجای این عیب دارد و ثانیاً کجای این را می‌توان تغییر داد؟ در کوتاه‌مدت و با توسل به روش‌هایی مثل توصیه اخلاقی، فحاشی و بمب‌گذاری و...؟ در صحنه روابط بین‌الملل قدرت‌ها با هم برخورد می‌کنند و از مجموعه این برخوردها سنتزهایی حاصل می‌شود. بردارهای برآیندی ایجاد می‌شود که ضامن تعادل قوا و نظم نسبی است.
مهم این است که در دنیا تلاش شود که نتایج نامطلوب این تعادل مبتنی بر توزیع قدرت به حداقل برسد، که البته نیازمند یک حرکت تفاهم‌آمیز تدریجی است. ولی اصل اینکه ساختار روابط بین کشورها براساس قدرت است نه قابل محکوم کردن است و نه قابل تغییر اساسی و سریع. هیتلر در کتاب نبرد من نوشت: طبیعت مرزهای سیاسی نمی‌شناسد. در این جهان هرکس زور و قدرت داشته، توانسته است مرزهای خود را وسیع‌تر کند. آن‌کس که از همه قوی‌تری و فعال‌تر است، همه جهان مال اوست.
خطای هیتلر در فهم و ابراز حقیقت فوق نبود، خطای او در این بود که گمان می‌کرد وقتی دنیا از آن کسی شد، می‌تواند در آن آشوتیس درست کند. و خطای روشنفکری در این بود که گمان می‌کرد هر چرا که دوست دارد می‌تواند ایجاد کند، و از هر چه ـ از جمله کشوری ثروتمند، قدرتمند مثل آمریکا ـ بدش می‌آید، می‌تواند آن را به نفع پابرهنه‌ها مصادره کند. وانگهی، مگر از این نظر در سطح جوامعی ملی در درون آنها چه اتفاقی افتاد؟ مگر نه این بود که در هر کشوری سرکردگانی قیام می‌کردند، تعداد نیروی مسلح در اطراف خود فراهم می‌کردند، با همدیگر می‌جنگیدند، یا یکی غلبه می‌کرد و پادشاه می‌شد و یک سلسله سلطانی درست می‌کرد و یا اینکه هیچ غلبه نمی‌کرد و کشور به صورت ملوک‌الطوایفی به حوزه‌های نفوذ تقسیم می‌شد؟
در هر جای دنیا از غرب تا شرق وضعیت همین‌گونه بوده است و سلسله‌های پادشاهی همین‌طور درست می‌شدند، همین‌طور دوام پیدا می‌کردند و همین‌طور فرو می‌پاشیدند. تا اینکه در مسیر حرکت این جوامع ملی اندک اندک به جایی رسیدیم که گفتمان دمکراسی مطرح شد که الآن در اکثر مناطق دنیا غلبه دارد. در این مناطق دیگر دوره اینکه سرداری قیام کند و جایی را با زور بگیرد و تاجی را بر سر خود بگذارد و پادشاه شود یعنی زور او، کارآیی و هدف او منشأ مشروعیت او شود، تمام شده است. به جای این، یک نظام به نام نظام نمایندگی که آن هم موقت و مشروط است برقرار شده است. به گمان من، در عرصه بین‌المللی هم همین اتفاق می‌افتد و همین روند پی گرفته می‌شود. منتها تا رسیدن به وضعیتی که در آن کل دنیا از چنین سیستمی تبعیت کند شاید فاصله وجود داشته باشد.
به هر حال، ما الان در وضعیتی هستیم که رقابت قدرت‌ها تعیین‌کننده است. می‌توانیم امیدوار باشیم و تلاش کنیم که در آینده‌ای که احتمالاً چندان نزدیک هم نیست، در صحنه روابط بین‌الملل، به سوی یک سیستم دمکراتیک انتخابی پیش برویم که در آن قدرت همه سخن را نگوید، ولی در حال حاضر رقابت قدرت اصل اساسی تنظیم‌گر روابط بین‌الملل است و البته با حمله‌های انتحاری و... هم نمی‌توان آن را تغییر داد و نه به طریق اول با تهدید و توهین و... نمی‌توانیم از آمریکایی‌ها، فرانسوی‌ها، آلمانی‌ها یا ژاپنی‌ها بخواهیم که از قدرت و ثروت خودش صرف‌نظر کنند. دست‌کم در حال حاضر نمی‌توان گفت در عرصه بین‌الملل شما یک رأی دارید و ما هم یک رأی داریم.
در دنیای ما این پذیرفته نیست. حتی در جوامعی که به لحاظ معیارهای مدرن دمکراتیک هستند و حتی در فضاهایی ما از منظر اخلاق سنتی به صورت ایده‌آل تعریف می‌کنیم،‌ طبقات وجود دارد. یعنی رابطه‌ها به طور طبقاتی است، جایی که منزلت بیشتر، قدرت بیشتر، ثروت بیشتر وجود داشته باشد، امکانات اعمال نفوذ و اعمال اراده بیشتری هم وجود دارد. هر چه قدر هم به برابری فرصت‌ها در یک فضای مدرن و به عدالت در یک فضای سنتی باور داشته باشیم، تفاوت و تمایز و نتایج آن یک اصل طبیعی و ساختار است که گرچه بهینه‌سازی و خطرزدایی از آن هم ممکن است و هم مطلوب، اما برانداختن آن، به شهادت قرن‌ها تلاش نافرجام، ممکن نیست، حتی اگر مطلوب باشد. تفکرهای ایدئولوژیک، همه، و در رأس آنها مارکسیسم، به همین دلیل شکست خوردند.
هر تفکری که بخواهد طبقات را مطلقاً از بین ببرد، یا نتایج آن را که تمایز و اختلاف در میزان قدرت و اعمال اراده است، انکار کند، شکست خواهد خورد. گفتن ندارد که می‌توان امیدوار بود و تلاش کرد که جلوه‌های خشن و خسارت‌بار جدال یا اختلاف طبقات حداقلی شود و فرجه و فضای فعالیت بهینه‌سازی و توسعه اجتماعی و سیاسی درست همین جاست، ولی در این اصل که هرجا ثروت و قدرت و منزلت ـ نه لزوماً به صورت متراکم، بلکه به صورت نسبی هم ـ وجود داشته باشد، قدرت اعمال اراده وجود دارد، تردیدی نیست و در این تغییر ماهوی هم نمی‌توان ایجاد کرد.
بنابراین حتی در سطح جهان هم اگر به یک نوع سیستم دمکراتیک در روابط بین‌الملل نزدیک شویم، طبیعتاً کشوری که امکانات بیشتری دارد، قدرت اعمال نفوذ بیشتری هم خواهد داشت. این گناه او نیست. بنابراین برتری آمریکا یا اعمال نفوذ آمریکا صرفاً از زورگویی و خشونت و نظامی‌گری نیست که یک وصف منفی اخلاقی باشد و آن را محکوم کنیم یا بخواهیم که از آن دست بردارد. به نحو طبیعی و به نحو ساختاری در فضای روابط اجتماعی (به معنی بین‌المللی) امکانات بیشتر قدرت بیشتری می‌آورد. تنها اعتراضی که اینجا می‌شود این است که این قدرت بیشتر، امکانات بیشتر غارت شده است.
این هم به نظر من قابل دفاع نیست. چه میزان از قدرتی که آمریکا در حال حاضر دارد از کشورهای دیگر غارت کرده است؟ و چقدر این را اگر به آن کشورها برگرداند، آمریکا دیگر آمریکای سابق نخواهد بود ولی آن کشورها آمریکا می‌شوند؟ قسمت اعظم آنچه را که عوام و بعضی از روشنفکران جهان سوم غارت قدرت‌ها می‌نامند، هیچ نیست جز انفعال و ناتوانی کشورهای مستعمره و منطق بازار. البته من هم معتقدم که این چیز خوبی نیست، ولی اصل آن به ماهیت انسان و ساختار روابط جمعی باز می‌گردد و فقط تا حدودی قابل کنترل است. اساس آن را نمی‌شود دگرگون کرد.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات