صرفنظر از امکان کارا شدن افترائات نسبت به نویسندگان ایران در مسیر دهههای اخیر که ـ به گمان من ـ بحث درباره آن به منظور توهمزدایی و رسیدن به درک روشن از پیشه و هنر نویسندگی، با حفظ متانت و حرمت قلم، ضروری مینماید؛ چون و از آن جا که استنباط میشود موضوع احیای کانون نویسندگان ایران و روند آن میتوانسته بهانهای برای اعمال خشونت نسبت به نویسندگان باشد، به نظرم میرسد برای چندمین بار دریافت و برداشت خودم را از واقعیت نهادی به نام کانون نویسندگان ایران ـ جمعیت سیال و گذرنده که شخصا هرگز عضو یا پای دایمی آن نبودهام تا در مقام دفاع محض و مطلق از آن باشم ـ بنویسم تا مگر این مفهوم روشن از گُنگی و «نحسی»ای که دامنگیرش شده است، به درآید و به دور از هرگونه توهمی در جای واقعی خود دیده شود و به تعریف درآید.
اگرچه در هر مجالی که پیش آمده، در این باره سخن رفته است. با وجود این به تاکید باید آورد که کانون نویسندگان ایران ـ چه مجوز رسمی بیابد یا نیابد ـ به هیچوجه یک «تحول توهم» نیست؛ الا آن که به طور سنجیده و حساب شده از یکسو، یا از روی سفاهت و خود پیشبینی برخی افراد از سوی دیگر، ابعاد غیرواقعی و گمانافزا به آن وصله شده است تا به هر صورت از تجمع فرهنگی جمعی نویسنده تصوری به دست داده شود نه فقط دور از واقع که خلاف واقع، روشنتر این که به آن «وهم» ساخته شده، گویا چندان و چنان دامن زده شده است که یک پندار نادرست بر اثر تبلیغ، و تلقینهای مکرر و پیگیر، اندک اندک جای خود را به یک واقعیت «باور شده» واگذارده است؛ آن هم در محیط و فضایی که در بدگمانی و سوءظن غوطهور است.
صرفنظر از افرادی معدود، هر ذهن منطقی و هر انسان متعادلی قادر به درک این مفهوم ساده تواند بود که مجموعهای از آدمیان در کسوت اهل قلم با سلایق و ذهنیتهای متفاوت، بس بر سر اصول کلی و عام نویسندگی و نشر، میتوانند گرد هم بیایند.
زیرا چنانچه تجربه گواهی میدهد در عرصههای گوناگون هنر و خلاقیت، فردیت هنرمند اصل کار و حرکت اوست و در عمل اجتماعی نویسندگی نیز، مهمترین انتظار هر فرد از جمعیت خود، دفاع از آزادی انتشار و مواجهه حقوقی با سلطه سانسور است و لغایت رسیدن به امکان برخورد قانونی با کتاب و نشر و نویسندگی و نویسنده. یعنی کوشش در جهت فاصله یافتن از داوریهای خصوصی و پذیرا شدن هنجارهای قانونی.
- پس و به این ترتیب، دستکم در تجربه دو دهه اخیر، بار دیگر میرسیم به تعریف خود از ماهیت کانون نویسندگان ایران. ماهیت مبتنی بر واقعیت موجود یک مجموعه انسانی که چنانچه من شناخته و درک میکنم، هیچ سنخیت ساختاری که آن را همچون یک حزب یا گروه سیاسی تعریف کند، ندارد و متاسفانه باید اشاره کنم که یگانه عامل گردآورنده نویسندگان، آن هم در مقاطع حساس و بحرانی، فقط عامل فشار بوده است و اگر عامل ـ اهرم فشار، نویسندگان را به کار خود وامیگذاشت، امکان خطا از نوع از دست دادن تعادل گهگاهی، شاید در نویسندگان به حداقل کاسته میشد و تقلیل مییافت.
نیز امکان کاذب کدخدامنشی، جای خود را به درستی، به حقوق فردی و بهرهمندی آن در جمع وامیگذاشت. در این معنا، یعنی در معنای واقعی خود، کانون نویسندگان ایران و تقاضای تشکیل و به رسمیت شناخته شدن آن، امری نیست که بتوان آن را در سطحی کدخدامنشانه و روابطی از این دست حل کرد. بلکه میتوان با صراحت و شجاعت اخلاقی پذیرفت که ایجاد نهادی به نام کانون نویسندگان، یک اقدام حقوقی است و حضور اجتماعی چنین نهادی جز در چارچوب تعریف شده قوانین. امکانپذیر نیست؛ چنانچه بعد از تحمل آسیبهای جبرانناپذیر.
این «توهم» جای خود را به فهم بند و تبصرهای آییننامهای داد که براساس آن، تشکیل و رسمیت یافتن نهادهایی نظیر کانون نویسندگان در ایران، به لحاظ حقوقی و قانونی، از اختیارات وزارتخانه «ایکس» است و نه از اختیارات وزارتخانه «ایگرگ»، چنانچه پنداشته میشد و گمان میرفت؛ و جالبتر این که در تمام مراحل نیمه تمام، آن «توهم» دامنگستر، سر و کار نویسندگان را نه به وزارتخانه ایکس و ایگرگ، بلکه به وزارتخانه «زد» انداخته بود، چنانچه افتاد.
- اما... اصل و فرع کار را چگونه باید توضیح داد در امری که یکسوی آن با خلوت و خلوص و عطوفت و اندیشه و کار جانفرسا معنا میپذیرد و سوی دیگر آن با جمعیت و جدال و نفسانیات شعلهور انسانی یعنی هنر و خلاقیت در سویی و اجتماعیت در سوی دیگر. وضعیت دشواری که اگر دو جنبه آن یکدیگر را تکمیل نکنند، یکدیگر را قطعاً تخریب خواهند کرد. اگر نویسندهای احساس کند کارش مخدوش و مضمحل میشود در کشمکشهای بیپایان مربوط به نویسندگان.
عملا سرخوردگی از جمع را با خود به خانه خواهد برد و اگر حدود و ثغور اجتماعیت روشن نباشد، خود به خود وازدگی را در فرد تقویت خواهد کرد. زیرا تاثیر منفی آشکار بر کار نویسنده را به همراه خواهد داشت.
در این معنا باید دقیقا توجه داشت که برای شاعر، نویسنده، مترجم یا محقق کار اصلی و پایهای، همان کاری است که عمر و زندگیاش را در آن صرف میکند و اگر به جمعیت مربوط به حرفه خود میاندیشد یا قدم در جمع میگذارد، خواست روشن او این است که جمعیت همکار او با کمک او بتوانند مشکلی از مشکلهای حرفهای ـ اجتماعیاش را حل کند نیز او بتواند کمکی به حل مشکل دیگران باشد و نه برعکس. پس برای هنرمند ـ نویسنده جدی (و نه سیاهی لشکرهایی که گاه و بیگانه سر و کلهشان پیدا میشود) کار، نخستین فریضه است و به منظور انجام موفقتر این فریضه، به منظور پیشبرد کار و کمک به حل موانع چاپ و نشر و توضیح کتاب و کمک به رفع مضایق نویسندگی که مشکل سانسور، عمدۀ مضایق است، هر نویسندهای میتواند پارهای از وقت خود را هم صرف کمک و تقویت نهاد مربوط به خود و اجتماعیت فرهنگی خود کند.
بدیهی است وجود یک نهاد فرهنگی، همچون، «کانون نویسندگان ایران» میتواند منحصر نباشد به حفظ منافع مادی ـ معنوی نویسنده بلکه در جای و به میزان توان و ارزش خود در مشارکت اجتماعی مربوط و منطقی، میتواند کمکی معنا فراخورد باشد به آراستگی جامعه فرهنگی و محیط اجتماعی و از برکت حیثیت خود میتواند حضوری موثر باشد در ایجاد تفاهم و تعادل، و زبانی رسا و رسانا باشد در رفع این همه سوءظن و بدگمانی که در فضای اجتماعی ما پدیده آمده و ریشه دوانیده است. تا بدان حد که چنین سوءظنهایی میتوانند زمینهساز ذهنی خشونت علیه نویسندگان شده باشند.
از جهتی دیگر، اگر دولتیان به راستی خواستار جامعهای قانونمدار و ریختمند باشند، تشکیل کانون نویسندگان، این اقبال و امکان را فراهم میآورد که دولت به اعتبار آزادی ـ قانون بتواند خود را با یک نهاد مسئول مواجه ببیند؛ یک نهاد حقوقی و قانونی که آماده خواهد بود مشکلات احتمالی خود را در مقابل معترضان با زبان قانون حل کند. چنانچه کانون نویسندگان ایران نیز در شکلپذیری خود، ناگزیر خواهد بود همچون یک نهاد حقوقی مسئول در خود بنگرد و لاجرم به دور از اغراض شخصی یا دستهای محتمل، خواهد توانست با احساس مسئولیت جدی و توجه به جمیع جوانب به حضور و تاثیر فرهنگی خود ادامه بدهد.
بدیهی است در شرایط عادی و مبرا از افراط و تفریط که فرایند الزامی یک جمع نویسنده باید باشد، امکانی سالم پدید تواند آمد برای دور ریختن اغراض خصوصی و تحقیر منافع کوتهبینانهای که احتمالاً با جزمانگاری خواسته بوده باشد مانع فراگیری کانون نویسندگان گردد؛ کانونی که منطقاً همچون مقام و منزلگاهی برای جمیع نویسندگان ایران باید تلقی بشود با هر نوع نگاه، هر شیوه کار و هرگونه سلیقه و عقیدهای به دور از انواع و انحا جزماندیشیها و تعصبات که در هر عرصهای بجز تخریب و دلزدگی و بازدارندگی، هیچ حاصل دیگری نداشته است و نخواهد داشت.
- اما، «چرایی» اکنونی کانون؟
...با توجه به وقفهای که افتاده بود در امر احیای تشکیل کانون نویسندگان ایران، چندی بعد از انتخابات دوم خرداد زمزمههایی از گوشه و کنار برخاست در این معنا که حالا که امکان تشکیل کانون فراهم است، پس نویسندگان چرا دست از کوشش برای تشکیل کانون کشیدهاند؟! گفتنی است که در لحن و بُن مایه آن زمزمهها، طعنهزنی و گوشه ـ کنایه آشکار بود و تلویحا این معنا را القا میکرد که گویی حالا که موانع از سر راه برداشته و تشکیل کانون ممکن شده است، اشخاص از احیای آن منصرف شدهاند.
بدیهی است که معنای جنبی و کنایی این طعنهها بسیار زشت و موهن بود و چنین وانمود و القا میکرد که انگار یک عده آدم ناخوش احوال دنبال بهانهجویی هستند برای مخالفت صرف(!) و تشکیل کانون نویسندگان هم محمل چنین بهانهای بوده است و هست! چنانچه آوردم این تعبیر و القا آن به محیط و جامعه بسیار زشت و دور از نازلترین هنجارهای اخلاقی ـ انسانی بود. در همان حال شنیده میشد که افرادی ـ از همان جماعتی که ناگهان پیداشان میشود! ـ جداگانه انگیخته شدهاند به تشکیل یک کانون دیگر!
بدیهی است نه کسی تکلیف داشت جلوی کار دیگران را بگیرد، و طبعاً نه کسی با آن مخالفت کرد. زیرا این جزو حقوق هر نویسنده یا طیفی از نویسندگان است که درباره حرفه و منافع حرفهای خود تصمیم بگیرند. سهل است که من ضمن گفتوگویی در یک مجله فرهنگی توضیح دادم که با چنان تصمیم و اقدامی هیچ مخالفتی ندارم؛ حتی اگر ربطی به من داشته باشد که ندارد!
اما... صرفنظر از این حرف و سخنها، آنچه نویسندگان ایران را ترغیب کرد به مشارکت مجدد برای تشکیل کانون نویسندگان، طرح دیدگاههای تازه بود در باب قانون، جامعه، حقوق فردی و اجتماعی، و برخورداری افراد از حقوق مساوی در مقابل قانون و اشارات روشن به مشارکت جمعی و از آن جمله حق تشکیل نهادهای اجتماعی ـ فرهنگی و حتی سیاسی براساس و موازین قانونی.
حقیقت امر این که استنباطی در جامعه ایران پدید آمد که حاصل و فرایند یک عمر بیست ساله، بیست سالی پر از تنش و التهاب و به دور از نرمش و انعطاف، جهتی مسالمتجویانه به خود گرفته است که مردمان میتوانند امیدوار باشند به دستیابی تدریجی به حقوق فردی و اجتماعی خود، و این بحران سر آن دارد که امور مملکت را ببرد به سمت و سوی گونهای آشتی ملی.
بدیهی است در پی تلاش و تکاپوی بیست ساله که آسیبهای فراوانی را باعث شده و قریب نیمی از آن صرف یک جنگ [...] و دفاع جانانه ملت ما شده بود و از پس خستگی طبیعی ناشی از دو دهه کشمکش و نیرو فرسایی، نیاز همگانی و به خصوص نیاز نسل جوان ایران به زندگی دور از خشونت و روزگاری که در آن بتوان به آینده نگریست، فرایند پیدایش پدیدهای به نام دوم خرداد گردید.
بر این اساس طرح برنامههای انتخاباتی دوم خرداد، بار دیگر جان تازهای در کالبد جامعه ایران دمید و هر قشری جنبش درونی و احساس باز هم بودن را برای خود نوعی فریضه پنداشت و عملا چنین خواست که با نوعی مشارکت اجتماعی به از خودبیگانگیاش پایان بخشد.
بدین منظور و با چنین برداشتی بود که نویسندگان نیز روند تشکیل کانون نویسندگان را که چندی دچار وقفه شده بود، پی بگیرند؛ به خصوص که به نظر میرسید همه شرایط مهیای تشکیل رسمی و قانونی این نهاد فرهنگی است و فیالواقع دوری جستن از مشارکت ممکن است مصداق جدی همان بدگمانیها و افترائات قرار بگیرد که بدان اشارت رفت. بنابراین دور تازه کوشش برای تشکیل و به ثبت رسانیدن کانون نویسندگان ایران با نوعی امیدواری تازه آغاز شد.
اما... در سرزمین ما ایران، گویی امید «جُرم» بزرگی است و نویسندگان پیش از آن که زندگی حرفهای خود را تدارک ببینند، واداشته شدند در تدارک ترمه و تابوت و عنبر و خرما برآیند و پیش از آن در تدارک قبر جا و مراسم تدفین. اندوه فراگیر شد، زندگی نفسگیر؛ و گفته شد: این است کانون نویسندگان ایران!
تحمل، تحمل، تحمل.
مدارا، مدارا، مدارا.
نویسندگان هم بسان انبوه انبوه مردمان سختی آزموده سرزمین خود، سر از خانههاشان بیرون آورده بودند با این درک و دریافت که زندگی اجتماعی تاریخی ما فرصتی فراهم آورده است برای تبادل آرا و آزمودن راه و روشهای تفاهم؛ یعنی همان نیاز برآورده نشده ما در هیچگاه تاریخ! با این درک واقعبینانه که تشنج و آشفتگی اجتماعی، کمترین زیان و آسیبش کمک به ایجاد فضایی است برای پوشش کاذب نهادن بر حقیقتی که مردم انتظار طلوع تدریجی آن را میکشیدهاند و میکشند؛ اما ناگهان به اصل مدارا شلیک شد و به اصل روند تفاهم.
باری... اکنون که این نوشتار ساده ـ بعد از قریب دو ماه وقفه ـ به انجام میرسد، توأمان شده است با انتشار خبر تشکیل کانون نویسندگان ایران در تهران. خبر خوشایند است؛ اما تأملبرانگیز نیز. زیرا چنین احساس میشود که شتابزدگی به کار نیمهکاره انجامیده است.
اما آیا میتوان آن را همچون مقدمهای بر روند درازمدت «کانون نویسندگان ایران» تلقی کرد؟ یا آن را باید نمایشی سردستی به شمار آورد که طرفین هنوز باوری از یکدیگر ندارند؟ یا فقط یک تعارف؟
به تقلید از پایانبندی مقالات سیاسی، فقط میتوان نوشت: آینده نشان خواهد داد!