تاریخ انتشار : ۱۶ آبان ۱۳۹۱ - ۱۲:۲۶  ، 
کد خبر : ۲۴۸۸۷۴
بازکاوی زمینه‌ها و آثار قیام تاریخی 30 تیر 1331 در گفت‌وگوی «جوان» با احمد سمیعی

حزب توده را مصدق پر و بال داد

محمدرضا کائینی مقدمه: جوانی پرشور بود که در رویدادهای نهضت ملی شرکت جست و از سران نهضت به ویژه آیت‌الله کاشانی و دکتر مصدق گفتنی‌هایی شنیدنی دارد. او هم اینک پیری سپید موی و خردمند است و از درس‌های ۳۰ تیر و در شکل کلان‌تر عبرت‌های نهضت ملی ایران می‌گوید. با سپاس از جناب احمد سمیعی که ساعتی با ما به گفت‌وگو نشستند.

* در پژوهش‌هایی که تاکنون درباره رویداد ۳۰ تیر انجام داده‌ام، غالب افراد اعم از موافقان و مخالفان دکتر مصدق بر این باورند که درخواست وزارت جنگ از شاه توسط وی، در واقع بهانه‌ای برای کناره‌گیری مصدق بوده است، زیرا ایشان که در به تحقق رساندن فرآیند ملی شدن نفت و نیز سروسامان دادن به جبهه حامیان نهضت ملی توفیقی به دست نیاورده بود، می‌خواست با بهانه قرار دادن امری که در حد خودش واقعی هم است ـ‌یعنی دخالت ارتش در انتخابات و ایجاد اخلال در پروسه نهضت ـ و با حفظ وجاهت ملی خودکنار برود.
این سؤال پیش می‌آید که آیا این رفتار نمی‌تواند محکی برای ارزیابی صداقت سیاسی دکتر مصدق باشد؟ او به‌جای اینکه بیاید و صادقانه به ملت بگوید که من نمی‌توانم کار را بیش از این پیش ببرم و کس دیگری بیاید، بدون مشورت با دوستان و نزدیکان و همپیمانان سیاسی خود و با بهانه قرار دادن مسئله‌ای که لزوماً مسئله اول نهضت هم نبود، عرصه را ترک کرد. آیا شما این رفتار را صادقانه می‌دانید؟
** برای پاسخ به پرسش شما لازم می‌دانم که نکته‌ای را از قول خود دکتر مصدق نقل کنم که ببینید اساساً چه شد که او نخست‌وزیر شد. او درکتاب خاطرات و تأملات می‌گوید:«شنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۳۰ وقتی وارد مجلس شدم، به من اطلاع دادند که علاء استعفا داده است. علت استعفای نخست‌وزیر را که از بعضی از نمایندگان سؤال کردم، یکی از دوستان گفت حضرات ـ‌که مقصود انگلیس‌ها بودـ چنین تصور کرده‌اند که از این نخست‌وزیر و امثال او کاری ساخته نیست و می‌خواهند آقای سیدضیاءالدین طباطبایی را که هم‌اکنون به حضور شاهنشاه رسیده و به انتظار رأی تمایل در آنجا نشسته، وارد کار کنند.
جلسه تشکیل شد و به مشورت پرداختند و چون اکثریت نمایندگان این‌طور تصور می‌کردند که تصدی آقای سیدضیاءالدین سبب خواهد شد که همان بگیر و ببندهای کودتای ۱۲۹۹ تجدید شود، نه جرئت می‌کردند از شخص دیگری برای تصدی این مقام اسم ببرند و نه مقتضیات روز اجازه می‌داد به کاندیدای سیاست بیگانه رأی بدهند.» حالا نکته مهم اینجاست:«چون صحبت درگرفت و مذاکرات به طول انجامید، برای تسریع در کار و خاتمه دادن به مذاکرات، یکی از نمایندگان که چند روز قبل از کشته شدن رزم‌آرا نخست‌وزیر، به خانه من آمده بود و مرا از طرف شاهنشاه برای تصدی این مقام دعوت کرده بود و هیچ تصور نمی‌کرد برای قبول کار حاضر شوم، اسمی از من برد.» توجه کنید!
رزم‌آرا نخست‌وزیر است. یک آقایی از طرف شاه پیش ایشان می‌آید و می‌گوید شما بیا نخست‌وزیری را قبول کن! پس آقایی که نخست‌وزیر است چه کاره است؟ دکترمصدق می‌گوید همین آدم پیشنهاد می‌کند که من نخست‌وزیری را قبول کنم، منتها در اینجا یک تاکتیک سیاسی به کار برده و گفته فکر کرده من قبول نمی‌کنم و آن روز هم قبول نکردم، یعنی آن روز قرار بود رزم‌آرا را از بین ببرند و شما نخست‌وزیر بشوی؟ مملکت که دو تا نخست‌وزیر نمی‌تواند داشته باشد. دکتر مصدق با چنین شرایطی قبول مسئولیت می‌کند.
* یعنی در واقع شاه را غافلگیر کرد؟
** نه، فراتر از اینها، این مسئله برنامه‌ریزی شده بود. می‌خواستند کلک رزم‌آرا را بکنند. اگر شما جای دکتر مصدق بودید، از آقای جمال امامی سؤال نمی‌کردید ایشان که هنوز نخست‌وزیر است، من چگونه قبول نخست‌وزیری کنم؟ تا به حال هیچ‌ یک از کسانی که در باره این مسائل بحث کرده‌اند، روی این نکته انگشت نگذاشته‌ا‌ند.
* خود دکتر مصدق هم درکتاب خاطرات و تألمات روی این نکته خیلی مانور نداده و زود رد شده است.
** بله، هیچ‌کس، نه جمال امامی و نه خودش. باید بررسی کرد و دید وقتی در آن جلسه، آن نماینده چنین نکته‌ای را با دکتر مصدق مطرح می‌کند، دکتر مصدق که چوب نبوده، بالاخره باید یک جوابی می‌داده. پس شما در جریان قرار گرفته‌اید که هدف این است که رزم‌آرا نباشد. پس از مدت کوتاهی دیگر رزم‌آرا هم نبوده و علاء نخست وزیرشده و علاء هم شبی می‌آید و با شما مذاکره می‌کند و شما صبح که به مجلس می‌روید، معلوم می‌شود که او استعفا داده است! تمام اینها یک برنامه‌ریزی قبلی است.
حالا آقای دکتر مصدق نخست‌وزیر می‌شود. خب ایشان به علت فعالیت گروهی که اسمش جبهه ملی بود، در چنین موقعیتی قرار گرفته و مسئله ملی شدن صنعت نفت را مطرح کرده بود. من نمی‌خواهم بگویم در این شرایط، نقش دکتر مصدق از آیت‌الله کاشانی بیشتر بود. به هر حال اینها هر دو، درنهضت مانند دو بال یک پرنده بودند. آیت‌الله کاشانی درمیان مذهبی‌ها، علاقه‌مندان و نیز بازاری‌ها وجیه بود، دکتر مصدق هم به اتکای سیاسیون، روشنفکرها و دانشجویان. حالا شما آمدی، نباید با یکی از اینها مشورت کنی که حالا که می‌خواهم دولت تشکیل بدهم، چه کسانی را باید بگذارم؟ توجه داشته باشید که دولت اولیه دکتر مصدق اصلاً دولت قابل قبولی نیست و اکثر آنها فراماسون هستند.
* به چه علت دکتر مصدق اینها را انتخاب کرد؟
** عرض کردم که برنامه بود. شما هیچ حرکتی را بی‌آنکه ریشه‌هایش را پیدا کنید، نمی‌توانید بررسی کنید. به هر حال در آن شرایط ایشان باید چنین دولتی را مشخص می‌کرد.
* شما می‌فرمایید آمدن دکتر مصدق و معرفی یک کابینه غیرقابل قبول، برنامه بوده است. به عنوان پژوهشگری که در آن مقطع، خودتان هم از فعالان نهضت ملی بودید، این را برنامه چه کسی می‌دانید؟
** اساس قضیه بر این است که ما در آن دوره اصلاً نمی‌دانستیم چه چیزی دارد اتفاق می‌افتد. اصلاً کسی خبر نداشت که آقای جمال امامی قبلاً رفته و به ایشان گفته بیا نخست‌وزیر شو و حالا در این جلسه مطرح می‌کند. اصلاً مسئله رفتن سیدضیاءالدین به دربار را تا به حال چه کسی مطرح کرده؟ آیا کسی از آن دیدار عکس گرفته یاگزارشی نوشته؟
به هر حال دکتر مصدق کابینه اولش را به هم می‌زند و کابینه دوم تشکیل می‌شود. در حین اینکه نخست‌وزیر است، می‌آید و می‌گوید من مصونیت ندارم و می‌خواهم بیایم و در مجلس متحصن شوم! چگونه است که کسی نخست‌وزیر باشد و قرار باشد مملکت را اداره کند و نتواند خودش را حفظ کند و بیاید در مجلس بنشیند. در اینجا باید یک نکته را در پرانتز اضافه کنم. امروز که ۸۲ سال دارم و این حرف‌ها را می‌زنم، با سال ۱۳۳۰ که جوانی ناپخته بودم، خیلی متفاوت است. آن روز ما دچار نوعی هیجان فکری بودیم و نهضت یک نهضت برخاسته از حرکت مردمی بود. علاقه ما هم این بود که از این جریان حمایت کنیم و هرچه گفتند قبول کنیم. ما آقای دکتر سنجابی را در شرایط آن روز با شرایط بعدها یکسان تشخیص نمی‌دادیم و حتی می‌رفتیم پشت سرش سینه می‌زدیم و می‌گفتیم مردم! بیایید به اینها رأی بدهید.
سوار ماشین می‌شدیم و بلندگو می‌گذاشتیم و در جنوب شهر به دل حزب توده می‌رفتیم تا فعالیت کنیم که مردم بیایند و به مصدق رأی بدهند. من در اینجا کاملاً فرمایش شما در سؤالتان را کاملاً تصدیق می‌کنم که مصدق وقتی استعفا داد، مسئله وزارت جنگ را به عنوان یک مانع واقعی مطرح نکرد.
* به عنوان مشکل اصلی؟
** بله، برای اینکه به هر حال دید نمی‌تواند و عجیب است که در اینجا فشار آیت‌الله کاشانی برای نخست‌وزیر شدن ایشان را باید بررسی کنیم که به چه مناسبت می‌گوید اگر دکتر مصدق را نیاورید، من حمله‌ام را به طرف دربار می‌برم؟!
* هم آیت‌الله کاشانی و هم دیگرانی که آن روزها روی این نکته تأکید می‌کردند، بعدها اذعان کردند که فریب خوردند. آنها در۳۰ تیر معتقد بودند که مسیر فعالیت‌های دکتر مصدق سنگ‌اندازی می‌شود و می‌خواستند این موانع را کنار بزنند و یک حمایت مطلق بی‌چون و چرایی را پشت سر او قرار دادند که بعداً با گرفتن قضیه اختیارات مطلق از مجلس توسط دکتر مصدق، آب سردی روی آتش آنها ریخته شد.
** اگر بخواهید مسئله را دقیقاً بررسی کنید، باید به روزشمار وقایع، از روزی که نخست‌وزیر شدن دکتر مصدق در مجلس عنوان می‌شود مراجعه کنید و ببینید چه اتفاقاتی افتاده است؟ شما می‌دانید در این فاصله چند تا رئیس شهربانی عوض شده؟ چند دفعه تظاهرات شده و گروه‌های متفاوت، چگونه همدیگر را قلع و قمع کرده‌اند؟ اداره مملکت هم که امر ساده‌ای نیست و وقتی وارد صحنه می‌شویم، باید مهره‌ها را بچینیم. صحنه، صحنه شطرنج است. به همین مناسبت من حرف شما را کاملاً تأیید می‌کنم.
کاش آن فشار را نمی‌آوردند که دکتر مصدق برگردد. این فشار را آوردند و برگشت. بسیار خب! حالا باید به مصدق گفت که شما با کمک این آدم‌ها سر کار آمده‌ای، اینها هم حقوقی برای خودشان قائلند. یعنی این بار که شما سر کار آمده‌ای، مثل دفعه اول نبوده است. این دفعه آیت‌الله کاشانی و فعالیت امثال بقایی‌ها بود که شما را از خانه بیرون کشید و نخست‌وزیر کرد، پس اینها هم حقوقی دارند و شما حقوق اینها را قبول نمی‌کنی. در آن دوره آقای کاشانی به هر حال پیشنهاداتی داشته. ایشان می‌گوید در امور مداخله نکن وگرنه من از شهر خارج می‌شوم.
* این نکته به ذهن می‌رسد که ترکیب جبهه ملی پس از ۳۰ تیر، دیگر ترکیب مطلوب دکتر مصدق نبود که با آنها مشورت کند. در جریان دادگاه لاهه و همراهی دکتر بقایی با دکتر مصدق، اصطکاک‌هایی پیش آمده بود. از طرفی مکی ناراحت شده بود که چرا مرا باخود نبردید؟ دکتر مصدق قبل از ۳۰ تیرهم دنبال گرفتن اختیارات بود و با اینکه آیت‌الله کاشانی سعی می‌کرد این حرف‌ها زیاد در دهان‌ها نیفتد، درعین حال در محافل خصوصی می‌گفت که درخواست این اختیارات یعنی چه؟ این موجب شده بود که دکتر مصدق دیگر آن اعتماد و همراهی اولیه را با اینها نداشته باشد و سیاست تک‌روی را در پیش بگیرد. آیا این توجیه به نظر شما درست است؟
** بله، مسئله از اینجا شروع شد. موقعی که دکتر مصدق می‌خواست به امریکا برود، ما برای بدرقه به فرودگاه رفته بودیم. این پرسش برای همه ما مطرح شده بود که دکتر متین دفتری به چه مناسبت در این هیئت است؟ دکتر بقایی در جریان خانه سدان مدارکی علیه متین دفتری پیدا کرد و به دکتر مصدق ارائه کرده بود و همه حیرت کرده بودند که او چرا باید همراه مصدق برود؟ گفتند نه! متین دفتری فقط برای بدرقه آمده و نمی‌خواهد همراه دکتر مصدق برود. بعد دیدیم سوار هواپیما شد و رفت! اختلاف از اینجا شروع شد، چون این احساس پیدا شد که اعتمادی وجود ندارد، این کار یعنی اینکه من قوم و خویش‌باز هستم.
* در ۲۸ مرداد، دکتر مصدق چه کسی را رئیس شهربانی کرد؟ مگر دفتری را نگذاشت؟ مگر او حکم از زاهدی نگرفته بود؟
** چون کسی را نداشت. امروز مملکت ۷۰ میلیون جمعیت دارد، امروز را با آن روز مقایسه نکنید. ما در آن ایام کسی را نداشتیم. جبهه ملی انگشت‌شمار بودند و از این گذشته تجانسی بین مثلاً عمیدی نوری با دکتر بقایی وجود نداشت و این ناهمگونی مشکلات پشت سر هم را به وجود می‌آورد. باز تکرار می‌کنم که دکتر مصدق می‌خواست به شکلی کنار برود که پرستیژ خودش را هم حفظ کند.
* می‌خواست آبرومندانه برود.
** بله، منتها تو رودربایستی قرار گرفت و برگشت. وقتی که برگشت دلش می‌خواست حکومت کند، اما عاملان برگشت او می‌پرسند پس ما چه می‌شویم؟ بالاخره قوام‌السلطنه وقتی دکتر امینی را پیش آقای کاشانی فرستاد، گفت:«۷ تا وزیر به تو می‌دهم.»
* که زیر بار نرفت.
** به هرحال این مقاومت موجب شد که قضیه ۳۰ تیر پیش بیاید. من این را صریحاً می‌گویم که بدنه مردمی که در صحنه حضورداشت، فداکار و علاقه‌مند بود.
* از این زد و بندها خبر نداشت.
** به فکر نهضت بود و نمی‌دانست چه خبر است. به هر حال دکتر مصدق آمد و سوار کار هم شد و خیلی هم طول نکشید.
* بله، ۱۳ ماه.
** در بزرگداشت اولین سالگرد ۳۰ تیر وقتی رفتیم و با سرهنگ اشرفی، فرماندار نظامی صحبت کردیم، گفتیم حزب توده در قیام ۳۰ تیر نقشی نداشت. نمی‌گویم افرادش نبودند، ولی زیر عنوان حزب توده شرکت نداشتند، جوان‌ها و دانشجویان بودند. ما گفتیم اعضای حزب توده حق ندارند در تظاهراتی که به نام ۳۰ تیر است، شرکت کنند. ایشان نتوانست کاری کند و مستأصل شد و در نتیجه ما رفتیم پیش آقای دکتر مصدق . هم من و هم مرحوم فروهر و هم شاید آقای اطمینانی گفتیم:«آقا! آنها نباید شرکت کنند.»
دکتر مصدق گفت:«شما داستان سماور و آب و آتش را می‌دانید؟» گفتیم:« خیر، شما بفرمایید.»گفت:«اگر زغال را در سماور بگذارید و آب روی آن بریزید، آتش خاموش می‌شود، اگر آب بریزید و آتش را داخلش بیندازید همین‌طور، ما باید مثل سماور، همه را با هم نگه داریم. ما همه ملت ایران هستیم.»یعنی خودش را به عنوان عامل اتحاد می‌دانست. صبح روز بعد افراد جبهه ملی تظاهرات کردند، باور کنید تعداد پرچم‌ها بیشتر از تعداد آدم‌ها بود! من خودم بودم و عکس آن هم هست، ولی بعدازظهردرتظاهرات توده‌ای‌ها چنان کثرت جمعیتی بود که همه حیران شده بودند که چه خبر است؟ پس کو آن ملتی که ۳۰ تیر پارسال در صحنه بودند؟ چرا؟ چون مردم به‌تدریج احساس می‌کردند مسائلی هست که آنها خبر ندارند، خصوصاً دانشجوها و جوانان.
* ناامید شده بودند؟
** بله، به‌تدریج احساس می‌کردند مسائل دیگری دارد طرح می‌شود.
* منحنی رفتارهای دکتر مصدق از ۳۰ تیر ۱۳۳۱ تا ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ را که بررسی می‌کنیم، می‌بینیم که او اراده‌ای جدی برای پیش بردن نهضت ندارد و مخصوصاً اقداماتی صورت می‌گیرد که حتی اطرافیان دکتر مصدق را به این نتیجه می‌رساند که این کارها نه‌تنها خدمت به نهضت نیست، بلکه چند پارگی و تفرق بیشتری ایجاد می‌کند و اساساً موجب می‌شود آنچه تا به حال به دست آمده هم از بین برود.
برخی دیگرهم به این اعتقاد می‌رسند که دکتر مصدق اساساً مأموریت داشته که نخست‌وزیری را به زاهدی بسپارد! با شائبه‌هایی که ایجاد می‌شود، یک برداشت حداقلی و حداکثری پیش می‌آید، برداشت حداکثری این است که با این رفتارها گویی می‌خواهد حکومت را تحویل بدهد و برود. واقعاً دکتر مصدق در طول این مدت به عنوان یک فرد دارای انگیزه برای تداوم نهضت بود یا اساساً ناامید و باری به هر جهت که بالاخره یک‌جوری قضیه را جمع کنیم و برویم؟
** شما خاطرات زیرک زاده را خوانده‌اید؟
* خیر.
** در آنجا از قول دکتر فاطمی عنوان می‌کند که این پیرمرد همه ما را به کشتن می‌دهد!
* البته این نقل قول را شنیده‌ام.
** البته این را هم ناگفته نگذارم که ما در این مقطع چند شخصیت مطرح بیشتر نداریم و این هم منصفانه نیست که ما فقط از نقصان‌های آنها بگوییم. باید شرایط را سبک و سنگین کرد و اعتدال را در نظر گرفت. با توجه به این تفکر مثلاً ما نمی‌توانیم بگوییم که آقای امیرکبیر در زمان خودش چه کارهای بعضا قابل نقدی را هم موجب شد، نهایتاً او را به عنوان یک شخصیت پذیرا می‌شویم. شما وقتی به فرانسه می‌روید، می‌بینید ۷۰۰ سال تاریخ پشت سر هم چیده شده است، در صورتی که تاریخ ما منقطع است، یعنی یک چیزی آمده، از بین رفته، یک چیز دیگری جای آن آمده و این سیر همچنان ادامه دارد.
در مورد دکتر مصدق اعتقاد شخصی من این است که این فرد به هر حال موجب ایجاد نهضتی در جهان شده است و ما باید به این مسئله پوئن بدهیم. وقتی به این مسئله امتیاز دادیم، می‌توانیم از مسائل کوچک‌تر هم انتقاد کنیم. به نظر من تفاوتی بین قوام‌السلطنه و دکتر مصدق وجود دارد و آن هم اینکه دکتر مصدق به وجاهت خودش خیلی علاقه‌مند بود، درحالی که قوام‌السلطنه به افکار و کارهایی که می‌خواست صورت بدهد، علاقه داشت.
* به آرمان‌هایش.
** و حاضر بود از وجاهت خودش هم بگذرد. قبول کنید که به قول حافظ:«چون پیر شدی حافظ/ از میکده بیرون شو.» در ماجرای ۳۰ تیر قوام‌السلطنه نباید گول اشرف پهلوی را می‌خورد و نخست‌وزیر می‌شد و می‌گذاشت شاه به این وسیله از او انتقام بگیرد. او می‌دانست که قوام قدرت اداره و توان حرکت ندارد. باید می‌رفت، منتها قدرت چیزی است که متأسفانه بعضی‌ها حاضر نیستند از آن بگذرند. مصدق هم می‌دانست که قوام‌السلطنه نمی‌تواند مملکت را اداره کند و از خانه‌اش نظاره‌گر همه این وقایع بود. یعنی همه اینها یک فیلم بود که ما دیدیم و امروز بعد از ۵۰ سال داریم با هم صحبت می‌کنیم که این آپارات دارد چگونه حرکت می‌کند و چه چیزی را دارد به ما نشان می‌دهد. درآن دوره واقعاً دوست داشتیم و می‌خواستیم نهضت شکل بگیرد و آزادی به دست بیاید و پایانش آن‌گونه شد. شاید عده‌ای ندانندکه بعد از ۲۸ مرداد عده زیادی خودکشی کردند!
* از علاقه‌مندان به نهضت؟
** بله، چون یک‌مرتبه با سراب مواجه شدند. پزشکی بود به نام دکتر شرف‌الدین که به قائمشهر مأمور شده بود و با نهایت بزرگواری جعبه‌هایی را تهیه و بچه‌هایی را استخدام کرده و در آن جعبه‌ها انواع داروها را گذاشته بود تا در حوزه‌های کارگری بچرخند و هرکسی که به دارو نیاز داشت، از آنها استفاده کند. پس از جریان ۲۸ مرداد از شدت یأس خودکشی کرد و امثال او خیلی بودند. همه چیز زیر سایه دیکتاتوری و خفقانی که پیش آمد از بین رفت.
* یکی از فصول مهم رویداد۳۰ تیر مجازات قوام‌السلطنه و عاملان ۳۰ تیر است که برای آن در مجلس کمیسیونی به ریاست دکتر بقایی تشکیل شد. الان که سال‌ها از این ماجرا گذشته و شاید کمتر کسی کشتارهای ۳۰ تیر را از چشم قوام ببیند. همه دربار و دستگاه را مسئول می‌دانند.
** دکتر بقایی در کتاب خاطراتش به خاطر این برای قوام‌السلطنه تقاضای مغفرت می‌کند!
* اما نکته اینجاست که عده‌ای براین باورند دکتر مصدق به دلیل رابطه فامیلی با قوام، او را از مجازات مصون نگه داشت. از طرف دیگر عده‌ای هم معتقدند دکتر مصدق چه با قوام فامیل ‌بود چه نبود، اعتقاد داشت که او کاره‌ای نبوده و دربار این کار را انجام داده است. چرا دکتر مصدق به‌رغم تصویب محاکمه و مصادره اموال قوام از این کار خودداری کرد و آیا بقایی واقعاً معتقد بود که این کار باید بشود یا از این مسئله به عنوان اهرم فشار علیه دکتر مصدق استفاده می‌کرد؟
** نه، جو طوری بود که این‌طور فکر می‌کردند نه فقط بقایی.
* یعنی فکر می‌کردند قوام مردم را کشته است؟
** بله، فکر می‌کردند او به عنوان رئیس دولت این دستورات را صادر کرده، در صورتی که همه می‌دانستند شاهپور علیرضا دارد این کارها را می‌کند. درست است که دکتر مصدق قبلاً نخست‌وزیر بود، ولی اصلاً در ارتش سمتی نداشت. شما حساب کنید از روزی که ایشان آمده تا ۳۰ تیر چند تا رئیس شهربانی عوض شده؟ برای خودش امکان حفاظت ندارد و می‌آید و در مجلس متحصن می‌شود. قوام‌السلطنه که دیگر مثل یک تکه گوشت بود و تحرکی نداشت. در اینجا باید در مورد اعلامیه قوام‌السلطنه نکته‌ای را یادآوری کنم. ارسنجانی در این باب حرفی غیرواقعی زده است.
* یادداشت‌ها را می‌فرمایید؟
** بله، قوام‌السلطنه کسی نبود که حتی در همان سن و همان وضعیت هم قلم را به دست کس دیگری بدهد و بگوید برای من چیزی بنویس. ملک‌الشعرای بهار وزیر فرهنگ قوام‌السلطنه بوده. در تمام آن دوران هیچ‌جا نمی‌بینید که گفته باشند این مطلب را ملک‌الشعرا برایش نوشته است. حقیقت این قضیه را مورخ‌الدوله در خاطراتش نوشته. بین مورخ‌الدوله و قوام‌السلطنه اختلافی پیش آمد و قوام‌السلطنه ایشان را به کاشان تبعید کرد، ولی بعد رفتند و تفقدی کردند و اگر قوام‌السلطنه دولت تشکیل می‌داد، همان‌طور که به سرتیپ صفاری سمت ریاست شهربانی داد، حتماً به مورخ‌الدوله هم سمتی می‌داد، ولی نشد.
می‌گوید من وقتی پیش قوام‌السلطنه رفتم، گفتم:«من چنین اعلامیه‌ای را نوشته‌ام.»وقتی خواند گفتم:«این با شرایط روز تطبیق نمی‌کند. امروز نمی‌شود این نوع مطالب را گفت.»گفت:«می‌توانی شعری بگویی چیزی بگویی که این اعلامیه را تلطیف کند؟» گفتم:«بله» و ناگهان در ذهنم شعر منوچهری آمد:«عمر دخترکان رز به سر آمد، کشتنیان را سیاستی دگرآمد» و. . . همه‌اش را برای قوام‌السلطنه خوانده بود. می‌گفت اما ظهر که به خانه برگشتم و رادیو را گرفتم، دیدم کشتنیان شعر منوچهری شده کشتی‌بان! رضا سجادی زنده است. رفت و این مطلب را در رادیو خواند. به هر حال اعلامیه را شخص قوام‌السلطنه نوشته بود.
* شما از کسانی هستید که دکتر مصدق را ساعاتی قبل از ۲۸ مرداد دیدید و ایشان هم از شما تفقدی کرده که جالب است و خیلی‌ها هم از آن نتایج متفاوتی می‌گیرند. پس از ۵۰ سال و اندی که از آن دوران می‌گذرد و با توجه به اینکه به عنوان یک نوجوان مورد تفقد نخست‌وزیر قرار گرفتید و حتماً تأثیر زیادی روی شما داشته، اما اینک او را چگونه می‌بینید؟
** باید برای این شخصیت‌ها احترام قائل شد. ضمن اینکه باید نقدشان هم کرد. دکتر مصدق در پایان دوره چهاردهم موقعی که قوام‌السلطنه کابینه‌اش را معرفی می‌کند و فردای آن روز به مسکو می‌رود، نطقی را ایراد می‌کند و به نمایندگان می‌گوید مجلس را تعطیل نکنید، اگر مجلس تعطیل شود، در فترت کودتا شده و قرارداد بسته می‌شود. آقای اقبال نماینده کرمانشاه و دبیر پاک و منزهی بود. ما رفته بودیم خانه‌اش گریه می‌کرد و می‌گفت:«چرا مجلس را منحل کرد؟ اگر مجلس را منحل نمی‌کرد، شاه نمی‌توانست او را عزل کند.»
* هر کسی که کمترین غوری در تاریخ نهضت ملی کرده باشد، این سؤال برایش پیش آمده که مگر می‌شود دکتر مصدق نداند که شاه می‌تواند در غیاب مجلس او را عزل کند؟ یعنی در عمل باید بپذیریم که دکتر مصدق با دست خودش، خودش را زمین زده است؟
** در آن روز احساس می‌کرد که اگر این کار را نکند زیر پرچم اتحاد جماهیر شوروی می‌رویم! شما باید شرایط آن روز را در نظر بگیرید. امروز شرایط خیلی با شرایط ملتهب آن روزگار فرق دارد. شوروی آن روز را در نظر بگیرید، حزب توده‌ای که سال دوم وقتی در مقابل جبهه ملی قرار گرفت، چگونه برخورد کرد. حزب توده را هم که خود دکتر مصدق پر و بال داد. بعد از سفر امریکا دست توده‌ای‌ها را باز گذاشت که اگر کمک نکنید ایران می‌شود ایران‌ستان و عملاً پر و بال دادن به حزب توده هم کار خودش بود. ولی خودش در این زمینه صحبتی کرده و گفته سران حزب توده، توده نفتی هستند، ولی کسانی که عضو حزب توده هستند که گناهی ندارند و در عمل هم همین طور شد.
مناظره‌های بعد از انقلاب سران حزب توده با مرحوم دکتر بهشتی را به یاد دارید؟ خیلی فرق است بین کسی که وسط رینگ کشتی می‌گیرد با کسی که کنار رینگ نشسته است. امروز حکایت ما حکایت همان کسی است که کنار رینگ نشسته است. متأسفانه در مملکت ما هیچ‌وقت نیروها منسجم نیستند و اختلافات هست. علت‌العلل آن هم این است که همه می‌خواهند قدرت را در اختیار بگیرند.
* در واقع طرفدار خودشان هستند.
** بله، هر کسی سنگ خودش را به سینه می‌زند. باید قبول کنیم که حزب توده از شهریور ۲۰ تا ۱۳۲۸ هر شخصیتی را که در ایران داشتیم، با روزنامه‌ها و نشریاتی که در اختیار داشت، ملکوک کرد، به همه فحش داد، همه را لجن‌مال کرد، در صورتی که ما باید برای اینها احترام قائل می‌شدیم.
* قانون منع فعالیت حزب توده که سال‌ها قبل تصویب شده بود؟ دکتر مصدق به‌رغم تصویب این قانون چرا به آنها اجازه فعالیت می‌داد؟
** طرفدار آزادی بود. آمد و گفت همه می‌توانید فعالیت کنید.
آزادی ملازم با قانون است. مخصوصا وقتی چنین قانونی هم در موردشان وجود دارد. خیانت اینها هم مشخص بود.
او نمی‌دانست. مسئله سماور را مطرح کرد. واقعاً نمی‌دانست.
* به‌ توده‌ای‌ها خوشبین بود؟
** بله، امروز را قضاوت نکنید. خودتان را در آن شرایط قرار دهید. ببینید شرایط چگونه بود. به تظاهرات حزب توده اشاره کردم. او هم نخست‌وزیر بود و تظاهرات را دیده و با جبهه ملی مقایسه کرده بود. دلیل هم داشت. شعارهای حزب توده جلب توجه می‌کرد، امکانات فراوان هم در اختیار داشت.
* انسجام و نشریات مختلف و به روز داشت؟
** بعد از شهریور ۲۰ همه عضو حزب توده شده بودند. افرادی مثل ما که این طرف قضیه بودیم خیلی کم بودند.
* شما به عنوان کسی که در ۳۰ تیر حضور نمایانی داشتید و نوجوان هم بودید، امروز از جنبه نوستالژیک وقتی در سالگرد آن واقعه به آن نگاه می‌کنید، چه احساسی پیدا می‌کنید؟
** غصه می‌خورم و گاهی گریه می‌کنم. نباید اینطور می‌شد، خیلی ضرر کردیم. مستأصل شده بودیم. دکتر مصدق هم همین‌ طور. بعد هم تندروی‌های بعضی از افراد مثل دکتر فاطمی. مرد سیاست کسی است که بتواند حقایق را ببیند، نه اینکه دست به کارهای انتحاری بزند یا کارهایی که مدیر روزنامه پرخاش، احمد انواری می‌کرد. او هم خیلی گنهکار بود. اولین اختلاف را او به وجود آورد. یک کاریکاتور در روزنامه پرخاش گذاشت که یکی از ستون‌های مجلس مصدق است و دیگری آیت‌الله کاشانی و طناب انداخته بود گردن کاشانی و سرش را داده بود دست مصدق و اختلافات شروع شد. یکی دیگر هم روزنامه شورش بود. متأسفانه شرایط بدی بود.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات