دوشنبه دهم محرمالحرام سال 1415 برخلاف همیشه که با هیات عزاداری مسجد محل در روز عاشورا برای عزاداری و عرض تسلیت به حضرت رضا(ع) به حرم مطهر عازم میشدیم. اینبار خود به تنهایی از لابلای هیات سینهزنی و زنجیرزنی به زیارت مشرف شدم. صحنهای حرم را مملو از جمعیت عزادار مشاهده نمودم. بعد از عرض سلام و ادای احترام به ساحت مقدس حضرت رضا(ع) با مشاهده جوانان عزادار که به جهت عشق و علاقهای که به سید و سالار شهیدان و اهلالبیت داشتند بر سر و سینه میکوبیدند به شدت تحت تاثیر قرار گرفتم.
من هم خودم را به دریای پرتلاطم عزاداران سپردم و بقدری مجذوب احساسات و عواطف عزاداران به مقام امامت و ولایت قرار گرفتم که نفهمیدم چگونه زمان سپری شد.
ناگهان صدای موذن برخاست: اللهاکبر، اللهاکبر. احساس کردم که دیگر ظهر عاشورا فرا رسیده، ظهری که در چنین لحظاتی حضرت اباعبدالله و یارانش جهت فریضه نماز به جماعت ایستادند و با وجودی که هیچ تامین جانی وجود نداشت درس بزرگی به جهانیان آموختند، درسی که فلسفه عاشورا را زنده نگاه داشت. من هم با دیگر عزاداران به طرف جایگاههای نماز جماعت ظهر عاشورا، که امسال شهر ما را حال و هوای دیگر بخشیده بود براه افتادم و دیدم که خیابانهای منتهی به حرم را مفروش نموده و خواهران و برادران در صفوفی به هم فشرده منتظر اقامه نماز میباشند.
نماز برگزار گردید و در پایان نماز بعد از مراسم دعا مجدداً به حرم مطهر مشرف شدم. هنوز صحنها مملو از جمعیت بود و در این لحظات عزاداری به اوج خود رسیده بود. ساعاتی از ظهر عاشورا نگذشته بود که ناگهان صدای مهیبی حرم را پر نمود. برای لحظهای کوتاه تعدد فریادها و نوحههای عزاداران قطع گردید و به فریاد یکپارچه یا حسین، یا حسین(ع) مبدل گشت و با این فریاد مردم خود را به محل ایوان طلا میرساندند تا متوجه حادثه گردند ولی هیچکس نمیدانست چه اتفاقی افتاد.
صدای مهیب آن این گونه برایم تداعی نمود که باید صدای انفجار بمبی باشد ولی باز با خودم میگفتم مگر ممکن است فردی در این مکان مقدس در این روز بزرگ، مرتکب چنین جنایت وحشیانهای شود. نه! اتفاق دیگری افتاده است!
در این میان بلندگوی حرم مطهر با لحنی اندوهبار لب به سخن گشود و خبر از بمبگذاری در کنار ضریح مطهر را داد و از مردم درخواست نمود که صحنها را ترک نموده و به خارج از حرم بروند تا آمبولانسها بتوانند به داخل صحن آمده و مجروحین و شهدا را به بیمارستان منتقل نمایند.
در این زمان بود که آه و ناله مردم به جهت هتک حرمت به بارگاه ملکوتی حضرت رضا(ع) بلند شد. مردم بیاراده اشک میریختند و در همان حال نیروهای انتظامی مردم را به خارج از صحن هدایت میکردند.
در این زمان بود که فریاد یا حسین تبدیل به مرگ بر منافق گردید و این فریادها تا صحنها و خیابانهای مجاور حرم سرایت نمود و یکپارچه مرگ بر منافق بلند بود. من نیز به پیروی از دعوت نیروهای انتظامی از حرم خارج شدم و مشاهده کردم که مجاورین و زائرین حضرت رضا(ع) چگونه با وسایل نقلیه شخصی خود مشغول انتقال مجروحینی که جراحت چندانی برنداشته بودند و میتوانستند خود را به بیرون برسانند و یا به کمک مردم به خارج از صحن آورده شده بودند میباشند و این مجروحین را همچون فرزندان خود در آغوش میگرفتند و به سرعت به نزدیکترین بیمارستانها میرساندند. با آمدن آمبولانسها مجروحین را از داخل صحنها با سرعت خارج میکردند و به بیمارستان میبردند.
در این لحظه دیگر کمکرسانی از دست مردم خارج گردیده بود و خود اکیپ پزشکی مشغول انتقال مجروحین بودند. من دیگر نتوانستم آرام باشم. خودم را به داخل حرم مطهر رساندم و به محض ورود به داخل صحن با دو تن از برادران بسیجیم که مامورین جمعآوری قطعات پیکر شهدا را داشتند آشنا شدم و از من خواستند که به کمکشان بشتابم. این کار را با دل و جان قبول کردم و داخل رواق گردیدیم، کف رواقها آغشته به خون بود. با دیدن این صحنه پاهایم سست شد، گویی دیگر اجازه راه رفتن را به من نمیداد ولی با وجودی که مدت کمی را به لطف پروردگار در جبههها حضور داشته بودم و صحنههای دلخراشتر از این را هم دیده بودم، ولی اینبار فرق میکرد و نمیتوانستم باور کنم که چنین مکان پاک و مقدسی را در خون ببینم.
از چشمهایم ناخودآگاه اشک سرازیر بود. با هر زحمتی بود خودم را به مکان بمبگذاری نزدیک میکردیم. دیگر چشمانم با من همراهی نمیکردند. گاه و بیگاه به یک جا خیره میماند و تا مدتی مرا به خاطرهای دردناک از حرم، خارج میساخت. ناگاه به خود آمدم، خود را پشت ضریح بالایی سر حضرت احساس کردم. از نشانهها دریافتم که بمب بقدری پرقدرت بوده که شیشههای ضریح را خرد کرده بود و حتی ضریح فولادین را به سمت خارج متمایل ساخته بود.
البته دیگر نمیتوان گفت ضریح بلکه وسیلهای شده بود که اعضای پیکر شهیدان و مجروحین را بر روی خود لمس مینمود و از آن رنگ نقرهای و طلایی زیبا دیگر اثری نبود و خون بود و خون، به ضریح نزدیکتر شدم، دستهایم را با ضریح آشنا کردم و همانند همیشه که این ضریح بوسهگاه تمام عاشقان به ولایت و اهلبیت بود و بوی عطر و گل محمدی(ص) از آن استشمام میشد این بار بوی خون میداد، دستهایم به خون آغشته شده بود.
جلوه چشمانم را غباری گرفته بود، هر چه سعی کردم که داخل ضریح را ببینم چیزی دیده نمیشد. زیرا برقها و روشنائیهای داخل دارالسلام قطع شده بود. اینبار برخلاف همیشه دارالسلام را خاموش دیدم، دارالسلامی که همیشه مملو از جمعیت زائر و مجاورین حضرت بود که برای عرض سلام و درخواست حاجات در زیر چلچراغهای نورانی حضرت رضا(ع) گرد میآمدند تا خواسته خود را با حضرت در میان بگذارد. ولی هیچیک از اینها نبود و نور کمی که از بیرون به دارالسلام میتابید، قرآنها و زیارتنامههای خونین را جلوهگر میساخت. به هر سختی که بود خودم را از ضریح جدا کردم و به سمت درب ورودی مرقد حضرت رضا(ع) رساندم. درب را بسته دیدم زیرا تا این لحظه تمامی مجروحین و شهدا را خارج ساخته بودند. ولی یکی از دربهای کوچک ورودی باز بود.
وقتی داخل شدم مرقد را تاریک یافتم ولی ضریح قبر مطهر بمانند چراغ هدایتی در میان تاریکی میدرخشید. بعد از لحظهای، چند پروژکتور جهت فیلمبرداری از این حادثه دردناک روشن گشت. در این موقع همه چیز نمایان گردید. کف مرقد حضرت رضا(ع) پر از اعضای قطع شده پیکرهای پاک زائران حضرت رضا(ع) بود که با کتابهای ادعیه و زیارتنامهها و شیشههای خرد شده مشاهده میگردید. به محض رویت این صحنه ناگهان به یاد خوابم در چندین شب قبل افتادم.
در خواب دیدم که به زیارت حضرت رضا(ع) مشرف شده بودم وقتی از درب خیابان طبرسی وارد صحن انقلاب شدم، صحن را خالی از جمعیت یافتم ناگهان متوجه آتشسوزی در ضلع شرقی صحن گردیدم که لحظه به لحظه دامنه آتش گستردهتر میگردید، وقتی خود را به یکی از شبستانها که تازه آتش گرفته بود رسانده با صحنه عجیب و وحشتناکی مواجه شدم که ناگهان از خواب بیدار شدم و تا وقتی خودم را به حرم مطهر نرساندم اضطراب و دلنگرانی که برای چنین خوابی حادث شده بود برطرف نشد.
آرام و قرار نداشتم ولی وقتی به داخل حرم رسیدم و اوضاع عادی حرم را مشاهده نمودم دلم آرام گرفت ولی اینجا جائی نبود که دل انسان آرام گیرد زیرا دنیا چنین جنایت وحشتناکی را از منافقین ندیده بود. همینطور که اشک از چشمانم سرازیر بود متوجه جمعآوری قطعه قطعههای پیکر شهیدان توسط دوستانم گردیدم. من نیز به کمکشان شتافته و مشغول جمعآوری شدم و بعد به رواقهای دیگر رفته و قطعات پیکر شهیدان که به در و دیوار و چلچراغها اصابت نموده بود جمعآوری کردیم.
در این موقع خبر رسید که باید حرم را سریع تطهیر نمود و همگی مشغول جمعآوری فرشهای رواقها که آغشته به خون عزاداران عاشورای حسینی مشهد شده بود شدیم و بعد از جمعآوری فرشها به طرف ضریح آمده و قطعات پیکر شهدا را که به ضریح چسبیده بود جدا نمودیم. در همان ساعات اولیه کلیه امکانات جهت بازسازی و بازگشائی دربهای حرم به روی میلیونها زائر دلباخته و عزادار بکار گرفته شد.
من این را به چشم خود میدیدم که چگونه خادمین حرم مطهر با وجود اینکه اشک از چشمانشان جاری بود با آب و گلاب حرم را تطهیر مینمودند.
اینک ساعت 8 بعدازظهر بود. بیش از 5 ساعت از حادثه بمبگذاری نگذشته بود. به علت اینکه میدانستم خانواده چشم انتظار من میباشند از درب بزرگ روی ایوان طلا وارد صحن انقلاب شدم، صحن مملو از جمعیت عزادار بود ولی عدهای از زائرین به محض خروج من از حرم دور مرا گرفتند و سؤالاتی میکردند و از سؤالاتشان چنین به نظر میرسید که همه نگران این حادثه تلخ میباشند و تنفر شدیدی نسبت به منافقین در چهرههایشان مشاهده میگردید، و سؤالاتی مبنی بر اینکه آیا به ضریح مطهر آسیبی وارد شده یا خیر؟ و آیا دربهای حرم را بزودی خواهند گشود؟ که من در جوابشان گفتم آسیب به ضریح ناچیز بوده و هماکنون نیز خادمین مشغول تطهیر میباشند و تا ساعاتی دیگر دربها را خواهند گشود.
بعد از دقایقی به خانه رسیدم و بعد از تطهیر بدن و لباسهایم آن شب را که به بلندای شب یلدا، شبی که گویا صبحی برایش نبود با قلبی مالامال از درد و سوز و گداز سپری کردم. صبح زمانی که برای شرکت در امتحان به دانشکده رفتم خبر عدم حضور یکی از دوستانم را در جلسه امتحان دریافت داشتم و بعد از امتحان با عدهای از دوستان به مقصد معراج شهیدان براه افتادیم زیرا از خصوصیات اخلاقی این دوست دانشجو دریافتم که باید به ملاقات خدا شتافته باشد. وقتی به معراج رسیدیم در بین پیکرهای پاک شهیدان عاشورای مشهد چشممان به پیکر پاک دوست دانشجویمان خیره ماند وی که محمد صادقی نام داشت از جمله برادرانی بود که در بسیج مشغول فعالیت بود. شهید محمد صادقی به بزرگترین آرزوی خویش که همان شهادت در راه خدا بود دست یافت. شهادت گوارایت باد محمدجان
شولای سپید صبح بر دوشت باد
رخشندهترین خلق هماغوشت باد
در بزم وصال دوست از شوق حضور
آن جام که در کشیدهای نوشت باد.