آیتالله جوادیآملی
احسنالخالقین بودن خدا به آفرینش احسنالمخلوقین است. احسنالمخلوقین بودن انسان هم به داشتن روح برتر است، وگرنه جنبه بدنی او در حیوانات دیگر هم هست. لذا خیلی از بیماریها مشترک است بین انسان و دام و نیز خیلی از درمانها مشترک است بین انسان و دام؛ اما آن بیماری یا سلامت که مربوط به روح انسان است، مخصوص به خود انسان است.
اینکه خداوند فرمود: «انسان را در احسنالتقویم قرار دادیم» با توجه به اینکه بهترین نمونهها بلال حبشی است، معلوم میشود آن احسنالتقویم بودن به چهره و لب، دهن و دندان و چشم و ابرو نیست. برای اینکه حضرت بلال حبشی را احسنالتقویم میداند. پس خدا اولاً کار خود را جمال محض معرفی کرده است نه جمیل صرف؛ ثانیاً کل نظام آفرینش را صنع خود میداند؛ و ثالثاً این صنع خود را زیبا معرفی میکند. ما آنگاه میفهمیم که زیبایی چه؟ یعنی آنچه به کمال وجودی برمیگردد، وجود حقیقی، میشود جمال. و اگر کسی بتواند چنین کمالی را بیافریند، میشود هنرمند و کار او را میگویند هنر.
در تشویقی که قرآن از زیبایی کرده است، بهره از لذتهای ماورای طبیعی را بالاتر از لذتهای طبیعی شمرده است؛ مثلاً درباره رنگها هنگامی که درباره گاو بنیاسرائیل سخن میگوید، میفرماید: «صفراء فاقع لونها تسر الناظرین» (بقره، 69) اینکه نگاهکنندهها را مسرور میکند معلوم میشود که بعضی از رنگها وجود دارد که بینندهها را مسرور میکند. و این هم اختصاصی به باصره ندارد؛ خوب این تمثیل است نه تعیین. بعضی از چیزها شامه را محفوظ میکند و بعضی لامسه را و الی آخر.
یا در اوایل سوره مبارکه نحل وقتی که منافع اقتصادی و غیراقتصادی دامداری را گوشزد کرد، هنر و جمال را تشریح میکند و میفرماید: «و لکم فیها جمال حین تریحون و حین تسرحون» (نحل، 6) بعد از اینکه میفرماید این دامها بار شما را میبرند، به شما شیر میدهند و لبنیات شما را تامین میکنند؛ گوشتشان، پوستشان، پشمشان یا کرکشان نیازهای شما را تامین میکند، آنگاه میفرماید: «لکم فیها جمال حین تریحون و حین تسرحون»، وقتی که بامداد این گوسفندها را به چرا میفرستید و برهها از مادرها جدا میشوند برای شما یک زیبایی است و عصرها که از چرا برمیگردند، آن هم یک زیبایی است «و لکم فیها جمال حین تریحون و حین تسرحون».
خوب این را برای شیلاتیهای کنار دریا به صورت دیگر ذکر میکند، برای باغبانهای باغدار به سبک دیگری است. این به عنوان نمونه است که قرآن اینگونه جمالها را تشویق کرده است. اینها را حفظ کرده است، اما همه را به عنوان برکات الهی تامین میکند. آن گاه هنری میتواند دینی باشد که بین طبیعت و فطرت هماهنگی برقرار کند، یعنی طبیعت را به سمت فطرت ببرد، یعنی بدن را تابع روح کند، روح را امام بدن کند، بدن را ماموم روح کند، نه بالعکس که روح و فطرت را ماموم کند و تن را امام کند، که او بشود فرمانروا و روح بشود فرمانبردار.
در یکی از بیانات نورانی امیرالمؤمنین(ع) آمده است که «کم من عقل اسیر تحت هوی امیر». چهبسا عقلی که تحت هوس به اسارت رفته است، یعنی رهاوردهای علمی را باید در اختیار تن و لذتهای طبیعی قرار بدهد؛ همان لذتی که حیوانات هم دارند. کدام لذت است که از نظر تن انسان دارد و حیوان ندارد؟ اما لذتهایی که مربوط به کمال وجودی است (که از اینجا در حقیقت هنر دینی شروع میشود) آن است که اولاً آنچه که ملائم با فطرت است جمال فطری است. ثانیاً کاری که فطرتپذیر باشد و خلاقیتی که فطرتپذیر باشد، هنر دینی است. و کسی که چنین خلاقیتی را داشته باشد هنرمند دینی است.
این گاهی در ادبیات ظهور میکند، گاهی در نقاشی و گاهی در خطاطی و مانند آن؛ گاهی در نحوۀ نشستن و گاهی در نحوۀ حرف زدن ظهور میکند. مثلاً عباس(ع) عموی پیامبر(ص) از او بزرگتر بود. کسی سوال کرد که شما بزرگترید یا پیغمبر «انت اکبر ام رسولالله(ص)؟» فرمود: «هو اکبر و انا اسن»، یعنی او بزرگتر است ولی سن من بیشتر است. این ادب در گفتن است که معنویت را حفظ میکند. اینکه او فرمود «هو اکبر و انا اسن» یک هنر ادبی است. از این نمونهها فراوان است.
از کسی سؤال کردند مسواک جمعش چیست؟ گفت ضد محاسنک، چون مسواک جمعش مساویک است، معنای دیگر مساویک این است که سیئات و سوءهای تو (اگر کافش کاف خطاب باشد). اگر این شخص میگفت جمع مسواک، مسوایک است یعنی سیئات تو. چون مهم آن معنا است، لذا گفت «ضد محاسنک»، یعنی محاسن و زیباییهای تو اصل است، لذا گفت «ضد محاسنک»، یعنی محاسن و زیباییهای تو اصل است و آن مساویک ضد این محاسن است. این یک نحوۀ حرف زدن است که هنر ادبی است. قرآن که عصاره نظام تکوین است سراسر هنر است، یعنی اگر شما بخواهید نظام هستی را به صورت کتاب دربیاورید میشود قرآن؛ قرآن را اگر بخواهید به صورت تابلو ترسیم کنید میشود نظام آفرینش.
قرآن نظام آفرینش را از سماوات و ارض، از دریا و اهل دریا، از صحرا و اهل صحرا از بهشت و اهل بهشت، از دوزخ و اهل دوزخ و از فرشتگان و کارهای آنها طوری تنظیم کرد که شده قرآن. و این را با زیباترین وجه بیان کرد؛ هم آن پردهنشینان غیب را هنرمندانه در کرسی شهادت نشاند (آن معارف غیبی را) و هم با الفاظ فصیحانه و بلیغانه سخن گفت، که کسی توان آوردن مثل آن را ندارد. هم در انتقال معنا از غیب به شهادت هنرمندانه ارائه کرد (هنر اعجازی)، و هم در اینکه آن معانی را به صورت و در قالب الفاظ دربیاورد هنرمندانه ارائه کرد، که شده معجزه.
بنابراین خود نحوۀ ارائه کردن قرآن شده اعجاز. بنابراین هنر دینی عبارت از این است که ما اولاً حقیقت انسان را بشناسیم؛ ثانیاً کمال او را ارزیابی کنیم؛ و ثالثاً کمال او را ملائم با فطرت او بیافرینیم. این میشود هنر دینی. گاهی قرآن کریم نمونههایی به ما ارائه میکند که دال بر همین است، مثلاً میگوید اذان مستحب است، ولی شایسته است که مؤذن صَیّت (یعنی خوشصدا) باشد. و در انتخاب امام جماعت، اگر ً در یک مسجدی چند نفر بتوانند امامت جماعت را بر عهده بگیرند، آنکه اعلم است،افقه است، اقراء است، مقدم است؛ اما اگر دو نفر در علم و فقاهت و قرائت و سیادت و امثال ذلک همتای هم بودند فرمود: «اصبحُ و جهاً»، یعنی آن که زیباتر است امام جماعت بشود که مردم با یک چهره زیبایی آشنا باشند.
پس اگر اذان مسجد است، اذن خوب؛ و اگر امام جماعت مسجد است، خوشچهره. این نشان میدهد که دین میکوشد که خوشچهره را به محراب ببرد نه به جایی دیگر. این، هنر را در خدمت دین قرار دادن است. کسی که در محراب میگوید: «اللهم انا اسئلک من جمالک باجمله»، قهراً جمال معنوی خواهد داشت. و ما تلاشمان در هنرها باید این باشد که اولاً وقتی با زبان فطرت که بینالمللی است سخن میگوییم، آن معارف دین را از پرده بیرون بیاوریم و ترسیم بکنیم؛ یعنی معقول را محسوس بکنیم، نه متخیل را محسوس بکنیم. معقول و دلپذیر را محسوس بکنیم، نه موهوم را دلپذیر بکنیم. مثلاً همین جریان یوسف صدیق، این قصه است و قرآن طوری این قصه را هنرمندانه ارائه کرده است که جز درس عفاف چیزی از آن برنمیآید.
قرآن داستان زیبایی را طوری ترسیم میکند که نتیجه آن عفاف است. این میشود هنر دینی. این، معقول را محسوس کردن است، نه متخیل را محسوس کردن، نه موهوم را محسوس کردن. ممکن است هنرمندی تا سقف خیال و وهم پرواز بکند آنگاه هنرش دیگر دینی نخواهد بود، چون وقتی چیزی عقلپذیر نبود دینپذیر هم نیست. آنچه از منابع غنی و قوی دین به شمار میرود، عقل است نه وهم.
اگر هنرمند فقط به دنبال زیبایی باشد معیاری برای چنین هنری نیست. خوب او زیبایی را اینطور تشخیص میدهد و دیگری آنطور. این معیاری ندارد؛ اما اگر فطرت باشد، معارف غیب را به صورت محسوس درمیآورد، که هم اداراکات حسی تاءمین شود، و هم نیروهای ادراکی و به دنبال آن نیروهای تحریکی. و بعد وضو بگیرند و به امامت عقل نمازی عاقلانه بخوانند. آنگاه عقل به دنبال وحی نماز عاشقانه میخواند. بعد سراسر آن میشود هنر و زیبایی.
اما انسان از کسی که چهره زیبا دارد یا آهنگ زیبا دارد اما ادب ندارد میرنجد، همانطور که از مزبله میرنجد، یعنی بینیاش را میگیرد. گاهی بزرگانی از کنار اشخاصی میگذشتند، ممکن بود بینی خود را بگیرند و بگویند چه بوی بدی دارد این شخص. وجود مبارک پیغمبر(ص) از جایی عبور میکردند، دیدند کسی حالش به هم خورده و افتاده است و عدهای اطراف او جمع شدهاند. مرد صرع داشت؛ حضرت فرمود: «این کیست و چیست؟» عرض کردند: «دیوانهای است که حالش به هم خورده است.» فرمود: «او مجنون نیست.» عرض کردند: «اگر او مجنون نیست، پس مجنون کیست؟» فرمود: «او مریض است و او را باید درمان بکنند. مجنون کسی است که «تؤثرون الحیوة الدنیا» (اعلی، 16) دنیا را به آخرت ترجیح میدهد.
آن کسی که عمر کوتاه را بر زندگی ابد ترجیح میدهد، چنین آدمی دیوانه است. اگر کسی بتواند آن معارف را حسی بکند، این میشود هنر دینی. این معیار است. از وجود مبارک پیغمبر(ص) نقل شده است: «تعطروا بالاستغفار»، خود را با استغفار معطر کنید «لاتفضحنکم روائح الذنوب» تا بوی بد گناه رسوایتان نکند. ممکن است کسی در مجلس نامحرمی نامحرمانه کاری را انجام بدهد و همه برای او کف بزنند و این کار را زیبا بدانند، لکن پیغمبر(ص) میفرماید این بوی بدی دارد، یک وقتی بوی آن درمیآید. فرمود: «خود را با استغفار معطر کنید، تا بوی بد گناه شما را رسوا نکند.»
بعد هم فرمود: «طهروا افواهکم فانها طرق القرآن» دهن را پاک کنید، دهن غیر از دندان است. یک وقت کسی دندان را تمیز میکند. این یک گوشه از دستورات دینی است. گاهی هم دهان را پاک میکند. غذای که به این فضا، یعنی مجموعه دندانها لثهها، زبان و حلق وارد میشود اگر ناپاک باشد، آن را آلوده میکند. حرفی که از این فضا بیرون میآید اگر آلوده باشد، تباه میشود. لذا فرمود: دهن را پاک کنید، برای اینکه قرآن میخواهد عبور کند.» شما وقتی میخواهید نماز بخوانید، حمد میخوانید؛ سورهای از قرآن را میخوانید؛ اینها هم قرآن الهی است.
محصول بحث این است که جمال، زیبایی است؛ و هنر زیباییآفرین است؛ زیبایی دو قسم است: حسی و عقلی؛ حسی به طبیعت برمیگردد و عقلی به ماورای طبیعت. حسی معیار خاص ندارد، چون مردم اقلیمهای مختلف حواس مختلف و آداب و عادات و رسوم مختلف دارند. پس نمیشود برای آن حدی مشخص کرد، هر کس برای خود برنامهای دارد، سینمایی دارد، تئاتری دارد و هنری دارد؛ اما هنر بینالمللی با زبان بینالمللی است، زبان بینالمللی، زبان دل است. نه زبان زبان، نه زبان چشم، نه زبان گوش، نه زبان بویایی، نه زبان ذائقه. همانطور که همگان عدل را میپذیرند، همگان از ظلم میرنجند؛ همانطور که همگان هنر را میپذیرند. همگان هنر معنوی را هم میپذیرند.
برخی از بزرگان اهل معرفت میگویند سر پیشرفت هنرهای تمثیلی و ترسیمی در مسیحیت این است که اصولاً در بخشی از دستورات دینی آنها این هنر ظهور کرده است: در مادر شدن مریم(س) جریان تمثیل و تمثل جلوه کرده است که فرشتۀ غیب برای او متمثل شد. این یک نمونه و خود عیسی مسیح(س) به عنوان معجزه از گل، مجسمهای به صورت حیوان میساخت، نه تنها مجسمهای که فقط بیرون بدن را نشان بدهد، بلکه حیوانگونه جسم میساخت، یعنی دستگاه گوارشی داشت و دستگاه بیرونی.
بعد در آن میدمید و آن زنده میشد این کارهایی که قرآن کریم از عیسی مسیح(س) نقل کرد، نشان میدهد که زمینه شکوفایی هنر در مسیحیت چه بوده است. این را بعضی از بزرگان اهل معرفت در کتاب تفسیرشان ذکر کردهاند که مسلمانها این بخش را ندارند اما این هم البته باید ترمیم و اصلاح بشود، چرا که مسلمانها جامعتر و کاملتر از این را دارند. اما دربارۀ مجسمهسازی که بحث فقهی مبسوطی دارد که ساختن آن نارواست، برای اینکه بوی شرک و امثال ذلک میدهد.
ما اگر بتوانیم از راه صحیح بشریت را به سمت هنر معقول ببریم، نیازهای هنردوستانه آنها را تاءمین میکنیم و جامعه دیگر از ما توقع هنر کاذب ندارد؛ اگر ما هنر صادق را ارائه کردیم قطعاً این طور میشود. مثل اینکه همین الان علما و روحانیون، قشر کمی هم نیستند، هزاران نفرند که از خواندن غزلهای پیامدار خیلی بیشتر لذت میبرند تا از خواندنهای بیپیام. به این چیزها گوش هم نمیدهند. خود ما هم همین طور هستیم؛ اما وقتی میبینیم غزلی از حافظ یا سعدی میخواند که پیام دارد کاملاً گوش میدهیم. ما هم از همین مردم هستیم و همین لذایذ را داریم؛ ولی وقتی که دین آدم را هدایت کرد، به سمت دیگری این طور میشود.
یک درسخوانده، یک عالم از یک غزل دلپذیر پندآموز بیش از آن لذت میبرد که دیگری از یک ترانه. این هست، مطمئن باشید یک متدین از خط خوبی که سورهای از قرآن را ترسیم کرده است، بیشتر لذت میبرد تا دیگری از خط خوبی که یک تصنیف را نگاشته است. وجود مبارک امیرالمؤمنین(ع) به نویسندهاش دستور داد: «الق الدوات»؛ لیقه بگذار «بسمالله» را اینچنین بنویس؛ بین حروف فاصله بگذار. این زیبایی خط در اسلام ترسیم شده است.
بنابراین، ما اگر بتوانیم جامعه را به سمت یک هنر معقول هدایت کنیم نیازهای آنها را تأمین کردهایم. نمیدانم شما در آن شبها و روزهای عملیات در خط مقدم جبهه بودهاید یا نه؟ در آنجا ترانه یا آهنگهای دیگر نبود، مرثیۀ سیدالشهدا بود. این هنر است. هنری که بتواند انسان را از زن و بچه و زندگی و همه و همه منصرف بکند و جان بر کف در اختیار خدا قرار دهد. چه هنری بالاتر از این است؟ هنری که باعث شود کسی یک لبخندی بزند یا کفی بزند، این که هنر نیست. هنر این است که انسان از کل هستی بگذرد. این با مرثیه تأمین میشود. و کشور ما این را نشان داد. این کشور هشت سال با هنر مرثیه اداره شد. من خودم در متن یک عملیات دیدم که آنجا هر چه هست مرثیه است؛
سرودهای دیگر در خطهای دوم و سوم و چهارم است. خوب کدام هنر بالاتر از این است که انسان از همه چیزش بگذرد. هنر این قدرت را دارد که موجب شود انسان سرخود به دست گیرد و بگوید:
چرا دست یازم، چرا پای کوبم؟
مرا خواجه بیدست و پا میپذیرد
پس اگر ما بتوانیم جامعه را به سمت هنر دینی و معقول ببریم، آن خلاء پر میشود. البته در مرحله انتقال از هنر حسی به عقلی، از هنر غیردینی به هنر دینی، یک مقداری فاصله هست. باید این تلفات را تحمل کرد، ولی بنابراین باشد که ما این هجرت و انتقال را داشته باشیم.