دکتر حسین کلباسی / استادیار فلسفه دانشگاه علامه طباطبایی
یهودیان در طول تاریخ با چند مواجهه بزرگ روبرو شدند که به تاثیر و تاثر کلی آنها منجر گردید. میلاد مسیح و پس از آن ظهور دین اسلام، از جمله این مواجهات بزرگ بودند اما پیش از اینها و در سالها و قرنهای قبل از میلاد مسیح، فرهنگ و سنتی یونانی توانسته بود در عمق باورهای سنت عبرانی و حتی آموزههای عهد عتیق رخنه کند. ترجمه تورات به زبان یونانی و فعالیتها و آثار فیلون برای تبیین ریشههای تاثر فیلسوفان یونان از یهودیت، در کنار موقعیت جغرافیای اسکندریه، زمینههای تحول در مفاهیم کلیدی سنت عبری را فراهم ساخت. قرنها بعد مسیحیت نیز با سنت عبرانی مواجه شد تا در تحولات آن سهیم شود و همین امر باعث پیدایش تعاملات تاریخی خاصی شد که موضوعی بایسته برای هرگونه پژوهش و مطالعه است.
شاید نتوان تاریخ دقیق نخستین تلاقی فرهنگ عبرانی با فرهنگ یونانی و کیفیت این تلاقی را تعیین کرد، ولی بیتردید ترجمه یونانی تورات و فعالیتهای موثر کسانی چون فیلون اسکندرانی (Philo of Alexandria) (متولد حدود 40 م) را باید دو حادثه بزرگ در تاریخ فرهنگ و کلام یهودی به شمار آورد.1 ترجمه تورات تنها برگردان لفظی و عبارتی کتاب مقدس از زبان مبدا به زبان مقصد نبود، بلکه در این برگردان، بسیاری از آموزهها و معتقدات و به دنبال آن روح حاکم بر آموزههای عهد عتیق، دستخوش دگرگونی و تحول گردید و طبیعی بود که از آن پس راه برای تاویل و تفسیرهای مجدد باز گردید. اتفاقا از نشانههای اصلی این دگرگونی بزرگ، آن است که درست پس از همین ترجمه یونانی، کتابهای قانونی ثانی2 در عرصه نوشتههای ادبی ـ دینی یهود ظاهر شدند که با توجه به تعمق در کتابها و نوشتههای اخیر میتوان از روح حاکم بر معانی و حتی ادبیات این نوشتهها ـ که عمدتا از ادبیات کلاسیک یونانی متاثر گردیدهاند ـ آگاه شد. اما از آنجا که از ذکر ملاحظات تاریخی در این نوشتار گریزی نیست، اجمالا به بررسی فشرده گذشته قوم یهود از قرن نخست پیش از میلاد به این سو میپردازیم تا شاید مسیر یونانی شدن سنت عبرانی و فرهنگ این قوم را بهتر و روشنتر دریابیم.
در منابع تاریخی آمده است که پس از محاصره و حمله دولت آشور به سرزمین کهن فلسطین، این سرزمین به دو قسمت شمالی و جنوبی ـ در شمال، کشور «یهودا» و در جنوب، کشور یا سرزمین «اسرائیل» تقسیم شد. دو منطقه اخیر بارها از سوی قدرتهای سیاسی و نظامی آن روزگار یعنی ایرانیها، بابلیها، آشوریها، مصریها و بالاخره رومیان مورد تصرف قرار گرفتند و البته در دوران تسلط رومیها بود که فرهنگ یونانی و یونانیمآب به عرصه فرهنگ بومی قوم یهود داخل شد و آن را متاثر ساخت.
در سال 63 ق.م کشور یهودا تحت سلطه رومیان در آمد. رومیان شخصی به نام هیرکانوس دوم را حاکم این سرزمین کردند؛ در حالی که اختیار امور در دست فردی به نام آنتی پاتر ادومی بود. بعدها کشور یهودا دچار اغتشاش شد و آنتی پاتر به قتل رسید. از این رو رومیان هیرکانوس را نیز غزل کردند. پس از آن بود که نزاع بر سر حکومت یهودا بالا گرفت تا اینکه هیردویس، فرزند آنتی پاتر، در سال 37 ق.م حاکم یهودا شد و در زمان حاکمیت او اقدامات وسیعی در جهت آبادانی کشور یهودا و بهبودی زندگی یهودیان انجام گرفت؛ تا آنجا که هیردویس فرمان به مرمت معبد اورشلیم (هیکل) داد. دیری نپایید که هیردویس از دنیا رفت. «با مرگ هیردویس، کشور یهودا به سه بخش تقسیم شد و سه فرزند او حاکم بر آنها گردیدند. این سه بخش عبارت بود[ند] از: یهودا، جلیل و دیگری ماورای اردن؛ که رومیان مجموع این سه بخش را فلسطین میخواندند.»3
البته در این که نام فلسطین توسط رومیان بر سرزمین گذارده شده باشد، تردید وجود دارد؛ زیرا این نام اولا در متون کهن و حتی خود عهد عتیق به کرات آمده است و ثانیا مدارک تاریخی نشان میدهند که قبل از سلطه رومیان، بسیاری از ساکنان و بومیان این سرزمین آن را به نام فلسطین ـ و نه کشور «یهودا» میشناختهاند.4
با نزدیک شدن به سالهای تولد و نبوت حضرت عیسی(ع)، به تاریخ بنیاسرائیل برگی دیگر افزوده شد که از حساسیت و موقعیت خاصی در کل تاریخ و به ویژه تاریخ این قوم برخوردار است. این حساسیت از یک سو به فضای فرهنگی، اجتماعی و حتی سیاسی یهودیان فلسطین در قرن اول ق.م و زمینههایی که رسالت عیسوی در آن ظاهر شد، باز میگردد و از سوی دیگر با گزارش منابع تاریخی موجود ـ و البته عمدتا ناقص یا مخدوش ـ در خصوص زندگی، احوالات و پیام این پیامبر بزرگ الهی ارتباط مییابد. بررسیهای گسترده تحلیلی و انتقادی به ویژه در دورههای اخیر درباره گزارشهای مربوط به این مقطع تاریخی در میان منابع یهودی ـ مسیحی موجود، اصالت برخی روایتهای آنها را بسیار مخدوش ساخته است.
از مهمترین دلایل بروز این تردیدها ـ که به نوبه خود انگیزه مطالعات انتقادی را افزون ساخته است ـ وجود ناسازگاریهای متعدد در این گزارشها میباشد؛5 ضمن آنکه معلوم شده است برخی روایتها و نوشتههایی که تاکنون به عنوان منابع مورد اعتماد تلقی میشدند، از دقت و حتی امانتداری کافی نیستند. از جمله این منابع، میتوان به کتاب اوزبیوس (Eusebius) و یا گزارشهای سووتونیوس (Suetonius) در قرن اول و دوم میلادی اشاره کرد که دیگر همانند قبل به تنهایی قابل استناد و ارجاع نیستند.6 حتی گزارش تاریخی شخصی مانند یوسفون (Uosephus) (37- 97 ق.م) که در کتاب روزگار باستان یهودیان درج شده و از مهمترین منابع تاریخی قدیم به شمار میرود، دیگر نمیتواند چندان دقیق تلقی گردد.
در اینجا قصد پرداختن به کم و کیف گزارشهای منابع مذکور درباره وضعیت بنیاسرائیل و به ویژه مواجهه و رفتار آنان با دین و پیامبر جدید ـ یعنی حضرت عیسی(ع) ـ را نداریم، ولی اجمالا اشاره کنیم که با توجه به این معنا که عیسای تاریخی مسیحیان، در فضای منجیگرایانه بنیاسرائیل ظهور کرد اما جز تعداد اندکی از یهودیان فلسطین به وی ایمان نیاوردند و اکثر آنها به مخالفت با او پرداختند، لاجرم یهودیان در منابع تاریخی خود ضمن تغافل و تجاهل از ظهور پیامبر الهی به نام عیسی مسیح، یا اساسا ذکر و نامی از او به میان نیاوردهاند و یا اگر هم تذکری بدین مطلب داشتهاند، این تذکر را بسیار رقیق، کمرنگ و در حد یک حادثه عادی و معمولی تصویر کردهاند.
تاسفبارتر آنکه حتی گزارشهای موجود در منابع مسیحی نیز از تصرف و تاثیر عناصر تحمیلی یهود و آموزههای عهد عتیق مصون نماندهاند و چنانکه گفته خواهد شد، در عهد جدید و در منابع عمومی تاریخی مسیحیت، عیسی(ع) صرفا در حد یک موعظهگر یهودی که در کنار رود اردن به دست یحیای تعمیددهنده، تعمید شده و آنگاه به سوی اورشلیم روانه گردیده و پس از منازعات چندی به کاهنان معبد اورشلیم، به صلیب کشیده شده، تنزل یافته است! شگفت آنکه تمامی نبوت و رسالت و حتی معجزات این پیامبر بزرگ الهی، تنها در سه سال آخر عمر او، یعنی در حد فاصل سی تا سی و سه سالگی او خلاصه شده و تمامی مدارک و منابع تاریخی در خصوص تعالیم، احوالات و سرگذشت قبل از سی سالگی وی ساکت ماندهاند! از همه اینها گذشته، مساله مهمی که درباره این مقطع از تاریخ بنیاسرائل به ذهن متبادر میشود، آن است که احتمال دارد مخالفت و مقاومت دستگاه حاکمه روم در فلسطین آن زمان با عیسی مسیح، بیارتباط با تفاوتهای عمیق میان سنت شرکآلود یونان و سنت توحیدی دین مسیح(ع)، نبوده باشد.
دین رومیان نیز با پیروی از شرک یونانیان و اعتقاد سختی که به خدایان و اصنام و اسطورههای خود داشتند، نمیتوانست با پیام یکتاپرستانه و روح توحیدی دین عیسی(ع) قابل جمع باشد و بنابراین مخالفت رومیها و اتباع آنان با پیام الهی عیسی(ع)، طبیعی مینمود، اما چگونه است که در همین زمان بنابر روایت اکثر منابع تاریخی، مخالفت شدیدتر و غلیظتر با مسیح، نه از جانب وابستگان به دستگاه حاکمه روم، بلکه از جانب جماعت لجوج یهودیان، یعنی از جانب «کنیسه اورشلیم» بروز میکند؟ این مساله حتی مورد اعتراف و اذعان منابع تاریخی مذکور نیز هست. چنانکه میدانیم نماد این مخالفت و سعایت در حق عیسی مسیح، اقدام آن یار خیانتپیشه عیسی، یعنی یهودای اسخریوطی است که در اناجیل و سایر منابع دینی مسیحیت از وی به کرات نام برده شده و علیرغم سکوت منابع درباره بسیاری از واقعیات زندگانی و محتوای پیام عیسی(ع) و دشواریها و موانع بزرگی که این پیامبر الهی با آنها مواجه بود، این منابع نتوانستهاند جنبه مذموم و حقستیزانه قوم یهود را پنهان نمایند. اما همین گزارشهای ناقص نیز بر این نکته اتفاقنظر دارند که در زمان یادشده، سازمان اجتماعی و اعتقادی یهودیان فلسطین آنچنان به دستگاه سیاسی رومیها و حتی دستگاه امپراتوری وقت نزدیک بود که اولا در زمان مورد بحث، یهودیان از آزادی عمل بسیار برخوردار بودند، چنانکه هیچ تزاحم و تعارضی با دستنشاندگان امپراتور روم نداشتند7 و ثانیا در جهت مصلوب کردن عیسی مسیح و تعقیب و آزار پیروان و یاران او، برای خاموش کردن ندای توحید نبوی، کاملا هم داستان و هماهنگ عمل کردند. این معنا، علیرغم تلاش حقیقتپوشانه مورخان یهود، در ادبیات و هنر و فلسفه غرب به گونهای وسیع انعکاس یافته است.
بنابراین میتوان نتیجه گرفت مخالفت دستگاه حاکمه روم در فلسطین آن زمان با عیسی مسیح و پیروان او، نشان از تقابل باورهای شرکآلود رومیان با عنصر توحیدی و خداپرستی مسیحیت نخستین دارد، اما در عین حال از این معنا حکایت میکند که در زمان مصلوب شدن حضرت عیسی(ع)، دستگاه حاکمه و دستنشانده روم در فلسطین (اورشلیم)، در عین مخالفت با آن پیامبر خداوند، شدیدا به تشکیلات و سازمان دینی ـ اجتماعی یهودیان و کنیسه بزرگ آنان در اورشلیم نزدیک بوده که در جهت محدود کردن عیسی و یارانش و مخالفت با آنها، کاملا با یهودیان همسویی داشته و حتی بنابر گزارشهای منابع یهودی ـ مسیحی، پیلاطس (Pilatus Pontius) (حاکم رومی سرزمین فلسطین) با اصرار و پافشاری مشایخ و بزرگان یهود، رای آنها را به اجرا در آورده است.8
وقایع و حوادث این دوره نشان میدهد جهتگیری مسیحیت در نخستین سدههای میلادی تحت تاثیر فرهنگ و سنت یهودی قرار گرفته و این چنین سرنوشت دین جدید نیز عملا به سرنوشت و تقدیر بنیاسرائیل پیوند میخورد. مهمترین جلوه این واقعیت، نگارش و تقریر اناجیل و تدریجا عهد جدید است که عمیقا از آموزهها و مضامین دگرگون شده عهد عتیق تاثیر پذیرفتهاند و گویی یهودیت و آیین جدید قوم اسرائیل، مسیحیت را در همان آغاز به نفع خود تحویل نمودهاند. اما دیگر حادثه مهم دوران نزدیک به حیات عیسی(ع)، حادثه تخریب دوم معبد (بیتالمقدس) در سال 70 م است. در این سال شاهزاده رومی، تیتوس (Titus)، به اورشلیم هجوم برده و معبد را ویران ساخت و مطابق روایتها، در اثر این حادثه بود که سومین پراکندگی بنیاسرائیل به وقوع پیوست. فراموش نکنیم که ظهور مجموعه تلمود، متشکل از مشنا و گمارا، در فاصله سه یا چهار قرن پس از تخریب معبد تحقق یافت و رفته رفته به منظومه نوشتههای مقدس یهودیان پیوست.
گزارشهای برخی منابع تاریخی تلاش میکنند دوره مورد بحث (یعنی دوره پس از سال 70 م) را برای بنیاسرائیل بسیار غمانگیز و دردناک توصیف کنند، اما صحت این ادعاها را لزوما نمیتوان پذیرفت؛ زیرا گروههای یهودی مهاجر، در سرزمینهای مقصد با تشکیل مدارس و حلقه های خاصی به نام «مدراش»، با فراغت بال و جمعیت خاطر به تدوین و نگارش تلمود اقدام کردند و از سوی دیگر شریانهای اصلی تولیدات کشاورزی، صنعتی و مالی ممالک مقصد را به دست گرفتند، به طوری که حتی در طول قرون وسطی، مالکیت بسیاری از مزارع و زمینهای کشاورزی، باغات، احشام و بردگان به دست همین یهودیان مهاجر افتاد. معنای این سخن، آن است که این جماعت در امنیت کامل، هم به تنظیم و تدوین عقاید و شرایع خود اقدام کردند و هم در صحنههای اجتماعی و اقتصادی به بهبود وضعیت و موقعیت خود دست زدند.
با وجود تحقیقات دامنهدار و وسیعی که انجام پذیرفته، جزئیات حوادث، تحولات و دگرگونیهای سدههای نخستین میلادی در پرده ابهام است و به نظر میرسد منابع موجود حقایق بسیاری را ـ به ویژه در ارتباط با بحث حاضر ـ فرو گذاردهاند. لازم به ذکر است که هر آنچه در خصوص تنظیم و گردآوری تعلیمات و آموزههای اصلی عیسی(ع) انجام شده، همگی در فاصله یکی دو قرن اولیه میلادی صورت گرفته و معالاسف جز پارهای اطلاعات غیردقیق و پراکنده از کم و کیف دوران یاد شده، آگاهی دقیقی از جانب منابع رایج تاریخی در اختیار ما قرار نمیگیرد. اتفاقا مهمترین نقطه تلاقی و مواجهه سنت و سلوک بنیاسرائیل با دین عیسی(ع) و پیام الهی او، در همین فاصله روی میدهد و تمامی تحولات و دگرگونیهای صورت گرفته در مضامین و محتوای عهدین و به ویژه عهد، جدید در این مقطع تاریخی است. بدینترتیب جای پژوهشی دقیق در زوایای پنهان و خاموش دوران مذکور بسیار خالی است و به لحاظ موضوع مورد بحث، در اینجا تنها به اجمال وقایع مربوط به بنیاسرائیل و قوم یهود را از زمان استقرار و پذیرش مسیحیت در مغرب زمین مورد بررسی قرار خواهیم داد.
پذیرش مسیحیت توسط کنستانتین در قرن چهارم و به دنبال آن رسمیت یافتن این دین در قلمرو امپراتوری، حادثه بزرگی بود که تحولات وسیعی را در دنیای آن روز، چه در داخل و چه فراتر از مرزهای امپراتوری، در پی داشت. رسمیت یافتن مسیحیت به همان اندازه که موقعیت اجتماعی و فرهنگی مسیحیان را بهبود بخشید، ظاهرا برای یهودیان ساکن در سرزمینهای روم شرقی، رخداد مطلوبی نبود و شرایط اجتماعی و زیستی آنها را دشوار نمود.
در تواریخ آمده است که با خرابی معبد اورشلیم، یهودیان به شهر جلیل مهاجرت کرده مرکزیتی دینی را در آن محل به وجود آوردند و پس از روی آوردن کنستانتین به مسیحیت و سختگیری وی نسبت به یهودیان، آنها بنای مهاجرت به بابل و سرزمینهای دیگر را گذاردند. در این زمان، بابل تحت قلمرو امپراتوری ایران قرار داشت. «یهودیان بابل، تحت حکومت اشکانیان به لحاظ علمی وضعیت خوبی داشتند، به گونهای که از سالها قبل مدارسی را در این منطقه ایجاد کرده بودند. از این زمان به بعد توجه یهودیان به بابل به عنوان مرکز علمی و دینی جلب شد. بدینترتیب، بابل به بزرگترین مرکز یهودی تبدیل شد و قرنها نیز به همین صورت باقی ماند.»9
اما گویا سلسلههای بعدی پادشاهان ایرانی، رفتاری متفاوت با اقلیتهای مهاجر دینی داشتهاند: «در سال 226 میلادی آخرین پادشاه اشکانی در جنگ کشته شد و سلسله اشکانیان منقرض گشت. پس از آن، اردشیر بابکان سلسله ساسانیان را تاسیس نمود. ویژگی ساسانیان این بود که با روحانیون زرتشتی متحد بودند و در مقابل، روحانیون نیز در امور حکومت دخالت میکردند. این امر، باعث شد که ساسانیان دین زرتشتی را در ایران اجباری کنند. پادشاهان ساسانی در ابتدا بر پیروان ادیان دیگر زیاد سخت نمیگرفتند، اما به تدریج اوضاع تغییر یافت و آنان بر طبق خواسته روحانیون زرتشتی، پیروان همه ادیان از جمله یهودیان را مجبور به پذیرش آیین خود نمودند.»10
در فاصله زمانی مذکور، مطالعه وضعیت یهودیان پراکنده شده در مغرب زمین، یعنی در قلمرو اروپا، بسیار حائز اهمیت است و ظاهرا از فراز و فرود بسیاری برخوردار بوده است. «باید گفت که یهودیان از قرن چهارم میلادی در اسپانیا اقامت داشتند، در آن زمان کشور مذکور تحت تسلط ویزیگوتها (Visigoths) و گوتها (Goths)ی غربی بود. ویزیگوتها که شاخهای از نژاد ژرمن به شمار میرفتند، مسیحی بودند، ولی مذهب آنها با مذهب کاتولیکهای روم اختلاف داشت.»11
علت مخالفت کلیسای روم با جماعت یهودیان ساکن در سرزمینهای اروپایی، خود موضوعی است که باید مورد تجدیدنظر قرار گیرد، اما نمیتوان انکار کرد که در دورههای خاصی، به ویژه قبل از ظهور مذهب پروتستان، یهودیان ساکن در این کشورهای اروپایی از برخی محدودیتهای رسمی و غیررسمی رنج میبردهاند و احتمالا در معرض آزار مقامات و محدودیتهای اعمال شده توسط حکام محلی قرار میگرفتهاند. این موضوع، به ویژه در فاصله قرون دوازده تا شانزده میلادی، از شدت بیشتری برخوردار بوده است. «کلیسای کاتولیک رومی، آزار و شکنجه یهودیان را کافی نمیدانست، و از این جهت به عملیات دیگری هم دست زد. در سال 1215 میلادی، پاپ اینوسانت سوم حکمی صادر کرد که تمام یهودیان باید بر روی سینه و پشت لباس خود وصلهای بدوزند. چون این وصله از پارچه زرد تهیه شده بود، آن را وصله زرد مینامیدند، و گاهی هم به آن وصله رسوایی میگفتند.»12
مسیحیان، به طور عام، و کلیسای کاتولیک روم، به طور خاص، تبلیغ میکردند که هر کس مسیحی نیست، استحقاق برخورداری از حقوق شهروندی را ندارد و حتی باید مورد آزار و اهانت قرار گیرد و از تمامی موقعیتهای اجتماعی محروم شود. اما جالب آنکه در همین حال، یهودیان ساکن در سرزمینهای مسیحینشین همچنان به کار صرافی و رباخواری اشتغال داشتند و از این طریق به تحصیل ثروت ـ و البته وابسته کردن معیشت مردم به خود ـ و انباشته کردن پول مشغول بودند و به این خصیصه، شهرت داشتند! ظهور نخستین بانکها و موسساتی که به اشخاص و دولتها پول قرض میدادند، توسط همین جماعت یهودیان صورت پذیرفت، چنانکه در روزگار ما نیز اغلب مراکز و موسسات پولی و تجاری دنیا در دست یهودیان است.13 در اینجا به خودی خود این سوال به ذهن متبادر میشود که چگونه ممکن است یهودیان سخت تحت آزار و محدودیتهای تحمیل شده از ناحیه مسیحیان باشند اما در همان حال بسیاری از سررشتههای اقتصاد و معیشت همین مردم در اختیار آنها باشد و امروزه نیز میوه سرمایهگذاریهای کلان مادی و معنوی خود در طول این قرون را برداشت کنند؟ در منابع تاریخ حتی گفته شده است محدودیتهای وضع شده برای یهودیان، بدانجا رسید که مسیحیان در قرون وسطی، محلههای خاصی را برای سکونت یهودیها در نظر میگرفتند و این محلات تا اواخر قرن هیجدهم نیز وجود داشت. بنا به ادعای منابع، نام این محلات را «گتو «getto)» گذاشته بودند و در بسیاری از موارد، وضعیت ظاهری این حملات تفاوت محسوسی با دیگر نقاط شهرها داشت. البته در دوره قرون وسطی، وضعیت یهودیان همواره بر این منوال نبوده و به ویژه دوره موسوم به دوره جنگهای صلیبی شرایط جدیدی پیش آمد که دستگاههای رهبری مسیحیت و یهودیت برای مقابله با مسلمانان، و با هدف از میان بردن جمعیت و ماثر آنان، کاملا با یکدیگر متحد شده بودند.
در فاصله حدود دو قرن، یعنی از سال 1096 م تا سال 1270م - در نبردهای میان سپاهیان مسیحی و مسلمان ـ که عمدتا در مناطق جنوب اروپا، شمال آفریقا و به ویژه در سرزمین فلسطین تمرکز یافته بود - گاه مسلمانان و گاه مسیحیان غلبه مییافتند.14 از آنجا که محرک اصلی لشکریان مسیحی همانا فتاوا و سخنرانیهای کشیشان، اسقفها، دستگاه کاتولیک روم و شخص پاپ بودن و این نبردها غالبا با شعار «بازپسگیری ارض مقدس از دست مشرکان!» انجام میگرفت، مدارک و قرائنی وجود دارند که نشان میدهند برای تحقق شعار مذکور و به بهانه بیرون راندن مسلمانان از فلسطین، نزدیکی و اتحاد بیسابقهای میان تشکیلات پاپ و کنیسه یهودی وقت برقرار شده بود و دلیل مشخص آن - که در متن فتاوای چند تن از پاپهای آن زمان دیده میشود پیشگوییهای انبیای بنیاسرائیل در عهد عتیق بوده است؛ به عبارت دیگر از نگاه مراجع دینی کلیسا ـ و نیز علمای یهود به راه انداختن جنگ توام با خونریزی و کشتار مسلمانان، از نشانههای تحقق وعده الهی برای بازپسگیری ارض موعود (اورشلیم) تلقی میشد و از این جهت این جنگ وظیفهای دینی به شمار میرفت! بیراه نیست اگر گفته شود شیوه اصطلاح «جنگ مقدس» در آغاز هزاره سوم میلادی،در اصل به کینه تاریخی محافل قدرت سیاسی و اقتصادی دنیا ـ یعنی صهیونیزم بینالملل - باز میگردد. مصادیق دیگر این اتحاد پنهان و آشکار، در بسیاری از تحولات اجتماعی، سیاسی و فرهنگ دویست سال اخیر به خوبی قابل مشاهده است.
به هر حال، مطابق گزارشهای مورخان یهود، آزار یهودیان در اواخر قرن چهاردهم مجددا رونق میگیرد و مصداق بارز آن زندگی یهودیان در محلههای موسوم به «گتو» میباشد: «در نیمه دوم قرن پانزدهم، میلادی، هنگامی که سازمان تفتیش عقاید در اسپانیا شروع به کار کرد، زندگی در گتو (محله مخصوص یهودیان) نیز در شهرهای اروپا آغاز گردید. محصور نمودن یهودیان در محلهای مخصوص، یکی از راههای قدیمی آزاردادن آنان بود که برای اولین بار در قرن دهم میلادی در شهر پراگ، پایتخت کنونی جمهوری چک، شروع شد. در شهرهای ونیز و سالرنو، واقع در ایتالیا، و همچنین در کشورهای آلمان، اتریش، لهستان و ترکیه نیز گتوهایی به وجود آمد.»15
در سال 1492، یهودیان اسپانیا از این کشور تبعید شده و در نقاط مختلف اروپا پراکنده شدند و البته این بار نیز قلمرو دولت عثمانی و حکومتهای تحت نظر مسلمانان، بهترین مکان برای زندگی توام با امنیت به شمار میرفت. با شکلگیری نهضت نوزایی و بروز دگرگونیهای فرهنگی، اجتماعی و سیاسی در اروپا که به عصر رنسانس شهرت یافت، در زندگی یهودیان اروپا نیز تحولاتی به وجود آمد، مهمترین این تحولات، با ظهور نهضت اصلاح دینی به رهبری مارتین لوتر (Marther Luther) (1546 – 1483) پیوند مییابد؛ زیرا گذشته از انشقاقی که در نتیجه فعالیتها و حرکتهای لوتر کالوین، اراسموس و امثال آنها در وحدت کلیسا حاصل شد و به دنبال آن اسباب آزادی عمل و تحرک بیشتر یهودیان فراهم گردید، میتوان گفت حتی اندیشه و آرمان لوتر تا حدود زیادی به آرمانهای تاریخی یهود نزدیک بود؛ چنانکه در این دوره بود که اقبال دانشمندان مسیحی به ادبیات عبری افزون گردید.16
جالب آنکه در اواسط قرن شانزدهم جلوه دیگری از اتحاد مسیحیت و یهودیت علیه مسلممانان ظاهر گردید: یک یهودی ماجراجو که بعدها به شخصیتی قهرمانگونه در میان یهودیان تبدیل شد، رسالت خود از آزادی قوم یهود و باز گردان آنها به ارض موعود اعلام کرد. این شخص که داود رئوبینی نام داشت، حتی برای پاپ پیام فرستاد و او را به اتحاد مجدد میان یهودیان و مسیحیان دعوت کرد: «پاپ کلمنت هفتم... رئوبینی را با آغوش باز پذیرفت و به طرح وی برای بیرون راندن خطرناکترین دشمن جهان مسیحیت از سرزمین مقدس با چشم عنایت نگریست. این قضیه بسیاری از یهودیان را نیز پیرو رئوبینی کرد و ثروتمندان یهود هدایای گرانبهایی برای او فرستادند.»17
به نظر میرسد با تضعیف موقعیت کلیسای روم در قرن شانزدهم و رواج اندیشههای آزادیخواهانه و نیز ترویج فرهنگ تساهل و مدارا، موقعیت یهودیان روزبهروز بهتر و امکان تبلیغ و اشاعه افکار دینی و قومی آنها بیش از پیش فراهم گردید. گرچه منابع تاریخی غرب که عمدتا تحت تاثیر آموزهها و یا القائات یهودیت نگارش یافتهاند -سعی در بزرگنمایی محدودیتهای تحمیل شده بر یهودیان در برخی ادوار تاریخی اروپا دارند، اما هیچ یک از آنها نمیتواند دایره نفوذ وسیع و تاثیرگذاری فوقالعاده یهودیت را در قرن هیجدهم، به ویژه در عرصههای هنر، فرهنگ، ادبیات و فلسفه اروپایی، انکار نمایند. بدون تردید ظهور عصر روشنگری (Enlightenment) در اروپا، موقعیت و شرایط یهودیان را در آن قاره و متعاقب آن در کل عالم بیش از پیش بهبود بخشید. قرن هیجدهم در اروپا، سرآغاز تحولی است که جرقههای آن ابتدا در انگلستان آشکار گردید و سپس آثار فرهنگی، اقتصادی، اجتماعی و سیاسی آن در فرانسه، آلمان و سایر نقاط اروپا ظاهر شد. «روشنگری» و به دنبال آن ظهور افکار ، آثار، نوشتهها و اقداماتی در عرصه سیاست، اقتصاد و فرهنگ، در راستای ادعای ایجاد اصلاحاتی بزرگ بر مبنای بینیش و نگرش علمی و تجربی به وجود آمد و کسانی چون جان لاک و اسحاق نیوتن در انگلستان، پرچمداران این تحول بزرگ به شمار میرفتند. به هر حال، الگوی علمی ارائه شده توسط این افراد، توانست تمامی شئونات حیات فرهنگی، اجتماعی و حتی سیاسی اروپا را تحت تاثیر قرار دهد، به طور مشخص، انقلاب فرانسه و تحولات فرهنگی آلمان آن عصر از نتایج این حرکت فکری و الگوی عرضه شده نظری آن به شمار میروند. با این وجود، هر چه در باب برکات حاصل از روشنگری اروپا برای یهودیان گفته شود، کم است! روشنگری اروپا با شعارهای آزادی، تساهل، برابری و در یک کلمه با شعار «لیبرالیسم»، فرصتی را در اختیار یهودیان قرار داد که مشابه آن در هیچ یک از ادوار تاریخ بنیاسرائیل به چشم نمیخورد. این فرایند جدید، تدریجا یهود و آرمان قومی آن را بر تمامی قواعد و روابط بینالملل و حتی بر تمامی مقدرات جوامع دیگر تحمیل نمود.
زمینههای وسیع فعالیتهای یهودیان در فرانسه که به دست ناپلئون برای آنها فراهم شد، موقعیت آنان را بیش از پیش استحکام بخشید و ثمره فوری آن شکلگیری نهادها، موسسات و بنیادهای دینی، اجتماعی، اقتصادی و سیاسی یهودیان در فرانسه و سپس کل اروپا بود. ظهور جمعیتی با نام «بنایان آزاد» (یا همان فراماسونها) که تدریجا نفوذ و اقتدار خود را در عرصه سیاست، فرهنگ و اقتصاد نشان دادند، از زمره دستاوردهای مهم این دوره است. از دیگر مظاهر فرهنگی عصر روشنگری، ترجمه کتاب مقدس از عبری و یونانی به زبان آلمانی همراه با نوعی تاویل و تفسیر خاص به دست موسی مندلسون (Mondelssohn Moses) (1786 – 1729) است که خود این شخص را باید یکی از چهرههای یهودی روشنگری در آلمان آن عصر به حساب آورد.18 «ترجمه کتاب مقدس به وسیله مندلسون، گسترش آرمانهای جهانوطنی اصحاب دایرهالمعارف فرانسه و اعطای آزادیهای مدنی و دینی به یهودیان از سوی مردم فرانسه و تحرک یهودیان آلمان را در آغاز قرن نوزدهم موجب شد، ظهور نوعی ملیگرایی و خودآگاهی قومی که زاییده تلاشهای مستمر مکتب مندلسون بود. اشتیاق به آزادی را پدید آورد. این گرایش با رفتار کریمانه دولتهای فرانسه و هلند در مورد یهودیان بیش از پیش قوت یافت. ارزیابی تاثیر عمیق شورای یهودیان که به فرمان ناپلئون تشکیل شد. بر یهودیان آلمان ممکن نیست.»19
منافع حاصل از جریان روشنگری اروپا برای یهودیان و کمک این جریان به قدرت یافتن و دستاندازی آنها بر بسیاری از عرصههای کلیدی عالم معاصر - به ویژه در جریان تحولات یکصد سال اخیر بیش از آن است که بتوان آن را به سادگی احصا کرد. یک نمونه آن، تشکیل نخستین مهاجرنشینهای یهودی روسیه در سرزمین فلسطین در سال 1880 و نیز تشکیل نخستین کنگره صهیونیسم در اواخر قرن نوزدهم است.20 آنچه تحت عنوان جریان صهیونیسم در یک قرن اخیر ظهور یافته و منشا بسیاری از نزاعها، تجاوزها و تنشهای بینالمللی، خاصه ایجاد بحران در منطقه خاورمیانه قرار گرفته، خود بحث مستقلی را میطلبد که گوشههایی از مظاهر فرهنگی، اجتماعی و سیاسی آن را در لابهلای صفحات حوادث تاریخ معاصر و آثار فرهنگی دوره حاضر مشاهده میکنیم.