تاریخ انتشار : ۱۰ دی ۱۳۹۱ - ۱۱:۳۹  ، 
کد خبر : ۲۵۱۵۹۶

فرهنگ استراتژیک پاکستان: یک چشم‌انداز نظری*

پیتر آر.لاوی برگردان: عسگر قهرمانپور چکیده فرهنگ استراتژیک نقش تعیین‌کننده‌ای در رفتار استراتژیک پاکستان دارد. به عبارتی با استفاده از این مفهوم می‌توان رفتارهای پیشین این کشور را تجزیه و تحلیل نمود و به یک برآوردی از جهت‌گیری آینده دولت مذکور دست یافت. در این مقاله به منظور روشن شدن قدرت تبیین‌کنندگی فرهنگ استراتژیک، طی بحث مبسوطی این رهیافت با رویکردهای نوواقع‌گرایی و اسطوره‌سازی به طور همزمان مورد بررسی قرار گرفته‌اند. نویسنده بعد از تبیین ریشه‌های ناامنی، مؤلفه‌های اصلی فرهنگ استراتژیک پاکستان را تحلیل نموده است. واژگان کلیدی: فرهنگ استراتژیک، آمریکا، کشمیر، هند، تهدید، سیاست‌های امنیتی

مقدمه
پاکستان یکی از متحدان اصلی ایالات متحده در جنگ جهانی علیه تروریسم است. این نخستین بار نیست که آمریکا برای نیازهای دفاعی خود به اسلام‌آباد تکیه می‌کند، بلکه پاکستان در دوران جنگ سرد به ویژه در سال‌های 1950 و 1960 پشتیبانی فراوانی از ایالات متحده در مبارزه علیه کمونیسم نمود و در خط مقدم مبارزه آشکار برای بیرون راندن شوروی‌ها از افغانستان در دهۀ 1980 قرار گرفت. اما پس از این دوران، روابط ایالات متحده و پاکستان به خاطر اوضاع متحول بین‌المللی و واگرایی‌های استراتژیکی جبران‌ناپذیر رو به تیرگی رفت.
به خاطر این تاریخ آشفته و ناپایداری‌های کنونی در ثبات داخلی پاکستان و عدم پایبندی این کشور به دموکراسی، روابط نزدیک نظامی‌اش با کرۀ شمالی و چین، روابط شکننده‌اش با هند و افغانستان و تاریخ پرفراز و نشیب کنترل و نظارت بر فناوری‌های سلاح‌های هسته‌ای، برخی ناظران هشدار می‌دهند که پاکستان «در خوش‌بینانه‌ترین حالت، حامی کم‌اشتیاق اهداف ایالات متحده و در بدبینانه‌ترین حالت، دشمن بالقوۀ درازمدت آمریکا است». حتی اگر کسی منطق و عقلانیت «همکاری نزدیک و پایدار پاکستان و ایالات متحده» را در طولانی مدت بپذیرد، باید به دقت بررسی کرد اتحاد استراتژیک پاکستان از چه نوعی است، به ویژه پس از آنکه روابط دوستی رئیس‌جمهور پرویز مشرف با مقامات واشنگتن وارد مرحله جدیدی شده است.
تبیین سرشت نیروی محرکه سیاست‌های دفاعی و خارجی یک کشور و پیش‌بینی رفتار یک کشور در آینده به خصوص کشوری که ـ هم به لحاظ فرهنگی و هم مادی ـ از ایالات متحده بسیار دور می‌باشد، بسیار چالش‌برانگیز است. خوشبختانه، نظریۀ روابط بین‌الملل در اینجا حرفی برای گفتن دارد. استدلال‌های محکم و بحث‌های مبسوطی را می‌توان در مورد تحلیل سیاست خارجی یک کشور عرضه کرد.
هر چند متأسفانه هیچ اجماعی در مورد سودمندترین رهیافت برای تبیین و پیش‌بینی استراتژی‌های دفاعی یک کشور وجود ندارد، اما واقع‌گرایی ساختاری (یا نوواقع‌گرایی) و تحلیل فرهنگی استراتژیک، دیدگاه‌های مهمی در مورد سیاست‌های امنیتی گذشته، حال و آینده پاکستان ارایه می‌دهند. مقالۀ حاضر به جای تلاش برای توصیف رفتار و اولویت‌های استراتژیکی پاکستان از طریق یک رهیافت، هر کدام از این نظریه‌های رقیب در حوزه سیاست خارجی را در برابر رفتار واقعی پاکستان بررسی خواهد کرد و به محک آزمون خواهد گذاشت. هدف اصلی این نوشتار روشن ساختن اهمیت تحلیل فرهنگی استراتژیک نسبت با واقع‌گرایی و دیگر رهیافت‌های تبیینی است.
پس از توصیف خطوط کلی سیاست امنیتی پاکستان، از منظر دو رهیافت نظری مجزا، پیش‌بینی‌هایی را استنتاج می‌کنم و سپس این پیش‌بینی‌ها را بر اساس داده‌های تاریخی در مورد دو سیاست‌گذاری خاص پاکستان ارزیابی خواهم کرد: 1) تصمیم پاکستان برای پیگیری سلاح‌های هسته‌ای و 2) تصمیم پاکستان پس از حوادث 11 سپتامبر برای دست کشیدن از حمایت رژیم طالبان در افغانستان و به طور کلی حمایت از ایالات متحده در جنگ جهانی علیه تروریسم.
این دو سیاست‌گذاری برای امنیت ملی امروز پاکستان اهمیت حیاتی دارند؛ بنابراین هدف تحلیل حاظر نه تنها به آزمون گذاشتن نظریه‌های پیشرو بین‌المللی بلکه تولید دیدگاه‌های مهم در مورد جنبه‌های اصلی رفتار استراتژیکی امروز و فردای پاکستان است. به استدلال من هیچ‌یک از دو رهیافت نظری مورد نظر نمی‌توانند به این پرسش پاسخ دهند، که چرا پاکستان سیاست‌های اصلی امنیتی‌اش را دنبال کرده است.
اگرچه نوواقع‌گرایی قدرت تبیینی بیشتری دارد ولی نمی‌تواند تمامی پدیده‌هایی را که در زمره‌ علایق اصلی سیاست‌گذاران به شمار می‌آید، تبیین کند. اما رهیافت واقع‌گرایی در کنار نوعی تحلیل فرهنگی استراتژیک می‌تواند مهمترین خلأها را در فهم ما از سیاست امنیتی پاکستان پر کند. الگوی خاص نظری که به عقیده من قدرت تبیینی بیشتری دارد، بر این پایه استوار است که نه تنها مؤلفه‌های واقع‌گرایی را با مؤلفه‌های فرهنگ تلفیق می‌نماید، بلکه یک مؤلفه دیگر نیز به آن اضافه می‌کند: یعنی نقش مهم نخبگان فردی که نه تنها باید انگیزه‌های (واقع‌گرایی) ساختاری را به سبکی سازگار با رفتارهای پذیرفته شده فرهنگی، شناسایی و به آنها پاسخ دهند بلکه باید فرهنگ استراتژیک را هم در راستای اولویت‌های استراتژیکی خود و هم در راستای فهم خود از فضای مانور آنها درون محدودیت‌های نظام بازتعریف کنند و تکامل بخشند.
به بیانی دیگر، این نخبگان که من آنها را اسطوره‌سازان می‌نامم، درون محدودیت‌های محیط بین‌المللی و فرهنگ سیاسی ملت خود عمل می‌کنند، اما آنها به مثابه زندانیان بیچاره‌ای نیستند که درون این دو ساختار محدود محصور مانده‌اند، بلکه تا اندازه‌ای از درجۀ آزادی برخوردارند تا مرزهای درونی و بیرونی رفتار خود را دوباره تعیین کرده و توسعه دهند. اما باید خاطرنشان ساخت هر چه یک اسطوره‌ساز بیشتر تلاش کند که هر یک از این مرزهای رفتار سنتی را کنار بگذارد، به همان میزان خطر داخلی و بین‌المللی بیشتر خواهد شد.
اگرچه این رهیافت تبیینی مرکب، از دقت کافی بی‌بهره بوده و برای برخی نظریه‌پردازان روابط بین‌الملل جذابیت ندارد، ولی می‌تواند نیازهای تحلیل‌گران سیاسی را بهتر از بیشتر رهیافت‌های جایگزیان برآورده سازد. این رهیافت، ناظران را قادر می‌سازد تا تأثیر بالقوه سه مجموعه متغیر را بشناسند:
1ـ بافت امنیتی منطقه‌ای و بین‌المللی کشور مورد نظر
2ـ فرهنگ استراتژیکی کشور
3ـ برداشت‌ها و اعمال سیاسی اسطوره‌سازان ملی
پس از تشریح کلیات استدلال مورد نظر، به بررسی چندین الزام سیاسی برای ایالات متحده در ارتباط با رفتار استراتژیکی آینده پاکستان می‌پردازم.
رهیافت‌های نظری رقیب
اگرچه توجه نظری کمتری به فهم سیاست‌های دفاعی و خارجی پاکستان معطوف شده است ولی دو رهیافت جدید در ادبیات روابط بین‌الملل می‌تواند رفتار و اولویت‌های اصلی استراتژیک پاکستان را به خوبی تشریح کند. از آنجا که این دو رهیافت ـ نوواقع‌گرایی و تحلیل فرهنگی استراتژیک ـ احتمالاً پیش‌بینی‌های متضادی از سیاست امنیتی پاکستان ارایه بدهند، هدف من آزمودن سودمندی آنها در تبیین جنبه‌های مهم سیاست پاکستان است. فراسوی این گفته‌ها، نشان خواهم داد چه گام‌هایی باید برداریم تا قدرت تبیینی و اهمیت سیاست تحلیل فرهنگی استراتژیک را بهبود بخشیم.
نوواقع‌گرایی
واقع‌گرایی قدیمی‌ترین رویکرد برای فهم الگوهای کلی رفتار دولت در یک نظام سیاسی بین‌المللی هرج‌ومرج‌گونه است. خواسته‌ها و انتظارات مهم نوواقع‌گرایی ـ تفسیری جدید از واقع‌گرایی که کنت والتز آن را مطرح کرد ـ عبارتند از: 1) بازگشت به توازن قدرت در نظام سیاسی بین‌الملل 2) گرایش دولت به توازن، یا قدرت بخشیدن به خودشان در صورت مواجهه با تهدیدات نظامی بیرونی و 3) تمایل دولت‌ها برای تقلید از یکدیگر و جامعه‌پذیری در برابر نظام سیاسی جهانی. توازن قوا قدیمی‌ترین مفهوم در ادبیات روابط بین‌الملل است؛ به همین خاطر برای تمامی گرایشات واقع‌گرایی از اهمیت زیادی برخوردار است.
به گفته استفان والت و کنت والتز، کشورها معمولاً در برابر تهدیدات خارجی جدی برای امنیت‌شان، توازن قوا ایجاد می‌کنند؛ به تعبیری آنها برای تأمین امنیت خویش به قدرت بزرگ متوسل می‌شوند. کشورها می‌توانند «به لحاظ درونی» ـ با اتکاء بر توانمندی‌های نظامی ـ یا «به لحاظ بیرونی» ـ با تکیه بر توانمندی‌های نظامی متحدین توازن قوا ایجاد کنند. به طور کلی، دولتمردان توازن درونی را ترجیح می‌دهند زیرا فرصت کمتری به ارادۀ دیگران می‌دهد.
فرهنگ استراتژیک
هنوز هیچ اجماعی در مورد تعریف دقیق یا ویژگی‌های فرهنگ استراتژیک به وجود نیامده است، ولی بیشتر نویسندگان حداقل با تعریفی که تقریباً سی‌سال پیش جک اسنایدر آن را مطرح کرد، موافق هستند. وی فرهنگ استراتژیک را به منزلۀ «مجموع آرمانها، پاسخ‌های عاطفی مشروط و الگوهای رفتاری که اعضای جامعۀ استراتژی ملی از طریق آموزش و تقلید به دست آورده‌اند و با یکدیگر مبادله می‌کنند...»، تعریف می‌کند. رهیافت استفان روزن نیز بسیار شبیه همین تعریف است. وی بر این باور است که فرهنگ استراتژیک از «باورهای مشترک و فرضیاتی تشکیل یافته است که رفتار نظامی بین‌المللی، به ویژه باورهای مربوط به تصمیم برای رفتن به جنگ، اولویت‌های مربوط به روش‌های آفندی، شیوه‌های پدافندی یا توسعه‌طلبانه در جنگ و سطوح تلفات جانی قابل قبول در زمان جنگ را چارچوب‌بندی می‌کند.»
ایان جانسون1 یکی از تازه‌ترین و ستوده‌ترین رهیافت‌ها را در مورد این مفهوم عرض می‌کند. او برخلاف بستر مادی واقع‌گرایی، فرهنگ استراتژیک را به منزله «محیط آرمانی که گزینه‌های رفتار را محدود می‌کند»، تعریف می‌کند. انگاره‌های مشترک و قواعد تصمیم‌گیری که درجه‌ای از نظم را بر مفاهیم فردی و گروهی در رابطه آنها با محیط سیاسی، سازمانی یا اجتماعی‌شان تحمیل می‌کند، به این محیط شکل می‌دهند.
تقریباً تمامی طرفداران تحلیل فرهنگ استراتژیک متفق‌القولند که برای فهم فرهنگ استراتژیک یک ملت، ناظر باید خودش را در تاریخ، نگرش‌ها و رفتار غرق کند ـ در مجموع، ناظر باید حوزه‌های پژوهشی خوبی را محک بزند. روشی که در این‌جا به کار می‌رود برگرفته از انسان‌شناسی فرهنگی و جامعه‌شناسی سیاسی است. لازم نیست تا آن‌جا پیش برویم که استدلال کلیفورد گیرتز2 را بپذیریم. او استدلال کرد که «فرهنگ به منزله سیستم‌های درهم تنیدۀ سمبل‌های تفسیر‌پذیر قدرت نیست که بتوان آن را علت حوادث اجتماعی، رفتارها، نهادها یا فرآیند‌های اجتماعی به شمار آورد، بلکه بستری برای توصیف دقیق و روشن رویدادهای اجتماعی است. توصیف دقیق برای تحلیل فرهنگ استراتژیک لازم است ولی برای تبیین کافی نیست.
ارایه یک تبیین منطقی ـ برخلاف توصیف دقیق ـ برای سیاست‌های استراتژیک کلیدی یک کشور امکان‌پذیر است. در واقع، تبیین مستلزم یک رویکرد دقیق‌تر است که متغیرها را تفکیک و تأثیر علّی آنها را بررسی کند. در بخش بعدی، یک توصیف نسبتاً دقیق درباره بستر فرهنگی سیاست امنیتی پاکستان ارایه می‌دهم و سپس پنج ویژگی مهم فرهنگ استراتژیک پاکستان را بررسی می‌کنم. این بررسی ما را قادر می‌سازد اهمیت تبیینی فرهنگ استراتژیک را با نوواقع‌گرایی و الگوی اسطوره‌سازی که در بخش زیر بدان می‌پردازم، مقایسه کنیم.
فرهنگ استراتژیک پاکستان
پاکستان یکی از ناامن‌ترین کشورهای جهان است. این کشور به خاطر دغدغه‌های امنیتی، در حال حاظر سالانه نزدیک به 4 میلیارد دلار برای مسائل دفاعی هزینه می‌کند، که این رقم پاکستان را به لحاظ هزینه دفاعی در رتبه بیست و هشتمین کشور دنیا قرار داده است. اما دقیق‌تر بگوییم، پاکستان بر حسب سهم هزینه نظامی نسبت به درصد تولید ناخالص داخلی (تقریباً 5 درصد) نوزدهمین کشور جهان به شمار می‌آید.
دیگر شاخص‌های توانمندی نظامی نشان می‌دهد که این کشور یکی از بزرگترین کشورهای مجهز به نیروهای نظامی است که از جمله موشک‌های بالستیک و زرادخانه‌های سلاح‌های هسته‌ای را در اختیار دارد. اما آمارها به سختی احساس ناامنی شدید در این کشور را که ریشه در گذشته دارد، نشان می‌دهند. پاکستان از زمانی که به عنوان سرزمین اصلیِ بخش قابل توجهی از جمیعت مسلمان منطقه، از هندوستان جدا شد، ناامن بوده است.
ریشه‌های ناامنی
انزجار و خصومت میان پاکستان و هند به آگوست 1947 برمی‌گردد، زمانی که بریتانیا امپراطوری هند را بر پایه پراکندگی قومی و مذهبی به دو دولت مستقل تقسیم کرد. هند خواهان استقرار یک دموکراسی سکولار و پاکستان در پی تبدیل شدن به کشوری دموکراتیک به عنوان الگو برای مسلمانان آسیای جنوبی بود. از آنجا که هندوها، مسلمانان و سیک‌ها در همه بخش‌های مستعمرات بریتانیا زندگی می‌کردند، بیش از شش میلیون مسلمان به پاکستان و بیش از چهار میلیون هندو و سیک به هند مهاجرت کردند. تنش‌های قومی اغلب منجر به خشونت می‌گردید.
بیش از یک میلیون مهاجر قتل‌عام شدند و اقلیت‌های مذهبی باقی مانده اغلب مورد بی‌اعتنایی قرار گرفتند. خاطره‌های دردناک این جدایی در اذهان پاکستانی‌ها و هندوهای پیر حک شده است و حتی جوانان به خاطر تفاسیر میهن‌پرستانه بر جای مانده از متون آموزشی و رسانه‌ها (به ویژه رسانه‌های [زبان] بومی)، دیدگاه‌های افراطی و تندی دارند. بدتر از همه اینها، هنوز پاکستانی‌ها بیم دارند هند «نظریۀ دو ملت» را رد کند، نظریه‌ای که منطق پشت سر آن تقسیم بود.
حمایت فراوان هند از تشکیل بنگلادش (که زمانی جزو پاکستان شرقی بوده است) در سال 1971، این دیدگاه را در پاکستانی‌ها تقویت کرد که دهلی‌نو در پی تشکیل مجدد امپراطوری هند و کاهش نقش پاکستان، تضعیف و مطیع کردن این کشور همچون دیگر همسایگان هند (به جز چین) است. هر دو کشور به لحاظ چندپارگی مذهبی و قومی آسیب‌پذیرند، و افزون بر آن، طرفین واهمه دارند دیگری از دو دستگی اجتماعی و سیاسی طرف دیگر بهره‌برداری کند، تا مشروعیت طرف مقابل را تضعیف نماید.
بزرگترین نگرانی پاکستان در این خصوص، سرزمین مرزی این کشور با افغانستان است، منطقه‌ای که در آنجا مردان قبیلۀ پشتون بارها تهدید کرده‌اند از دولت پاکستان جدا خواهند شد تا یک ملت بزرگ پشتون به همراه خویشاوندان خویش در مرز افغانستان تشکیل دهند. تا به امروز، حکومت افغانستان خط دوراند3، یعنی مرز 1500 مایلی که دولت استعماری بریتانیا در سال 1893 ایجاد کرد تا مرز شمال‌غربی امپراطوری هند را مشخص کند، به رسمیت نشناخته است.
پاکستان و افغانستان در خلال دهه‌های 1950 و 1960 شاهد درگیری‌های مرزی متناوب بودند و اخیراً نیز که نیروهای افغانی و پاکستانی در مرز دو کشور برای مبارزه با گروه‌های تروریستی مستقر شده‌اند و به صورت تصادفی علیه یکدیگر آتش گشودند، درگیری‌ها از سر گرفته شد. پاکستان از حمله مستقیم ارتش ضعیف افغانستان نمی‌هراسد ولی حمایت هند از ادعاهای سرزمینی افغانستان بر قلمرو پاکستان سالهاست که ناآرامی‌ها و نگرانی‌هایی در میان طراحان نظامی پاکستان برانگیخته است. این همان بستر فراخی است که پاکستان سیاست‌های امنیتی‌اش را در آن پی‌ریزی می‌کند.
مناقشه کشمیر
مناقشه‌ای که موجب سه جنگ بین هند و پاکستان گردید و همچنان یکی از سرچشمه‌های اصلی تنش در منطقه است، نتیجه مستقیم تقسیم و جدایی این دو کشور است. در سال 1947، هاری سینگ4، مهاراجه هندوی ایالت مسلمان‌نشین کشمیر، الحاق به هند یا پاکستان را رد کرد. هند از کشمیر خواست تا هویت خود را به عنوان یک دموکراسی تکثرگرا تثبیت کند ولی پاکستان چشم طمع به این سرزمین داشت که هویت خود را به مثابۀ یک کشور دموکراتیک و امن برای جمعیت مسلمان منطقه تکمیل کند. زمانی که جنگجویان قبیله‌ایِ استان مرزی شمال‌غربی پاکستان تلاش کردند کشمیر را «آزاد کنند»، ارتش نو‌پای پاکستان از آنها حمایت کرد.
فشار مهاجمان قبیله‌ای از یک طرف و فشار جواهر لعل نهرو، نخست‌وزیر جدید دولت هند از طرف دیگر موجب شد هاری سینگ در برابر هند تسلیم شود. دهلی نو از ترس اینکه از دست دادن کشمیر ممکن است موجب تحریک گروه‌های قومی دیگر درون هند شود نیروهای خود را برای سرکوب شورش قبیله‌ای به آنجا اعزام کرد. و به این ترتیب جنگ میان هند و پاکستان آغاز شد. زمانی که جنگ در سال 1948 بن‌بست رسید، کشمیر تقسیم شد و هند دو سوم کشمیر را که شامل درۀ پر‌جمیعت و زیبای کشمیر می‌شد به خاک خود ضمیمه کرد. از آن زمان، پاکستان با شیوه‌های گوناگونی از دیپلماسی گرفته تا استفادۀ مستقیم از زور تلاش کرده باقی ماندۀ کشمیر را از کنترل هند خارج کند. در پانزده سال گذشته، پاکستان به طور مخفیانه از یک آشوبگری خشونت‌آمیز که ـ در کنار پاسخ‌ها و واکنش‌های تند هند ـ کشمیر را ویران کرده، حمایت نموده است.
پاکستان این آشوب‌ها را به منزلۀ یک حرکت و جنبش آزادی‌بخش توصیف می‌کند ولی هند، آن را تروریسم دولتی پاکستان می‌نامد. هر کدام از این استدلال‌ها بهره‌ای از حقیقت دارد. با از دست رفتن جانِ دهها هزار کشمیری و بیش از یک بار نزدیک شدن هند و پاکستان به آستانۀ منازعه، مناقشه کشمیر به منبع نامطمئن خطر هسته‌ای تبدیل شده است. جدا از میزان خطرناک بودن تهدید جنگ هسته‌ای، هند و پاکستان نمی‌توانند در مورد یک فرآیند سیاسی مؤثر در جهت کاهش تنش‌ها یا حل و فصل مسأله به توافق برسند. پاکستان از مذاکرات مستقیم با هند یا میانجی‌گری طرف سوم استقبال می‌کند؛ اما دهلی‌نو مخالف پیشنهاد پاکستان است و از این می‌هراسد که پاکستان با نیرنگ موضوع را سیاسی و بین‌المللی کند.
مقام‌های هند تنها بر مذاکره با گروه‌های کشمیری مخالف خشونت، پافشاری می‌کنند و حتی آن را هم در چارچوب ادغام آنها در جمهوری هند می‌پذیرند. ناظران بیرونی طرح‌های متفاوتی را برای آوردن هند و پاکستان بر سر میز مذاکره پیشنهاد داده‌اند ولی تاکنون هیچ‌یک از طرفین از موضع تند خود دست نکشیده است. کماکان تهدید به کاربرد زور و استفادۀ واقعی از آن، مانع از سرگیری «گفتگو» میان هند و پاکستان بر سر کشمیر است.
تمرین‌های نظامی خطرناک
برخی ناظران پیش‌بینی کرده‌اند وجود سلاح‌های هسته‌ای می‌تواند روابط هند و پاکستان را ثبات بخشد و از احتمال وقوع جنگ بکاهد، زیرا هر منازعه‌ای در حال حاضر می‌تواند به استفاده از سلاح‌ هسته‌ای منجر شود. این منطق موجب شده قدرت‌های هسته‌ای با یکدیگر محتاطانه برخورد کنند؛ اما در آسیای جنوبی به نظر می‌رسد عکس این منطق روی می‌دهد. هر چند هند و پاکستان در بکارگیری و حتی در سخن گفتن از نیروهای هسته‌ای دقت و احتیاط به خرج می‌دهند، ولی هر دو طرف وارد کشمکش‌های متعارف و سطح پایین می‌شوند که می‌تواند خطرناک بوده و به یک جنگ تمام عیار منجر شود. از نظر دهلی‌نو، تنش هند و پاکستان از زمان حمایت پاکستان از شورشیانِ مسلح هوادار استقلال کشمیر آغاز شد.
حکومت هند تخمین می‌زند این شورشیان از سال 1989 مرتکب 50 هزار عمل تروریستی شده‌اند که جان 13 هزار هندی را گرفته است. اسلام‌آباد گزارش می‌دهد در حکومت وحشت و سرکوب، بیش از 60 هزار غیر نظامی کشمیری و بیش از 600 هزار نیروی هندی کشته شده‌اند. اگرچه احتمالاً هر دو طرف در ادعاهای خود اغراق می‌کنند، با این حال ظهور سلاح‌های هسته‌ای از شدت خشونت در کشمیر تحت کنترل هند و یا در امتداد خط کنترل کشمیر که نیروهای هندی و پاکستانی پیوسته به مبادله آتش سلاح‌های کوچک و آتش توپخانه می‌پردازند، نکاسته است.
در واقع، این درگیری‌های کوچک مرزی و خشونت‌های چریکی، فشارهای زیادی برای جنگ متعارف ایجاد می‌کنند. حکومت هند در دسامبر 2001 نیروهای نظامی خود را بسیج کرد تا پاکستان را وادار کند از حمایت شورشیان کشمیر دست بردارد و تهدید کرد در صورت دست نکشیدن از حمایت شورشیان کشمیر به آنجا حمله خواهد کرد. اگرچه مقام‌های هندی ادعا کرده‌اند پاکستان به حمایت «تروریسم فرامرزی» ادامه می‌دهد، با این حال واجپایی، نخست‌وزیر هند تصمیم گرفت آغازگر جنگ نباشد.
از این رو، نیروهای نظامی هند و پاکستان کماکان در آماده‌باش به سر می‌برند. اگر جنگ شروع شود، رهبری پاکستان ممکن است احساس کند که مجبور است گزینه استفاده از سلاح‌های هسته‌ای را بررسی کند و در آن صورت مقام‌های هند نیز ممکن است دست به استفاده از سلاح‌های هسته‌ای بزنند و به این ترتیب وضعیتی پدید می‌آید که یک گامِ اشتباه (یک حرکت نادرست)، جرقه یک جنگ هسته‌ای را شعله‌ور سازد.
مؤلفه‌های اصلی فرهنگ استراتژیک پاکستان
این مقاله قصد ندارد توصیف جامعی از فرهنگ استراتژیک پاکستان ارایه بدهد. ولی بر اساس این پژوهشِ مختصر درباره تاریخچه و بستر استراتژیک پاکستان، پنج ویژگی کلی فرهنگ استراتژیک این کشور را می‌توان در اینجا ذکر کرد (این ویژگی‌ها به ترتیب اهمیت ذکر می‌شوند):
1. مخالفت با هژمونی هند. نخبگان نظامی و سیاسی پاکستان در مخالفت با هژمونی هند به عنوان پایه‌ای برای نظم منطقه‌ای با ثبات و صلح‌آمیز متفق‌القول و متحد هستند. اساس اندیشه یک پاکستان مستقل مبتنی بر حق جمعیت مسلمان آسیای جنوبی برای بهره‌مندی از منافع حاکمیت ملی و آزاد از سلطۀ جمعیت هندوی منطقه پرجمعیت است. پس از به دست آوردن استقلال، نخبگان پاکستانی به حاکمیت سرزمین خود که به سختی به دست آمده است، احترام و ارج نهاده‌اند و در برابر تلاش هند در جهت نادیده گرفتن آزادی عمل آنها ایستاده‌اند. از این رو، رقابت سیاسی و نظامی پاکستان با هند بخش اصلی دیپلماسی منطقه‌ای و بین‌المللی، برنامه‌ریزی نظامی و دستاوردهای تسلیحاتی آن را تشکیل می‌دهد.
2. اولویت داشتن نیازهای دفاعی. جدا از اینکه نظامیان و غیر نظامیان پاکستان را اداره کنند، نیازهای دفاعی همواره اولویت نخست بودجه این کشور بوده است. اگرچه پاکستان با فقر شدید، زیرساختارهای سست، یک نظام آموزشی ضعیف و تقریباً نبود بیمه‌های اجتماعی دست به گریبان است، با این حال هزینه‌های دفاعی‌اش بسیار بالاست و میزان آن از 73 درصد در سال‌های 1950 ـ 1949 تا 25 درصد در سال‌های اخیر در نوسان بوده است.
3. بازدارندگی هسته‌ای. از زمان شکست ارتش پاکستان در برابر نیروهای هندی در سال 1971 در جنگ پاکستان شرقی و تشکیل کشور بنگلادش، این کشور تلاشی جدی را برای دستیابی به یک بازدارندگی هسته‌ای عملیاتی آغاز کرده است. به رغم انجام آزمایش‌های هسته‌ای در ماه می 1998 و آزمایش سیستم‌های گوناگون پرتاب موشک، گسترش، ایجاد تنوع و امنیت بازدارنده همچنان اولویت‌های مهم پاکستان است، به ویژه که ارتش هند ممکن است همچنان رشد و گسترش یابد. وضعیت بازدارندگی پاکستان بر پایه یک توانمندی نیروی متعارف قوی و ابراز تمایل به پذیرش ریسک‌های بالا و پرداخت هزینه‌های فراوان برای جلوگیری از تجاوز استوار است.
4. پذیرش کمک بیرونی اما نه اتکا به آن. پاکستان برای پیشی گرفتن بر برتری‌های عظیم هند در قدرت انسانی و تجهیزات نظامی همواره در پی تهیه سلاح‌های مدرن و آموزشی نظامی از خارج بوده است. در خلال سال‌های 1950، 1960 و 1980، ایالات متحده مهمترین تأمین‌کننده سلاح این کشور بود، ولی زمانی که واشنگتن شروطی را برای فروش تسلیحات بر پاکستان تحمیل کرد تا این کشور را از تعقیب سلاح‌های هسته‌ای که طراحان دفاعی پاکستان آن را برای رقابت با هند ضروری می‌پنداشتند، باز دارد، اسلام‌آباد برای تهیه منابع تسلیحات هسته‌ای در دهه‌های 1970 و 1990 به چین روی آورد.
5. احساس نزدیکی به آرمان‌های اسلامی محافظه‌کارانه. تأکید بر ملی‌گرایی مسلمان همچنان در شکل‌گیری هویت ملی این کشور و روابط خارجی‌اش نقش مهمی ایفا می‌کند. در سال‌های‌ پس از استقلال، ملی‌گرایی اسلامی از یک ایدئولوژی ملی‌گرا فراتر رفت، و به شعار احیای وحدت اسلامی و آرمان‌های مسلمانان سراسر دنیا تبدیل شد. در این هنگام بود که پاکستان تلاش کرد خود را به عنوان رهبر جهان اسلام معرفی کند ولی این تلاش‌ها برخی از کشورها را نگران و ناراحت کرد، کشورهایی که خودشان را رهبران بین‌المللی شایسته‌تری می‌دیدند یا بر اسلام به عنوان نیروی سیاسی بین‌المللی یا داخلی تأکید نمی‌کردند. از همین رو، اگرچه اسلام به منزلۀ بخش مهمی از هویت سیاسی پاکستان باقی می‌ماند ولی به طور کلی مؤلفه غالب در سیاست‌های دفاعی و خارجی پاکستان نیست.
اسطوره‌های استراتژیک، اسطوره‌سازان و اسطوره‌سازی
پیش از آزمون رهیافت‌های نوواقع‌گرایی و فرهنگ استراتژیک در مورد رفتار استراتژیک واقعی پاکستان، یک رهیافت سومی باید معرفی شود، رهیافتی که معتقدم قدرت تبیینی بیشتری در برابر بسیاری از پرسش‌های امنیت ملی دارد.
رهیافت مورد نظر مبتنی بر باورهای استراتژیک و رفتار سیاسی اسطوره‌سازان استراتژیک5 است. استدلال این رهیافت آن است که کشوری ممکن است یک استراتژی خاص را در حوزه امنیت ملی (همانند توسعه سلاح‌های هسته‌ای یا اتحاد با کشور دیگری) اتخاذ کند و این کار زمانی صورت می‌گیرد که آن دسته خاص از نخبگان ملی از حکومت خود می‌خواهند این استراتژی‌ها را در پیش گیرد: 1. بر ناامنی کشور یا ضعف وضعیت بین‌المللی آن تأکید کنند 2. این استراتژی را بهترین راه‌حل این مسائل نشان بدهند 3. این باورها را با هنجارهای فرهنگی موجود و اولویت‌های سیاسی پیوند دهند و در نهایت 4. سیاست‌گذاران را متقاعد کنند این دیدگاه‌ها را بپذیرند و بر اساس آن عمل کنند.
این استدلال ما را با سرچشمه‌های بحث‌های کلیدی امنیت ملی آشنا می‌کند: اگر نخبگان استراتژیک با شهامت و با نفوذ در پی یک اجماع ملی ـ یا حداقل حکومتی ـ در باب این مفهوم باشند که تعقیب نکردن استراتژی مورد بحث و مناقشه (برای مثال، سلاح‌های هسته‌ای توسعه نیابد، یا با یک قدرت خارجی خاصی هم‌پیمان نشود) موجب خواهد شد کشور ناامن‌تر یا تأثیرگذاری آن کمتر شود، در آن صورت بعید است حکومت این اقدام را ادامه دهد. البته، در هر زمان و کشور فرضی، اسطوره‌های استراتژیک مختلف در کنار هم زندگی می‌کنند و با اسطوره‌های استراژیک رقیب، رقابت می‌کنند.
موفقیت یک اسطوره بر دیگری به سه عامل بستگی دارد:
1. مضمون اصلی (محتوای بنیادی) اسطورۀ استراتژیک و سازگاری آن با هنجارهای فرهنگی و اولویت‌های سیاسی موجود؛
2. توانایی اسطوره‌ساز برای مشروعیت بخشیدن و عمومی کردن باورهایش در میان نخبگان همکار و سپس اقناع رهبران ملی برای اقدام بر پایه این باورها؛ و در نهایت
3. فرآیندی که بازیگران سازمانی از طریق آن اسطوره‌های استراتژیک متداول را با هویت‌های که مأموریت‌های سازمانی خودشان تلفیق می‌کنند.
انگاره‌های نظری
تأکید بر اسطوره‌سازی استراتژیک، اهمیت تهدیدهای امنیتی واقعی یا ملاحظات وضعیت واقعی را به عنوان محرکه‌های قدرتمند برای کشورهایی که در پی سیاست‌های دفاعی خاصی هستند، کوچک نمی‌شمارد. برعکس، تصور اینکه هر مقام حکومتی مسئول، پیش از آن که علاقه‌ای به حل برخی مشکلات سیاسی یا نظامی داشته باشد همه را به یک استراتژی جدید در حوزه امنیت ملی (همانند دست‌یابی به سلاح‌های هسته‌ای) فراخواند، بسیار بعید و دشوار است. واقع‌گرایان درست می‌گویند: دنیای واقعی اهمیت دارد. اسطوره‌های استراتژیک و وجود تهدیدهای امنیتی واقعی، رابطه تنگاتنگی با هم دارند.
تمایز اصلی میان رهیافت اسطوره‌ساز و چشم‌اندازهای نوواقع‌گرایی یا چشم‌اندازهای فرهنگی استراتژیک که در بالا بدان اشاره شد در سطح تحلیل آنها است. در حالی که تفاسیر فرهنگی و امنیتی توجه خود را بر رویدادهای پیشینی یا شروطی معطوف می‌کند که موجب یک رفتار خاص استراتژیک می‌شود، تأکید من در این‌جا بر استدلال‌ها و آن مانورهای سیاسی است که شرایط به وجود آمده را با تصمیم آتی برای اتخاذ این سیاست و سپس فرآیند واقعی اجرای این سیاست پیوند می‌دهد. رهیافت من سه مؤلفه دارد:
1. ترکیب، گستره و سازگاری منطقی اسطوره‌های استراتژیک؛
2. هویت، پیشینه و مهارت‌های اسطوره‌ساز استراتژیک یا حامل این باورها؛ و
3. فرآیند اسطوره‌سازی استراتژیک ـ فرآیند مشروعیت‌سازی، عمومیت بخشیدن و نهادینه کردن استدلال‌های استراتژیک در باب سیاست امنیت ملی.
این استدلال مبتنی بر دو اظهارنظری است که نوواقع‌گرایان لزوماً آن را رد نمی‌کنند، اما قطعاً آنها را مورد تأکید نیز قرار نمی‌دهند. اولین انگاره این است که باورهای افراد در رفتار بین‌المللی و سیاست‌گذاری خارجی مهم هستند. تحلیل تصمیم‌گیری سیاست خارجی مستلزم فهم تمامی مسائل امنیتی نیست، ولی گزینه‌‌ها و استراتژی‌ها در مورد سیاست‌های خاصِ خیلی مهم همانند دستیابی به سلاح‌های هسته‌ای بدون استناد به باورهای تصمیم‌گیران در مورد الزامات سیاسی و نظامی این سیاست‌ها به اندازۀ کافی تبیین نمی‌شوند.
این دیدگاه به خاطر چندگانه بودن و نیز پیامدهای نظامی، اقتصادی و سیاسی پیش‌بینی‌پذیر توسعه نیروها، تهدید به استفاده، یا استفادۀ واقعی از سلاح‌های هسته‌ای، درست است. ثانیاً، کارشناسان با استعداد و آگاه می‌توانند در کمک به ایجاد، انتشار و جاودانه کردن اسطوره‌های استراتژیک سهم مهمی داشته باشند.
انواع اسطوره‌های استراتژیک
استدلال بالا نشان می‌دهد رفتار دولت‌های مختلف متأثر از باورهایی است که مقامات در این دولت‌ها در خصوص امور امنیت ملی دارند. برای نشان دادن اینکه چه نوع باورهایی از اهمیت بیشتری برخوردارند، وضعیت توسعه سلاح‌های هسته‌ای را در نظر بگیرید. دو نوع باور در توسعه سلاح‌های هسته‌ای نقش مهمی دارند. باور نخست مربوط به اسطوره‌های امنیت ملی و تأثیر هسته‌ای است. این باورها مبتنی بر مطلوبیت و سودمندی دستیابی به سلاح‌های هسته‌ای می‌باشد. باور دوم به امکان‌پذیری فنی، اقتصادی و سیاسی ساخت بمب‌های هسته‌ای و نیز سودمندی استفاده احتمالی از این سلاح‌ها در اهداف نظامی مربوط می‌شود. جدول زیر نمایه‌ای از این باورها را نشان می‌دهد و ویژگی‌های اصلی آنها را به طور خلاصه بیان می‌کند.
متغیرهای کلیدی در رهیافت اسطوره‌سازی استراتژیک که در بالا بدان‌ها اشاره شد در نمودار یک خلاصه شده است:
تحلیل سیاست امنیتی پاکستان
با توصیف ویژگی‌های مهم سه رهیافت تحلیلی که می‌توان برای تبیین سیاست امنیتی پاکستان به کار برد، اکنون نوبت آن است که پیش‌بینی‌های این سه رهیافت نظری مجزا را تشریح کنیم و سپس این پیش‌بینی‌ها را با بهره‌گیری از داده‌های تاریخی در مورد سیاست‌های خاص امنیتی پاکستان ارزیابی کنیم. در این جا دو سیاست خاص پاکستان را به طور خلاصه انتخاب کرده‌ام:
1. توسعه سلاح‌های هسته‌ای پاکستان
2. تصمیم پاکستان برای تغییر سیاست حمایت از رژیم طالبان در افغانستان پس از یازده سپتامبر و حمایت از ایالات متحده در جنگ جهانی علیه تروریسم.
برنامه سلاح‌های هسته‌ای پاکستان
بی‌تردید مهمترین ـ و بحث‌انگیزترین ـ گزینۀ استراتژیک پاکستان که از پنج دهۀ پیش در این کشور شروع شده، توسعه سلاح‌های هسته‌ای بوده است. بر همین اساس، پاکستان کوشش کرده به سلاح‌های هسته‌ای دست یابد و روابط نزدیک خود با ایالات متحده را که از موانع سرسخت رژیم منع تکثیر سلاح‌های هسته‌ای است، حفظ کند. در بررسی این مسأله که آیا پاکستان باید سلاح‌های هسته‌ای را توسعه می‌داد و چه زمانی این کار را انجام می‌داد، سه چشم‌انداز نظری در این مقاله مطرح شده است که پیش‌بینی‌های کاملاً متفاوتی در بردارد:
نوواقع‌گرایی: بر اساس این الگو کشورها تلاش می‌کنند به‌طور کلی در برابر تهدیدهای امنیتی نخست با توسعه قدرت نظامی‌شان و سپس با تشکیل اتحادها، توازن قوا ایجاد کنند، به همین ترتیب پاکستان نیز زمانی که متوجه شد هند برنامه ساخت بمب‌های هسته‌ای‌اش را اندکی پس از آزمایش هسته‌ای چین در اکتبر 1964 آغاز کرده است، شروع به توسعه سلاح‌های هسته‌ای کرد. اگرچه بسیاری از مقام‌های پاکستانی به پنهان کردن علاقه هند به سلاح‌های هسته‌ای بلافاصله پس از استقلال مظنون بودند، اما زمانی که جواهر لعل نهرو، نخست‌وزیر هند آشکارا از منافع قدرت هسته‌ای سخن گفت و (به دنبال آن) زمانی که هند پروژۀ آزمایش هسته‌ای پنهانی خود را در اوایل 1965 آغاز کرد، پاکستان در مورد برنامه هسته‌ای هند مطمئن شد.
فرهنگ استراتژیک: با تمرکز بر ویژگی‌های درونی و تاریخی پاکستان، رهیافت مذکور این فرضیه را مطرح می‌کند که پاکستان به خاطر اینکه سازمان امنیت ملی حاکم در کشورش نیروهای (مسلح) بود و به این خاطر که این نهاد بسیار محافظه‌کار و حامی غرب بود، به وابستگی به سلاح‌های متعارف و رابطه استراتژیک نزدیک خود با ایالات متحده ادامه خواهد داد تا نیازهای امنیتی‌اش را برطرف کند.
اسطوره‌سازی: زمانی که نخبگان ملی کلیدی پاکستان قادر باشند رهبری کشور را متقاعد سازند که تولید سلاح‌های هسته‌‌ای برای تقویت امنیت، قدرت و رفاه کشور لازم است، این رهیافت از پاکستان انتظار دارد گزینۀ هسته‌ای را دنبال کند.
پیشینۀ تاریخی می‌تواند هر کدام از این رهیافت‌ها را تا حدی تأیید کند ولی به طور کلی، الگوی اسطوره‌سازی بهتر عمل می‌کند. درست همان‌طور که واقع‌گرایان انتظار داشتند، یک لابی قوی هوادار بمب هسته‌ای در پاکستان در سال 1964 و 1965 تشکیل شد. این گروه که ذوالفقار علی بوتو، وزیر امور خارجه رژیم نظامی رییس‌جمهور ایوب‌خان، رهبری آن را در اواسط دهه 1960 بر عهده داشت، ‌از ایوب‌خان مصرانه خواستند تا با تصویب تحقیقات سلاح‌های هسته‌ای مخفیانه ‌پاکستان و توسعه برنامه‌های هسته‌ای، با توسعه برنامه‌های هسته‌ای هند رقابت کنند ولی ایوب‌خان در برابر این فشارها مقاومت کرد و بر ضد برنامه هسته‌ای عمل کرد، درست همان طوری که حامیان فرهنگ استراتژیک پیش‌بینی می‌کردند.
اما پس از شکست پاکستان از هند در جنگ بنگلادش در دسامبر 1971، حکومت پاکستان سرانجام توسعه برنامۀ بمب هسته‌ای را آغاز کرد. این بار، واقع‌گرایان این تصمیم را پیش‌بینی کردند ولی هواداران فرهنگ استراتژیک نتوانستند آن را پیش‌بینی کنند. اما بار دیگر عامل مهم همان نقش ذوالفقار علی بوتو بود که پس از شکست در جنگ بنگلادش رییس‌جمهور پاکستان شد. اکنون بوتو که زمامِ امور را در دست داشت به دانشمندان برجسته‌اش توصیه کرد فوراً برنامه توسعه سلاح‌های هسته‌ای را شروع کنند.
سیاست‌گذاری هسته‌ای پاکستان را از طریق رهیافت اسطوره‌ساز بهتر می‌توان فهم کرد. این رویکرد می‌تواند به خوبی تبیین کند که چگونه اسطورۀ امنیت ملی برای نخستین بار در دهۀ 1960 گسترش یافت، چرا در آن زمان در شکل‌دهی سیاست رسمی شکست خورد و چرا در نهایت پاکستان تصمیم گرفت در سال 1972 به سمت توسعه سلاح‌های هسته‌ای پیش برود. نقش مهم بوتو به عنوان اسطوره‌ساز هسته‌ای اصلی پاکستان، پذیرش تدریجی باورهای استراتژیک مبنی بر این که سلاح‌های هسته‌ای، امنیت و نفوذ پاکستان را تقویت خواهد کرد و نهادینه کردن احتمالی این باورها در میان سیاستمداران پاکستانی، نیروهای مسلح و بوروکراسی عوامل اصلی در این تحلیل بودند ـ تا آن اندازه که هیچ رهبری پس از بوتو نمی‌توانست (یا نمی‌خواست) سمت و سوی سیاست سلاح‌های هسته‌ای پاکستان را تغییر دهد.
تغییر سیاست پاکستان پس از 11 سپتامبر
حملات القاعده در 11 سپتامبر 2001 به واشنگتن و نیویورک، روابط پاکستان با ایالات متحده را به کلی دگرگون کرد. مبارزه دولت بوش برای نابودی طالبان به دنبال پناهگاه شبکه‌های تروریستی و از بین بردن شبکه القاعده، تأثیر چشمگیری بر پاکستان داشت، کشوری که قوی‌ترین متحد پاکستان بود. پاکستان به طالبان کمک کرده بود تا قدرت‌اش را در افغانستان از اواسط تا اواخر دهه 1990 تثبیت کند.
رهبران پاکستان که از بازگشت بی‌ثباتی و احتمالاً خصومت در کرانه غربی اکراه داشتند، رژیم متعصب طالبان را به عنوان دوستی می‌نگریستند که می‌توانست جمیعت غالباً پشتون را تثبیت کند و نیز عمق استراتژیکی پاکستان را در رقابت پاکستان با هند افزایش دهد. اما رییس‌جمهور، پرویز مشرف در برابر فشار سنگین از سوی ایالات متحده پذیرفت که روابط خود را با طالبان قطع کند و به نیروهای ائتلاف نیروهای آمریکایی اجازه دهد در خاک کشورش پایگاه نظامی تاسیس کنند و برای نابودی طالبان از آسمان پاکستان برای پرواز استفاده کنند و در مرز افغانستان دو گردان نیرو مستقر کنند، و به طور گسترده‌ای از ائتلاف بین‌المللی علیه تروریسم حمایت نمایند.
زمانی که پرویز مشرف این تغییر سیاست مناقشه‌برانگیز را در مورد افغانستان در سخنرانی سپتامبر 2001 در برابر ملت پاکستان اعلام کرد، نشان داد که هر تصمیم دیگری می‌توانست «زیان‌های جبران‌ناپذیر» برای امنیت کشور به بار آورد و به سلامت اقتصادی کشور و مسأله کشمیر آسیب وارد کند و به دارایی‌های موشکی و هسته‌ای استراتژیک پاکستان آسیب رساند.
در حالی که بیشتر احزاب سیاسی مهم پاکستان از تصمیم حکومت برای پیوستن به ائتلاف بین‌المللی علیه تروریسم حمایت کردند، احزاب و گروه‌های اسلامی کشور خشم و بیزاری خود را از این تصمیم نشان دادند. دهها حزب مذهبی از جمله حزب قدرتمند جماعت اسلامی که پیشتر با حکومت مشرف همکاری می‌کرد، تحت حمایت شورای دفاعی افغانستان ـ پاکستان درآمد و یک مبارزه گستردۀ ملی برای بیرون راندن پرویز مشرف آغاز کرد.
اعتصاب‌ها و تظاهرات خیابانی در سراسر کشور آغاز شد، پرچم‌های آمریکایی سوزانده شد، افراد بسیاری کشته شدند و ساختمان‌های زیادی ویران گردید. افراط‌گرایان پاکستانی به افغانستان رفتند تا در کنار طالبان علیه نیروهای ائتلافی ضد تروریسم به رهبری ایالات متحده مبارزه کنند. اما هیچ‌کدام از این اقدامات نتوانست مردم پاکستان را بر ضد حکومت تحریک کند یا رییس‌جمهور مشرف را متقاعد کند از سیاست‌های خود دست بکشد یا موجب سرگونی وی گردد. اما از منظر سه چشم‌انداز نظری، تغییر جهت سیاست پاکستان در مورد افغانستان پس از 11 سپتامبر چگونه تفسیر می‌شود؟
نوواقع‌گرایی: بر اساس این الگو، پاکستان برای توازن قوا در برابر دشمن اصلی‌اش، یعنی هند دست به هر کاری خواهد زد. رییس‌جمهور مشرف در سخنرانی مشهور خود در 19 سپتامبر 2001 خطاب به ملت خویش هشدار داد: «به همسایگانمان نگاه کنید. آنها قول هرگونه همکاری را به ایالات متحده داده‌اند. آنها می‌خواهند ما را منزوی کنند و ما را یک دولت تروریسم خطاب می‌کنند.» به خاطر حمایت مداوم از رژیم طالبان در افغانستان که به معنای مخالفت با ایالات متحده بود و به خاطر اینکه واشنگتن وارد یک اتحاد نظامی با هند می‌شد، «سیاست قدرت»6 ایجاب می‌کرد که پاکستان به ائتلاف ایالات متحده علیه طالبان بپیوندند.
فرهنگ استراتژیک: با مهم شمردن باورها و خواسته‌های هواداران قدرتمند داخلی همانند سرویس‌های داخلی اطلاعاتی هوادار طالبان، استدلال فرهنگی استراتژیک پیش‌بینی کرد پاکستان برای استمرار حمایت قوی از متحدین طالبانی‌اش در افغانستان راهی پیدا کند.
اسطوره‌سازی: این رهیافت استدلال می‌کند تصمیم سیاسی پاکستان عمدتاً به باورهای استراتژیک رهبر کشور، رییس‌جمهور پرویز مشرف، بستگی دارد. بر این اساس، مشرف با فشار داخلی روبرو شد تا از طالبان حمایت کند و تحت فشارهای بیرونی مجبور بود از ایالات متحده حمایت کند؛ اما باورها و توانایی خودش برای توسعه حمایت از این باورها در میان نخبگان نظامی کشور (به ویژه میان نیروهای ارتش) عامل مهمی تلقی می‌شد. به خاطر باورهای استراتژیک خود مشرف، حداقل در این مورد، که متناظر با ویژگی‌های «سیاست قدرت» بود، این سیاست امنیتی خاص اتخاذ شد. به تعبیری هم رهیافت نوواقع‌گرایی و هم اسطوره‌سازِ استراتژیک به نحو موفقیت‌آمیزی رفتار پاکستان را پیش‌بینی کردند.
تغییر ناگهانی در سیاست پاکستان در قبال افغانستان موجب به وجود آمدن مشکل بزرگی برای تحلیل فرهنگی استراتژیک شد. از همین رو، تمامی مطالعات فرهنگی که به جامعه‌پذیری ثابت ارزش‌ها و باورها در طول زمان اشاره می‌کنند در تبیین تغییر، مشکل دارند. امات برخی حامیان فرهنگ استراتژیک معتقدند که در تحت اوضاع خاصی، فرهنگ‌های استراتژیک تغییر می‌یابند. جفری لانتیس7، دو وضیعت را نشان می‌دهد که فرهنگ‌های استراتژیک در آنها دچار تحول می‌شوند. نخست، شوک‌های بیرونی می‌تواند باورهای موجود را کاملاً به چالش بکشد و روایت‌ها و عملکردهای تاریخی دیرینه را تضعیف کند.
دومین دلیل تغییر نیز به اولی مربوط می‌شود. در زمان‌های خاصی، تعهدات عمیق سیاست خارجی، سیاست‌گذاران را وادار می‌کند گزینه‌های مهمی را اتخاذ کنند. برای مثال، پاکستان بلافاصله پس از حملات 11 سپتامبر دچار یک شوک بیرونی جدی شد و رییس‌جمهور مشرف مجبور شد بین طالبان و ایالات متحده یکی را انتخاب کند.
این گزینش موازنه‌های ارزشی شدیدی به وجود آورد و یقیناً موجب شد مشرف ـ و فرهنگ استراتژیک پاکستان ـ خود را با شرایط و جریانات جدید وفق دهد، درست همان‌طور که رهیافت‌های واقع‌گرایی و اسطوره‌سازی نشان می‌دهند. الگوی اسطوره‌سازی در تفسیر این تغییرِ سیاست بسیار سودمند است، زیرا این الگو رهبران (و دیگر نخبگان استراتژیک) را به عنوان ابزاری در تعریف ـ و بازتعریف ـ اهداف سیاست‌گذاری تلقی می‌کند. آنها می‌توانند سنت‌ها را حفظ کنند یا می‌توانند فراسوی مرزهای گذشته مورد پذیرش همگام گام گذارند. به طور مسلم، مشرف دومی را انتخاب کرد.
الزامات و پیامدها
مقالۀ کوتاه حاظر سودمندی نسبی سه رهیافت نظری را در تفسیر گزینه‌های خاص سیاست خارجی پاکستان نشان داد. نوواقع‌گرایی و الگوی کلی تحلیل فرهنگی استراتژیک هر کدام به محدودیت‌های مهم آزادی گزینش رهبران پاکستان اشاره می‌کنند. نوواقع‌گرایان به درستی تشخیص می‌دهند که ضرورت‌های رقابت بین‌المللی و به ویژه رقابت نظامی و سیاسی دیرینه پاکستان با هند، فضای مانور رهبران دولت پاکستان را محدود کرده است. به همین ترتیب، هواداران تحلیل فرهنگی استراتژیک می‌توانند نشان دهند چگونه ارزش‌ها و باورهای مردم پاکستان و به ویژه نیروهای محافظه‌کار ارتش و بوروکراسی نیز سیاست‌های پاکستان را در طول زمان محدود کرده است.
همان‌طور که سیاست‌گذاری پاکستان در خصوص سلاح‌های هسته‌ای نشان می‌دهد در یک دوره (اواسط دهه 1960)، رهبری پاکستان پیامدهای ناگزیر «سیاست قدرت» را نادیده گرفت و در عوض بر اساس دیدگاه‌های استراتژیک سنتی نیروهای ارتش (همان‌طوری که فرهنگ استراتژیک پیش‌بینی می‌کند) عمل کرد، و به سمت برنامه‌های هسته‌ای پیش نرفت ولی روابط امنیتی نزدیک خود را با ایالات متحده حفظ کرد و نیروهای نظامی متعارف‌اش را بهبود بخشید. اما در دوره‌ای دیگر (سال 1972) رهبری پاکستان تغییر جهت داد و گزینۀ ساخت سلاح‌های هسته‌ای را برگزید، حتی اگر این سیاست منجر به سردی روابط با واشنگتن می‌شد (که در طی دهه 1990 این‌گونه نشد). اما چرا برخی «سیاست‌های قدرت» یا محدودیت‌های فرهنگی در یک دوره بسیار سخت ولی در دوره‌ای دیگر انعطاف‌پذیر به نظر می‌رسد؟
پاسخ پرسش مزبور را می‌توان در رفتار استراتژیک نخبگان استراتژیک کلیدی پیدا کرد، نخبگانی که آزادانه برخی محدودیت‌ها را می‌پذیرند و محدودیت‌های دیگر را نادیده می‌انگارند یا بر آنها غلبه می‌کنند. این نخبگان که من آنها را اسطوره‌سازان استراتژیک می‌نامم، درون محدودیت‌های محیط بین‌المللی و فرهنگ سیاسی مردم عمل می‌کنند ولی آنها گاهی از درجه‌ای از آزادی برخوردارند که مرزهای بیرونی رفتارشان را دوباره جهت‌گیری کرده و توسعه دهند. اما هرچه قدر تلاش یک اسطوره‌ساز تلاش کند یکی از این مرزهای رفتار سنتی را گسترش دهد، به همان قدر ریسکی که او به لحاظ داخلی و بین‌المللی می‌پذیرند، بیشتر خواهد بود.
زمانی که رهبران خود را نماینده مردم می‌بینند، این امر آنها را وادار می‌کند محدودیت‌های فردی خویش را بشناسند و نیز از چگونگی بهره‌برداری از فرصت‌های نادر برای تغییر آگاه شوند. رهیافت اسطوره‌سازی به تحلیل‌هایی برمی‌گردد که نخبگان استراتژیک و نیز باورهای آنها را در مورد امنیت ملی بررسی می‌کنند. همچنین توجه بیشتری به نهادینه‌سازی این باورها یا اسطوره‌ها در قوانین، ارزش‌ها و باورهای نهادهای امنیت ملی معطوف می‌کند. همان‌طور که نظریه‌پردازان سازمان تصریح می‌کنند، هرچه اسطوره‌های امنیتی ملی بیشتر نهادینه شود، به همان میزان تأثیر و نفوذ فرهنگ زمام امور را به نخبگان استراتژیک می‌سپارد.
اگر سیاست‌گذاران ایالات متحده این امر را تشخیص داده بودند، متوجه می‌شدند که چرا تلاش‌های آنها برای منصرف کردن پاکستان از رفتن به سمت برنامه‌های هسته‌ای از اواسط دهۀ 1970 به این سو محکوم به شکست شد. به همین ترتیب، اگر مقام‌های کنونی آمریکا فرهنگ استراتژیک پاکستان را درک می‌کردند و نقش افراد کلیدی و نخبگان درون نهادهای استراتژیک کلیدی این کشور را درمی‌یافتند، بهتر می‌توانستند به این پرسش پاسخ دهند که پاکستان به مثابه یک متحد در آینده و نیز در حال حاضر چگونه خواهد بود؟

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات