تاریخ انتشار : ۰۸ اسفند ۱۳۹۱ - ۱۱:۱۱  ، 
کد خبر : ۲۵۱۸۹۲
مروری بر فراز و فرودهای تاریخی یک اندیشه

حیات و تجدید حیات لیبرالیسم


دکتر محمد توحیدفام / عضو هیات علمی دانشکده علوم سیاسی دانشگاه آزاد اسلامی واحد تهران مرکزی
مفهوم لیبرالیسم
لیبرالیسم در لغت از «لیبرته» که در اصل یک کلمه لاتینی به معنای آزادی است، مشتق شده. نخستین کسانی که نام لیبرال بر خود نهادند در دهه آخر سده هجده میلادی متعاقب انقلاب کبیر فرانسه در ارتباط با شعارهای اصلی آن انقلاب یعنی آزادی، برابری و برادری، از اسپانیا برخاستند. این عده با سلطه ناپلئون مخالف بوده و به حزب لیبرال معروف شدند. سپس این واژه به فرانسه رفته و در آنجا به سال 1814 میلادی، پس از اعاده سلطنت بوربون ها به کسی گفته شد که مخالف دستگاه سلطنت باشد. اما دوران ترقی این واژه در روند سیاسی انگلستان ظاهر می شود. به شکلی که برای نخستین بار در سال 1819 میلادی وارد قاموس زبان انگلیسی شد. ریشه های تاریخی لیبرالیسم به دهه های آخر سده شانزدهم برمی گردد که متعاقب مجموعه یی از جریانات مذهبی به نام رفورماسیون یا اصلاحات مذهبی به تدریج از نفوذ مذهب در شئون مختلف زندگی جوامع اروپای غربی کاسته شد و این کاهش در سده های هفده و هجده میلادی همراه با شکل گیری نظام اقتصادی جدید، به نام نظام اقتصادی کاپیتالیسم یا سرمایه داری افزایش بیشتری پیدا می کند.
از لیبرالیسم تعریف ساده یی نمی توان عرضه کرد. یک اشکال مهم آن است که صرف نظر از پاره یی استثناها، لیبرال ها از اظهار اصولی مسلم اجتناب می ورزند و بیش تر تاکید بر جنبه عملی آن را بر برداشتی اصولی از مسائل اجتماعی ترجیح می دهند. مشکل دیگر که سبب فقدان درک این واژه است، عقاید متضاد خود لیبرال ها در محدوده حکومت بوده است. آشفتگی ای که به این ترتیب به دست آمده، گاهی با تمایل هایی در جهت بازشناسی لیبرالیسم با ویژگی های سده های هجدهم و نوزدهمی آن یا با برنامه های این یا آن حزب لیبرال آمیخته می شود که براساس آن بسیاری به اشتباه ضعف یا پایان لیبرالیسم را اعلام کرده اند. در خلال سده های متمادی، لیبرالیسم دستخوش دگرگونی های جدی در محتوا شد اما همچنان شکل پایدار خود را حفظ کرده است. آنهایی که مورد اول را در نظر آورده اند نکته دوم را نادیده می انگارند، در نتیجه این واژه را گمراه کننده و هنگام کاربرد متناقض می یابند.
اگر بخواهیم تعریفی از لیبرالیسم ارائه بدهیم، باید گفته شود که لیبرالیسم حرکت تاریخی مشخصی از اندیشه ها در عصر جدید است که با جریان رنسانس یا نوزایی و اصلاحات مذهبی آغاز می شود. «آلن بولوک» و «موریس شوک»، «اعتقاد به آزادی و اعتقاد به وجدان را دو پایه توامان فلسفه لیبرالی و عنصر تداوم بخش تکامل تاریخی آن» می دانند. در این میان «شاپیرو» می گوید:«لیبرالیسم به مثابه نگرشی به زندگی: شکاک، تجربی، معقول و آزاد، مدت ها پیش از عصر جدید از سوی نوابغ برجسته توضیح داده شده است.»
بسیاری از اندیشه گران رهیافت تعریف لیبرالیسم براساس ارزش را شامل دو اشکال اساسی می دانند: نخستین اشکال ناشی از ناتوانی در ایجاد پیوند بین این ارزش ها و جهان بینی پایه آنها است و دومین اشکال رهیافت ارزشگرا عبارت از آن است که نمی توان محدوده تاریخی واقعگرایا نه یی برای آموزه موردنظر به دست داد.
جامعه قرون وسطا زمینه مساعدی برای رشد لیبرالیسم فراهم نساخت. عصر قرون وسطا جامعه یی را پدید آورد که حقوق و مسوولیت های فرد از سوی جایگاه وی در نظامی طبقاتی و بر اساس سلسله مراتب تعیین می شد. پس از آن نیز با نام مرکانتیلیسم شناخته شده که سیاستی بر اساس مداخله دولت بود. چنین مداخله یی روز به روز توسعه یافته و نهادینه تر شد اما در دوره های اخیر اروپای مدرن، متفکران سده هفدهم مانند «دکارت»، «جان میلتون» و «اسپینوزا»، مانند مجاری رودخانه اندیشه لیبرالی، تفکر اروپایی را رونق بخشیدند. دکارت سودمندی عقل را شکل داد و اسپینوزا ارتباط بین زندگی عقلایی و ارزش های نظریه لیبرال را ایجاد کرد و میلتون نیز به شدت به سانسور عقاید که مانع نمودار شدن حقایق می شد، حمله ور شد.
افزون بر این، آنها در مورد همه چیز به ویژه نهادهای قدرتمند دولت و مذهب روش کوبنده تحقیق انتقادی را پیاده کردند، راهی که اینان می پیمودند به وسیله اصلاحات پروتستان که نقش داوری خصوصی فرد را حتی در مناسبات مذهبی مورد تاکید قرار می داد، مهیا شده بود اما از همه مهم تر باید از انقلابات علمی که دوره مقدماتی آن عصر نوزایی بود، یاد کرد که چشم انداز جدید زمانی و مکانی را پدید آورد و انسان را از زمان آینده به زمان حال سوق داد. سده های باشکوه انقلابات علمی عبارت از سده های شانزدهم و هفدهم بودند. در این دو سده بود که رشد دانش بشری و کنترل آن بر طبیعت و ظهور طبقه اقتصادی جدید برای بهره وری از آن، تحولی در خواسته های زندگی و چشم اندازها و انتظارات زندگی متفکران در اروپا و نقاط دیگر پدید آورد.
تمام این جویبارهای اندیشه و استعداد به سوی نهضت بزرگی که عصر روشنگری یا عصر عقل که در فرانسه عصر فلسفه و در آلمان «اوفکلارونک» نامیده می شود، جریان یافتند. سردمداران این نهضت که در سراسر اروپای غربی و حتی آن سوی دریاها و دنیای جدید گسترش یافت، عبارت بودند از: «ولتر»، «لاک»، «گوته»، «جفرسون»، «روسو»، «هیوم»، «کانت»، «دیدرو»، «لسینگ»، «آدام اسمیت»، «جیووانی ویکو»، «کندورسه»، «مونتسکیو» و «بنجامین فرانکلین». اینان ویران کنندگان و نقب زنندگان و فروپاشندگان تفکر زندگی نهادی جامعه فئودالیته، سلطنتی و حاکمیت کلیسا و آریستوکراسی و مذهب روحانی بودند. باید گفت آنها روند جدید ساختار فرهنگی و فکری را که هنوز به خاطر ضرورت های اجتماعی، اقتصادی و سیاسی جهت برپایی ساختار نوین نامعلوم بود، پیش بینی کردند و همزمان طبقه مازسوی نیز با روشنفکران و متفکران دست اتحاد دادند و با یاری همدیگر هر دوی آنها موجب بهره وری و توسعه عقاید نظام اندیشه لیبرال شدند.
فرآیند سیاسی لیبرالیسم

مقدرات لیبرالیسم با توجه به اوضاع تاریخی در هر کشور با وجود اقتدار سلطنت، گذر از آریستوکراسی، سرعت روند صنعتی شدن و اوضاع و احوال وحدت ملی متفاوت بوده است. مناقشه ها در پنج عرصه ملی، ایالت های متحده امریکا، آلمان، ایتالیا، فرانسه و انگلستان تاثیرگذار بودند، بنابراین لیبرالیسم در هر کدام از این کشورها چونان یک نهضت اجتماعی و سیاسی جنبه های چشمگیر ویژگی ملی را به خود گرفت اما تنها در ایالت های متحده امریکا بدون دردسر فرآیند لیبرالیستی پیش رفت. در امریکا موانعی که به شکل گسترده در مسیر لیبرالیسم قاره یی، به ویژه در آلمان و ایتالیا، جلوه گر شد، به وجود نیامد. هیچ نهاد فئودالی، هیچ پوشش سنتی، هیچ گونه تجاوز مالکان آریستوکرات یا سلطنتی وجود نداشت. انقلاب در برابر سلطه امپراتوری بریتانیا مسیری برای پیشرفت امریکا برای نیل به سرنوشت خود به وجود آورد. همزمانی کشف قاره امریکا و برانگیخته شدن افکار لیبرال در اروپا، و ویژگی نهادی امریکا که در خلال دوره تنویر لیبرال شکل گرفت، امریکا را تجلیگاه جامعه و حکومت لیبرال قرار داد.
از زمانی که اکثریت جامعه ایالات متحده را طبقه مازسوی تشکیل داد و از زمانی که لیبرالیسم به وجود آمده به مثابه نهضت طبقه مازسوی رشد کرد، بیشترین موقعیت های آن، از لیبرالیسم طبقه مازسوی مشروطه خواه تا لیبرالیسم دموکراتیک «جفرسون»، «جکسون»، «لینکلن»، و از لیبرالیسم پیشرفته «ویلسون» تا لیبرالیسم رفاه «روزولت»، «ترومن» و «کندی»، در امریکا به وجود آمد. تجربه آلمان طولانی تر و پرآشوب تر بود و در ایتالیا ظهور و پیدایی لیبرالیسم با ظهور نهضت آزادی و اتحاد ملی آمیخته شد. در فرانسه نیز لیبرالیسم، در نخستین مرحله بسیار انقلابی تر از آنچه در بریتانیای کبیر روی داد، عمل کرد و این امر در نهایت به شعارهای آزادی و برابری و برادری انقلاب فرانسه منتهی شد. در بریتانیای قرون وسطی که از آن با نام زادگاه لیبرالیسم مدرن یاد می شود، لیبرالیسم از انقلاب شکوهمند سال 1688 میلادی گرفته تا دولت رفاه قرن بیستم، بدون قانون ها و دستورهای همه گیر یا درگیری های شدید و با حداقل خشونت، براساس اصلاحات دائمی و بنیانی، به تدریج به روند خود ادامه داد.
سیر اندیشه ها در تاریخ فکری لیبرالیسم بریتانیا بعد از لاک و آدام اسمیت نیز ادامه یافت: از سوی «جرمی بنتام» و سودمندگرایان، «جیمز میل» و مکتب رادیکال های فلسفی اش، «جان برایت» و «ریچارد کوبدن» و مکتب تجارت آزاد منچستر، «جان استوارت میل» که تلاش کرد تا نظریه اقتصادی و سیاسی خود را بر اساس نقش فردی در چارچوب اجتماعی ایجاد کند، مکتب فلسفی لیبرال «هیل گرین» و «هابهاوس» و مکتب «هارولد لاسکی» که بر اساس اهداف مشابه لیبرالی ایجاد شد ولی متد و روش های لیبرال را مورد اهانت قرار می داد و بیشتر جنبه های سوسیالیستی داشت.
لیبرالیسم انگلستان به مرور زمان و همگام با جانشینی یک دولت قوی و مثبت به جای لسه فر و به موازات آنکه سازمان اتحادیه صنفی بر اساس خصومت لیبرالی تغییر طبقاتی را به وجود آورد و نیز در کنار تغییر مسیر تاکید به سوی آموزش جمعی و امنیت اقتصادی، به سوی لیبرال دموکراسی گام برداشت و به لیبرالیسم دولت رفاه یا لیبرالیسم اجتماعی تبدیل شد که خواهان مداخله وسیع حکومت برای تامین امنیت اجتماعی بود. این نوع لیبرالیسم در قرن بیستم اختلاط سرمایه داری رفاه و سوسیالیسم رفاه را در بسیاری از کشورهای اروپای غربی و ایالات متحده امریکا به وجود آورد. البته لیبرالیسم کلاسیک در اروپا و امریکا سرانجام رو به افول نهاد. دهه های آخر سده نوزدهم، دوران پایان دولت لیبرالی به شمار می آید. البته به این معنا نیست که لیبرالیسم نیاز حیاتی سیاسی و آموزه اساسی جامعه اروپا نیست. لیبرالیسم کلاسیک ناگزیر بود خود را با تغییرات جدید جهانی مانند دموکراسی، جمهوریخواهی، ناسیونالیسم و سوسیالیسم وفق دهد. لیبرالیسم هم زمان با انطباق با این تغییرها و در کنار اصول بنیادی لیبرالیسم کلاسیک، مانند حکومت مشروطه، تساهل، لسه فر، تجارت و بازار آزاد، توانست به دوره یی جدید پا بگذارد که از آن با نام دولت رفاه لیبرالی یاد می شود.
لیبرالیسم در نیمه دوم قرن بیستم
بسیاری از پژوهشگران قرن بیستم در میانه این سده از شکست لیبرالیسم سخن می راندند، هم از نظر یک نظام فکری و هم به منزله یک سازمان حکومتی و یک سازمان اجتماعی، اما در حالی که آنها خود را آماده مراسم تشییع جنازه لیبرالیسم می کردند، لیبرالیسم از مرگ روی برمی گرداند. لیبرالیسم در نیمه دوم قرن بیستم جنبه های کلاسیک و منفی خود را به کناری نهاد و برای جنبه های رفاه و ساختار دموکراتیک دولت لیبرال استوار شد.
لیبرالیسم نیمه دوم قرن بیستمی باید بر اسلوب و روش آزادی تاکید ورزد و در زمان های معینی لیبرالیسم باید با عقاید کولکتیویستی(جمع گرایی) و نظام های توتالیتر برای کسب وفاداری مردم غیرمتعهد جهان، رقابت کند. لیبرالیسم قرن بیستم بیشتر خواهان آزادی محدود است تا آزادی به شکل آنارشیستی آن. این لیبرالیسم از نسبیت گرایی و پراگماتیسمی که لیبرالیسم تاریخی با آن هماهنگ بوده به دور است، به شکلی که بار دیگر آتش اعتقاد مذهبی را برافروخته و به شکل شایان توجهی خواهان برابری به مثابه یک هدف و شعار همانند آزادی است. در نیمه دوم قرن بیستم، بسیاری از لیبرال ها با نظریه هابهاوس موافقند که «آزادی بدون برابری یک صدای باشکوه و یک معنای بیهوده است.
ناکید بر مفهوم اقتصادی و اجتماعی در تلاش برای آزادی و به آزمون گذاری روش ها و کنترل های اقتصادی، گروهی از قهرمانان لیبرالیسم کلاسیک را بر این اعتقاد استوار ساخته که دموکراسی روشی برای نیل به بندگی است.» واقعیت این است که با وجود عقب نشینی های متوالی، لیبرالیسم در رویارویی و شکست های حاصل از جنگ ها، محرومیت ها و حمله از جانب توتالیتاریانیسم های راست و چپ، هنوز توانایی پابرجا بودن را داراست. از این رو ناچار است تا تغییرها و چرخش های بسیاری را در نظام سرمایه داری پذیرا باشد. لیبرالیسم، رویارویی هایی با فاشیسم، کمونیسم و نهضت های ناسیونالیستی داشته و پیش از بروز تحولات کشورهای عربی، سابقه داشت که از سوی نهضت های ملی انقلابی خاورمیانه، خاور دور و آفریقا که لیبرالیسم امریکایی و اروپایی را با امپریالیسم برخی قدرت های غربی همگام می دانند، مورد حمله قرار بگیرد.
نئولیبرالیسم می‌آید

نئولیبرالیسم و برون رفت از بحران مالی دهه 1970: بروز بحران مالی گسترده در کشورهای غربی و امریکایی شک و تردید در تفکر و سیاست های کینزی را به اوج رساند و در آن زمان بود که اندیشمندان و اقتصاددان هایی همچون فریدمن، هایک و... نظریات خود را در باب برون رفت از بحران بر پایه اصول لیبرالیسم اقتصادی مطرح کردند که مورد توجه بسیاری از سیاستمداران در آن زمان قرار گرفت. بنابراین کشورها، ابتدا امریکا و انگلستان و به تدریج یک به یک، دست به تغییر ساختار اقتصادی خود بر اساس اندیشه جدید که نئولیبرالیسم نام گرفته بود زدند و با اتخاذ سیاست تعدیل ساختاری به مفهوم کم حجم کردن دولت، ایجاد بازار آزاد، خصوصی سازی و مقررات زدایی، کم کم توانستند بر بحران و رکود اقتصادی فائق آیند. در این میان کشورهای بلوک شرق نیز با توجه به ناکارآمدی ساختار اقتصادی شان که بر اساس اصول کمونیستی اداره می شد، رفته رفته به سمت اقتصاد آزاد حرکت کردند.
در نهایت با فروپاشی شوروری و فروریختن دیوار برلین، در عمل این ایدئولوژی با شکست واقعی مواجه شد و لیبرالیسم که در جایگاه پیروز میدان نبرد ایدئولوژیکی، قد برافراشته بود، خود به عنوان تصویری موفق در مقابل دیدگان کشورهای بلوک شرق قرار گرفته و با توجه به حاکم شدن این گفتمان بر نظام بین الملل، گروهی به ناچار و گروهی با اختیار سیاست های خود را بر اساس اصول این اندیشه بنا نهادند. روند گسترش نئولیبرال سازی شتابان در پیش گرفته شد و در دهه آخر قرن بیستم به اوج خود رسید. در این میان نهادهایی همچون صندوق بین المللی پول، بانک جهانی و سازمان تجارت جهانی مانند بازویی قدرتمند برای مکتب نئولیبرالیسم انجام وظیفه کرده و کشورها را در اتخاذ چنین رویکردی تشویق و کمک کردند.
نئو لیبرالیسم و شتاب در جهانی شدن: دست کم در چهار بعد می توان نئولیبرالیسم و اهمیت آن را در شکل دهی به سیاست و سیاستگذاری در جهان برشمرد: بعد نخست، بعدی که بیش از همه به شکل مستقیم با توسعه اقتصاد سیاسی بین الملل پس از جنگ جهانی دوم مرتبط است، کاهش موانع تجاری و جریان سرمایه را در بر می گیرد. تغییر گات به سازمان جهانی تجارت، همراه با گونه های مختلفی از موافقتنامه های منطقه یی و تجاری دوجانبه، نشان داد که تجارت آزاد، با وجود نابرابری میان کشورها، از بسیاری جهت ها عنصر اصلی نئولیبرالیسم است. از طرفی جهانی شدن اقتصاد، یعنی بین المللی شدن تولید که ارتباط نزدیکی با رفع موانع دولتی و آزادسازی تجاری و مالی دارد، در واقع قبول نقش مهم و فزاینده شرکت های چندملیتی از سوی کشورهاست. روی هم رفته، تجارت آزاد، آزادسازی مالی و بین المللی شدن تولید به عنوان گردانندگان اصلی اقتصادهای ملی و بین المللی در اواخر قرن بیستم و آغاز قرن بیست و یکم قلمداد می شوند و بنیاد پروژه نئولیبرالی را در سطوح ملی و بین المللی تشکیل می دهند.
بعد دوم اصلاح امور مالی کشورهاست. این سیاست دربرگیرنده جابه جایی از اقتصاد کلان کینزی طرف تقاضا به رویکردی ساختارگرایانه تر به سیاست مالی و پولی بوده است. سیاست مالی، در نرخ های بالاو نرخ های مالیاتی شرکت ها به شکل گسترده یی با هدف اعلام شده آزاد کردن سرمایه خصوصی برای سرمایه گذاری، یعنی سیاست طرف عرضه، کاهش یافت. ایجاد اصلاحات در وزارتخانه ها و بنگاه های دولتی به منظور کاهش اسراف کاری و مجبور کردن آنها به کارکردن مطابق با همان نوع استانداردهای کارآمد مورد استفاده در شرکت های تجاری موفق است. این شیوه متعارف مالی شدن که در مرکز اقتصاد و ایدئولوژی نئولیبرالی قرار دارد، بخش مهمی از آن چیزی است که اقتصاددانان آن را مالی سازی تجارت و سیاست عمومی می نامند.
بعد سوم تاثیرگذاری نئولیبرالیسم، تغییر بنیادین مداخله دولت در اقتصاد داخلی است.
به شکل سنتی، رویکردهای سوسیالیستی و سوسیال دموکراتیک به مداخله دولتی، رویکردی نتیجه محور داشتند و نظارت، به مفهوم کنترل عمومی مستقیم و غیرمستقیم بخش های اقتصادی و خدمات اجتماعی و عمومی بود، و این برداشت وجود داشت که اگر این بخش ها به حال خود رها شوند، ممکن است به نحوه یی عمل کنند که مغایر با نفع عمومی باشد اما پس از اجرای سیاست های نئولیبرالی، نظارت به مفهوم، نظارت بدون کنترل مورد توجه قرار گرفت. در این نوع نظارت، نقش نظارت کنندگان طبق تعریف، مداخله به منظور فراهم کردن نتایج خاصی نیست بلکه ایجاد و به اجرا درآوردن قواعدی عمومی برای یک بخش، صنعت یا خدمت خاصی بود. هدف این قواعد جلوگیری از تقلب، حمایت از رقابت و محدود کردن انواع شیوه های انحصارطلبانه برای مقابله با نارسایی بازار، به اجرا درآوردن قراردادها و حقوق مالکیت و به شکل کلی فراهم کردن یک محیط کمابیش قانونی برای بازیگران، به خصوص بازیگران بازار خصوصی بود تا بتوانند به شیوه یی کارآمد در بازار عمل کنند.
چهارمین بعد نئولیبرالیسم، مرتبط با بخش خصوصی و وابستگی متقابل و پیچیده آن با نهادهای بخش عمومی در زمینه های مختلف است. نئولیبرالیست ها معتقدند تغییرات ساختاری در اقتصاد، به خصوص توسعه فناوری اطلاعات و ارتباطات، از بنیاد چگونگی کار شرکت ها را دگرگون کرده و مرزهای بین بخش خصوصی و عمومی را تغییر داده است. این بعد با تغییر به رویکرد نظارتی مرتبط است، زیرا قراردادی سازی و استفاده از شاخص های عملکرد مالی در کانون این نظام قرار دارد و به علاوه، این بعد مستلزم ایجاد نظام های پیوندی حکمرانی پیرامون تشکیلات تخصصی نظیر آژانس های توسعه در سطوح محلی، منطقه یی، فراملیتی و بین المللی است. نئولیبرالیسم مستلزم جایگزین سازی پادمان هایی است که در جهت هدف خاصی برای سازمان دهی زندگی عمومی است، پادمان هایی که اختلاف عمومی - خصوصی را در خود فرا می گیرند و شرکت کنندگان در بازار را مستقیما در توزیع دستوری منابع و ارزش ها درگیر می کنند.
در کنار چنین تاثیری که این گفتمان در سیاست اقتصادی کشورها گذاشت، فرآیند جهانی شدن نیز به واسطه چنین رویکردی به سرعت رو به جلو پیش رفت، چنان که عده یی اصول نئولیبرالیسم را بنیان نظریه جهانی شدن قلمداد کردند و گروهی جهانی شدن را مترادف با جهانی شدن بنیان های نئولیبرالیسم مطرح کردند. در واقع شواهد حاکی از آن است که، پروسه جهانی شدن به گونه یی شدت یافته که کشورها، دولت ها و ملت ها هیچ گاه همانند گذشته قادر به ادامه زندگی بدون تعامل با یکدیگر نیستند و شدت وابستگی متقابلی که میان کشورها به وجود آمده، حاکی از نهادینه شدن جریان و حرکت جهانی است.
پاسخی به ناکارآمدی دولت های رفاهی: شرایط به وجود آمده پس از جنگ های اول و دوم به جهت آسیب های شدیدی که کشورها در سطوح مختلف اقتصادی و اجتماعی متحمل شده بودند، ساختارهای حکومتی کشورهای غربی به شکل قابل توجهی تغییر کرد و دولت هایی با نظام های برنامه ریزی اقتصادی کنترل شده و متمرکز در اروپا و امریکا پدید آمدند. این دولت ها که اساس بازسازی صنایع را با حضور فعالانه در اقتصاد برنامه ریزی کردند، با در دست گرفتن صنایع مادر و ملی کردن آنها سعی در افزایش درآمد خود در کنار افزایش مالیات ها داشتند و با استفاده از چنین ذخایری دست به ایجاد نظام های گوناگون رفاهی زده و توانستند از طرفی شرایط نابسامان اقتصادی و سیاسی به وجود آمده پس از جنگ را به میزان چشمگیری برطرف کرده و از سوی دیگر با ایجاد مزایا و رفاه اجتماعی برای مردم خود، به ویژه قشر کم درآمد، کشور و مردم شان را از خطر مواجهه با نیروی پیش رونده کمونیسم تا حد زیادی در امان قرار دهند. در واقع بسیاری از کشورهای غربی با اتخاذ چنین سیاستی لاجرم بیشترین پتانسیل انرژی خود را در جهت سر و سامان بخشیدن به مسائل داخلی قرار داده و به جهت حل مسائل اقتصادی به درون مرزهای خود فرو رفتند، از طرفی تشدید روزافزون ناسیونالیسم اقتصادی و مشغولیت دولت ها به امور داخلی خود سبب بی توجهی آنها به مسائل بین المللی شد و بی تفاوتی نسبت به همکاری بین المللی رواج پیدا کرد. در نتیجه میزان روابط بین الدولی و بین المللی به سطح قابل توجهی تنزل کرد و همین امر موجبات واگرایی میان دولت ها را فراهم آورد.
اتخاذ این رویکرد از سوی دولت ها تا دهه 1970 میزان بالایی از رشد اقتصادی را برای کشورها به ارمغان آورد، اما بروز بحران و رکود اقتصادی کشورها که حاکی از غیرقابل کنترل بودن آن در درون مرزهای هر یک از کشورها بود و از نقطه یی به نقطه یی دیگر سرایت می کرد، به تدریج موجبات پیدایش و رشد اندیشه یی به نام نئولیبرالیسم را فراهم کرد. در واقع ظهور بحران اقتصادی در زمانی که دولت رفاه با توجه به موفقیت های به وجود آمده، قادر به ترمیم بخش های خصوصی شده بود و همچنین کشورهای بلوک شرق و کمونیسم نیز دیگر تهدیدی برای نظام های لیبرالی به شمار نمی روند زیرا سوءعملکرد آنها، خود زمینه های افول چنین اندیشه یی را فراهم آورده بود، همه و همه موجب شد با بروز رکود که خود نشانه یی بر ناکارآمدی دولت رفاه و عدم ضرورت ادامه چنین رویکردی از سوی دولت ها بود، در مقابل پدیدار شدن تفکر نئولیبرالیسم و مولفه های آن، اقدام تلافی جویانه یی از سوی دولت ها انجام نپذیرد، و سردمداران کشورها با قبول راهکارهای این اندیشه به تدریج در صدد تغییر در ساختارهای سیاسی و اقتصادی خود برآیند، افزون بر این، با توجه به شرایط به وجود آمده، به ویژه پس از فروپاشی بلوک شرق و کمونیسم ضرورت حضور در عرصه های سیاسی بین المللی از سوی دولت ها و فعال بودن آنها در این میدان بیش از پیش به چشم می خورد و چنین امری زمانی میسر می شد که دولت های گسترده و بزرگ (دولت های رفاهی) با انتقال بخشی از وظایف خود به بخش خصوصی و شرکت های چند ملیتی، موجبات کاهش بار اضافی را از دوش خود فراهم کرده و جایشان را به دولت حداقل بسپارند. چنین ابتکاری که در این زمان از سوی کسانی چون فریدمن مطرح شد، برخلاف دولت رفاه های اروپایی و اصول مورد نظرشان که اسباب واگرایی میان کشورها را فراهم آورده بود، موجبات تغییر و تحولی عظیم در روابط میان کشورها و دولت ها را به وجود آورد که زمینه نوعی همگرایی را میان کشورهای غربی و حتی کشورهای رهاشده از یوغ کمونیسم را نیز ایجاد کرد.
نتیجه‌گیری

در نظر گرفتن این نکته که نهضت لیبرال چگونه در امریکا و دیگر کشورها رواج یافته، ما را با این واقعیت آشنا می سازد که مولفه ها آزادی گرا یک نهضت گسترده از عقاید و برنامه هایی بوده که مرزهای ملی را درنوردیده است. هر زمان در تاریخ نو و هر جا در جهان که انسان ها قابلیت همکاری با یکدیگر را برای تضمین رفاه داشته اند، بر اساس متد و روش هایی بود که آزادی افراد را مستحکم تر کرده و او را قادر ساخته تا توانایی خود را به منصه ظهور برساند، برای نمونه، تجربه امریکا حاصل نیروهای انقلابی لیبرال اروپا بود و توفیق آن بعدها افکار لیبرال را در اروپا تقویت کرد و به آن ویژگی جهانی داد اما با توجه به رویدادهای عصر کنونی، ناکامی و نافرجامی کمونیسم و تاکید بر دموکراتیزه شدن حکومت ها، حقوق بشر و آزادی های اساسی فرد، اقتصاد آزاد، بدون تردید باور های آزادی گرا در محدوده بلندتری منطبق با شرایط روز جهانی وقت مطرح خواهد کرد.
آنچه خواندید، چکیده یک مقاله بلند است که بخش هایی از آن کوتاه شده است.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات