جوباگینت
اگر با آدمهای اهل فکر زیاد حشر و نشر داشته باشید، متوجه خواهید شد که گفت و گوها کم کم به پرسشهای سیاسی و فرهنگی جدی زمانه ما کشیده میشود. پرسشهایی مثل اینکه ما آمریکاییان چگونه میتوانیم این چنین کوتهفکر باشیم؟ بیشتر مردم دنیا از جمله بسیاری از آمریکاییان در حالی این سئوال را از خود میپرسند که میبینند فرهنگ آمریکا مثل یک موجود غولپیکر در هم شکسته در حال تسلیم کردن خود به یک گودال قیر پلیستوسن (نوعی ماموت ماقبل تاریخ) است.
یک توضیح برای این امر میتواند تأثیر خوردن چهل سال گوشت جوجه صنعتی بریان شده و نوشیدنیهای غیر الکلی 44 اونسی باشد. یک توضیح دیگر آن میتواند فرهنگ عامیانهای باشد که در اصل فرهنگ نیست، بلکه بازاریابی است. شاید هم بتوانیم گناه این وضعیت را برگردن اوتیسم دیجیتال بیندازیم. آیا تا به حال میمونهایی را دیدهاید که در تونلهای مترو به وسایل دیجیتالشان انگشت میزنند و ساعتها با نمایشگرهای لمسی ور میروند؟ آیا آن ابروهای پارینهسنگی چروک افتاده را بر بالای چشمهای قرمز ورچیده شدهشان دیدهاید؟
یک توضیح منطقیتر این است:
1. ما حتی نمیدانیم چه کار میکنیم.
2. ما به نهادهایی چنگ انداختهایم که خود را وقف آن کردهاند تا اطمینان حاصل کنند ما هیچگاه آن چیزی را که نمییابیم، پیدا نمیکنیم.
همانگونه که ویلیام ادواردز دمینگ درجمله معروف خود گفته است، هیچ نظامی نمیتواند خودش، چرایی کارهایش و نوع کارهایش را درک کند، از جمله نظام اجتماعی آمریکا. بنابراین، ما نهادهایی را خلق میکنیم که وانمود میشود همه از کارکردهای آن خبر دارند و کاری میکنند که همه احساس بهتری داشته باشند. متأسفانه این امر، درندهترین موجودیتها را در ما شکل میدهد. نخبگانی که این نهادها را اداره میکنند، نخبگانی بسیار ثروتمند یاایمن از ناملایماتی هستند که به بقیه ما آسیب میزند.
مستقیم یا غیرمستقیم، آنها درک میکنند کارکرد واقعی نهادهای اجتماعی آمریکا، توجیه کردن، منطقی جلوه دادن و پنهان کردن هدف واقعی رفتار فرهنگی از چشم لمپن ـ پرولتاریاها و شکل دادن آن رفتار به نفع اعضای این نهادهاست. "آهای، آنها گندهبک هستند. از ما انتظار داری چه کار کنیم؟"
شاید خوانندگان به یاد نهادهای بهداشتی،نهادهای بیمهای، زنجیرههای بیمارستانی و آزمایشگاههای پزشکی آمریکا بیفتند. آنها بنا به تصمیم خودشان، یک حق کاملاً قانونی را برای تلکه کردن هزاران دلار پول از من و شما تثبیت کردهاند. اینکه ما چنین خشک مغزانه از حق آنان برای تلکه کردن خود دفاع میکنیم، با توجه به تمام اطلاعات در دسترس عصر دیجیتال، برای جهانیان، یک راز است.
دویست سال قبل، فکر این حجم کلان اطلاعات در عصر اطلاعات دیجیتال، حتی به ذهن کسی هم خطور نمیکرد. بنیانگذاران این جمهوری، با فرض غوطهور بودن در همان روشنگری که به آن اعتقاد داشتند و معتقد بودند که برای رسیدن به آزادی و دموکراسی، وجود شهروندان آگاه، عنصری حیاتی محسوب میشود، از دیدن این چشمانداز، از شادمانی بال در میآورند. جفرسون و فرانکلین را در حال جست و جو در "گوگل" تصور کنید.
فرض کشنده این بود که آمریکاییان، اندیشیدن و آموختن را انتخاب میکنند. نه از این شاخه به آن شاخه پریدن در وبلاگها و کانالهای تلویزیونی برای اجرای انتخاب نشاندار ویژهشان در غفلت فرهنگی، مصرفی، علمی یا به ویژه سیاسی، تام و بن هیچگاه حدس هم نمیزدند که ما مناظر از قبل بستهبندی شده، علوم آشغال و شایعههای قلقلکدهندهای نظیر پنلهای مرگ، مسلمان سوسیالیست بودن اوباما و کشف یک مدرک انجیلی را دنبال کنیم. مبنی براینکه آدم و حوا در اطراف عدن،دایناسور سواری میکردند. در کشوری که دموکراسی رابا حق داشتن یک عقیده برای همگان ـ فارغ از میزان مضحکبودن آن ـ برابر میداند، چنین وضعیتی شاید اجتنابناپذیر است،چون مردمان ساده چیزهای ساده راانتخاب میکنند. به همین دلیل، آنها را ساده مینامند.
اگر آثار زیانبار شصت ساله تلویزیون را بر ذهن انسان در نظر بگیرید، کارتان به 24 میلیون آمریکایی ختم خواهد شد که "بریستول پالین" تماشا میکنند که در "رقص با ستارگان" دست و پا میزند. سپس او را میبینند که به عنوان خبر اصلی، با شبکههای خبری مصاحبه میکند. نتیجهگیری اجتنابناپذیر نیمی از آمریکاییان اصیل این است که بیشک مادر او،خمیرمایه ریاست جمهوری داشته است، حتی اگر بریستول نتواند برقصد، نیمه دیگر - نیمه لیبرال - نتیجهگیری میکند که رقص بد بریستول، یکی از دلایل طرح شیطانی مادرش برای قبضه قدرت در کشور است و میلیونها نفر را در این روند قرار میدهد، بیآنکه به این امر اشاره کند که تینافری و جاناستوارت را از همیشه پولدارتر کرده است. این دستوری پر طول و تفصیل برای زنی با مغزی به اندازه مغز سنجاب است که به تازگی یک رئیس سیاهپوست برای "از نو محافظهکار کردن" NAACP شده است.
شاید حماقت فرهنگی، بد باشد، ولی زایا و ویروسوار نیست و ثابت شده است که افراد ساده را در تنگنای مسئولیتپذیری قرار میدهد. برای همه ما پیش آمده است که در موقعیتی خاص به یکی از آنها نگاه کرده و از خودمان پرسیده باشیم: چگونه چنین آدمهای خنگ و کودنی از مسئولیت فلان شرکت بزرگ سردرآوردهاند؟
در حوزه کاری خودم، یعنی بازار کتاب،تبلیغات چیان بزرگ در حوزه فروش و بازاریابی، فروشندگان اتومبیل که مدارک دانشگاهی دارند، مسئول انتشار ادبیات ملی شدهاند. به همین ترتیب، ژنرالهای سابق پنتاگون که از کشتن کودکان آفتاب سوخته در عراق فارغ میشوند،در پست ریاست و عضویت هیئت امنای دانشگاهها گماشته میشوند. از آن طرف، رهبران کسب و کارها که خودشان را فرماندهان میدان جنگ تصور میکنند و کارکنانشان را همچون سربازان "به کار گرفتهاند"، خود را پشت میزهای پنتاگون میبینند که خوش و خرم به خوش گذرانی نشستهاند. آنهایی را که توانایی اشتباه گرفتن "هنر جنگ" سان تزو را به عنوان یک متن تجاری دارند، رهبران ملی ـ که به همان اندازه توهم زده هستند ـ به صورت برابر انتخاب کردهاند تا جنگهای واقعی را از طرف بقیه ما به راه بیندازند.
تقویت غفلت فرهنگی
غفلت فرهنگی در انواع مختلفش، در تمام جوامع به میزانی دوام یافته و تغذیه شده است، چون اکثریت منافع مادی از تداوم همین غفلت به دست میآید. برای نمونه آمریکاییان ـ به ویژه طبقه از خود راضی متوسط ـ از غفلت فرهنگی ایجاد شده به دست فراسرمایهداری آمریکایی، منافع هنگفتی به دست میآورند.
غفلت تعمدی به ما اجازه میدهد تا از کالاهای ارزان تولید شده به دست نیروی کار برده، هم خارجی و هم به شکل فزایندهای داخلی ، بهرهمند شویم و با این حال، بدون کمترین ردی از گناه یا کنایه، "خدا را به دلیل سخاوت و بخشندگی" در کلیساهای کشور شکر کنیم. این غفلت به ما اجازه میدهد به سرقت مسلحانه و سنگین از منابع و کالاهای ضعیفتر ملت دست بزنیم. به این ترتیب، باید گفت هیچ چیز،ویرانگرتر از واپسین مرحله سرمایهداری نیست، استفاده از تک تک منابع غارت شده و رو به پایانی که مایه دوام حیات بشر است.
دفاع آمریکایی ـ در آن معدود زمانی که دفاعی صورت میگیرد ـ بسیار خشن است. "ای کمونیست ...، من تا به حال یک بیگاری خانه ندیدهام و هیچ کودکی آسیایی ندارم که توی زیرزمین به زنجیر کشیده شده باشد. بنابراین، من آن چیزی را که دولت انکارناپذیری محتمل مینامد، دارم. برو پی کارت!"
"وای ، این طور نگاه نکنید، ولی بانکداران، مالک پول شما هستند. کشور شما به یک کشور کارگولاگی - پلیسی تبدیل شده و بیشتر دنیا از شما نفرت دارند".
این فضای روشن فکری که در آمریکا حاکم است،به نخبگان سرمایهدار این امکان را میدهد تامنابع حیاتی مثل مراقبتهای بهداشتی را به سادگی با به حراج گذاشتن آن به نفع ثروتمندترینها جیرهبندی کنند. آمریکاییان از درک این امر عاجزند، چون مهمترین واقعیت (که تعداد بسیار قابل توجهی از مردم توانایی مالی شرکت در این مزایده را ندارند و از این رو، بسیار زودتر از موعد باید سرشان را زمین بگذارند و بمیرند)، هیچ وقت با تبلیغات سیاسی سرمایهدارانه به طور برابر بازی نمیکند. اگر به این امر فکر شود که چه میشد اگر به کودکان خانوادههای کمدرآمد، مراقبتهای پزشکی رایگان میدادیم، موجی از لنینیسم، کشور را فرا میگرفت. این غفلت فرهنگی است. همان چیزی که در تک تک روزهای زندگیمان تنفس میکنیم.
وقتی آمریکاییان بسیار فقیرتر از آن هستند که مراقبتهای بهداشتی را بخرند و با این حال، به ادامه روند حراج شرکتی رأی میدهند، این پدیده را باید "حماقت فرهنگی" نامید.
همان طور که ترانههای قدیمی میگویند: "آنها کسانی هستند که نمیدانند که نمیدانند که نمیدانند." دل به دریا میزنیم و میگویم، حتی اگر میدانستند، نمیدانستند چرا. حقایق اولیه به دلیل فراوانی آت و آشغالها و تبلیغات، از جنگ ما میگریزند. ما در زیر انبوهی از کالاهایی دفن شدهایم که از آن حکایت دارند که همگی ما ثروتمند هستیم یا دست کم از بیشتر کشورهای جهان، ثروتمندتر هستیم. رشته کوهی از کفشها، اتومبیلها، آی پادهای ارزان قیمت، میزان خندهداری از مواد خوراکی در دسترس و کل این چشمانداز خون مکیدن، تعریف کننده و مقوم، "کیفیت زندگی" در چارچوب سرمایهداری کالاهای مادی است. کالاهایی که ما در چنگ خود داریم، تأملات فلسفی یا حتی عملیترین تأملات را سرهم بندی میکنند: "شاید من به دلیل خوردن محصولات جانبی گوشت گاو و خیسانده شدن در مواد شیمیایی زاید به مرگی زودرس دچار شوم، اما من در حالی خواهم مرد که مالک یک تلویزیون اچ دی 65 اینچی و یک دوج دورنجوی پنج دنده اتوماتیک باامکانات اضافی هستیم!"
حتی تهدید برشته شدن حیات بر روی سیاره زمین، برای تکان دادن آمریکاییان جهت خلاص کردن خود از این بیارتباطی،کفایت نمیکند. همان طور که استاد ممتاز"منابع و زیست بومملی و زیستشناسی انقلابی" گای آر. مک فرسون اشاره میکند:"6/97 درصد از پاسخگویان یک نظر سنجی علمی در آمریکا، تمایلی به چشمپوشی کردن حتی به اندازه یک پنی به منظور پیشگیری از خطر تغییرات فاجعهآمیز آب و هوایی ندارند. بیشک، خوانندگان علمی آمریکایی، بهتر از عوام توده جامعه،آگاه هستند. بااین حال،آنها هیچ چیزی برای پرهیز از انقراضگونه انسان نمیپردازند. از شنیدن این حرف حسابی جوش آوردید، این طور نیست؟"
بیایید دعا کنیم که نسل بعدی،ذرهای تیزهوشتر باشند.
شلیک به کودکان با اسلحه فلجکننده
"سبک زندگی آمریکایی"، در شکل فزاینده این روزها که به آن سوءظن وجود دارد، به نام تأمین امنیت، به شدت، نظامی و پلیسی شده است. بر اساس تصورات فرهنگی ما،درست در همین لحظه، جهانیانی در حال انباشتن زیرشلواریهای خود بامواد منفجره و خرید بلیت هواپیما به مقصد مولین هستند. غفلت فرهنگی به ما دیکته میکند بهترین راه متوقف کردن ترویستهای خارجی از پرواز به دیگر کشورها و تحقیر شهروندان آمریکایی است که قصد خروج از کشور با هواپیما را دارند. "ادامه دهید. دستمالیام کنید. از اندامم با اشعه ایکس عکسبرداری کنید و شما را به خدا اجازه ندهید هیچ کس یک بطری شامپوی بزرگ با خودش توی هواپیما بیاورد." مقامات نیز در اطاعت امر شما، پرستشگر یک دولت پلیسی هستند. اهانت و نظارت فیزیکی، شواهد امنیت هستند.
این کار برای تولید کنندگان اسکنرها، سودآور نیز هست. هیاهوهای بر پا شده بر سر اسکنرهای تمام بدننما و بازرسیهای بدنی آنچنانی، خوراک فزایندهای رابرای رسانهها فراهم میآورد تا شمارگانشان را افزایش دهند و نرخ آگهیهای تلویزیونی به طور سرسامآوری بالا رود تا هزینه تولید کالاهایی تأمین شود که من و شما میخریم. بنابراین ما هزینه اهانت دیدن، تا حد مرگ، ترساندهشدن و نادانسته،شکل دادن به رفتار خود را میپردازیم. در چارچوب سرمایهداری به سبک آمریکایی، این نوار بیپایان غفلت فرهنگی، موقعیت برنده - برنده برای همگان خوانده میشود.
این امر به شکل بیدردسر، به عنوان یکی از نتایج منفی اطلاعات فرهنگی تولید شده از سوی دولت - یعنی هراسافکنی - حواس ما را از اهانت هر روزه به انسان که ما بر سر یکدیگر میآوریم،منحرف میکند. دهها هزار هشدار نارنجی و گسترش هراس که پس از یازدهم سپتامبر اعمال شده است، ما را به نوعی نتیجهگیری فرهنگی ضد یکدیگر کشانده است.
بگذارید به طور مختصر، یکی از این تناقصها را واکاوی کنیم. برای مثال، ما میتوانیم امنیت و آرامشداخلیمان را با به کار گرفتن سلاحهای فلج کننده تقویت کنیم. درست است که کار زشتی است، ولی استفاده از این نوع سلاحها علیه شهروندان باید صورت گیرد. به علاوه در این روزها که میزان بیکاری بالاست، این کار به معنای دستمزد دادن به یک نفر است - کسی که معمولاً پشت سر ما در کلاسهای مدرسه مینشست و شاد و شنگول، امنیت را برقرار میکرد - البته در اینجا از موضوع غفلت فرهنگی، حالمان بد میشود و به همین دلیل، من آن عنوان ابتدایی را برای این مقاله انتخاب کردم و تصمیم گرفتم نوعی توهم نسبت به این موضوع را دامن زنم یا دست کم، خواننده را به زور وادارم تا به آنچه من میاندیشم، بیندیشد.
لازم به گفتن نیست که غفلت فرهنگی در بردارنده پرسشهای منطقی و معقولی است که هرگز کسی آنها را نمیپرسد، ولی پرسشهای غریبی را نیز در بر میگیرد. یکی از پرسشهای مطرح شده درباره استفاده از سلاحهای فلج کننده علیه کودکان مدرسهای این است:وزن قابل قبول برای استفاده از این سلاح علیه یک کودک چقدر است؟ (تولید کنندگان این سلاحها میگویند شصت پوند.) با این استدلال پیشاتاریخی، به نظر میرسد اصولاً این پرسش، اشتباه است، نه اشاره به پرسشی که بر اساس ماهیت خود، ما را به سوی حقایق فرهنگی هدایت میکند.
حقیقت این است: ما در جامعهای زندگی میکنیم که شکنجه کودکان با برق، به این دلیل که این کار، کشنده نیست مجاز شمرده میشود. این ذهنیت از همان رگه شقاوت فرهنگی ریشه میگیرد که غرق مصنوعی متهمان را با روش آب ریختن روی آنها شکنجه نمیداند، چون به ندرت، به مرگ کسی میانجامد.
این موارد برای جوامع آمریکایی که مشتاق دادن پولهای مالیاتی برای استفاده از سلاحهای فلج کننده در مدارس هستند،به صورت بیرحمانهای،غیرمنصفانه است. آنها تعهد عطوفتآمیزشان به فرزندانشان را با ابداع پیتزا به جای صبحانه در مدارس،به بهترین صورت نشان دادهاند. با این حال، این پرسش به جای خود باقی است: "فکر استفاده از سلاحهای فلج کننده علیه کودکان، به ذهن چه نوع جامعهای خطور میکند؟"
شیادان اطلاعاتی
این کار نهادهای ترکیبی ماست که اطلاعات فرهنگی را به گونهای مدیریت کنند که جنبههای زیانبار شیادیهایی را انکار کنند که با قانونگذاری و تبلیغ از طریق تحقیقات نهادی صورت میگیرد. به همین دلیل، تحقیقات نشان میدهند که ریزموجهای تلفنهای همراه سبب از دست رفتن حافظه دراز مدت در موشها میشود، ولی هیچ آسیبی به انسانها نمیرساند. آن طور که از شواهد برمیآید،ما پستاندارانی ضد گلوله هستیم.
نظام فراسرمایهای ما از طریق فرماندهی تحقیقات، رسانهها و نهادهای سیاسیمان گسترش مییابد و فقط آن اطلاعاتی را انتشار میدهد که پول و معاملات تجاری تولید میکنند. این نظام، اطلاعاتی را که خود،تولید نمیکند، نادیده میگیرد یا مانع از انتشار آنها میشود. اگر هم هیچ کدام اینها اثر نداشته باشند، اطلاعات به گوشهای از فضای سایبری همچون "دیلی کوز" تبعید میشوند، یعنی به جایی که نمیتوانند در وضعیت موجود،تغییری به وجود آورند. با این حال، آنها را به عنوان مدرکی از آزادی بیان ملی ما میتوان جار زد. "در این لحظه،تعداد تخم مرغ گندیده از سوی لیبرالهای اینترنتی به سمت ما پرتاب میشود."
فضای مجازی بر اساس ماهیتی که دارد، از درون، بسیار بزرگ احساس میشود و گروههای فعال در آن، خود را به شکل تودهای و در خود مرجعی دو جانبه میبینند و نقششان را بزرگتر و مؤثرتر از آنچه در واقعیت هست، تصور میکنند. از درون قفس موشی به نام آمریکا که به شیوهای به شدت تکنولوژیک، کنترل و اداره میشود و به بازاری غرق تبلیغات تبدیل شده است، درک این مسئله ناممکن است. به ویژه زمانی که رسانههای وابسته به شرکتها به ما میگویند این طور هست.
مثلاً تکان خوردن اخیر جهان از "افشاگریهای" ویکیلیکس از چرندیات محض واشینگتن را در نظر بگیرید،اتفاقی که به ندرت میتوان آن را افشاگری دانست و فقط جزئیاتی کمی بسط یافته از مطالبی هستند که همه ما پیش از آن نیز میدانستیم. حالا بگویید آیااین یک افشاگری است که کرزی و کل دولت او به لانه دزدانی متقلب و دوجانبه تبدیل شده است با این وضعیت، رونوشت ایالت متحده است؟ یااینکه آنگلا مرکل، کودن است؟ افشاگری اصلی صورت گرفته در قضیه ویکی لیکس، واکنش دولت آمریکا بود که خیال داشت سیاست آزادی بیان را در آمریکا، قاطعانه، با میزان آزادی بیان در چین همسطح کند. میلیونها نفر از ما در محلههای مجازی شاهد بودیم که این اتفاق در راه است، ولی اخطارهای هشدارآمیز ما، در درون یک ظرف خلأ سایبری به صدا در آمدهاند.
در ذهن داشته باشید که من در حال نوشتن این مقاله از خارج از مرزهای آمریکا و فضای رسانهای آمریکا هستم که در آن، مردم داستانهای ویکی لیکس را بیشتر در قالب سرگرمی مشاهده میکنند تا هر چیز دیگری.
بیتردید، قضیه ویکس لیکس برای آنهایی که بر خر مراد دسیسه چینیهای دیپلماتیک نخبگان سوارند، لرزهآور است. بااین حال، در تصویر کلی، این اقدامات، در روش مارمولکهای ارشد در سیاستهای جهانی، پول و جنگ - که از عصر فئودالیسم باآنها سر و کار داشتهاند - تغییری به وجود نمیآورد و متأسفانه باید گفت به بقیه ما ارتباطی ندارد. آنها در یک سیستم باستانی سلطه انسان کاری میکنند که فقط نامها و روشهای آن در طول قرون تغییر کرده است. تا دو سال بعد، در داستان بسیار قدیمی حکومت اندکی قدرتمند بر انبوهی از انسانهای بیقدرت، تغییرات اندکی ایجاد نخواهد شد. دراین نمای دامنگستر، اوباما، هیلاری و جولیان آسانژ، بازیکنانی گذرا هستند. نظارهکردن دوز و کلکهای متعفن و بویناک اربابان ما با چنین مشارکت پر تب و تابی،فقط ما را از دیدن تصویر بزرگ باز میدارد، این تصویر که آنها بازیگران هستند و ما افرادی کنار گذاشته شده.
با این حال، من به یک دلیل،طرفدار آن هستم که یک مدال نظامی، جایزه نوبل، پانزده باکره در بهشت و یک میلیارد دلار نقد به جولیان آسانژ داده شود، به عنوان پاداشی برای شهامت او در انجام دادن کاری که تنها کار مهمی است که میتوان در این زمان انجام داد: به سخره گرفتن موقتی کنترل اطلاعات به دست دولت. با این وصف، اینکه باور کنیم این کار به طور بالقوه، محرک آغاز یک عصر جدید شفافیت عملکرد دولت میشود چنین نیست.
موضوعی که ما را به مسئله غفلت فرهنگی باز میگرداند، این پرسش دهامتیازی است: چرا جولیان آسانژ مجبور شد کاری انجام دهد که در وهله نخست،انتظار می رفت مطبوعات جهان انجام دهند؟
حقه شفافیت
این شکلی از غفلت فرهنگی است که اعتقاد داریم ما در یک نقطه، بیشتر مسئول بودیم و دولت ما در گذشته، شفافیت بیشتری داشت. جوامعی که به طرف نزول پیش میروند، به صورت قابل فهمی در مقابل نگاه به آینده، مقاومت میکنند و درون اسطورههای گذشتهشان میمانند. در نتیجه، هم لیبرالها و هم محافظهکاران در آمریکا، اسطورههای اقدام سیاسی را که در ویتنام،مرده است،تغذیه میکنند. نتایج این کار، مضحک است. احزاب تی پارتی میکوشند گردهمآییهای اعتراضی دهه 1960 (1340) را بابه راه انداختن راهپیماییهایی ترویج کنند که باحمایت مالی ثروتمندترین ذینفعهای وضع موجود راهاندازی میشوند. برای یک مشارکت کننده متوسط تیپارتی، هدف تا جایی که میتوانم بگویم نزدیک، به راه انداختن یک انقلاب آمریکایی جدید از طریق پوشیدن لباسهای منقش به آت و آشغالهای خوراکی، جیغ زدن، تهدید کردن و رأی دادن به خرمغزان است. آن وقت، راهزنان رسانهای ادعا میکنند تیپارتی، یک جنبش تودهای تاریخی است!
شاید بتوان ثابت کرد که جنبش تیپارتی اگر چه نه تودهای و نه معتبر است،ولی از طریق به باد دادن و دستاندازی جدی به مسائل، به شکلی بیشتر از آنچه پیشتر انجام میدادند،ممکن است نقشی تاریخی ارائه دهد. تیپارتی که در کل از یک چشمانداز تولیدی برآمده (و در نتیجه، از فلسفه سیاسی یا منطق درونی اجباری پرهیز میکند)، در میان چشمانداز سیاسی میپلکد و رو به دوربینها، نعره میکشد و قربانیان غفلت فرهنگی رادر قالب نوعی صلیبیون قرون وسطایی گردآوری میکند. برای جامعه آمریکا، مشاهده تیپارتی در تلویزیون،مدرکی کافی برای اهمیت داشتن آن و ربط داشتن به آن است، چون تا خبرها و گزارشها اهمیتی نداشته باشند، به تلویزیون راه نمییابند.
ترقیخواهان نیز خیال یک انقلاب را در سر میپرورانند، انقلابی که بتوانند از طریق درخواستهای اینترنتی، در رویدادهای رسانهای همچون راهپیمایی بیخطر جان استوارت برای اعاده عقل سلیم که در آن، هیچ کس حتی در عرض خطر از دست دادن تماشای یک قسمت سریالTremaine نیز قرار نگرفت، مشارکت کنند. مشاهده مردمی همچون خودمان روی صفحه تلویزیون،مدرکی برای مشارکت در مبارزهای خوب بود. با وجود این،از دیدگاه فرهنگی راهپیمایی استوارت تاریخی بود و ما دیگر هیچگاه شاهد نمایش مردمی بزرگتر از این نخواهیم بود که مردم در آن به سبک کنایهآمیز به سبک پسامدرن به خود تبریک بگویند.
درچشمانداز تاریخی، غفلت فرهنگی، چیزی فراتر از نبود آگاهی است. این غفلت، نتیجه تقلای فرهنگی و سیاسی دراز مدت نیز هست. از زمان انقلاب صنعتی، این کشمکش بین سرمایه و کارگران وجودداشته است. سرمایه در آمریکا پیروز شد و تاکتیکهای موفقیتآمیزش را در سطح جهان گسترش داد. اکنون ما شاهد هستیم که سرمایهداری جهانی در حال نابود کردن جهان است و میکوشدپیش از ویرانی،به سود خود چنگ اندازد. یک جهان مطیع در مقابل این سرمایهداری به زانو در میآید و دعا میکندکه مشاغل نابود کننده سیاره زمین، نصیب آنان شود.آیا سرمایهداری جهانی زیر فشار، با تمام قدرت و شتابی که از آن برخوردار است و تنها دروکردن سودها، انگیزه بخش آن است. از تعداد تودههای بیچهرهای که آنها را به بردگی میکشد، فرو خواهد کاست؟ آیا این کار، انداختن یک فضله اردک بر یک دریاچه است؟
در همین احوال، ما در اینجاهستیم،آمریکاییان سوار بر اتوبوسهای کوچک و شتابان در راه گرندکانیون ما با خوشبینی حاصل از قرار گرفتن سر لوله تفنگ به روی سرمان به سبک آمریکایی، خودمان را متقاعد کردهایم که سوار یک هواپیماهستیم. چند تا از بچههای کمی با هوشتر که در عقب اتوبوس نشستهاند، درباره ربودن اتوبوس و تخلیه آن پیچ پیچ میکنند. بااین حال، پلیس امنیتی سوار اتوبوس هم فقط سلاح فلجکنندهای راکه در دست دارد، تکان میدهد و لبخند میزند. شما هم زهرهاش را ندارید تا دولت نظارت امنیتی را به چالش بگیرید.به جهنم! من وقتی که اتوبوس با سرعت از مکزیکو میگذشت، خودم را از پنجره به بیرون پرتاب کردم.
آنچه آمریکا نیاز دارد، چند توپ است
میچ اوکانل، کارشناس مسائل مربوط به تولید ناخالص ملی میگوید آنچه آمریکا نیاز دارد،این است که جمهوری خواهان به پرتاب کردن آب دهان به طرف اوباما پایان دهند و با حذف مالیاتها برای آنها که تا پیش از این نیز ثروتمند بودهاند و انتقال بار آن بر دوش ما، این ثروتمندان را تقویت کنند. اوباما میگوید آمریکا باید به سوی همکاری دو حزبی در حزب بیرحمی حرکت کند.التون جان میگوید آمریکا به شفقت بیشتری احتیاج دارد. (دستت درد نکند التون جان،خودمان تا حالا متوجه نشدهبودیم.)
آنچه آمریکا به راستی نیاز دارد،یک طغیان مردمی سراسری است که ترجیحاًمبتنی بر زور و غلبه بر ترس باشد، یعنی تنها چیزی که اشراف سالاران میفهمند. حتی در این صورت نیز اوضاع و احوال، خوب نخواهد شد. اشراف سالاران، تمام قدرت قانونی،پلیس،زندانها و بازداشتگاهها،توان نظارتی و قدرت اسلحه را در اختیار دارند. دیگر به اشاره به یک توده عوام و سر به راه نیازی نیست.
بیتردید، پیوستن به نافرمانی علنی، سرپیچی عمومی از پرداخت مالیات بر درآمدها، همه چیز را به لرزه در میآورد. بااین حال آمریکا از این نظر که خوشبختی را یک رژیم، پرداخت مستمر عوارض، استرس و با این حال، مصرف زدگی کالاها میداند، خوشبخت است. بر خلاف آن چیزی که در اخبار به نظر میرسد بیشتر آمریکاییان از مصادره خانهها، ورشکستگی و بیکاری، آسیبی نمیبینند، بنابراین، خطر از دست دادن چرخهکار - خرید - خواب آنها در قالب یک نافرمانی، از چشم آنان، جنون محض به نظر میرسد. آنها از حس حیوانی ناب دوشیده شدن برای سود (مثل گاوها) به تمامه احساس راحتی میکنند. آسایش حیوانی تمام افکار انقلابی را میکشد. نظاره رفاه مادی فعلی یک آمریکایی متوسط میتواند نیمی از بشریت را به هیجان درآورد.
علاوه بر این، آمریکاییان، تاریخ انقلابی ندارند. انقلابهای پیروزمندانه قرن بیستم در روسیه، آلمان، مکزیک، چین و کوبا در ذهنهای ما چنان جا انداخته شدهاند که ناکامیهای شیطانی، تاریخی به نظر میرسند، چون تمامی آنها (جز یکی)، مارکسیستی بودهاند.
بنابراین،اگر ما از تغییر طریق انقلاب حرف میزنیم، بیشک از تغییر وضعیت سخن میگوییم، چون چیزی که تا پیش از این نیز از آن میهراسیدیم، در اعماق وجدان ما زنذه است. تغییر وضعیت وبیرون آمدن از غفلت فرهنگی،در قلب هر سیاست تمردآمیزی قرار دارد.
تغییر وضعیت مستلزم خطر و رنج نیز هست. این روند موجب تغییر شکل آزادی خود ما از ناتوانی و ترس میشود. این امر، مهار پنجمین آزادی را میگشاید، یعنی حق برخورداری از آگاهی و وجدان خودانگیخته. این امر دست کم سبب تغییر وضعیت عملی فردی و شخصی میشود که شاید تنها عمل فردی خالص باشد.
زمانی که قید و بند خودفریبی و غفلت فرهنگی تولید شده را از هم گسیختیم، روشن میشود که در سراسر جهان، سیاست فقط به دنبال پول، قدرت و اسطورههای ملی است، با یا بدون میزانی از حقوق بشر. آمریکا هنوز در صدر قرار دارد. بااین حال، برای رسیدن به تمام اهداف عملی همچون پیشبرد آزادی و سلامت مردم خود، جمهوری آمریکایی فرو پاشیده است.
البته هنوز برای ثروتمندانی که پیشتر هم ثروتمند بودهاند، پول وجود دارد. بنابراین، میلیونها نفر یا بیشتر از میلیونها نفری که مالک کشور و دولت هستند، از کنترل خود برای قبولاندن این نکته به ما استفاده میکنند که این، فروپاشی نیست، بلکه فقط مشکلاتی اقتصادی و سیاسی است که باید حل شوند. به طور طبیعی، آنها تمایل دارند این کار را برای ما انجام دهند. در نتیجه، درباره اقتصاد از نظر سیاسی بحث میشود، چون دولت تنها بدنه دارای قدرت قانونگذاری است و بنابراین، خواست طبقه مالک را در قوانین اعمال میکند.
سیاست و پول هرگز نمیتوانند آنچه را باید آن را یک خلأ اجتماعی، اخلاقی، فلسفی و معنوی دانست، پر کنند. (مسیحیان بنیادگرا این آخری را پیوسته به رسمیت شناختهاند و غفلت فرهنگی آن را به چیزی بیچهره تبدیل کرده است.) تعداد آمریکاییان معمولی که درباره این خلأ سخن بگویند، زیاد نیست. امواج خبری، فرهنگ عامه،یک فرآیند گروهبندی اجتماعی که لباس پر زرق و برق نظام آموزش همگانی را بر تن کرده و نیز بی رحمی رقابت روزانه که جای تأمل بر هیچ چیزی باقی نمیگذارد، زبان معنوی و فلسفی لازم را به شکل موفقیتآمیزی پالایش کردهاند.
با این حال، پوچی و بیمعنایی کارهای معمولی و تهیسازی زندگی روزمره در کنار انبوهی از دوربینهای جاسوسی که نمیتوان از آنها سخن گفت، اعلامیههای امنیتی دولت، شهروندان از نظر اقتصادی ناپدید شده و ناراحتی موجود در پس ذهن مردم، شهروندان متفکر را زهره ترک میکند. ماشین بیچهره سرمایهداری، وجود تک تک ما را مستعمره خود کرده است. اگر سیاسی بودن چیزی نبود که برای شخصی شدن بتوان باآن شروع کرد، اکنون شخصی شده است.
برخی آمریکاییان معتقدند ما میتوانیم درکنار هم بر غولی که در حال حاضر از آن میترسیم و آن را میپرستیم، پیروز شویم. برخی نیز معتقدند بهترین کاری که میتوانیم انجام دهیم،یافتن قدرت شخصی برای تلاش و حرکت به جلو، در تک تک ماست.
انجام دادن هر یک از این کارها، آزادی اخلاقی، معنوی و روشنفکری درونی را به بار خواهد آورد. این کار به این امر بستگی دارد که کجا را به عنوان مکان آغاز مبارزهتان انتخاب میکنید. یا اصولاً راه مبارزه را انتخاب کردهاید یا نه؟ البته البته یک چیز حتمی است. این،تنها راهی است که پیش روی ما وجود دارد.