دولت امروز روسیه تا حد زیادی سیاست همسویی با غرب را اتخاد کرده و سعی در ایجاد نوعی دموکراسی در روسیه دارد اما از نوع دمکراسی هدایت شده. نویسنده مقاله به پیامدهای زیانبار این دمکراسی برای امنیت ملی آمریکا اشاره میکند. در بخشی از مقاله شواهد تاریخی مطرح میشود تا براساس آن اثبات شود که ایجاد حکومت دمکراتیک در روسیه برای منافع امنیت ملی آمریکا ضروری است. بنابراین برای تحقق این هدف مجموعهای از راهکارها مطرح میشود که در نوع خود بسیار مهم هستند. این نوشتار واقعیتهایی را پیرامون نقض اصول دمکراتیک در روسیه توسط پوتین مطرح میکند و سپس براساس آن توضیح میدهد که هرچند روسیه در جهت ایجاد یک حکومت دمکراتیک حرکت کرده اما هنوز ظواهر دموکراسی در این کشور وجود ندارد و اصول دمکراتیک در نقاط مهم رعایت نمیشوند. روسیه هنوز راه درازی تا حکومت دمکراتیک در پیش دارد اما اگر اعمال غیردمکراتیک دولت روسیه مورد توجه قرار نگیرد چه بسا دوباره شاهد نوعی حکومت دیکتاتوری با عیاری پائینتر باشیم.
موفقیتهای روسیه در داخل و خارج یکی از دلایلی است که واقعیت دمکراسی روسیه را به عنوان مسالهای مهم در سیاست خارجی آمریکا مطرح میکند این است که بعضی از مسایل نگرانکننده گذشته اکنون دیگر نگرانکننده نیستند. بعضی از مسایلی که طی یک دهه گذشته در دستور کار روابط ایالات متحده و روسیه قرار داشته امروزه دیگر در این دستور کار قرار نمیگیرند. امپراتوری در دهه گذشته در مورد ظهور مجد امپراتوری روسیه هشدار داده شده بود. در واقع، دیمیتری سیمز یکی از زیرکترین محققان آمریکا در امور روسیه در دهه گذشته با ارائه دلائل هشدار داده بود که "فروپاشی تشکیلات کمونیست به معنی پایان یافتن امپراتوری و حکومت مطلقه در روسیه نیست. ممکن است که در آینده این نوع حکومت با شکل و شعار و رهبران متفاوتی دوباره بوجود بیاید." با این وجود، امروز احتمال ظهور مجدد امپراتوری روسیه اندک است. بدون شک پوتین رئیسجمهور روسیه درصدد این است که نفوذ روسیه را به سراسر قلمرو اتحاد شوروی سابق گسترش دهد. او در اجلاس سران کشورهای منطقه در سپتامبر 2003 خواستار ایجاد اتحادیهای اقتصادی میان دولتهای مهمی که بعد از فروپاشی شوروی سابق بوجود آمدند شد. شکی وجود ندارد که روسیه به عنوان بزرگترین و قدرتمندترین قدرت نظامی و اقتصادی در منطقه به اعمال نفوذ در کشورهای همسایهاش ادامه خواهد داد، اگرچه یک روسیه دمکراتیک درصدد فتح قلمرو جدید از طریق اعمال قدرت نظامی نخواهد بود. اما این تهدید زمانی جنبه واقعیت به خود میگیرد که دوباره یک دیکتاتور به کرملین بازگردد. اقتصاد در دهه گذشته این نگرانی وجود داشت که آیا سرمایهداری میتواند در روسیه بوجود بیاید یا خیر. در 1993 تورم به شدت بالا رفت، سوبسیدهایی که دولت روسیه به شرکتهایش پرداخت میکرد سبب کاهش بودجه کشور شد، بانک مرکزی پول بدون پشتوانه چاپ میکرد و مالکیت خصوصی به شکل واقعی وجود نداشت.
بحران اقتصادی روسیه به حدی جدی بود که تعدادی از مهمترین سیاستمداران و نیروهای سیاسی این کشور به طور کلی سرمایهداری را به عنوان راه درست سازماندهی اقتصاد این کشور رد کردند. امروز در روسیه بحث در مورد سرمایهداری و کمونیسم پایان یافته و حتی حزب کمونیست فدراسیون روسیه هم مشروعیت مالکیت خصوصی و بازارها را پذیرفته است. همانطور که جمهوریخواهان و دمکراتها در کنگره در مورد انتخاب بهترین راه تنظیم و سامان دادن اقتصاد آمریکا بحث میکنند، در روسیه هم کمونیستها و لیبرالها به بحث در مورد این مساله میپردازند که چه نوع سرمایهداری میتواند در روسیه توسعه یابد. البته آنچه که تاکنون در روسیه شکل گرفته هنوز آن چیزی نیست که بیشتر غربیها آنرا به عنوان اقتصاد بازار تعریف کردهاند، اما با این وجود مسیر حرکت روسیه مسیر درستی است. افزون بر این، از زمانی که پوتین رئیسجمهور روسیه شد اصلاحات اقتصادی را سرعت بخشید. اولین اصلاح اقتصادی مهمی که پوتین انجام داد برقراری مالیات بر درآمد 13 درصدی شناور بود که خودش سبب افزایش منابع مالی دولت شد. دولت پوتین و دومای طرفدارش قانونی را تصویب کرد که یکسری اصلاحات اساسی شامل قوانین جدید مالکیت زمین (که امکان مالکیت تجاری و مسکونی به افراد میداد)، آیین حقوقی جدید، رژیم نوینی که از شستشوی پول جلوگیری میکرد و قانون جدیدی که سبب آزادسازی نرخ ارز و کاهش مالیات بر سود از 35 درصد به 24 درصد شد را شامل میشد. در زمان پوتین دولت روسیه در بودجه تعادل برقرار کرد و بدهکاری بینالمللی این کشور را به طور چشمگیری کاهش داد.
در بیشتر سالهای دهه 1990 مساله مهم همه جلسات مشترک روسیه و آمریکا، میزان وامهای درخواستی یلتسین از صندوق بینالمللی پول (IMF) بود. در طی دیدار پوتین از کمپ دیوید در سپتامبر 2003 نیز وامهای IMF، درخواست کاهش بدهیهای روسیه، یا پیشنهاد انواع دیگر کمکهای مالی در دستور کار قرار داشت. هنوز مشخص نیست که آیا این اصلاحات اقتصادی به اقتصاد روسیه کمک کرده یا فاکتورهای دیگری مثل بهبود ارزش روبل در 1998 یا رشد قیمت نفت از سال 1999 دلایل اصلی رشد اقتصادی روسیه بودهاند. اما اکنون کسی شک ندارد که اقتصاد روسیه در حال رشد است. در سال 1999 رشد تولید ناخالص ملی روسیه به میزان رشد 2/3 رسید و در سال 2000 رشد حیرتانگیز 7/7 درصدی را تجربه کرد. در سالهای 2001 و 2002 هم رشد اقتصادی مثبت بود اما سیر نزولی داشت اگرچه عدهای پیشبینی میکنند که رشد اقتصادی ممکن است دوباره به همان میزان 7 درصدی برسد. رشد صنعتی روسیه با 1/8 درصد در 1999 رسید و همچنان با روندی مثبت با بیشترین سود در تولید مواد غذایی و منسوجات ادامه پیدا کرد. میزان تورم هم تحت کنترل بود و از حد 4/84 درصد در سال 1998 به 5/36 درصد در سال 1999 رسید و این در حالی بود که نرخ ارز نسبتا ثابت باقی ماند.
درآمد سرانه در دوران پوتین 32 درصد رشد داشته و ذخایر ارزی معتبر این کشور در حال حاضر بالغ بر 60 میلیارد دلار میباشد، معامله اوراق بهادار نسبت به سال 2002 بیش از 50 درصد رشد داشت و سرمایهگذاری مستقیم خارجی، در نتیجه سرمایهگذاری مشترک زیادی که شرکتهای BP و TNT به ارزش 75/6 میلیلرد[میلیارد] دلار انجام دادهاند، اکنون به حدود 12 میلیارد دلار رسیده و انتظار میرود این روند همچنان ادامه داشته باشد. اما مسایل واقعی هنوز باقی ماندهاند. اقتصاد روسیه هنوز خیلی به قیمتهای نفت و گاز وابستگی دارد، خیلی از انحصارات اصلاح نشدهاند. بخش دولتی هنوز بخش بزرگی از اقتصاد در حال ظهور روسیه میباشد که هیچ نظام بانکی واقعیای در آن وجود ندارد، فساد همچنان نقش بسیار مهمی را در معاملات تجاری بازی میکند، هنوز در راه انجام اصلاحات ساختاری بنیادین مثل حقوق بازنشستگی و مسکن موانع وسیعی وجود دارد.
اما تردیدی نیست که اقتصاد امروز روسیه در مسیر اقتصاد بازاری حرکت میکند. سیاست خارجی در دهه گذشته در مسکو اجلاسی برگزار شد که در آن نسبت به جایگاه نگرانکننده روسیه در جهان هشدار داده شده بود. در پی آن، کمونیستها و نیروهای نئوفاشیست با حمایت واقعی نیروهای مردمیخواهان این شدند که روسیه درصدد ایجاد تعادل در برابر قدرت آمریکا باشد. لذا خواستار اتحاد بزرگ با چین و هند برای مقابله با هژمونی آمریکا شدند. اینها همان نیروهایی هستند که به نهادهای غربی مثل ناتو و صندوق بینالمللی پول و حتی اتحادیه اروپا بدبین بودهاند. از دید آنان هدف اصلی سیاست خارجی آمریکا تضعیف روسیه است.
این دیدگاه هنوز هم در روسیه وجود دارد اما دیدگاه مسلط در میان نخبههای سیاست خارجی و مطمئنا موضع پوتین و حکومتش هم به شمار نمیرود. هنوز پوتین و تیم سیاست خارجیاش نسبت به نهادهای آمریکایی بدبین و از قدرت هژمونیک آمریکا نگران هستند. با این وجود پوتین از زمانی که فهمید منافع ملیاش از طریق مشارکت، و نه رقابت با غرب تامین میشود، به جای اینکه تلاش کند تا در مقابل این قدرت هژمونیک موازنه ایجاد کند، تصمیم گرفت تا روابط روسیه را با غرب و بویژه آمریکا نزدیکتر کند.
پوتین حتی در بعضی از مسایل موجود مثل جنگ با تروریسم، ایالات متحده را متحد روسیه نامیده است. چنانکه پوتین در 27 سپتامبر 2003 گفت که "در میان اولویتهایمان برای همکاری، جنگ با تروریسم در اولویت میباشد. من با این اظهارنظر رئیسجمهور ایالات متحده موافقم که ما در این حوزه تنها به عنوان شرکای استراتژیک عمل نمیکنیم بلکه متحد یکدیگر هستیم." با وجود درک پوتین از داشتن منافع استراتژیک مشترک با آمریکا و همچنین احساسات شخصی گرم و آشکارش نسبت به پرزیدنت بوش، این مساله هنوز نتایج مثبت ملموسی در روابط روسیه و ایالات متحده در پی نداشته است.
پوتین و حکومتش در طول جنگ با طالبان در افغانستان به آمریکا کمکهای واقعی ارائه دادند. حکومت روسیه اتحاد شمال را آماده و مسلح کرد، اطلاعات را با همتاهای آمریکاییاش تقسیم کرد، عرصه هوایی روسیه را برای ارائه کمک انسان دوستانه باز کرد، و ممانعت زیادی برای ایجاد پایگاههای نظامی آمریکا در آسیای مرکزی به عمل نیاورد. اما بعد از افغانستان، روسیه در جنگ آمریکا با عراق و بازسازی عراق به آمریکا کمک زیادی نکرد (کمک محدودی به آمریکا ارائه داد.) گرچه هنوز بازخوردهای روابط آمریکا و روسیه به صورت محسوس قابل مشاهده نیستند اما با این وجود جهتگیری کلی سیاست خارجی روسیه بدون تردید همسویی با غرب میباشد. پوتین وقتی که به منافع استراتژیک بلندمدت روسیه در جهان میاندیشد توجه خود را معطوف به غرب میکند نه شرق یا جنوب.
دستور کار بزرگ ناتمام، دمکراسی روسی از دستور کارهای بزرگ دهه 1990 در مورد اصلاحات و سیاست خارجی روسیه تنها یک مورد باقی مانده و آن آینده نظام سیاسی روسیه است. امپراتوری رفته است و هرگز باز نخواهد گشت. اقتصاد روسیه یک اقتصاد بازاری است و هرگز به اقتصاد دستوری برنخواهد گشت. با این وجود، آینده دمکراسی در روسیه بسیار مبهم است. اگر روسیه در ایجاد یک رژیم دمکراتیک ناکام بماند جهتگیری فعلی طرفدار غرب در سیاست خارجی روسیه هم میتواند در طول زمان تغییر کند. روسیه یک حکومت دیکتاتوری نیست. رژیم فعلی روسیه اساسا از حکومت مطلق تکحزبیای که هفت دهه بر اتحاد شوروی حکومت کرد، متفاوت است. در اواخر دهه 1980 و اوایل دهه 1990 برخی اصلاحات دمکراتیک در روسیه انجام شد. اگرچه مقامات غیرمنتخب، اداره امنیتفدرال یا همانKGB سابق به نحو فزایندهای نقشهای مهم حکومتی را طی سالهای اخیر به عهده گرفتند اما همچنان مقامات انتخابی بالاترین سطوح دولت روسیه را در کنترل خود دارند. از نظر رسمی نقش مقامات انتخاب شده بوسیله قانون اساسی که توسط مردم در 1993 تصویب شد، مشخص میشود.
به طور کلی افراد و احزاب روسی که به قانون اساسی وفادار باشند اجازه دارند تا در انتخابات شرکت کنند، اگرچه به برخی احزاب اجازه داده نشد که در انتخابات پارلمانی 1993 شرکت کنند، برگه رای در اختیار یک گروه گذاشته نشد و برخی گروهها نیز نامشان از برگههای رای در رقابتهای منطقهای حذف گردید (گروههای چچنی که برچسب تروریست خورده بودند و آخرین رئیسجمهور چچن هم از این حق برخوردار نبود). نظام سیاسی روسیه، همچنین، بعضی از جنبههای دمکراسی لیبرال را اعمال نمود. مثلا اغلب گروههای فرهنگی، قومی و مذهبی میتوانند آشکارا دیدگاههای خود را بیان کنند و برای ارتقاء منافعشان دست به سازماندهی نیروها بزنند (هرچند که دوباره در اینجا هم گروههای چچنی مستثنی شدند).
به علاوه، اغلب شهروندان در برابر قانون اساسی برابرند و همچنین اغلب افراد میتوانند عقایدشان را مطرح نمایند، گردهمایی و تظارهات برپا کرده و درخواست دادخواهی کنند. با این وجود، این شائبه وجود دارد که روسیه در حال حرکت به سمت یک حکومت مطلقه است. رژیم روسیه هرگز همه ضوابط دمکراسی لیبرال را تجربه نکرده است. پوتین بعد از اینکه در بهار 2000 به عنوان رئیسجمهور روسیه انتخاب شد یک نظام سیاسی با نهادهای دمکراتیک ضعیف را به ارث برد که در آن موازنه قوا میان رئیسجمهور و قوه مقننه به نفع رئیسجمهور تغییر کرده بود، حکومت قانون تازه در ابتدای راه بود، و نظام حزبی سیاسی و جامعه مدنی رشد چندانی نداشت. در عوض، اغلب اصلاحات سیاسی پوتین در جهت تقویت قدرت سیاسیاش بدون تضعیف و یا نفض قواعد بازی دمکراتیک به کار رفته است.
مشاوران پوتین با اصطلاح "دمکراسی هدایتشده" این دوران گذار را تعریف میکنند. اما نشانههای رفتار غیردمکراتیک هم در روسیه پوتین بسیار زیادتر از آن چیزی است که ما در اینجا به صورت خلاصه مطرح میکنیم. چچن سربازان مسلح پوتین به نقض حقوق انسانهای بیگناه در سطح وسیعی ادامه میدهند. روسیه ممکن است حق داشته باشد از نیروهای نظامی برای دفاع از مرزهایش استفاده کند اما ابزار و روشهای بکار گرفته شده در این جنگ ـ شکنجه، اعدامهای بدون محاکمه؛ بمباران روستاها، تجاوز به زنان چچنی و رفتار غیرانسانی با زندانیان جنگی را نمیتوان وسایل مشروعی دانست. تصمیم پوتین مبنی بر بستن همه اردوگاههای آوارگان در اینگوش (Ingushetiya) به این معنا بود که در حدود 12000 بیخانمان مجبور بودند که شرایط سختی را در زمستان بگذرانند. بوش در طول مبارزات انتخاباتی ریاستجمهوری 2000 اظهار کرد که "ما میخواهیم با دولت روسیه در زمینه تروریسم همکاری کنیم اما این امر زمانی ممکن میشود که مسکو موانع غیرنظامی را از بین ببرد". القاعده تروریستها را در منطقه حمایت کرد تا آنها بتوانند حمله به افراد بیگناه روسی را ادامه بدهند. اما نقض آشکار معیارهای بینالمللی توسط روسیه چنان خرابیهایی به جای گذاشته که سالها طول میکشد تا روسیه بتواند به این نبرد غمانگیز پایان دهد. این نوع جنگ نه امنیت روسیه را بیشتر میکند و نه اینکه به روسیه توانایی میدهد تا در نبرد با تروریسم به ایالات متحده کمک کند. بلکه برعکس، این نوع جنگ همواره باعث تعصب بیشتر دشمنان روسیه و آمریکا شده است. رسانه از زمانی که پوتین و دولتش روی کار آمدند بر شبکههای تلویزیونی ملی که در گذشته مستقل بودند، اعمال کنترل کردند و آنها را ساکت نمودند یا اینکه هیات تحریریه چندین روزنامه یا هفته نامههای ملی را تغییر دادند. اخیرا خانه آزادی، آزادی مطبوعات روسیه را در رده مطبوعات غیرآزاد (Not Free) قرار داد.
IREX که دومین ضمیمه سالانه رسانهاش را برای اروپا و اوراسیا منتشر کرد، گزارش داد که روسیه یک پسرفت جدی در زمینه آزادی بیان داشت، توانایی شهروندانش را در داشتن تنوع منابع خبری مستقل محدود کرد و همچنین کیفیت خبرها و اطلاعاتی که شهروندانش دریافت میکنند را تحت کنترل دارد. گزارشگران بدون مرز که اولین ضمیمه مطبوعاتیشان را در مورد میزان آزادی مطبوعات در جهان منتشر کردند روسیه را در بین 139 کشور در رتبه 121 قرار دادند که یکی از بدترین جایگاههایی است که در جهان پساکمونیست وجود دارد و حتی ازبکستان و قزاقستان هم در رتبههای بالاتر از آن قرار دارند. شورای فدراسیون و مناطق همچنین پوتین در نظام جدید، شورای فدراسیون روسیه را بالاتر از پارلمان روسیه در امر قانونگذاری قرار داده است.
براساس تازهترین فرمانها اعضای شورای فدراسیون انتخاب شدند. آنها اعضای انتصابی هستند و ساختاری را میسازندکه کمتر مشروعیت دارد و کمتر قدرت رئیسجمهور را بازبینی میکند. اقتصاد و جامعه مدنی در زمان پوتین نفوذ دولت در جامعه روسیه به نحو بارزی افزایش یافته است چون پوتین به جای اذیت و آزار و بازداشت فعالان حقوق بشر، سازمانهای جامعه مدنی مورد حمایت دولت را ایجاد کرده که اعضای آن بازیگران مستقلی نیستند بلکه بازیگران تحت نفوذ دولت به شمار میروند.
سیاست اخیر کرملین علیه غول نفتی یوکوس نشان میدهد که حتی طبقه تجاری روسیه هم باید تسلیم مقررات مستبدانه دولت طغیانگر (دولتی که در آن به نحو فزایندهای مقامات سابق KGB بر شهروندان حکومت میکنند و به عبارتی به جای اینکه مردم حاکم باشند مقامات KGB حاکم بر مردم هستند) باشند. وارد غرب نشدن پوتین درصدد است تا تماس غربیها را با جامعه روسی محدود کند. دولت او گروههای صلح را بیرون کرد و دفتر سازمان امنیت و همکاری اروپا در چچن را نیز تعطیل نمود. پوتین بدون اینکه اطلاعاتی را در مورد نحوه تصمیمگیری در کرملین در دسترس قرار دهد در اظهاراتش در دانشگاه کلمبیا خواستار این شد که محققان آمریکایی برای همیشه شورویشناسی را فراموش کنند و این در حالی است که اعمال دولت پوتین به نحوی است که به احیا سیاستهای گذشته کمک میکند.
رابطه میان دمکراسی روسیه و امنیت ملی آمریکا
رابطه میان دمکراسی روسیه و امنیت ملی آمریکا در ادامه این سوال مطرح میشود که چرا باید مواظب آینده دمکراسی روسیه باشیم؟ و یا اینکه حتی اگر آمریکا بخواهد کمک کند ایا ابزارهای لازم برای این کمک را در اختیار دارد؟ و یا اینکه آیا مردم روسیه میخواهند که آمریکا به آنها کمک کند؟ در کلیترین تحلیل تردیدی نیست که ایالات متحده منافع استراتژیک و مهمی در ایجاد رژیمهای دمکراتیک در خارج بویژه در کشورهای قدرتمندی مثل روسیه دارد.
کشورهای دمکراتیک به همدیگر حمله نمیکنند. یکی از واقعیتهای تجربی قرن بیستم این بود که بین نوع رژیم داخلی یک کشور و رفتار بینالمللی آن کشور رابطه وجود دارد. امنیت ملی هیچ کشوری بیشتر از امنیت ملی آمریکا از گسترش دمکراسی سود نمیبرد. امروزه همه حکومتهای دمکراتیک در جهان روابط قوی با ایالات متحده دارد. هیچ حکومت دمکراتیکی دشمن ایالات متحده نیست.
وقتی که رژیم کمونیستی فرو پاشید و یک حکومت جدید متمایل به دمکراسی در روسیه بوجود آمد، این تهدید تا حد زیادی کاهش یافت. مترجم: البته این یک دیدگاه افراطی و کاملا یکجانبه است که امروزه در بسیاری از نقاط دنیا به سخره گرفته میشود. باید توجه داشت امروزه در منطقه خاورمیانه اکثرا حکومتهای مستبد دوست آمریکا هستند و بسیاری از دیکتاتورها در جهان با حمایت مستقیم ایالات متحده بر سر کار آمدهاند تغییر نظام سیاسی روسیه تنها دلیل تغییر در رفتار بینالمللی روسیه نبود.
روسیه امروز از نظر اقتصادی و نظامی خیلی ضعیفتر از اتحاد شوروی در زمان فروپاشی است. روسیه حتی اگر بخواهد جنبش ضدآمریکایی را در کشورهای جهان سوم حمایت کند و یا اینکه اتحادیهای بر علیه ناتو تشکیل دهد ابزارهای لازم برای انجام این کار را ندارد. هرچند که در دوران جنگ سرد برابری نظامی تنها دلیل دشمنی آمریکا و شوروی بود اما امروزه توانمندیهای قدرت تنها دلیل برقراری تعادل در برابر غرب نیست.
جهتگیریهای سیاست خارجی روسیه نسبت به توانمندیهای این کشور تغییرات اساسیتری داشته است. یکی از دلایل کاهش تهدید از جانب روسیه برای آمریکا ضعیف شدن کشور روسیه بعد از فروپاشی بود، اما این تنها بخش کوچکی از مساله است.
روسیه هنوز هزاران تسلیحات هستهای دارد که توانایی رسیدن به قلمرو آمریکا را دارند. روی کار آمدن یک رژیم فاشیستی جدید روسیه میتواند این زرادخانه را بار دیگر برای آمریکا تهدیدآمیز سازد. شانس پوتین یا جانشینش برای برگرداندن حکومت مطلقه تمامعیار در روسیه چندان زیاد نیست. هنوز آثار منفی اصلاح دمکراسی حزبی در روسیه بر منافع ملی آمریکا از بین نرفته است که ترس از استقرار دوباره دیکتاتوری روسی بر آن افزوده شده است. فقط چند سال پیش بود که در کوزوو، عملیات نظامی خائنانه روسیه برای اشغال صربرنیتسا نزدیک بود که نیروهای روسیه و ناتو را برای نخستین بار تا آستانه یک نبرد رو در رو پیش ببرد. اما در این رویارویی احتمالی، برای روسیهای که در حال تکمیل کردن دمکراسی کاملا یکپارچه خود از طریق کنترل ارتش توسط نظامیان بود، چنین شکست مفتضحانه خطرناکی نباید افتاق میافتاد. چنین به نظر میرسد که ارموزه نبرد نیروهای نظامی روسیه در چچن و گرجستان، همکاری انرژی اتمی روسیه با ایران و انجام عملیات در اوکراین به منظور جلوگیری از نفوذ آمریکا توسط KGB که همه این اقدامات توسط نیروهای همسنخ و به قصد تهدید منافع امنیتی ایالات متحده انجام میشود، امری تصادفی نباشد. اگر سرانجام پوتین یا رهبران دیگر یک دیکتاتوری جدیدی بنا کنند، آن وقت موفقیتهای دهه گذشته که در سطور قبل ذکر شد امنیت کمتری خواهد داشت. مهمترین جزء سازنده حکومتهای دیکتاتوری نیروی نظامی است.
در روسیه نیروی نظامی مهمترین گروهی است که طرفدار امپراتوری در این کشور است. در دیکتاتوریهای معاصر، سرمایهداری به ندرت پیشرفت کرده است. چین یک استثناست و آنگولا یک قاعده کلی. یکی از پیامدهای برجسته انتقال به دوران پساکمونیست در خارج از مرزهای روسیه ارتباط میان دمکراسی و رشد اقتصادی است. پژوهشهای کنونی درباره اقتصادهای در حال گذار نشان میدهد که یک رسانه مستقل به همراه یک سامانه حزبی قوی برای مبارزه با فساد بسیار کاراتر از یک نیروی پلیس مغرور و متکبر هستند. بهترین نگهبان سیاست بدو حکومت فاسد سیاستمداران حریصی هستند که قصد دارند دوباره از طریق رایگیری وارد قدرت شوند و یا روزنامهنگارانی هستند که قصد دارند با افشا کردن دروغها و حیلهها بر سر زبانها بیفتند. با این وجود، زمانی که حرکت از اقتصاد کشاورزی به اقتصاد صنعتی مطرح نباشد. حکومتهای دیکتاتوری در هدایت کردن رشد اقتصادی بهترین نوع حکومت هستند. در حالی که وظیفه امروز دولت روسیه حرکت از اقتصاد صنعتی به اقتصاد فراصنعتی میباشد. به علاوه وقتی دولت روسیه میتواند اجازه ایجاد شبکه تلویزیونی را ندهد و یا از قدرت خود برای تضعیف قدرت سیاسی و اقتصادی شرکت نفتی یوکوس استفاده کند، میتواند سهام شرکتهای نفتی آمریکایی و سهام سرمایهگذاران را هم توقیف کند. به طور کلی قضیه یوکوس نشان داد که دو مدل اقتصادی بوسیله جناحهای متفاوت دفتر ریاست جمهوری و دولت روسیه در حال پیشرفت میباشد. اصلاحطلبان لیبرال روسی نوعی کاپیتالیسم را در روسیه خواستار هستند که در آن شکاف بین بخش دولتی و رشد بخش خصوصی به نحو فزایندهای مشخص باشد و در مقابل مخالفان اصلاحات خواستار یک رابطه نزدیکتر میان دولت و واحدهای اقتصادی هستند که در آن دولت جزیی از مالکیت شرکتهای بزرگ نفتی روسیه را برای خودحفظ کرده است. برای گروه اول یوکوس یک نمونه است و گروه دوم مدل روس اویل و گاز پروم را ترجیح میدهند. در بلندمدت، اقتصادهایی که بر مدل اخیر مبتنی هستند (مدل روس اوپل و گاز پروم) به اندازه اقتصادهایی که تحت کنترل مالکان خصوصی هستند، باعث افزایش رشد نمیشوند. نهایتا اینکه ایالات متحده باید خواستار ثبات دمکراسی در روسیه باشد زیرا مردم روسیه خواهان دمکراسی هستند. روسها بارها و بارها گزارش دادند که برای اعمال و عقاید دمکراتیک ارزش قائلند حتی اگر برای حمایت یا ارتقاء این اعمال آمادگی نداشته باشند.
گامهایی در راستای تحقق دمکراسی در روسیه نبرد برای دمکراسی در روسیه پیروزی یا شکست فراگیر نیروهای داخلی را در پی خواهد داشت. اما در این میان ایالات متحده میتواند برای متمایل شدن موازنه به نفع حامیان آزادی، به این نیروها کمک کند. کنگره آمریکا در اینجا نقش مهمی دارد و میتواند نقش مستقلی را ایفا کند بویژه اینکه دولت بوش با دیگر مسایل دیگر سیاست خارجی دگیر است. در حالی که بعضی مسایل در روابط آمریکا و روسیه باید اساسا توسط قوه مجریه انجام شود، در این میان ارتقاء دمکراسی از جمله مسایلی است که کنگره آمریکا باید نقش فعالی را در آن بازی کند. ادامه حمایت از عمل حامیان آزادی ( Freedom Suppor ACT) در زمانی که دمکراسی روسیه در حال تحلیل و فرسایش است، از یک طرف برخی مقامات دولت بوش در مورد جدول زمانی بحث میکنند که مطابق آن آمریکا به موفقیت دمکراسی در روسیه کمک کند. از طرف دیگر دولت بوش در ابتدای کار تقاضا کرد سرمایهای که برای حمایت از FSA در روسیه پرداخت میشد، کاهش یابد. این سرمایه در سال 2003، 148 میلیون دلار بود که بوش درخواست کرد این مبلغ به 73 میلیون دلار کاهش یابد. این دو مساله پارادوکس سیاست آمریکا را نسبت به دمکراسی روسیه نشان میدهد. مشکل دمکراسیسازی در روسیه تنها ناکامل بودن آن نیست بلکه در حال دشوارتر شدن هم هست. زمان فعلی زمان توجه به برنامههای تدریجی نیست. اگر ایالات متحده قبل از اینکه ریشههای دمکراسی در روسیه بوجود بیاید، بخواهد نسبت به فعالیتهای دمکراتیک در این کشور بیتفاوت بماند، سئوال این است که پس چه عاملی رهبران دمکراسی آمریکایی را به عراق و افغانستان فرستاد؟ رهبران کنگره با اضافه کردن بودجه در زمینه دمکراسی در روسیه رهبری واقعی خویش را ثابت کردند. این ارقام بالا تا زمانی که روسیه پیشرفت واقعی در زمینه نهادهای دمکراتیک یکپارچه از خود نشان نداده باید حفظ شود. صحبت کردن در مورد کاهش بودجه دمکراسی در روسیه در کوتاهمدت خطرناک است. برای ارتقاء دمکراسی در روسیه هیچ چیزی برای ایالات متحده باارزشتر از روسهای مقیم ایالات متحده نیست.
هرچه تعداد روسیها در ایالات متحده بیشتر شود بهتر است. برآورد کمک به دمکراسی کنگره باید برآورد جامعی از کمک دمکراسی به روسیه در طول دهه گذشته را انجام دهد و این کار باید بوسیله کمیسیونی از تحلیلگران، محققان مستقل دو حزب و سیاستمداران سابق انجام گیرد. ما نیاز داریم بدانیم که برای بهبود برنامهها در روسیه و همچنین برای پیشنهاد فهرستی از بهترین اقدامات برای برنامه دمکراسی جدید در عراق و افغانستان، چه کارهایی باید انجام شود و چه کارهایی نباید انجام شود. اکنون دانش موجود در این زمینه چه در عرصه دولتی و چه در عرصه دانشگاهی بسیار اندک میباشد. دولت بوش باید سیاستش در مورد دمکراسی روسیه را مشخص کند. در دو سال گذشته مقامات دولت بوش اظهارات متناقصی پیرامون شدت نگرانیشان درباره سیر نزولی دمکراسی در روسیه بیان کردهاند. از جمله اینها اظهاراتی است که توسط ورشبو سفیر آمریکا در مسکو و استفان پیفر معاون وزیر خارجه در مورد اوضاع داخلی روسیه مطرح شد که در برگیرنده نگرانی واقعی آمریکا نسبت به اوضاع داخلی روسیه نمیباشد. پرزیدنت بوش نظر مخالفی دارد. برای مثال با توجه به مدارک مسلمی که راجع به تضعیف دمکراسی در روسیه طی سه سال گذشته بدست آمده باز هم، پرزیدنت بوش در کنفرانس مطبوعاتیاش در کمپ دیوید در مورد اهداف پوتین گفت که: "من به نظر پرزیدنت پوتین در مورد روسیه احترام میگذارم، کشوری که در درون مرزهایش صلح برقرار است، و رابطهاش با همسایگان و با جهان نیز صلحآمیز میباشد.
راهکارهای آمریکا در برابر روسیه
دولت بوش برای انیکه کار او معتبر باقی بماند باید نظر واحدی در مورد مساله روسیه داشته باشد.
1- صادقانه صحبت کردن در مورد تحلیل و فرسایش دمکراسی در روسیه: کندولیزا رایس مشاور امنیت ملی بوش در ماه سپتامبر در مورد پیامدهای زیانبار صادقانه صحبت نکردن در مورد مسایل داخلی روسیه نوشت که ایالات متحده نباید به خاطر کمک به روسیه سرزنش شود بلکه همانطور که گریگوری یاولینسکی اصلاحطلب روسی گفته است باید حقیقت را در مورد آنچه که در درون روسیه در حال رخ دادن میباشد بیان کند. او سپس به گفتگوی شادی که دولت کلینتون به کاربرد اعتراض شدیدی کرد. پیام رایس امروزه واقعیتر میباشد. یاولینسکی هنوز هم خواستار این است که مقامات آمریکا حقیقت را در مورد روسیه بیان کنند. از یک طرف ایجاد دمکراسی چند دهه زمان میبرد و از طرف دیگر اعتراض افکار عمومی به مشکلاتی که در این راه بوجود میآید باعث میشود اصلاحطلبانی که در این راه گام برمیدارند با مشکلات متعددی مواجه شوند. لذا از آنجا که دولت بوش تصمیم گرفته در زمان حاضر روی این مسائل تمرکز نکند، کنگره باید حمایت ویژهای از این مساله به عمل آورد.
2- داشتن همبستگی با فعالان حقوق بشر روسیه: در گفتن واقعیتها، مقامات آمریکا و بویژه اعضای کنگره باید مشخص سازند که آنها در نبرد برای دمکراسی در درون روسیه از کدام طرف حمایت میکنند. فعالان حقوق بشر روسیه مهمترین بیاعتنایی به اهداف و اعمال آنها را عدم توجه آمریکا نسبت به این قضیه میدانند. کنگره باید هدایت این افراد را برعهده گیرد، موفقیتهایشان را به رسمیت بشناسد و تریبونی را در اختیار آنها قرار دهد تا به مردم آمریکا توضیح دهند که وضعیت واقعی دمکراسی و حقوق بشر در روسیه امروز چگونه است.. 3- افزایش بودجه برای امر آموزش در روسیه و آمریکا: آموزش، متحد دمکراسی و دمکراسی، متحد ایالات متحده است. ایالات متحده باید منابع بیشتری را به آموزش ردههای بالاتر در درون روسیه و افزایش آموزش محققین روسی در درون ایالات متحده اختصاص دهد. باید تاکید ویژهای بر جایگاه مدارس سیاست عمومی شود. کمک مالی در جهت دسترسی به اینترنت و بهبود مطالعه زبان انگلیسی در روسیه دو ابزار فوقالعاده مهمی هستند که میتوانند در ارتقاء دمکراسی در روسیه و ادغام جامعه روسیه در درون جوامع غربی موثر واقع شود. این برنامهها زمانی موثر واقع میشوند که گرفتن روادید برای مردم روسیه جهت مسافرت به ایالات متحده سادهتر شود. اگر یک دانشجوی روسی از کنگره آمریکا برای مطالعه در ایالات متحده بورسیه تحصیلی بگیرد ولی بعدا نتواند روادید ورود به آمریکا را دریافت کند، این وضعیت کاملا نامعقول و ناپسندی است. کنگره باید کمیسیون نظارتی را ایجاد کند که این موارد کمتر اتفاق بیفتد. نتیجهگیری: در آگوست سال گذشته رایس عنوان کرد که: "مردم خاورمیانه هم حق دارند آزاد باشند. ما یک فرصت ـ و یک التزام ـ داریم که به آنها کمک کنیم تا این خواستهشان به واقعیت تبدیل شود." همچنین مردم روسیه هم میخواهند آزاد باشند. پس لازم است که ما به آنها هم کمک کنیم. این تنها وظیفه مردم روسیه نیست بلکه وظیفه مردم آمریکا نیز هست زیرا دمکراسی روسیه تنها به منافع اقتصادی و سیاسی شهروندان روسی کمک نمیکند بلکه به منافع ملی مردم آمریکا هم کمک میکند.