مصاحبهشوندگان و کردستان
شناخت موضوع مورد مصاحبه از جمله پیششرطهای ضروری هر مصاحبهای است و فرد یا افراد مصاحبهشونده باید از موضوع مصاحبه اطلاع کافی داشته باشند. مصاحبهها با شش نفر انجام شده که سه نفر از آنها در برههای از زمان درگیر مسائل کردستان بوده و سه نفر دیگر اصالتاً کرد هستند. آنچه مربوط به رجال(7) دولت موقت و سران نهضت آزادی است هم اغلب به جز خاطرات دوران تصدیشان در پستهای دولتی چیز قابل توجهی از کردستان نمیدانند.
در این باره دکتر صدر حاجسیدجوادی میگوید: "در خصوص زندگی اجتماعی کردها بنده بههیچوجه وارد نبودم(8) و خاطرنشان میکند مشاوران ایشان درباره کردستان آقایان صادق وزیریها و دکتر ابراهیم یونسی بودهاند و طبعاً اطلاعاتش درباره کردستان از سوی آنها القا میشده، به حملات زیر دقت فرمایید تا میزان تأثیرپذیری دکتر صدر از مشاورانش را دریابید: از جمله قضاتی که عرض کردم در رأسشان آقای یحیی صادقوزیری قاضی شریف وبرادرشان صارمالدین صادق وزیری بودند، آقای یحیی صادقوزیری در دولت بختیار به عنوان وزیر دادگستری! انتخاب شد...گفتم من با یک هیئت از آقایان کرد به سنندج میروم که همینطور هم شد.
آقای یحیی صادق وزیری، آقای صارمالدین صادقوزیری، آقای دکتر یونسی یکی دو نفر دیگر هم از وزارت کشور بودند... آقای دکتر یونسی به من خبر داد که شیخ عزالدین میآید خوب است شما به استقبال بروید. گویا مهندس صباغیان هم در عدم شناخت لازم از وضعیت کردستان با دکتر صدر مشترک بوده آنجا که میگوید: "نهضت آزادی ایران هیچ برنامه یا تحلیلی نسبت به منطقه کردنشین نداشت ... درگیر شدن با مسئله کردستان به دلیل مسئولیت بود."(9)
مهندس سحابی نیز ـ هرچند به دلیل اظهاراتش بیشتر از دیگران از مسائل کردستان آگاه است ـ میگوید:"در آن دوره چنان مبارزه روی خود رژیم و شاه متمرکز بود که به مسائل دیگر از جمله قومیتها نمیاندیشدیم."(10) به نظر میرسد همه اطلاعاتش از کردستان پیش از مسئولیت در دولت موقت طی چند سفر شغلی و خاطرات دوران دانشآموزی حاصل شده است در این باره میگوید: "بنده در آن موقع (سال 1325) دانشآموز بودم، ولی این حوادث را تعقیب میکردم... بنده خودم بعدها که به کردستان رفتم (البته نه برای کارهای سیاسی بلکه به دلایل شغلی، آنجا از زمان تحصیل دوستهای کردی داشتم."(11)
درباره مصاحبهشوندههای کرد هم البته اطلاعاتشان درباره حقیقت کردستان بیشتر است. اما بیشترین قسمتهای مصاحبهشان صرف تبرئه خود در درگیریهای سالهای اولیه انقلاب و تسویهحساب با رقبا و رفقایشان شده است.
ابتدا از دکتر ابراهیم یونسی شروع نماییم. ایشان با وجودی که سن و سالش ایجاب میکرده تا با جمهوری مهاباد از نزدیک آشنایی داشته باشد میگوید: "من آن وقت دانشجوی دانشکده افسری بودم، تابستانها به ولایت میرفتم. تفنگچیان و افرادشان را میدیدم، ولی رابطهای با آنها نداشتم، حتی شهر مهاباد را هم ندیده بودم و اصولاً نمیدانستم چه میگویند و چه میخواهند."(12) آقای یونسی در حالی که عضو سازمان نظامی حزب توده بود از رابطه حزب توده و حزب دموکرات بیخبر بوده است، در این باره میگوید: "حتی مدتها بعد فهمیدم که اعضای حزب دموکرات کردستان چون به تهران میآیند عضو حزب توده ایران میشوند و چون به کردستان میروند، عضو حزب دموکرات کردستان میشوند."(13)
دکتر یونسی درباره آگاهی از جریان شریفزاده به کلمات "میشنیدم" و "علاقهمند بودم و "میستودم" اکتفا کرده است، در حالی که به قول خودش بعد از آزادی از زندان در دهه 40 مطالعه درباره کردستان را شروع کرده بودند و جریان شریفزاده در سال 1347 اتفاق افتاده است.
اما ببینیم این فرد سیاسی و مؤلف و مترجم و عضو یکی از خانوادههای سرشناس کردستان و دارای دکترای اقتصاد توسعه از چه زمانی علاقهمند به مطالعه! دباره ملتش شده است. "من مطالعهای درباره کردستان نداشتم. پس از آزادی از زندان کم کم در این مسیر افتادم."(14) یعنی از سن چهل سالگی به بعد.
آقای کیخسروی نیز به گرایش ایدئولوژیک خود اذعان دارد. کیخسروی میگوید: گرایشهای شخصی خودم به دلیل مسائلی که دست به دست هم داده بود، سوسیالیستی بود. بدون مطالعه کافی و آشنایی با تشکلها، فکر میکردم که مسائل عمومی مناطق کردنشین و نه تنها کردنشین، بلکه کل ایران وجهان را فقط احزاب چپ کمونیستی میتوانند به نحو احسن حل کنند." (15)
و تعجب اینجاست که کیخسروی گرایش سوسیالیستی را برای دیگران نمیپسندد:
"گروه ما (منظور در سقز) اولین حرفشان این بود (به محمدامین سراجی) که ما در شما گرایشهای سوسیالیستی میبینیم ما هیچ تعهدی به گرایشهای سوسیالیستی شما نداریم."(16)
سرانجام آقای کیخسروی بعد از شرح پشیمانی از گرایشهای مارکسیستی و روی آن به دیانت و متافیزیک و تخطئه رفقای پیشین خود در حزب دموکرات سر از ناسیونالیسم ایرانی در میآورد:
"کردها به داشتن ملیت ایرانی افتخار میکنند و از بنیانگذاران تمدن ایرانی هستند. نه تنها کردهای ایران، بلکه در عراق و ترکیه هم کردها خود را ایرانی میدانند. واقعیت تاریخی این است که به زور از ایران جدا شدهاند و همواره گرایش به پیوستن مجدد به ایران را دارند."(17)
آقای کیخسروی با چشمپوشی از چالش چند قرنه "کرد و عجم" از روح قومی در کردها که مهندس سحابی نیز در ص 60 ویژهنامه به آن اذعان نموده است در واقع خط بطلان بر همه جنبشهای چند قرنه کردها در ایران میکشد و این گفتار نه از سر وحدتخواهی بلکه نشانه ناواقعیگری و مجیزگویی است نه کمکی به وحدت ملی ایران میکند و نه حقوق کردان را طالب است.
و اما آقای هوشمند محقق جوانی که به نظر میرسد در مورد پیشینیه جنبشهای کرد و حوادث سالهای نخست انقلاب تحقیقات دامنهداری را فقط روی آثار موجود و مکتوب داشتهاند از بعضی لغزشهای ناشی از عدم آشنایی نزدیک و دارا بودن گرایشهای خاص مبرا نیستند.
به گوشهای از مصاحبه ایشان در ویژهنامه نشریه چشمانداز نظری بیندازید:
"تا دوره شکلگیری دولت نوین ترکیه، عراق و دولت رضا شاه در ایران ما حرکت قومی و نهضت قومگرای کرد نداشتیم... نخست این که حرکت شیخ عبیدالله اولین جنبش قومی نیست، چرا که ما اصولاً در دوران مدرن شاهد حرکتهای قومی و سیاسی شدن قومیت هستیم. دوم این که قبل از شیخ عبیدالله هم حرکتهای مشابه شیخ عبیدالله با تفاوت سی، چهل سال یا پنجاه سال قبل در عثمانی رخ داده است و... هیچ بیانیه یا خواسته یا برنامهای دال بر طرح خواستههای قومی در حرکت شیخ عبیدالله مشاهده نمیکنیم... دعوا بر سر پرداختن عوارض و مالیات و گرفتن مالیات بوده است... حتی در بین پژوهشگران کرد هم رفتار سمکو گاه تشبیه شده به رفتار آتیلا و یک آدم خونخواه و خشنی که... از دوره صفویه تا دوره رضا شاه حکومت مرکزی ایران، هیچ الگوی کارآمدی برای جذب مناطق کردنشین در نظام ملی نداشته است..."
حرکت قومی اما نه به شکل ناسیونالیستی، بلکه در لفافه مسائل مذهبی و ادبی همواره وجود داشته است از حرکت شعوبیه در زمان عباسیان و... همواره حرکتهای قومی وجود داشتهاند و هوشمند هم پذیرفته است که قومیت پدیدهای کهن است و حرکت شیخ عبیدالله به تمام معنی حرکت قومی و البته مذهبی هم هست (انگیزههای شخصی هم مانند همه حرکتها ممکن است در آن دخالت داشته) و اما این که حرکتهایی قبل از شیخ عبیدالله بودهاند این حرکتها توسط امرای محلی بوده و فاقد ایدئولوژی ولی حرکت شیخ عبیدالله چنانکه در فصل مربوط به خودش خواهیم آورد ایدئولوژی داشته است.
وی نمونه برخورد نخبگان کرد را با اقدامات مدرنیستی و شبه مدرنیستی رضا شاه در گفتار یک تاجر سقزی میجوید: "حال اگر ایرانیان امروزه در مقابل این ننگ و فجایع خفتبار دیروز، جان و مال خود را در راه ناجی و قائد توانا، رضا شاه نثار نماید، آیا باعث افتخار نیست."
درست است که امنیت مقولهای بوده گمشده همه ایرانیان و از جمله اکراد اما اگر بخواهیم احساسات منفی کردها را از مذهبی و عشیرگی درباره رضا شاه گرد آوریم مثنوی هفتاد من کاغذ میشود که گفتار تیمورزاده در برابر آنها رنگ میبازد. سرانجام آقای هوشمند با کراهت به احساس تمایزی اشاره میکند که از زمان صفویه شکل گرفته و در طول قرنها ادامه یافته است:
"و این حرکتهای پیش از دوران مدرن، متأسفانه تأثیرات خودش را در دوران رضا شاه و پس از آن به جای گذارد و آن حساس تمایزی که از دوره صفویه شکل گرفته، اثرات خودش را طی این دوران طولانی چندصد ساله نشان میدهد."
اما احساس تمایزی که آقای هوشمند از آن نام میبرد تنها احساس تمایز نیست، بلکه شکافی عمیق است که محققین ما از نگاه کردن به عمق آن و حشت دارند.
خلاصه این که ارتباط و رویارویی مصاحبهشوندهها با کردستان و مسئله کرد یا ضعیف و موقت بوده چنان که نتوانستهاند صورت مسائل را به درستی ترسیم کنند و یا خود از صحنهگردانان و به تعبیر دیگر مشکلسازان و مسئلهداران بودهاند و از بازگو کردن حقایق ابا داشتهاند و ما در فصل بعدی نمایان میسازیم که اینگونه ارتباطات ضعیف و یا ناسالم و آلوده به غرض چگونه لغزشهایی را در کردستانشناسی بار میآورند.
بیشک داوری در حوادث کردستان که در سالهای نخستین انقلاب رخ دادهاند بدون آگاهی از پیشینه و اهداف جنبشهای ملت کرد در صدها سال قبل ناقص و مخدوش خواهد بود و قضاوت نسبت به جنبشهای کردی هم بدون اطلاع از تاریخ و فرهنگ کردها به همین نقیصه دچار است. به نظر میرسد مصاحبهشوندگان محترم بعضاً در هر دو مورد کم اطلاع بودهاند که در مجموع به تخطئه و تحقیر شخصیتها و جنبشهای کردی انجامیده است. پرواضح است "ریشهیابی حوادث سالهای اولیه انقلاب" و "حل مسائل قومی" که دو هدف مطرحکننده پرسش و پاسخها در نشریه بوده است. با این نوع تنگنظریها و غرضرانیها برآورده نخواهد شد.
برای مثال سالها پیش مترجم نامدار فارسینویس کردتبار محمد قاضی در مقدمه کتاب ترجمهاش درباره صلاحالدین ایوبی از آلبر شاندور اعتراض کرده بود که صلاحالدین برای کردها کاری نکرد. گرچه حب وطن و قوم جزو سرشت ذاتی انسان است ولی میدانیم آن دوره تاریخی که صلاحالدین در آن زیسته است دوره ملتگرایی و به تعیبر جدید ناسیونالیسم نبوده. میبینیم اگر آن بزرگوار از وضعیت صلاحالدین و دوره ایشان و موقعیت کردها آگاهی میداشت چنین خطایی را بر کاغد نمیآورد به قول هوشمند در ص 7 ویژهنامه: "ما اصولاً در دوران مدرن شاهد حرکتهای قومی و سیاسی شدن قومیت هستیم." همین عدم آگاهیها لغزشهایی را در گفتار و نتیجهگیری سبب شده است.
حرکت شیخ عبیدالله از نگاهی دیگر
"... در دورههای شیخ عبیدالله شمدینایی... از شیوخ برجسته سنی مناطق کردنشین عثمانی بوده است روستاهای او توسط شاه از پرداخت مالیات معاف شده بودند. اما ولیعهد و حکامش (والی منطقه و شجاعالدوله) به زور از او مالیات میگیرند، مقاومت میکند و در نهایت موجب بروز سلسله درگیریهایی میشود با تحریک عثمانیها و بعداً غربیها." (ویژهنامه ص 6).
"حرکت شیخ عبیدالله را اولین قیام ملی کردها ارزیابی کردهاند این در حالی است که واقعیت تاریخی این مطلب را نقض میکند." (ویژهنامه ص 6)
"نخست این که حرکت شیخ عبیدالله اولین جنبش قومی نیست چرا که ما اصولاً در دوران مدرن شاهد حرکتهای قومی و سیاسی شدن قومیت هستیم." (ص 7)
دوم اینکه قبل از شیخ عبیدالله هم حرکتهای مشابه شیخ عبیدالله با تفاوت سی، چهل سال یا پنجاه سال قبل در عثمانی رخ داده است. (ص 7)
این عبارات اظهارنظر آقای هوشمند هستند درباره حرکت شیخ عبیدالله شمزینی یا به تعبیر دیگر اولین جنبش کردی که اولاً انگیزه قیام او را اعتراض به مالیاتهای سنگین دولت ایران بر املاک شیخ [البته در ایران] میدانند. ثانیاً داعیه سیاسی و قومی قیام ایشان را نفی مینماید.
شیخ عبیدالله را باید یک شیخ طریقت لایق و برازنده به حساب آورد نه یک شیخ موروثی و کممایه. او یک شخصیت به تمام معنی فرهیخته و فرهنگی است "وفایی" که منشی شیخ و یکی از شعرای برجسته به هر سه زبان کردی و فارسی و عربی است، آغاز آشنایی خود با شیخ را در این رباعی چنین بیان میکند که قدرت روحی و حالت کاریزمایی او را به تصویر میکشد:
عشق آمده و تاب و طاقت عقل ربود
سیل آمد و خاشاک و خس راه زدود
چون شیر وفایی سر و سرپنجه نمود
زور آوری و حیله روباه چه سود
با وصف این حالات روحی به قواعد و اصول دیپلماسی زمانش کاملاً آشنا و از موقعشناسی چشمگیری برخوردار بوده است. در کنار این ویژگیها فردی ادیب و متشرع نیز هست اگر کسی نامه عرفانی ـ ادبی(18) شیخ عبیدالله را به مناسبت فوت شیخ عثمان سراجالدین بخواند تا حدی پی به منزلت عرفانی و ادبی و هم اجتماعی او خواهد برد. در ادامه همین مطلب بهتر است ابیاتی از منظومه طولانی 6000 بیتی تحفهالاحباب یا مثنوی ثانی در بیان منویات شیخ به خوانندگان عرضه گردد که در موضوع مورد بحث ما را از اطاله کلام بینیاز میگرداند و منصفان و صیرفیان لفظ و معنی را همین ادبیات در پایه و مایه شیخ و احساسات قومی و دینی او بس است.
شیخ در کتاب نسبتاً حجیم خود که به ذکر مشایخ سلسله نقشبندی و اصول و فروع آن طریقه میپردازد و اجمالی از عقاید اهل سنت است راه قدمای آن طریقت را پیموده است و چندان ابتکاری در آنچه با بحث ما پیوند دارد از او مشاهده نمیشود ولی در اثنای سرودن مثنوی فصلهایی را به انتقاد از او اوضاع زمانه و شرح مجاهدات خود و مریدانش با روسها اختصاص داده است که دقیقاً همان چیزی است که ما به دنبالش هستیم.
شیخ منظومه خود را کلید درک مفاهیم مثنوی مولانا جلالالدین میداند.
علت غایی ز تألیف کتاب مثنوی مولوی مستطاب
این کتاب مثنوی این فقیر شد کلید نکتههای آن امیر
ص 133 چاپ ارومیه به تصحیح اسلام دعاگو
در انتقاد از صوفیان و خانقاههای کردستان در آن زمان سروده است:
گشت در هر خانقاه امر مدار
جلب دنیا و حلال و افتخار (ص 128)
از خلیفههای جاهل هر جهات
شد جریان پر از کشوف و ترهات (ص 128)
گشت موروثی شیخت در زمان
حاجتی نامه به استحقاق آن (ص 129)
در انتقاد از وضع عمومی عالم اسلامی سروده است:
غیر از صورت اسلام ذرهای
نیست باقی و زدین بهرهای (ص 109)
سفلهپرور آسمان نیلگون
داده سررشته به دست مرددون (ص 111)
اختیار کار این خیرالامم
در کف اشرار و ابنای ظلم (ص 111)
شیخ دارای روح نیرومند قومی و کردپروری است و در بحث از شجاعت کردان در جهاد با روسیان لحن حماسیاش اوج میگیرد. اگر اینها نشانگر حس قومی شیخ نیست پس چیست؟ در این باره سروده است:
نعره رعد کرد لشکر ابر گشت
باران خون ریخت در وادی و دشت
سر ز روسی چون تگرگ آمد به زیر
کو زهر جا گشت صید نره شیر
در میان کرد برق تیغها
همچو برق رعد فوق میغها
روس بگریزنده کرد اندر عقب
سیل خون باریده از آلات حرب (ص 116)
شیخ از انتقاد از روسیان (لشکریان عثمانی) باز نمیایستد و به مکر و حسد و کینه آنها نسبت به اکراد آگاه است. پس سروده است:
کرد جنگی همچنان با روس کرد
که نکرده رستم و هم طوس گرد
بازگردیدند کردان بهی
دل زجت حق پروروده تهی
داشت با کردان کینی رویان
از حسد کس را نیامد حل آن (ص 116)
کردها در جنگ میبردند رنج
رومیان از نفع میخوردند گنج (ص 122)
سند (19) دیگری نیز در دست است که شیخ در نامهای به کنسولیار بریتانیا نوشته است: مردم کردستان همه یکدل و یک جهته متحد و متفقالرأیاند بر این که کار را با این دو حکومت نمیتوان به این صورت از پیش برد.
این خود جای بحث است که مرد مذهبی مقدسی چون شیخ عبیدالله چگونه با کنسولیار بریتانیا وارد مکاتبه شده است و توجیه وی بر این کار میتواند چه باشد، ولی آنچه واضح است که شیخ از لحاظ دیپلماسی بسیار فعال بوده است و نیز به هر دو دولت ایران و عثمانی اعتراض داشته و این چیزی نیست جز اقدام به دولت مستقل کردی حال چگونه هوشمند میگوید: طرح خواستههای قومی را در حرکت شیخ مشاهده نمیکنیم.
آری شیخ به روشنی و آشکارا سودای کردیت و آرزوی داشتن دولت و امیر برای کردان در سر داشته است و این اندیشه در سویدای جان آن پیر روشنضمیر چنان شراره انگیخته که بیپروای از دست دادن منصب شیخیت و ملامت شیخ و شاب و از دست دادن سر و جان آن را پی گرفته است:
نه به پیش هر محق حقشناس
فطانت راز کردان شد اساس؟
کرد گردند از پی روز وغا
از شجاعت شیر و حاتم در سخا
کرد سه حرف است جمع آن همین
کاف کمال، را رشد، دال دین
جوهری دارند از فضل و هنر
که ندارد هیچ اقوام دگر
گر مربی میکند تربیه آن
کردها در هر هنر چون کس مدان
لیک لازم شد مربی و ادیب
بهر کس گرچه در اصلش نجیب
زر دست افشارکی بیتربیه
میشود از خاک معدن تصفیه
کرد اصلش از عرب آمد پدید
در شجاعت ارث از اصلش رسید (ص 20)
متفق گر بود و بودی یک امیر
دولتی میگشت بیمثل و نظیر
همین دغدغهها و مآلاندیشیها برای کرد است که شیخ را وادار به آن قیام مشهور کرده است نه واکنش به مالیات املاکش همچنین میدانیم اقدام به چنین قیامی در تاریخ شیخیت در کردستان بیسابقه بوده است و در عالم عرفان و طریقت دونمرتبه اقطاب و شیوخ است لذا در نظر اهل زمان مورد ملامت واقع شده است و تبلیغات دولت قاجار نیز طعن و تشنیعی بر آن افزوده که مدتها مریدان و خلفای شیخ در ایران به رفع و رجوع و توجیه این کار سرگرم بودهاند که "وفایی" شاعر در این باره در مرثیهای طولانی برای شیخ به این تصورات اشاره کرده است:
له به رچاوی نه زانان ساحیر و زه فایق و کافر بودی
دریغا! پیری بسطام و قوبتی خه رقان غه وسی به غدا کهم
به داوی دانه بؤگیرا، به ده ریای عیلمی ئه سماوه
له به رچی هاته خوار ئاوهم، له سه رفیر ده وسی ئه علا کهم
جه و ابی مودده عی چ بده نام؟ سکووتی پی، چ ئینشا کهم
شه هیدی ده ستی کافر بودن که ئه که رئه ولیایی دین
به قول کوریس کوچرا پرچم جنبش قومی در آغاز در دست امیران کرد بوده، سپس به دست مشایخ افتاده و شیخ عبیدالله اولین شیخ طریقت است که شروع کرده است. در ادامه قیام شیخ عبیدالله است که قیامهای شیخ سعید پیران، شیخ عبدالقادر فرزند شیخ عبیدالله، شیخ سلام بارزانی، شیخ محمود برزنجی به وقوع پیوست. به همین خاطر است که شاعر ملی کرد سیفالقضات از شهادت پی در پی مشایخ در راه وطن یاد میکند و چنین میسراید:
سهر چونی تهختی روتینی سهر داری پی ده وی
خوشیمه له و شه هادهتی شیخانه نیو به نیو
ماحصل کلام آن که برای اطلاع بیشتر از آمال و افکار و فعالیتهای شیخ مستندترین منبع همان دیوان اشعار چاپ شده در سال 1379 در ارومیه و نیز خاطرات شاعر نامدار میرزاعبدالرحیم وفایی مهابادی منشی مخصوص شیخ با تصمیم و ترجمه کردی محمد حمه باقی است. این هر دو منبع امروز در دسترس میباشند. دیگر آن زمان گذشته است که قاجارها و مورخین دولتی و منشیان دیوانی به شیخ لقب فتنهگر میدادند و در کتابها یکی پس از دیگری دشنام به شیخ را نقل میکردند به غیر از آزادیخواهان منصفی چون حاج سیاح که در سفرنامهاش به کردستان ماجرای ترور حمزه آقای منگور یکی از فرماندهان شیخ عبیدالله را با امانت نقل کرده است.
اما برای آگاهی از فطانت سیاسی و درک موقعیت شیخ کتابهای زیادی منتشر شده مهمترین آنها کتاب نسبتاً حجیم "شورش شیخ عبیدالله در اسناد دولت ایران" به کردی نوشته محمد حمه باقی بسیار قابل توجه است اما همه اسناد مربوط به شیخ در آرشیوهای ترکیه و روسیه و انگلستان و ایران هنوز به دست نیامده است.
به هر حال باید دانست تمهیدات شیخ برای قیامش از باب عالی گرفته تا سفارتهای روس و انگلیس و دربار قاجار را فرا گرفته است نگاهی به خاطرات عباس میرزا ملکآرا برادر ناتنی ناصرالدین شاه که نسبتی هم با شیخ دارد (چون یکی از خواهران شیخ همسر محمد شاه قاجار بوده است) نشان میدهد که دامنه فعالیتهای شیخ تا چه اندازه گسترده بوده است.
از مجموع آثار و اسناد به جا مانده از شیخ استفاده میشود که شیخ عبیدالله علاوه بر این که فردی عارف، مسلک، متشرع، شجاع و دارای حمیت قومی و دینی بوده، فردی به تمام معنا سیاسی و دیپلمات نیز بوده است و به جد طالب سروری قوم زیرک، لایق و شجاع خود بوده است هرچند نتوان اینگونه احساسات را با آنچه امروزه ناسیونالیسم مینامند به طور کامل مطابقت داد.
و در ضمن لشکرکشیها و تحرکات نظامیای بسا لشکریانش که غالباً از مریدان و عشایر تشکیل شده بود به غارت و چپاول اردوگاه مخالف و هم مردم غیر نظامی دست زدهاند. چنان که نیروهای دولتی آن زمان هم که متشکل از سربازان و عشایر بودهاند به اعمالی مشابه آنها دست زدهاند چنانکه به نامههای امیرنظام گروسی که به کوشش ایرج افشار به چاپ رسیده و نیز نامهای به دست آمده در دراسات الکردیه چاپ پاریس ص 99، جلد اول مراجعه شود خواهیم دید که بعداز شورش شیخ عبیدالله مردم آن منطقه کردستان به حدی در فشار بودند که ندای مظلومیت به دولت روس رساندهاند و در همان نامه نوشتهاند: "آیا اهالی کردستان بدوی و وحشیالمزاجاند یا آنها بدوی هستند که تصاحب کردستان میکنند. در میان دول معظمه نام بدوی و بدویت و غیر مدنیت بر سر اهالی کردستان به وجه اقترا شهرت دادهاند."(21)
قیامها و نهضتهای اصیل آزادیخواهانه حتی قرن بیستم نیز گاهی آلوده به خصلتهای ضد انسانی و خشونت و انتقامجویی گردیدهاند که در کالبد شکافی چهار انقلاب(22) هم از در دست گرفتن قدرت توسط تندورها و آغاز بگیر و ببند یاد شده است مگر انقلابیون فرانسوی و روسی نیستند که تیغهای گیوتین و زندانهای سیبری را به کار انداختند مگر جنبش مشروطیت نیست که اعدام امثال شیخ فضلالله نوری را به دنبال داشت مگر انقلابیون هندی منسوب به گاندی صلحطلب نیست که به غارت و قتل مسلمانها در حین تشکیل دولت پاکستان و تقسیم هند دست زدند وانگهی محیط عشایری که شیخ قیامش را در میان آنها سامان داده بود اقتضائاتی داشت خارج از اراده رهبری.
با همه این تفاصیل به نظر میرسد سخن و نظر آنهایی که قیام شیخ را اولین جنبش کردی در راستای برپایی دولت کردی میدانند مقرون به صواب باشد. البته ما همانند برادر محقق رضا داودی که در مقدمه ماجرای دختر گرین فیلد شیخ عبیدالله را هم مرام سیدجمالالدین (افغانی یا اسدآبادی) و همتای او میداند معتقد نیستیم که شیخ نوگرا بوده است و مصلح آنچنانی، ولی معتقدیم که نیات و افکار مثبت و تلاشهایی در خور و واقعگرایانه داشته آنچه هم از جنایت، قتل و غارت (مهمترین آن در میاندوآب) که انجام شده مربوط به ماهیت و طبیعت عمل بوده نه به نفسانیات و آمال شیخ مربوط بوده است.
نه این که به قول صباغیان (در ویژهنامه) امام خمینی گفته است: "راضی نیستیم از دماغ کسی خون بیاید." ولی مگر جنایات قارنا و قاتلان و اعدامهای خلخالی و... در کردستان به وقوع نپیوست تا جایی که هم صباغیان و هم سحابی گفتهاند با ورود هیئت حسن نیت دیگر به خلخالی اجازه ندادیم به کردستان بیاید و امام خمینی نیز از آن جنایتها اعلام برائت نکردند؟
سمکو و واقعنگری:
اگر قیام شیخ عبیدالله براساس نوعی بینش مذهبی و سیاسی سازماندهی شده بود و دارای نوعی ایدئولوژی که در جریان عمل گرفتار مناسبات عشایری و افساد و خونریزی و دخالت بیگانگان نیز شده است. واقعیت این است که حرکت سمکو در اصل عشیرهای و فقط طالب کسب قدرت بوده است. اما در جریان عمل و در طول فعالیتهای خود شکل یک حرکت سیاسی را نیز به خود گرفته است.
در فترت بین امضای مشروطیت در 1286 تا استقرار حکومت پهلوی در 1304 سراسر ایران را تقریباً آشوب فرا گرفته بود. سالارالدوله در غرب ایران در صدد تجدید قوا و احیای سلطنت استبدادی بود. شیخ خزعل در جنوب ایران نیمچه سلطنتی بر پا کرده بود. جنبشهای آزادیخواهانه رادیکالی همچون حرکت میرزاکوچکخان در گیلان و کلنل پسیان در خراسان و شیخ محمد خیابانی در تبریز سر برآورده بودند و اتفاقات عجیب و غریبی هم رخ داده بود همچون قتل شیخ محمد خیابانی در تبریز توسط دولت مشروطه و زخمی کردن و خلع سلاح ستارخان در باغ شاه تهران، قتل انقلابی مشهور یارمحمد کرمانشاهی که با سالارالدوله همکاری میکرد.
استقرار حکومت پهلوی که معجونی بود از: درایت، نیرنگ، بیرحمی، بیگانهستیزی، وطنخواهی، عمرانپروری، امنیتخواهی و سرکوب، مهر ختامی بود بر آن دوره پرآشوب و طبعاً آنچه مربوط به مدرنیزاسیون و احیای تشکیلات اداری و ترویج بهداشت و سواد بوده مورد قبول همه آزادیخواهان و وطنخواهان قرار گرفته است، ولی عبارتی را که آقای هوشمند از یکی از تجار سقز(23) نقل مینماید نشانگر احساسات اکثر کردان نمیباشد. این اشعار مرحوم شرفکندی (ههژار) که بعد از حکومت رضا شاه سروده شده است بیشتر نمایانگر احساس و نگاه کردهاست.
به ندو لیدان و حه بس و تیهه لدان
میوو رونی بو و بولهشی کوردان
شارهبانی و گومرک و به یتاری
له عه جه م هه رکه سی هه بازاری
خوین مژی ما مه کورده بوو پیشهی
ئیفتیزاحاتی دیش له هه رقیسمهت
من به خورایی خودم ده دهم زه حمهت ...
پاک به حرببنه حیبر و بیشه قه لهم
نادریشه رحی زولم و زوری عه جهم
(ئاله کؤک چاپ جدید ص 20) ترجمه: زندان و شکنجه و تحقیر غذای لذیذی بود برای بدن کردها. شهربانی و گمرک و دامپزشکی هر کسی از حکومت میآمد کردستان و دهان داشت، خون مکیدن کردها شغل او بود تا ریشه آنها را از بیخ برکند. افتضاحات دیگر در هر قسمت، من بیخود خودم را زحمت میدهم اگر همه دریاها مرکب شوند و همه بیشهها قلم، شرح ظلم و ستم حکومت را نمیتوانند بدهند.)
در میان این هرج و مرج و آشوب که دولت ایران در ضعیفترین حالت ممکن بود سمکو ابتدا در دستگاه سردار ماکو فعالیت میکرد سپس در تماسهایی که با روسها و عثمانیها داشت و ارتباطی که با شیخ محمود حفید برقرار کرده بود در عالم سیاست دارای نقش گردید. باید این حقیقت را پذیرفت که آذربایجان غربی در آن برهه سخت از طرف ارمنیهای رانده شده از عثمانی در معرض خطر بود کسی که تاریخ هجده ساله آذربایجان کسروی را بخواند به تحت فشار بودن عموم مسلمانان از سوی ارامنه پی خواهد برد.
سمکو در آن برهه زمانی تنها نیرویی بود که در برابر ارامنه و روسها توان ایستادگی داشت و فعالیتهایش همجهت با فعالیتهای آزادیخواهان مشروطیتطلب همچون روحانی شجاع و جسور عسگرآبادی بود و همه اینها هم تنها نقطه امیدی که داشتند حکومت عثمانی بود. با کشتن مارشیمون رهبر روحانی جیلوهای ارمنی توسط سمکو (که البته با نیرنگ کشته شد) به سلطه جیلوها پایان داده شد و رؤیای احیای حکومت آشور در آذربایجان غربی نقش بر آب شد. سپس سمکو با امیر عبداللهخان طهماسبی یکی از افسران ارشد ایرانی همکاری کرده و رسماً حکومت ارومیه و سلماس و مهاباد و تا سقز را در اختیار داشت.
با سیاست تمرکزگرایی رضا شاه عرصه بر سمکو تنگ شد وی نیز به مهاباد حملهور شد و تعداد زیادی از نیروهای دولتی را به قتل رساند. از قتل و غارت دولتیان فراتر رفته به اهالی مهاباد نیز دستدرازی نمود. این امر واقعیتی است که حتی از طرف همپیمانانش در جنبش شیخ محمود نیز به آن اقرار شده است. رفیق حلمی در یادداشتهایش که سه جلد است از نارضایتی مردم کرد و ترک از رفتار اسماعیل آغا یاد کرده است. سمکو در توجیه غارتگری زیردستانش گفته است اگر به آنها اجازه غارت ندهم همراه من نمیمانند. عبدالرحمن شرفکندی که در اوج احساسات کردیت در زمان جوانی قرار داشته در مثنوی بلند عقل و بخت تصویری مبالغهآمیز از سمکو دارد و میگوید:
چون سمایل بود هه وه لین قوربان
بو یه قوربان کر اسمایل خان
که ناشی از همان نفرتی است که از حکومت رضا شاه داشته است، ولی در خاطراتش چیشتی مجیور میگوید: او از این لحاظ مهم است که بعد از شیخ عبیدالله اولین کسی است که شهامت داشت مانند چشمی که در مقابل سوزن مقاومت کند ایستادگی کند.
اکنون هیچ کرد آگاهی به سمکو به چشمکردپروری معقول و طالب حقوق کردها نگاه نمیکند. اما تشبیه سمکو به نقل از برخی پژوهشگران کرد هم به آتیلا (24) واقعی نیست. به قول آقای هوشمند: "در مورد سمکو تأکید میکنم که اولین بار طرح خواستههای قومی شکل میگیرد."و همین نظر ما را به تجدیدنظر در تشبیه سمکو به آتیلا میکشاند.
البته ما در بخش مربوط به شیخ عبیدالله به روشنی طرح خواستههای قومی را میبینیم و همچنین در خارج ایران پسر و برادرزادگان شیخ عبیدالله در کشور عثمانی همچنین شریف پاشا و عبدالرزاق بدرخان و دکتر فؤاد و شیخ سعید پیران و... را نیز داشتهایم که به طرح خواستههای قومی مبادرت کردهاند ولی میتوان در ایران سمکو را دومین فردی به حساب آورد که همگام با سلطهجویی عشیرتی به طرح خواستههای قومی، انتشار اولین روزنامه کردی، ارتباط با جنبشهای خارج از ایران پرداخته است.
کشته شدن برادر سمکو در تبریز و اقدام به ترور سمکو با بمب و کشتن غدرآلود وی در اشنویه نیز و... جنایاتی است که دولت مرکزی در رابطه با سمکو در پروندهاش دارد و ما در صفحات آتی در بحث از شکاف کرد و عجم به این نکته میپردازیم که: چرا کردها احساس محبت و عاطفه نسبت به همه رهبران شورشی کرد از جمله اسماعیل آغا ابراز داشتهاند. پس سمکو نه یک رهبر انقلابی مانند رابین هود در شرق و نه آتیلا است، بلکه آمیزهای است از حس کردیت و سلطهجویی که در دورانی پر هرج و مرج و بحرانی ظهور کرده است.
قاضی محمد بدون مبالغه و اجحاف
درباره قاضی محمد آنگونه که در ویژهنامه نقل شده، قضاوتها تا اندازهای از حق و واقع به دورند. محقق پرتلاش آقای هوشمند در صفحه 19 ویژهنامه پس از چند مقدمه نتیجه گرفته است: نگاه عمومی نسبت به قاضی محمد ـ علیرغم تصور عمومی ـ مثبت نبوده است."و این اظهارنظر از محققی چون او بعید است. روحانیونی که او به عنوان مخالف قاضی محمد یاد میکند بعضی از نظر بینشی(25) بوده مانند مرحوم مردوخ البته به علت دوری مردوخ از حوزه حکومت جمهوری کردستان مخالفت او بیتأثیر بوده است و مرحوم ملاخلیل (26) هم هرچند حرف و حدیثها دربارهاش زیاد است اما آنچه در مسئله تغییر لباس انجام داد و موضعگیری ایشان درباره حکومت جمهوری مهاباد نشان میدهد که بینش او بسیار سنتی بوده است.
افراد دیگر نیز که ذکر کرده(27) از طرفداران باسابقه حکومت پهلوی بودهاند باید از آقای هوشمند پوشیده نباشد بعد از سقوط جمهوری مهاباد آن فضای پلیسی و وحشتی که در درست کرده بودند طبعاً کسانی هم از سرشناسان به اکراه و اجبار با قاضی مخالفت کردهاند اما قاضی علاوه بر آن که خود روحانی بودهاند از پشتیبانی اکثر روحانیون هم برخوردار بوده است و رئیس مجلس ملی و حکومت قاضی روحانی بوده، دو تن دیگر(28) نیز در کابینه او عالم دینی بودهاند.
اما رؤسای ایلات و عشایر خود داستان دیگری دارد که از کربلای حسین بن علی تا امروز ایلات و عشایر اغلب اوقات با قدرت روز چرخیدهاند میتوان از قاضی محمد انتقاد کرد که چرا به آنها پشت بسته است ولی نمیتوان قاضی محمد را متهم کرد چون عشایر از او دفاع نکردهاند پایگاه مردمی نداشته و نگاه عمومی از او مثبت نبوده است.
البته در آن فضای آکنده از آداب و رسوم عشایری و مذهب سنتی اینگونه مدح و ثنای شوروی توسط شاعران ملی (از جمله ههژار) و سپردن برخی کارها به جوانان میشود انتظار مخالفتها و تمردهایی را نیز داشت اما به رغم همه اینها نگاه عمومی نسبت به قاضی محمد در میان مهابادیان و برخی عشایر و قاطبه روحانیون و دهقانان و پیشهوران و میرزاها (آنهایی که سواد کمی داشتند) مثبت بوده است.
صباغیان در پاسخ به این پرسش که آیا صحت دارد که در مهاباد بر سر مزار قاضی محمد هم رفتهاند؟ میگوید: بعید میدانم... اما مهندس بازرگان براساس اعتقاداتش چنین کاری را نمیکرد.
این مطلب این شبهه را برای ما ایجاد میکند که شاید شبهه مزار قاضی محمد قابل آمرزشخواهی نباشد. این تصور سخت اشتباه است وصیتنامه قاضی محمد و تمام زندگیاش و اظهارات اطرافیان همه حکایت از این دارند که قاضی محمد فردی مؤمن به تمام اصول و مبانی اسلام و عامل به آداب شریعت و متخلق به بسیاری از اخلاق فاضله بوده است اما چرا از شوروی کمک خواسته و حاضر به همکاری شده است خود بحث قابل تأملی است که در آخر همین بحث توضیحی در این باره داده میشود.
به هر حال اظهارات این دو بزرگوار (هوشمند و صباغیان) سخت با آنچه قاضی محمد بوده است و محیط زندگیاش شهادت میدهد در تضاد است:
در اینجا اشاره به یکی از اظهارات مهندس سحابی تا حدی حقیقت را برملا میکند:
بسیار کم بودند کردهایی که با قاضی محمد موافق نباشند... شخصیت قاضی محمد ستودنی بود. این حقیقت از زبان مهندس سحابی واقعیتی است که باید به آن به دیده تأمل نگریست و اعدام قاضیها و دهها تن از سران مؤثر در جمهوری مهاباد اعم از عشایر و روشنفکران شهری شکاف بین کردها و دولت مرکزی را بیشتر کرده است و این آرزوی آقای هوشمند "جذب مناطق کردنشین در نظام ملی" هر روز مشکلتر گردیده است. خانواده قاضی محمد نیز از خانوادههای ریشهدار و صاحب نفوذ در کردستان بودهاند و رقبای خاص خود را داشتهاند که مخالفت آن رقیبان را باید خارج از وضعیت جمهوری مهاباد بررسی کرد. اینگونه مخالفتهای قابل انتظار است.
درباره عدم مقاومت جمهوری مهاباد نیز همه را نباید به حساب خیانت همکاران قاضی محمد و عدم پایگاه مردمی جمهوری مهاباد و نارضایتی بعضی افراد از عشایر و روحانی از قاضی محمد گذاشت، بلکه اراده رهبران جمهوری نیز در تسلیم خود و ترک مقاومت و بیثمر دانستن مبارزه بیتأثیر نیست و عدم ترک رابطه برادر قاضی محمد با حکومت مرکزی و وعدههای قوامالسلطنه حکایت از آن دارد. تعلق خاطر قاضی محمد با مردم مهاباد و تن به بلا سپردن او که روایتها و قرائن مختلف هم آن را تأیید میکنند میتواند پایبندی به اخلاق وفاداری و مصلحتاندیشی قاضی محمد را نشان دهد.
قاضی محمد از خانوادههای بزرگ منطقه مکریان در کردستان ایران بوده در مکتب ملا احمد فوزی (م1293) و عمویش سیفالقضات احساسات قومی در او بیدار شده مردی روشنفکر دارای کتابخانهای مملو از کتابهای جدید دینی و ادبی و یکی از بنیانگذاران آموزش نوین در مهاباد، علاقهمند به فراگیری زبانهای خارجی و تظلم مردم و نسبتاً دارای املاک و مکنت مالی اخلاقاً فردی آرام و متین ولی حقگو و دارای جرأت و شهامت و حمیت. متأسفانه تاکنون درباره سجایای شخصیاش چیزی قابل ذکر نوشته نشده است. اینگونه نبوده که به طور ناگهانی روسها او را علم کرده و رئیسجمهور حکومت خود خوانده کرد گردیده باشد و ایشان هم فقط اوامر روسها را اجرا میکرد.
بدون این که بخواهیم از قاضی محمد اسطوره بسازیم و ایشان را از کلیه نواقص شخصی و سیاسی تبرئه نماییم باید دانست که ایشان شخصیتی با وجهه اجتماعی و دارای مقداری فامیل و ثروتی در حد متوسط توانسته رؤسای عشایر بسیار قدرتمندی را تحتالشعاع قرار دهد و با استفاده از شبکه روابط گسترده سازمان ژ ـ ک (تجدید حیات کرد) و احساسات قومی (کردیت) مهابادیها نوعی هماهنگی بین عشایری (آغا ـ رعیت) حرکتی را بنیانگذاری کردند و طوعاً و کرهاً برخی برنامههای روسها را اجرا کرده و روسها هم نوعی استقلال برای جمهوری کردستان در برابر جمهوری آذربایجان قائل شده بودند و اما این که چگونه یک روحانی با روسها سازش کرده و به چپ گرایش پیدا نموده پدیدهای است در خور دقت که در فضای آن روزگار باید بررسی شود. آقای هوشمند میگوید: "قاضی محمد از دل این تغییر و تحول و با نظر دولت شوروی نام حزب کومله ژ ـ ک را به حزب دموکرات کردستان تغییر میدهد."
قاضی محمد با معیارهای روشنفکری آن زمان عمل فضاحتباری انجام نداده است. ما میبینیم در برههای از زمان ملای باسوادی چون صدرالدین عینی در تاجیکستان که پدر تحقیقات ادبی و تاریخی در آسیای میانه است شیفته انقلاب اکتبر میشود و در آغاز زبان به مدح و ثنایشان میگشاید یا روحانی انقلابی زبانآوری چون شیخ محمد خیابانی به انقلابیهای سوسیال دموکرات آن سوی ارس تمایل پیدا میکند.
هنرمندانی چون شاعر نوپرداز نیمایوشیج و سیاستمداری کارکشته چون قوامالسلطنه و روحانی برجستهای چون آیتالله علیاکبر برقعی به نام طرفداری از صلح جهانی به شورویها و حزب توده نزدیک شدند و بعد از شهریور بیست کمتر هنرمند و روشنفکری بود که بیارتباط به جریان چپ باشد. باید ثابت شود آیا امثال قاضی محمد برای استیفای حقوق خواستههای قومی مفرو مأوای دیگری سراغ داشتند؟ بهرغم همه اینها انتقاداتی که بر جمهوری مهاباد وارد میدانند به قرار زیر است:
1- عدم پیشبینی آینده که چندان مشکل نبوده زیرا معلوم بود که ارتش شوروی روزی ایران را ترک میکند.
2- سپردن پستهای کلیدی نظامی و اداری به کسانی که در باطن هواخواه جمهوری نبودند.
3- چپروی برخی جوانان و تهاجم به آداب و رسوم و دیانت.
4- تردید، هم در مبارزه و هم در مذاکره با دولت ایران.
5- مدح و ثنای خشک و دستوری از اتحاد جماهیر شوروی
6- انحلال کومله ژ ـ ک و تغییر نام آن
درباره کمسوادی افراد حزبی هم در دوران بعد از کومله ژ ـ ک مطلبی که در صفحه 13 ویژهنامه نوشته شده دور از واقع است زیرا مانند سراسر ایران در آن دوران تحصیل دانشگاهی بسیاری کم بود ولی سواد به شیوه تحصیلات حوزهای را نباید نادیده گرفت. علاوه بر محصلین مدارس جدید افراد از ملاها هم بودند که سواد کافی داشتند. مقالات مجلههای نیشتمان و هه لاله و اشعار ارسالی به آن مجلهها نشان از یک ادبیات جدید و نوین دارد. به هر حال برخی از تحصیلکردگان مدارس دوره رضا شاهی و طلاب حوزههای دینی و آنها که در مکتبخانهها درس خوانده بودند آن اندازه بوده که اداره روزنامهها و امور اداری و مراسلات را به خوبی انجام دهند.
کومهله ژ ـ ک و مذهبی بودن
هوشمند مینویسد: "نظر محققینی که معتقدند کومهله ژ ـ ک مذهبی بوده است صواب نیست." جمیع مصاحبههایی که با اعضای قدیمی ژ ـ ک همچون ملا قادر مدرسی و صدیق حیدری (توسط صمدی) و خاطراتی که از برخی اعضای باسواد آن همچون شرفکندی (ههژار) و شیخالاسلامی (هیمن) بر جای مانده و برخی مقالات روزنامههای آن دوران و اشعار چاپ شده در کتابهای کومهله ژ ـ ک نوشته حامد گوهری در اروپا و شعر به رههلستی (مقاومت) گردآوری شده محمد زامدار در عراق نشان میدهد که پایبندی به اصول دینی و اخلاقی حفظ کرامت قومی از اهداف اساسی ژ ـ ک بوده هرچند گمانهزنیهایی درباره نفوذ و تأثیر افراد متمایل چپ یا انگلوفیل نیز در میان آنها وجود دارد. وی قاطبه افراد فعال و هوادار آن بیشک مذهبی بودهاند.
استناد آقای هوشمند تنها به یک بیانیه از سوی آنها آن هم در ارتباط با موضوعهای سیاسی نه اعتقادی، غیر مذهبی بودن یا ضد مذهبی بودن ژ ـ ک را اثبات نمیکند. اعتقادات دینی و پایبندی به فرایض و آوردن کلمات خدا و پیغمبر در گفتار و نوشتار و سابقه بیشتر اعضای آن بنا به سختگیرانهترین ملاکهای مذهبی هم ثابت میکند اعضای کومهله ژ ـ ک اگر نه عموماً اکثریت قریب به اتفاق آنها مذهبی بودهاند و درباره همان بیانیه به دفاع از اتحاد جماهیر شوروی نیز آقای عبدالله ابریشمی از محققین کرد نگره روشنگری دارند که در مجله روانگه چاپ شده است.
اما درباره مذهبی بودن به این معنا که ژ ـ ک برای رسیدن به یک هدف مذهبی معین تشکیل شده باشد، جای بحث است زیرا بیشتر احزاب و جریانات و نهضتهای استقلالطلبانه در کشورهای اسلامی هم به این معنا مذهبی نیستند. مثلاً نمیتوان گفت که نهضت مشروطیت یا ملی کردن نفت مذهبی بوده است. ولی در ضمن رسیدن به اهداف معین اجتماعی و اقتصادی مخالفتی هم با مذهب نداشتهاند، بلکه در تأیید محتوای مذهب هم که عدالت و استقلال و... است قرار داشتهاند. کومهله ژ ـ ک نیز به همین صورت بوده است و اصولاً نگاه به دین به صورت مکتب اجتماعی و اقتصادی و مکتب مبارزه یک پدیده فکری نوین است و از عمر آن چندان سپری نشده است.
در کردستان ایران بعد از شهریور بیست از سوی افراد بسیار مذهبی هم تعریف و تمجید از شوروی و لنین و استالین دیده میشود که این مطلب نیز توجیه خاص خود را دارد و هم نقد خاص خود را میطلبد و این پدیده نادر در برخی از کشورهای دیگر هم دیده میشود.
با همه این تفاصیل اکثریت اعضای کومهله ژ ـ ک مذهبی و سنتی بوده و در همان فضای سنت و اخلاق و آداب اهداف قومی را جستوجو میکردند.
حتی در یکی از مقالههای روزنامه "نیشتمان" (سال 24، مقاله "آشتی، تنبا ...") این عنوان به چشم میخورد" سعادت بشر تنها از راه قانون خدا به دست میآید."اگر به سبک آقای هوشمند داوری کنیم حق داریم به استناد همین مقاله از مکتبی بودن و ایدئولوژیک بودن و بنیادگرا بودن نوع نگره دینی آنها سخن به میان آوریم.
روحانیون کردستان و مبارزه سیاسی
صدر حاجسیدجوادی: "مسئله روحانیت اهل جماعت غیر از روحانیت امامیه است. آنها منتسب به دولت بودند و مرتب به آنها وظیفه میرسید. در سازمان امنیت اسنادی بود که روحانیون از اوقاف و... مواجب میگرفتند." (ویژهنامه، ص 46)
صباغیان: "این بود که بعد از یک یا دو ماه تأخیر با نظر آقای طالقانی مستمری علمای اهل سنت دوباره برقرار شد." (ویژهنامه، ص 52)
درباره روحانیت رسمی در کردستان باید گفت به دو دسته مشایخ طریقتها و ملاها تقسیم میشوند. هر دسته نیز تقسیمات کوچکتری را پذیرایند. مشایخ نزدیک به دویست سال است از قدرت نفوذ معنوی و ثروت بیشتری برخوردارند از آنها درمیگذریم. ملاها به نسبت رؤسای ایلات هم اعم از آغاوات و خوانین و بیگها از امکانات معنوی و مادی کمتری برخوردار بودهاند و غالباً متکی به دو دسته فوق بودهاند.
با توجه به وضعیت پیشگفته اگر ملایی منشأ حرکت و قیامی ـ چه فکری و چه سیاسی ـ گردیده باید خیلی با جربزه بوده باشد و رند عافیتسوزی بوده که نمونههایی از آنها را نیز داریم و اما تعدادی انگشتشمار از ملایانی که بنا به عللی تمکن مالی و نفوذ معنوی داشتهاند در فضایای سیاسی و اجتماعی نیز گاهگاهی دخالت داشتهاند از قبیل شیخ لطفالله سنندجی، شیخ محمد مردوخ، شیخ رئوف ضیایی در سقز و... در اطراف مهاباد و بوکان نیز ملا خلیل میرآوی قیامکننده علیه تغییر لباس در زمان رضا شاه و حاج بابا شیخ سیادت مجاهد در زمان جنگ جهانی اول علیه روسها و رئیس مجلس ملی جمهوری کردستان از آن دسته هستند.
حقوق گرفتن از ساواک که در مصاحبههای آقایان صدر حاجسیدجوادی و صباغیان به آن اشاره شده و هم درباره ارتباط ملاها با رژیم گذشته با حالت مطلق و به صورت مبالغه مطرح شده است آن بزرگواران چنین گفتهاند که گویا همه ملاهای کردستان از ساواک پول گرفتهاند و آقایان هم به خیال خود بعد از سقوط رژیم با مرحمت تمام همان پولها را با زحمت زیاد و با حسننیت تمام دوباره به ملاها رساندهاند و تسریع در این امر را یکی از برنامههای دلجویی از کردها قلمداد نمودهاند. ارتزاق ملاها بعد از الغای رژیم ارباب رعیتی مگر به ندرت در حد یک زندگی ساده به صورت بخور نمیر از طریق مردم عادی در شهرها و روستاها انجام میگرفته است.
قبلاً بیشتر از طریق ملکدارها و اربابهای روستاها تأمین میشد. البته تزویرهای رژیم شاه و هر رژیم ظالم دیگری را هم نباید در به اسارت کشیدن و سوءاستفاده از نهادهای دینی از یاد برد چنان که سپاه بهداشت، سپاه دانش، سپاه ترویج کشاورزی درست شده بود تا حدی وظایف نسبتاً مثبت خود را انجام میدادند در ردیف آنها سپاه دین و مروج مذهبی هم درست شده بود. اما این یکی برای انحراف از انجام وظیفه بود.
بسیار محتمل است کسانی که به این نام پول گرفتهاند متوجه نباشند بودجهاش از کجا میآید و چه نقشهای در پشت سر این کار وجود دارد ممکن است آن را حق خدمات دینی خود به حساب آورده باشند مانند برخی کشورهای اسلامی دیگر که از طریق اداره اوقاف یا وزارت دیانت به مدرسین علوم دینی و پیشنمازها پرداخت میشود ذیصلاحترین فرد برای قضاوت در این باره آقای احمد مفتیزاده است زیرا ایشان همواره با ارتزاق ملاها، طلبهها، خدام مساجد، حفاظ قرآن به شیوه گذشته مخالف بوده و برای تهیه بودجه آبرومندی از طریق رسمی برای آنها در اوایل انقلاب تلاش نموده و به دلیل عدم اعتقادش به امتیازات و عناوین مخصوصاً به نام دین شائبه دفاع و جانبداری از روحانیت رسمی سنی کرد که با برخی از آنها سخت درگیر بوده در اظهارنظر وی در این زمینه وجود ندارد.
مفتیزاده در نامهای خطاب به مهندس بازرگان مینویسد:
"آخرین طرح شاهنشاهی در دهه اخیر که برای پرداختن دویست تا پانصد تومان ماهانه به ملاهای کنار از سوداگری و دینفروشی به نام مزدمروجی (یعنی ترویج دین) آخرین حمله خاندان پهلوی به دیانت در کردستان شد."
مفتیزاده ادامه میدهد:... "اما به این حقیقت هم اشاره کنم که در بین همین مروجین (%99) اکثریتی قریب به اتفاق بودند که با ایمان و اخلاص "وظایف محوله" را انجام میدادند، زیرا فریب دو گروه اول را خورده بودند.
نه از سر تعصب سنیگری برای پیشگیری از اجحاف نسبت به قشری از اقشار جامعه میگوییم: هرچند ملاهای کردستان به دلیل همان موانع تاریخی که یاد شد که مهمترینشان منزلت اجتماعی پایینتر از شیوخ و خوانین بود پرچم مبارزه پرتداوم سیاسی را برنیفراشتهاند و اصولاً فکر دینی مطرح در میانشان (به استثنای مفتیزاده) امکان نداشته حامل مفاهیم و نمادهای یک مبارزه باشد، ولی در تمام مقاطع مبارزات ملی و دستگیریهای دستهجمعی در سالهای 38، 43 و 43 در کردستان کثیری از ملاها در صف مبارزه شرکت داشتهاند وابستگی به رژیم پیشین را میتوان به تعدادی کم از مشایخ و ملاهای برخوردار از منافع مادی آن رژیم نسبت داد نه اکثریت زحمتکش ملاها که غالباً در فقر مادی بهسر بردهاند.
شیخ عزالدین حسینی و شیخ جلال حسینی به دیده انصاف
در بخشی از مصاحبهها اظهار شده: "شیخ عزالدین بچه امام هم نمیشد" و در بخشی دیگر؛ سوادی در حد مرجع و فقیه نداشته" یا در جایی دیگر: مانند کودکان قهر کرده بود." موضوع خودخواهی و پرچم شدن برای کومهله و ارتباط با ساواک و... نیز به کرات تکرار شدهاند.
با همه اینها به حق یا ناحق باید دانست شیخ عزالدین صرفنظر از اندیشهها و عملکردها و منشهای فردی از علمای طراز اول کردستان بوده که تا شروع انقلاب اسلامی حداقل سی سال بر کرسی تدریس انواع علوم اسلامی جالس بوده است و برخلاف نظر آقای سحابی جوان هم نبوده در آستانه انقلاب اسلامی حدوداً شصت سال سن داشته است.
(تولد: 1300) و همواره در میان طبقات مختلف از احترام ویژهای برخوردار بوده است گرچه از مبارزین مشهور علیه رژیم گذشته نیست و در اعتقاد و رفتار اجتماعی مشهور به متساهل بوده ولی بارقههایی از نوگرایی و احساس قومی و ظلمستیزی در وجودش پدیدار، شخصیت اجتماعی قوی داشته و فردی دارای عزت نفس و باوقار و جدی به حساب میآمده، اندیشههای دینی و کلامی او هم جای خود دارد. متأسفانه به دلیل نداشتن آثار کتبی و نوشتاری قضاوت بر روی اندیشههای دینی و کلامی او دشوار است،(29) البته ما نیز همچون مصاحبهگر مجله در ص 82 از همکاری ایشان با کومهله که گروهی مارکسیست و افراطی بودند تعجب میکنیم.
اما بهرغم مصاحبهشوندهها برای این که جایگاه علمی شیخ عزالدین را به خوبی بسنجیم شهادت و اظهارنظر یکی از بهترین استادان ادبیات عرب در ایران را در کتاب "دراسه و نقد فی مسائل بلاغیههامه" ص 2 نقل میکنیم که برای کسانی با آن استاد آشنا باشند اشارهای صریح است به برائت علمی شیخ عزالدین.
لقد قیضالله لی بعد سنوات سفراً مبارکاً نزلت فیه علی استاذ جلیل فلما رأیته کالخلیل لازمته لزوم الظل للظلیل و اقمت عنده حوالی سبع سنوات فاستفدت منه فی هذه المده قوائد کثیره.
خداوند مقرر کرد برای من بعد از سالها مسافرتی با برکت داشته باشم اقامت نمودم پیش استاد بزرگواری که مانند خلیل (نحوی بزرگ) بود همراه او شدم مانند سایه در پی صاحب سایه حدود هفت سال پیش او ماندم و از او استفادههای فراوان بردم.
اما شیخ جلال نیز که توسط همشهریاش آقای یونسی مورد انتقاد قرار گرفته است فردی شجاع و از ادبای بزرگ کرد و از مدرسین مشهور منطقه بانه بوده در ادب عرب و کرد چیرهدست رهبری مبارزات مردم بانه علیه رژیم شاهنشاهی را در دست داشته مانند بقیه سران سیاسی کرد در مبارزه علیه جمهوری اسلامی ارتباطات با خارج داشته که در افواه سیاسیون شایع است هنوز هم ملمعاتی از وی (کردی و عربی) بر سر زبان برخی ادبا میباشد که در ادبیات کردی کمنظیر است.
البته دخول در مسائل سیاسی و شرکت در جبههگیریها معمولاًً اقتضائاتی ناگوار همچون رقابت و کینهورزی دارد کمتر کسانی هستند که از این میدان سالم و بیعیب به درآیند.
آنچه مسلم است قبل از شروع انقلاب اسلامی این دو برادر هرگز بدنام نبودهاند و بلکه حسن شهرت علیم و اخلاقی نیز داشتهاند و در جرأت و شهامت نیز سر و گردنی از اقران خود بالاتر بوده حال اگر بر سبیل تصادف مسیر زندگیشان در تقاطع با انقلاب ایران دچار سکته و دستانداز شده عجیب نیست زیرا برای این شرایط آمادگی نداشتهاند و به یکباره از زندگی آرام ملایی و تدریس در حجرهها و القای خطبه و موعظهای معمولی، کنده شدن و کشیده شدن به مسند رهبری خلقی در دورانی پرآشوب حتماً تبعات ناگواری هم خواهد داشت. بدیهی است که در مقام رهبری سیاسی و پیچ و خم مبارزات اشتباهات فراوان میشود. برادران حسینی ممکن است در معرض انتقادهای جدی دینی و سیاسی باشند اما نه از آن دست سادهانگارانه که مصاحبهشوندگان ویژهنامه چشمانداز ایران بدان مبادرت ورزیدهاند.
.قاسملو در میان مقدورات و محذورات
دکتر عبدالرحمن قاسملو را همه میشناسند از آن کسانی است که مدافعان بسیاری دارد بویژه در خارج از کشور و در صلاحیت اینجانب نیست وارد مسائلی شوم که مربوط به امور داخلی حزب دموکرات است چرا که اطلاعاتم در حد خواندن خاطرهها و اظهارنظرهای دیگران است.(30) اما بهعنوان کسی که خارج از ماجراهای اختلاف انشعابیون پیرو کنگره چهار و کادر رهبری حزب ـ به همراه بدنه کادرها و هواداران و پیشمرگها ـ نگاهی دیگر به قاسملو دارم که با خیل هواخواهانش و افراد استخوانداری چون بلوریان در صف مخالفینش متفاوت است.
دکتر عبدالرحمن قاسملو مجهز به دانش سیاسی روز و تجربهای گرانمایه از درون حزب توده تا زندگی در کشورهای بلوک شرق بدون داشتن پایگاه عشیرهای و مذهبی همراه با رقبایی سرسخت و افراطی چون کومله (که از پشتیبانی ضمنی شیخ عزالدین نیز برخوردار بود) و دشمنان خونی (از مخالفان جنبش کرد در داخل و خارج کردستان و در سطح منطقه) و با وجود نفوذ گسترده حزب توده در صفوف حزب دموکرات توانست به حزب دموکرات وجهه و اعتباری بینالمللی ببخشد؛ کاری بس سنگین و ظریف. اما بعضی از ایرانیان که خودمختاری را برای کردستان مناسب نمیدانند و یا یک فرد مسلمان که احزاب لائیک را در تقابل با اسلام قرار میدهد، البته نمیتوانند بر هیچیک از اعمال و افکار قاسملو مهر صحت بنهند.
نکتهای دیگر پشت کردن به بلوک شرق و قطع رابطه و امید از آنها حتی قبل از فروپاشی شوروی و وداع کشور شوراها! با روشنفکران بوده است، قاسملو خیلی پیشتر، زمانی که در چکسلواکی بوده و از دو بچک پشتیبانی کرد از کشور شوراها! خداحافظی کرد و این نکته مثبتی را در پرونده فکری و سیاسی قاسملو به مثابه یک روشنفکر هوشیار جهان سوم ثبت کرده است.
اما این را هم میتوان گفت بعید است تلاش آقای کیخسروی در بیتأثیر نشان دادن نفوذ و تحریکات حزب توده و بیدخالتی حکومت ایران در مسئله انشعاب از حزب به فرجامی برسد، هرچند الحق مصاحبهاش از متانت و صداقت خوبی نیز برخوردار است. دوست صمیمی کیخسروی و مبارزه با سابقه و صدیق سیاسی غنی بلوریان نیز در خاطراتش (ئالهکوک) به همین تعارض گرفتار شده است.
اما آنچه مامه غنی در خاطراتش و کیخسروی در مصاحبهاش و هیمن در شعر بلند خانهنشین اشاره کردهاند، در مورد شکنجه طرفدارانشان توسط حزب و بدرفتاری با آنها و ترور بعضی از هوادارانشان توسط حزب و وابستگی و همکاری گسترده حزب به سرکردگی قاسملو با رژیم بعث خود دانند و طرف مقابلشان.
مفتیزاده و موج خون در دل لعل
ـ قسمتهای زیادی از مصاحبهها در ویژهنامه چشمانداز ایران فرورین 1382 که به موضع و شخصیت و افکار مفتیزاده اختصاص دارد جای تأمل جدی است. به گواهی نوشته آقای هوشمند به نقل از یک روزنامه خارجی "مفتیزاده از مبارزان مشهور رژیم گذشته بوده" و باید اضافه کرد نامبرده همچنین از نخستین فعالان اسلامی در کردستان بودند و بعد از شیخ سعید نورسی مشهور به بدیعالزمان متوفی در 1960 دومین رهبر کرد است که در همه بخشهای کردستان داعیه اسلامخواهی داشته و حرکتی دینی را بنیاد نهاد.
آقای مفتیزاده عنصر بسیار مناسب و هماهنگی با انقلاب اسلامی بود چرا که آن را در جهت آمال و اندیشههایش پنداشته و میخواست از این طریق به برخی از آرزوهای دیرینهاش جامه عمل بپوشاند. لذا خیلی زود زمانی که امام هنوز در نجف بودند ارتباط و همکاری با مرکزیت جنبش و عوامل آن را شروع کرد.
وی جنبش انقلابی مردم کرد علیه رژیم شاهنشاهی را در طی سال 1357 با سخنرانیهای کوبنده خود در بانه، بوکان و سقز شتاب بخشید و در همآواز کردن اهل سنت با رهبران انقلابی کوشش بسیار کرد و در کردستان جنوبی ایران به مرکزیت سنندج تنها رهبری بود که دهها اعلامیه با خط و امضای خویش منتشر کرد و حتی تلاش کرد چپگرایان کرد را نیز از کارشکنی در امور جنبش سراسری ایران باز دارد. وی در همان ماههای قبل از پیروزی انقلاب خواستههای مردم کرد را به گوش سران انقلاب رسانید و حتی با امام خمینی نیز در این باره ملاقات کرد.
هنوز یک ماه از پیروزی انقلاب اسلامی نگذشته بود در اخطارهای شدیداللحنی خطرات اوضاع کردستان را به مسئولان شورای انقلاب گوشزد کرد. البته این تنها میتواند جنبهای سطحی و ظاهری از واقعیت گوهر وجودی آقای مفتیزاده باشد تشریح افکار عمیق و شخصیت باارزش ایشان مجالی بیشتر و حال و هوایی دیگر میطلبد... . به هر صورت متأسفانه نه رهبران انقلاب و نه رهبران کرد تشخیص ندادند که مفتیزاده چه اندازه میتوانست در پیوند آمال کردها و مصلحت انقلاب نقش مؤثر داشته باشد و حتی نخبگان و فرهیختگان ما نیز از افکار و آرمانهایش چیز قابل ذکری نمیدانند.
اما مفتیزاده نیز چون هر فرد انسانی فراتر از نقد نیست. از جملههای مشهور خود ایشان در ایام اخیر عمرش این است: به غیر از استراتژی حرکت در کمتر مسئلهای بوده است که اشتباه نکرده باشم(31) و علت اشتباهات را هم بیان مینماید، از اشتباهات این جریان سیاسی ـ اسلامی در آن ایام میتوان به چند مورد اشاره کرد:
1- رقبایش را در کردستان شمالی به طور خاص مهاباد دستکم گرفت.
2- به وعدههای سران انقلاب بیش از حد دل بسته بود (هرچند تفاوت بینش و آمال او با سران انقلاب در همان روزهای نخستین پیروزی انقلاب آشکار گردید.)
3- مرزبندی ایدئولوژیک روشن با سران شیعی مذهب و فقهمدار انقلاب را خیلی دیر علنی کرد، زمانی که دیگر مردم کردستان بویژه جوانان، به احزاب چپ گرویده بودند و مفتیزاده و یارانش را عامل حکومت مرکزی به حساب میآورند.
4- تبلیغات جریان سیاسی ـ اسلامی مکتب قرآن به رهبری مفتیزاده در آن فضای جنجالی ماههای آغازین سال 1358 به رغم حجم و تراکم حوادث آن زمان بسیار ضعیف بود.
5- بین پیروان و طرفداران مفتیزاده که آن زمان همه افراد مسلمان مکتبی کرد را شامل میشد رابطهای ارگانیک و نزدیک وجود نداشت (مگر در محدوده سنندج و برخی شهرهای کردستان جنوبی) و فاقد هر گونه تحلیل سیاسی و خطمشی روشنی بودند. لذا چیزی از پیروزی انقلاب نگذشته بود که این افراد یا جذب گروههای دیگر اسلامی و غیر اسلامی گردیدند یا به عنوان پیشمرگان دولتی قد علم کردند و تنها گروه محدودی بودند که کاملاً با افکار و آمالش هماهنگی نشان دادند.
برای همه این معایب و نواقص ذکرشده میتوان به توجیه آقای مفتیزاده بسنده کرد که: الف) پخته نبودیم ب) برای انقلاب و دوره تشکیلات و سازماندهی آمادگی نداشتیم.
در جایی دیگر هم از کمتوانی علنی شاگردانش گلهمند است: "اگر شما توانایی علمی کافی داشتید در حل بعضی مسائل معضل کمکم میکردید."
این توجیهات مفتیزاده گرچه بسیار مهم است و حتی به نسبت کلیت انقلاب ایران نیز تعمیمپذیر است و زودرس بودن آن را یکی از مشکلات انقلاب میداند، ولی باز ممکن است مسائل بینشی و خصلتهای خاصی هم در تولید برخی مشکلات و اشتباهات دخیل بوده باشند.
نحوه نگاه مفتیزاده به قضایای سیاسی آن زمان به آنچه معمول است بسیار متفاوت میباشد و به طور کامل دینمحور است که همدینی که بیش از همه و پیش از همه به درون و احوال نظر دارد.
"ما درون را بنگریم و حال را." ورود به عالم سیاست در آن موقع را "گذرگاه ناهموار ضرورت" میداند که برای مخلصان در دین و خلق زیانبار بوده است.(32)
مفتیزاده به کسی میماند که طیر بلند آشیان روحشان از سراپرده خلوت و انس بدون آمادگی و از فرط دلسوزی برای هدایت و دستگیری و خدمت مردم فرود آمده، به اعمال و چارهجوییهایی پرداخته، همنشینی با جمعهایی ناآشنا و ناهمگون را برگزیده، با آنها سروکله زده، بر ایذا و آزارهایشان صبر ورزیده و در این فرود اضطراری گاهی بر دامنش گردی نشسته و گاهی پایافزارش گلی شده و راه رفتنش دشوارِ دشوار گردیده؛ لذا اندوهگین و متواضعانه سروده است: "هر چه کردم آشفته با هوا کردم" در سر فرصت به جایگاه نخستینش بازگشت نموده تا در آمادگی و پختگی بیشتر خود و هممسیرانش دوباره برگردند.
البته حالت کاریزمایی مفتیزاده و ارادت پیروانش نسبت به او نباید مانع انتقاد و ایراد گرفتن از وی شود. وقتی خود مفتیزاده میگوید: بارها اعلام کردهام هزاران خطا داشتهام ولی شکر خدا همیشه به مردم گفتهام چشم و گوشبسته از من پیروی نکنید دیگر کسی حق ندارد کاسه داغتر از آش باشد و از همه خطاها او را تبرئه نماید.
اما اتهاماتی چون خودخواهی و منفعتجویی به مفتیزاده با توجه به سوابق زندگی ایشان بعید به نظر میرسد. صباغیان گفته است: "به دلیل ویژگیهای شخصی قابل اعتماد نبود و حاجسیدجوادی درباره اختلافات شیخ عزالدین و مفتیزاده گفته است: این دو به خاطر خودخواهی با هم بد بودند."
کسانی که از نزدیک با ایشان آشنایی داشتند میدانند نه یکبار و نه دو بار بلکه بارها زمینههای پیشرفت شخصی و فراهم نمودن زندگی مرفه و هم آبرومند برای ایشان در زمان رژیم سابق و حکومت کنونی پیش آمد ولی او تمام امکانات شخصی حتی اعتبار و شخصیت اجتماعی خود را فدای آرمانها و اهدافش نمود، این مطلب چندان آشکار که سختترین دشمنانش (کومهله) در اعلامیه بعد از فوتش نتوانستند آن را حاشا کنند. مفتیزاده از همنشینی و طرف مشورت بودن با بلندپایهترین مقامات مملکتی و رهبری دستشسته و گوشه تنهایی سلول انفرادی را برگزید.
صباغیان اظهار داشته است: آقای مفتیزاده هم که خودش را در آنجا سمبل طرفدارانش شریعتی و مروج افکار ایشان میدانست... مفتیزاده بعد از انقلاب میگفت من شریعتی منطقه کردستان هستم.
سحابی نیز مطلب فوق را به شکلی دیگر بیان کرده است: ما آنجا به چشم خود دیدیم و فهمیدیم تنها جایی که اسم اسلام میآمد یادی از شریعتی میشد و احساسات مذهبی داشتند بچههای مفتیزاده بودند.
در اینجا به ظاهر نهایت انصاف و ارجگذاری از مفتیزاده ابراز شده است زیرا وی را همسنخ و همآوای چهره محبوب روشنفکران دینی ایران نشان دادهاند تا مدح و ثنای بلیغی برای مفتیزاده باشد. اما در باطن این قول، عدم شناخت مفتیزاده مندرج است زیرا یک شخصیت دینی سنی را بدین شیوه توصیف کردن همراه با واقعنگری نیست و این ابهام را ایجاد میکند که وی یک مکتب فکری مستقل نداشته است.
در عین حال باید دانست مفتیزاده به رغم احترام فراوانی که برای شریعتی به عنوان یک احیاگر بااخلاص دین و رواجدهنده شعار استراتژیک تشیع صفوی و تشیع علوی قائل بود، ولی خود دارای یک مکتب فکری ـ تربیتی ـ اجتهادی مستقل بر مبنای اسلام اصیل بود و معتقد بود به رغم برخی اجتهادات شاذ، معرفت دینی باز هم فقیهانه با تمسک به قرآن و به مدد ابزار نیرومند علوم اسلامی ممکن است، ولی در زمانشناسی با روشنفکران دینی همراهی بیشتری داشت، اما آنچه جای تأسف فراوان دارد اظهارات آقای یونسی استاندار اوایل سال 1358 کردستان میباشد.
آقای یونسی که مترجم نامآور و یکی از زندانیان قدیمی زندانهای شاه بود متأسفانه در این مصاحبه هم و در دیگر نوشتههایش نشان داده است در لکهدار کردن و تخریب چهره شخصیتهای کرد سنگ تمام نهاده است و البته باید اذعان داشت از کسی که به اعتراف خودش تا چهل سالگی هیچ اطلاعی نداشته چه سرسر ملتش میآید و همچنین کسی که مرکزنشین بوده است و بنا به اقرار دوست صمیمی و ولایت بخشش آقای حاجسیدجوادی از آغاز تشکیل جمهوری اسلامی تاکنون مرتب از او به عنوان صاحبنظر راهنمایی میخواستهاند.(33)
اما کاش در موضعگیری و اظهارنظرها حریمها را نگهمیداشت. وی سالها پیش در مقدمه یکی از کتابهای ترجمهاش(34) هر چه توانسته در تحقیر و توهین شخصیت ملامصطفی بارزانی نوشته است. اکنون هم در این مصاحبه بدون استثنا تمام شخصیتهای کردِ دستاندرکار اوایل انقلاب را تخریب کرده است. بویژه در مورد مرحوم مفتیزاده به چند خرق اجماع بزرگ دست زده و به این صورت اظهارنظر کرده است:
1- ما علامهای در کردستان نداریم، با این عنوان با مرحوم مفتیزاده مکاتبه میشد.
2- خدا رحمت کند مرد متظاهری بود!!
3- آن مرحوم از گفتن مطالب خلاف حقیقت هم ابایی نداشت.
4- ماشین دولت را فروخته و...
فهرستی از آسیبدیدهها را تهیه کرده بودند اما غیر خودیها را به حساب نیاورده بودند. گفتم: در این لیست یهودی و مسیحی نمیبینم، گفتند آخر آنها یهودی و مسیحیاند. به هر حال اینگونه تبلیغات قرآنی میکردند. موارد دیگر هم هست که برای پرهیز از قضاوت عجولانه به سبک دکترنویسی، درباره دیگر مدعیات وی ساکت میمانیم. امیدواریم آنهایی که شاهد اینگونه وقایع و رویدادها بودهاند پاسخ دهند، قبل از پرداختن به اظهارات آقای یونسی لازم است چند نکتهای را تذکر داده شود.
آقای مفتیزاده مانند همه رهبران صدر انقلاب، پیروان و هممسیرانش را انتخاب نکرده بود، گاهی خلیفه فلان شیخ یا درویشان سادهدل فلان طریقت به مقر گروهی حمله میکردند که اگر مفتیزاده مانع نمیشد کشت و کشتار برپا میشد، یا در درگیری بین چند نفر یکی از هواداران گروهها آسیب میدید، یا در یک تصادف رانندگی تعدادی از افراد گروهها کشته میشدند و گاهی در درگیری بین دو کمیته مسلح در سنندج در غیاب مفتیزاده جنگی بزرگ شعلهور میشد.(35)
گاهی گروهی از طرفداران ایشان سرخورده در مریوان کمیتهای مسلح تشکیل میدادند و قلع و قمع میشدند که همه اینها به حساب مفتیزاده گذاشته میشد. چنان که امروز نیز برخی افراد متعصب متنسب به ایشان برخی اشخاص یا گردانندگان روزنامهای را به باد پرخاش و ناسزا میگیرند.
در آن دوران پرهرج و مرج چنین اتفاقاتی کاملاً طبیعی بود و آقای یونسی نیز اظهار داشته: تمرین دموکراسی نداشتیم باید همین میشد که شد. باید در قضاوت نسبت به هر شخصیت سیاسی در آن زمان فاکتور آشفتگی امور را در نظر گرفت، کاری که احتمالاً آقای یونسی آنها را در نظر نگرفته است.
و اما به چه حسابی آقای یونسی گفته است در کردستان علامهای نداریم، در کجای عالم اسلام علامه بودن درجهای از درجات مقامات دینی بوده است، هر کس از اشخاص فاضل و باسواد میتوانست متصف به این عنوان شود؛ مانند: علامه قزلجی، علامه نودشی، علامه قرهداغی و علامه پینجوینی.
ایشان در چه پایه از علوم اسلامی و رجالشناسی قرار دارد تا تشخیص دهد چه کسی میتواند علامه باشد و یا نباشد. وانگهی مگر خود مفتیزاده این عنوان رابرای خود تراشیده و به آن رضایت داده؟ یا این که روزنامههای آن زمان و روحانیون شیعه در آن اوضاع و احوال او را به این نام خطاب میکردند، مفتیزاده همیشه دوست داشت وی را مانند مردم عادی و فرودست جامعه با عنوان "کاک" خطاب کنند و در کردستان به "کاک احمد" مشهور است.
و اما نسبت تظاهر به مفتیزاده به اندازه نسبتهای خلاف اخلاق عمومی به یکی از عارفان بلندپایه و رجال دین است، کاش آقای یونسی در این مورد قضاوت نمیکرد، احتمالاً اشاره آقای یونسی به برخی رفتار متواضعانه مفتیزاده باشد که امثال ما نیز به دلیل دوری از اخلاق اسلامی ممکن است به درک کامل آن نائل نگردیم.
باز گفتن حرفهای خلاف حقیقت از طرف مفتیزاده اگر در آنها تعمدی در کار باشد ناشی از گزارشهای نادرست دیگران نباشد امری است که از امثال وی بعید است، مانند فروش ماشین دولتی از آن نوع خلاف اخلاقهایی است که بههیچوجه به دامن مفتیزاده نمیچسبد.
اما اتهام تبعیض بین یهودیان و مسیحیان با مسلمانان در مقام شهروندی هم از آن حرفهای غریب است، زیرا مفتیزاده از آن عالمان اسلامی است که رأیش درباره مخلصان غیر مسلمان واضح است. او کفر را تنها نسبت به سران عامل و عامد و حقستیز صادق میدانست، او افراد عادی و یا غیر عالم و غیر مغرض و غیر ذینفع در عدم پذیرش اسلام محمدی را معذور و گاهی مأجور میدانست.(36)
حتی آقای احسان هوشمند نیز که کوشیده چهره مفتیزاده را از ورای برخی آثار مکتوب ایشان ببیند و تا حدی نیز موفق بوده باز در مورد ریشههای اقوال و مواضع مفتیزاده گاه دچار سطحینگری شده است. مثلاً در مورد اینکه مفتیزاده در آثارش بارها به عبارات مختلف نوشته است: "آنچه اسلام برای ملتها در نظر گرفته است بالاتر از خودمختاری است." فکر کرده است ناشی از هوشیاری و فشار افکار عمومی بوده است. در حالی که واقعاً دیدگاه اسلامی و معرفت دینیاش چنین اقتضا دارد. هوشمند با همه حسنظنی که نسبت به مفتیزاده دارد، ابا دارد که بپذیرد نظرگاه و بینش دینی مفتیزاده راهنمای عمل و مواضع سیاسی او بوده است در حالی که او قبل از شخصیت سیاسی و پراتیکش یک متفکر و عارف است.
البته این اظهارنظر هوشمند هم قابل قبول است که:
"در اینجا باید توجه کرد که در سنندج برخی تندرویهای هواداران کاک احمد مفتیزاده در تشدید تنش در منطقه مؤثر بودند. در کنار رویکرد حذفی کمونیستها گاه هواداری ایشان هم با برخورد جزمی موجب افزایش تنش در منطقه میگردیدند."
بر این ادعا مؤیداتی هم در میان گفتههای مفتیزاده وجود دارد از جمله حرکت جمعی از پیروان و افراد مسلمان دیگر که تحریک شده بودند تا به مقر چریکهای فدایی حمله کنند و مفتیزاده با شگردهای حکیمانه آنها را به نماز جماعت دعوت و سپس برایشان سخنرانی کرده و از این عمل منصرفشان ساخته، ولی در تبلیغات گروهها با عنوان نماز جهاد، از آن اقدام مسالمتآمیز یاد شد.
در اینجا بر یک واقعیت هم باید تأکید ورزید اگر چنانچه برخی طرفهای کرد همچون آقایان یونسی و کیخسروی و امثال عمر فاروقی در کتاب "تاریخ فرهنگ کردستان" بیندازند، اگر گروههای افراطی کرد یا مفتیزاده نبودند مسئله حقوق کردها حل میشد، به نظر میرسد یک توهم باشد، زیرا رهبران همه جناحهای حاکمیت در آن زمان حتی میانهروترین و معتدلترینشان که در این مصاحبه شرکت کردهاند و فعلاً در نقش اپوزیسیون حکومت کنونی هستند به قول حاجسیدجوادی اتفاق نظر داشتند که: "به کردها خودمختاری ندهند"(37) و "اصرار ما مسئله شیعه بودن بود."
در مقابل اگر طرفداران فکر مرحوم مفتیزاده یا کسانی چون هوشمند که در تعریفی ستایشآمیز از مفتیزاده نوشته است:(38) گمان برند اگر گروههای افراطی کرد یا آقای یونسی نبودند و مسئله حقوق کردها حل میشد باز هم توهمی بیش نیست زیرا بعد از آن دوران پرآشوب ماههای نخستین پیروزی انقلاب نیز هرگز با مفتیزاده بر سر مهر نیامدند. سرانجام ایشان در سال 1361 به زندانی طویلالمدت خویش گرفتار شد. به هر حال حکومت نتوانست یا نخواست بین نصیحتگران و دشمنانش فرق بگذارد.
اکنون بیمناسبت نیست به برخی افکار راهبردی و عملکردهای مهم مفتیزاده تنها در همان مقطع پیروزی انقلاب تا کنارهگیریاش از امور سیاست عملی نگاهی گذرا داشته باشیم. باید دانست مفتیزاده از پرمداراترین و وحدتخواهترین رهبران انقلابی در سراسر ایران بود که کنارهگیری، گمنامی و حتی بدنامی و انواع تهاجمات لفظی و فیزیکی و کشته شدن دهها نفر از پیروانش را تحمل نمود ولی دست به خون کسی نیالود و در کوره آتش جنگ داخلی که بدون اختیار او بین اسلامگراها و چپگراها و کردهای احساساتی و پاسدارهای احساساتی و بین شیعه و سنی شعلهور شده بود، ندمید و همه را به آرامش، گفتوگو، وحدت، شورا، ادای حقوق و پیمودن حکیمانه راه رسیدن به خواستها فرامیخواند در حالی که اگر به سبک سیاستمداران و رهبران قدرتطلب گروهها و مبارزان عرفی، سلوک میکرد میتوانست مانع بسیار بزرگی بر راه تحرکات گروهها و خواستههایشان باشد و امتیازاتی از حکومتیان بگیرد و یا از طرف دیگر به عنوان یک رهبر کرد و سنی میتوانست مشکلات جدی برای حکومت فراهم آورد.
ولی به حقیقت میتوان گفت با تقوای سیاسی بسیار، تسلیم جلوههای ظاهری پیروزی نگردید و راه پرهیز و سکوت و کنارهگیری را در پیش گرفت نه از سر ضعف و ناچاری، بلکه ریشه این سلامتگزینی در شخصیت برازنده و افکار بلند انسانی ایشان نهفته بود.
مفتیزاده که قبل از هر رهبر مذهبی و غیر مذهبی با انقلابیون ایران تماس گرفته و دست به تأیید انقلاب زده بود.(39) هنوز دولت بختیار بر سر کار بود که از طرف کمیته استقبال از رهبر انقلاب، دعوت شده و به تهران رفت. چند روزی قبل از پیروزی انقلاب با ایشان ملاقات کرده و گفتوگو نمود.(40) برخلاف استاد مشکوک احتمالاً دستکاری شده، در کتابچه مفسدهجویان که نشان میدهد مفتیزاده از روحانیون دیگر مدعی رهبری، پشتیبانی کرده است او از رهبر انقلاب ستایش کرده که روحانیون مرتجع را تحتالشعاع قرار داده و وی را به ادامه حرکت انقلابی خود را در راه رفع "ستمهای ملی، مذهبی و طبقاتی" تشویق کرده است.
وی تنها هفت روز بعد از پیروزی انقلاب به رهبران انقلاب هشدار میدهد و خطرات اوضاع کردستان را به آنها گوشزد مینماید. وی خودمختاری را برای کردها از کمترین حقوق میداند و چند ماه بعد نیز کنفرانسی تحت همین عنوان تشکیل میدهد. وی در نشستهای متعددی در سقز قبل از جنگ سنندج (که همه روحانیون سرشناس کردستان در آن شرکت داشتند) و در اثنای جنگ سنندج با حضور همه رهبران دینی و غیر دینی کرد و همه شخصیتهای مهم انقلاب، قبل از کنفرانس خودمختاری؛ با اعزام هیئتهایی از علمای کرد نزد شیخ عزالدین حسینی (برای شرکت در آن کنفرانس) همچنان در اثنای کنفرانس و ـ در جلسهای با حضور شیخ عزالدین و شیخ جلال حسینی در روستای بغدهکندی بین بوکان و سقز ـ تلاشهای زیادی کرد تا طرفهای کرد خواستههایشان را منسجم و یک کاسه کنند و با هماهنگی طرح تفصیلی خودمختاری را به دولت مرکزی تقدیم نمایند.
همچنین وی در دی ماه 57 در درسهای حکومت اسلامی و در چهارده اسفند 57 بر سر مزار مصدق در بحث با آیتالله طالقانی از ضرورت شعارها سخن گفته است، نه تنها رفع غائله سنندج و در محدوده یک شهر، بلکه در سراسر کشور و در همه ارگانهای جامعه، به ضرس قاطع میتوان گفت مفتیزاده، یکی از رهبران اسلامی در ایران بود که دارای طرح اسلامی مدون برای اداره جامعه انقلابی بودند.
با این توش و توان نظریهپردازی بود که از کندوکاری و اتلاف وقت شورای انقلاب و دولت موقت گلهمند بود و از دولت میخواست که به تصویب چند طرح انقلابی سریع مبادرت ورزد و حربه را از دست مخالفان انقلاب بگیرد. ایشان معتقد بود که انقلاب ایران یک از مردمیترین انقلابهای دنیا در دو سده اخیر میباشد. خاطرنشان میکرد که انقلاب اسلامی نباید دنبالهرو حکومتهای ارتجاعی باشد اگر فرضاً آنها مذهب تسنن را رسمی اعلام کردهاند نباید ایران انقلابی مذهب شیعه را رسمی نماید. معتقد بود گروهی در پیله معلومات محدود خود و گروهی پایبند هوسهای نامشروع خود در حکومت انقلاب مشکلاتی ایجاد کردند.
به رهبران انقلابی شیعه چون امام خمینی، آیتالله طالقانی، آیتالله منتظری، مهندس بارزگان و دکتر شریعتی احترام میگذاشت و آقای مطهری را متفکری نیرومند میدانست. به ائمه اهل بیت به طور خاص ارادت فراوان داشت؛ همچون امام حسین و حضرت زید و... و در دعاها از صحیفه سجادیه حضرت زینالعابدین استفادههای زیادی برده است. از امویها متنفر بود و به اصطلاح شریعتی صفوی را برابر نهاد تشیع علوی و تسنن اموی را برابر نهاد تسنن نبوی کرده بود، سخت دلبسته بود. در زندان و تحت تعذیبهای فراوان نه سازش کرد و نه به تندروی و افراط گرایش پیدا کرد.
در سنندج زمانی که از حکوت کنارهگیری کرد پیروانش را از دادن شعر "کاک احمد رهبر" به جای "خمینی رهبر" بر حذر داشت. به اصلهای اولیه انقلاب یعنی نه حزب نه گروه، بلکه ملت؛ نه شیعه نه سنی، بلکه اسلام؛ نه شرق و نه غرب، بلکه طرح مستقل اسلامی وفادار بود. در مؤخره کتابچه حکومت اسلامی راه خروج از بنبست انحصارطلبی را این میداند که نفوذ معنوی امام خمینی گروههای دیگر را هم در تصمیمگیریها، همچون تدوین قانون اساسی، شریک حزب جمهوری اسلامی نماید که بر ارکان قدرت مسلط شده است.
وی که به امتیازات مادی و معنوی هیچ قشری بر اقشار دیگر اعتقاد نداشت طبعاً تسلط صنفی روحانیون را بر مناصب قدرت تحت عناوین مختلف و غیره برنمیتابید، هم به لحاظ خصلتی، هم به لحاظ بینشی انقلابی، هم به لحاظ مذهبی روز به روز از زمامداران انقلاب فاصله میگرفت تا اینکه قانون اساسی به تصویب رسید که به نظر او مهر ختامی بود بر حرکت به سوی احیای اسلام راستین و امت واحده و علاوه بر آنها وحدت ملی را نیز به مخاطره میانداخت و راه دخالت استثمارگران را در امور ملتهای مسلمان ایران باز میکرد.
مفتیزاده با رهنمود نبوی مراحل نهی از منکر با حکومت برخورد کرده و در آخرین مرحله طی پیامی به ملت ایران و در سخنرانی حسینیه ارشاد ارتباط خود را به کلی حاکمیت گسست و همکاری هفت، هشتماهه خود را با حکومت نوپای جمهوری اسلامی قطع کرد، اما هر بار که فرصتی مناسب دست داده یا امید اصلاحی میرفته باز اقدام کرده است. در مؤخره کتاب "حکومت اسلامی" در زمستان 58 و در کتاب "درباره کردستان" به راهحلها و چارهجوییهای ممکن اشاره کرده است و علاوه بر آنها طریق مقدور دستیابی به برخی از حقوق اهل سنت را در تشکیل "شورای مرکز سنت" یافت. سرانجام منجر به زندانی ده سالهاش گردید.
در وصیتنامهاش که آن را در زندان در سال 62 نوشته است در حالی که از حال و هوای مبارزه سیاسی خارج شده و حرکت خویش را وارد فازی پرورشی معنوی نموده، باز از اصلاح انحرافات حکومت غافل نیست و از پیام هشت مادهای امام خمینی استقبال نموده است. از آن زمان که از سیاست عملی کنارهگیری کرده و همت خویش را صرف تبلیغ اسلام راستین و پرورش مسلمانان مکتبی نموده، علاوه بر مقاومت سخت و طاقتفرسا با شرایط زندان به تکمیل برخی نظریات دینی و انسانشناسانه پرداخته و نکات پرورشی و اخلاقی را در سرلوحه برنامههایش گنجانده است و جوهر معنوی خود را بیشتر آشکار کرد.
مفتیزاده برای حل مسئله کردستان که در آن برخی آرمانهای کردها برآورده شود و روند انقلابی حکومت اسلامی در زیر و رو کردن نظام طاغوتی ادامه یابد، با شعار فراگیر "رفع ستم ملی ـ ستم مذهبی و ستم طبقاتی" به میدان آمد، هم سران انقلاب آن را پسندیده بودند و هم در گردهمایی سقز چند روز پیش از جنگ سنندج در اواخر سال 57 در جمع علمای کردستان با شرکت شیخ عزالدین توانسته بود آن را به علمای کرد هم بقبولاند.
اما گروههای چپ از غیاب مفتیزاده در سنندج استفاده کردند و جنگی خونی به راه انداختند. گرچه قطعنامه سقز فراموش شد اما با درایت طالقانی و برخی دیگر از مسئولان و با همکاری و تلاش مفتیزاده این بار نیز جنگ فروکش کرد و طرح شورای سنندج به اجرا درآمد. در برابر افراط و اغتشاش گروههای چپرو در داخل حکومت، نیز گروهی در صدد بودند تا اهل تفاهم و گفتوگو را دور بزنند و ضرب شصتی به گروههای چپ نشان دهند.(41) غافل از آن که خون را با خون شستن محال است.
در حالی که رقبای مفتیزاده در سنندج تقویت میشدند(42) و در شمال کردستان و شهر قیامهای کردی یعنی مهاباد کانونی بسیار قوی با پشتوانهای مردمی متشکل از کومله و دموکرات و چریکهای فدایی خلق و شیخ عزالدین تشکیل شده بود، مذهبیون کرد را تحت فشار گذاشته بودند و پشت بیانیه 8 مادهای خود که در روزهای آخر بهمن 58 بهعنوان هیئت نمایندگی خلق کرد صادر کرده بودند ایستادند.
با همه اینها امید مفتیزاده تنها به اقدامات انقلابی و اصلاحی حکومت و پذیرش و پیاده کردن چند اصل مهم بود که هرگز عملی نشد و آخرین تلاش مفتیزاده در کنفرانس خودمختاری که بدون شرکت گروههای دیگر کرد برگزار شد خلاصه شد. در جلسه بغدهکندی و صدور اعلامیه مبنی بر این که آرزوی رهبری در سر نمیپرورانم بههیچوجه نتوانست شیخ عزالدین و شیخ جلال را از صف گروههای متحد جدا سازد، آنطوری که مفتیزاده در فصل آخر کتاب اسلامی به خوبی دریافته است دوران شعار و آرزو بهسر آمده و دوره تحقق شعارها فرا رسیده بود که آن هم در اختیار گروه مکتب قرآن نبود.
جریان سیاسی ـ دینی مفتیزاده کم کم در محاق قرار میگرفت و به حاشیه رانده میشد، اما همچنان نظریهپردازیهای مفتیزاده در مصاحبهها و سخنرانیها طراوت خاصی داشت. برای نمونه وی مسائل کردستان را به سه دسته مردمی و شبه مردمی و ضد مردمی تقسیم میکرد و معتقد بود که نیروهای اصیل حامل دسته اول هستند و گروههای چپ دنبال مسائل شبه مردمی و فئودالها و مشایخ طریقت و ضدانقلابیون سلطنتطلب و هواداران رژیم بعث دنبال مسائل ضد مردمی هستند.
سرانجام مردادماه 58 فرا رسید و جنگهای پاوه، نقده و مریوان را به یکباره به جنگی تمام عیار بدل ساخت و این آغاز منفور شدن مفتیزاده در نزد اکثریت مردم عادی و هواداران گروهها بود. در این مقطع بر سر اعدام افرادی در کردستان با آقای خلخالی درگیر شدند که شرح ماوقع را خلخالی در روزنامه کیهان آن زمان به روایت خودش آورد. اما در کتاب خاطراتش به نام ایام انزوا دامن از این حرف و حدیثها فروچید. سرانجام بعد از سخنرانی حسینیه ارشاد مفتیزاده در پاییز 58 بنا به موازین دینی مورد نظر خودش وقتی آتش جنگ را شعلهور دید و گروه وفادار کوچک خود را در حال نابودی و در معرض خطر؛ راه هجرت و کنارهگیری را برگزید.
از این زمان به بعد مفتیزاده در زیر فشار احساسات اسلامی بخشی از مردم کردستان و طرفداران خودش قرار داشت که در مقابل کشتن دهها نفر از افراد مسلمان و طرفدار مکتب قرآن از وی میخواستند به اقدامی عملی و مسلحانه دست بزند یا به آنها اجازه دهد. اما مفتیزاده با سرسختی و قاطعیت نه تنها اجازه این کار را نداد، بلکه از شکایت کردن از افراد گروهها (که بعضی از آنها به شهرها برگشته بودند) در دادگاه نیز جلوگیری نمود. در این مرحله وی یکی از مهمترین نظریههای دینی خود را که مربوط به روابط انسان مسلمان متعهد و مکتبی با دیگران است به روی کاغذ آورد.
او معتقد بود که اکثریت افراد گروههای مارکسیست نیز فتری و غیرمبعوث هستند و اسلام را به صورت واقعی خود نشناختهاند در نتیجه جنگ کردن با آنها نامشروع است. این نظریه مرحوم مفتیزاده که: "هر کس در برابر آنچه میداند مسئول است و اقامه حجت شرعی بر دیگران منوط به بیتردید بودن عقل است، در آن مورد و آن هم هنگامی حاصل میشود که دین و برنامههایش به صورت کامل و واقعی عرضه شود و نمونه عینی هم مؤید آن شناخت گردد." در عالم فکر اسلامی بیسابقه بود. بسط این نظریه نگرش نسبت به غیر مسلمانان و شناخت موضوعات مهمی چون کفر و ایمان، مسئله ارتداد، اجرای حدود اسلامی، پیاده کردن نظامهای اسلامی، جهاد و... را دستخوش تحول و دگرگونی میسازد.
البته در گرماگرم حوادث انقلاب و قبل از آن و چند ماه بعد از انقلاب، مفتیزاده نظریات مهمی را درباره محکم و متشابه، پرورش مقدم بر آموزش، رشد طبیعی ـ رشد پرورشی، اهمیت شورا، واقعیت اولیالامر، انسان دینی و انسان قانونی و خدایی ـ انسانی بودن نظام اسلامی، وحدت اسلامی چگونه تحقق مییابد، مشکلات انقلاب و... بیان کرده بود، ولی سویه مبارزاتی و عملی ایشان غلبه داشت و ابعاد فکری و روحی ایشان در حاشیه مطرح بود، اما وقتی ایشان به کرماشان(43) مهاجرت کردند در طی سه سالی که در آنجا بودند جنبه نظریهپردازی مکتب ایشان بیشتر آشکار گردید.
با القای درسهای دین و انسان و درسهای چگونگی آموزش دین و مطرح کردن سر تفاوت سیر نزول یا سیر تدوین(44) و کشیدن جدولهای روابط انسان مسلمان مکتبی با دیگران در یکی از حواشی کتاب درباره کردستان و... میرفت که به تدوین نهایی اندیشههای دینیاش نزدیک شود، ولی تکالیف دیگر و زندان ایشان پیش آمد. هرچند در کرماشان به مسائل پرورشی و روحی اهمیت فراوان داده و آن را برگشت به سر کار اصلی نامیده بود، اما باز هم شخصیت روحی، عاشقانه و عارفانه وی در حاشیه قرار داشت تا اینکه زندان سخت دهساله ایشان پیش آمد. در آنجا سویه روحی و عشقی ایشان به یکباره آشکار گردید.
که در چهار دفتر اشعار ایشان به رخشندگی و غلظت پدیدار است اما به این معنی نیست که ذهن توانای ایشان از تکاپو و نظریهپردازی باز ایستاده، بلکه در آن برهه هم نظریه ذهن، قلب و نفس را مطرح کردند و به بعد انقلابیگری و احساس مسئولیت اجتماعی نیز، توجه ایشان همچنان معطوف بود و از نظریه اداره اسلامی جامعه تجدیدنظر نکرد. مفتیزاده در مقام فقه، فقیهی محتاط و تابع نصوص با در نظر گرفتن مقتضیات زمان و در مسائل عمده فقه مقلد شافعی میباشد. در مقام بحث و استدلال کاملاً تابع برهان و در لطایف قلبی و احوالات روحی عارفی انساندوست و معتقد به خدمت و همه اینها را هم از دولت قرآن داشت.
این بود گوشهای از افکار و شخصیت و فعالیتهای مبارزاتی مفتیزاده که خود آیهای از آیات همیشه در تجلی خداوند است. (یار در تجلی است از در و دیوار) "و کاین من ءآیه فیالسموات و الارض."
یکی دیگر از شواهد عدم آشنایی با افکار و رویه مفتیزاده مطلبی است که در پاورقی ص 58 نشریه درج شده است: "آقای حسن امینی اکنون عملاً و تلویحاً جانشین آقای مفتیزاده در بخشی از کردستان است." در تفکر مرحوم مفتیزاده مسئله جانشینی او و هر رهبر اسلامی دیگر بلاموضوع است. زیرا اعتقاد دارد بعد از فوت رهبری از پیامبر خدا گرفته تا دیگران تمام امور در اختیار شورای منتخب هممسیران میباشد و تمام قوا و قدرت توسط شورا تعیین میگردد و آقای حسن امینی هم عاقلتر و صادقتر از آن است که چنین ادعایی داشته باشد.
د: جنایات صفویه و شکاف کرد و عجم
احسان هوشمند مینویسد:
"اما در زمان دولت صفویه بعد از رسمیت مذهب شیعه در کشور ما که البته توأم با بروز بعضی خشونتها و تعصبهای مذهبی خصوصاً با شدت خاص شاه اسماعیل موجب میشود که به قول جامعهشناسان بخشهایی از جمعیت کرد سنی کشور نسبت به بقیه ساکنان احساس تمایز کنند و شکاف اجتماعی بهوجود بیاید." (ویژهنامه، ص 5)
پس اگر قرار باشد برای شکلگیری بحران، یا شکلگیری جریان گریز از مرکز در کشورمان، در مناطق کردنشین دوره تاریخی قائل باشیم، طبیعتاً به لحاظ تاریخی باید به دوره شاه اسماعیل صفوی برگردیم.
درباره پیدایش صفویه و تأثیری که این سلسله (1135-907) بر مذهب و ملیت ایرانیان بر جای نهاده است تحقیقاتی فراوان صورت گرفته و قضاوتهای متفاوتی ابراز گردیده است. افرادی از مورخان همچون احمد کسروی در رساله شیخ صفی و تبارش ظهور این سلسله را بر مذهب و هم بر زبان فارسی و ملیت ایرانی ویرانگر میداند و گروهی همچون اسماعیل رضوانی و رسول جعفریان و محمدامین ریاحی آن سلسله را نافع به مذهب و ملیت میدانند.(45)
ادوارد براون و ذبیحالله صفا آن دوره را دوره انحطاط ادبی به حساب میآورند و دکتر شریعتی در رد صفویه سخنان تندی دارد و تشیع به ارمغان آورده صفویها را در مقابل تشیع علوی قرار میدهد و ظهور آنها را بر فرهنگ و تمدن ایران فاجعه مینامد. آخرین تحقیقات درباره صفویه از دکتر منوچهر پارسادوست با عنوان "شاهاسماعیل اول با اثرهای دیرپا بر ایران و ایرانی" میباشد و نقدی مستند بر ظهور صفویه است. البته اثر آقای ناصرپور پیرار هم در راه است که هنوز اجازه چاپ و نشر نیافته است.
اما پیوند صفویه با پیدایش جنبش کردی و نقش آن در ایجاد روح قومی و شکاف کرد ـ عجم موضوع دیگری است که نیاز به تأمل و تفرس بیشتری دارد.
وقتی خاطرات بازرگان ونیزی و سفرنامه علیاکبر خطایی رستمالتواریخ و مکاتبات بین شاهان صفوی و سلاطین عثمانی بررسی شوند مشاهده میشود که جنایات صفویه بر اهل سنت ایران که کردها یکی از اقوام سنی هستند بسیار وحشتناک است حتی در مقایسه با بقیه سلاطین که کم و بیش استبداد و خونریزی داشتهاند چشمگیر است که به برخی از آنها اشاره میشود.
نوشیدن شراب در کاسه سر دشمنان، شوربا و کباب کردن جسد مخالفان، تربیت افراد آدمخوار، ادعای الوهیت شاه اسماعیل، وادار کردن مریدان به خودکشی، قتلعامهای متعدد در شهرهای ایران، قتل دانشمندان سنی، فسادهای جنسی و اخلاقی که تا آن زمان سابقه نداشته، برخی از این جنایتها در کردستان انجام گرفته است. مانند قتلعام مردم مکری در زمان شاه عباس در سال 1099 و کباب کردن جسد امیران مکری در زمان شاه اسماعیل. پس نظر هوشمند درست است که: "احساس تمایز کردها" و "شکلگیری بحران" و "شکلگیری جریان گریز از مرکز" از زمان صفویه به وجود آمده است.
باید این نکته را هم اضافه کرد که پیدایش جنبش کردی و احساس هویت ملی و مذهبی نیز از همان زمان به وجود آمده است. بنابراین پیوستن حاکم بدلیس به عثمانی که هوشمند از آن به خیانت تعبیر کرده است میتواند واکنش طبیعی یک امیر کرد باشد، احتمالاً شخص مورد نظر هوشمند حاکم نیست و حکیم است. او یکی از بزرگترین علمای کرد و نویسنده تاریخ هشت بهشت به فارسی و متحدکننده امرای کرد علیه صفویهاست و حکیم ادریس بدلیبی نام دارد که در تاریخ عثمانی نوشته اسماعیل حقی(46) از او یاد شده است. وی مورخ و خطاط و ادیب بوده و در دربارهای اوزون حسن آققویونلو و سلطان بایزید عثمانی و سلطان سلیم نیز خدمت کرده است.
گرچه صفویه در اواسط و اواخر سلطنت 228 ساله خود ملایمتر شده ولی اثری که از کشتارهای اولیه و سنیزدایی بر جای نهادند، که اصطلاحی را در ذهن کردها جا انداخت به نام عجم(47) به مفهوم هیئت حاکمه ایران (و با مفهومی مغایر با آنچه عربها در نظر دارند) این مفهوم مفهومی سیاسی است نه نژادی که ناشی از نفرتی است که کردها از مأموران دولتی در ذهن دارند و وارد ادبیات شفاهی و فولکلور آنها نیز شده است.
شاعری هنرمند که اتفاقاً یکی از علمای طراز اول کردستان هم بوده و در دهه سیام این قرن شمسی فوت کردهاند به نام ملا عصامالدین شفیعی این تصویر زشت از مأموران هیئت حاکمه ایران را چنین به نظم درآورده است:
روح واله سه ریلیومه بو ما چی ده می تو
نالیم ئه وه سه ودایه که میمن که ره میتو
کوردم و خزمهت ده کدم و تئوش له جهزادا
خوئیم دهر ژرینی به نیشانهت عهجه میتو
ترجمه: جانم به لب آمده برای بوسه لبت، معاملهای در کار نیست متاعی کم آوردهام انتظار بخشش دارم. کرد هستم و خدمتکار اما تو در عرض خون مرا میریزی از نشانههایت معلوم است عجم است هستی.
هرگز در صدد نیستیم به تعصبات کور قومی دامن بزنیم، ولی متأسفانه شکاف کرد و عجم بر اثر سوابق ممتد غدر و خیانت حکومتهای چندصد ساله بسی عمیق شده است که کاش چنین نبود و کاش کردها علیرغم این همه ستم یکجانبه به حکم ولایجرمنکم شنآن قوم علی الا تعدلوا از جاده عدالت و رحمت خارج نمیشدند و در ضمن مطالبه حقوق خویش به آرمانهای هموطنان ایرانیشان لطمه نمیزدند ولی همیشه انتظار از نخبگان فارس و ترک و مسندنشینان حکومت مرکزی باید بیشتر باشد.
و این موضوع فقط مربوط به تاریخ گذشته نیست، بلکه نمونههایی از تبعیض و فشار ملی و مذهبی در طول تاریخ وجود داشته است. برای نمونه بعداز قیام شیخ عبیدالله کردها از جور قاجاریه به روسها ملتجی شدهاند(48) و ماجرای کشتن دسیسهآلود همزه آقای منگور از سرداران شیخ عبیدالله و کشتن برادر اسماعیل آغا (سمکو) در تبریز و تحمیل حاکم شیعی بر اهل سنندج در زمان قاجار در سال 1271 و مهاجرت و قتل تعدادی از مردم سنندج و... نمونههایی از برخوردها در تعمیق این شکاف بوده است.
و اکنون باز هم داوری خوانندگان را به این سخن آقای هوشمند واگذار میکنیم:
شما هنوز شاهد هستید که در ایام خاص و مذهبی، همانند ایام فاطمیه از رسانه ملی چگونه با بزرگان اهل سنت برخورد میشود و یا برای انتخاب یک استاندار کرد سنیمذهب چه موانعی برجسته میشود؟...
برخورد با نشر کتب(49) اهل سنت،ـ که اکنون بهتر شده است ـ ممانعت از احداث مسجد اهل سنت در تهران، تخریب مسجد اهل سنت در مشهد، قتلعام سران اهل سنت در زمان قتلهای زنجیرهای، دخالت در مسائلی چون رؤیت هلال در ایام عید، عدم پخش اذان اهل سنت در مرکز استانهایی چون سنندج، برخورد شدید با شورای مرکزی سنت و... همه آثاری است که از سرکوبهای زمان صفویه بر جای مانده و به شکاف کرد ـ عجم عمق بیشتری میبخشد.
ایران که در زمانی در ضمیر تاریخی کردها عبارت بود از زبان فارسی که بزرگانی چون سعدی و مولانا نمایندهاش بودند و دومین زبان اهل اسلام به حساب میآمد و از الجزایر تا چین را در قلمرو حکومت معنویاش گرفته بود، بعد از صفویه ـ که مرزهای جغرافیایی ایران و وسعت مرزهای معنوی زبان فارسی را نیز کوچک کردند ـ دیگر آن ایران قبلی نماند. حتی در قرنهای دوازده و سیزده هجری نیز تمام علما و شعرای بزرگ کرد که اگر در ترکیه و عراق هم بوده به زبان فارسی رسالهها، اشعار و کتابها دارند.
اندک اندک زبان شیرین فارسی در میان کردها رخت برمیبندد (مگر آن کردها که در ایران ساکن هستند) زیرا هر کس زبان مادری خود را بیشتر دوست دارد دیگر متأسفانه نسبت به آن گنجینههای عرفان و حکمت که در زبان فارسی آمده است، تمایلی ندارند. فارسی را قبلاً از خود میدانستند؛ وقتی ایرانیهای اعلام هویت کردند که فارسی مال ماست، مولانا مال ماست، سیدجمالالدین مال ماست و... دیگران هم در مقابل اعلام هویت میکنند دیگر متأسفانه اینگونه نیست که:
از حجاز و چین و ایرانیم ما
شبنم یک صبح خندانیم ما
نسیمهای خدایی را باید دریافت، وحدت اسلامی را باید دریافت، وحدت ملی را باید یافت، مشترکات را باید دریافت.