صالح اسکندری
چند سال پیش وقتی ریچارد رورتی فیلسوف پراگماتیست آمریکایی به تهران آمده بود، در خانه هنرمندان گفت: "در دنیای معاصر غرب، دموکراسی نزد جناح راست و جناح چپ دو معنای متفاوت دارد. برای راستها دموکراسی صرفا به معنای حکومت قانونمدار است... اما برای چپها دموکراسی چیزی فراتر از قانونمداری صرف است. چپگراها این اصطلاح را کمابیش در معنی مساواتطلبی به کار میبرند. آنها رشد و گسترش دموکراسی را معادل رشد و گسترش برابری فرصتها برای همه شهروندان میگیرند. بنابراین روشنفکران چپگرا اغلب میگویند که در کشورهایی چون آمریکا دموکراسی هنوز تحقق پیدا نکرده است. منظور آنان از این گفته در وهله نخست این است که اغنیا هنوز برتری نامنصفانهای به فقرا دارند، آن هم به اتکای تطمیع صاحبمنصبان، تحت فشار قرار دادن مراجع قانونگذاری، اکراه در پرداخت مالیاتهای لازم برای هزینه کردن در راه ایجاد یک نظام رفاه اجتماعی مناسب، دسیسه چینی برای پایین نگه داشتن دستمزدها و... آنها میگویند دموکراسی تنها با برطرف شدن این بیعدالتیها تحقق خواهد یافت."
هر چند در ادامه این فیلسوف چپگرا به شرح بهترین ماجرای دموکراسی غربی پرداخت اما دفاع پراگماتیستی وی از دموکراسی که نوعی همسنخی با سوسیال دموکراسی داشت مبتنی بر این پیش فرض فلسفی بود که به هیچوجه نمیتوان ارزش لیبرالیسم و دموکراسی را بر مبنای صدق، حقیقت و یا برتری ذاتی آن بر سایر نظامها اثبات کرد.
ریچارد رورتی در 4 اکتبر سال 1931 در خانوادهای مسیحی در نیویورک متولد شد. در دوره جوانی به شدت تحتتاثیر گروههای چپ اصلاحطلب ضدکمونیست قرار گرفت و در حلقهای مرکب از ضداستالینیستها و چپهای معتقد به "کنش باوری اجتماعی" فعالیت داشت. ریچارد رورتی خود میگوید: "در آن حلقه میهنپرست آمریکایی اقتصاد باز پخشگرا، ضدیت با کمونیسم و عملگرایی دیویی (جان دیویی، فیلسوف آمریکایی عملگرای اوایل قرن بیستم) به راحتی با هم جمع شده بودند. "علیرغم تصور موجود که رورتی را در زمره بنیانستیزان و منتقدان معرفتشناسی تحلیل قرار میدهد، خود وی در گفتگو با جیانکار لومارچتی استادیار فلسفه دانشگاه پروجیا میگوید: "من خودم را منتقد فلسفه تحلیلی به حساب نمیآورم. فکر میکنم سنت تحلیلی در فلسفه آثار فوقالعاده گرانقدری پدید آورده است. بدون آن سنت ماداویدسون یا براندوم را نداشتیم. از سوی دیگر من معتقد به هژمونیای که فیلسوفان تحلیلی پدید آوردهاند نیستم. منتقد ادعای آنها هستم مبنی بر اینکه فیلسوفان تحلیلی، فلسفه را به راه درستش میبرند یا محاسن ویژهای دارند که فیلسوفان غیرتحلیلی از آن بیبهرهاند."
اساسا باید پذیرفت که فلسفه و پژوهشهای عقلانی در قرن بیستم از غرب خداحافظی کردند و اکنون برای دنیای غرب مسئله این است که آیا فلان طرح و برنامه سیاسی کارایی خواهد داشت یا نه؟ و اینکه آیا با فرامین عقل انطباق دارد، در وهله بعدی قرار میگیرد. تولیدات امروز علوم انسانی در غرب همه متعلق به 60 یا 70 سال گذشته است و صرفا بازتولیدی از معارف گذشته صورت میگیرد. این در حالی است که در عین مدلگرایی، ریچارد رورتی، الستر مکینتال، ویلیام جیمز و... از آن دسته متفکرانی هستند که به هیچوجه تجویز مدلهای غربی برای جهانشمولی را نمیپذیرند و از منتقدان اصلی تز پایان تاریخ و گفتمان واحد لیبرال دموکراسی هستند.
رورتی به عنوان نماینده فلسفه پراگماتیستی آمریکایی در دهه 70 علیرغم حفظ گرایشهای تحلیلی خود به عملگرایی معطوف شد. وی در سال 1988 دانشگاه پرینستون را ترک کرد و به دپارتمان ادبیات تطبیقی دانشگاه استنفورد رفت. ریچارد رورتی در طول حیات فکریاش جایزههای متعددی را دریافت کرد که از آن جمله میتوان به جایزه "گوگنهایم" 1973 و جایزه "مکآرتور" 1981 اشاره کرد.
این فیلسوف بزرگ آمریکایی سرانجام جمعه پیش 18 خرداد (8 ژوئن) در سن 76 سالگی بر اثر بیماری سرطان طحال در منزلش در نیویورک رخ در نقاب خاک کشید و به دیار معرفت حقیقی رهسپار شد.
والسلام