مقدمه:
رمز گشایی از راز سر به مهر پایان تاریخ، همواره برای بشر جذّاب بوده است. فیلسوفان تاریخ و اندیشمندان وابسته به مکاتب، در برهههای مختلف تلاش نمودهاند تا این راز را به عالم سمر کنند و فرجام تاریخ را از آن خود معرفی نمایند.
از جمله کسانی که بحث فرا روایت از تاریخ را زنده کرده است، فرانسیس فوکویاما(1)، آمریکایی ژاپنیالاصل است. این پژوهشگر پیشین «مؤسسۀ مطالعاتی راند» (بازوی تحقیقاتی و مشورتی نیروهای مسلح آمریکا) و معاون مدیر سرویس برنامهریزی سیاسی وزارت امور خارجۀ آمریکا، طی مقالهای تحت عنوان پایان تاریخ(2) که آن را در نشریۀ لیبرال «منافع ملی»، در سال 1989 منتشر نمود و سپس در سال 1992 به شکل گستردهتر، در کتاب «پایان تاریخ و آخرین انسان»(3) طرح نمود، اعلام کرد: دموکراسی لیبرال(4)، پایان تکامل ایدئولوژیک بشر و آخرین شکل حکومت بشری بوده و ما به پایان تاریخ رسیدهایم.
طرح این نظریه و یا به تعیبر دقیقتر فرضیه، به دلیل همزمانی با فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی در آغاز دهه 1990 میلادی از یکسو و توجیه فلسفی منافع اقتصادی، سیاسی نظام سرمایهداری به رهبری آمریکا از سوی دیگر، حاکمان این ابرقدرت جهانی را سر مست نموده، آنان را در راستای تحمیل این دیدگاه بر جهان، تحریک نمود؛ البته فرضیۀ فوکویاما، تنها عامل این مسئله نیست، اما یکی از مهمترین آنها است.
حاکمان مغرور آمریکایی، امروز همان تجربۀ شکست خوردهای را پی میگیرند که رقیب مارکسیستی ایشان، پیش از این از آن گذشت. متفکران لیبرال، همچون پیروان مارکسیسم که آن را مکتب پایان تاریخ میدانستند، لیبرال دموکراسی را جایگزین کردهاند. همانگونه که شوروی با مشی میلیتاریستی، جنگ، کودتا و تبلیغات، در پی تحمیل نظر خود برآمده بود، امروز آمریکاییها و متفکران لیبرال، درست همان سیاست را به مرحلۀ عمل رساندهاند.
با توجه به این حقایق، ضروری است که فرضیۀ پایان تاریخ فوکویاما، مورد بررسی قرار گیرد؛ در این مقاله، تلاش نگارنده این است که پس از معرفی فرضیه و دلایل آن، با رویکردی انتقادی و در حد اختصار، مطلب را به پایان برساند.
1. محتوای فرضیۀ پایان تاریخ
فوکویاما بر اساس دو بنیاد فلسفی و اقتصادی، با بهرهگیری از تفسیر غیر مادی هگل، و با قرائتی برگرفته از الکساندر کوژو(5)، فرضیۀ خود را چنین معرفی میکند:
طی سالهای اخیر در سراسر جهان، یک اجماع دربارۀ مشروعیت لیبرال دموکراسی، به عنوان یک سیستم حکومتی به وجود آمده است. علت این امر آن است که لیبرال دموکراسی، ایدئولوژیهای رقیب نظیر سلطنتی، فاشیسم و اخیراً کمونیسم را شکست داده است. لیبرال دموکراسی، ممکن است نقطۀ پایان تکامل ایدئولوژیک بشر(6) و شکل نهایی حکومت بشری(7) و پایان تاریخ باشد، چون اَشکال اولیۀ حکومت، از نواقص شدید و غیر عقلا برخوردار بودند که فروپاشی آنها را در پی داشت. اما لیبرال دموکراسی از چنین تضادهای بنیادی درونی عاری است.(8)
فوکویاما تاریخ را یک فرآیند واحد، منسجم و تکاملی میبیند و با اشاره به نظر مارکس و هگل اعلام میکند که تاریخ بیفرجام نیست، بلکه تکامل جوامع بشری، اگر به جایی برسد که عمیقترین و بنیادیترین آرزوهایش سیراب شود، به پایان میرسد؛ بر این اساس، از نگاه او لیبرال دموکراسی پایان تاریخ است، چون عمیقترین و بنیادیترین آرزوهای بشری را سیراب میکند؛ البته در نظر او پایان تاریخ به این معنا نیست که حوادث بزرگ اتفاق نخواهد افتاد، بلکه منظور این است که پیشرفتی فراتر [از آنچه لیبرال دموکراسی برای بشر به ارمغان آورده است]، در توسعۀ اصول و نهادهای زیر بنایی صورت نخواهد گرفت.(9)
2. دلایل فوکویاما
طرّاح فرضیۀ پایان تاریخ بر مبنای مکتب لیبرالیسم، با منسجم(10) و جهتدار(11) دانستن تاریخ، به گونهای که بشریت را به «دموکراسی لیبرال» رهنمون خواهد کرد، از دو طریق به اثبات نظر خود میپردازد:
الف. تفسیر اقتصادی تاریخ
وی معتقد است که ملتها برای حراست از حاکمیت خود، مجبور هستند توسعه یافته و مدرنیزه شوند و این اقتصاد سرمایهداری است که میتواند از آنها حمایت کند. از نگاه او، علوم طبیعی جدید، افقهای یکسانی را در زمینۀ امکانات تولیدات اقتصادی گشوده است.
این فرآیند، همگن شدن فزایندۀ تمام جوامع بشری را، قطع نظر از ریشههای تاریخی یا میرأهای فرهنگی آنها تضمین میکند. تمام کشورهایی که نوسازی اقتصادی را تجربه میکنند، ناگزیر هر چه بیشتر با یکدیگر شباهت مییابند و در نهایت، اینگونه جوامع از طریق بازارهای جهانی و به واسطۀ گسترش نوعی فرهنگ عام مصرفی، به یکدیگر پیوند میخورند.
وی با اشاره به اینکه در طول دو دهۀ گذشته، اصول اقتصادی بازار آزاد(12) گسترش یافته است، معتقد است که ملتهای بیرون از سیستم سرمایهداری، ناچار باید به آن بپیوندند و با توجه به این نکته، فوکویاما، سرمایهداری را آخرین مقصد بشر در مسیر اقتصادی تاریخ میداند.(13)
ب. تفسیر فلسفی تاریخ
فوکویاما این مقوله را با بحث از «نیاز به رسمیت شناخته شدن»(14) انسان، با قرائت کوژو از هگل آغاز میکند: این قرائت بر پایۀ رابطۀ خدایگانی(15) و بندگی(16) بنا شده است.
فوکویاما بر این اساس، به پیروی از کوژو، «به رسمیت شناخته شدن» را محور تاریخ و نیروی محرکۀ آن میشمارد و نتیجه میگیرد؛ حال که جنگ اساساً به انگیزۀ شناسایی صورت میگیرد و رابطۀ نابرابر میان انسانها (خدایگانی ـ بندگی) عامل آن است، در صورت منسوخ شدن این رابطۀ نابرابر، تاریخ پایان خواهد یافت.
از نظر او، تنها انقلابهای لیبرال (نظیر انقلاب فرانسه و آمریکا) و دموکراسی لیبرال است که رابطۀ سابق دگرگون شده و بندگان سابق به خدایگانهای خویش تبدیل میشوند؛ بنابراین تنها در دموکراسی لیبرال «امکان به رسمیت شناخته شدن» همگانی شده و همه از احترام مساوی برخوردار میشوند.
به نظر فوکویاما، هر کودکی که در آمریکا یا فرانسه، یا هر کشور لیبرال به دنیا میآید، اعم از غنی یا فقیر، سیاه و سفید، از حقوق شهروندی مساوی برخوردار است.(17)
به نظر او، پایان تاریخ مذکور، واپسین انسان(18) را میآفریند که بر خلاف «اولین انسان»، درندهخو نیست و هیچ تمایلی برای به رسمیت شناخته شدن، به عنوان موجودی برتر از دیگران ندارد.(19)
3. نقد نظر فوکویاما
همانگونه که تئوریسین پایان تاریخ، از دو طریق اقتصادی و فلسفی، به اثبات نظر خود پرداخته است، ما نیز از همان راهها ـ به اختصار ـ به نقد دیدگاه او میپردازیم.
الف. بعد اقتصادی
فوکویاما، نظام بازار آزاد در سرمایهداری لیبرال را آخرین مقصد در مسیر تاریخ اقتصادی بشر معرفی نمود؛ پرسش این است که آیا واقعاً چنین است؟! البته قابل انکار نیست که پیشرفتهای تکنولوژیک و اختراعات فراوانی در پرتو این سیستم اقتصادی به وجود آمده است، اما آیا این اقتصادی ایدهآل بشر، همانگونه که او در کتابش مینویسد، عمیقترین و بنیادیترین آرزوهای انسانها را سیراب کرده است؟
واقعیت این است که فرضیۀ فوکویاما، بیش از آنکه بر استدلال علمی بنا شده باشد، متأثر از جوّی احساسی ناشی از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و اقتصادی سوسیالیستی آن است. تجربۀ شکست اقتصادی دولتی در شوروی، به همراه برخی از موفقیتهای اقتصادی در غرب، نظریهپردازان لیبرال دموکراسی را به این نتیجه رساند که سرمایهداری لیبرال، به پیروزی نهایی خود نایل آمده و یا در آستانۀ آن است. حال پرسش این است که فوکویاما و همفکرانش، در مقابل خیز اقتصادی رو به تزاید چین، چه پاسخی دارند؟! موفقیتهای بزرگ اقتصادی دولت چین، البته با اصلاح ساختار اقتصادی سوسیالیستی، دلیل محکمی بر نفی نظر فوکویاما است.
از سوی دیگر، چگونه میتوان با توجه به پی آمدهای وحشتناک اقتصادی سرمایهداری در جهان، یعنی ایجاد فقر و غنا، تقسیم جهان به شمال و جنوب و فقر مطلق حدود دو میلیارد انسان آنگونه که روزنامۀ لوموند فرانسه مینویسد(20) و سایر مشکلات و معضلات اقتصادی، اعلامِ کرد که اقتصاد سرمایهداری عمیقترین و بنیادیترین آرزوهای اقتصادی بشر را برآورده ساخته، یا خواهد ساخت.
گسترش بردگی پنهان، یعنی همان رابطۀ خدایگانی و بندگی میان سرمایهداران و کارگران یا سایر افراد گرفتار در نظام سرمایهداری، افزایش نابرابری اجتماعی، دو قطبی شدن جامعه، فقر و بینوایی (زیر خط فقر) حتی در کشورهای پیشرفتۀ صنعتی شمال، افزایش بیخانمانها، تبعیض نژادی، فساد و فحشا و بهرهکشی جنسی از کودکان، پیدایش جهان چهارم و...، چنان که مانوئل کاستلز(21) استاد جامعهشناسی و برنامهریزی دانشگاه برکلی کالیفرنیا، در کتاب «ظهور جامعۀ شبکهای»(22) با آمار و ارقام آن را مینمایاند(23) چگونه میتواند نظام ایدهآل اقتصادی و پایان تاریخ بشر باشد.
آیا جلوههای غیر قابل انکار نابرابری، تبعیض میان سفیدپوستان و رنگینپوستان حذف اجتماعی، خصومت بین نژادی، خشونت بین فردی در جوامع لیبرال و محلات فقیرنشین و جهنم زمینی در درون شهرهای بزرگی چون نیویورک، همان برابری در حقوق شهروندی است که فوکویاما مدعی آن است.
بنابراین باید گفت که اقتصاد سرمایهداری، بر بنیاد ظلم و نابرابری اقتصادی استوار است و چنین سیستمی، نمیتواند نظام ایدهآل اقتصادی بشری باشد که تشنۀ «عدالت اقتصادی» است؛ بنابراین، سرمایهداری نمیتواند آخرین مقصد و منزل بشر در مسیر تاریخ اقتصادی باشد.
ب. بعد فلسفی
در این پخش، فوکویاما «به رسمیت شناخته شدن» را خواست بنیادین بشر معرفی نمود که از نظر وی، تنها در دموکراسی لیبرال اشباع میشود.
در نقد این دلیل نیز باید بگوییم که نظریهپرداز پایان تاریخ بر اساس لیبرالیسم، اولا یک اصل اساسی در نیاز فطری انسان، یعنی «عدالتخواهی» را به مسئلۀ به رسمیت شناخته شدن فرو کاسته است. در حقیقت نفی رابطۀ خدایگانی ـ بندگی، خود پرتوی از عدالتخواهی بشر است؛ بر این اساس، باید گفت که «عدالتخواهی» موتور محرک تاریخ است. عدالت در همۀ ابعاد آن و نیاز به پذیرش برابر از طرف مقابل، تنها تجلّی کوچکی از خواست بنیادین عدالتخواهی است. ثانیاً لیبرال دموکراسی، در سطح تئوریک و عملی، از برآورده کردن این خواست بنیادین بشر عاجز است.
توضیح اینکه لیبرال دموکراسی از دو رکن لیبرالیسم یا آزادیخواهی و دموکراسی یا حاکمیت مردم تشکیل شده است؛ بنابراین، اصل «عدالت» در بنیاد لیبرال دموکراسی منظور نشده است. توجه به سایر اصول این مکتب نیز ما را به این نتیجه میرساند که «عدالت» عنصر اساسی در آن نیست. اومانیسم(24)، فردگرایی،(25)سکولاریزم،(26) علمگرایی تجربی(27)، عقلگرایی منقطع از وحی، (28) و مانند آنها، خالی از «عدالت» هستند.
از سوی دیگر، لیبرال دموکراسی به لحاظ نفری از تعارضات بنیادین درونی رنج میبرد؛ یعنی رکن لیبرال آن بر حیات فردی و خصوصی تأکید داشته، به دیگران حق دخالت در آن را نمی دهد، اما رکن دموکراتیک آن بر حیات جمعی و قاعدۀ انتخاب جمعی انگشت گذاشته، به دولت اجازۀ دخالت در حیات خصوصی و فردی را میدهد.
همانگونه که اندرولوین، استاد دانشگاه ویسکانزین به درستی مطرح میکند، جمع کردن این دو رکن در نظریهای واحد (یعنی لیبرال دموکراسی)، به شدت مسئلهآمیز و به احتمال قوی دستنیافتنی است.(29)
مکتب پایان تاریخ مورد نظر فوکویاما، حتی در برقراری عدالت در بعد سیاسی، یعنی دموکراسی واقعی نیز با شکست روبهرو شده است. چون تا کنون رکن لیبرال را بر رکن دموکراسی ترجیح داده است که نتیجۀ آن سرمایهسالاری است، نه مردمسالاری، و در حال حاضر نظامهای لیبرال دموکراسی، تنها دموکراسی سطحی و ظاهری وجود دارد، نه واقعی. (30)