سردار اصلانی
از ویژگیهای ادبیات معاصر عربی ورود در مباحث اجتماعی و فرهنگی است. با شروع قرن نوزدهم میلادی، ادبای عرب به تأثیر از غرب، ادبیات را نقد و تفسیر انسان و هستی تعریف کردند. از اینرو پرداختن به مسایل فرهنگی، اجتماعی و سیاسی به عنوان یکی از مأموریتهای ادیب معاصر عرب تلقی شد. میخائیل نعیمه؛ منتقد و نظریهپرداز ادبیات مهجر شمالی پس از مهاجرت به آمریکای شمالی و همراهی با «جبران خلیل جبران» در تأسیس «الرابطه القلمیة» یا انجمن قلم به مسایل اجتماعی و فرهنگی، عنایت برجستهای کرد. وی با توجه ویژه به انسان به مثابه محور ادبیات، به تفاوت بین شرق و غرب یا شرقیها و غربیها پرداخت. دیدگاههای نعیه از این جهت شایسته تحقیق و بررسی علمی است که وی در بیان اندیشههای خود، صادقانه و بیتوجه به عوامل اثرگذار، تلاش کرده و با کاهش پیشزمینههای ذهنی خود، به نظریهپردازی دست زده است.
وی در حالی که در خانوادهای مسیحی ارتدکسی تربیت شده و چندین دهه پس از مهاجرت از لبنان در آمریکا زیسته است، در مقایسه شرق و غرب و تفاوتهای آنها با تحلیلی دقیق و عالمانه و بدون هرگونه شائبه استحاله در فرهنگ آمریکایی، فرهنگ و اخلاق حاکم بر جوامع غربی و بویژه آمریکا را به نقد و چالش جدی کشیده است.
قبل از ورود در مبحث تفاوتها، لازم است به اختصار منظور از شرق و غرب بیان شود. منظور از شرق و غرب، محدوده و موقعیت جغرافیایی آنها نیست.(1) شرق به مجموعه کشورهایی اطلاق میشود که معیار اندیشه و عمل آنها، ادیان الهی و آموزههای وحیانی است و غرب به کشورهایی اطلاق میشود که میزان اندیشه و رفتار آنها، انسان و عقل اوست!
در حقیقت فرهنگ غرب، انسان را به جای خداوند! و عقل او را به جای پیامبر! نشانده است. ما در ابتدا به بیان تفاوتهای شرق و غرب از منظر نعیمه میپردازیم، پس از نقد و بررسی، تفاوتهایی که وی مورد لحاظ قرار نداده است را مطرح میکنیم.
1ـ روش برخورد با پرسشهای اساسی هستی و ابزارهای شناخت
شرق و غرب در مواجهه با پرسشهایی نظیر مبدأ و معاد، انسان و هدف از زندگی، برخوردهای متفاوتی دارند. شرق که در ابعاد فراوانی ریشهدارتر از غرب است، به این پرسشها از طریق تأمل درونی پاسخ میدهد و کلید حل این معماها را در نیروهای نهفته در ذات انسان میجوید. از بارزترین این نیروها، قدرت بصیرت یا «چشم سوم»(2) است. این نیروی نهفته اگر آزاد شود میتواند از خلال پوششهای متغیر اشیاء بگذرد و به درون آن نفوذ کند و سپس راه خود را، به سوی خداوند بیابد. نیروی بصیرت نیز رها و کارآمد نمیشود جز در کسانی که تمام توان خود را برای آزادی و شکوفایی این نیرو به کار برند. خواستههای خود را در جهت شکوفایی قدرت بصیرت سوق داده و قلبها و افکار خود را از امیالی پاک کنند که چون پردهای ضخیم، مانع از دیدن حقایق شده است. در طول زمان، چندین بار شرق، نیروی بصیرت خود را آزاد کرده و از اینرو خاستگاه ادیان شده است.(3)
اما غرب در مواجهه با این پرسشها، نه با تأمل درونی و ژرفاندیشی، بلکه با کار منظم تلاش کرد بدانها پاسخ دهد. یعنی قبل از این که از نیروی بصیرت خود در حل این معماها استعانت به طلبد، از نیروهای مادی یاری طلبید. با بهرهگیری از روش عملگرایی(4) خواست که به این پرسشهای حیاتی، پاسخی درخور بدهد! غرب شیوه حسی و تجربی را در مقابل راههایی نظیر تأمل و روشهای فکری و فلسفی در پیش گرفت. در حالی که، حل مسایل فکری و فلسفی با ابزارهای تجربی و آزمایشگاهی، برخلاف منطق و روششناسی دانش و علوم است.
از منظر نعیمه، هر چند که روش تجربی برای بهبودی اوضاع اقتصادی و تنظیم امور اجتماعی مؤثر بوده و شرق نیز باید از آن بهره گیرد، اما این روش برای پاسخگویی به پرسشهای مورد نظر، بسی عاجز است. وی صرفاً روش تأملی را برای پاسخ به این سؤالها مطرح میکند. نظریهپرداز ادبیات مهجر شمالی به عنوان یکی از طلایهداران ادبیات تأملی شهرت دارد. آثار ادبی وی مالامال از تأمل در خداوند، هستی، انسان، مرگ، زندگی خیر و شر و... است. او نیروها و امیال نهفته(5) انسانی را بهترین عوامل رسیدن انسان به شناخت مجهولات هستی و رهایی از موانع و محدودیتها میداند. وی در این ارتباط میگوید: «معتقدم که انسان، هستههای شکوفایی بینهایت را با خود دارد و کلمه «کمال» برای بیان حالتی که انسان از محدوده خیر و شر و همه تناقضها، رها میشود و خود را با ذات بزرگی که ذات خداوند است یکی میکند، کفایت نمیکند.(6)
نعیمه به این موضوع اعتقاد دارد که استفاده انسان از حواس پنجگانه برای پاسخ به پرسشهای حیاتی، هستی او را به جایی نمیرساند و از ظواهر امور، فراتر نمیرود. وی در کتاب «مذاکرات الارقش»(7)، یادداشتهای جذامی (در فرهنگ لغت لاروس، ارقش به معنای نقطههای سیاه و سفید آمده است)(8) میگوید: «در جهالت انسان، همین کافی است که تلاش میکند شناخت را صرفاً با حواس مادی به دست آورد. هر چیزی را که این حواس بررسی کند، محصور و محدود است. اینها (حواس پنجگانه) فریبنده نیز هست»(9) انسان با سکوت و تأمل چیزی را میبیند که نه چشم میتواند آن را ببیند و نه گوش میتواند آن را بشنود. انسانها از سکوت و تأمل فرار میکنند، پس چگونه میتوانند خداوند را درک کنند؟ و کسانی که خداوند را صدا میکنند، بدون اینکه با تأمل و سکوت آن را درک کنند، در حقیقت اسمی را صدا میزنند که مصداق خارجی (برای آنها) ندارد»(10)
ابزار شناخت غرب، صرفاً حواس پنجگانه مادی است، در حالی که نعیمه، ابزارهای شناخت نظام هستی و شناخت هدف از خلقت انسان را، عقل، خیال، بصیرت، وجدان و اراده میداند.(11) به عنوان نمونه، وی در مورد خیر و شر اعتقاد دارند که آن مرحلهای از مراحل هستی است، نه بیشتر و هدف از آن، رساندن ما به شناخت نظام هستی است. استاد شهید علامه مطهری نیز در مبحث خیر و شر اعتقاد دارد که، شر نسبی است و موجب شناخت خیر و نعمتهای دیگر الهی میشود که ما را به معرفت نزدیک میکند.(12) اکنون این پرسش قابل طرح است که آیا شناخت این مسایل با حواس پنجگانه، ممکن است؟ به طور طبیعی، پاسخ منفی است. زیرا این حواس در علوم تجربی و آزمایشگاهی، کاربرد دارد. و از قدرت شناخت در حوزههای هستیشناسی و فلسفی، برخوردار نیست.
2ـ خدامحوری و خودمحوری
شرق، تسلیم بزرگترین قدرت (خداوند) است و با آن به چالش برنمیخیزد. و غرب، با تمام توان خود بر آن تاخته و به نبرد میپردازد.(13) شرق، خلقت را کامل میبیند، زیرا که مخلوق خدای کامل است. و غرب، نواقص فراوانی در آن میبیند! و لذا سعی میکند آن را اصلاح کند! شرق، به همراه حضرت محمد(ص) میگوید: «بگو سرنوشت ما، همانست که خداوند مقرر فرموده» و به همراه عیسی(ع) ندا میدهد: «مشیت خداوند باید حاکم باشد) و با لائوتسو از همه مسایل دونپایه و زمینی جدا میشود. تا روح خود را با روح بزرگ (خداوند) یکی کند. اما غرب میگوید: «باید اراده من حاکم باشد».
هنگامی که تلاشهایش به نتیجه میرسد؛ بارها خود را عامل پیروزی میداند و هنگامی که مرگ به سراغ او میآید، خواستهای خود را به آیندگان توصیه میکند»(14) نعیمه، در ادامه این موضوع میگوید که شرق یکبار گمان کرد که میتواند به عرش خداوند برسد، در نتیجه، برج بابل را ساخت و هنگامی که این برج فروریخت به ضعف خویش اقرار کرد و تسلیم عظمت خداوند شد. اما غرب، هر روز برجی را میسازد و برجی دیگر از او سقوط میکند و به ترمیم آن میپردازد و مصمم میشود که اعماق هستی را بدون بهرهمندی از وحی، فقط توسط خویش بشناسد!
در این فراز از سخنان نعیمه، آنچه بسیار بدیهی است خدامحوری شرق و خودمحوری غرب است. غرب، علیرغم شکستهای متعدد در میدان هستیشناسی، باز هم راههای پیموده را میآزماید و سمفونی یکنواخت شکست در حوزه اندیشه را مرتب تکرار میکند.
شرق میگوید: «جز خداوند کسی غالب نیست» اما غرب میگوید؛ «جز من (انسان) کسی غالب نیست!»(15) در حقیقت اقرار شرق به ضعف انسان در شناخت کنه هستی، نشانه ژرفاندیشی، تأمل مستمر در حقایق عالم، و نشانه عظمت، و غلبه آن بر مشکلات هستی و تلاش خوش فرجام برای شناخت حقیقت است. و ادعای غرب مبنی بر سیطره بشر بر عالم و انانیت فوقالعاده، دلیل واضحی بر شکست تمام تلاشهای آن در حل معماهای هستی و شناخت مجهولات آن است. تلاش غرب برای اصلاح هستی! و فهم اسرار آن با ابزارهای مادی مانند تلاش ماهی دریاست که سعی میکند دریا را اصلاح کند و اسرار آن را به دست آورد. نعیمه، بر این باور است که شرق قرنها پیش، خداوند را با ایمان و دستاوردهای معنوی خویش، شناخته است.
در حالی که غرب امروزه تلاش میکند به وسیله میکروسکوپ و تلسکوپهای خویش خدا را بشناسد، عبرتآموز است بدانیم که هرگاه غرب در پژوهش پیرامون خدا ژرفاندیشی میکند، به شرق و آموزههای الهی آن روی میآورد و غبار زمان را از آن، کنار زده و جلا میدهد و آن را به مخاطبان خود به عنوان حقایق جدید! عرضه میکند. غرب با اقتباس از فلسفه هندی، چینی و فارسی و با ترکیب آنها با روشهای تجربی خود تلاش میکند تا به پرسشهای حیاتی هستی، پاسخ دهد. طبیعی است که این شیوه، منتج به نتیجهای نمیشود. زیرا ترکیب اندیشههای کلامی و فلسفی شرق با روششناسی مادی غرب، هیچ تناسبی با هم ندارد. زیرا اساس اندیشه شرق، عقل سلیم متکی بر وحی و شالوده اندیشه غرب، عقل گرفتار در چنبره مادیات و متکی بر امیال فردی است.
واماندگی غرب از شناخت خداوند و حقایق بنیادین هستی در آزمایشگاههای علوم تجربی و تمسک به فلسفههای نامبرده و ترکیب آن با روشهای خود، آب در هاون کوبیدن است. به عنوان مثال فلاماریون؛ ستارهشناس برجسته مانند «ویلیام هرشل»(16) بهترین دوران عمر خود را صرف ستارهشناسی کرد و در نهایت سی سال عمر خود را صرف کرد تا برای غرب ثابت کند که انسان مرکب از روح و جسم است. این در حالی است که، شرق از دوران بسیار قدیم با ایمان خود، این حقیقت را دریافته بود و بنیان زندگی خود را، بر پایه این دیدگاه و حقایق الهی استوار کرد.
نعیمه میگوید: «اگر آن چیزهایی که غرب از شرق به عاریت گرفته را به آن پس دهد، مانند قبری میشود که از بیرون طلا اندود و از درون پر از استخوان و کرم است»(17) هدایای شرق به غرب فراوان است، از جمله: انجیل و هدایای غرب به شرق عبارت است از: سیم خاردار، زرهپوش، ادوات نظامی، کاباره، مواد مخدر، بیماریهای واگیردار و بحرانهای فراوان انسانی! اما چیزهایی که شرق در مقابل این هدایا! به غرب میپردازد: عزت نفس، آسایش فکری و اعتراف علنی به این موضوع، که شرق زبالهدان جهان و غرب بهشت پرثمر دنیاست!(18)
3ـ پیشرفت غرب در دانش تجربی و شرق در علوم الهی و انسانی
از قدیم، دانش و تمدن شرق، اذهان جهانیان را به خود مشغول کرده بود. ولی اکنون غرب در اوج تکنولوژی و شرق در شرایط نامطلوبی از این جهت به سر میبرد. این واقعیت، ذهنیت تقلید شرقیها از غربیها را، در اذهان تداعی میکند. نعمیه در این ارتباط میگوید: «شرق حتی در اقتباس یک حرف از غرب بینیاز است؛ زیرا اقتباس جز تقلید نیست و هرکس از دیگری تقلید کند، نسبت به خویش یکرنگ نیست. زیرا حقیقت خود را پنهان میکند تا حقیقت دیگری را آشکار کند. بدین صورت، نمیدانم چگونه میتوانیم در امری از امور از غرب تقلید کنیم، بدون اینکه بر خودمان خیانت نورزیم و حقیقت خود را مسخ نکنیم.»(19) زمانی که موضوع تقلید در علوم تجربی چنین باشد قطعا در علوم انسانی، تقلید از منظر نعیمه جایی ندارد. وی میگوید: «شعر حاصل عواطف، افکار و احساسات درونی ماست. اگر ما در شعر و نثر از غرب تقلید کنیم، در حقیقت مقلد عواطف، افکار و احساسات دیگران هستیم. زیبایی شعر، اخلاص آن در تصویر کشیدن حقیقت نهفته در درون شاعر و رمز و راز ابتکار در همین موضوع، نهفته است. وی در فرازی دیگر، سخن نهایی خود را چنین بیان میکند: «اگر شرق و غرب چارهای جز این ندارند که یکی از دیگری درس بیاموزد، غرب در آموختن نیازمندتر از شرق است.»(20) زیرا شرق در دوران تمدن اسلامی چه در علوم تجربی و فنی و چه در علوم الهی و انسانی، فوقالعاده درخشید و قرنها، چشم جهانیان بدان دوخته شده بود. شرق از قدیم، مهد علوم تجربی الهی و انسانی بود؛ لذا سزاوار تقلید از غرب نیست.
4ـ باور شرق به حقایق مطلق و غرب به حقایق نسبی
یکی از ویژگیهای اندیشه غرب در دوران معاصر، باور به نسبیگرایی و ترویج آن است. اعتقاد به نسبیگرایی از علوم تجربی به کلام و الهیات غربی نیز به سرعت سرایت کرد. با مطرح شدن نسبیگرایی، اساس باور یقینی به خداوند، پیامبر، معاد، اخلاق و فضایل بشری متزلزل شده و هر اندیشه متعالی بر موج بیثباتی سوار میشود.
به رغم مطرح شدن اندیشه تفکر، نسبیت در تمام حوزههای تجربی و انسانی غرب، شرق با بهرهگیری از کتب آسمانی و آموزههای انبیاء الهی هنوز به حقایق مطلق معتقد است. نعیمه میگوید: «گفتم: حقایق الهی، زیرا به نظر من حقیقتی به جز آنها نیست. انسان از ناحیه خویش، ناتوان از درک اسرار هستی است. این حقایق از ابتدا جزء میراث فکری شرق بوده؛ اما آن چیزی که ما امروز آنها را به نام حقایق علمی از آنها نام میبریم و زندگی خود را بدان وسیله هماهنگ میکنیم، صرفا تخمینی است که خود را گاهگاهی مشغول میکنیم.»(21)
شرق به رغم این که دستاوردهای علمی خود را نسبی دانسته اما حقایق صادره از ناحیه خداوند و معصومین(ع) را مطلق میداند. اما غرب، شالوده فکری خود را بر امواجی از تردید بنا نهاده است، زیرا بر اندیشههای خطاپذیر استوار بوده و در حصاری از خودمحوریهای انسان قرار دارد.
نقد و تحلیل تفاوتهای شرق و غرب
شیوه برخورد غرب در ارتباط با استفاده و اقتباس از فرهنگ و اندیشه شرق، با صداقت همراه نیست. زیرا با استخراج اندیشههای نهفته در میراث فکری شرق، با تغییر ظواهر و جهت دادن به کاربری آن به نام دستاوردهای جدید فلسفی و کلامی غرب به دنیا ارایه میکند. به عنوان مثال، غرب با اقتباس از این اندیشه اسلامی، که راههای متعدد برای رسیدن به خداوند وجود دارد؛ نظریه نامیمون نسبیگرایی در حق و پلورالیزم، یا حقانیت متکثره را مونتاژ کرد. نظریه تکثر راهها، فقط مؤید تکثر در روش و مسیر رسیدن به حق است.
در حالی که تفکر پلورالیزم، بیانگر حقانیت نسبی همه اندیشهها و اهداف و ایجاد تردید در اذهان افراد اهل یقین است. با اعتقاد به تکثرگرایی، یا حقانیت پلورالی، هیچ معیاری برای اثبات حقانیت ادیان الهی و در رأس آنها اسلام و باطل بودن ایسمهای بشرساخته نخواهد بود. در اینجا لازم است اشاره شود، که نعیمه نیز به نحوی به تکثرگرایی معتقد است؛ ولی تکثرگرایی او فلسفی و سیاسی(22) نیست. بلکه باور او به این عقیده، فقط اخلاقی محض است. یعنی وی به عنوان یک انسان اهل فضیلت، رفتار و اندیشه و مرام هیچ فردی را حق مطلق نمیداند و به نسبی بودن حقانیت دستاوردهای فکری و رفتار مردم معتقد است.
به نظر نگارنده، مقاله کنونی نیاز به بحثهای تکمیلی و رفع چندین حلقه مفقوده(23) دارد. بسیاری از تفاوتهای دیگر وجود دارد، که نعیمه بدانها نپرداخته است. اکنون به اهم آنها میپردازیم:
1ـ پایبندی شرق به معنویت و موازین اخلاقی و غرب به مصالح مادی
توجه به موازین و مرزهای اخلاقی در مسایل فردی و اجتماعی از مختصات شرق است. در حالی که غرب به چیزی جز منافع مادی خود نمیاندیشد. از نگاه بعضی، نظریههای غربی «اصلا اخلاق، حرف مفت است و کار اخلاقی انجام دادن، از سادهدلی است.»(24) محور تصمیمگیری غرب در مسایل فردی و اجتماعی مصالح مادی است. اگر مصلحت دنیای غرب به ویژه آمریکا اقتضا کند تمام دنیا باید در آتش قهر سربازان آمریکایی به جهنمی سوزان تبدیل شود.
برای تسلط بر نفت و گاز خلیجفارس و دریای خزر میتوان دمکراسی و مبازره با تروریسم را بهانه کرد و بمبهای چندین تنی، بر سر مردم ریخت و زندانیان را با بدترین روشهای قرون وسطایی، شکنجه روحی و جسمی کرد. این نکته قابل اشاره است که، بسیاری از متفکران جوامع غربی با این روند، مخالفت جدی کردند. به عنوان مثال تورشتاین و بلن؛ جامعهشناس معروف، جامعه آمریکایی را به طور کلی فاسد میدانست.(25) امروزه نیز پرفسور «نوام چامسکی»؛ زبانشناس و سیاستمدار برجسته آمریکایی به شدت سیاستهای توسعهطلبانه کاخ سفید را به چالش میگیرد.
2ـ اهتمام شرق در مسائل اجتماعی به عدالت و غرب به آزادی
محور امور اجتماعی شرق، عدالت است. آموزههای دینی و سنتهای اجتماعی جهان شرق، مؤید همین امر است. تأکید خاص پیامبران و کتب آسمانی بر تسری عدالت در تمام حوزههای بسیار مشهود است. قرآن کریم، مأموریت پیامبر(ص) را استقرار عدالت اجتماعی(26) در میان مردم بیان میکند. امام علی(ع) در نهجالبلاغه میفرماید: «خداوند بر پیشوایان عادل واجب کرده، که زندگی خود را با محرومان مقایسه کنند.»(27)
غرب به جای عدالت، به آزادی و لیبرالیسم در تمام حوزههای اجتماعی، تأکید میکند. بعضی از متفکران دنیای غرب، عدالت را در دنیای کنونی از مسخرهترین واژهها میدانند. فوکویاما(28)، لیبرالیسم آمریکایی را پایان تاریخ میداند و آزادی را اصلیترین ارزش آمریکایی! تلقی میکند. در این نوع آزادی، تمام خطوط و معیارهای اخلاقی و دینی برای تسلیم دنیا به لیبرالیسم آمریکایی، با شگردهای مختلف اعم از تبلیغات رسانهای و تهاجم نظامی پشت سر گذاشته میشود. شعار آزادی به جای عدالت، صرفاً برای فریب تودهها و سوق دادن افکار اندیشمندان دنیاست. زیرا زمانی که منافع دنیای غرب و آمریکا اقتضا میکند، لیبرالیسم مورد ادعا نیز، به راحتی به پای مصالح آنان به مسلخ میرود.
3ـ تکیه شرق به عقل متکی بر وحی و تأکید غرب به عقلمداری محض
دنیای شرق در حوزه اندیشه و عمل از تمام توانمندیهای عقلی بهره میگیرد؛ اما آن را کافی برای رسیدن به هدف مطلوب انسانی برای شناخت حقایق هستی و کمال خویش نمیداند. اتکاء شرق به عقل، مورد حمایت وحی است. در مقابل، غرب تنها ابزار لازم زندگی را عقل میداند! از اینرو انسان غربی، خود را به جای خداوند و عقل خودش را، به جای پیامبر نشانده است! کلید تمام مشکلات روحی و روانی غرب در تأکید بیجهت به عقل اسیر امیال و پرمدعای اوست.
4ـ شرق در پی صراط مستقیم و غرب مدعی صراطهای مستقیم است
شرقیها و بویژه مسلمانان راههای رسیدن به خداوند را به تعداد انسانها میدانند. ولی ارزش این راهها را یکی نمیدانند. هرگز اسلام با مرام شیطانپرستی! و ایسمهای ساخته و پرداخته انسان بریده از وحی و اخلاق یکی نیست. در نهایت، باید یک اندیشه معیار حق بوده و راهی باشد که کاروان بشری را به ساحل معرفت و حقانیت برساند. در دنیای غرب، هرچه به ذهن متفکران خودمحور میرسد به ایسم تبدیل میشود و به عنوان اندیشهای که از حقانیت برابر با اسلام و ادیان دیگر آسمانی برخوردار است، مطرح میشود! امروزه صراطهای به ظاهر مستقیم! توسط غربیها و عقبه آنان در جهان اسلام، به ابزاری برای ایجاد تزلزل در ایمان مردم به دین خدا، جایگزین کردن شک به جای یقین و در نهایت به وسیلهای برای تفرقه و بیهویتی فرهنگی مردم، تبدیل شده است.
5ـ یقین از ویژگیهای شرق و بقای بر شک از مختصات غرب است
کتب آسمانی و پیامبران، انسانی را به یقین در اعتقادات دینی فرا خواند. آن یقینی که راههای شک و تحقیق هدفدار را پشت سر گذاشته و با بهرهگیری از عقل متکی به وحی به دست آمده است. اما غرب براساس شک و فرضیه نسبیّت در حوزه دین و اندیشه به سر میبرد. اعتقاد به نسبیّت در علوم تجربی مفید است. اما بقای بر شک و ایمان به نسبیّت در حوزههای اندیشه دینی، موجب تزلزل و بیثباتی عقاید و در نهایت به فروپاشی اجتماعی ـ فرهنگی منجر میشود.
6ـ شرق در پی کمال و غرب در پی تنوع در لذت و کامجویی بیشتر است
آموزههای شرقی حاکی از هدایت بشر به سوی ساحل کمال الهی است. رسیدن به مزر انسان کامل، اصلیترین آرمان فرهنگ شرقی شمرده میشود. برعکس دنیای غرب، هدفی به نام کمال را نمیشناسد. هر روز با کشف وسیلهای جدید، در پی تکمیل حلقه کامجویی و لذت مادی و جنسی است. به عنوان مثال، یکی از آخرین ابزارهای کشف شده غرب برای تکمیل زنجیره کامجویی جنسی، قرصهایی است که بعد از نشاطآوری، فرد را به جهنمی از امیال جنسی تبدیل میکند، به طوری که حاضر است برای ارضای خویش به هر وسیلهای متمسک شود و حریم عفت و مرزهای اخلاقی ـ انسانی را پشت سر بگذارد.
در نهایت انسان شرقی آرمانخواه و کمالجو و غربی، لذتطلب و کامجو است.