محمدحسن روزیطلب
اول: دولت در ایران ناقصالخلقه متولد شد. گذار از سلطنت نامشروع با دولتی مستبد آغاز شد. مفاهیمی همچون لیبرالیسم، دموکراسی و پارلمانتاریسم نیز علاوه بر آن که با مفاهیم قدسی و آسمانی همخوانی نداشت، در عمل نیز به بازیچه استبداد رضاخانی گرفتار آمد، اما سرنوشت محتوم ما تجدد بود، تجددی نیمهکاره و نیمه ویران! ما تجدد را نیز از سر گشاد آن مینواختیم! پادشاهی ماند همراه دولت و مجلس تا روشنفکران تجدددوست به ترکیب آنچه سلطنت سنتی بود با دولت مدرن دلخوش کنند، با محکم نمودن گره کراوات خود دست سلطان را ببوسند و مردمخواهانه فریاد «غربی شدن از فرق سر تا انگشت پا» سر دهند.
ما و مردم ما البته میدانستیم که نه سلطنت مشروعیت دارد و نه دولت مدرن!
دوم: روحالله قیام کرد و تعبیر انفسی بزرگمرد قرن، در جایی فراتر از کشاکش سنت و تجدد، موجد انقلابی الهی شد، انقلابی در پی هدف انبیا که غایتی به وسعت قدسی کردن هر چه عرفی و عرشی کردن هر آن چه فرشی بود، داشت. انقلابی که شعارهای فراموش شده عصر روشنگری را دوباره در «جاهلیت ثانویه» سر داد و البته نگاه همراه با حیرت تجددطلبان را هماره در پی داشت که از شنیدن نفی سکولاریسم در بهتی مدام اقامت داشتند.
سوم: انقلاب ادامه دارد، انقلاب اسلامی امام(ره) نقطهای نبود، جریان است، چنانکه غایت آن فراگیر نمودن اسلام است نه زمینگیر شدن. از ابتدا انقلاب تمام دولتها به اقتضای شرایط حاکم، خود را ناگزیر از تعاملی کژدار و مریز با تجدد و تجددطلبان میدیدند، اما «متجددان به ظاهر در گرو دین» بیش از آن که گمان آن میرفت بر پیکره انقلاب نفوذ کرده بودند و بسیاری نیز خود بر آن چه بر آنان میرفت جاهل بودند و البته برخی متجاهل.
سازندگی آغاز شد و قرار بر آن شد که ایران به ژاپنی اسلامی تبدیل گردد، «اقتصاد» و «فرهنگ» به کمک آمد تا «معیشت» و «دین» به محاق رود و سیاست آمده بود تا در ظاهر دیانت، رمه به یغما برد.
اما هشت سال بعد غربگرایان به دنبال ترکیبی حداقلی از دین و سیاست بودند. بدون هیچ پردهپوشی سخن از جامعه مدنی، دموکراسی، لیبرالیسم، سکولاریسم، عرفیسازی، جامعه باز (و البته دشمنان آن!) و همخوانی اومانیسم با دین قدسی گفتند و در عمل کردند آنچه کردند و نیروهای انقلاب نظارهگر بازی بازیگران دست در نخ تجدد بودند و حسرت میخوردند بر فرصتهای از دست رفته.
چهارم: اما سخن، سخن احمدینژاد است. احمدینژاد برخاسته از نسلی است که هنوز کار در نظرش اصیلتر از فلسفیدن است، اقتصاد دولت نهم یک اقتصاد نیمه مدرن است. فرهنگ دولت او نیز تساهل و تسامح زیادی را در دستور کار دارد. بیش از آن که حامیان میپسندند. اما آیا احمدینژاد مدرن است؟
کلمه اصولگرایی شاید برازندهتر باشد. او پشت به خاتمی دارد و در فضای اصولگرایی رو به سوی اسلامگرایی. اما خاتمی در وادی اصلاحطلبی رو به سوی تجدد داشت، اصولگرایان نیز به دو دسته تقسیم میشوند. گروهی در حقیقت در پی خاتمی و دوم خردادند و رویشان به آن سو است ولی هنوز در وادی اصولگرایی و مرزهای آن ماندهاند و گروهی نیز در پی سوم تیر، رو به سوی اسلامگرایی دارند.
احمدینژاد اگر چه همچون دولتهای سلفش در زمین غربگرایی به تدبیر امور میپردازد اما او رو به سوی اسلامگرایی ناب دارد و تمام مخالفتهای روشنفکران دست چندم وطنی ما با او از همین روست. والا قیمت بنزین و رابطه با آمریکا و اقتصاد و... خود میدانند که همه بهانه است.
بسیاری از اینان که در حسرت کفنپوشاناند و در هر داستانی اوضاع را با زمان آقای خاتمی مقایسه میکنند دریافتهاند که یاران انقلابی تفاوت ماهوی او با خاتمی را دریافتهاند. بلاشک دوازدهم مرداد هشتاد و چهار، احمدینژاد و خاتمی دقیقا در یک نقطه ایستاده بودند، اما همه میدانستند که روی احمدینژاد بدین سوی و خاتمی بدان سوی بود. تفاوتی از فراخنای حقایق قدسی تا تنگای گفتمان موهوم سنت و تجدد.
پنجم: احمدینژاد رییسجمهور خوبی برای دوران گذار است. گذار اصولگرایی مختلط به اسلامگرایی ناب، گذار از ترکیب به سوی خلوص، گذار به سوی اضمحلال تجدد در اقیانوس اسلام.
حضور احمدینژاد یک رویگردانی است. ما برای دورههای بعد به احمدینژادهای در راه نیاز داریم. احمدینژادهایی که از قضاوتهای مارجینالیستی در اقتصاد به اسقرار نگاههای عادلانه، از تمهید مقدمات سیاستبازی به ترویج تبعیت آگاهانه از ولایت، از فرهنگ فرنگزده شهروندمدار به نگاه مساواتطلب دینمدار، از اسارت در بند نُرمهای جامعه مدنی به احیای ارزشهای مدینه نبوی، از پیچیدگی به صداقت، از فرهنگسرا و سینما به مسجد، از تساهل و تسامح به جهاد، از مصلحتزدگی به آرمانگرایی، از تبلیغ رفاهزدگی و اشرافیگری به ترویج زهد و قناعت، از جمع سنت و تجدد به اسلام ناب و از فریبهای سیاست و تحزب مدرن به اخلاص بسیجی گذار کند.
با سوم تیر پروژه حرکت به سوی پذیرش و تسلیم تجددطلبانه در ایران تمام و قدرت نهفته انقلاب اسلامی با سر بر افراشتن دوباره انسان انقلابی در مقابل انسان بورژوا، سرمایهسالار و قدرتطلب مدرن آشکار شد و بالاخره جمهوریاسلامی ایران پس از شانزده سال بار دیگر رنگ انقلاب اسلامی به خود گرفت. انقلابی که از جنس آمال و انبیاست و روی انتظار به سوی تقدیر الهی در انقلاب عدل نهایی دارد.
دوم خرداد تمام شد و دیگر اهمیتی ندارد، دیگر لازم نیست و نباید سخنی از خاتمی گفت. هر چند بسیاری اصرار دارند احمدینژاد را سیاستمداری مدرن و بلکه کاتالیزور مدرنیزاسیون در ایران بدانند تا در جبههبندی تحلیلی و موهوم «سنت و مدرنیته»، به اینکه وی بتواند در راه استقبال تجدد، عامل همراهی نیروهای تندروی سنتگرا (بخوانید اسلامگرا) باشد، دلخوش کنند.
اما باید دریابند که احمدینژاد ما، یک انسان انقلابی و مسلمان معاصر و نه برعکس.