تاریخ انتشار : ۰۷ بهمن ۱۳۹۱ - ۱۳:۰۹  ، 
کد خبر : ۲۵۲۹۹۱

آنارشیسم: گذشته و حال؛ و تغییر در حوزۀ عمل

دکتر عبدالرحمن عالم / استاد دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران چکیده: مقاله‌ای توصیفی است برای بازبینی و بازخوانی اندیشه آنارشیستی و توضیح‌گذار ‌اندیشگی آن از حوزه سوسیالیسم به عرصه لیبرالیسم و پیدایی نحله‌هایی جدید از اندیشه آنارشیسم سرمایه‌داری. مقاله پس از توضیح پیشینۀ اندیشۀ آنارشیسم، نظریۀ آنارشیسم را به تفصیل مورد سنجش قرار داده و هدف آن را شرح می‌دهد. در مرحلۀ بعد به فر‌آیند اندیشۀ آنارشیستی توجه می‌کند و طی آن، زمینه‌های اندیشه‌های سیاسی لیبرالیسم نو را باز می‌شکافد و سرانجام آنارشیست‌های کلاسیک و جدید را دسته‌بندی می‌کند. واژگان کلیدی: اندیشه سیاسی، آنارشیسم، سوسیالیسم، کاپیتالیسم؛ آنارکو – کاپیتالیسم، لیبرالیسم، لیبرتاریانیسم، کمونیتاریانیسم

مقدمه:
بیشتر مردم، به ویژه آنها که با مفاهیم سیاسی آشنا نیستند، آنارشیسم را «بی‌نظمی» و «هرج و مرج» می‌دانند. این مردم، جامعه‌ای را هم که در آن آشوب و آشفتگی، ناامنی و بی‌قانونی باشد، آنارشیستی می‌شناسند. اما آنارشیست‌ها می‌گویند «آنارشی» بی‌حکومتی و بی‌فرمانروایی معنا می‌دهد و «آنارشیسم» هم یعنی جانبداری از نبود حکومت و از حکومت‌ستیزی، یا نپذیرفتن هیچ‌گونه قدرت و اقتدار بر سر مردم. به نظر آنها، اقتدار سیاسی، به هر شکل، نالازم و نامطلوب است و از هر گونه اجبار و نهاد اجبارگر در جامعه می‌توان صرف‌نظر کرد.
پس آیا درک و تصور مردم از آنارشیسم نادرست است؟ آیا آنارشیسم طرح اندیشه بی‌حکومتی است، یعنی شکلی از تفکر که عده‌ای عصیانگر با هدف از بین بردن قواعد و اصول روزگار خود، آن را ارائه کرده‌اند، یا در حوزه اندیشگی، آیا آرمانی یوتوپیاپی غیرقابل اجرایی است که محکوم به شکست بوده، و با جامعه‌های صنعتی موجود اصلاً تناسبی ندارد؟ آیا در خویشتن خود یک ایدئولوژی است با درک و دریافتی ویژه از سوسیالیسم یا از اندیشه‌های لیبرالی که به حد افراطی و رادیکالی پیش رفته است؟ یا آموزه‌ای است منسجم که باید جدی گرفت؟ آیا می‌توان از «آنارکو ـ کاپیتالیسم»، از آنارشیسم راست‌گراها، لیبرتاریانیسم و کمونیتاریانیسم، و از «آنارکو ـ سندیکالیسم» سخن راند؟ آیا آنارشیسم اندیشه یکدستی است یا چندگونه از آن را می‌توان تشخیص داد؟
این پرسش‌ها، و پرسش‌های همانند آنها، ذهن را مشغول می‌دارد و می‌توان گفت در واقع آنارشیسم همۀ این جور چیزها را در برمی‌گیرد. ای مقاله در نظر دارد. این جنبه‌ها را بازشکافی کند و توضیحی به نسبت کامل از آنارشیسم ارائه دهد؛ می‌خواهد دریابد آیا آنارشیسم بدان صورت که در گذشته مطرح شد همچنان پایدار مانده یا دگرگون شده است؛ و آیا آنارشیسم را مانند گذشته باید در زمره اندیشه‌های سوسیالیستی قرار داد یا استحاله‌ای در آن رخ داده و امروزه آنارشیسم به عرصه لیبرالیسم انتقال یافته است.
1. پیشینه
اگرچه اندیشه آنارشیستی به صورت یک آموزه در نخستین دهه‌های سده بیستم به کامل‌ترین مرحله رشد خود رسید، اما به طور عمیق ریشه در تاریخ اروپا دارد. گذشته از برخی حکومت‌ستیزی‌های دوران باستان، به ویژه ستیز اپیکوری‌ها، کلبی‌ها، و به تعبیری رواقی‌ها با نهاد حکومت در یونان باستان، می‌توان گفت از تلفیق سنت مخالفت دینی مسیحیت معتقد به دوران طلایی سده‌های میانه با سنت عرفی و عقلانی برآمده از نوزایی، آموزه‌ای هم به وجود آمد که در ضابطه‌بندی‌های اولیه، بخشی از آن از ایمان دینی و بخشی از فلسفه عقل‌گرا بود ـ برای نمونه، ویلیام گادوین (1836 – 1756) در کتاب پژوهشی درباره عدالت سیاسی، منتشر در 1793، نظر داد هیچ‌کس را نباید وادار به انجام کاری کرد که استقلال رأی و داوری او را قربانی کند. او نوشت: «انسان با کاربرد عقل و کشف حقیقت می‌تواند محیط خود را تغییر دهد، خود را بهتر کند، و تا آنجا که ممکن است کمال یابد.»
گادوین می‌اندیشید «فقط پس از لغو همۀ قوانین و نابود کردن حکومت، بهتر شدن واقعی انسان ممکن خواهد شد.» (عالم، ص 416 و Clark) اما این اندیشه هر چه رشد می‌یافت، باید از گوناگونی گسترده اندیشه‌های فلسفی، بعدها روانشناختی هم، از اصول سازمان و طبقات اجتماعی، و از تجربه سیاسی جامعه‌های مختلف تغذیه می‌کرد. اصلاحات و انقلاب‌های بزرگ عصر جدید اروپا هم زمینه مساعدی برای رشد آن فراهم کرد. در این مورد نوزایی، جنبش اصلاحات دینی یا دین‌پیرایی، و نیز انقلاب بازرگانی و انقلاب صنعتی، عوامل اجتماعی، اقتصادی و سیاسی مؤثری بودند. در گذار این رخدادها، از یک سو برخی از مردم، وابسته به یک طبقه معین اجتماعی، به ویژه برانگیخته از انقلاب صنعتی، کوشیدند مشارکت عمومی‌تری را در حکومت فراهم آورند، و از سوی دیگر، برخی دیگر، که عموماً پایگاه طبقاتی متفاوتی داشتند، از اندیشه سازمان اجتماعی بدون وجود حکومت به شور و هیجان آمدند. هر چه اروپا صنعتی‌تر شد، ثروت در دست عده کمی جمع آمد، و قدرت اقتصادی و اجتماعی آنها در دولت متمرکز گردید.
در مقابل، احساس ناتوانی و درماندگی به کارگران غلبه یافت که می‌دیدند حاصل زحمت آنها از دستشان می‌رود، مهارتشان را ماشین نالازم کرده است، و آنها مجبورند به کارهای بی‌خلاقه و تکراری بپردازند. در گذشته‌ها، کارگران کل یک کالا را تولید می‌کردند، اما اینک خود را ایستاده در یک خط تولید می‌دیدند که چندان به مهارت نیاز نداشت، و در برابر آن هم دستمزد ناچیز و بخور و نمیر داده می‌شد. تحرک اجتماعی و مهاجرت از روستاها و زندگی جدید در محله‌های فقیرنشین اطراف کارخانه، زندگی ساده روستایی را از بین برد. حکومت، که زمانی طولانی از توجه به این وضع و حال به کنار بود و وظیفه خود نمی‌دانست که به حال و روز بینوایان توجه کند، ناگزیر نقش فزاینده‌ای در زندگی مردم یافت: اینک به طور رسمی اعلامیه‌هایی صادر می‌کرد، مقرراتی را تعیین می‌نمود، دستورهایی می‌داد، تقاضای اقتصادی ایجاد می‌کرد، نیز مانند گذشته سرکوبی می‌نمود. با گسترش وظایف حکومت، بوروکراسی بی‌نام و نشانی پیش‌روی مردمان ظاهر شد، که اراده خود را با قدرت و توان تحمیل می‌کرد. آدم‌هایی که در گذشته قدرت حکومت را در اختیار داشتند، با فراگیرتر شدن حکومت، تقریباً ناشناس شدند. (عالم، پراکنده)
در گذر چنین وضع و حال اجتماعی، اقتصادی و سیاسی، در واکنش به قدرت رو به رشد حکومت و نفوذ فزاینده کاپیتالیسم، آنارشیسم در میان شمار کوچک اما بسیار پرشور و برانگیخته مردم پدیدار شد و تا پایان سده نوزدهم به عنوان یک ایدئولوژی و جنبش سیاسی خود را نشان داد. آنارشیسم در آغاز از یک سو ناب‌ترین بیان فردگرایی اندیشه لیبرالی بود، و از سوی دیگر اندیشه سوسیالیسای را بیان می‌کرد. آنارشیسم در تأکید بر ارزش شخصیت فرد و ایستار دولت‌ستیزانه خود، لیبرالیسم سده نوزدهم را نزدیک‌ترین متحد خود یافت. در عین حال به دلیل ضدیت با نظام کاپیتالیستی و نظام مالکیت خصوصی، که آن را دستگاه نیرومند استثمار بی‌پروای کارگران می‌دانست، رشته تفکر سوسیالیستی را نیز در دست گرفت. بدین ترتیب می‌توان گفت در سده نوزدهم هدف آنارشیسم این بود که «آرمان‌های لیبرالیسم و سوسیالیسم، دو پدیده بزرگ فکری سده نوزدهم را در راه اصلاحات اجتماعی با هم ترکیب کند.
آنارشیسم اعلام می‌کرد که آزادی [لیبرالیسم] بدون سوسیالیسم به امتیازهای ویژه می‌انجامد، و سوسیالیسم بدون آزادی به خودکامگی و بردگی». (Singh, 2, p. 309) در همین خط‌فکری فردگرایی، در 1843، ماکس اشترنر (1856 – 1806)، آدمی تنها و عجیب و غریب، کتاب خود و خویشتن آن را منتشر کرد، اثری که در حوزه فکری فلسفه هگلی نوشته شده بود و اصل اساسی آن در راستای فردگرایی عبارت بود از: «هیچ چیز برای من مهم‌تر از خودم نیست». در آمریکا، شکلی از آنارشیسم فردگرایانه پدیدار شد که با هرگونه اقتدار دشمنی داشت. در فرانسه، «آقای تناقض» یعنی پیرژوزف پرودون (1865 – 1809)، نخستین کسی که خودآگاهانه برچسب آنارشیست‌ را به خود زد، نخست انقلاب 1789 فرانسه را نکوهید ـ بدان سبب که می‌گفت این انقلاب «دچار طلسم سیاست شده»، و با تأکید نوشت:
«نه اقتدار، نه حکومت، نه حتی عموم مردم: این است انقلاب» ـ و بعد از درگیر کشاکش تند و تلخ با کارل مارکس شد، کشاکشی که جنبش بین‌المللی کارگران را تضعیف کرد و میخائیل با کونین (1879 – 1814) و پیتر کروپوتکین (1921 – 1840) و بسیاری از آنارشیست‌های بعدی در مبارزه‌شان برای نابود کردن «سایۀ شوم ارتدوکس مارکسیستی» آن را پی گرفتند. در روسیه، افزون بر برکونین و کروپوتکین، آنارشیست‌های دیگری هم از درون جماعت‌های روستایی و زندگی زراعتی پدیدار شدند و درک و تصور خاص خود از آینده و از بنیادهای انتقاد خود از کاپیتالیسم را داشتند، مانند لئوتولستوی (1910 – 1828)، که مردم را به خلوص اخلاقی فرا می‌خواند؛ و در همین خط فکری می‌توان از ماهانداس مهاتماگاندی (1948 – 1869) یاد کرد که افزون بر فراخوانی به خلوصی اخلاقی، نافرمانی مدنی و مقاومت مسالمت‌آمیز را برای جنبش‌های سیاسی توصیه می‌کرد. (Eatwell and Wright, p. 132)
2- نظریه آنارشیسم
تقدم فرد و فضیلت استقلال اخلاقی او، کانون و هسته اصلی آموزه آنارشیستی را تشکیل می‌دهد، و از این دیدگاه، آنارشیست‌ها نتیجه می‌گیرند که فقط فرد به راستی آزاد، خلاقیت ارزشمندی خواهد آفرید و هموست که ارزش اقدام خواهد داشت. هرگونه اجبار یا محدودیت، به هر صورت، شخص را تحقیر می‌کند و فقط در جامعه آنارشیستی است که فرد به راستی آزاد می‌شود. وقتی از آنارشیست‌های پیشین خواسته می‌شد بگویند فرد از چه چیزی آزاد می‌شود، پاسخ سه‌گانه‌ای می‌دادند: 1) فرد به عنوان کارگر برای نخستین بار از یوغ سرمایه‌داران آزاد خواهد شد؛ 2) فرد به عنوان شهروند برای نخستین بار از یوغ حکومت آزاد خواهد شد؛ 3) فرد به عنوان یک انسان برای نخستین بار از اقتدار اخلاق دینی، برآمده از وجودی فراطبیعی، آزاد خواهد شد.
معنای حرفشان این بود که به لغو سرمایه‌داری معتقدند و می‌خواهند آزادی اقتصادی هر فرد را در جامعه تأمین کنند، اقتدار حکومت به هر شکل باید از بین برود و نابودی آن آزادی سیاسی فرد را فراهم خواهد آورد، و فرد از آزادی مذهبی برخوردار خواهد شد و یا دین و مذهب، به هر شکلی، در جامعه آنارشیستی حفظ نخواهد شد. اما بیشترین نظریات آنارشیست‌ها درباره از بین بردن حکومت بیان شده است. آنها گفته‌اند حکومت قدرتمندترین و فراگیرترین نهادی است که در فعالیت آزاد فرد دخالت می‌کند، و در نتیجه آزادی فرد را کاهش می‌دهد و او را مجبور می‌کند به صورتی متفاوت از آنچه خودش انتخاب می‌کند، عمل نماید. به نظر آنها حکومت و نهادهای پشتیبان آن با آزادی ناسازگارند و مانع رشد آزاد انسان می‌شوند. حکومت به جای اینکه مجموعه نهادهای سودمندی باشد که پیشرفت انسان را آسان کند، راه آن را می‌بندد. (Singh, 310 – 311; Baradat, 185) پرودون در کتاب کلاسیک خود، اندیشۀ کلی انقلاب در سدۀ نوزدهم، نظر داد:
تحت حکومت بودن، یعنی زیر نظر قرار داشتن، بازرسی شدن، جاسوسی شدن، ارشاد شدن، قانوندار شدن، شماره‌دار شدن، نام‌نویسی شدن، زیر تلقین قرار گرفتن و فرمانبرداری از مخلوقاتی که نه حق دارند، نه خردمندی، و نه فضیلت انجام این کارها را... تحت حکومت بودن، یعنی بودن در معرض هر گونه اقدامی، هر گونه تعاملی، ثبت‌نام شدن و زیر نظارت بودن، یعنی فرد مالیات‌بندی شده، تمبر خورده، اندازه‌گیری شده، شماره‌خورده، برآورد شده، مجاز شده، اختیاردار شده، برحذر شده، منع شده، اصلاح شده، مجازات شده،... این است حکومت. (Proudhon, p. 294)
به سخن دیگر، به عقیده آنارشیست‌ها، به زبان پرودون، حکومت، حتی اگر قانونی هم باشد، مانع خود پیشرفتی فرد است؛ اما فقط همین نیست. در دفاع سنتی و متعارف از حکومت، گفته می‌شود حکومت به عنوان یک نهاد یا سازمان، قانون و نظم را حفظ می‌کند و از این راه می‌‌گذارد فرد در آرامش و صلح کامیاب شود. اما به عقیده یک آنارشیست‌، واقعیت حکومت به کل چیز دیگری است، به کل مخالف و متضاد با این فکر است، چرا که حکومت جهانی را از خشونت، ستمگری، فساد، سرکوبی و بدبختی پر کرده است. روی هر چیزی دست گذاشته آن را فاسد و نابود کرده است. حکومت برای توجیه علت وجودی خود، احتیاج دارد بی‌نظمی را در جامعه حفظ کند، و بنابراین در ذات خود، کژکار است و پیامدهای منفی در جامعه به بار می‌آورد. آنارشیست‌ها می‌گویند: پیرایه‌های تشریفاتی، که در کار تقدیس قدرت حکومت با اقتدارند، چشم مردم را کور می‌کنند و آنها نمی‌توانند متوجه غارت و بدرفتاری با خود شوند.
در این مورد رابرت‌پل ولف داستانی می‌گوید: «به نظر می‌رسد باور به اقتدار حکومت برای انسان‌ها طبیعی باشد. دسته‌ای از غارتگران اسلحه به دست به شهری حمله می‌کنند و هر چه طلا در بانک است می‌خواهند. به این آدم‌ها جنایتکار می‌گویند. آنها سال بعد هم در همان روز می‌آیند و باز هم طلاها را می‌خواهند. باز هم آنها را جنایتکار می‌نامند. این غارتگران یونیفرم می‌پوشند و هر سال در همان روز می‌آیند. آخر سر آنها را مأموران مالیات می‌‌نامند. سرانجام، کوچکترین و آرام‌ترین غارتگران بدون اسلحه به شهر می‌آیند و مردم شهر بدون کشمکش و مقاومت طلاهای خود را به آنها می‌دهند. حالا حکومت از راه رسیده است». (Wolff, p. 113)
می‌توان گفت تصوری که آنارشیسم از حکومت دارد، تصور حکومت پلیس است. بنا به این تصور، حکومت در اصل ابزار اجبار است، و بنابراین بخش بیشتر ادبیات آنارشیستی آکنده از حمله‌ها بر ابزارهای خاص قدرت حکومت است. حکومت به طور کلی خطری برای آزادی است، و نظام حقوقی و نظام اجرایی آن به سود طبقه حاکم برقرار شده و عمل می‌کند. شیوه‌های مجازات، به ویژه زندان‌های حکومت، وحشیانه، کمرشکن، واپس‌گرایانه و بیهوده‌اند، و به گفته اماگلدمن (1940 – 1869)(1) آنارشیست‌ آمریکایی، بدان منظور طرح‌ریزی شده‌اند که جامعه را از اشباح خود ساخته «حراست» کنند. نیروهای مسلح، به جای حمایت از مردم، نهادهای زور خشن برای جنگیدن هستند، که انگیزه‌های مصنوعی، مانند میهن‌دوستی به آنها القا شده است، مشخصه آنها خشونت تحقیرکننده و زندگی پادگانی است، و ارتش‌های دائمی همیشه فرسوده بوده‌اند و سربار جامعه. حکومت در عمل بسیار پرهزینه و تلف‌کننده است، بوروکراسی آن ناکارآمد و مالیا‌ت‌های آن دلخواه و نامنصفانه است. (Eatwell and Wright, 133) به نظر می‌رسد آنارشیست‌ها به این حکم لرد آلتون اعتقاد دارند که «قدرت فاسد می‌کند و قدرت مطلق، مطلقاً فاسد می‌کند». به عقیده آنها، قدرت همیشه تأثیری مخرب بر روحیه و شهامت دارد. آنها می‌گویند تا زمانی که حکومتی وجود دارد، مقامات حکومتی هم قدرت اعمال خواهند کرد، و همین قدرت حکومتی است که انسان را در جامعه منفور می‌کند. کروپوتکین نوشت: «این یا آن وزیر حقیر ممکن بود انسان شریفی می‌بود اگر قدرت حکومتی به او داده نمی‌شد». به عقیده آنارشیست‌ها، انسان‌ها به طور کلی طبع نیک دارند، و برادر و دوست هم‌‌‌اند، با یکدیگر همکاری می‌کنند، اما نهادهای شر، یعنی نهادهای قدرت حکومتی آنها را دشمن جانی یکدیگر می‌کنند. به گمان آنها، در حالی که آنارشیسم، دوستی، مهر و نظم اجتماعی است، اما حکومت، جدایی، اجبار، آشفتگی و استثمار است. حکومت به شهروندان فقیر و نیازمند توجه ندارد، فقط به تأمین منافع طبقه سرمایه‌دار می‌‌اندیشد و، آنها استدلال می‌کنند، تا وقتی حکومت وجود دارد، سرمایه‌داری انحصاری و تمرکز اقتصادی هرگز از بین نخواهد رفت. (Singh, p. 312)
اما آیا اقتدار و قدرت حکومت تنها شکل اجبار بوده است که آنارشیست‌ها با آن مخالف بوده‌اند؟ آیا اجبار شکل‌های دیگر اجتماعی و اقتصادی ندارد؟ در این مورد هم به نظر می‌رسد آنارشیست‌ها، گذشته از اختلاف‌نظرهای داخلی، به طور کلی همفکر بوده‌اند. ویلیام گادوین، در پایان‌های سده هجدهم نظر داد که مالکیت باید فردی متعلق باشد که مالکیت او بیشترین خیر و خوبی بیشترین مردم را به بار آورد، و گسترش این اندیشه او را به این نتیجه راه برد که بسته به نیاز می‌توان در مالکیت دستکاری کرد، و از این راه باید ثروت را برابر کرد.
در گذر زمان، نظریات آنارشیست‌ها تندروتر شد. پرودون، که با وجود شعار معروفش: «مالکیت دزدی است» از مالکیت خصوصی دفاع می‌کرد، در جانبداری از یک نظام اقتصادی که او همزیستی مشترک (Mutualism) توصیف می‌کرد، در برابر استثمار و چپاول مالیات‌گیران، رباخواران و دلال‌ها از فرد پشتیبانی کرد. تا آغاز سده بیستم، موضع آنارشیست‌ها کاملاً روشن شده بود. اماگلدمن، آنارشیست‌ آمریکایی، نظر داد:‌ «تنها ضرورتی که مالکیت می‌شناسد اشتهای سیری‌ناپذیر به ثروت بیشتر و بیشتر است، چرا که ثروت قدرت است: قدرت مهار کردن، خرد کردن، استثمار کردن، برده کردن، هتک کردن، هتک حرمت و تحقیر کردن». (Goldman, p. 600)
دشمنی با حکومت، ستیز با حکومت و نفی آن، در چارچوب اندیشه آنارشیستی، به معنای نبودن سرمایه‌داری هم بود؛ آنارشیسم سوسیالیسم هم معنا می‌داد. در این باره نظر این بود که نهاد مالکیت خصوصی نه تنها علت اساسی نابسامانی جامعه و بنابراین علت بقای حکومت است، بلکه سبب شده است مردم به دو طبقه: استثمارگران و استثمارشدگان تقسیم شوند. به عقیده برخی آنارشیست‌ها، از مالکیت برای ستایش عده کم و تحقیر عده زیاد استفاده می‌شود، و از این راه وسیله سرکوبی توده‌های مردم می‌شود. (Baradat, p. 135) افزون بر آن، تولید سرمایه‌داری به طور خاص نفرت‌انگیز است. این نوع تولید هم کیفیت کالاهای تولید شده و هم استعداد و توانمندی کارگران را به علت تبدیل آنها به آدم‌های ماشینی غیرماهر و از پاافتاده، کاهش می‌دهد. جامعه خوب، جامعه‌ای است که در آن مردم آزاد باشند و شیوه و شرایط کار خود را برگزینند و در آن، کار بتواند بیان و تجلی شخصیت فرد باشد. ثروت واقعی در تولید کالاهای سودمند، زیاد و مرغوب است، و در سرمایه‌داری چنین تولیدی به واقع ناممکن است.
به نظر آنارشیست‌ها، در جامعه آنارشیستی شکل عالی‌تری از سازمان اقتصادی وجود خواهد داشت، شکلی که فرد را برده سرمایه‌دار یا حکومت نخواهد کرد، چرا که همه چیز داوطلبانه صورت خواهد گرفت. در جامعه آنارشیستی قانون و اقتدار روابط اعضای جامعه را تعیین و مقرر نکرده است، بلکه توافق بین اعضاء و نیز همه آداب و رسوم اجتماعی، که البته قانون آنها را دچار رکود و پس‌رفت نکرده باشد، بلکه پیوسته در حال رشد و تحول باشند و با نیازمندی‌های روزافزون زندگی آ‌زاد، برآمده از پیشرفت علم، ابداعات و رشد همیشگی آرمان‌های عالی سازگار شوند، تعیین‌کننده آن روابط هستند. بیشترین آنارشیست‌ها گفته‌اند انسان‌ها تحت تسلط غرایز اجتماعی و همکاری هستند، نه غرایز خودخواهی و رقابتی. بسیاری از آنها، اجبار سیاسی را به طور کلی نقض شخصیت انسان تلقی کرده و گفته‌اند خردمندی و جامعه‌پذیری انسان، بهترین بنیاد ممکن زندگی خوب و سعادتمندانه را به وجود می‌آورد. (Rao, p. 666)
این نکته را باید مورد تأکید قرار داد که نه تنها آنارشیست‌های دلبسته به جریان اصلی مسلط کمونیسم آنارشیستی سده بیستم، بلکه همه آنها تا آنجا که مالکیت خصوصی خاستگاه سلسله مراتب اجتماعی و امتیازات طبقاتی باشد، از منتقدان مالکیت خصوصی بوده‌اند. لی ساندر اسپونر (1887 – 1808)، پدربزرگ «آنارکو ـ کاپیتالیسم» جدید، معتقد بود که مالکیت فقط تا جایی مشروع است که بیشتر از میزان تولید کامل کار فرد نباشد. همین‌طور، همه آنارشیست‌ها از گرایش انسان‌زدایی از کار یکنواخت و تکنولوژی ماشین، ابراز نفرت کرده‌اند ـ چیزی که جورج وودکاک، آن را «سلطه ستمگرانه ساعت» توصیف کرده است.
بدین ترتیب، در واقع مالکیت به ویژه در سرمایه‌داری خاستگاه شر و بدی دیده می‌شد. افزون بر آن، مالکیت با شکل‌های دیگر سرکوبی اجتماعی، هم‌پیوند دانسته می‌شد که وضع موجود را ابدی می‌کرد. می‌توان گفت در واکنش به این گونه سرکوبی‌ها که ریشه در هنجارها، عرف و عادت‌های نظم مستقر داشت، آنارشیست‌ها سر به شورش برمی‌داشتند. آنارشیسم با پرهیزگاری‌های متعارف و جزم‌اندیشی‌‌ها مخالفت می‌کرد، و آداب و رسوم زمان را تحقیر می‌نمود. شاید این‌گونه جنبه‌های آنارشیسم از نظر برخی چهره‌های ادبی و هنری، مانند اسکاروایلد، هربرت رید، ویلیام موریس، کامیل پیساروی نقاش، و سولین، نویسنده جنجال‌برانگیز فرانسوی، جذاب بوده است. از این نظر، عادت به اطاعت از سلیقه‌ها، جزم‌ها و اندیشه‌های سنتی ـ به ویژه وقتی که به فرهنگی تجاری آبوده شده باشد ـ اصلاً ستودنی نیست. بنابراین آنارشیست‌ها از بسیاری از نهادهای ساختاری شده زندگی اجتماعی، مهم‌تر از همه از نهاد ازدواج و خانواده بورژوایی به شدت انتقاد می‌کردند.
نخستین آنارشیست‌ قابل شناخت، ویلیام گادوین، ازدواج را به عنوان شکلی از کلاهبرداری و انحصارگری، نکوهید و شاید بیشتر از هر دلیل دیگری به همین علت سرزنش می‌شد. در سده بیستم، آنارشیست دیگری، مانند اماگلدمن، آنارشیست فمینیست آمریکایی، این مسئله را پر گرفت، و برده‌سازی زنان و نیز همه گونه‌های ریاکاری جنسی و سرکوبی را نکوهید و در راه دستیابی به هدف‌هایی مانند حق سقط جنین و مهار تولد مبارزه کرد. به تازگی برخی از آنارشیست‌ها از حقوق ادعایی ناهمنوایان نیز جانبداری کرده‌اند. اما باید گفت که همه آنارشیست‌ها از این گونه بی‌بندو‌‌‌باری‌ها، لغو نهاد ازدواج یا آزادی‌های جنسی جانبداری نکرده‌اند. پرودون از ستایشگران پرشور خانواده بود، و می‌گفت حق انتخابی که پیش‌روی زنان هست، انتخاب بین خانه‌دار بودن و بدکار بودن است. از سوی دیگر، تولستوی از گونه‌ای امتناع کامل جنسی طرفداری می‌کرد. به گفته اماگلدمن (با استعاره از فریدریش نیچه)، چیزی که میان همه آنارشیست‌ها مشترک است، این عقیده است که جامعه جدید، به هر شکلی که باشد، باید بر فراز ارزیابی از همه ارزش‌های انسانی مبتنی باشد. (Eatwell and Wright, p. 136)
به این ترتیب، حکومت یا دولت به عنوان شکل و قالب عمومی جامعه و نهاد پایدارکننده آن از نظر مخالفان سرمایه‌داری، یعنی مالکیت خصوصی، مهم‌ترین مسئله درگیری فکری آنارشیست‌ها بوده است. آنارشیست‌ها با شدت هر چه تمام‌تر ستمگری، سرکوبی، استثمارگری حکومت برای حفظ حقوق مالکیت، و همه عامل‌های تحکیم‌کننده آن را نکوهیده‌اند. به گفته پائول الزباشر (1928 – 1868)، آنارشیست: «تنها چیزی که در همه آموزش‌های آنارشیستی مشترک است، این است که این آموزش‌ها، حکومت را برای آینده ما نفی می‌کنند». بنابراین اندیشه یکپارچه‌گر آنارشیسم و آنارشیست‌ها، انتقاد کردن و زدودن سراسر اقتدار حکومت و هرگونه قدرت و اجباری است که دست به دست هم دستگاه حکومت را به وجود می‌آورند.
در این جا پرسشی و پاسخ آنارشیست‌ها به آن مطرح می‌شود، اینکه دولت یا حکومت، این وسیله سرکوبی و استثمار، چگونه خود را از فرو افتادن به دست مردم و از خشم و عصیان آنها حفظ می‌کند؟ آنارشیست‌ها می‌گویند حکومت‌ها به کمک نیروهای پلیس، سرباز و زندانبان، و افزودن بر آنها، به گفته انریکو مالاتستا (1932 – 1835)، آنارشیست‌، به اتکای «تاجران دروغ»، موعظه‌گران باشند یا آموزگاران مدرسه، خود را حفظ می‌کنند. آنارشیست‌ها می‌گویند، ترفندهای گوناگون حکومت‌ها در گذر سده‌ها، مردم را متقاعد کرده است که حکومت به واقع ضروری است، بدون آن انسان‌ها یکدیگر را چپاول می‌کنند و می‌کشند، و در این اقناع‌گری، فرهنگ و اخلاق و آموزش و پرورش، به هر صورت، با بودجه و پشتیبانی حکومت، در مطیع کردن ذهن‌ها و فکرها و در فریب طبقات محروم که یوغ خود را به آرامی می‌پذیرند، نقش اصلی را بر عهده دارند.
بنابراین هم آنارشیست‌ها معتقدند که آموزش و پرورش حکومتی چیزی نیست مگر تبلیغ و تلقین، و نهادهای فرهنگی و اخلاقی جامعه، افزوده به قدرت حکومت، فراهم‌آورنده سرسپردگی و تسلیم‌اند. تولستوی نوشت: «هیچ اندیشه‌ای بیشتر از اندیشه کلیسا برای آموزش مسیح شرارت‌آمیزتر و زیانبار نبوده است». همه آنارشیست‌های دیگر، با آمادگی همه شکل‌های دین را در زمره شرارت‌ها دسته‌‌بندی کردند. بدین ترتیب آنارشیست‌ها کلیسا را ابزار مهار و کنترل توده‌ها می‌دانند، بیشتر آنها بی‌دین‌اند، اما برخی از آنها، مانند تولستوی، به علت تفسیر میانه‌رو از مسیحیت، با ترک مسیحیت موجود، ایمان خود را حفظ کرده‌اند. (Eatward and Wright, pp. 134 – 135)
بسیاری از آنارشیست‌ها در برابر هر نهادی که بخواهد مردم را به رفتار یکنواخت عادت دهد، مقاومت می‌کنند. به نظر آنها، یکی از این نهادهای رفتارساز، مدرسه است. آنارشیست‌ها می‌گویند همه جامعه‌ها از آموزش و پرورش برای جامعه‌پذیر کردن جوانان بهره می‌برند. مدرسه‌ها نه تنها موضوع‌های سنتی، مانند خواندن و نوشتن، ریاضیات و موسیقی، بلکه رفتار مناسب دانستۀ اجتماعی را نیز می‌آموزند. برای مثال، آنارشیست‌ها یاد دادن صف بستن دانش‌آموزان ابتدایی برای رفتن به کلاس را نفرت‌انگیز می‌دانند و می‌گویند این‌گونه وادارسازی‌ها، بچه‌ها را از وضع طبیعی درمی‌آورد، از آنها خودانگیختگی طبیعی را به زور می‌گیرد، و خلاقیت‌شان را می‌رباید. این‌گونه انضباط آزادی مردم را می‌گیرد، آنها را وامی‌دارد هویت فردی خود را نادیده بگیرند، و آنها را به آدم‌های ماشینی بی‌اراده تبدیل می‌کند. آنارشیست‌ها بیشتر نهادهای جامعه مانند قوانین، گروه‌های فشار، اخلاق و آیین‌ها را نیز مانند مدرسه سرکوبگر می‌دانند و می‌گویند همه این نهادها، در عام‌ترین معنا، حکومت‌اند، و حکومت و این نهادهای اقتدارآمیز آن، انسان‌زدایی می‌کنند. (Baradat, p. 135)
این‌گونه واکنش‌ دشمنانه به حکومت و اقتدار سازمان‌یافته، از تجربه‌ استبداد حکومت‌های پادشاهی و از اقتدارگرایی‌ متداول سده نوزدهم، مایه می‌گرفت. اما آنارشیست‌های سده بیستم، یا هر گونه حکومت، حتی حکومت‌های دموکراتیک نیز مخالفت کرده‌اند. آنها حکومت دموکراتیک را دستگاهی دانسته‌اند که مردم نادان و نارکارآمد آن را ساخته‌اند. به عقیده آنارشیست‌ها: «حکومت دموکراتیک حکومت آنهایی است که آن‌‌قدر از هر چیز می‌دانند که بتوانند کارها را بد انجام دهند، نه آن قدر از هر چیز که بتوانند کارها را به خوبی پیش ببرند».
کم دانستن خطرناک است، و آنها که از هر چیز، چیزی می‌دانند نخود هر آشی هستند و انتظار خیر و برکت از آنها نمی‌توان داشت. به گمان آنارشیست‌ها حکومت دموکراتیک، فرمانروایی نادانی و خودخواهی است، شکل پرهزینه حکومت است. به بهانه سازماندهی افکار عمومی، تبلیغات، و انتخابات، پول‌های هنگفتی حیف و میل می‌شود. (Sing, p. 312) آنها می‌گویند دادن رأی در انتخابات و حتی رأی همگانی هرگز نمی‌تواند راه رهایی انسان باشد. دادن رأی، برگزیدن یک نماینده، یعنی سلب توانایی خود حکومتی از خود. افزون بر آن، طبقات محروم در نتیجه بردگی اقتصادی و ناآگاهی نمی‌توانند رأی خود را به درستی به کار ببرند، و از رأی آنها برای انتخاب آدم‌های بی‌کفایت استفاده بد می‌شود.
آنارشیست‌ها می‌گویند: حتی یک دموکرات خوب، با دست یافتن به قدرت، ناگزیر اتوکرات می‌شود. به نظر آنها در حکومت‌های دموکرات، حقوق قانونی جدید مانند حق رأی، حزب‌های سیاسی، آزادی بیان و مطبوعات و مانند آنها، ابزارهایی در دست طبقات مسلط هستند که در وهله نخست برای انحراف و کانالیزه کردن مخالفت و مخالفان طرح ریخته شده‌اند و تا وقتی محترم دانسته می‌شوند که مردم این ابزارها را علیه سرکوبیگری طبقات مسلط به کار نبرند. افزون بر همه اینها، تغییر یک نفر در بالا، رئیس‌جمهوری باشد یا نخست‌وزیر، چه فایده دارد؟ سراسر حکومت سرکوبگر است، حکومت عده کم و بنابراین حکومت یک طبقه است. حکومت دموکراتیک سرابی بیش نیست.
اما گذشته از حکومت دموکراتیک، درباره حکومت در اصطلاح انقلابی و دیکتاتوری معروف پرولتاریا چه باید گفت؟ در این مورد، نظر آنارشیست‌ها از زمان پرودون تغییرنیافته است، حتی در سده بیستم که انقلاب 1917 روسیه بدجوری با آنها برخورد کرد، تقویت هم شده است. تحلیل مارکسیستی، که نخست از تجربه کمون پاریس 1871 پایداری یافت و بعد لنین آن را دوباره تأیید کرد، اعلام می‌کرد که در دوره گذار بین سرمایه‌داری و کمونیسم، پرولتاریا، دستگاه دولت یا حکومت را علیه دشمنان خود به کار خواهد برد، و فقط زمانی که این کاربری دیگر لازم نباشد، حکومت فرسوده و ناپیدا خواهد شد. از لحاظ مخالفت و دشمنی با حکومت، فرقی بین آنارشیست‌ها و سوسیالیست‌ها وجود ندارد. لنین گفت: «ما در مورد مسئله لغو با آنارشیست‌ها اصلاً اختلافی نداریم. آنارشیسم آنجا از مارکسیسم فرق می‌کند که مارکسیسم ضرورت وجود حکومت و قدرت آن را در دوره انقلابی و به ویژه در گذار دوره انتقالی از سرمایه‌داری به سوسیالیسم می‌پذیرد».
پاسخ آنارشیستی به این تحلیل آن بود که حکومت باید در روند خود انقلاب برچیده شود، در غیر این صورت نهادی پایدار می‌شود که این بار سرمایه‌داران بر آن تسلط ندارند بلکه بوروکرات‌های حزبی، با شهروندانی که زیر یوغ تازه‌ای فروافکنده شده‌اند آن را در اختیار خواهند گرفت. آنارشیست‌ها، همان‌طور که دیدیم، ستاینده آزادی فرد بودند و فکر می‌کردند دیکتاتوری پرولتاریا نمی‌تواند جامعه بی‌طبقه به وجود آورد، و می‌گفتند در دیکتاتوری پرولتاریا تمرکز قدرت، سانسور و تروریسم حکومتی وجود خواهد داشت. سوسیالیست‌ها از دیکتاتوری‌ پرولتاریا و آنارشیست‌ها از همکاری داوطلبانه همه مردم هواداری می‌کردند. (Rao, p. 678) کروپوتکین نوشت: «ما معتقدیم که انقلاب و حکومت سازگار نیستند. یکی باید آن دیگری کند، حال فرقی نمی‌کند چه نامی به حکومت بدهیم، دیکتاتوری سلطنتی یا پارلمانی». انقلاب، تغییر ساده حکومتگران نیست، بلکه از بین بردن هر گونه اقتدار و لغو همه قوانین است، و به گمان آنارشیست‌ها در اینجا بود که انقلاب بلشویکی، که خود آنها هم در آغاز آن را پذیرفته و در آن شرکت داشتند، کژراهه رفت. کروپوتکین گفته بود: «کوشش در راه تأسیس جمهوری کمونیستی برپایه حکومت بسیار متمرکز کمونیستی زیر قانون آهنین دیکتاتوری حزبی محکوم به شکست است.»
3- هدف آنارشیسم
الکساندر برکمن (1936 – 1870)، آنارشیست آمریکایی، به جای اینکه بگوید آنارشیسم چیست، ترجیح داد بگوید آنارشیسم چه نیست. او نوشت: «مهم‌ترین چیز آن است که به شما بگویم آنارشیسم چه نیست. آنارشیسم بمب انداختن نیست، بی‌نظمی و هرج و مرج نیست. آنارشیسم قتل و غارت نیست، جنگ همه با همه نیست. بازگشت به وحشیگری یا دوران توحش انسان نیست. آنارشیسم کاملاً نقطۀ مقابل همه اینهاست.» (Berkman, 2) به گمان برکمن، و همه آنارشیست‌‌های دیگر، آنارشیسم، نوعی دیگر زیستن است، نوعی که در آن مردم همکاری می‌کنند و زندگی همکارانۀ داوطلبانه‌ای را بدون قدرت دولت یا حکومت دارند. همه آنارشیست‌ها معتقد پرشور به آزادی و اختیار فردی‌اند و در هر اقدام اجتماعی داوطلبی فرد را معیار و ملاک مشروعیت آن می‌دانند. به گفته ردولف راکر (1958 – 1873)(2) «آزادی اصل و اساس زندگی است» (Eatwell and Wright, p. 137)، آزادی امکانی شخصی برای هر انسانی است. پس غیرطبیعی نیست که آنارشیست‌ها ایجاد جامعه آزادی فردی را هدف خود دانسته‌اند. به گفته کرو پوتکین، آنارشیسم «خواهان رشد کامل هویت فردی آمیخته با عالی‌ترین گستردگی انجمن داوطلبانه در همه جنبه‌هاست، با هر امکانی برای هر گونه هدف قابل تصور». (Eatward and Wright, p. 137)‌
نکته اساسی اندیشه همه آنارشیست‌ها این فرضیه بود که هماهنگی تردیدناپذیری در جهان وجود دارد، انسان هم که جزیی از این جهان هستی است، به طور طبیعی در یک هماهنگی اجتماعی قرار گرفته است؛ و آن‌گاه که این کشش طبیعی، این هماهنگی اجتماعی، فرو افتد، تضاد برمی‌خیزد. انریکو مالاتستا می‌گفت که قانون همبستگی بر انسان‌ها حکم می‌راند، و همین قانون پیشرفت و ترقی را ممکن کرده است. کروپوتکین در نوشته کلاسیک خود به نام کمک متقابل، همین عقیده را بیان کرده است. او معتقد بود همبستگی درونی اجتماعی انسان‌ها سبب بقای آنها شده است:
خلاصه، نه قدرت‌های خردکننده حکومت متمرکز، و نه آموخته‌ها از نفرت متقابل و ستیز سنگدلانه،... نمی‌توانند احساس همبستگی انسانی را، که عمیقاً در ذهن و دل انسان‌ها جاگرفته دور بریزند، چرا که سراسر تکامل گذشته ما آن را پرورش داده است.» (Eatwell and Wright, p. 137)
و بنابراین، به نظر او، آینده انسان‌ها در پشتیبانی و حمایت متقابلی است که آنها را در گذر سده‌ها پایدار داشته و می‌تواند پیشرفت مادی و اخلاقی را نیز تضمین کند.
افزون بر آن آنارشیست‌ها معتقد بودند، اخلاق پایه استوار آنارشیسم را تشکیل می‌دهد. حس اخلاقی انسان، حسی طبیعی است و فقط وقتی که قضاوت او گمراه شده باشد نخواهد توانست تشخیص دهد چه چیزی خیر و خوب است و از چه چیزی می‌توان به سود انسان‌ها استفاده کرد. با چنین دیدگاهی، اخلاق آنارشیستی به یک حکم ساده تبدیل شد: «کاری را بکن که می‌خواهی دیگران در همان وضع و حال برایت انجام دهند» یا «آنچه به خود نمی‌پسندی به دیگران روا مدار». آنارشیست‌ها گفتند جامعه برای انسان است، نه انسان برای جامعه.
اما برپایه حس همکاری و برادری، روحیه همبستگی، هماهنگی در جهان، اخلاق انسانی، و... شکل جامعه آنارشیستی آینده چه خواهد بود؟ برخلاف موردهای دیگر، در این باره آنارشیست‌ها کم‌گو و محتاط بوده‌اند. مالاتستا می‌گفت: «ما پیشگوتر از کسان دیگر نیستیم». از نظر آنارشیست‌ها مهم‌ترین نکته این بود که جامعه‌ای باید به وجود آورد که استثمار انسان از انسان و سلطه یکی بر دیگری را ناممکن کند. در چگونگی دست یافتن به این جامعه، گادوین اصول اولیه و کلی را تعیین کرد و آنارشیست‌های بعدی چندان از این اصول دور نشدند. گادوین گفت حکومت به دلیل وجود نظام اجتماعی و اقتصادی پیچیده و مقیاس بزرگ امکان شکوفایی یافته است. این نظام را باید فروافکند و به جای آن مردم باید فدراسیون‌ها ـ «بخش‌های» ـ کاملاً داوطلبانه و کوچک به وجود آورند و در آن طرح‌های تعاونی را سازمان دهند.
این بخش‌ها، هرگاه لازم باشد، نماینده‌هایی را برمی‌گزینند تا درباره مسائل با بخش‌های دیگر گفتگو کنند، اما هیچ‌کس به تصمیم‌های آنها مقید نخواهد بود، این نمایندگان هم هیچ قانونی تصویب، نخواهند کرد، و بنابراین، سادگی سیاسی و اجتماعی، همه را هدایت خواهد نمود. بنا به همین نظر، بسیاری از آنارشیست‌های سده نوزدهم، از جمله پرودون، با جنبش‌های وحدت بخش ملی یا ناسیونالیستی در ایتالیا و آلمان مخالف بودند. همین مخالفت به سده بیستم نیز کشید و صورت ترجیح کلی تمرکززدایی و خودگردانی ملی و مشارکت توده‌ای در روند تصمیم‌گیری را یافت. به گفته برکمن در الفبای آنارشیسم، منتشر در 1929، «تمرکززدایی از لحاظ سیاسی معنای آزادی می‌دهد، از لحاظ صنعتی معنای آن استقلال مادی است، از لحاظ اجتماعی یعنی امنیت و رفاه برای دسته‌های کوچک و از لحاظ فردی یعنی انسان‌مداری و آزادی عمل او». (Berkman, p. 78) این هدف‌ها اگرچه از لحاظ سیاسی روشن بود ـ یعنی در تحلیل نهایی نباید هیچ شکل دیگر تصمیم‌گیری متمرکز جای حکومت را می‌گرفت ـ اما آنچه در مورد مسائل دشوار و پیچیده، مانند سازمان اقتصادی، در بر دارند، هدف‌های چندان روشنی نیستند.
از نظر آنارشیست‌ها هم انقلاب به طور معمول با هدف بهبودی در شرایط زندگی کارگران صورت می‌گیرد، و این دگرگونی در چارچوب اندیشه آنها از راه مالکیت کارگران بر کارخانه و مزرعه عملی می‌شود. همه برنامه‌ریزی‌های آنارشیستی برای مدیریت جامعه انقلابی مورد نظر، برای چگونگی بهره‌برداری داوطلبانه و همگانی از این مالکیت بود. آنارشیست‌ها می‌گفتند: «همه چیز به همگان تعلق دارد، و هر فردی سهمی در آنچه به همگان متعلق است دارد، به شرط آنکه خود او هم در تولید شرکت داشته باشد». (Sing, p. 311) و شرکت او هم با کاری که در کارخانه، مزرعه، یا هر محل کار دیگری انجام می‌دهد، تعیین می‌شود. آنارشیست‌ها با طرح‌های گوناگون از این اندیشه تولید و مصرف جانبداری کردند. همین‌طور گفتند با از بین بردن مالکیت خصوصی ابزارهای تولید و توزیع، دیگر بازار، محل خریدن و فروختن، وجود نخواهد داشت؛
مالکیت شخصی فقط در مورد چیزهایی که استفاده شخصی دارند بر جای می‌ماند. بدین ترتیب آنارشیست‌ها هم سودای برقراری مالکیت اجتماعی، مالکیت خصوصی را از بین می‌بردند و فقط مالکیت شخصی را روا می‌دانستند. همین‌طور در زندگی اقتصادی جریان پول متوقف می‌شد، چرا که کالا برپایه نیاز عرضه و توزیع می‌گردید. کروپوتکین معتقد بود سازمان عادلانه جامعه فقط وقتی می‌تواند به وجود آید که هرگونه نظام مزدوری متروک شود و هر فردی با شرکت و با کمک به تأمین رفاه عمومی با تمام توان خود، از انبار عمومی جامعه نیز با کامل‌ترین امکان برآوردن نیاز خود، بهره ببرد. (Rao, p. 677) در این چارچوب، نیازهای اساسی ـ خوراک، پوشاک و مسکن ـ در وهله نخست باید تأمین شوند و فقط پس از آن می‌‌توان به برخی کالاهای تجملی روآورد. تولید مقیاس کوچک در جامعه آنارشیستی، ارزش می‌شود، و البته بدان معنا نیست که می‌توان از ماشینی کردن صنعت و کشاورزی علمی صرف‌نظر کرد.
اینک کارگران، که از یوغ سرمایه و دولت آزاد شده‌اند، در جامعه آنارشیستی عاملی آگاه و تعیین‌کننده در جریان تولید می‌شوند. کارگران فکری با هم متحد می‌شوند، و هر جا لازم یا ممکن باشد جامعه از «امتیازهای اخلاقی و جسمانی» مربوط به تقسیم کار کارگران بین حوزه‌های فرهنگی یا مزرعه و کارخانه بهره می‌برد. پس در جامعه آنارشیستی هم همه کارگر می‌شوند و سهمی در تولید دارند و بنابراین از همه چیزی که برای همگان است سهمی دارند.
آنارشیست‌ها هم می‌گفتند کار در طبیعت انسان سرشته است. کروپوتکین نوشت: «کار عادتی در ماست، و رشد تنبلی در ما غیرطبیعی و ساختگی است». به گمان آنها در جامعه آنارشیستی همه فرصت دارند هر شغلی را که متناسب با سلیقه طبیعی و توانایی‌های خود می‌دانند انتخاب کنند. شایستگی و لیاقت هر فردی برپایه گرایشی از لحاظ اجتماعی مفید، ارزیابی می‌شود. درباره مسائلی مانند شرایط مسکن، توزیع موادغذایی و سازمان خدمات تندرستی و بهداشتی، کمیته‌های محلی تصمیم می‌گیرد. آموزش و پرورش داوطلبانه و رایگان است، هدف آن هم عبارت است از پروراندن رشد ذهنی و اندیشه مستقل.
4- فرایند اندیشۀ آنارشیسم
آنارشیسم با وجود توصیفی که از ویژگی‌های کلی جامعه آینده موردنظر خود ارائه داد، اما فراتر از حوزه اندیشه نرفت. بنابراین بیشتر در عرصۀ اندیشه فلسفی بوده است که تأثیری بر جا گذاشته، اگر گذاشته باشد. این تأثیر را در سه، چهار دهه گذشته می‌توان دید، و با شگفتی دارای نتایج و پیامدهایی هم در عرصه اندیشه و عمل لیبرالیسم بوده است.
یکی از متن‌های اصلی جدید آنارشیسم کتاب موری بوکچین است به نام آنارشیسم پساکمیابی، که می‌توان آن را میراث فکری آنارشیسم تلقی کرد. بوکچین بنا به سنت آنارشیسم سوسیالیستی می‌اندیشید و کوشید آنارشیسم را با اصول بوم‌شناسی معاصر همراه و هماهنگ کند. او نظر داد که هدف انقلاب فقط رهایی‌بخشی به زندگی روزمره نیست، بلکه هدف آن هماهنگی جامعه است، حرکت از حوزه ضرورت به حوزه آزادی است. او گفت این هدف از راه شیوه زندگی تمرکززدایی شده و کمونیتاریانی، یا آنچه که او «شکل‌های بوم‌شناختی جامعه بشری» می‌نامد، به دست خواهد آمد. در این شیوه زندگی بر تولید به خاطر تولید تأکید و بر کمیت و معیاربندی اصرار می‌شود؛
تکنولوژی در مقیاس بشری، به سود کیفیت و خلاقیت هنری، برای از بین بردن رنج بشر و از میان برداشتن ناامنی مادی به کار برده می‌شود؛ و بستگی انسان به جهان طبیعت بار دیگر بخش پایه و زنده فرهنگ و زیست جدید می‌شود. بوکچین، بتازگی کوشید آنچه را که بوم‌شناسی اجتماعی نامید به تفصیل شرح دهد. این اندیشه را او از «متفکران برجسته مخالف تمرکزگرایی، از متفکرانی مانند پیترکروپوتکین، ویلیام موریس و پل گردمن الهام گرفت. این متفکران چالشی جدی با جامعه معاصر، با تاریخ گسترده سلسله مراتب، جنسیت‌گرایی، فرمانروایی طبقاتی،‌ دستگاه حکومت و نظامی‌گری داشته‌اند. هدف اعلام شدۀ بوکچین حمله بر همکاری گسترده و منافع سیاسی سرمایه‌داری است، و می‌گوید این کار را می‌توان در اتحاد با گرایش‌های چپ‌گرای سبزها، جنبش‌های خیابانی و فمینیست‌های اقتصادی تندرو انجام داد. (Eatwell and Wright, p. 145)
کتاب دفاع از آنارشیسم را رابرت پل ولف در 1970 از دیدگاهی روی هم رفته متفاوت نوشت.
در این نوشتۀ «آنارشیست‌ فلسفی» اندیشه آغازین ولف این بود که فرضیه بنیادی همه فلسفه‌های اخلاقی، مسئولیت انسان در قبال اقدامات خودش است. در فلسفه اخلاق گفته می‌شود انسان‌ها «از لحاظ فراطبیعی آزاد هستند» و با چنین وضعیتی هر جا و هرگاه ممکن باشد وظیفه دارند به خودگردانی دست یابند. بنابراین، به نظر ولف، آنارشیسم تنها آموزه سیاسی است که با خودگردانی هماهنگی دارد. اما نظر او در عمل چه معنا می‌دهد؟ به گفته خود او، اگر آنارشیستی گاهی بتواند ضرورت پیروی از قانون را در شرایط خاصی بپذیرد، اصلاً بدان معنا نیست که او موظف است مشروعیت قدرت، حکومت و اقتدار آن را بپذیرد، چرا که تضاد بین قدرت، حکومت و خودگردانی مردم هیچ راه‌حل ممکنی ندارد. افزون بر آن، ولف از مشروعیت حکومت نیز که گمان می‌رود از دموکراسی نمایندگی، فرمانروایی اکثریت، و حتی دموکراسی مستقیم به اتفاق آرا برمی‌آید، انتقاد کرد و گفت اقتدار حکومت با خودگردانی مردم ناسازگار است.
پس برای اینکه مردم خودگردان باشند، حکومت نباید باشد. (Wolf, p. 94) اما تصور او از جهان بی‌حکومت چیست؟ ولف چیزی به انتخاب خود به ما می‌دهد که «چندان به کار شناختن یک جامعه آنارشیستی نمی‌خورد»، اما خط‌های اصلی آن آشکار است. او می‌خواهد نشان دهد جامعه‌ها می‌توانند با چیزی غیر از حکومت با هم باشند؛ یعنی وقتی مردم از وضع خود کاملاً آگاه باشند، می‌توانند منافع خصوصی را کنار بگذارند و خیر و خوبی عمومی یا منافع عمومی را پی‌گیری کنند. پیروی داوطلبانه از منافع عمومی کافی است تا سطح مناسبی از هماهنگی اجتماعی را گسترش دهد. از این راه دفاع ملی، پی‌‌گیری جمعی هدف‌های داخلی، و همین‌طور حفظ اقتصاد صنعتی ممکن می‌شود. تمرکزگرایی اقتصادی هم ضروری است حتی اگر «فعلاً» سبب بی‌نظمی اقتصادی شود. بدین ترتیب، ولف با پیروی از کانت از لحاظ پایه فلسفی از نوعی اخلاق آنارشیستی سخن می‌گوید و نیز گرایش به دوری از اندیشه‌های آغازین آنارشیسم و نزدیکی به لیبرالیسم را نیز نشان می‌دهد.
اگر پایه فلسفی بحث ولف از کانت برآمده بود، اما رابرت نزیک (2002 – 1938) در کتاب پرتأثیر خود آنارشی، دولت و یوتوپیا، 1974، به سده هفدهم و به اندیشه‌های جان لاک (1704 – 1632) بازگشت. به نظر نزیک آنارشی ـ در واقع وضع طبیعی فرضی لاک ـ راهی را نشان می‌دهد تا ارزیابی او را توجیه کند که فقط حکومت یا دولت حداقل محدود مجاز است وظایفی مانند اجرای قانون را به طور دقیق تعیین و تعریف کند. نزدیک مشروعیت اعتراضات اخلاقی آنارشیستی در جانبداری از فرد علیه حکومت را تشخیص می‌دهد و می‌گوید انحصار کاربرد زور در داخل سرزمین و حق جدایی‌ناپذیر اعمال مجازات، حقوق افراد را نقض می‌کند. در واقع نزدیک می‌گوید ضرورتی ندارد که حتماً حکومت از وضع طبیعی پدیدار شود، به جای آن احتمال زیادی هست که کارگزاری‌های حمایتی خصوصی پدید آیند، یکایک شهروندان در شرایط خارج شده از وضع طبیعی، پولی به این کارگزاری‌ها بدهند، و آنها هم از مشتریان خود حمایت و پشتیبانی کرده، پرداخت خسارتشان را برعهده گیرند.
نزدیک می‌گوید در روند تشکیل این کارگزاری‌ها و وظیفه‌دار شدن آنها، سرانجام یک کارگزار حمایتی مسلط به وجود می‌آید و این کارگزار بنا به همه هدف‌ها و مقاصدی که پی می‌‌گیرد شکل حکومت‌ را دارد. همگان مشتری این کارگزار خواهند شد چرا که می‌دانند به سودشان است به آن ملحق شوند. به گمان نزیک اگر حکومت با چنین روندی تشکیل شود به طور قطع حقوق هیچ شهروندی نقض نمی‌‌شود، زیرا چنین حکومتی به هیچ رو حق ندارد برای مثال، به توزیع ثروت یا تأمین خدمات اجتماعی بپردازد. بدین ترتیب، نزیک حکومت را از مسئولیت تأمین رفاه برکنار کرد و ضرورت وجودی او را به حداقل رساند. او نتیجه گرفت که وظایف حکومت، آنجا هم که مشروع باشند، باید به شدت محدود باشند. (Eatwell and Wright, p. 146) از این راه نزیک در پیدایی گرایش رادیکالی «راست‌نو» در دهه 1970 تأثیر گذاشت که سرانجام به انتخاب رونالد ریگان در ایالات متحد و مارگارت تاچر در انگلستان انجامید.
رادیکال‌های راست نو، برای نمونه موری راتبارد (1995 – 1926) در آثاری مانند به خاطر آزادی نو، خود را مدافع «آنارکو ـ کاپیتالیسم» یا آنارشیسم سرمایه‌داری شناساندند، و خصوصی‌سازی را مطرح کردند، مانند خصوصی‌سازی زندان‌ها و نیروی پلیس، خصوصی‌سازی آموزش‌ و پرورش، خصوصی‌سازی خدمات بهداشتی و خصوصی‌سازی خیلی چیزهای دیگر. رادیکال‌های راست نو مالیات‌گیری حکومت از مردم را نوعی چپاول، سیستمی از خشونت اجباری با هدف حفظ طبقه فرمانروایان استثمارگر، می‌دانستند و گفتند چون هر فردی حق مطلقی در مورد مالکیت خصوصی خود دارد، بنابراین نباید مالیات بپردازد. حکومت که چنان ماهیتی دارد بنا به طبع نهادی تجاوزگر به حقوق خصوصی افراد است و حتی برای تدوین یا اجرای قانون ضروری نیست؛ همه این کارها را می‌توان به عهده بازار گذاشت، به توافق‌های آزاد یکایک شهروندان. پیشرفت تکنولوژی جدید هم این برنامه‌ها را محسوس‌تر خواهد کرد. (Eatwell and Wright, p. 147)
این اندیشه‌ها که ریشه‌های عمیق در لیبرالیسم کلاسیک دارند، آنارشیسمی را توصیف می‌کنند که در شرایط پیشرفته اقتصاد صنعتی و تکنولوژیک پایان سده بیستم و آغازهای سده بیست و یکم مطرح است. به گمان راتبارد، آنارشیسم سرمایه‌داری، انحلال حکومت در ترتیبات و برنامه‌های اجتماع و بازار است و از این جهت با سرمایه‌داری نامحدود و پی‌گیری منافع شخصی سازگار است، و این نظر نشان می‌دهد که آنارکو ـ کاپیتالیسم به نوعی آزادی بی‌حد و حصر فردی معتقد است. این نوع آزادی با آنارشیسم سنتی تطابق ندارد، چرا که پشتیبان گسترش هویت فردی و جمعی مردم است نه آزادی بی‌قید و بند آنها. به گفته پیتر مارشال در کتاب: خواستن ناممکن؛ تاریخی از آنارشیسم: «آنارکو ـ کاپیتالیسم آزادی برای همه است، آن نوع آزادی که فقط ثروتمندان و نیرنگ‌بازان از آن بهره می‌برند». و به هر حال روشن می‌شود که آنارشیسم در گذار از عرصه سوسیالیستی به زمینه‌های لیبرالیستی، در قبال فروکاستن از قدرت و تمرکز دولت و تبدیل آن به دولت حداقل، به آزادی‌های فردی افراطی روآورده است و گرایش راست‌نو یا نئولیبرالیسم را تشکیل می‌دهد. حکومت حداقل فقط یک گام با نبود حکومت فاصله دارد.
در پی راست‌نو، کوشش‌هایی در راستای تمرکزگرایی از قدرت حکومت یا پراکنده‌سازی آن صورت گرفته است. این کوشش‌ها را در چارچوب «آنارشیسم پساساختارگرایی» قرار داده‌اند، و هدف آنها با نظر به تحلیل‌ها از ماهیت قدرت که در اندیشه متفکرانی مانند فوکو و لیوتار دیده می‌شود، این بوده است که نوعی سیاست را توصیف کنند که «محلی‌تر و پراکنده‌تر از سیاست مقیاس بزرگ باشد». (برای مطالعه در پساساختارگرایی: May, 1994) در این تفکر، هم جایگاه‌های قدرت پراکنده و تمرکزگرایی شده‌اند، و هم جایگاه‌های مقاومت باید پراکنده باشد تا «سیاست‌های خرد» و «پراکندگی و چندگانگی» به وجود آورند.
اگرچه درباره آنارشیسم فردگرایانه و همانندی‌های آن با «راست‌نو» بحث زیادی وجود دارد، اما روشن است که آنارشیسم در سده بیستم شکست خورده، در عین حال درون اندیشه راست‌نو جایی برای خود یافته است. به همین دلیل امروزه از آنارشیسم کلاسیک به عنوان آموزه‌ای واپسگرا یا از رونق افتاده یاد می‌شود؛ در بهترین حالت، آنارشیست‌ها را افرادی پوچ، بی‌معنا، و رمانتیک می‌دانند که نمی‌توانند خود را با واقعیت‌های جهان بسیار صنعتی شده، بوروکراتیک و کاملاً در شهرنشینی ساختاربندی شده، سازگار کنند.
اما شاید هنوز نتوان آنارشیسم را به همین سادگی کنار گذاشت. چرا که امروزه با تسلط اندیشه‌های نئولیبرالیستی به طور فزاینده هم درباره کارایی حکومت و هم در مورد سودمندی اقدامات آن شک و تردید وجود دارد؛ بنابراین آنارشیسم با همه ضعف‌ها، ناکامی‌ها و ساده‌نگری‌ها هنوز ممکن است حرفی برای گفتن داشته باشد. از این لحاظ، آنارشیست‌های معاصر خواهان شکل‌هایی از فعالیت بشری‌اند که محلی و فوری باشند و می‌گویند خود مردم باید با مسائل خود درگیر شوند و با توانایی و شایستگی خود آنها را حل و رفع نمایند. آنارشیست‌های امروزین در سطح عالی‌تری می‌خواهند شهرهای کوچکتری به وجود آورند که با مشارکت و کنترل شهروندان اداره شوند، صنعت زیر کنترل کارگران قرار گیرد، از رفاه اجتماعی و مراقبت بهداشتی نهادزدایی شود و نظامی مبتنی بر خودیاری و حمایت متقابل از راه کارگزاری‌ها جای آنها را بگیرد، آموزش و پرورش به صورت مختلط و داوطلبانه کودکان را محور فعالیت خود قرار دهد، و خلاصه حکومتی تمرکزگرایی شده وجود داشته باشد نه ابرحکومتی متمرکز.
آنارشیسم همچنان تأکید می‌کند فرد را باید ستود، باید زندگی را چیزی بیشتر از پیگیری عادی ثروت و نقش خود ثروت دید، و باید آرزومند شکل زندگی اجتماعی‌تر و کم‌رقابت‌تر بود. آنارشیست‌ها می‌گویند ـ و آنارشیست‌ها از پرودون تا بوکچین از گفتن آن خسته نشده‌اند ـ که هدفها را نمی‌توان از وسیله‌ها جدا کرد؛ هر گونه کوشش در راه ساختن جامعه‌ای آزاد با استفاده از وسایل برده‌سازی و سرکوبی محکوم به شکست نهایی نهایی است. همچنین می‌گویند حکومتها ـ همه حکومتها، گذشته از شکل، اندازه یا ایدئولوژی آنها ـ گرایش و توانایی دارند خود را به صورت نهاد دائمی کنند، وظایف خود را بیشتر کنند، و اگر لازم باشد بصورت ابزار سرکوبی و سانسور عمل نمایند. بیشینه دولت‌ها ـ برای مثال در آمریکای لاتین یا در آسیا ـ در دسته اخیر قرار می‌گیرند و حتی دموکراسی‌های غربی بسیار ستوده نیز از ارتکاب بدی‌هایی مصون نیستند.
5- مسئله دسته‌بندی‌ آنارشیست‌ها
همان‌طور که گفته شد، همه آنارشیست‌ها حکومت یا دولت را سد راه پیشرفت مردم می‌دانند و می‌خواهند آن را تا حدی یا به طور کامل از عرصه زندگی اجتماعی بردارند. اما گذشته از این توافق نظر کلی در برداشتن حکومت، در مسائل دیگر مربوط به زندگی اجتماعی و اقتصادی اختلاف دارند. در این مورد آنارشیست‌ها طیف گسترده‌ای از جانبداران مالکیت کامل عمومی، کار تعاونی و توزیع ثروت برپایه نیاز گرفته تا مدافعان مالکیت خصوصی و رقابت آزاد در بازار را در برمی‌گیرند. این تفاوت‌ها، گوناگونی عقاید آنها درباره مسائل اساسی، مانند مفهوم عدالت، آزادی، رضایت و توانمندی‌های طبع بشر را نشان می‌دهد. (Blackwell Encyclopedia, p. 10)
آنارشیست‌هایی که در چپ طیف سیاسی هستند می‌خواهند مردم را از محدودیت حکومت به کل آزاد و رها کنند، طوری که بتوانند بیشترین خیر و خوبی را برای جامعه به بار آورند. در مقابل، آنارشیست‌هایی که در راست طیف سیاسی قرار دارند می‌کوشند طوری حکومت را بردارند که افراد بتوانند بیشترین خیر و خوبی را فقط برای خودشان فراهم آورند. این هر دو دسته آنارشیست‌ها ممکن است صلح‌طلب یا خشونت‌گرا، با ایمان یا بی‌دین، سوسیالیست‌ یا کاپیتالیست باشند. (Baradat, p. 133)
این طیف گسترده آنارشیست‌ها را می‌توان به طور کلی در دو دسته، آنارشیسم کلاسیک و آنارشیسم جدید بازیافت. جریان‌های اصلی آنارشیسم کلاسیک چهار دسته‌اند: 1) آنارشیسم فردگرایانه، 2) آنارشیسم مشترک ـ فدرالیستی، 3) آنارشیسم جمع‌گرا یا اجتماعی، 4)آنارشیسم کمونیستی. اما باید اشاره کرد که گاهی مرزهای این تقسیم‌بندی و متفکران مربوط به هم می‌ریزند.
1. متفکران اصلی آنارشیسم فردگرایانه، در اروپا گادوین، شیلر، ماکس اشتیرنر، بورن یوهان کاسپار اشمیت، و در آمریکا بنیامین تاکر بودند. آنارشیسم فردگرایانه در چند دهه گذشته لیبرتاریانیسم(3) را به وجود آورد. (Sibley, p. 536) لیبرتاریانیسم که طور عمده در آمریکا و بریتانیا مطرح شد، درباره مشروعیت وظایف حکومت می‌اندیشد و به این پرسش نظریه سیاسی که کار ویژه‌های حکومت‌ها چیست، پاسخ‌های رادیکال می‌دهد. جانبداران لیبرتاریانیسم هم دو گروه‌اند، و هر یک پاسخ رادیکال خاص خود را به آن پرسش می‌دهند. گروه نخست، آنارکو ـ کاپیتالیست‌ها هستند، که مشروعیت حکومت و دولت را به کل رد می‌کنند.
فردگراهای جدید معمولاً در توضیح اینکه جامعه بی‌دولت چگونه می‌تواند نظم بیابد، به کارکرد سرمایه و بازار توجه کرده، شکلی افراطی از اقتصاد بازار آزاد را در نظر گرفته‌‌اند.
موری‌ راتبارد، اقتصاددان و فعال سیاسی آمریکایی، و نظریه‌پرداز برجسته آنارکو کاپیتالیسم، نظام محدود سرمایه‌داری لسه‌فر را با «مجموعه لیبرتاریانی پایه حق نقض‌ناپذیر شخص و مالکیت» ترکیب کرد، و بر این پایه با حکومت به نام اینکه «راکت حمایت» از طبقات ضعیف جامعه است مخالفت کرد - در جامعه لیبرتاریانی راتبارد هیچ‌گونه امکان قانونی برای تجاوز اجباری حکومت و دولت بر حقوق شخص یا بر مالکیت هیچ فردی وجود ندارد.
گروه دوم، که مینارشیست‌ها(4) یا پشتیبانان حکومت حداقل نامیده شده‌اند، معتقدند حکومت‌ها فقط می‌توانند وظایف حمایت پلیسی، اجرای قراردادها، و دفاع ملی را بر عهده گیرند و بیشتر از آن هیچ‌گونه اقتداری ندارند. رابرت نزیک، این راند، هاسیرز، ماک، دیوید فریدمن، میلتون فریدمن از پشتیبانان اندیشه مینارشیستی یا حکومت حداقل به شمار می‌روند. آنارشیست‌های فردگرا با سیاست‌های حکومتی، مانند برنامه‌های رفاهی یا مالیات‌های تصاعدی مخالفت می‌کنند، با این استدلال که این‌گونه سیاست‌ها به هزینه ثروتمندان از فقیران پشتیبانی می‌کنند. آنها می‌گویند این گونه سیاست‌ها، با کند کردن پیشرفت‌، به طور ساختگی جامعه را از حالت عادی بیرون می‌آورند. نظریه‌های آنارشیست‌های فردگرا را متفکران دیگری هم مانند ماکس اشیترنر، هنری دیوید تورو، جوزایاوارن و س.ا.پارکر بیان کرده‌اند.
2. آنارشیسم مشترک یا فدرالی، معتقد است جماعت‌های کوچک روستائیان مستقل، صنعتگران و کارگران فنی می‌توانند با استفاده از نظام مبادله منصفانه و متناسب زندگی را اداره کنند و از این راه از بی‌عدالتی‌ها و از استثمار سرمایه‌داری جلوگیری کنند. این جماعت‌های کوچک یا کمون‌ها، سازمان جمعی، مقیاس کوچکی مبتنی بر سهمی از ثروت و قدرت هستند، و این سازماندهی احتمالاً برنامه‌های شخصی و خانوادگی را در برمی‌گیرد. (‌Heywood, p. 61)
3. آنارشیسم جمع‌گرا یا اجتماعی، با رهبری فکری و عملی اولیه میخائیل با کونین در روسیه، گسترده‌ترین سنت فکری آنارشیستی در حوزه اندیشه‌های سوسیالیستی است و درباره مفهوم‌های سوسیالیستی مانند اجتماع، همکاری، برابری و مالکیت عمومی نظرهایی دارد. آنارشیست‌های جمع‌گرا بر توانمندی انسان برای همبستگی اجتماعی، که معتقدند از طبع اجتماعی، معاشرتی و به ویژه روحیه همکاری انسان سرچشمه می‌گیرد، تأکید دارند. (‌Heywood, p. 61) آنارشیست‌های اجتماعی می‌کوشند آنچه را که مانع‌هایی بر سر راه آزادی فردی می‌بینند، در واقع نهادهای یورشگر حکومتی را از بین ببرند، و از این راه می‌گذارند هر فردی، گذشته از طبقه اجتماعی، بیشترین مشارکت را با جامعه داشته باشد.
آنارشیست‌های اجتماعی اغلب از کاربرد خشونت جانبداری می‌کردند، اما برخی دیگر مانند لئوتولستوی این‌گونه اقدامات را غیراخلاقی یا دست‌کم دارای نتیجه منفی یا معکوس می‌دانستند.
4. آنارشیسم کمونیستی. گاهی مرز بین آنارشیسم کمونیستی با آنارشیسم جمع‌گرا یا اجتماعی در هم می‌ریزد. مهم‌ترین جانبداران آنارشیسم کمونیستی، پیترکروپوتکین، مالاتستا، الیزرکلوس را می‌توان با میخائیل باکونین (آنارشیست‌ جمع‌گرا) و با آنارشیست‌هایی مانند جوزایاوارن، اماگلدمن، الکساندر برکمن در یکجا قرار دارد. این مجموعۀ متفکران آنارشیست‌ را می‌توان گروهی دانست که با تفاوت‌هایی بین خود، از شکلی از آنارکو ـ کمونیسم جانبداری کرده‌اند که اصول اساسی آن مالکیت عمومی،‌ عدم تمرکز سیاسی و خودگردانی مدیریتی بوده است.
در چارچوب آنارشیسم جدید، می‌توان از چندین درک و دریافت آنارشیستی سخن راند. از این لحاظ می‌توان گفت ترجیح نهایی آنارشیستی جامعه بی‌حکومت، که در آن افراد آزاد کارهایشان را با توافق و همکاری داوطلبانه پیش می‌برند، بر چند پایه فکری برپا شده است. نخست، آنارکو سندیکالیسم، یک جریان سوسیالیستی خشونت‌طلب مخالف دولت که در فرانسه پدیدار شد اعلام کرد حکومت نو، حکومتی طبقاتی زیر تسلط سرمایه‌داران، سازمانی بورژوایی متعلق به طبقه حاکم و وسیله استثمار سرمایه‌دارانه است. این جنبش ضدسرمایه‌داری مخالف حکومت را ژرژسورل، کانتسکی، ژروس، و ساموئل گامپرس، و برخی اتحادیه‌های کارگری هدایت می‌کردند. دوم، آنارشیست‌ مخالفت جوی مسالمت‌آمیز گاندی و مقاومت منفی تولستوی، که فروافتادن حکومت را می‌طلبید. طی سال‌ها قدرت مقاومت منفی به عنوان ابزاری سیاسی را عده زیادی پذیرفته بودند، اما هیچ‌کس به اندازه رهبر بزرگ هند، مهاتماگاندی توان بالقوه آن را درک نکرد. او مردم سرزمین خود را برای مقاومت در برابر حکومت استعماری از راه نافرمانی برانگیخت.
گذشته از گاندی و تولستوی، هنری دیوید تورو، جان راسکین نیز از آنارشیسم مسالمت‌جو پشتیبانی کرده بودند. سوم، جریان جدیدتر آنارشیسم، به طور عمده از جنگ جهانی دوم به بعد پدیدار شد، و آنارشیست‌هایی مانند هربرت رید، ویلیام موریس، اریک جیل سخنگوی جدیدتر آنارشیسم بودند. (Sibley, pp. 536 – 554) شاید برجسته‌ترین جریان این آنارشیسم، کمونیتاریانیسم سوسیالیستی آمیخته با فردگرایی لیبرالیستی باشد، که می‌توان آن را بخشی میانی بین سوسیالیسم و لیبرالیسم دانست، شکلی از «اولترا سوسیالیسم» و «اولترالیبرالیسم». (‌Heywood, p. 60) کمونیتاریانیسم(5) این باور است که «خود» یا «شخص» در جامعه ساخته شده یا پرورش یافته است، یعنی افراد را اجتماعاتی که به آنها تعلق دارند شکل می‌دهند، از این رو افراد باید استلزامات جامعه را رعایت کنند و مقدم بدارند، و بنابراین «خودهای بی‌قید و بند» وجود ندارند. آزادی فردی افراد در چارچوب احترام و رهیافت اصول زندگی جمعی انسان‌ها معنا دارد و امکان‌پذیر است.
کمونیتاریانیسم شکل‌های گوناگونی یافته است که در تحلیل نهایی نوعی هماهنگی با فردگرایی لیبرالی را نشان می‌دهد: جناح چپ کمونیتاریانیسم خواهان آزادی نامحدود و برابری اجتماعی است (نظر آنارشیسم)؛ کمونیتاریانیسم میانی معتقد است که اجتماع بر پایه پذیرش حقوق و مسئولیت‌هایی متقابل و دوجانبه تشکیل شده است (چشم‌انداز پدرسالاری از نوع حزب توری و دموکراسی اجتماعی)؛ کمونیتاریانیسم راست می‌گوید اجتماع و زندگی فردی در اجتماع مستلزم احترام به اقتدار و ارزش‌های مستقر است (نظر راست‌نو). (‌Heywood, p. 173)
همان‌طور که گفته شد، در حالی که همه آنارشیست‌ها، با شرایط خاص خود با بودن حکومت مخالف‌اند، ویژگی‌های عام دیگری هم درباره آنها شایسته اشاره کوتاهی است. در واقع درباره این تفکر، یعنی آنارشیسم، چند درک نادرست وجود دارد که برخی رخدادهای تاریخی سبب اصلی آنها به شمار می‌رود. برای نمونه،‌ در خیلی جاها آنارشیسم به ضرورت جنبشی خشونت‌طلب شناخته می‌شود. این بدفهمی کاملاً طبیعی است، زیرا در آغاز سده بیستم اقدامات خشونت‌آمیز زیادی در این جاها به آنارشیست‌ها نسبت داده شد.
در آمریکا، شورش هایمارکت در 1866، سوء‌قصد به رئیس‌جمهوری ویلیام مکنلی در 1901، هراس بزرگ سرخ در 1919، و هیجان‌زدگی از ماجرای ساکو ـ ونزیتی در نیمه دهه 1920 فقط چند نمونه از آن جریان‌های فاجعه باری است که در آنها خشونت واقعی یا اتهامی آنارشیستی مورد نکوهش قرار گرفت. افزون بر آن، بسیاری از مهاجران به ایالات متحد از جنوب و شرق اروپا در آن موقع، از هواداران نظریه‌های خشونت‌طلبانه آنارشیستی میخائیل باکونین بودند. از این رو این فکر گسترش یافت که همه آنارشیست‌ها، نارضیان سیاسی بمب‌اندازی هستند که در راه خیر جامعه باید سرکوب شوند، اما در واقع، همان‌طور که گفته شد، آنارشیسم بسته به اینکه از چه نظریه جانبداری کند، ممکن است خشونت‌طلب باشد یا نباشد. در اصل، آنارشیست‌های اولیه از خشونت اجتناب می‌کردند و به این دلیل با حکومت مخالف بودند که خود حکومت را بزرگ‌ترین مرتکب خشونت در جامعه می‌دانستند.
بدفهمی دیگر درباره آنارشیسم آن است که ایدئولوژی چپ است. همان‌طور که گفته شد، در واقع، آنارشیسم را می‌توان در هر دو سوی راست و چپ طیف سیاسی یافت. همه آنارشیست‌ها تقلیل یا حذف حکومت را می‌خواهند و می‌گذارند افراد منافع خود را آزادانه پی‌گیری کنند. تا این حد همه آنارشیست‌ها مانند هم‌اند. اما تفاوت قاطع میان آنها وقتی آشکار می‌شود که بخواهیم دقیقاً بدانیم چرا آنها می‌خواهند فرد از محدودیت حکومت آزاد باشد. به سخن دیگر، وقتی باز هم مسئله رابطه آزادی فرد و قدرت حکومت مطرح می‌شود، اختلاف‌نظرها آغاز می‌شود.  

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات