دیرزمانی است که جنگ با ماست و برماست. انسانساز است و انسانیتزدا2، تأیید خود است و نفی دیگری. جنگ ماهیت متناقضی دارد و در هالهای از ابهام، بستر بروز بیشماری از زیباییها و زشتیهاست.3 جنگ تبلور کمال تلاشهای جامعۀ بشری است و در عین حال، تجلی ژرفنای درماندگی و استیصال ابنای بشر. جنگ صور خیال حیرتانگیزی است که در وادی ابهامی به نام صحنۀ جنگ، جلوههای واقعی و کاذب آن ظهور و بروز مییابد، کشتههایش جاودانه و همیشگی و زندههایش فانی و ناپایدارند. چه تعارض و تناقضی دربارۀ این بزرگترین چالش فراروی انسانهاست، که در عین طرحریزی آن، به امید پایانش مینشینند!
جنگ ویژگیهای خود را دارد و در عین حال، با تمامی زمینههای فرهنگی و اجتماعی گره میخورد. جنگ را میتوان با توجه به متن یا کانون ابزاری آن، پدیدۀ خشونت، بررسی و توجه کمتری به عنایت غیر خشونتآمیز آن مبذول کرد؛ عناصری که بر حوزۀ جنگ حاکماند و در تار و پود آن رخنه کردهاند؛4 به عبارت دیگر، پدیدۀ جنگ را میتوان از جنبههای مختلف نرمافزاری، سختافزاری و ترافزاریش(1) مطالعه کرد.5
به هر صورت، ماهیت این پدیدۀ متناقص و نامتجانس6 با شتابی بیشتر از هر زمان دیگر تاریخ مدرن در حال تغییر است.7 چنانکه تنها در یک مفهوم؛ یعنی تعریف RMA8 (انقلاب در امور نظامی) که بر مبنای تغییرات ماهوی جنگ پای به عرصه نهاده، این تغییر، به انقلاب تعبیر شده است.
شمار علل وقوع این پدیده، به کثرت تهدیدهای حال و آیندۀ جوامع بشری در حوزههای مختلف سیاسی، اقتصادی و اجتماعی است. احساس ناامنی یک جامعه نسبت به تهدید مستقیم یا غیر مستقیم بسته به تجزیه و تحلیلهای مختلف و برداشتهای متفاوت نسبت به وضعیت حال و آینده، به همراه انجام محاسبۀ سود و زیان بقا محور، شاید یکی از عمده دلایل بروز پدیدۀ جنگ باشد. هرچند گاه تحلیلهای ژئوپلیتیکی با استفاده از مباحث منطقی در مورد پیشبینی جنگ، چنان توالی متعاملی از حوادث و تأثیرات واقعهای بر واقعۀ دیگری را به تصویر میکشد که گویی حرکت پرندهای در قطب شمال میتواند محمل حرکت زیردریایی هستهای تریدانت2 در قطب جنوب باشد. البته، گاه نیز به واقع این چنین است.
برای نمونه، آیزنهاور، رئیسجمهور اسبق آمریکا، با استفاده از استعارهای9 که با نام نظریۀ دومینو مطرح شد، به وصف اهمیت استراتژیک ویتنام پرداخت. آیزونهاور چنین تحلیل کرد که اگر ویتنام در مقابل کمونیسم به زانو درآید، کشورهای جنوبشرقی آسیا نیز به کمونیسم تسلیم و در نهایت، استرالیا و نیوزلند با تهدید روبهرو خواهند شد.10 البته، این نظریه در دیگر مقاطع و مناطق دنیا نیز به کار گرفته شد و محرک سیاست خارجی دولتها بوده است. ریگان آشکارا بر این باور بود که اگر ساندنیستها در نیکاراگوئه پیروز شوند، تمام آمریکای مرکزی کمونیست و در نهایت، ایالت تگزاس آمریکا با خطر روبهرو خواهد شد.11 نکتۀ درخور توجه آنکه شمار جنگهایی که تحلیلهای دومینویی زمینهساز آن بودهاند، اندک نیست.
ماهیت جنگ با سرشت رفتارهای جمعی و انسانی قرین است. برخی از جوامع سرشت جنگطلبی دارند و برخی دیگر خلق و خوی صلحطلب. در این میان، پارادایم شکست و پیروزی مقولهای درخور بازاندیشی و چالشی است که تحول اجتنابناپذیری را در مفاهیم و تغییری در ماهیت پدیدهها فراروی ما قرار داده است. چرا میگویند: «آمریکا یکی از جنگطلبترین ممالک روی زمین است»12 و چرا نظم نوین جهانی را اینگونه تعریف میکنند: «نظم نوین جهانی، یعنی سهم غرب، صلح و سهم بقیه، جنگ».13
چرایی این مسئله را میتوان با نگاهی به دیگر حوزههایی که ماهیت جنگطلبی با صلحطلبی ملتها را تداعی میکند، دریافت. برای نمونه، در حوزۀ فعالیتهای اقتصادی، حذف یا در هم شکستن ارادۀ رقیب برای ادامۀ مبارزه که نوعی حق ادامۀ حیات اقتصادی طرف مقابل است، در جامعهای مانند جامعۀ آمریکا کاملاً نهادینه شده و استراتژی و تاکتیکهای مورد استفاده در این عرصه بسیار فراگیر و خلاقیت و نبوغ در این زمینه به صورت گستردهای تشویق و از آن حمایت شده است.
این مبارزۀ جنگگونه یا به عبارت دقیقتر، جنگ اقتصادی با مدلسازی از الگوهای نظامی در فضایی متفاوت و با استفاده از ابزاری دیگر چنان مؤثر و کارآمد شده و چنان کشندگی بالایی در زمینگیر کردن حریف یافته که شاید با کمی مبالغه بتوان آن را جایگزین متمدن جنگهای نظامی دانست. چنانکه برخی از صاحبنظران بر این عقیدهاند که قرن بیست و یکم، قرن جنگهای اقتصادی است.14 البته، جنگ با استفاده از قدرت نظامی، اهمیت خود را حفظ خواهد کرد، اما بیگمان، متن و نوع آن تغییر خواهد یافت.15
بیگمان، دامنۀ این الگوسازیها تنها به عرصۀ اقتصادی محدود نبوده است و حوزههای دیگر نیز تأثیرپذیر از تعمیم الگوهای نظامی برای کسب پیروزی، اما به شیوۀ دیگری و با ابراز متفاوتی بودهاند.16 برای نمونه، حوزۀ فرهنگ چنان دستخوش مفاهیم منبعث از حوزۀ نظامی شده است که فریب برخاسته از اندیشۀ نظامی را در این حوزه طرحریزی میکنند تا ارادۀ ملتی را برای ادامۀ مقاومت سست و با نسلکشی فرهنگی، ریشههای پایداری را در جامعۀ حریف بخشکانند. آنها اصل برتری کمّی را وجه اهتمام خود در عرصۀ فرهنگ قرار میدهند و با بسترسازی ادبی و هنری جهتمند و استفاده از عوامل نفوذی و الگوهای تغییر نگرش به شیوۀ ادیبانه و هنرمندانهای، عقل و قلب(2) ملت حریف را در فضایی آکنده از اطلاعات تحریف شده، نشانه میگیرند.17
پیش از این، چنین تعاملی از رشتههای مختلف علوم در عرصه جنگ بسیار کمسابقه بوده است.
انسان همواره، در جستجوی فضای جدید برای جنگ بوده؛ فضایی که به مدد سرمایهگذاری، خلاقیت و نبوغ در آن بتوان از عوامل و ضرایب مساعدتری نسبت به طرف مقابل، بهره برد. نخست، خشکی و سپس، دریا و بعد تلفیقی از این دو، پس از آن هوا و تلفیقی از این سه و بعد زیر دریا و سپس، تلفیقی از این چهار، بعد از آن، فضای خارج از جو و سرانجام تلفیقی از تمامی آنها. این توالی تنها یک بعد تغییر فضای جنگ را با ابزارهای متفاوتی شامل میشود که فناوری و دانش بشری فراهم آورده است. ابعاد دیگر تغییر در فضای جنگ که مرزپریشی18 در حوزههای دیگر را موجب شده است و سیر تکاملی خود را به گونۀ فزایندهای، طی خواهد کرد چه در حیطۀ مباحث نظری و عملی و چه در سطوح مختلف استراتژی، عملیات و تاکتیک رو به تغییر و گسترش است.19
هر چند رشته این تغییر و تکامل، مانند تغییر در ماهیت دیگر رفتارهای جمعی انسانی به کندی صورت میپذیرد.20
گاه عوامل انسانی و ضرایب محیطی که حوزههای مطالعاتی آنها بسیار گسترده است، با اندک امکان بروز و ظهوری منشأ تغییرات اساسی، در نتیجه جنگ میشود و استراتژی طرف مقابل را با استفاده از امکاناتی به مراتب کمتر از خصم به شکست میکشاند. برای نمونه، پس از سه دهه ناکامی، در جریان عملیاتهای نظامی یک حکومت عرب (لبنان) و برخی از نقشآفرینان غیر دولتی نیروهای مکانیزۀ رژیم اشغالگر قدس را از بیروت بیرون رانند، در این عملیات، ساختمانهای مرتفع و موقعیت بناهای شهری، اعراب را در برابر شدت و قدرت آتش نیروهای اشغالگر حفظ میکردند، و امکان پایداری را برایشان فراهم میآوردند تا جایی که روحیۀ نیروهای اشغالگر در میدان نبرد و خود سرزمینهای اشغالی تضعیف شد، یعنی نتیجۀ عکس در تحلیل پدیدهای رخ داد که تمامی شاخصهای نظامی در آن به پیروزی گواهی میداد، ضمن آنکه امکان وارد کردن نیروهای مورد نیاز به میدان نبرد برای صهیونیستها امکانپذیر نبود و آنها نمیتوانستند از قابلیت مانور برتر و تأثیرات غافگیرکنندۀ آن استفاده کنند؛ بنابراین، از دستیابی به اهداف عملیاتی خود عاجز ماندند و در نهایت، تلفات گسترده و افکار عمومی به علت عامل محیطی و افزایش ضریب مقاومت در عامل انسانی اسرائیل را به عقبنشینی از بیروت واداشت.21 این تجربه به الگویی برای دشمنان اسرائیل تبدیل شد تا بتوانند برتری قدرت مکانیزه نیروهای اشغالگر را تحتالشعاع قرار دهند.
عدم تقارن و تجربه دوبارۀ این الگو، یعنی خنثی شدن مزیتی، که در محاسبۀ توان رزمی نسبی نقش چشمگیری داشت، همراه با تغییرات فزایندهای که در محیط امنیت بینالملل پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی رخ داده بود، به بازاندیشی ماهیت منازعات انسانی منجر شد.
بازاندیشیهایی که در چارچوب خنثیسازی مزیتهای مؤثر توان رزمی صورت گرفتند، به آفرینش مفاهیم تازهای منجر شدند که به نوعی نقد و جمعبندی مفاهیم پیشین بودند. که به عبارت دیگر، در این دورۀ بازاندیشی مفاهیم نظامی، نشانهها و شناسههایی برای تعریف خلاصهای از تجربههای گذشته ارائه شد که در صحنههای جنگهای پیشین فرا قاعده محسوب میشدند. مفهوم عدم تقارن در جنگ یکی از این مفاهیم بود؛ مفهومی که در تمامی جنگها نشانههایی از آن دیده میشد، اما همیشه به عنوان یک فرا قاعده مورد توجه قرار میگرفت. در واقع، عدم تقارن، جمعبندی نقاط عطفی بود که در تاریخ منازعات انسانی اتفاق افتاده بود.
اینک، جنگ نامتقارن(3) در بسیاری از موارد مبنای تغییر نگرش در مورد ماهیت جنگ شده است22 و بیش از هر زمان دیگری، در مباحث تهدیدها که به نوعی منشأ تغییر نگرش در عرصۀ جنگند، رواج یافته است، طیفی از تهدیدها با فناوری سطح پایین، از سلاحهای کشتار جمعی گرفته تا پرتاب سنگ از سوی کودکان به طرف سربازان اسرائیلی، به طور فزایندهای آسیبپذیری نیروهای نظامی اسرائیل و شهروندان آن را در پی داشته است.23 این الگو و دیگر الگوهای تجربی در تحلیل پدیدۀ جنگ از نظر ماهوی و تغییراتی که در این پدیدۀ ناهمگن از آنها تأثیری پذیرد، اهمیت فراوان دارد.
برای نمونه، جنگ کوزوو تأکید دوبارهای بر این مسئله است که نیروهای نظامی غیر غربی به طور روزافزونی تجربههای جنگهای اخیر را برای غلبه بر برتری تکنولوژیکی دشمنان خود در دستور کارشان قرار دادهاند.24 نیاز به درک پدیدۀ جنگ و پدیدارشناسی صوری و ماهوی آن از نیاز انسان به بقا نشئت میگیرد. نیازی که توجیهگر تلاشهای خارقالعاده جوامع انسانی است. الگو، پارادایم، پارادوکس و قیاس تمامی اینها که به دلیل تغییرات در محیط و شرایط، حتی نوع جنگها را نیز تغییر میدهد، گواهی بر این مدعاست که این سقوط، پدیدۀ پویایی است که عرصهاش جهان و مقطع زمانی آن، سالهای پیش رو و قرنهای آینده است. جنگ ذاتاً هم مشکل است و هم راهحل مشکل؛ درسی که میتوان به خوبی آن را از تاریخ آموخت.
جنگ آینده، با توجه به آنچه در مورد پدیدارشناسی آن مطرح شد و همچنین، ابعاد سختافزاری، نرمافزاری و ترافزاری25 آن و نگرشها و نظریههای مبتنی بر واقعگرایی(4) صلحطلبی(5) و نظریه جنگ عادلانه،(6)، که مبانی فلسفی تأویل گفتمان جنگ را تشکیل دادهاند،26 در فضایی پر از ابهام و مجاز، ویژگیهای متکثر و متغیری دارد که متن مرکب آن ویژگیها را شرایط و امکانات جوامع انسانی یا شاید فناوری حاکم بر جوامع انسانی تعیین خواهد کرد؛ شرایط و امکاناتی که فراهم آوردۀ فرصتها در تقابل با تهدیدها هستند.27
محوریت یافتن تمرکز آتش و کمرنگتر شدن نقش تمرکز قوا یکی از ویژگیهای جنگ آینده است؛ قوایی که در آن، نقشآفرینان غیر دولتی تأثیر بسزایی دارند. با توجه به تعدد عرصه و نقشآفرینان نظامی و غیر نظامی که برآیند تأثیر آنها بر صحنۀ جنگ مورد توجه است و با توجه به مسئلۀ اصطکاک28 ناشی از عملکردهای ساختاری سنگین نظامی و نهادهای مختلف، به نظر میرسد تمرکز آتش به عنوان یکی از مباحث اصلی جنگ آینده، نمود برجستهای داشته باشد و همراه با مانور در عملیاتهای نظامی آینده اهمیت فراوانی یابد.29 البته، رابطۀ بین این دو متغیر (قدرت آتش و مانور) تابع ساختار جنگهای گذشته خواهد بود.30
افزایش تأثیر فناوری در ابعاد گوناگون پدیدۀ جنگ و کاهش سطح اخلاقیات را شاید بتوان از دیگر ویژگیهای جنگ آینده دانست. برای نمونه، در شبیهسازیهایی که از جنگ میشود و در قالب بازی جنگ(7) مطرح است، کشتن و ویران کردن به سادگی، هوشمندی، فن، تخصص و مایۀ مباهات قلمداد میشود همچنین، باعث کاهش خود قیدی اخلاقی نیروها میشود31 و عمل بدان، مهر پایانی بر مرحلۀ نهیب وجدان32 و رشد فرهنگ جنگطلبی در متن جامعهای است که از راه دور، فاجعه میآفریند و پیامدهای مصیبتبار را به طور گزینشی، از طریق رسانههای جمعی یا به عبارت دقیقتر، بازوان فرهنگ جنگ دریافت میکند؛
رسانههایی که در اوج به کارگیری ترکیبی از فناوری عالی با فرهنگ و هنر، اسطورهساز فرهنگ جامعۀ مهاجماند و تصویرگر حماسهآفرینی از اعمال جانیانی که قتل و نسلکشی را به سرگرمی پرمنفعتی برای خود و جامعهشان تبدیل کردهاند در آینده، فناوری و هوش مصنوعی، تلفیق انسان و ماشین و پدید آمدن محصولی به نام سیبورگ33، ویمکس(8)34، ایجیس و سیستمهای پیشرفته C41235 با وجود تمامی کاستیهای خود، پدیدۀ جنگ را تحت تأثیر قرار خواهند داد36 و از جمله ویژگیهای آن به حساب خواهند آمد.
ویژگی دیگری که در مورد پدیدۀ جنگ آینده قابل تأمل به نظر میرسد، اینکه فضای جنگ آینده با توجه به شناختی که نسبت به تغییرات ماهوی آن پدید آمده است و سیال بودن توأمان جنگ در عرصههای مختلف، فضایی مملو از ابهام و مجازهایی است که جدای از بحث پیشبینیناپذیری با استفاده از روشهای علمی، صحنۀ جنگ آینده را زیر پوشش خواهد برد و روند تصمیمگیری حریف در آن مختل خواهد شد.
جنگ آینده، تأثیرپذیر از اندیشۀ انسان و هوش مصنوعی، بازتابی از نظریات روز خواهد بود، برای نمونه، در مقطع کنونی بحث از جنگ موج چهارم(9)37 است؛ جنگی که موج پیشین آن، یعنی جنگ موج سوم، به لحاظ نظری و عملی در بهار سال 1918 با تهاجم آلمانها آغاز شد.38 در این جنگ، تمامی اشکال درگیری، در جایی که دشمن عادلانه نمیجنگد، دیده میشود و مفهوم نامتقارن جلوۀ عینی مییابد. ویژگی این نوع جنگ سازمند نبودن آن است، یعنی طرف مقابل، یک نیروی سازمانیافتۀ نظامی نیست که در کنترل یک دولت ملی قرار داشته باشد، بلکه نیرویی است که اغلب فراتر از مرزهای ملی نیز حرکت میکند.39
با توجه بدین توضیح، به نظر میرسد درگیری کمشدت40 با جنگ آینده قرین و یکی از ویژگیهای، درخور توجه و بررسی بیش از پیش آن باشد؛ چرا که درگیری کمشدت، نه جنگ است و نه صلح، بلکه مجموعهای از پدیدههای ناهمگن است که مانند گربۀ خندان داستان آلیس41 که وقتی بدان مینگری به تدریج، محو میشود و تنها لبخند تمسخرآمیزش بر جای میماند، قدرت درک را از ناظر سلب میکند.42
به هر حال و با توجه به آنچه در مورد ماهیت پیچیده و چند بعدی جنگ، فراگیری آن در عرصههای مختلف و برخی از ویژگیهایش در آینده بیان شد، باید گفت ممکن است لباس سربازان آینده همرنگ پوستشان باشد43 و شاید ابعاد فیزیکی آنها به طور شگفتانگیزی تغییر کند43، ممکن است جنگ آینده، جنگی بدون خونریزی باشد45 و بسیاری دیگر از احتمالاتی که هماینک، باید بدان پرداخت، اما افزون بر ماهیت میانرشتهای جنگ، باید بدین نکته توجه کرد که هر جنگی دو طرف دارد و این ماهیت دو سویه در قالب رفتاری کنش و واکنش، در هر جنگی با توجه به شرایط، زمان و امکانات و با وجود امکان انجام برخی از مقایسهها، به طور چشمگیری، منحصر به فرد خواهد بود، کلاوزویتس در مورد اساس ماهیت جنگ میگوید:
«به هر حال، جنگ، عملیات یک نیروی زنده، علیه تودهای مرده نیست (عدم مقاومت کامل که اصلاً جنگ نیست) جنگ برخورد دو نیروی زنده است که هدف نهایی از آن باید با توجه به دو طرف معین شود. بار دیگر در اینجا تعاملی دیده میشود، تا جایی که من، طرف دیگر را مغلوب نکرده باشم، همواره، احتمال مغلوب شدنم از سوی وی وجود دارد؛ بنابراین، من به اختیار خود نیستم: کارهایی است که من به دشمن دیکته میکنم و کارهایی است که او به من دیکته میکند».46
سخن آخر اینکه، عدم قطعیت و ابهام در فضای پیش رو ـ که ممکن است صحنۀ دیگری برای جنگ باشد ـ همچنان، در هالهای از ابهام باقی خواهد ماند، ابهام در فضای آیندۀ جنگ نقش اجتنابناپذیر و ابهام مصنوعی ناشی از طرحریزیهای دشمن نقشی دو چندانی خواهد داشت، مباحث نظری انسان یا ماشین در قالبی عملی عینیت خواهد یافت و کسی چه میداند شاید سیستم انسانی ـ ماشینی کاملتر از انسان یا ماشین به تنهایی در عرصۀ جنگ آینده وارد عمل شود.47