به نظر لئو اشتراوس، با اعتقاد به نسبیگرایی که جوهر مدرنیته، علم و فلسفه مدرن است، دیگر به هیچ رو نمیتوان از عدالت و عقلانیت در جامعه انسانی سخن گفت. انسان امروز با فاصله گرفتن از مطلق به ورطه نیهیلیسم و نسبیگرایی افتاده است. اشتراوس عصر مدرن و فلسفه سیاسی آن را به سه دوره بخش کرده است: موج اول مدرنیته که از عصر ماکیاولی آغاز میشود و تا اوائل سده هجدهم ادامه مییابد.
فلسفه سیاسی مدرنیته که در پایان این دوره به نخستین بحران خود میرسد. مظهر این بحران حمله ژان ژاک روسو به نظریه حق طبیعی توماس هابز و جان لاک بود. بحران موج اول مدرنیته به ظهور موج دوم میانجامد. این موج با اندیشه ایمانوئل کانت و ویلهلم فریدریش هگل به اوج میرسد. در پایان این دوران، مدرنیته به دومین بحران خود میرسد که مظهر اصلی آن نقد نیچه بر ایدهآلیسم آلمانی است. این بحران نیز به ظهور موج سوم مدرنیته میانجامد که ما اکنون در آن به سر میبریم. بحران موج سوم نتیجه سلطه پوزیتیویسم، تاریخگرایی و نسبیگرایی است.
نقد فلسفه سیاسی مدرن
به نظر اشتراوس، فلسفه سیاسی کلاسیک، به تأمل و تعقل ناب درباره طبیعت امور سیاسی میپرداخت، اما فلسفه سیاسی مدرن در جستجوی معرفتی است که به انسان در فتح و تسخیر جهان و طبیعت کمک کند و در پیشبرد علایق و مصالحش به او قدرت ببخشد. بدین سان معرفت در خدمت عمل و میل انسان قرار میگیرد و شأن خود به مثابه والاترین فضیلت را از دست میدهد. همچنین فیلسوفان سیاسی مدرن با انکار تفاوتهای ذاتی و کیفی در طبیعت منکر تفاوت و تمایز امور انسانی و سیاسی در کل طبیعت میشوند. به نظر او نخستین بحران مدرنیته وقتی پیدا شد که روسو نشان داد تصور مدرن اولیه از طبیعت فهم خصلت ممتاز زندگی انسان را ناممکن و انسان را در طبیعت غرق میکند. از همین رو پس از آن، توجه فلسفه سیاسی مدرن از طبیعت انسان به تاریخ انسان معطوف شد. فلاسفه سیاسی مدرن اساسا درباره امکان تحقق بهترین نظام سیاسی، که جوهر فلاسفه کلاسیک بود، تردید کردند و چنین اندیشهای را ناممکن شمردند.
به نظر آنان نظام سیاسی برتر را باید براساس اهداف رایج در همه جوامع تاسیس کرد نه بر حسب فضایل عالیهای که هیچگاه در دسترس نیست. از این رو، تحقق نظام مطلوب نه به فضایل رهبران، بلکه به عملکرد نهادهای سیاسی بستگی دارد. بدین سان چون تاسیس جامعه و نظم برتر کاری نسبتا آسان تلقی شد، فلسفه سیاسی مدرن خصلتی انقلابی پیدا کرد. درباره سرشت انسان نیز در حالی که فلسفه سیاسی کلاسیک هم از فضیلت و هم رذیلت نهاد آدمی آگاه بود، فلسفه سیاسی مدرن بیشتر به تباهی سرشت آدمی تأکید دارد. دیگر آنکه فیلسوفان مدرن با نسبیگرایی همه حقایق، ارزشها و مبانی مطلقه معرفت و دانش را ویران میکنند، اما چون نمیتوانند بدون تکیه بر مبنایی مطلق بیندیشند، ناآگاهانه به سوی چنان مبنایی کشیده میشوند. به نظر اشتراوس، امروزه فلسفه سیاسی در حال زوال یا شاید فساد است، اگر کاملا از بین نرفته باشد. از دیدگاه اشتراوس، در عصر مدرن براساس فلسفه سیاسی جدید جامعهای کاملا تازه پیدا شده است که برای فلسفه سیاسی کلاسیک کاملا ناشناخته است. به این ترتیب، نتیجه فلسفه سیاسی مدرن از هم پاشیدن نفس اندیشه سیاسی، یعنی ناممکن شدن فلسفه سیاسی است. از نتایج این حالت این است که امروزه در رشته علوم سیاسی به جای فلسفه سیاسی، تاریخ آن را درس میدهند.
نقد علوم اجتماعی مدرن
به نظر اشتراوس فلسفه و حقیقت مطلق از عصر باستان تاکنون دارای دشمنانی بوده است و امروزه دشمنان بزرگ جدیدی، چون نسبیگرایی، پوزیتیویسم و تاریخگرایی وجود دارد که این سه گرایش در علوم اجتماعی مدرن در مقابل فلسفه مطلق قد علم کردهاند و این همه حاکی از بحران عمیق مدرنیته است.
بحران مدرنیته این واقعیت را آشکار میکند که انسان غربی مدرن دیگر نمیداند خواستار چیست؟ انسان غربی مدرن دیگر اعتقاد ندارد که میتواند خوب و بد، درست یا نادرست را تشخیص دهد. بدین سان این مشکلات سبب اصلی بحران مدرنیته و فلسفه نسبیگرایی است و به واسطه آن است که عصر مدرن از نظر فلسفی به شورهزاری بدل شده است. به زعم او نسبیگرایی فقط مکتبی فلسفی در میان مکاتب بسیار نیست، بلکه عاملی است بسیار نیرومند که کموبیش بر کل اندیشه امروز اثر گذاشته است. نسبیگرایی بیماری مدرنی است که در ضعف ادراکی انسان ریشه دارد و وقتی بر خودش اعمال میشود خود را از میان برمیدارد. به نظر اشتراوس روشهای علمی امروز، نابرابرها را برابر جلوه میدهد. علوم اجتماعی مدرن که هدفش رفاه و پیشرفت است، در خدمت قدرت انسان است. قدرتی که باید برای تأمین زندگیای طولانیتر، سالمتر و مرفهتر به کار رود. بنابراین علوم اجتماعی مدرن در پی کشف حقیقت فینفسه نیست و به جای آن معطوف به قدرت و ضدحقیقت غایی و ابزارگراست. از دیگر وجوه علوم اجتماعی مدرن، تجربهگرایی است که تعارضات خاص خود را در بر دارد. از دیدگاه اشتراوس تجربهگرایی حقیقت مطلق را نفی میکند، بنابراین نمیتواند از مبنای مطلق بگسلد و نهایتا ناخودآگاه چنان مبنایی را میپذیرد. تأکید تجربهگرایی بر امکان رابطه بلاواسطه با واقعیت خود ادعایی مطلق است که فقط توجیهی نسبیگرایانه دارد. تجربهگرایی با تکیه بر اصول خود نمیتواند آن اصول را ثابت کند، زیرا از طریق دادههای حسی معلوم نمیشود که یگانه موضوع، ادراک دادههای حسی باشد. تجربهگرایان برای پرهیز از مطلق به نسبیگرایی متوسل میشوند و در نتیجه دعاوی خود را نقض میکنند. بنابراین علم مدرن شیوهای نسبی و تاریخی در فهم اشیاست که در اصل برتر از دیگر شیوههای فهم نیست. به طور کلی علوم اجتماعی به رغم دعوی عینیت، نسبی است. همه حقایق در این علوم با تاریخ نسبت مییابد و در نتیجه، رشتههایی از حقایق نسبی پیدرپی میآید. بنابراین نتایج علوم موقتی و در آینده قابل تجدیدنظر میشود. به علاوه، با توجه به این که ادعای بیطرفی ارزشی علم متضمن ناتوانی در توجیه غایات و اهداف است، در نتیجه همواره خلایی پیش میآید که با اهداف نسبی هر دوران پر میشود. از همین روست که علم مجبور میشود غایات و اهداف مشتریان خود را برآورده سازد. به عبارت دیگر، علوم اجتماعی با نپذیرفتن ارزشهای مطلق همواره مجبور میشود که به اوضاع و احوال جاری رجوع کند و امور نسبی را مطلق سازد. از وجوه دیگر علوم اجتماعی، پوزیتیویسم است. اما به نظر اشتراوس، پوزیتیویسم هرگز نمیتواند از فهم ماقبل علمی کاملا بگسلد. در حقیقت، علم اجتماعی پوزیتیو و فارغ از ارزش ممکن نیست. اشتراوس معتقد است نمیتوان از طریق پدیدههای جهان فعلی به آن فهم اولیه و ماقبل علمی رسید زیرا جهان ما فعلا محصول علم است و با تجربه علمی شکل گرفته است.
نقد تاریخگرایی
به نظر اشتراوس، تاریخگرایی جنبش فکری بزرگی است که اندیشمندانی چون هگل، نیچه و هایدگر را در بر میگیرد. تاریخگرایی بر دو نوع است: نظری، که نماینده عمده آن هگل است، که در موج دوم مدرنیته ظاهر شد و اگزیستانسیالیستی، که هایدگر نماینده برجسته آن است و در موج سوم مدرنیته ظاهر شد. به نظر اشتراوس، تأکید هگل بر عقلانیت روشهای موجود در واقع به نفی فلسفه سیاسی کلاسیک میانجامد، که در پی دولت طبیعی و مطلوب بود. از دیدگاه تاریخگرایی نظری، تاریخ خود به خود معطوف به نظم سیاسی مطلوب و نهایی است. اما از دید اشتراوس، تاریخ حوزه آگاهی و شعور نیست و آگاهی کامل از جهان طبیعی هیچگاه نصیب انسان نمیشود تا در تاریخ جلوه کند. ادعای تاریخگرایی درباره آگاهی انسان بسیار گزاف است. میزان دانش و آگاهی انسان در واقع بسیار کمتر است. تاریخگرایی اگزیستانسیالیستی نیز امکان فلسفه سیاسی به مفهوم کلاسیک را نفی میکند. از دید این مکتب، نه تنها کسب معرفت درباره خیر و فضیلت مطلق ممکن نیست، بلکه حتی خود فلسفه و دعاوی کلی آن مشروط و مقید به تاریخ و وضع زمانه است. در نتیجه، کل اصول فهم تاریخی است و هیچ مبنایی جز خواستها و تصمیمات بیاساس انسان ندارد.
در مقابل این دیدگاه، اشتراوس استدلال میکند که فهم انسان مقید به افقهای متغیر تاریخی نیست و امکان دستیابی به حقیقت مطلق وجود دارد، زیرا در سراسر تاریخ فلسفه مسائلی بنیادین تکرار و از نو طرح میشود و همین خود گواه بر غیرتاریخی، مطلق و طبیعی بودن افق اندیشه انسانی است.
به زعم اشتراوس، خود تاریخگرایی اگزیستانسیالیستی محصول بحران در فلسفه سیاسی مدرن است. به طور خلاصه اشتراوس معتقد است که مدرنیته در عصر ما دچار بحرانی عمیق شده است، که هم بعد نظری و هم جنبه عملی دارد. بعد نظری این بحران ناشی از زوال فلسفه و غلبه نسبیگرایی، پوزیتیویسم و تاریخگرایی در تفکر مدرن است. فلسفه سیاسی مدرن غایت مدرنیته را در مفاهیمی چون دموکراسی، علمگرایی، آزادی، رفاه و علم مییابد؛ اما اکنون حقیقت این اصول هرچه بیشتر مورد تردید است.
پوزیتیویسم و نسبیگرایی و تاریخگرایی عوارض بیماری ذهن مدرن است و به عالم حقیقت راه ندارد. در عصر مدرن، خورشید حقیقت غروب کرده و همگان را در تاریکی جهل و نسبیگرایی وانهاده است.