تاریخ انتشار : ۱۹ فروردين ۱۳۸۷ - ۰۸:۲۳  ، 
کد خبر : ۲۵۶۶۶

روشنفکری / سنت‌گرایی


رضا ابراهیمی

مقوله یا «کتگوری» روشنفکری را باید از سطح مباحث سیاسی و قیل ‌و قال‌های ایدئولوژیک به سطح پایه‌یی‌تر یا مباحث مفهومی فراافکند. به همین دلیل، حوزه مفهومی را در پیش‌رو قرار دادم. نقاط برجسته و محوری این حوزه از بحث روشنفکری، اموری چون «راشیونال» و «اینتکلت» به مفهوم عقل، «اینچویشن» یا درک مستقیم و بصیرت و «این لایتن منت» (Enlightenment) به مفهوم روشنایی و روشنگری بود. همچنین دو مفهوم دیگر یعنی «لوجیک» به معنای منطق و «ریزن» یعنی دلیل به عنوان دو مفهوم در حوزه روش عقلانیت در سپهر یک فلسفه روشنفکری و نحوه عقلانی اندیشیدن مورد تاکید قرار گرفت.

نکته محوری در این تفلسف این بود که ماهیت «روشنفکری» چیست و روشنایی از کجا برمی‌خیزد؟ برای مثال، همه ما یک مفهوم حسی یا مادی از «روشنایی» در ذهن خود داشته و به محض طلوع خورشید یا اتصال برق و روشن کردن چراغ، می‌گوییم هوا یا خانه روشن شد. پس هرگاه سخن از «روشنایی» به میان می‌آید، فوراً تصوری از «نور» یا «لایت» در ذهن ما می‌نشیند. به همین دلیل، حق داریم هر مفهوم دیگر از روشنایی یا روشنگری را با نور یا نار قیاس کنیم. دامنه این قیاس یا «استنتاج» تا آنجا کشیده شده که خدا نور آسمان‌ها و زمین نامیده شده است. در واقع، «نور» و «نار» تا آنجا اصالت پیدا کرده که مورد تقدیس و پرستش قرار گرفته و در نقطه مقابل با آن، «تاریکی» و ظلمت یا «دارک» قرار داده شده و از این طریق یک نوع دوقطبی‌گرایی در اندیشه بشری رشد کرده است. اهمیت «روشنایی» در آن است که هر نوع پرده و ابهام را زدوده و امر واقع یا «فکت» را برای بیننده عریان می‌سازد. شاید به همین دلیل است که «عرفا» اتحاد با واقع یا وصل را کمال مطلوب دانسته‌اند. من از این مقوله، تحت عنوان «شهود عقلانی» سخن گفته و اشاره داشتم که اولین مرحله در روشنفکری، این است که بین «سوژه» و «ابژه» نوعی اتحاد صورت بگیرد تا این روشنایی به دست آید. همان‌گونه که نور موجب می‌شود چشم بتواند تصویری از شییء به دست بیاورد و عمل دیدن را برای مغز ممکن سازد؛ تا تصوری از «ابژه» در ذهن یا «سوژه» نباشد، «فهم» نیز به دست نخواهد آمد. این فهم مرحله اول برای رسیدن یا درک کردن است و با اتحاد بین «حاس» و «محسوس» یا «ابژه» و «سوژه» است که درک صورت می‌گیرد که «فهم» از لوازم آن است. همچنین تاکید کردم که به این مرحله از «فرآیند» یا «پروسه» شناخت، به شناخت شهودی یا «اینچویشن» تعبیر می‌کنند. ادعای من این است که این شناخت، یعنی اتحاد بین «ابژه» و «سوژه» به این دلیل ممکن است که هر دو در یک زمینه مشترک قرار می‌گیرند. اگر ذهن و ماده یا «حاس» و «محسوس» به یک زمینه مشترک تعلق نداشته باشند، هر نوع اتحاد بین آنها ممتنع است. حتی اگر ذهن تصوری از عین در نزد خود می‌آورد و به عنوان فاعل شناسایی تلقی می‌شود، به این معنا نخواهد بود که قوانین ذهن به کلی از قوانین عین، بیگانه‌اند. زیرا از بیگانگی، اتحاد و درک برنخواهد خاست. پایه اولی برای هر نوع شناخت یا روشنفکری در همین‌جا نهفته، اگرچه برای شناخت بیشتر تا رسیدن به تعقل و تفکر، مراحل بعدی لازم است. در واقع، درک حضوری یا «اینچویشن» لازمه هر نوع روشنفکری است، اما کفایت‌کننده آن نخواهد بود. به این معنا، بین روشنایی مادی و روشنایی ذهنی، نوعی وابستگی وجود دارد. به بیان روشن‌تر، این دو شناخت و این دو روشنایی به سمت یکدیگر، پنجره دارند. برای اینکه واقعیت جهان موجود، که ذهن و عقل انسان نیز جزیی از آن است، از قوانین مشترکی برخوردار است؛ هرچند «ایده‌آلیسم» بخواهد، عقل و ذهن را از حوزه قوانین جهان برکنده و به حوزه‌های غیرقابل فهم ارجاع بدهد.

جدال روشنفکر به معنای منطقی و عقلانی آن با غیرروشنفکران یا ناعقلانی‌گرایان از همین‌جا شروع می‌شود. برای اینکه، روشنفکر یا عقلانی‌گرا، راز روشنگری عقل و ذهن را از طریق اتحاد سوژه ـ ابژه می‌داند و به این معنا هرگونه اندیشه اسطوره‌یی از مقولات انسانی را می‌زداید. اما ناعقلانی‌گرایان، راز روشنایی عقل را به اموری خارج از حیطه یک بحث منطقی می‌کشانند. «عقل مدرن» اما مبانی هر نوع عقلانی‌گرایی را به حوزه امور بشری یا «عرفی» ارجاع می‌دهد. من جلوتر، درباره روشنفکری عقلانی یا عقل روشنگر سخن خواهم گفت، اما در اینجا لازم می‌دانم بر ایضاح تقابل فلسفی بین دو اندیشه سنتی و «مدرن» اشاره‌یی به جایگاه عقل در فلسفه سنت‌گرایان داشته باشم.

من از کتاب واژه‌نامه «فلسفه و علوم اجتماعی» تالیف دکتر جمیل صلیبا عضو مجمع‌اللغه‌العربیه دمشق با ترجمه آقایان کاظم برگ‌نیسی و صادق سجادی، تکه‌هایی از نظرات فلاسفه بزرگ، در همین زمینه را گزینش کرده و بحث خود را تکمیل می‌کنم. ایشان از قول «الکندی» نقل کرده است: «عقل، جوهر بسیط و ادارک‌کننده حقایق اشیا است.» و از «ابن‌سینا» نقل می‌کند: «و این جوهر فساد و نابودی نمی‌پذیرد.» و «جرجانی» می‌گوید: «در ذات خویش مجرد از ماده که در کنش، مقارن با ماده است.» و «فارابی» تاکید می‌کند: «قوه عاقله، جوهر بسیط و مقارن با ماده است که پس از فنای بدن باقی می‌ماند و آن جوهر یکتا و در حقیقت خود انسان است.» چنانچه اشاره کردم، واقعیت درک و پس از آن قوه فهم، عقل و تفکر که در این بحث، مترادف با روشنایی و روشنفکری در نظر گرفته شده است، از حوزه مباحث منطقی و عرفی، بیرون کشیده شده و به حوزه اندیشه‌های اسطوره‌یی منتقل شده است، برای اینکه عمل فهم و روشنگری را به امور ذهن و ماده انتساب ندهند. زیرا بر این عقیده بوده‌اند که از ماده و احساس و بلکه جزئیت، هیچ نوع روشنایی و درک برنخواهد خاست. این اندیشه را پیشتر، افلاطون حاکم کرده بود. بنابراین، عقل را یک «جوهر» در مقابل ظواهر و عوارض در نظر می‌گرفته‌اند. برای اینکه، ظواهر اموری زایل‌شدنی و موقت هستند و «جوهر» ماندگار است. همچنین عقل می‌بایست غیرقابل تجزیه یا بسیط باشد تا با «جوهر» همنشین شود. پس بین «عقل»، «جوهر»، «بسیط» و «ماندگاری» یک نوع تلازم واقعی برقرار می‌شود. به بیان روشن‌تر همه این مفاهیم برای اشاره به یک واقعیت است. کثرت الفاظ و مفاهیم، نه ناشی از تکثر در واقع است، بلکه نارسایی در زبان است که موجد چنین کثرتی است. از همین‌جاست که فلاسفه متقدم، به کلی قانون عقل را از قانون ذهن و عین تفکیک کرده و «عقل» را از جنس آن جهانی قلمداد می‌کنند. آنها نفس ناطق را امری مجرد از ماده و بلکه مجرد از عالم موجود دانسته که از جنس خداست که در فطرت انسان به ودیعه گذاشته شده است و هر نوع درک، فهم و روشنایی را ممکن می‌سازد. یعنی درک و فهم را نه از طریق قوانین موجود و اسباب منطق و تجربه و فهم و نه از راه دادوستد متقابل در بین ذهن و عین، بلکه به مثابه این به حساب می‌آورند که نورافکنی از پیش در فطرت انسان است که بر امور واقع می‌تابد و حاصل این تابش، روشنفکری است. روشنفکری مدرن، عقلانیت و تفکر را حاصل تعامل عرفی ذهن و عین می‌داند، خواه ذهن را فاعل و عین را منفعل تلقی کند یا برعکس، اما روشنفکری سنت‌گرا، عقل را نه نتیجه این دادوستد منطقی و علمی، بلکه، به کلی عقل را از این حوزه بیرون می‌کشد و آن را امری بسیط، مجرد، ماندگار و مطلق معرفی می‌کند زیرا جهانی که به فهم بشر می‌آید و «محتوا»ی اندیشه‌ها و تصورات آن را تشکیل می‌دهد و بلکه «صورت» استدلال و اندیشه نیز از آن بیگانه نیست، نه مطلق است، نه بسیط و نه ماندگار. صفت اطلاق، دائمیت و کلیت و بساطت، متعلق به ذهنیات یا عقلیات محض است. فلاسفه سنت‌گرا به پیروی از «ارسطو» برای این موجود مجرد، بسیط و فناناپذیر، یک مرتبه اولیه یعنی «عقل هیولایی» در نظر می‌گرفتند. «هیولایی» در اینجا به مفهوم یک ماده اولیه بدون هیچ «تعین» و بلکه یک قوه محض است و امکان این را دارد که به فعلیت برسد. عقل هیولایی از دیدگاه «ارسطو»، صورت مثالی اشیا است. برای اینکه، ماده‌یی بی‌شکل و حجم است که می‌تواند، صورت‌های گوناگون را به خود بپذیرد. مرتبه دیگری که برای عقل در نظر می‌گرفتند، «عقل بالملکه» بود. آنها چنین استدلال کرده‌اند که امور نظری از جمله بدیهیات عقلی، مثل مقوله علیت، اصل تناقض و بداهت وجود و سایر قوانین عقلی محض، در این مرتبه عقل موجودند. بنابراین، از طریق تذکر و یادآوری، می‌توان به این اصول پیشینی، دسترسی پیدا کرد و این اصول اکتسابی نیست، بلکه فطری است. اما عقل مراتب دیگری نیز دارد. مثلاً «عقل بالفعل» به این معناست که علوم پس از تکرار اکتساب، در قوه عاقله جمع می‌شود، به گونه‌یی که هرگاه این قوه، آنها را فرابخواند، حاضر خواهند شد. ولی این فلاسفه، یک عقل مفارق یا «عقل فعال» را نیز در نظر می‌گیرند که بالاتر از عقل انسانی است. به عقیده این حکما، عقل مفارق، بالاتر از مرتبه عقل انسانی است. عقل مفارق یا عقل فعال یعنی عقلی که صورت‌های موجودات عالم کون و فساد [عالم مادی] از سوی او افاضه می‌شود. این صورت‌ها از آن جهت که فاعلند در عقل فعال موجودند، اما فقط از آن جهت که منفعلند، در عالم کون و فساد موجود می‌شوند و چون عقل انسانی، اتصال کامل با عقل فعال برقرار کند، به طوری که هر چیزی را از خودش ادراک کند و اشیا و پدیده‌ها و امور را دریابد، به عقل قدسی موسوم می‌شود. ارسطو در این زمینه می‌گوید: «عقل فاعل عقلی است که مفاهیم و صورت‌های کلی را از لوازم و لواحق جزیی حسی انتزاع می‌کند و عقل منفعل آن است که این صورت‌ها در او نقش می‌بندد.» البته به نظر من، هیچ ارتباط منطقی بین این نظریه ارسطو با عقل فعال وجود ندارد. برای اینکه ارسطو، عقل فاعل و منفعل را در بستر یک اندیشه عرفی و منطقی قرار می‌دهد. حتی «هیولا»ی او یک «ایده» قابل فهم و کسب‌شدنی است. برخلاف «مثل» افلاطون که یک فرض پیشینی به حساب می‌آید و بین عقل مفارق یا عقل فعال که حکمای اسلامی مطرح می‌کنند با عقل فاعلی که ارسطو بیان کرده است، تفاوت زیادی وجود دارد. تمام تلاش فلاسفه قدیم به ویژه فلاسفه اسلامی این است که از طریق مخلوق معرفی کردن عقل، ابهام شناخت‌شناسی را برطرف ساخته و دلیلی برای بدیهیات عقلانی و مقولات ذهنی، دست و پا کنند. آنها گمان می‌کردند اگر عقل را به عنوان یک مخلوق و در عین‌حال از جنس خالق بدانند که نه در فرآیند این جهان و از راه کنش و واکنش ذهن ـ عین به وجود می‌آید و نه به عنوان یک «پدیده» است که چون امری آسمانی و از پیش مهیا در این جسم خاکی گذاشته شده است، این پیش‌فرض یا «دوکسا» موجب شد تا آنها نتوانند، اشکال دوگانگی جسم و معنا یا نفس ناطقه با نفس حیوانیه را برطرف ساخته و این دوگانگی یا «دوآلیسم» همچنان بر تارک فلسفه‌شان درخشید. در ادامه این بحث، روشن خواهم ساخت که اگرچه روشنفکری مدرن، از دوگانگی ماده و معنا، فارغ می‌شود، اما همچنان ابهاماتی در اندیشه جدید، به لحاظ کیفیت ادراک و شناسایی وجود دارد.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات