نگاهى گذرا به تأسیس حکومت قطب شاهیان
پس از انقراض حکومت قراقویونلوها توسط آق قویونلوها ، یکى از بازماندگان خاندان قراقویونلو که کودکى حدوداً دوازده ساله بود و قلى نام داشت در سال 883 ق به همراه عمویش اللّه قلى عازم دکن شد تا در آن جا تحت حمایت بهمنیان (که از قبل در خلال سفرهاى تجارى با آن ها سابقه آشنایى داشتند و آن ها غلامان ترک را براى استفاده در امور کشورى و لشکرى معزز مى داشتند)، ادامه حیات داده و مدارج رشد و ترقى را طى کند.2
قلى پس از ورود به هند به دربار محمد شاه سوم بهمنى(868-887 ق)وارد شد. وى به دلیل آن که فن حساب و خوش نویسى را خوب مى دانست و در انجام امور محوله جانب امانت دارى را رعایت مى کرد، نزد درباریان، اعتبار و عزّت فراوانى به دست آورد تا آن که در سال 901 ق به پاس سرکوب توطئه اى که علیه سلطان محمود بهمنى (887-924 ق) طرح ریزى شده بود، به حکومت منطقه تلنگانه3 (منطقه اى در دکن که از شرق به دریاى شور و خلیج بنگال، از شمال به منطقه اوریسا و از غرب به محمد آباد و از جنوب به کرناتک محدود است) منصوب شد.4
سیر نزولى بىوقفه قدرت بهمنیان، زمینه استقلال حکّام تابع را در ایالات فراهم مى کرد. در این شرایط، سلطان قلى نیز همچون دیگر حکومت هاى تابع بهمنیان (نظام شاهیان، عادل شاهیان و ...)، اما چند سال پس از آن ها، یعنى در سال 918 ق در گلکنده5 اعلام استقلال کرد .وى بلافاصله بعد از اعلام استقلال، مذهب شیعه را مذهب رسمى قلمرو خویش قرار داد6 و در ادامه، نام شاه اسماعیل صفوى را نیز در خطبه بر نام خود مقدم کرد.7
سلطان قلى و جانشینانش سال ها در جهت گسترش قلمرو و تثبیت نظام حکومتى خود کوشیدند و توانستند در بین دیگر حکومت هاى محلى دکن خود را به عنوان حکامى مقتدر مطرح سازند. حکومتى که سلطان قلى بنیان گذار آن بود توانست نزدیک به دو قرن در گلکنده و حیدرآباد حکومت کند. نهایتاً اورنگ زیب در ادامه سیاست هاى توسعه طلبانه خود در سال 1098 ق با حمله به دکن و تصرف گلکنده و حیدرآباد و اسارت ابوالحسن تاناشاه، آخرین حاکم این خاندان، به عمر این سلسله پایان داد.8
عوامل زمینه ساز روابط سیاسى قطب شاهیان و صفویان
از آغاز تشکیل حکومت قطب شاهیان، حکّام این سلسله با صفویان روابط خوب و دوستانه اى داشتند، متقابلاً صفویان نیز در حفظ این روابط حسنه، تلاش مى کردند. این روابط دوستانه معلول سه عامل اصلى بود:
1. عامل سیاسى: به رغم روابط حسنه بین صفویان و سلاطین گورکانى، دو طرف بر سر مسئله قندهار و اختلافات مرزى با هم رقابت داشتند،9 علاوه بر این در دکن نیز منافع گورکانیان و صفویان با هم تعارض داشت، زیرا از طرفى گورکانیان، دکن را جزء قلمرو خود مى دانستند و از طرف دیگر، صفویان با حمایت از قطب شاهیان و دیگر حکّام محلى دکن از آن ها به عنوان وزنه اى در مقابل گورکانیان استفاده مى کردند، و بر این اساس، حکومت هاى محلى دکن نیز با تبعیت ظاهرى از صفویان، در برابر اعمال فشار گورکانیان، مقاومت نشان مى دادند.
2. عامل مذهبى: حکّام قطب شاهى که از بازماندگان قراقویونلوها بودند، از همان آغاز و حتى قبل از ورود به هند پیرو مذهب شیعه بودند.10 در این باره، گزارش ها حاکى است که وقتى شاه اسماعیل صفوى (930-907ق) مذهب شیعه را در ایران رسمى اعلام کرد، سلطان قلى حاکم قطب شاهى نیز با تبعیت از او تشیع را به عنوان مذهب رسمىِ حکومت خود اعلام کرد. البته در تاریخ سلطان محمد قطب شاه آمده است که سلطان قلى قبل از آن که شاه اسماعیل مذهب شیعه را در ایران مذهب رسمى اعلام کند، او تشیع را در قلمرو خود مذهب رسمى قرار داده بود،11 اما این گزارش صحیح به نظر نمى رسد، زیرا به تصریح منابع، شاه اسماعیل پس از آن که به حکومت رسید در سال 907 ق مذهب شیعه را در ایران رسمى کرد ، و قطب شاه حدوداً یازده سال بعد از او، یعنى در سال 918 ق، بلافاصله بعد از اعلام استقلال، مذهب شیعه را مذهب رسمى قلمروش قرار داد و دستور داد که در منابر و روى سکه ها نام و القاب ائمه شیعه ذکر شود و مؤذنان نیز عبارت « حى على خیر العمل» را در اذان وارد کنند.12 لازم به یادآورى است که نظام شاهیان و عادل شاهیان قبل از قطب شاهیان، اعتقاد خود را به مذهب شیعه ابراز کرده بودند13 و این وجه اشتراک مذهبى، خود در نزدیکى بیشتر و تحکیم ارتباط دو طرف سهمى به سزا داشت، به طورى که همچون جبهه متحدى در مقابل گورکانیان سنى مذهب به شمار مى آمدند.
3. عامل نژادى و فرهنگى: قطب شاهیان از ترکان قراقویونلو بودند که در ایران حکومت مى کردند، بر این اساس، از ایرانیانى که به دکن مى آمدند به گرمى استقبال مى کردند، به گونه اى که تعداد بسیارى از ایرانیان را در دستگاه کشورى و لشکرى خود به کار گرفته، مناصب مهمى به آن ها دادند که از جمله این افرادمى توان به میرمحمد مؤمن استرآبادى، شیخ محمد ابن خاتون و شاه میر طباطبایى اشاره کرد. این افراد که آفاقى یا خارجى14 خوانده مى شدند از آغاز تأسیس حکومت قطب شاهیان در رأس امور ادارى و نظامى بودند و مناصبى، چون پیشوایى و میر جملگى15 را دراختیار داشتند. علاوه بر این حضور تعدادى از علما و شعراى ایرانى در حیدرآباد نیز باعث گسترش زبان فارسى و فرهنگ ایرانى در این منطقه شد، به طورى که تعدادى از حکّام قطب شاهى، تحت تأثیر آن ها به فارسى شعر مى سرودند.16 براى نمونه مى توان به سلطان محمد قطب شاه اشاره کرد که دیوان اشعار او به زبان فارسى تحت عنوان دیوان ظل الله موجود است.17 این قرابت قومى و فرهنگى نیز عامل دیگرى در تحکیم روابط میان قطب شاهیان و صفویان بود.
سیر تاریخى روابط سیاسى قطب شاهیان و صفویان
روابط سیاسى بین قطب شاهیان و صفویان بر اثر عوامل یاد شده، از آغاز تأسیس حکومت قطب شاهیان و با ذکر نام شاه اسماعیل صفوى در خطبه توسط قطب شاهیان18 برقرار شد، چنان که حدیقة السلاطین مى نویسد:
... [از] طلوع نیّر... شاه اسماعیل ...و ملک سلطان قلى قطب الملک... از آن تاریخ الى یومنا هذا [دوران حکومت سلطان عبدالله قطب شاه] مابین اولاد امجاد و احفاد این دو سلطنت نژاد که هر یک از ایشان سلطان با دین و داد و خاقان عالم انقیاد بوده اند، رسوم محبت و وداد و قواعد یگانگى و اتحاد مرعى بوده و حجاب عالیشان و ایلچیان رفیع مکان از ایران به هندوستان و از هند به ایران در عهد و زمان طریق مودت ایشان مى پیموده اند و در تشیع و ولاى ذریه حضرت سیدالمرسلین ...همیشه، یگانگى و اتحاد داشته اند و یک رنگى این دو سلسله علیه رفیعه، میان سلاطین عالم مشهور و در السنه و افواه کافه بنى آدم مذکور است.19
اسکندر بیک منشى ذیل حوادث سال 948ق بیان مى کند که مکرراً نمایندگانى از جانب حکّام دکن، از جمله قطب شاهیان نزد سلاطین صفوى مى آمدند.20 با توجه به این که سلطان قلى قطب شاه تا سال 950ق در گلکنده حکومت مى کرده است، مشخص مى شود که از همان دوران حکومت سلطان قلى، تبادل سفرا بین دو حکومت برقرار بوده است، علاوه بر این از عبارت «مکرراً» در تاریخ عالم آرا برمى آید سفیرى که در این سال از جانب قطب شاه به دربار شاه طهماسب آمده بود، اولین سفیر از جانب قطب شاهیان به ایران نبوده، بلکه پیش از آن نیز سفرایى از جانب قطب شاهیان به ایران آمده بودند. البته به رغم این تبادل سفرا در سال هاى اولیه حکومت قطب شاهیان، منابع هرگز به نام این سفرا اشاره اى نمى کنند. شاید علت این امر، کم اهمیت بودن حکومت قطب شاهى در سال هاى اولیه حکومتش بوده باشد.
سلطان قلى در مدت 33 سال حکومت خود در گلکنده21 توانست مرزهاى قلمرو حکومت خود را در سرزمین هاى حکّام هندوى همجوارش، یعنى اوریسا22در شمال شرقى، و ویجانگر23 در جنوب گلکنده (نقشه شماره 1) بسیار گسترش دهد.24 هم چنین سلطان جمشید قطب شاه (950-957 ق)جانشین سلطان قلى نیز با جنگ هاى پى در پى با حکّام محلى دکن توانست اولاً: توازن قوا را در دکن حفظ کند و ثانیاً: بر اقتدار حکومت قطب شاهى بیفزاید.
با به حکومت رسیدن ابراهیم قطب شاه(957-988 ق) نظام حکومتى قطب شاهیان تثبیت شد. او مدیرى توانا بود که فنون کشوردارى را در دوره حکومت پدرش آموخته و در اقامت هفت ساله اش در ویجانگر(او در دوره حکومت برادرش جمشید هفت سال در ویجانگر پناهنده بود) تجربیات فراوانى اندوخته بود. وى به جاى دیوانیان و دبیران قدیمى، نیروهاى جدیدى را در دستگاه حکومتى خود به خدمت گرفت. براى آگاهى از وضع اتباع خود در پایتخت و ولایات دور و نزدیک، شبکه خبرچینى و جاسوسى مؤثرى سازمان داد که کوچک ترین خبر در هر نقطه از مملکت سریعاً به او مى رسید. علاوه بر این، وى سیستم قضایى با جریمه هاى بسیار سنگین به وجود آورده بود که کمترین سیاست آن در مورد مجرمان، کشیدن ناخن یا قطع اعضاى بدن بود.25 در نتیجه همین سیاست قاطعانه و بى اغماض بود که به قول خانزمان خان، نویسنده گلزار آصفیه، در مملکت تلنگانه که به «دزدى و سرزمین دزدان معروف بود، کسى حتى جرأت نداشت نام دزدى را به زبان آورد تا چه رسد به این که کسى بخواهد دزدى کند».26
اقدام دیگر ابراهیم قطب شاه سازمان دهى دوباره سپاه و جذب و به خدمت گرفتن سربازان تازه بود. هم چنین وى قلعه گلکنده را به کمک مصطفى خان اردستانى بازسازى کرد و حصارى تازه و بزرگ تر براى آن ساخت.27 اوج قدرت او در سال 972 ق بود که با اتحاد با دیگر حکّام مسلمان دکن توانست سپاه را مراج، حاکم هند و مذهب و قدرت مند ویجانگر را در نبرد تالیکوته28 شکست دهد.29
اولین نماینده اى که از جانب صفویان به گلکنده آمد و منابع نام او را یادآور مى شوند، شخصى است به نام قبابیک قورچى که در سال 971 ق از جانب شاه طهماسب (930-984ق) به دربار ابراهیم قطب شاه (957-988ق) آمده و هدایا و تحفه هاى فراوانى به همراه نامه اى از شاه طهماسب که در آن اخبار و حوادث ایران نوشته شده بود، تقدیم قطب شاه کرد.30
شاه عباس و اوج روابط سیاسى قطب شاهیان و صفویان
اوج روابط سیاسى بین قطب شاهیان و صفویان و تبادل سفرا بین این دو حکومت، به دوره اقتدار و ثبات حکومت صفویان، یعنى دوره حکومت شاه عباس صفوى (995 1038ق) مربوط است. اسدبیک کرکیراق تبریزى اولین سفیرى است که از طرف شاه عباس به دربار محمدقلى قطب شاه(988ـ1020 ق) روانه شد. به تصریح منابع او پس از انجام مأموریتش در سال 1005ق به دربار شاه عباس آمد و هدایایى که از دکن با خود آورده بود، تقدیم شاه عباس کرد.31
شاه عباس بار دیگر در سال 1012ق اغرلو سلطان را با هدایایى به دربار محمد قلى فرستاد. قطب شاه به دلیل احترامى که براى هیئت نمایندگان ایرانى قائل بود، شخصاً براى استقبال آنان به خارج از شهر حیدرآباد رفت. این فرستاده شاه عباس به دلیل آشوب ها و حملات بابریان در شمال دکن، مجبور شد حدود شش سال در حیدرآباد بماند. در این مدت او نزد سلطان معزز و محترم بود و سالیانه پنجاه هزار روپیه براى مخارج او از خزانه حکومت پرداخت مى شد. قطب شاه پیش از بازگشت او به ایران، حاجى قنبر على را که از معتمدان دربار بود با تحفه ها و هدایایى ارزنده، براى استحکام روابط به ایران فرستاده بود. سپس مهدى قلى خان را نیز در سال 1018ق همراه اغرلو سلطان به سفارت ایران فرستاد.32
شاه عباس براى تحکیم روابط با قطب شاهیان به ایجاد پیوندهاى سببى با این خاندان نیز مایل بود، به طورى که طبق گزارش برخى منابع، شاه عباس صفوى حیات بخشى بیگم، دختر محمد قلى قطب شاه را در سال 1012 ق براى یکى از شاه زاده هاى صفوى خواست گارى کرد.33 به تصور ناظران معاصر، این ازدواج مى توانست افتخارى بزرگ براى قطب شاه باشد؛ افتخارى که به قول تاریخ فرشته از زمان ورود اسلام به هند تا آن زمان، نصیب هیچ کس نشده بود.34 اما قطب شاه که مایل نبود از یگانه فرزندش جدا شود، به توصیه میرمحمد مؤمن استرآبادى به این خواست گارى جواب رد داد و در سال 1016ق دخترش را به ازدواج برادرزاده اش محمد درآورد.
درسال 1022ق حکّام محلى دکن، هر یک نمایندگانى به دربار شاه عباس فرستاده، از تعدّى جغتاى، فرمانده بابرى که به دستور جهانگیر، حاکم مغول، متعرض ممالک دکن مى شد، گلایه نموده، از شاه عباس درخواست کردند تا از آن ها در مقابل گورکانیان حمایت کند. روابط شاه عباس و جهانگیر در این زمان دوستانه بود، از این رو شاه عباس نامه اى براى جهانگیر فرستاد و از او خواست حملات خود را در دکن متوقف کند.35 برخلاف نظر نویسنده تاریخ عالم آراى عباسى که مى گوید جهانگیر درخواست شاه عباس را پذیرفت، سلطان بابرى طى چهار سال پس از آن تاریخ، حملات خود را ادامه داد.36
در همین سال (1022ق) چون محمد قلى قطب شاه درگذشت و سلطان محمد قطب شاه جانشین او شد، شاه عباس حسین بیک قبچاقى تبریزى را براى تعزیت مرگ محمد قلى و تهنیت جلوس سلطان محمد، به حیدرآباد فرستاد. شاه عباس در نامه اى که به همراه حسین بیک براى سلطان محمد فرستاده بود بعد از عرض تسلیت و تهنیت، یادآور شده بود که قطب شاه به نمایندگان شاه عباس، زودتر اجازه بازگشت بدهد تا رابطه اى بىوقفه بین طرفین برقرار باشد.37
حسین بیک در سال 1024ق به همراه محمدبن خاتون، نماینده قطب شاه به ایران بازگشت. دیگر نماینده شاه عباس به دربار قطب شاهى، قاسم بیک، حاکم مازندران بود که هشت سال بعد از حسین بیک، یعنى در سال 1032ق به حیدرآباد آمد. او پس از دو سال اقامت در حیدرآباد، در سال 1034 ق درگذشت. سلطان محمد قطب شاه، فرزند او، محمدقلى بیک را جانشین پدر کرد. محمدقلى بیک در سال 1038ق به همراه خیرات خان، نماینده قطب شاه عازم ایران شد. در مسیر حرکت به ایران در بندر سورت،38 شاه جهان که تازه به حکومت رسیده بود آن ها را به آگره فراخواند، و به وسیله آنان پیام شفاهى و نامه براى شاه عباس فرستاد. این دو نماینده پس از مرگ شاه عباس به بندرعباس رسیدند، لذا نامه ها و هدایا را به جانشین وى شاه صفى (1038ـ1052ق) تقدیم کردند. خیرات خان تا سال 1044ق در ایران ماند و در این سال به همراه امام قلى بیک شاملو از اصفهان عازم گلکنده شد.39 این دو نماینده در مسیر دکن، ابتدا به ملاقات شاه جهان رفتند و پس از تقدیم نامه شاه صفى به او، عازم حیدرآباد شدند.40
در سال 1045ق روابط شاه صفى و شاه جهان تا حدى از منازعات و خصومت هاى بابریان و قطب شاهیان متأثر شد. گورکانیان هند از زمان جلال الدین اکبر گورکانى (963ـ1014ق) سیاست توسعه طلبى به طرف دکن و تسخیر قلمرو حکّام محلى این منطقه را در پیش گرفتند.آنها معتقد بودند که این حکومت هاى محلى باید از آن ها اطاعت کرده، مطیع و فرمانبردار ایشان باشند؛ در واقع آن ها این ایالات را جزئى از قلمرو حکومت خود مى دانستند، در صورتى که این حکومت هاى محلى نه تنها از گورکانیان تبعیت نمى کردند، بلکه برخى از آن ها چون قطب شاهیان، به رقیب و دشمن آن ها، یعنى حکّام صفوى ایران ابراز تمایل کرده و نام آن ها را پیش از نام خود در خطبه مى آوردند.41
سیاست توسعه طلبى مغولان به سمت دکن در دوره جهانگیر (1014ـ1037ق) تا حدودى به سستى گرایید،42 اما با روى کار آمدن شاه جهان (1037ـ1068ق) این سیاست به شکل گسترده ترى پى گیرى شد. او در سال 1046ق حکومت نظام شاهیان احمدنگر را منقرض کرد و در صدد بود که دیگر حکومت هاى محلى دکن، مثل عادل شاهیان و قطب شاهیان را نیز از میان برداشته یا خراج گذار و تابع خود کند. حکومت قطب شاهى در این دوره به رغم ثروت فراوانش و داشتن معادن گسترده طلا والماس، نیروى نظامى قوى نداشت، از این رو به جاى مقاومت و دفاع در برابر دشمنان قدرت مند، از منابع ثروت خود به آن ها باج و خراج مى داد.43
شاه جهان در سال 1045 ق مکرمت خان و شیخ عبداللطیف را همراه با نامه هایى تهدیدآمیز که جنبه اتمام حجت داشت به سوى عادل شاه و قطب شاه فرستاد. او در نامه خود به قطب شاه سه درخواست اساسى زیر را مطرح کرده بود:
1. از آن جا که گورکانیان هند سنى مذهب بودند از قطب شاه خواسته شده بود لعن بر صحابه، به ویژه خلیفه اول را در گلکنده ممنوع کرده، عاملان این کار را مجازات کند؛
2. نام شاه صفوى که پیش از این در خطبه آورده مى شد، از خطبه حذف و به جاى آن، نام شاه گورکانى آورده شود؛
3. باج و خراج سنگینى هر ساله به پادشاه گورکانى پرداخت شود.
در پایانِ نامه تهدید کرده بود که در صورت عدم پذیرش این شروط با حمله سنگین شاه جهان روبه رو خواهد شد.44
هم زمان با فرستادن این سفرا لشکرى را نیز به سرحد ممالک قطب شاهى فرستاده بود تا عملاً نیز قطب شاه را تهدید کند. عادل شاه که درخواست هاى مشابه شاه جهان را نپذیرفته بود با حمله سنگین لشکر شاه جهان روبه رو شد. قطب شاه از این امر، عبرت گرفته پس از مشورت با علما و درباریان به این نتیجه رسید که پذیرش انقیاد از شاه جهان و پرداخت خراج به او با ارزش تر از ریختن خون مردم وانقراض حکومتش است، لذا با حضور عبداللطیف، نماینده شاه جهان، در مسجد، درخواست اول و دوم، یعنى عدم لعن صحابه و جایگزین کردن نام شاه صفوى با نام پادشاه گورکانى در خطبه عملى شد. هم چنین قطب شاه پرداخت خراج را پذیرفت و شیخ محمد طاهر، از دبیران دربار، را با تحفه ها و هدایاى فراوان به همراه شیخ عبداللطیف نزد شاه جهان فرستاد.
براساس انقیاد نامه اى که سلطان عبدالله قطب شاه امضا کرد، حکومت قطب شاهى متعهد شد نام خلفاى راشدین را در خطبه، جایگزین نام دوازده امام، و نام حکام گورکانى را جایگزین نام حکام صفوى کند، هم چنین قرار شد طرح روىسکه هاى قطب شاهیان به تأیید حکام گورکانى برسد و قطب شاهیان هر ساله به گورکانیان خراج بدهند، شاه جهان نیز در صلح نامه اى که در سال 1046ق توسط محمدطاهر براى قطب شاه فرستاد یادآور شده بود که «به منزله فرزند اکبرِ پدر با دوست ما دوست و با دشمن ما دشمن باشید که ما نیز با شما چنین خواهیم بود و مادام که نسل طرفین باقى باشد همین عهد مستمر خواهد بود».45
از این پس نه تنها تابعیت صورى قطب شاهیان از صفویان متوقف شد، بلکه آن ها رسماً تحت الحمایه گورکانیان شدند. این امر در کنار مسئله قندهار،46 باعث تیره تر شدن روابط ایران و هند در این برهه گردید.47 با این حال اگرچه قطب شاهیان رسماً تابع بابریان شدند، ولى باز هم چون گذشته، با ایران روابط دوستانه اى داشتند، زیرا در سال 1064ق که روابط بین میرمحمد سعید، از صاحب منصبان دیوانى قطب شاه، و سلطان عبداللّه رو به تیرگى گذاشت، محمد سعید ابتدا مى خواست به پادشاه ایران، یعنى شاه عباس دوم (1052-1077ق) پناهنده شود، اما شاه عباس که نمى خواست روابط دوستانه خود را با گلکنده به خطر بیندازد و طرفداران خود را در دکن از دست بدهد، به محمد سعید پاسخ منفى داد،48 از این رو محمد سعید به شاه جهان پناهنده شد و متعاقب این امر، آتش جنگ بین قطب شاهیان و بابریان مجدداً شعلهور شد. سلطان عبدالله قطب شاه دست کمک به سوى شاه عباس دوم دراز کرد و امیدوار بود او در مرزهاى قندهار مزاحمت هایى براى گورکانیان فراهم کرده، توجه لشکر بابرى را از دکن به آن جا معطوف دارد، او حتى وعده داده بود که هزینه هاى این عملیات را به نمایندگان شاه عباس در گلکنده بپردازد. اما شاه عباس که در این زمان قندهار را در اختیار داشت ونمى خواست تنش جدیدى در روابط او با گورکانیان ایجاد شود، تنها به اظهار هم دردى با قطب شاه اکتفا کرد.49
شاه جهان در سال 1068ق از حکومت کناره گیرى کرد. در پى این امر، اوضاع حکومت گورکانیان بر اثر نزاع مدعیان سلطنت براى تصاحب قدرت، بسیار آشفته شد. شاه عباس به منظور استفاده از این فرصتِ مغتنم براى تضعیف گورکانیان، در همین سال، نامه هایى به حکام محلى دکن نوشت و آن ها را تحریک کرد که براى جبران خسارت هایى که قبلاً گورکانیان به آن ها وارد آورده بودند، با هم متحد شده، علیه گورکانیان وارد جنگ شوند. وى یکى از این نامه ها را به سلطان عبدالله قطب شاه نوشته و یادآور شده بود:
... بارى چون تلافى مافات میسور، و تدارک ناکرده، مقدور است به مظاهرت الطاف بیکران صاحب نیرو و قوى بازو باشند. در این اوقات، قوایم سریر سلطنت و فرمان فرمایى هندوستان متزلزل و اساس دارایى والى آن دیار، متغیر و متبدل است. شایسته همت غیرت اندیش و ناموس سلطنت حمیت کیش آن است که به نیروى اعتقاد راسخ، دست در حبل المتین الطاف جاعل آسمان وزمین و خالق ماء و طین و اعجاز ولاى عقده گشاى حضرات سدره مرتبات ائمه معصومین زده به تیغ مکافات دمار از روزگار آن گروه غدار که بغض شیعیان آل اطهار را نصب العین خاطره عداوت ذخایر ساخته اند برآورند و ضمیر مودت تخمیر را به همه ابواب از غائله این معنى مطمئن و آسوده دارند که به عون عنایت الهى از منتسبان دولت گردون مدار فیروزى شعار در تدمیر و نگون سارى اعداى خدیعت شعار آنچه لازمه امداد و اعانت باشد به عمل آمده تهاون و تساهل واقع نخواهد شد و یکى از آثار میلان خاطر اقدس و طبع مقدس به استحکام قوایم سلطنت آن شایسته صنوف عنایت که حکم ثمر پیش رس دارد که در این وقت، نامه همایون که چون آیه قضا واجب الامتثال است به اسم والى بیجاپور صدور یافت که به آن سلطنت پناه به عنوان پادشاه سلف طریقه دوستى و مودت مسلوک داشته، در رفع اعادى خدیعت نهاد و ترصیص مبانى ائتلاف و اتحاد مانند زبان قلم و خطوات قدم متحد القول و موافق الفعل باشند که به معاضدت این اتحاد روزنامچه تسلط اعادى به اتمام و دور تلافى به زودى به انجام رسد و انشاءالله تعالى از ثمرات گوناگون این بوستان على مرِّالزمان شیرین کام خواهند گردید ... .50
اما پیروزى هاى سریع اورنگ زیب بر دیگر مدعیان سلطنت، به او امکان داد تا نقشه توسعه طلبانه خود را در دکن دنبال کند. بدین ترتیب، خیالات و نیات شاه عباس دوم براى مداخله در امور هند و علیه بابریان عقیم ماند.51
از این تاریخ به بعد (1068ق) روابط دیپلماتیک بین صفویان و قطب شاهیان از یک طرف به علت ضعف نسبى صفویان، و از طرف دیگر به علت کاهش شدید قدرت قطب شاهیان، بسیار محدود مى شود و منابع پس از این، از مبادله سفرا بین طرفین گزارش نمى دهند. حکومت قطب شاهى بعد از این تاریخ تنها بیست سال دیگر تداوم یافت. با به حکومت رسیدن ابوالحسن قطب شاه در سال 1068 ق و وزارت مادنا پندت که از هندوهاى بومى دکن بود، نظام حکومتى قطب شاهیان از داخل نیز بسیار سست شد. طى این مدت بیست سال، آن ها به عنوان حکومتى نیمه مستقل و دست نشانده گورکانیان به حیات خود ادامه داده و در این مدت هیچ رابطه اى با صفویان نداشتند.
در یک نتیجه گیرى کلى باید گفت که اگرچه حکومت هاى محلى دکن و صفویان به علت اشتراک مذهبى و قرابت فرهنگى و نژادى، و وجود رقیب مشترک، یعنى گورکانیان هند، همواره با یکدیگر روابط حسنه اى داشتند و در ظاهر حامىیکدیگر بودند، اما هیچ گونه اقدامعملى در حمایت از یکدیگر انجامندادند و حاضر نشدند به دلیل منافعدیگرى، منافع خود را به مخاطرهبیندازند و با بابریان وارد درگیرىنظامى شوند.
موقعیت گلکنده نسبت به همسایگان هندو و مسلمان آن (هند از نیمه قرن 14 تا آغاز قرن 16)