بدرالسادات مفیدی
گفتوگو با دکتر محسن کدیور هفته گذشته در بعد از ظهر یک روز داغ در محل روزنامه انجام شد. بهرغم آنکه قرار بود محور بحث پیرامون جایگاه روشنفکری دینی در شرایط کنونی باشد، طبیعی بود که در ابتدا کمی راجع به برخورد اخیری که از طرف دانشگاه با او صورت گرفته بود، صحبت کنیم. کدیور طی سالهای متمادی استاد فلسفه دانشگاه تربیت مدرس بود که هفته گذشته با این دانشگاه خداحافظی کرد، آن هم نه به دلخواه. البته این اولین باری نبود که در حوزه آموزشی با کدیور برخورد میشد. یکبار در سال 75 او طعم تلخ ممنوعالتدریس شدن را در مدرسه فیضیه چشید و سپس در اوایل سال 77 بعد از هفت سال تدریس در دانشگاه امام صادق بار دیگر ممنوعالتدریس شد. کدیور اما خود معتقد است برخوردهای صورت گرفته با او سیاسی است، چنانکه تاکنون در یک سال گذشته برای او سه پرونده در دانشگاه تشکیل شده است. پرونده اول که در اواخر اسفند 85 کتباً به او ابلاغ شد در ارتباط با یک پرونده مفتوح در دادگاه ویژه روحانیت است که به واسطه این پرونده روند تعلیق در مورد کدیور شروع شد. به موجب این پرونده او متهم به دو جرم تبلیغ علیه نظام مقدس جمهوری اسلامی و نشر اکاذیب به قصد تشویش اذهان عمومی است. اتهاماتی که تاکنون از سوی دادگاه به او تفهیم نشده است. دومین پرونده کدیور نحت این موضوع که «او دوباره باید مورد گزینش مجدد قرار بگیرد» از سوی رئیس دانشگاه تربیت مدرس به صورت شفاهی به او اعلام شده است. پرونده سوم هم به خاطر مقالات و سخنرانیهای یکی، دو ساله اخیر او در حوزه تحقیقات تازهاش پیرامون امر امامت و مساله تشیع است که توسط اعضای هیات انتظامی هیات علمی دانشگاه تربیت مدرس مطرح شده است. در هر صورت این سه پرونده موجب شد که دیگر کدیور نتواند در دانشگاه تربیت مدرس، انقلابیترین دانشگاهی که در سال 61 بلافاصله پس از انقلاب فرهنگی برای تربیت کادر علمی دانشگاههای اسلامی شده تاسیس گردید، تدریس کند. او اکنون به موسسه پژوهشی حکمت و فلسفه ایران که ریشه در قبل از انقلاب دارد، منتقل شده است. کدیور خودش در این رابطه میگوید: «اینکه یک نهاد انقلاب دیگر نمیتواند امثال مرا تحمل کند، زنگ خطری است. خاصه آنکه من در داخل دانشگاه هکذا در حوزه مطلقاً سیاسی نبودم و اساساً معتقدم سر کلاس درس باید صرفاً در چارچوب سرفصلهای مصوب دروس پیش رفت اما ظاهراً همانطور که رئیس دانشگاه در تیرماه سال گذشته صحبتی با من داشت، در رابطه با ادامه فعالیتم در این دانشگاه تحت فشار بوده است. همه مشکل هم بر سر حضور من در خارج از دانشگاه است و این را صراحتاً به من گفتهاند. آنها میخواهند امثال من را خارج از دانشگاه ساکت ببینند و قلم و زبان نقد ما بسته شود.» او در عین حال این اتفاق را دنباله همان انقلاب فرهنگی ارزیابی میکند که در زمان خودش ناکام مانده و خاطره خوبی را بر اندیشه دانشجویان و اساتید نگذاشته است. البته پیش از این ابوالفضل شکوری مدرس دیگر دانشگاه تربیت مدرس که او نیز چون محسن کدیور روحانی است، مشمول تصفیه و سعید حجاریان نیز قبلتر از شورای علوم سیاسی این دانشگاه کنار گذاشته شده بود و... اما مورد کدیور موجب شد که انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه تربیت مدرس واکنش جدیتری در این زمینه نشان دهد. آنها در نامهای سرگشاده خطاب به رئیس دانشگاه خواستار جلوگیری از تصفیه و اخراج برخی از اساتید نواندیش شدند. رئیس دانشگاه اما به این خواسته توجهی نکرده و در نامهای با نصیحت کردن آنان خواست که آنها دست از همراهی با فیلسوفانی که به گفته او به دنبال شورشهای پنهان در جامعه هستند، بردارند و به جای حمایت از مغرضان از افکار ولایی حمایت کنند. در هر صورت همانطور که اشاره شد گفتوگو با کدیور محور دیگری داشت. از آنجا که او از جمله عالمان دین است که اندیشههایش با جریان روشنفکری دینی آمیخته است، ضرورت دیده شد در خصوص جایگاه فعلی این جریان و فراز و فرودهای آن ارزیابی او را در این زمینه جویا شویم. خاصه آنکه ادامه حرکت جریان روشنفکری دینی با توجه به تعابیر متفاوت که در مقاطعی دچار افراط و تفریطهایی شده، در حال حاضر با اما و اگرهایی مواجه است. البته مناسبت سیامین سالگرد وفات دکتر علی شریعتی از جمله شاخصترین روشنفکران دینی تاریخ معاصر ایران در علت انجام این مصاحبه بیتاثیر نبود. البته متن مصاحبه مفصلتر از این بود که بخشهایی از آن حذف شده است.
* آقای کدیور! در یک مقطعی موضوع آمیختگی دین و سیاست از جمله کلیدیترین مباحثی بود که مورد تایید اجماع روشنفکران دینی قرار داشت، چنانکه در شکلگیری انقلاب اسلامی نیز موثر بود اما سالیانی بعد افرادی از میان روشنفکران دینی آمدند و این رابطه را نفی کردند و بر راندن دین به حوزه فردی و خصوصی اصرار ورزیدند. از آنجا که ظاهراً شما از آن دسته افرادی هستید که بر نقش دین در عرصه عمومی تاکید دارید و هنوز معتقدید اسلام و مدرنیته با یکدیگر قابل جمعند، تفاوت نگاه میان روشنفکران دینی در این زمینه را چگونه میبینید؟
**من در این زمینه مقالهای را در سمیناری در دانشگاه بلژیک ارائه کردم تحت عنوان «اسلام-مدرنیته، سازگاری یا ناسازگاری» و معتقدم قرائتی از اسلام با روایتی از مدرنیته قابل جمع است. هر دو را قید زدم که نگویم هر اسلامی با هر مدرنیتهای میتواند جمع شود. ساده بگویم میتوان مسلمان بود و در جهان مدرن هم زندگی کرد. لازم نیست برای مدرن شدن دینمان را کنار بگذاریم. قرائتهایی از اسلام مثل قرائتهای بنیادگرا، حتی قرائتهای سنتگرا با مدرنیته مشکل دارند. البته اگر ما مدرنیته را به گونهای یک نسخه واحد برای تمام جهان بخواهیم و به بومیسازی آن توجه نکنیم و شرایط فرهنگی جوامع خودمان را لحاظ نکنیم، آنها هم ممکن است با فرهنگ و عرف جوامع شرقی و مسلمان دچار مشکلاتی شوند ولی کوششی که در 150 سال اخیر توسط برخی از متفکران در کشورهای اسلامی شروع شده و آنها به دنبال ارائه قرائتی از اسلام که با حداقل موارد مثبتی از مدرنیته قابل جمع باشد، به خصوص در ایران بودهاند، این کوششی قرین موفقیت بوده است. بخش مهمی از تحصیلکردههای ما به این امکان سازگاری باور دارند. در گذشته سید جمالالدین اسدآبادی از جمله نخستین کسانی بود که این اندیشه را مطرح کرد و بعد اقبال لاهوری. در بین علمای حوزوی مرحوم آخوند خراسانی و افراد مکتب سیاسی ایشان میرزای نائینی، محمداسماعیل محلاتی، همین اندیشه را پیش بردند. سپس مهندس مهدی بازرگان، دکتر یدالله سحابی، آیتالله طالقانی، ....، دکتر علی شریعتی که از همه اینها نفوذ کلام بیشتری داشت، آن را ادامه دادند تا به زمانه ما میرسد. این کوششها که در ابعاد مختلفی صورت گرفته، همه مبارک بوده است. آنها تلاش کردند از هر دو یعنی هم از دین سنتی هم از مدرنیتهای که در غرب اتفاق افتاده پارهای از مولفهها را گزینش کرده و پارهای دیگر را وانهند. البته در این میانه برخی از متفکران معاصر مثل نویسنده محترم کتاب ارزشمند «مشروطه ایرانی»، تجدد ایرانی را امر ابتر و نادرستی ارزیابی کردهاند ولی فکر میکنم گذشتگان ما روش و مقصد نادرستی نداشتهاند و در مجموع کارنامه آنها قابل دفاع است. برای مثال آنها مولفههایی مثل نظارت بر قدرت سیاسی، آزادی، دموکراسی، حقوق بشر، قانون و ... را که در اندیشه مدرن صحیح یافتهاند، جذب کرده و مولفههایی را که در قرائت سنتی دین قابل مناقشه یافته و چندان صحیح ندیدهاند، کنار گذاشته و آنها را نقد کردهاند. به عنوان مثال در قرائتی از دین زن به عنوان موجود درجه دوم محسوب میشود و کلاً محلی از اعراب در حوزه جامعه ندارد. آنان این نگاه را قبول نداشته و تلاش کردهاند اندیشه مقابلش را پیش بگیرند. در این جریان هم علمای دین یافت میشوند و هم برخی تحصیلکردههای غیرحوزوی که جالب است هر دو از آبشخور متفاوتی به مقصد واحدی میرسند و آنکه میتوان در دنیای مدرن از ایمان دینی دفاع کرد و ایمان به خدا و آخرت با باور داشتن اندیشههای حقوق بشر، دموکراسی، آزادیهای سیاسی، آزادی بیان و غیره تفاوتی ندارد.
*به هر ترتیب عقبنشینی برخی از روشنفکران دینی از پروژه جمع اسلام و مدرنیته در سالهای اخیر فارغ از دلایل تجربی آن که ممکن است بخشی متاثر از عملی شدن حضور دین در عرصه سیاست در بعد از پیروزی انقلاب اسلامی باشد، در حال حاضر موجب ظهور برخی از اندیشههای چپگرا در دانشگاههای ایران شده است. حال با این وصف آیا ضرورتی برای دستیابی به محوری برای جذب مجدد دانشجویان و نسل جدید به آموزههای دینی میبینید؟
**تجربه جمهوری اسلامی تجربه بسیار بزرگی برای ما بود. متفکران ما در قبل از انقلاب در رابطه با نسبت دین با حوزه عمومی بخشی از مساله را میدیدند و در بخش دیگر خام بودند. برای نمونه دو متفکری را مثال میزنم که یکی از آنها هر دو ظرف زمانی و دیگری تنها ظرف زمانی پیش از انقلاب را تجربه کرده بود. آنکه هر دو را تجربه کرده مهندس مهدی بازرگان است. لذا منحنی فکری ایشان در این زمینه بسیار قابل توجه است. او قبل از انقلاب حزب تاسیس میکند و جزء اولین مسلمانانی است که با نگاهی نو وارد عرصه سیاسی میشود و فعالیت سیاسی را یک نوع عبادت و وظیفه دینی میداند. البته هیچگاه نام دینی را بر خودش نمینهد ولیکن در ریشه عنصر دینی است و حزبی را که تاسیس میکند نهضت آزادی ایران نام مینهد که با نام خدا شروع میشود و در کادر بنیانگذارانش یک روحانی مرحوم آیتالله طالقانی حضور دارد. همه نوشتههای او مربوط به قبل از انقلاب تاکید بر فعالیت سیاسی با صبغه دینی است اما کتاب آخر بازرگان تحت عنوان «خدا و آخرت هدف نهضت انبیا» است که در اواخر عمرش یعنی سالها پس از پیروزی انقلاب نوشته شده است، میبینیم که کلاً سیاست در رده اول تعالیم انبیا نبوده و آنها برای این مساله نیامدهاند. بازرگان با تجربه و تحلیل آماری که در قرآن انجام میدهد به این نتیجه میرسد که سیاستمداری کار پیامبران نبوده است. در مقابل دکتر شریعتی که سال 56 از دنیا میرود و نمیتواند دستاورد خود را در عمل ببیند، تمامی فکر سیاسیاش در امت و امامت متبلور شده است. شاید اگر شریعتی هم تا این زمان حیات داشت، کتابی شبیه بازرگان مینوشت و نظری متفاوت از آنچه که در کتاب امت و امامت خود عرضه کرده بود، ارائه میداد و جریان اسلام نوگرایی را به گونهای دیگر تعریف میکرد. من مثالی بزنم تا موضوع واضحتر شود. چند سال پیش در سمیناری به مناسبت یکصدمین سالگرد سید جمالالدین اسدآبادی قرار بود که سخنرانیای داشته باشم اما قبل از شروع سمینار اجازه برگزاری آن داده نشد. از این مثال میتوان نتیجه گرفت که به هر حال جریان اسلام سنتی که طی این سالها حاکمیت آنها را شاهد بودیم، بر سر سفره سیدجمالالدینها ننشسته بوده است. نمونه دیگر آنکه همه میدانیم آخوند خراسانی از جمله بزرگترین رهبران دینی سده اخیر ایران بوده است ولی فعلاً در تهران خیابانی را به نام او یا به نام نائینی یا سیدمحمد طباطبایی یا سیدعبدالله بهبهانی از دیگر رهبران مذهب مشروطه نمیبینیم. بنابراین جریان سنت دینی اندیشهای نیست که ادامهدهنده جریان روشنفکری دینی باشد. به خصوص نسل جدید که تجربه ایران پیش از انقلاب را هم ندارد تمام مشکل را در توام شدن دین و سیاست میبیند و راه برونرفت آن را در دینزدایی از سیاست و عرصه عمومی میداند. این اتفاقاً جایی است که امثال من حرف داریم زیرا معتقدیم که استفاده ابزاری سیاست از دین بزرگترین ضربه را به دین میزند و بیشترین بهره را سیاست از دین میبرد و نه دین از سیاست. مغبون اصلی این عرصه دین است و فاتح بزرگ آن سیاست و نتیجه آن خواهد شد که نسل جوان نسبت به ارزشهای دینی بیاعتقاد یا کماعتقاد شود و فکر میکنم این نتیجهای مطلوب جریان سنتی دینی نباشد.
*خب شما راه برونرفت از این وضعیت را چه میدانید؟
**راه برونرفت این نیست که بیایند و عرصه عمومی را دینزدایی کنند. حتی در جوامع غربی، اروپایی و آمریکا یی با اینکه دولتهایی به ظاهر غیردینی سر کار هستند اما نتوانستهاند دین را از عرصه عمومی مردم خارج کنند. فرستادن دین به عرصه خصوصی و رابطه شخصی انسان و خدا نه ممکن است و نه مفید. آنچه که ما باید دنبالش باشیم این است که در عرصه عمومی هیچ حق ویژهای برای دینداران و مومنان و مفسران دین قائل نشویم. نکته دیگر به حوزه قانون و حکم شرعی ربط پیدا میکند. موافقت با حکم شرعی ثواب دارد و مخالفت با آن عقاب اخروی. اما قانون مهمترین ویژگیاش این است که رضایت افکار عمومی باشد. در قانون عنصر اجبار نهفته است اما در حکم دینی فرد مومن به اختیار آن را میپذیرد و تا زمانی که ایمان دارد، آن را رعایت میکند و هر زمان که آن را زیر پا گذاشت، معنایش این است که معصیت کرده است. بنابراین اگر شما دین را از عنصر اختیارش زائل و به قانون تبدیل کنید و مجازات قانونی را پشتوانه و ضمانت اجرایی حکم دینی قرار دهید، آن وقت است که دینزدایی عملاً از وجدان جامعه شروع میشود. مثلاً اگر به حجاب به عنوان یک امر دینی نگاه کنید، اکثریتی براساس ایمانشان آن را میپذیرند و عمل میکنند و اقلیتی هم ممکن است آن را باور نکنند اما وقتی آن را تبدیل به الزام قانونی کردید، در این صورت نتیجهاش کمکم پدیدهای به نام بدحجابی میشود و آن وقت میبینیم در خود خانوادههای مذهبی هم حجاب کمکم عقبنشینی میکند. قانون به گونهای است که وقتی مردم خواستند امری قانونی بشود و اگر مردم نخواستند از قانون حذفش میکنند ولی حکم شرعی تابع رای مردم و افکار عمومی نیست. درست است که حکم دینی به اراده مردم میتواند تبدیل به قانون شود اما وقتی این اتفاق افتاد، قانون انتقادپذیر است، تفسیر عرفیپذیر است، قابل تغییر و حذف است. اگر ما این نکات را بپذیریم در این صورت ایرادی ندارد. منشاء قانون میتواند عرف، عقل جمعی یا سنت دینی باشد، ولی اگر پذیرفتیم قانون منطبق با افکار عمومی و حقوق برآمده از اکثریت و اقلیت باشد، آن وقت تساوی میان حکم شرعی و قانون را خواهیم داشت و حال آنکه این دو نمیتوانند یکسان باشند. اما در این میان راه وسطی وجود دارد و آنکه ما امکان حضور دموکراتیک دین را در عرصه عمومی فراهم کنیم. دین رقبایی دارد، لائیسیته، سکولاریسم، معنویت غیردینی و ... رقبای دین هستند. آنها همه حق دارند آزادانه فعالیت کنند و در صورتی که دینداران توانستند اکثریت را به خودشان اختصاص دهند با رعایت حقوق اقلیت میتوانند عرصه عمومی را مطابق ارزشهای دینی موردنظرشان سامان دهند. این شیوه درست نیست که ما از نردبان دموکراسی بالا برویم و بعد نردبان دموکراسی را شکسته و بگوییم که ما اصلاً از آن نردبان بالا نیامدهایم بلکه ما بر شما منصوب شدهایم و حالا هم دیگر نیازی به شما مردم جز اطاعت نداریم. دشواری کار روشنفکر دینی این است که میخواهد دین را در وجه دموکراتیک حفظ کند، نه اینکه دین را صرفاً خصوصی کند و نه دین را در عرصه عمومی همهکار بداند. دین و ارزشهای آن میتواند به شکل دموکراتیک در عرصههای عمومی ظهور داشته باشد.
*با توجه به اینکه در یک مقطع تاریخی شاهد اقبال عمومی به دکتر شریعتی که نگاهی ایدئولوژیک به دین داشت و از این منظر میخواست آن را وارد عرصه سیاسی کند، بودیم و در مقطعی دیگر به خصوص در اوایل دهه 70 این اقبال عمومی متوجه دکتر سروش شد که نگاه دکتر شریعتی را به چالش میکشید، فکر میکنید که راه وسط پیشنهادی شما قابل جا انداختن در میان نسل جوان باشد و آیا جریان روشنفکری دینی آن را برمیتابد؟ آیا بهتر نیست گروههای مختلف فکری اعم از روشنفکران و حاکمان رجوع مجددی به آرای شریعتی داشته و معارف او را بازتولید کنند؟ خاصه آنکه نقدهای جدید از جمله دکتر سروش صاحب تئوری قبض و بسط شریعت نیز نتوانسته به تمامی پرسشهای نسل جدید پاسخ دهد. بنابراین آیا زمان احیای مجدد آموزههای دکتر شریعتی نرسیده است؟
** من معتقدم هر متفکری فرزند زمان خود است. دکتر شریعتی یکی از صالحترین فرزندان عصر خودش بود. نیاز زمانه خودش را در دهههای 40، 50 بسیار خوب درک کرد و به زیبایی هم پاسخ داد و پاسخاش هم بسیار نافذ بود. اما تکرار شریعتی در دوران ما درست نیست. اگر شریعتی خودش هم در این دوران زندگی میکرد، بسیاری از آن سخنان را نداشت و به گونهای دیگر سخن میگفت و بهگونهای دیگر تحلیل میکرد. شریعتی تصویر دوران فکری نوجوانی من بود. همه ما و نسل من بر سفره شریعتی نشستهایم. او جزء هویت نسل من است. اگر شریعتی را بخواهیم از این نسل جدا کنیم مثل اینکه پارهای از جان خود را جدا کردهایم ولی معنایش این نیست که ما در همان چارچوب بمانیم. این نوعی در جا زدن است که خود شریعتی هم نمیپسندد. اما اینکه شریعتی را بازخوانی کنیم، منکرش نیستم ولی آنچه میماند دیگر شریعتی نیست. برخی دوستان در شریعتی متوقف ماندهاند و حال آنکه این نگاه قابل بحث است. بسیاری از سخنهای شریعتی در ظرف زمانی خودش پذیرفته است ولی معلوم نیست که به درد سه دهه بعد هم بخورد لذا اجازه بدهید امروز سخنی بگویم که متعلق به امروز است. سخن فرزند این زمان است. این فرزند قطعاً با دکتر شریعتی هم میتواند نسبتی داشته باشد و به عبارتی دیگر ادامهدهنده راه شریعتی باشد. اصلاً مگر قرار است هر کس که در دورهای گل کرد، در دورههای بعدی هم او را بازتولید کنیم. فرض کنید دکتر سروش متفکر مناسب دهههای 60، 70 بوده است حالا اگر قرار باشد او را تا 4 دهه دیگر بازتولید کنیم و در وی متوقف بمانیم دیگر مفید نخواهد بود. همانطور که بازرگان در زمان خودش برای آشتی دادن علم و دین کوششی جدی کرد. تجربهای هم که داشت بسیار خالصانه بود اما ما موظف نیستیم که بازرگان را دوباره بازتولید کنیم. بنابراین اجازه دهید شریعتی به همان بزرگی که بوده باقی بماند. به نظر من مشکل اساسی اندیشه شریعتی بیتوجهیاش به فلسفه بود. او هرگز فلسفه را نپسندید لذا همیشه ابوذر را بر ابوعلی ترجیح میداد و بیشتر به دنبال حماسه بود. آن عصر هم عصر حماسه بود. اما بعد از اینکه ابوذر حماسه خود را آفرید حالا دیگر نوبت ابوعلیهاست که تولید فکر و اندیشه کنند. اجازه دهید شریعتی در ظرف زمان خودش تحلیل شود. تکرار او در ظرف زمانی دیگر نه مفید است، نه مطلوب و نه ممکن.
* ابوعلی این زمان کی است؟
** ما در حال حاضر ابوعلی بومی نداریم به همین دلیل هم هست که پیشرفت نداریم و به شدت عقب افتادهایم. جمله ارزندهای امام خمینی در مورد روحانیت داشتند که من در مورد مطلق علما میگویم. ایشان میگفتند حوزههای علمیه باید نبض تفکر زمان خود را به دست داشته باشند. لذا اجازه دهید این مطلب به حوزهها اختصاص نیابد و اینکه کل علمای مسلمان به ویژه علمای ایرانی باید نبض تفکر جامعه خودشان را به دست داشته باشند. حال آنکه ما امروز نبض تفکر جامعه خود را در دست نداریم به عبارت دیگر نتوانستهایم سرقافله تفکر در دوران خود باشیم. امروز ابوعلیهای دوران ما ویتگنشتاین، هابرماس و هایدگرند، هیچ متفکر بومی و متفکر فلسفی نداریم که در عرصههای فکری دنیا مطرح باشند. مشکل ما دقیقاً این است که قویترین متفکران ایرانی حداکثر کسانی هستند که توانستهاند مدرنیته را بومی کنند. در حال حاضر ما چه در ایران چه در دیگر کشورهای مسلمان خاورمیانه در هیچ عرصهای متفکر بینالمللی و طراز اول نداریم. در حالی که شاخص رشد فرهنگی در یک جامعه داشتن متفکران بینالمللی طراز اول است. ما هنوز مصرفکننده هستیم و نهایتاش این است که بتوانیم نکاتی را که پیشتازان اندیشه و فلسفه مطرح کردهاند تا حدودی بومی کنیم. چنانکه کسانی که بومی میکنند روشنفکران دینی محسوب میشوند و کسانی که بومی نمیکنند و عیناً ترجمه میکنند، روشنفکران عرفی به حساب میآیند. حال اگر این اندیشهها به زبانهای دیگر غیرشرقی ترجمه شوند، متفکر ایرانی برای انسان معاصر چه سخنی برای گفتن دارد. شاید آخرین متفکرانی که ما داشتیم و هنوز طنین بینالمللی دارند، ابنعربی و مولانا باشند و من کس دیگری را سراغ ندارم.
* فکر میکنید دلیلش چه باشد؟
** شاید دلیل اصلیاش همان عقبافتادگی تاریخی باشد. الان کسانی که نام بردم در رده یک بینالمللی هستند ولی فیلسوف بزرگ خودمان ابنسینا که تا قرن 15 میلادی آثارش در تمام دانشگاههای طراز اول دنیا تدریس میشد و فلسفهاش هم تا پایان قرون وسطی نبض تفکر فلسفی دنیا را به دست داشت، اکنون فلسفه سینوی جز در حوزه قرون وسطی در کجای دنیا جا دارد، هکذا اندیشه سهروردی یا ملاصدرا و دیگر فلاسفه ایرانی. به نظر من هماکنون باید در محافل فرهنگی ما به این بحث پرداخته شود که چگونه است ما که در دوران طلایی فرهنگ و تمدن اسلامی در تمامی عرصهها چه علوم انسانی، چه علوم تجربی متفکر بینالمللی داشتیم و سرقافله فرهنگ بودیم، به این وضع دچار شدهایم.
* با این تصور که ارائه دادید، فکر میکنید روشنفکران دینی ما در این شرایط چه میتوانند بکنند؟
** من کمی تلخ صحبت کردم اما به هر ترتیب روشنفکران دینی ما تلاش کردهاند که دین را از انحصار در دست سنتگرایانی که میپندارند بهترین زمان، دوران گذشته است و تمام مناسبات آن دوره را میخواهند به این زمان تحمیل کنند، درآورند. آنها میگویند شما ارزشها را حفظ کنید اما مدرن زندگی کنید. روشنفکر دینی مدرنیته را میشناسد، دین را هم میشناسد و در هر دو مطالعه اجتهادی میکند و از هر دو مواردی را میگیرد و با هم تالیف میکند. البته این کار خیلی ظریفی است. اگر اشتباهی بکند، فاجعه آفریده میشود. او کوشش میکند ارزشهای دینی را در عصر مدرن زنده نگه دارد و این کار کمی نیست. روشنفکر دینی کسی است که حرف غولهای علمی جهان را در حوزههای مختلف فلسفه، هرمنوتیک و جامعهشناسی... درک کرده و کوشش میکند غایت و لب دین را هم درک کرده، کتاب و سنت را فهم و سپس دینورزی مدرن را در زمان ما میسر کند. این کوشش ارزنده و قابل احترام است منتها در حد خودش هم باید آن را دید نه بسیار بزرگ و نه کوچک. البته به رغم آنکه ما در اندیشه معاصر محلی از اعراب نداریم ولی آنچه در ایران اتفاق افتاده، خاورمیانه و بلکه کل اسلام را دارد متحول میکند و این چیز کمی نیست.
* اینکه میگویید کار روشنفکر دینی باید این باشد که ارزشهای دینی را بگیرد و بعد با توجه به زمان و مکان شکل مدرن به آن ببخشد، آیا با برخی از احکام دین و باید و نبایدها مشکل پیدا نمیکند؟ مثلاً دین ما در مورد ربا حکم صریح دارد که با مباحث جدید اقتصاد در جهان در تضاد است.
** در مورد ربا اختصاصاً نکتهای میگویم و بعد وارد حوزه تخصصی خودم میشوم. در حال حاضر یعنی در سال 2007 ما شاهد تاسیس بانکهای بدون ربا در کشورهای اروپایی هستیم که به شدت هم مورد استقبال غیرمسلمانان واقع شده است. ربا اقسامی دارد؛ معاوضهای و غیرمعاوضهای، برخی از اقسام ربا حرام است. اما اینکه بشود یک سیستم واقعی بانکداری اسلامی بدون ربا برقرار کرد، ممکن است. منتها ترجیح میدهم در مورد حوزه تخصصی خودم که حقوق اساسی است و نه حقوق تجارت این بحث را پیش ببرم. چنانکه به جای ربا دموکراسی را وارسی کنیم. دموکراسی میتواند با اسلام همنشین شود اما به این ترتیب که ما حق ویژهای را برای هیچ مومن و شارح دین و عالمی در نظر نگیریم و در حوزه قانون آن را تغییرناپذیر و تابع اراده اکثریت و مدافع حقوق اقلیت بدانیم این کاملاً ممکن و میسر است. مدرنیته هم این نیست که هر چه در آن گفته شد، کاملاً پذیرفته شود. ما ارزشهایی داریم که در هیچ شرایطی نمیتوانیم آنها را ترک کنیم مثل بحث ثابت و متغیر در دین و البته در مدرنیته هم یک اموری ثابت و اموری دیگر متغیرند. آن مدرنیتهای که قرار است در جامعه ما با ارزشهای فرهنگی و دینیاش اتفاق بیفتد، برخی از امور را برنمیتابد. فرض کنید اگر یکی از توابع و نتایج مدرنیته آزاد بودن مطلق روابط جنسی باشد، روابط جنسی قبل از ازدواج چه در حین ازدواج با افراد دیگر و چه روابط جنسی همجنسها با یکدیگر. این مواردی است که اکنون در جوامع اروپایی رایج است و برخی از آنها قانونی هم است و برخی هم عرفی شده است. در حالی که به هر میزان که کشورهای اسلامی یا جامعهای مثل ایران مدرن شود این فرهنگ در صورتی که ارزشهای دینی در جامعه بر پا باشد، اجازه عرضاندام نمییابد و ما نمیتوانیم به این نتایج تن دهیم. منتها جامعه ما هنوز به این مراحل نرسیده که ما با این نتایج برخورد کنیم. ما هنوز اول راه هستیم، دنبال حکومت قانونیم، دنبال عدالتخواهی هستیم، دنبال دموکراسی و امثال آن هستیم. اگر اینها محقق شود آن وقت میشود به نقد مدرنیتهای که در اروپا و آمریکا اتفاق افتاده بپردازیم و با بصیرت بخشی از آن را بپذیریم و بخشی از آن را رد کنیم. قطعاً من با این سخن که فراوان هم گفته میشود، موافق نیستم که بگوییم یا باید شش دانگ مدرنیته را بپذیریم یا باید کامل رهایش کنیم. ما باید مدرنیته را گزینش کنیم و این در عمل امکانپذیر است.