علیاکبر عبدالرشیدی
در سال 1914 که صدای پای فاشیسم در کوچههای تنگ تاریخ اروپا پیچید، کسی نمیدانست که این بیماری مسری بزودی سراسر اروپا و پس از آن سراسر جهان را آلوده خواهد کرد. اما دیری نپایید که نازیسم به عنوان خواهر ناتنی فاشیسم، آلمان را فراگرفت و این دو خیلی زود دست در دست یکدیگر عزم تسخیر اروپا و جهان را کردند.
در نیمه اول قرن بیستم آزاداندیشان جهان، با کمی تاخیر، مبارزه با فاشیسم و نازیسم را وظیفه آرمانی خود قرار دادند و کوشیدند جلوی تکثیر آن را بگیرند. مبارزه با فاشیسم و نازیسم در نهایت توانست ریشه این عارضه خطرناک را در اروپا بخشکاند و شاخ و برگهای بازمانده از آن را هم طی دهها سال پس از جنگ جهانی دوم قطع کند.
اساس تفکر فاشیسم مبتنی بر نژادپرستی بود. فاشیسم و به تبع آن نازیسم حیات خود را در قطع ریشه نژادهای دیگر تعریف کرده بودند و کثرتگرایی نژادی، قومی و فرهنگی را برنمیتافتند.
مروری بر تاریخ جهان نشان میدهد که فاشیسم اولین پدیده منحط و خطرناک فکری نبوده است. شاید از ابتدای تاریخ بتوان بسیار به اندیشههائی اینچنین برخورد. امپراتوریهای زیادی بر پایه نژادپرستی و امحای نژاد و اندیشههای دیگر پا گرفتند و برخی از آنها، چون امپراتوری رم، در همین فلسطین امروزی با مقاومت مردی روبرو شدند که تنها با چند موعظه طومار آن امپراتوری را در هم پیچید.
حمایت از آن مرد تنهای مبعوث شده از سوی خداوند در همان دو هزار سال پیش به یک آرمان تبدیل شد. مردان بزرگاندیشه در آن روز مبارزه با نژادپرستی و برتریطلبی امپراتوری رم را بخشی از حیات آرمانی و مترقی خود تعریف میکردند. با همین مبارزه آرمانی روشنفکران و مردم آرمانخواه بود که طومار امپراتوری رم در هم پیچیده شد.
دو هزار سال پیش چه کسی در رم باور داشت که اندیشهها و موعظههای یک مرد تنها به نام عیسی مسیح(ع) همه اقتدار نظامی و استیلای بیچون و چرای رم را نابود خواهد کرد و چه کسی قبول داشت که هزار سال بعد امپراتوری دیگری مبتنی بر اندیشههای همان مرد جوان مصلوب، رم را کانون اقتدار خود قرار خواهد داد؟ اما این شد و اگر نبود بیعدالتی و انحراف رهبران کلیسا از اندیشههای ناب مسیح(ع) در طول قرون وسطی، شاید نیازی هم به رنسانس نبود.
رنسانس با اهداف عالی و برای زدودن دیکتاتوری رهبران منحرف کلیسا در قرون وسطی به میان آمد. حمایت از رنسانس هم تحت حمایت روشنفکری و آرمانخواهی اندیشمندان بزرگ آن روز رخ داد. نتیجه رنسانس هرچه بود، برتریطلبیهای جدیدی به نام فاشیسم و نازیسم و سپس اندیشه بیریشه دیگری به نام کمونیسم را در درون خود پروراند. عجیب نبود که بنیتو موسولینی و یارانش اساس تفکر خود را بر اندیشههای رهبران رم باستان قرار دادند و در یک حرکت کاملاً ارتجاعی کوشیدند تاریخ را به عقب برگردانند. به نظر میرسد ظهور فاشیسم و سپس نازیسم نتیجه مسامحه روشنفکران و آرمانگرایان اروپا در فاصله سالهای 1914 تا 1939 است.
اما فراموش نشود که در سالهای پس از 1945، اندیشههای منحط نژادپرستانه بیکار نبودهاند و پیوسته به فکر یافتن راهی برای تجدید حیات خود بودهاند. مثلا فاشیسم و نازیسم پس از انهدام پایگاههای اصلی خود در رم و برلین هیچگاه بیکار نماندند و حتی بعد از جنگ جهانی دوم و در نیمه دوم قرن بیستم هم به تلاش برای بقا و حیات ادامه دادند. حتی امروز و در نیمه اول قرن بیست و یکم میلادی هم شاهدیم که جریانات افراطی نژادپرستانه در این سو و آن سوی جهان با نامهای گوناگون اما با هدف مشترک در تلاش برای ظهور در برابر ملتهای آزادهاند.
آپارتهاید را فراموش نکردهایم. نژادپرستی در جنوب آفریقا سالها کوشید خود را در برابر آرمانخواهی مردم آفریقا و جهان حفظ کند، اما سرانجام مجبور شد در برابر امواج توفنده آزادیخواهی و برابریطلبی مردم این قاره جا خالی کند. مردم آفریقا امروز باور ندارند که ریشه نژادپرستی برای همیشه خشکیده باشد. اگر آرمانخواهان و روشنفکران آفریقا و جهان مسامحه نشان دهند، این ریشه میتواند در جایی دیگر در آفریقا یا سرزمینی در خارج از آن جوانه زند.
بیداری ملتها و آرمانخواهی روشنفکران و اندیشمندان جهان در طول تاریخ متضمن ناکامی «نژادپرستی» بوده است. بنابراین اگر مردم ایتالیا در سال 1914 آگاهی امروزی را در مقوله فاشیسم داشتند، هرگز در میدان و نیز فریاد «ویوا دوچه1» را سر نمیدادند. مردم امروزی آلمان هم همینطور.
امروز جهان هنوز با یکی از آخرین مصداقهای نژادپرستی روبرو است. تردیدی وجود ندارد که صهیونیسم شکلی از اشکال قطعی نژادپرستی است و همه مشخصههای نامیمون نژادپرستی و پاکسازی نژادی رادر معرض تماشای روزمره همه ما قرار میدهد. صهیونیسم قطعاً و به تأیید بسیاری از روشنفکران طراز اول جهان نوعی نژادپرستی است که اگر مجال پیدا کند، نه تنها اشکال دیگر نژادپرستی را رونق خواهد داد که زحمات همه روشنفکران تاریخ را که با استیلاطلبی امپراتوران خونآشام مبارزه کردند، بر باد خواهد داد.
در تاریخ اخیر ایتالیا میخوانیم که بسیاری از فلاسفه و روشنفکران زمان تن به فاشیسم دادند. نام «جیوانی جنتیله2» فیلسوف عالیقدر آن دوران از بقیه پررنگتر است. اما بسیاری از این روشنفکران و اندیشمندان با فروپاشی حکومت سالو3 و اعدام موسولینی و همراهانش نتوانستند شرم و خجالتزدگی خود را از روزهای حمایت از فاشیسم پنهان کنند.
روشنفکران امروزی در اروپا و آمریکا و حتی در بخشی از جامعه اسلامی و تعدادی از مبارزان دیروز فلسطین را چه شده است که دست از آرمانخواهی تاریخی خود برداشتهاند؟ چرا این اندیشمندان حاضر نیستند آنچه را که در مبارزه با صهیونیسم باور دارند و به عنوان وظیفه بر دوش خود احساس میکنند، ابراز کنند؟ فردا که تاریخ به وظیفه خود عمل کند و سرنوشت تاریخی صهیونیسم را رقم بزند، این روشنفکران چه پاسخی برای سکوت امروزی خود خواهند داشت؟
بسیار کسان میپرسند که چرا باید با صهیونیسم مخالف بود؟ مبارزه فکری و حتی عملی با صهیونیسم به ملتهای دیگر به جز ملت فلسطین چه ربطی دارد؟ پاسخ روشنفکران متخلق به آداب تاریخی روشنفکری به این پرسشگران این است که مبارزه با صهیونیسم ادامه مبارزه با فاشیسم و نازیسم است. کسانی که پریروز با فاشیسم و نازیسم و دیروز با نژادپرستی مبارزه میکردند، راهی ندارند که در ادامه آرمانخواهی تاریخی خود با صهیونیسم هم مبارزه کنند.
صهیونیسم مثل نظام آپارتهاید، فاشیسم و نازیسم، راهی جز خروج از پایگاههای امروزی خود ندارد. به گواهی تجربه تاریخ، دیری نخواهد پایید که عدالت بر سرزمین فلسطین دامن گستراند. همانگونه که نلسون ماندلا بعد از نیم قرن مبارزه و 25 سال حبس و علیرغم همه حمایتهای اروپا و آمریکا از نژادپرستان به صحنه تصمیمگیری سیاسی و اجتماعی بازگشت و بساط نژادپرستی را برچید، به همان شکل که موسولینی و هیتلر و همه یاران نژادپرستشان اروپا را ترک کردند و اجازه دادند کثرتگرایی در این قاره قد برافرازد، صهیونیسم هم در برابر اراده آزاداندیشان و آرمانخواهان جهان تسلیم خواهد شد. این اراده تاریخ است؛ چه زود و چه دیر. اما آیا آنروز نباید در کارنامه بسیاری از روشنفکران امروزی درنگ کرد که چرا ماموریت تاریخی خود را نادیده گرفتند؟