* پس از جنگ، ما در سهدوره زمانی، جهتگیریهای سیاست خارجی متفاوتی را تجربه کردیم. گاه نقطههای مشترکی بین این سه جهتگیری مشاهده میشود و بعضا از یک دولت به دولت بعدی، در نقاطی درحال تضاد با هم قرار میگیرند. سوال من این است که جایگاه سیاست خارجی در مجموع معادلات یک نظام سیاسی کجاست؟ آیا سیاست خارجی میتواند معیاری برای ارزیابی و بهعبارتی نمرهدادن به کارنامه یک دولت باشد؟
** بنده در اولین کتاب ژئوپولیتیکی که در سال ۱۳۶۰ نوشتم، در مقدمه متذکر شدم که برخلاف تصور سیاستمداران و زعمای سیاسی و وزرای خارجه کشورها که فکر میکنند در اتخاذ هر نوع سیاست خارجی، آزادی عمل دارند و انتخاب سیاست خارجی بهدست آنهاست، در واقع آنها اصلا آزادی عمل ندارند. چرا؟ توضیح میدهم: سیاست خارجی بخشی از زیرمجموعه استراتژی سیاسی کشور است که این آخری بخشی از استراتژی ملی کشورهاست. در دنیا ما سه الگوی سیاست خارجی داریم: استراتژی با جهتگیری «اتحاد و ائتلاف»، جهتگیری «عدم تعهد و بیطرفی» و البته «انزوا و گوشهگیری». ما نه الگوی چهارمی داریم و نه ترکیبی از میان این سه الگو ممکن است. اگر این جهتگیریها را باهم ترکیب کنیم ماهیتشان را از دست میدهند و در این صورت باید گفت که محل اعمال نظریات شخصی شدهاند.
بنابراین، سیاست خارجی امری نیست که بشود با آن بازی کرد یا از کابینهای به کابینه دیگر تغییر داد. سیاست خارجی باید دستور کار روشنی باشد که هر کشور بر مبنای واقعیات جغرافیایی و کیفیت فرهنگی-انسانیاش آن را تدوین میکند. سیاست خارجی پاسخی است به رسالت و مسوولیتی که هر ملت در روابط جهانی برای خود تعریف کرده است؛ یک کشور در منتهای درجه ممکن بهدنبال گسترش مبادله فرهنگی است. فرانسه را نگاه کنید، یک کشور رسالت اقتصادی برای خود تعریف میکند اینکه به قدرت درجهیک اقتصادی تبدیل شود، آلمان را نگاه کنید.
یک کشور انباشت و گردش سرمایه را رسالت خود میداند (ایالات متحده آمریکا). در واقع سیاست خارجی جایگاه کشورها را در ویترین سوپرمارکت جهانی، تعیین میکند؛ سیاست خارجی درعین تلاش برای تامین منافع ملی، نشان میدهد که یک کشور چه ارزش و جایگاهی برای خود کسب کرده است. از میان جهتگیریهای سهگانه، بهترین استراتژیها «اتحاد و ائتلاف» است. حال اگر این استراتژیها را انتخاب کرده باشیم، باید ببینیم چه «تاکتیکهایی» برای اجرای آن باید پیاده کنیم. اگرتاکتیکهای ناکارآمدی بهکار برده باشیم، استراتژی را نیز به شکست کشاندهایم. «عدمتعهد و بیطرفی» از نظر من اساسا کلمه بیبنیانی است، چرا که ۹۹درصد جنگهای بهوقوع پیوسته در میان همین کشورهای عدم تعهد اتفاق افتاده است. حال استراتژی اتحاد و ائتلاف را باید براساس ملاحظات ژئوپولیتیکی با رویکرد تولید قدرت اتخاذ کنیم. ما با این استراتژی اندازه قدرت خود را مشخص میکنیم: ایران یک قدرت درجه دو یا یک قدرت درجه یک منطقهای است.
بنابراین ما نه «قدرت جهانی» هستیم نه «ریزقدرت». بهعلاوه قدرتی باید تولید شود که «نامریی» است. قدرت «مریی» شکننده، تصنعی و غیرقابل اتکاست. به همبستگی ملی در جنگ نگاه کنید. عامل قدرتزایی بود که در هیچ محاسبهای نیامده بود. نظامیگری، سلاح، نفرات و تجهیزات قابل ارزیابی برنامهریزی و در نتیجه قابل خنثیکردن هستند. امروزه دیگر اساسا نظامیگری جایی در عوامل قدرتزا ندارد. این به معنای بیدفاعبودن نیست. امروز میگویند قدرتی واقعی است که نامریی و غیرقابل رویت باشد و در بین عوامل ژئوپولیتیکی امروز باید دو عامل همبستگی ملی و عامل انسانی را برشمرد و دیگر هیچ. پس هدف سیاست خارجی باید اول حفظ این همبستگی در داخل باشد و باید بتواند این همبستگی را به پیوند منطقهای و سپس جهانی تبدیل کند. در واقع بتواند هم قدرت ملی را تضمین کند و هم بازیگر قابل احترامی در منطقه و جهان باشد. حال اگر سیاست خارجی درسطح تاکتیکی از پیوستگی جغرافیایی برخوردار نباشد، سیاست خارجیای است که در آن حاکمان اعمال نفوذ کردهاند یعنی از الگوی اصلی پیروی نشده است.
* این «تاکتیکی» که شما میگویید باید از «پیوستگی جغرافیایی» تبعیت کند به چه معناست؟
** ببینید ما بعد از روسیه، بیشترین همسایگان را در دنیا داریم. یعنی مرزهای آبی و خاکی ما بیشترین همجواری با دیگر واحدهای سیاسی دارند. دو کشور در غرب، دو کشور در شرق، سه واحد خاکی در شمال، در دریای خزر و خلیجفارس هم با شمار دیگری از همسایگانمان پیوستگی داریم. حال باید از میان این همسایگان اولویتها را انتخاب کنیم. بهدلایل متعددی اول باید به سمت غرب نگاه کنیم (منظور مرزهای غربی است نه غرب فرهنگی). این برخاسته از ملاحظات ژئواستراتژیک برای ایران است. اگر ما بخواهیم برای ایران «دکترین نظامی» تدوین کنیم، اگر بخواهیم «تهدید» را بالقوه تعریف کنیم، باید بهسمت مرزهای غربی تمرکز کنیم و در این بین با ترکیه حالت استثنایی داریم. چون ترکیه برای ما تهدیدزا نیست.
مرزهای امن و قابلاتکایی داریم. بهانه برای تهدید را «مرزها» درست میکنند، با ترکیه اساسا چنین مشکلی نداریم و نخواهیم داشت. اما با عراق مشکلات مرزی حل نشدهای داشتیم. گام بعدی نگاه به جنوب یعنی حوزه آبی خلیجفارس است. در اینجا هم باید به عناصر، به چشم تولید قدرت نگاه کنیم. مهمترین عامل وحدت ژئوپولیتیکی ما در گستره آبی خلیجفارس و دریای عمان، تقویت حضور در آب و حفظ همبستگی با همسایگانمان از طریق آب است. با این فرمول در حوزه خلیجفارس به عربستان سعودی میرسیم. ما در یکی از برنامههای سیاست خارجیمان روی عربستان متمرکز شدیم، روابط خوبی با عربستان آغاز کردیم؛ جایگاه ما در خلیجفارس همسطح عربستان شده بود و در بعضی مسایل بالاتر از عربستان و برعکس هر زمان ما این پیوستگی را رعایت نکردیم اساسا جایگاهی در خلیجفارس نداشتیم. مثلا وضعیت ما در اوپک به شدت تضعیف شده است.
اگر ما با عربستان برمبنایی که گفته شد، روابطمان را خوب ادامه میدادیم با عربستان بهعنوان بخشی از استراتژی نفت، شریک میشدیم. ما بخشی از استراتژی نفت جهانی بودیم. امیدوارم روشن شده باشد که منظورم از پیوستگی جغرافیایی همین ملاحظاتی است که بهطور مثال درمورد عربستان و عراق گفتم. حالا بعد از منطقه باید بهسراغ مجموعه جغرافیایی برویم که در آن تعریف میشویم: ما در جنوب غرب آسیا در یک شبهجزیره قرار داریم که به غلط آن را «خاورمیانه» میگویند. من بارها تاکید کردم ما خاورمیانه نیستیم. حال اگر علاقهمند باشیم که از این اصطلاح «خاور» بهره ببریم باید بگوییم ما «خاورنزدیک» هستیم. حال وقتی میخواهیم در مقیاس شبهجزیره بحث کنیم شبهجزیره یک واحد ژئواستراتژیک است. واحدهای ژئواستراتژیکی بهشدت آسیبپذیرند، چون بهراحتی میتوان از آنها بهانه جنگ درست کرد و جنگ بهراه انداخت. این صحبتی است که چرچیل در جنگ جهانی دوم هم آن را مطرح کرد؛ او گفت اروپا از داشتن زیربغل و زیرشکم نرم رنج میبرد. منظورش شبهجزایر اطراف اروپا یعنی بالکان، ایبریا و... بود.
* در واقع شبه جزایر محل نفوذ هستند؟
** بله محل نفوذ هستند و جنگ بهراحتی از آنها سرریز میشود. حال ما برای رفع این نقطه ضعف ژئواستراتژیکیمان چه باید بکنیم؟ در این مسیر ما باید به سراغ مصر برویم. چرا؟ مصر دومین نقطه اتکای ژئواستراتژیک میان مدیترانه و حوزه خلیجفارس و دریای عمان است. پس باید مصر را در مجموعه سیاستگذاری سیاست خارجیمان بههرنحوی داشته باشیم. اگر ما در مجموعه برنامه سیاست خارجی انتخابهای درست و الفبای درستی انتخاب کنیم، خودبهخود کشور ما به واحد جهانی اتصال پیدا میکند. انتخاب عربستان و مصر در واقع انتخاب دو کشور کلیدی منطقه برای پیوند ما با نظام جهانی است. بهعبارت دیگر سیاست منطقهای درست، ما را خودبهخود و بدون هزینه به نظام بینالملل پیوند میدهد و ما را از اصطکاک با نظام جهانی بیرون میآورد. اگر یک کشور کد ژئوپولیتیک منطقهایاش را درست تدوین کند، بخش عظیمی از کد ژئوپولیتیک جهانیاش درست تدوین شده است.
اگر کد ژئوپولیتیکی منطقهای درست تدوین نشود شما نمیتوانید کد ژئوپولیتیک جهانی داشته باشید؛ (حتی اگر حضور مقتدرانهای درحوزههای فرامنطقهای داشته باشید، اما ملاحظات منطقهای را مدنظر نداشته باشید، حضور فرامنطقهای شما در حد تاکتیک است، در بلندمدت کارآمد نیست و هرلحظه ممکن است عوض شود.) در فقدان آن دستور کار ژئوپولیتیکی است، که ما بیجهت دوست انتخاب میکنیم و بیجهت دشمن میسازیم.
* آقای دکتر بسیاری از دانشآموختگان و حتی بسیاری از سیاستمداران ایرانی همواره براین موضوع تاکید میکنند که ایران در جای مهمی از دنیا نشسته است، و مرتب از قول ژئوپولیتیسینهای معاصر مثل هاوزن و جفری کمپ نقل میکنند که ایران «قلب قلب دنیاست» و به این بسنده میکنند که چون ایران در جای مهمی در دنیا نشسته است پس لزوما بازی را با اقتدار به دست دارد. در واقع آنها به وزن ژئوپولیتیکی ایران بسنده میکنند و آن را عامل کافی قدرت ملی ایران تفسیر میکنند، میدانم که جنابعالی با این دیدگاه مخالف هستید. استدلال شما چیست؟
** همینطور است. ببینید دراختیارداشتن جایگاه، چندان مهم نیست. جایگاه نقش استراتژی را برای آن کشور تعیین میکند، مهم آن تاکتیکهایی است که این کشور برای بهرهبرداری از موقعیتش بهکار میگیرد. این راهکارها، فنون و تاکتیکهاست که میتواند استراتژی را به نتیجه برساند. پس اگر به این اکتفا کنیم که ما در جای مهمی از دنیا قرار داریم این کافی نیست.
مهم این است که ما بررسی کنیم عملکرد ما چه بوده است، چه سازوکارهایی برای عملیاتیکردن آن «امتیازموقعیت» به کار بستهایم. هر زمامداری هر سلسلهمراتبی و در راس آن خود حکومت که برای کشور در سطوح مختلف استراتژیهای چهارگانه اقتصادی، نظامی، سیاسی و فرهنگی- اجتماعی تصمیم میگیرد، اگر به سه فاکتور یا سه عامل تسلط داشته باشد، میتواند منافع ملی و حیات ملی را تضمین کند و با حداقل هزینه و حداقل امکانات میتواند حداکثر منافع ملی را محقق کند. این سه عامل صحنه بازی، بازیگر و فرمول بازی است. صحنه بازی کجاست؟ صحنه بازی از دهه ۱۹۷۰ به جنوب غرب آسیا منتقل شده است و از دهه70، منطقه ماست. فرمول آن هم ملاحظات انرژی است نه تصاحب انرژی و کنترل جریان و مسیر انرژی. بازیگر، اما بازیگر خاصی نیست. اما برای سیاستگذاران کشور باید این نکته را روشن کرد که قدرت، دیگر، دوگانه جنگ سرد نیست.
ما دیگر تنها با آمریکا و یا روسیه روبهرو نیستیم. ما در دورانی هستیم که استیلای قدرتهای بزرگ جهانی را در مجموعهای کنسرتوار داریم. ما با کنسرت قدرتها روبهرو هستیم. اجازه دهید برای شما از حسنین هیکل، بزرگترین ژئوپولیتیسین آفریقا جملهای نقل کنم. در اردیبهشت ۵۸ در جلسهای در تهران، از او درباره شباهتهای ژئوپولیتیکی ایران و مصر سوال کردم. او با برشمردن تمام ویژگیهای تاریخی و تمدنی و موقعیت مهم جغرافیایی ایران روی یک نکته دست گذاشت؛ او گفت ما[مصر] برای تعیین جایگاهمان فقط به مدیترانه نگاه میکنیم، ولی شما باید همزمان همه قدرتها را ببینید. این نکته مهمی درخود دارد. همه قدرتها را با هم دیدن مستلزم این است که با همه رابطه داشته باشیم. یکی را به دیگری ترجیح ندهیم. یعنی در زاویهای قرار بگیریم که مجموعههای جدید ژئواکونومیکی (اقتصاد محور) را به صورت همپوشان با قلمروهای ژئواستراتژیکی (امنیت محور) با هم ببینیم.