راهبرد مهمترين ابزار براي اثربخشي سياسي جنگ و يا پذيرفته شدن اخلاقي آن است و در واقع پيوند ميان تجهيزات نظامي و اهداف سياسي محسوب ميگردد. راهبرد، جنگ را به اهداف مورد نظر نايل ميكند و بدون آن تنها خونريزي و جنايت است. ضروري بودن راهبرد الزاماً به معناي ممكن بودن آن نيست، زيرا تاريخ جنگها نشان داده است كه هميشه استراتژيستها نتوانستهاند از علل، آثار و متغيرهاي دخيل در مطلوب شدن جنگ و دستيابي به اهداف موردنظر آگاه گردند. در حالي كه موافقان جنگ از جمله سياستمداران و نظاميان تنها بر سر انتخاب گزينههاي راهبردي بحث ميكنند و ضرورت راهبرد را مورد وثوق قرار ميدهند، مخالفان و بدبينان در مورد ضروري بودن و يا نبودن و احتمال مفيد فايده بودن آن مشكوك هستند. اينان راهبرد و اثربخشي آن را يك توهم فرض ميكنند. زيرا آن چه در شكاف ميان اهداف سياسي و نتايج حاصل از جنگ بروز ميكند بسيار پيچيدهتر و غيرقابل پيشبينيتر از آن است كه بتوان آن را جهت دستيابي به يك هدف مشخص تغيير داد، يعني اساساً جنگ يك ابزار مشروع سياسي محسوب نميشود.
مقاله حاضر به بررسي ده مورد از انتقادهايي كه عملي بودن راهبرد را در مضان ترديد قرار ميدهند، ميپردازد. ترديد در عملي يا مفيد بودن راهبرد، حاصل استدلالهايي به شرح زير است: راهبردها قابل ارزيابي نيستند زيرا در مورد هيچ معياري براي ارزيابي خوب يا بد بودن آنها توافق همگاني حاصل نشده است؛ رابطه ملموسي در مورد راهبردها و نتايج موردنظر در جنگها كمتر به چشم ميخورد؛ به دليل يكسونگريهاي سياستمداران، اغلب تدوين راهبردهاي خوب كمتر امكانپذير است؛ در صورت تدوين راهبردهاي خوب به دليل محدوديتهاي سازماني، اجراي آنها اغلب ناممكن است؛ و مواردي ديگر از اين قبيل.
در ادبيات بررسي راهبرد عمدتاً موضوعاتي به چشم ميخورد كه مورد توافق همگاني است كه عبارتند از: موانع پيشبيني و كنترل راهبردها ناشي از پيچيدگيهاي سياسي و نظامي؛ جريان پنهان و فراگير جابهجايي هدف در رفتار دولتها و ارتشها كه رابطه قانونمند ميان اهداف و ابزارها را وارونه ميكند؛ دشواري جدي و اغلب غيرقابل حل راهبردهاي مبتني بر زور و اجبار كه هدف تغيير سياستهاي طرف مقابل را دنبال ميكنند در مقايسه با راهبردهاي مبتني بر كنترل كه از طريق تخريب و انهدام توان مقاومت طرف مقابل، اهداف مورد نظر خود را تحميل ميكنند.
در اين مقاله، راهبرد عبارت است از طرحي كه براي استفاده از ابزارهاي نظامي به منظور دستيابي به اهداف سياسي به كار گرفته ميشود (يا بنابر قول كلاوزويتس1 «استفاده از درگيريها جهت دستيابي به هدف جنگ»).
ويژگيهاي اثربخش يا واقعي بودن و نه توهمي بودن راهبرد شامل اين موارد است: بايد توان طراحي نقشهاي عقلاني جهت دستيابي به يك هدف خاص از طريق مبارزه و يا تهديد به مبارزه را داشت، آن نقشه را با بهرهمندي از نيروهاي مورد نظر به اجرا درآورد؛ تداوم كاركرد نقشه مذكور را با پيشبيني واكنشهاي طرف مقابل (دشمن) تضمين نمود؛ و بالاخره به هدف موردنظر و يا چيزي نزديك به آن دست يافت. همچنين راهبرد منطقي از طريق به حداكثر رساندن منافع با بهرهمندي از ابزار مناسب و محاسبات (اقتصادي) سود و زيان همراه است.
دو نكته قابل توجه: اول اين كه در مقاله حاضر راهبرد به عنوان عامل پيروزي از قدرت به معناي عام كلمه كه ضرورتاً هدفي را دنبال نميكند، تميز داده ميشود، به عبارتي حتي راهبرد را فقط شامل فرسايش دشمن از طريق كاربرد ابزارهاي قدرتمند نميداند، بلكه در صورتي كه اين فرسايش با بهرهمندي از قدرت برتر در برابر حريفي ضعيف دنبال شود و جميع شرايط موجود، آن را درستترين انتخاب جلوه دهد راهبرد محسوب ميگردد. راهبرد به دور از هرگونه هيجان، تصوير عملي توزيع قدرت را ترسيم ميكند. به بيان ديگر راهبرد ابزاري با ارزش افزوده بيشتر؛ تقويتكننده نيروها و راهي جهت شكست دشمن با بهرهمندي از امكانات برابر بوده و هزينه شكست دشمن ضعيف را به حداقل ميرساند.
دوم اين كه راهبردها زنجيرهاي از روابط ميان ابزار و اهداف را شامل ميشوند كه از چندين سطح تحليل متفاوت نظير ايفاي نقش واحدها و سازمانهاي مختلف در درگيريهاي خاص تا طرحهاي بسيار بزرگ، جنگهاي تمام عيار، راهبردهاي خرد و كلان و بالاخره سياست خارجي عبور ميكنند. راهبرد زماني شكست ميخورد كه پيوند طراحي شده در زنجير علت و معلولي؛ از تاكتيكهاي سطح پايين گرفته تا اهداف و نتايج سياسي سطح بالا قطع گردد، در واقع هنگامي كه اهداف نظامي فقط به خاطر خود اين اهداف و بدون ارجاع به تأثيرات سياسي آنها دنبال ميشوند و يا هنگامي كه طرحهاي سياسي وابسته به گزينههاي نظامي غيرقابل اجرا دنبال شوند. در يك كلام راهبرد پاسخ به اين سؤال است كه آيا گزينهها در سطوح گوناگون انسجام خود را با سطوح بالايي و پاييني و نهايتاً انسجام ميان اهداف سياسي و ابزار نظامي حفظ ميكنند يا خير؟
تكيه اين نوشتار در بررسي توهمي بودن يا نبودن راهبرد بر نظريههاي عقلگرا ميباشد. مدلهاي عقلگرايانه بهترين استانداردهاي هنجاري را براي وظايف ضروري استراتژيستها ارايه ميكنند. بنا به گفته برنارد برودي2: «مسئله مهم در مورد راهبرد، مؤثر بودن يا نبودن آن است، زيرا راهبرد هيچ شباهتي به علوم محض كه نقش نظريه در آنها توصيف، سازماندهي و توضيح دادن و نه تجويز كردن است، ندارد.»
اين مقاله به بررسي ده انتقاد در مورد راهبرد ميپردازد و به دنبال هر نقد مطروحه، پاسخي ارايه ميگردد كه رد يا تعديل آن نقد را دنبال ميكند. در پايان انديشههايي در مورد پيامدهاي يك نگاه منفي به محدوديتهاي راهبرد مطرح مي گردد. انتقادهاي دهگانه به اين شرح است: انتقاد اول اين استدلال را مطرح ميكند كه راهبرد را نميتوان به طور منطقي و عقلاني از پيش ارزيابي نمود زيرا هر اتفاقي ممكن است، رخ دهد. انتقاد دوم مطرح ميكند كه براي انتخاب راهبردهاي نمونه نميتوان به گذشته برگشت (زيرا هر راهبرد موضوع جديدي را در شرايط جديد دنبال ميكند). نقدهاي سوم تا پنجم به موانع روانشناختي رسيدن به اهداف مطروحه در راهبردها ميپردازد.
موارد ششم تا هشتم انتقادهاي مطروحه در ارتباط با روندها و آسيبشناسيهاي سازماني راهبرد هستند. نقدهاي نهم و دهم نيز در مورد عوارض سياسي بحث ميكنند. در اين مسير برخي قضيهها چندين نوبت تكرار ميشوند و بهرهمندي از وجوه مختلف يك قضيه واحد، بر تعدد موانع اثربخش بودن راهبرد تأكيد دارند. قضاوت در مورد راهبردها با نگاه به گذشته ممكن است، اما انتخاب آنها بايد با نگاه به آينده صورت گيرد. اگر هر عملي قبل از اجرا از نظر راهبردي معقول فرض شود و يا هيچ عملي پس از انجام معقول فرض نشود، راهبرد معني ندارد.
نقد شماره يك: شانس در مقابل نبوغ
راهبرد يك توهم است زيرا نميتوان از پيش در اين مورد قضاوت كرد كه كدام ريسك (ناشي از انجام يك راهبرد) منطقي است يا كدام راهبرد از گزينههاي ديگر كمتر ترجيح عقلاني دارد. ناظران راهبرد در مورد نتايج گزينههاي راهبردي گذشته و آن چه كه پيش از آزمودن گزينههاي راهبردي موجود از استراتژيستها انتظار دارند، اشتباه و خلط مبحث ميكنند. در واقع هر راهبردي را هنگام اجرا ميتوان عقلاني جلوه داد. مفيد بودن راهبرد بستگي به اين دارد كه معيارهاي كافي براي قضاوت ميان راهبردهاي هوشمندانه و احمقانه و ميان ريسكهاي معقول و افراطي وجود داشته باشد و اين نياز، مربوط به زمان انتخاب راهبرد است و نه پس از آزمودن عملي راهبردها (پس از اجرا).
راهبرد مناسب با بهرهمندي از هزينه معقول به هدف خود ميرسد و به صورت اثربخش و كارآمد است. اما هزينه قابل قبول براي راهبرد را نميتوان به سادگي محاسبه كرد زيرا هيچ واحد محاسبهاي براي سنجش اهداف و هزينهها به مانند شيوه مشابه محاسبهاي بازار وجود ندارد. اما به هر صورت، بايد نوعي قضاوت در مورد هزينههاي قابل قبول، هر چند غيردقيق، در ارزيابي يك راهبرد وجود داشته باشد و گرنه هيچ مبنايي براي تصميمگيري در اين رابطه وجود نخواهد داشت: چرا بنابر برخي دلايل بايستي جنگيد و يا جنگيدن ارزش لازم را ندارد؟
گزينههاي راهبردي اساساً نوعي قمار محسوب ميگردند زيرا متكي به تخمين در مورد ريسكهاي متفاوت و قضاوتهاي ذهني مربوط به ارزشها ميباشند. اگر خطر شكست، نتايج معكوس يا هزينههاي فوقالعاده ناشي از بكارگيري يك راهبرد اندك باشند، راهبرد مطرح شده خيلي چالشبرانگيز نخواهد بود. (در غير اين صورت چالش مذكور جنجالهاي جدي در پي خواهد داشت). اما اگر تصميمهاي راهبردي قمارند، منطقي نيست كه با نگاه به گذشته و تأكيد بر احتمال شكست آن، راهبرد مذكور را احمقانه و اشتباه فرض كنيم. در واقع حكمت انتخاب يك راهبرد بستگي به هدف موردنظر آن دارد. بدين لحاظ، در صورتي كه تنها راه دستيابي به هدف مذكور انتخاب شده باشد، اين راهبرد ديگر انتقادپذير نخواهد بود.
اما چه مقدار ريسكپذيري راهبرد معقول است؟ تشخيص ريسكهاي محاسبه شده از طريق نگاه به گذشته ممكن ميگردد. قبل از انجام يك راهبرد و رويداد يك واقعه، يك استراتژيست خوب و معقول ميتواند براساس درصد، ريسك كند و يا يك قمار كلان انجام دهد. البته به راحتي نميتوان مدل بازيكن محتاط و درصدي را در انتخاب يك راهبرد توصيه كرد، زيرا حتي اگر امكان اين توصيه وجود داشته باشد، اساساً احتمال (درصد) شكست يا موفقيت نظامي هيچگاه پيش از تحقق راهبرد مورد نظر به اندازه پس از انجام آن روشن و واضح نيست. اگر يك راهبرد به موفقيت بيانجامد، احتمالات تخمين زده شده پيش از به كارگيري راهبرد بسيار كمتر از آن چه ميبايست، خوب به نظر خواهند آمد، و برعكس در صورت شكست راهبرد، احتمالات تخمين زده شده در عمل بسيار بيشتر از آن چه ميبايست خوب تصور شدهاند.
حتي اگر امكان محاسبه درست احتمالات قبل از انجام يك راهبرد وجود داشته باشد. در مورد استراتژيستي كه با 30% شانس برنده ميشود و استراتژيستي كه با 40% شانس ميبازد، چه ميتوان گفت؛ آيا ميتوان اولي را عاقل و دانا و دومي را نادان و يا هر دو را خردمند و يا هر دو را نادان فرض كرد؟ با چه استانداردي ميتوان درستي يا نادرستي و معقول بودن يا نبودن يك گزينه راهبردي را اعلام كرد؟ كدام راهبرد نتيجه نبوع و كدام فقط نشانه خوشاقبالي و يا بداقبالي استراتژيست است؟ در ميان دستاندركاران و ناظران امور نظامي، هيچ اتفاقنظري در خصوص اين سؤال اساسي كه «چه درجهاي از ريسك (در انتخاب يك راهبرد) منطقي است؟ وجود ندارد.
آدولف هيتلر، وينستون چرچيل و داگلاس مكآرتور چندين بار دست به قمار (انتخاب راهبرد) زدند، برخي را بردند و برخي را باختند. چندين گزينه هيتلر برخلاف توصيه ژنرالها بود: پيروزيهاي حيرتآور او در دهه 1930 و دو اشتباه بزرگش در سال 1941 شامل حمله به اتحاد شوروي و اعلان جنگ عليه ايالات متحده آمريكا. راهبرد چرچيل در گاليپولي3 در سال 1915 به فاجعه انجاميد و در 1940 براي بريتانيا بهترين نتايج را به بار آورد. مكآرتور برخلاف نظر رهبران نظامي ايالات متحده آمريكا در 1950 كه فرود آمدن در اينچون4 را فاجعهاي پيشبيني ميكردند و آن را باعث شرمساري وصف مينمودند به يك موفقيت حيرتآور دست يافت، اما در قمار تقسيم نيروهاي خود در مسير پيشروي به سوي يالو5 يك فاجعه بزرگ آفريد.
نگاه به گذشته است كه قضاوت در مورد اين گزينههاي راهبردي را ممكن ساخته است، به طوري كه از نگاه راهبردي، هيتلر را احمق، چرچيل را نابغه و مكآرتور را يكي از اين دو نمونه فرض ميكند. اما آيا راهبردهاي انتخاب شده مستوجب چنين احكام متفاوتي هستند؟ يا قضاوتها عمدتاً نسبت به ارزشهاي دنبال شده توسط اين راهبران صورت ميگيرد؟ تنها با نگاه به گذشته است كه ميتوان به اهميت تصميم بريتانياييها پس از ژوئن 1940 به ادامه جنگ به ويژه پس از سقوط فرانسه پي برد، و اين در حالي بود كه بريتانياييها عملاً خطر تهاجم و اشغال يا حداقل يك جنگ فرسايشي كه امكان برنده شدن در آن بسيار كم بود را ميپذيرفتند و پيشنهاد صلح هيتلر مبني بر تقسيم دنيا با آنان را رد ميكردند.
حتي اگر احتمال زيادي وجود داشت كه در آن سال اتحاد شوروي يا ايالات متحده آمريكا موفق خواهند شد، باز اين قمار معقول بود، اما در سال 1940 هر يك از اين دو احتمال تنها يك اميد بود. در گزينه راهبردي چرچيل، پيروزي جداي از اميد نجات يافتن از طريق آمريكاييها و يا روسها، دل بستن به حواشي اروپاي تسخير شده توسط آلمان، شعلهور شدن آتش قيام در كشورهاي اشغال شده و اميد به يك كودتاي نظامي در برلين (و سرنگوني هيتلر) بود و به همين خاطر است كه ديويد رينولدر6 ميگويد:
«در سال 1940 چرچيل و همكارانش تصميم درستي گرفتند، اما اين كار را به دلايل نادرست انجام دادند.»
اين سخن به معناي اين نيست كه بريتانيا نبايد اين قمار را انجام ميداد، بلكه به اين معناست كه تأييد آن تصميم راهبردي بر مبنايي غير از منطق راهبرد امكانپذير است. در مورد تصميم راهبردي حمله آلمان به اتحاد شوروي نيز بايد گفت هر چند هيتلر در مورد توان نيروهاي شوروي اطلاعات كافي نداشت، اما پيروزيهاي مداوم و زنجيرهوار آلمان در لهستان، نروژ، فرانسه، يونان و يوگسلاوي جايي براي ترديد در شكستناپذيري ارتش آلمان نازي باقي نميگذاشت. در نگاه به گذشته است كه ميتوان دريافت دلايل حمله هيتلر به اتحاد شوروي بيپايهتر از دلايل چرچيل در مورد مقاومت در برابر آلمان بود.
علاوه بر اين كه قمار چرچيل به دليل نتيجه مطلوبش پذيرفتهشدني است، اين تصميم همچنين در بقاي ليبراليسم در اروپا و شايد جهان نقش بسيار مهمي ايفا كرد و بدين ترتيب قلمرو عقلانيت كاربردي به واسطه ملاحظات مربوط به عقلانيت عالي توسعه يافته است.
ريسك چرچيل مورد حمايت واقع شده است زيرا بسياري معتقدند ارزشي متعاليتر از حيات (مادي) در معرض خطر قرار گرفته بود (ليبراليسم و آزادگي مردم بريتانيا). چرچيل گفت:
«اگر قرار است داستان طولاني جزيره ما سرانجام به پايان برسد، بگذاريد تنها هنگامي به پايان برسد كه تكتك ما در خون خود به خاك افتاده باشيم.»
اين نوعي آرمانگرايي مطلق و ناسيوناليستي بود و راهبرد چرچيل را توجيه ميكرد. بدين ترتيب، بالا بودن احتمال خطر، به تنهايي دليل بياعتباري يك راهبرد نيست. منطق گزينش يك راهبرد بستگي به (نوع) فايده مورد انتظار دارد. اگر منفعت مورد انتظار به اندازه كافي بزرگ باشد و هزينههاي قابل انتظار شكست اندك جلوه كند، آنگاه قمار (راهبرد) معقول است، حتي اگر احتمال پيروزي اندك باشد (و اين به نوع ارزش و منفعتي بستگي دارد كه تصميمگيرندگان در انتخاب نوع راهبرد به آن ميانديشند: منافع مادي حيات و يا منافعي بالاتر از آن). اگر ارزشها يا منافع خاص مبناي مشروع يك انتخاب فرض گردند، هر عملي (راهبردي) قابل توجيه است.
هنگامي كه ارزشهاي اخلاقي مانند شرافت يا عقيده، امكان ناديده گرفتن ارزشهاي مادي مانند حفظ حيات و رفاه را مييابند، هر طرحي حتي با احتمال موفقيت اندك هم قابل توجيه است. لذا اگر منطق استراتژيست در انتخاب وسايل و ابزار متناسب با اهداف نادرست باشد، خطا ناشي از اطلاعات ناقص تلقي ميشود. اما اگر مسئله نادرست بودن اهداف است، ما در قلمرو سياست و ارزشها قرار داريم و نه در قلمرو راهبرد.
پاسخ نقد شماره يك:
در ارزيابي يك گزينه راهبردي موضوعاتي از قبيل احتمالات موفقيت، هزينههاي شكست، ارزش هدف، گزينههاي راهبردي ديگر و ميزان مقبول بودن (يا نبودن) پيامدهاي ترك جنگ مطرح ميباشد. در ادامه پس از ارزيابي ارزش مخاطرات، سؤال بنيادين به درجه قابل قبول ريسك در عمليات طراحي شده براي دستيابي به اهداف مربوط ميگردد. زماني كه هدف حياتي است و گزينه رضايتبخش ديگري وجود ندارد قمار (راهبرد) حتي با وجود احتمال موفقيت اندك معقولتر است از زماني كه منفعت موردنظر مطلق نيست (هدف اهميت لازم را براي ريسك كردن ندارد) و يك راهبرد با ريسك كمتر ممكن است منجر به دستيابي به آن (هدف كماهميت) گردد. از سوي ديگر، اينگونه استانداردهاي ارزيابي در كنار اعتقاد به اين اصل كه ما بايد بر مبناي آن چه پيش از واقعه معقول به نظر ميرسد قضاوت كنيم نه در پرتو آن چه پس از واقعه (اجراي راهبرد) معلوم ميگردد، مستلزم محكوم كردن برخي پيروزيها و موجه دانستن برخي از شكستها ميباشد.
همچنين، رعايت شفافيت لازم در تمايز ميان استانداردهاي مادي و اخلاقي در ارزيابي گزينههاي راهبردي امري بسيار دشوار است، زيرا در عمل داشتن چيزي بيش از تخمين متكي به ابتكار و مهارت فردي در مورد احتمال موفقيت يك راهبرد يا هزينهها و منافع نسبي آن، يا آگاهي از حالت برعكس آن (اين كه اگر گزينه راهبردي ديگري انتخاب شود چه اتفاقي خواهد افتاد) امري بسيار دشوار است. براي بسياري از انسانها حمايت از تعهدات و گزينش راهبردهاي پرخطر با ريسكپذيري بالا به منظور دفاع از ارزشهاي معنوي و اخلاقي مانند شرف ملي امري بسيار ساده است زيرا غالباً روشن نيست كه پيامدهاي حاصله چه تفاوتي با يك معيار مادي تعيين منافع ملي دارند.
استانداردهاي مادي ارزيابي راهبردها اغلب با نظريههاي واقعگرايانه سياست بينالملل همخواني دارند، اما ضرورتاً اين نظريهها هميشه نقش (اثرگذار) تعيينكننده ندارند. اهدافي مانند امنيت، ثروت و قدرت بر مبناي اينگونه نظريهها تجويز ميشوند اما در مورد مؤثرترين راهبردهاي دستيابي به اين اهداف (نظريههاي مذكور) چيزي بيان نميگردد. خلاصه كلام اين كه در مورد قضاوت راجع به اين كه كدام راهبردها مؤثرترند، نگاه به گذشته يك ضرورت است.
نقد شماره دو: تصادفي بودن در برابر پيشگويي
از آنجايي كه نتايج حاصل از كاربرد راهبردها عمدتاً پيرو برنامهها نيستند راهبرد را ميتوان يك توهم فرض كرد، زيرا علل رويدادها و تحولات را نميتوان به خوبي مهار كرد و از اين رو نتايج مطلوب آنگونه كه در راهبرد پيشبيني شدهاند، حادث نميگردد و اين واقعيت در نگاه به پيشينه به كارگيري راهبردها روشن ميگردد. در حالي كه پيش از واقعه تنها ميتوان به تخمين ريسك يا درجات احتمالي شكست اقدام نمود، پس از واقعه به عدم قطعيت راهبرد پي خواهيم برد. شكاكان مؤثر نبودن راهبرد را به مواردي از اين قبيل مربوط ميدانند:
1- حداقل نيمي از راهبردها كه بازنده ميشوند، ناموفق بودهاند؛ 2- بسياري از راهبردهاي نيمه ديگر هم كارآيي ندارند زيرا موفقيت برخي از آنها نه به دليل راهبردهايشان بلكه به علت بهرهمندي از برتري مطلق قوا بوده و بدين ترتيب عملاً راهبردهاي متعارض ممكن است بسيار سادهتر از جبران عدم تعادل قوا به وسيله راهبرد موردنظر اثرات يكديگر را خنثي كنند؛ 3- در حالي كه برخي راهبردها در جنگ پيروز ميشوند و به اهداف تعيين شده ميرسند در صلح شكست ميخورند و يا به نتايجي كه در آغاز جنگ هدفگذاري شده بودند، دست پيدا نميكنند. بدين ترتيب، اگر اعتبار راهبرد در دستيابي به اهداف تعيين شده است، موارد سهگانه فوق اعتبار راهبرد را از ميان ميبرد.
اگر درجاتي از راهبرد قابل پيشبيني نباشد نميتوان به محاسبه راهبرد معتقد بود، يعني اگر راهبرد را تيري در تاريكي فرض نكرده و آن را مكانيسمي در دستيابي به هدف خاص بدانيم، بايد بتوان الگوهاي علت و معلول نظامي و سياسي (دخيل در راهبرد) را تحليل كرد و دريافت كه كدام ابزارها در كدام شرايط چه تأثيراتي را برجاي ميگذارند و نتايج اين تحليلها را در گزينههاي آتي به كار گرفت. اگر راهبردها نتوانند اثبات كنند كه يك گزينه مشخص در شرايط خاص چه نتايج معيني را در پي خواهند داشت، از درجه اعتبار ساقط خواهند شد. در واقع، در حالي كه برخي راهبردهاي متفكرانه شكست ميخورند و برخي راهبردهاي غيرمتفكرانه مؤثر واقع ميشوند، اعتبار راهبرد ميبايستي مورد بازبيني قرار گيرد.
براي مثال، با آن كه ريچارد نيكسون و هنري كيسينجر را از جمله استراتژيستهاي توانمند فرض ميكنند، راهبرد تنشزدايي آنان با مسكو پس از چند سال فرو ريخت و جاي خود را به ظهور جنگ سرد داد. اما بيل كلينتون و مادلين آلبرايت و ساموئل برگر7 كه از نگاه ناظران، در جنگ هوايي محدود عليه صربستان بدون اتكاء به تجربه تاريخي، درگير فاجعهاي شدند و كارناشايستي انجام دادند، در پايان به هدف عمده خود دست پيدا كردند و حتي برگر به رفتار غيرراهبردي خود نيز ميباليد.
همچنين، هر چند برخي راهبردها در كوتاهمدت به نتايج خوبي نايل ميشوند ولي گذر زمان ناكارآمدي آنها را مشخص ميكند. در حالي كه آمريكا چريكهاي مسلمان افغان را در دهه 1980 در جنگ عليه شوروي تجهيز كرد و مورد حمايت قرار داد، اما پس از آن طالبان حاكم شد و دولتي ظالمتر از كمونيستها و دشمنتر در مقابله با غرب در آن جا ظاهر گرديد و حتي اسامهبنلادن كه از مجاهدين كهنهكار بهرهمند از حمايتهاي آمريكا بود با اقدامات تروريستي عليه اين كشور وارد ميدان خونين حوادثي مانند يازدهم سپتامبر 2001 شد.
مثالي هم براي عكس اين حالت، يعني باختن در جنگ و بردن در صلح قابل ذكر است: در دهه 1970 راهبرد ايالات متحده آمريكا در جنگ ويتنام شكست خورد و جنگي كه هدف آن مهار چين بود با پايان شكست همراه شد اما پس از آن جنوب شرقي آسيا به ثبات بيشتري رسيد و واشنگتن در روابط با پكن به تفاهم رسيد.
اين انتقاد از راهبرد كه معتقد است راهبرد جداي از برتري و توازن قوا قبل از جنگ اساساً هيچ تأثيري در پي ندارد نيز بيان ميدارد كه هر چند جنگ فرسايشي از هنر جنگ بهرهاي نگرفته است، اما نتايج حاصل در جنگ مدرن نيز تنها از طريق راهبرد امكانپذير نخواهد بود زيرا برتريهاي مالي، تجهيزات، زيرساختها و امكانات بيشتر هم قطعاً تأثيرگذار خواهند بود.
در اين راستا، نظريه آشوب (آشفتگي)8 هم در تقويت ترديدها در مورد توانايي دولتها در ايجاد تأثيرات لازم از طريق كاربرد راهبرد نقش جدي ايفا كرده است. اين نظريه به ويژه بر اين نكته پافشاري ميكند كه وقايع كوچك، غيرقابل شناسايي و در موارد متعدد غيرمهم و بيارزش، عمدتاً ميتوانند تغييرات جدي و غيرقابل انكاري در سمت و سوي نتايج و راهبردها پديد آورند. اين نظريه جنگ را يك سيستم غيرخطي فرض ميكند (برخلاف نظريه غالب تحليلگران راهبرد و جنگ) كه هيچگونه روابط منسجم و متناسبي ميان وروديها و خروجيهاي تحولات آن وجود ندارد و به هيچوجه كل مساوي اجزاء نيست و در واقع جنگ، رفتار غيرعادي (و پيشبيني نشده) در پي دارد.
پيروان اين نظريه برخلاف دانشمنداني كه اصولاً در طبيعت رويداد غيرخطي مشاهده نميكنند، به ديدگاه باري واتز9 اشاره دارند كه تحليل جنگ با تأكيد بر دقت مكانيكي (يعني رابطه خطي ميان علل و معلولهاي پيشبيني شده در راهبرد جنگي) را نوعي حماقت لاپلاسي در پيشگويي سير جنگ فرض ميكند. از نگاه آنان، حتي ارتباط ميان نتايج موردنظر و نتايج واقعي در طول زمان اساساً امري تصادفي است به طوري كه در بسياري از موارد پيشبينيهاي صورت گرفته توسط كارشناسان بهتر از پيشبينيهاي آماتورها از آب در نميآيد. يعني برخي از راهبردها ظاهراً در مواردي مؤثر و در موارد ديگر كارآمد نيستند. راهبرد نظامي مانند راه رفتن تصادفي (نظريه) در بازار بورس است به طوري كه در بسياري از موارد خريداران راهبردي سهام، نتيجهاي بهتر از خريداران تصادفي سهام به دست نميآورند.
پاسخ نقد شماره 2:
اگرچه غيرخطي بودن و آشفتگي امري رايج است اما نه مطلق و نه ضرورتاً فراگير است. اگر نظريه آشفتگي را به اين معنا باور كنيم كه پيشگويي در جنگ ممكن نيست، تحليل اداره جنگ هيچ فايدهاي در پي نداشت. حتي كساني كه از منظر جامعهشناسي راهبرد را به دليل عدم امكان پيشگويي مورد نقد قرار ميدهند به هيچوجه نميتوانند مطلقاً امكان پيشگويي را مردود بدانند مگر آن كه تماميت منطق راهبرد را نفي كنند. اين در حالي است كه منتقداني (از جمله پيروان نظريه آشفتگي) مانند واتز امكانپذير بودن راهبرد را مردود نميشمارند. زيرا لازمه تصور اين كه آگاهي و علم، چه مشهود و چه رسمي، راهنماي نحوه عمل است پذيرفتن اين واقعيت است كه گزينه متكي بر شناخت و علم نتيجهاي مطلوب در پي خواهد داشت و اين نوعي پيشگويي خام و ناقص ميباشد.
اگر هيچ امكاني براي تشخيص و دستكاري علل براي ايجاد آثار موردنظر وجود نداشته باشد، پس ميبايستي سياستمداران و دستاندركاران جنگ و راهبردهاي مربوط هيچ اقدامي انجام ندهند. در واقع، برخي از پديدهها خطي هستند، اما توانايي پيشبيني رويدادها در گذار زمان و پيچيدگيهاي مربوط به پديدهها كاهش پيدا ميكند، يعني راهبرد كارآمد اساساً غيرممكن نيست، اما راهبردهاي پيچيده با تولرانس اندك قطعاً ريسكپذيرتر از راهبردهاي ساده متشكل از اجزاء و بخشهاي كمتر ميباشند و راهبردهاي دورنگرتر و متكي به چندين مرحله تعامل بسيار ريسكپذيرتر از آنهايي هستند كه بر نگاهي كوتاهمدتتر استوارند.
اين اطمينان محدود به دوگانگي موجود در ديدگاه كلاوزويتس شامل تأكيد بر شيوع شانس و غيرقابل پيشبيني بودن و حماقت اعتقاد به هرگونه محاسبه در جنگ از يك طرف، و هشدار جدي در مورد ضرورت «برنداشتن گام نخست بدون ملاحظه گام آخر» هماهنگ است. در حالي كه وي به غيرخطي بودن راهبرد اعتقاد دارد، اما باز هم به راهبرد پايبند است.
در مورد جنگ فرسايشي و راهبردي نبودن آن از نگاه شكاكان نيز بايد گفت جنگ فرسايشي در مقايسه از نظر مفهومي سادهتر است، پس اگر سادگي در راهبرد امري مهم تلقي ميگردد، پس جايگاه اين جنگ به عنوان راهبرد نبايد ناديده گرفته شود. اما در ارتباط با اهميت برتري توان و امكانات پيش از جنگ و ناديده انگاشتن راهبرد، بايد اذعان داشت كه در بسياري از جنگها از پيش برتري هيچ يك از طرفين مشخص و يا محرز نيست، زيرا اگر چنين بود اساساً جنگي صورت نميگرفت زيرا طرف ضعيفتر بدون جنگ تسليم ميشد. بنابراين با فرض برابري توانمنديهاي طرفين قبل از شروع به جنگ؛ راهبرد تنها جانشين به بنبست رسيدن روابط متخاصمانه است. حتي در مواردي برخي از طرفهاي فاقد برتري آشكار، از راهبرد براي كسب برتري استفاده ميكنند مانند: اسراييل در مقابل اعراب در جنگ 1967؛ اعراب عليه اسراييل در سال 1973؛ بريتانيا عليه آرژانتين در 1982؛ ويتنام شمالي عليه ايالات متحده آمريكا 75 – 1965.
در مورد مثال «راه رفتن تصادفي (در بازار بورس)» هم بايد گفت موارد قابل ذكر بسيار محدود است زيرا اساساً ساختار مشكل مطروحه را بد ارايه ميكند. در حالي كه نظريه راه رفتن تصادفي، متكي بر تعاملات در يك سيستم قيمت بازار ميباشد كه فروشندگان و خريداران در اين سيستم به طور طبيعي در پي حركت به سمت تعادل به همگرايي ميرسند، راهبرد نظامي هيچگاه در پي تعادل نيست و برعكس عدم تعادل را دنبال ميكند، يعني راهي براي شكست دادن رقيب (دشمن) به جاي يافتن قيمتي براي تفاهم و نه انجام معاملهاي كه هر دو طرف پذيراي آن باشند. جنگ بيشتر شبيه رقابت دو شركت براي سلطه بر بازار فروش است، اما بدون راهبرد نميتوان در جنگ سرمايهگذاري كرد يا بر يك بازار خاص مسلط شد.
نقد شماره 3: انگيزههاي رواني در برابر انتخاب آگاهانه
عطف به اين نكته كه تصميمگيرندگان سياسي و رهبران كشورها از انگيزههاي آگاهانه همراه با شناخت علمي برخوردار نيستند و از جنگ نه براي مقاصد متعاليه سياسي كه در راستاي اهداف شخصي ناخودآگاه بهره ميگيرند، پيوند ميان اهداف سياسي كلان و ابزارهاي نظامي از همان ابتدا منتفي است. در حالي كه براساس معيار عقلي، استراتژيست سعي دارد ابزارها و طرحهايي را برگزيند كه در راستاي هدف موردنظر قرار دارند، يعني انگيزه انتخاب اساساً منطق است. براي رعايت منطق، معيار آگاهي به كار برده ميشود، به طوري كه «يك تأثير غيرمنطقي تأثيري است كه بر تصميمگيرنده اعمال ميشود و او از آن آگاه نيست يا اگر از آن آگاه باشد آن را يك تأثير مشروع بر تصميم خود تلقي نميكند.» در جهان واقعي، تصميمهاي راهبردي با حجم انبوهي از تأثيرات غيرمنطقي مواجههاند.
بنياديترين تأثيرات ناخودآگاه فرد بر تصميمهاي راهبردي، ناخودآگاه عاطفي فرد است. دولتمردان اساساً خود را در مورد اهداف واقعي خويش (با تأثيرپذيري از ناخودآگاه) فريب ميدهند و در حالي كه فكر ميكنند در راستاي اهداف منطقي و گزينههاي عقلاني تصميم ميگيرند و حركت ميكنند، در خط مسير ناخودآگاه راه ميروند. فراخواندن اصول اوليه دانش نظامي به وسيله منطق سياسي ممكن نيست زيرا از همان ابتدا حركت و تصميم سياستمداران از منطق كاذب شروع ميشود. آنها به طور ناخودآگاه از اين كه انگيزه واقعي حركت و تصميم راهبرديشان ناشي از دغدغههاي ناهشيارانه متأثر از امنيت شخصي است، اين طور وانمود ميكنند كه با مسايل امنيت ملي درگير هستند و اهداف كلان كشور را دنبال ميكنند.
اين ظرفيتهاي عاطفي و ناخودآگاه آنان است كه در چارچوب اهداف ملي بيان ميشود و منجر به تصميم راهبردي مانند جنگ ميشود. بدين ترتيب، راهبرد ميتواند نقطه مقابل عقلانيت فرض گردد. توضيحات تأثيرپذيري تصميم و راهبرد از ناخودآگاه انسان متأثر از نگرش و تفسير فرويدي است. اين يك رويكرد روانكاوانه است كه هر چند از نگاه اغلب دانشمندان علوم سياسي غيرقابل قبول و مضحك است و اساساً نگرشهاي روانكاوانه حتي در علم روانشناسي نيز مقبوليت چنداني ندارد، اما در عين حال هميشه مورد علاقه روشنفكران (ماترياليست) واقع شده است.
پاسخ نقد شماره سه
بخش عمده اين نقد به دليل نوعي روانشناختينمايي10 سادهلوحانه، يعني يك تصور رايج اما نادرست مبني بر اين كه سياست چيزي جز ظهور ويژگيهاي رواني و ناخودآگاه فردي نيست، اساساً از نظر علمي غلط است. البته تأثير روانشناسي بر راهبرد به دليل اين كه انسانها هستند كه راهبرد را ميسازند امري بديهي است، اما آيا اين تأثير مخرب است يا سازنده؟ زيرا ارايه دلايل و شواهد مستند علمي مبني بر تأثير مستقل عوامل ذهني بر تصميم افراد يا تعاملات ذهن و تصميم امري اساساً دشوار است. در بسياري از موارد تشخيص داده شده، مهارت در روانشناسي با عقايد سياسي اشتباه گرفته ميشود، يعني نظريههاي روانشناسي در اين موارد تلاش دارند نوعي نگرش يا عقيده سياسي طراحي و ارايه كنند.
لذا، بسياري از متون روانشناسي در مورد جنگ نوعي يكسونگري سياسي ارايه ميكنند كه جايگاه و اهميت راهبردي تعارض يا تضاد منافع در روابط بينالملل را بسيار كمتر از آن چه ميباشد نشان ميدهند. براي مثال، زيگموند فرويد در سال 1932 طي نامهاي به آلبرت انيشتاين به يكسونگري صلحطلبانه انديشه خود اشاره كرد. اساساً تفاسير روانكاوانه به طور ذاتي و غيرقابل انكار بازتاب اين فرض است كه جنگ در هر صورت غيرمنطقي است، پس راهبرد كه پيش برنده جنگ است اصولاً ابزاري توجيهي است و نه عقلايي.
يكي از نويسندگان روانكاوانه راهبرد، كيگان است كه عقلانيت كلاوزويتسي را مردود ميشمارد، اما اين امر اساساً اعتبار علمي خود را از دست داده است زيرا در مورد ماهيت سياست، يعني محرك مناسب و اصلي راهبرد مرتكب اشتباه شده است. اظهارات او در اين موارد بسيار حيرتآور هستند: «سياست نقش قابل ذكري در هدايت جنگ جهاني اول ايفا نكرد»؛ «جنگهاي بالكان به ظاهر آن جابهجايي سرزميني آشنا براي انسانشناسان را هدف قرار داده بودند... آن جنگها غيرسياسي بودند». هر چند كيگان مورخ شناخته شده و برجسته عمليات نظامي است، اما در حوزه سياست يك سادهلوح آشكار است، بنابراين نميتواند در مورد راهبردي كه آنها را به هم پيوند ميدهد حكمي صادر كند.
نقد شماره چهار: شناخت در برابر انتخاب پيچيده
راهبرد يك توهم است زيرا توانايي استراتژيستها در مشاهده پيوندهاي ميان ابزار و اهداف يا محاسبه جامع ابعاد يك راهبرد متأثر از محدوديتهاي شناختي در روند انديشه فردي است و اين امر اتخاذ يك راهبرد صحيح و متكي بر شناخت را محدود ميكند. در حالي كه نگرشهاي روانكاوانه انگيزههاي واقعي گزينههاي رهبران در اتخاذ راهبردها را ناممكن ميداند، روانشناسي شناختي (يا نظريهشناختي) ميگويد حتي اگر رهبران بدانند چه انگيزهاي عامل واقعي انتخاب آنان است، محاسبه آگاهانه آنان ممكن است غيرعقلاني باشد. زيرا در مسير شناخت، محدوديتهايي وجود دارد.
حتي اگر اهداف در ذهن جابهجا نشده باشند انتخاب راهبردي وسايل و ابزار مناسب باز هم فيزيولوژي درك و شناخت محدود (كه امري طبيعي در حوزه شناخت بشري محسوب ميگردد) باعث تغيير آنها ميشود. در مواردي حتي كاركردهاي عادي ذهني موجب استدلالتراشي كاذب ميشوند، زيرا ذهن براي حفظ ثبات ساختارهاي اعتقادي موجود، انسجام را به مشاهدات فرد تحميل ميكند، يعني تلاش دارد اثبات كند ميان تمامي رويدادها و اجزاء يك مشاهده، رابطه خطي علي و معلولي وجود دارد و بدين ترتيب نظم در روابط ميان آنها حاكم است، زيرا ذهن و عقل بشري اينگونه بيشتر ميپسندد و آن را يك فرض قطعي ميداند.
حتي ذهن در برابر رويارويي با ضرورت برگزيدن يكي از ارزشهاي متعارض، با قانع كردن خود در اين مورد كه اين ارزشها با يكديگر هماهنگي دارند، مقاومت ميكند (و تعارضي ميان ارزشها و گزينهها نميبيند). تورشهاي شناختي در واقع سبب ميشوند استراتژيستها رفتار حريفان خود را «متمركزتر، منظمتر و هماهنگشدهتر از آن چه هست» ببينند و فرض كنند كه مقاصد خيرخواهانه آنان از نظر حريف بديهي هستند. در يك كلمه، استراتژيستها معمولاً آن چه را كه انتظار دارند ميبينند يا آنگونه كه ميپسندند رويدادها و وقايع را به يكديگر ارتباط ميدهند و تحليل ميكنند.
پاسخ نقد شماره چهار
هر چند نظريهشناختي با مسايل و مشكلات، خارج از تجارب آزمايشگاهي برخورد ميكند، اما بايد پذيرفت كه تشخيص آسيبهاي شناختي از تفاوتهاي عقايد سياسي امري كاملاً دشوار است. در حالي كه اين امكان وجود دارد كه منتقدان روانكاو تشخيص حرفهاي خود را با نظريات سياسي هنجاري اشتباه كنند، منتقدان (پيرو نظريه) شناختي ممكن است تشخيص روانشناختي خود را با تحليل تجربي منطق راهبردي اشتباه كنند. تحليلگران و منتقداني كه اشتباه در محاسبه را به حساب سوء درك و شناخت فرد ميگذارند، لزوماً از يك معيار عيني (در شناخت) استفاده ميكنند كه انحراف را بر مبناي آن ميسنجند. اما در سياست به ندرت ميتوان چنين معياري را از آن چه خود ناظرين و تحليلگران آن را منطق واقعي معاوضههاي ارزشي تلقي ميكنند، تميز داد.
اگر يك تصميمگيرنده سياسي و يا سياستگذار در برابر منطق و شواهد پشتيبانكننده استدلالي كه به معيار راهبرد منطقي تحليلگر شكل ميدهد، ايستادگي كند آيا از ناهماهنگي (احتمالي و فرضي) شناختي احتراز كرده است يا قبل از هر چيز در مورد ديدگاه شخصي و باور شخصي خود دچار تكبر و غرور شده است؟ چه چيز بايد به تحليلگران اطمينان دهد كه ميتوانند معاوضههاي ارزشي را عينيتر از سياستگذاران و تصميمگيرندگاني ارزيابي كنند كه (محدوديت) امكانات شناختي آنها مورد قضاوت قرار ميگيرد؟ به گفته سيدني وربا11: «در مواجهه با تصميم گرفته شده به وسيله يك فرد يا گروه كه به اندازه شخص ناظر بيروني پيچيده و تحصيل كرده است، اين ناظر احتمالاً ديگر نميتواند قضاوت كند كه آيا آن تصميم با معيارهاي عقلانيت مطابقت دارد يا نه، همانطور كه تصميمگيرندگان واقعي نميتوانند چنين كنند. ضعف آنها ضعف او هم هست».
نقد شماره پنج: تفاوتهاي فرهنگي مانع فهم يكسان طرفين از يك راهبرد است
راهبرد يك توهم است زيرا چشمبندهاي فرهنگي مانع از آن ميشوند كه چارچوبهاي مرجع مشترك، يقين ايجاد كنند كه آيا دريافتكننده (پيام حمله ناشي از راهبرد) همان پيامي را كه فرستنده قصد ارسال آن را دارد ميگيرد يا نه؟ يعني در حالي كه راهبردها با انجام عمليات ويژه حريف را هدف قرار ميدهند و با اين هدف قرار دادن تلاش دارند پيامي ويژه را به او بفهمانند تورشها و تفاوتهاي فرهنگي12 مانع آن ميشوند كه فرستنده و گيرنده پيام و منظور واقعي راهبرد به اجرا درآمده را دريافت كنند.
حتي اگر روانشناسي روانكاوانه و يا شناختي مانع از آن نشود كه تصميمگيرندگان و رهبران در سير انتخاب يك راهبرد (خودآگاه) خود را درك كنند، ويژگيهاي رفتاري و هويتي و شخصيتي جمعي يك فرهنگ ممكن است مانع از آن شوند كه آنها حريفان خود را به درستي بشناسند و زبان فهم و درك آنان را ياد بگيرند. در يك فرهنگ مفروض، ممكن است محاسبات راهبردي منطقي و صحيح باشد و آنگونه كه بايد به يك هدف خاص برسد طراحي شده باشد، اما در برخورد با تفاوتهاي موجود در ساخت ذهني (فرهنگ) حريف دچار مشكل ميشوند. بدين ترتيب، حتي اگر طرفين در چارچوبهاي خودشان عقلاني عمل كنند، تعامل راهبردي آنان همانند گفتگوي ناشنوايان خواهد بود.
براي مثال، پژوهشهاي يك دانشمند دو فرهنگي (آمريكايي و چيني) نشان داده است كه چگونه دولتمردان آمريكايي و چيني اهداف، محاسبات و تاكتيكهاي طرف ديگر را در جنگ سرد به دليل تفاوتهاي اجتماعي در ارزشها و اصول متعارف، كاملاً نادرست ميفهميدند. درك آمريكا از بحران (جنگ سرد)، آن را فقط يك خطر پنداشت، كه منجر به شيوههاي مديريت بحران تنها با هدف رفع بحرانها و نه ضرورتاً بهرهبرداري از آنها شد. اين در حالي بود كه مفهوم بحران از نظر چينيها بر وجود فرصتها در آن تأكيد داشت. در حالي كه مقامات آمريكايي «توان كشتار نظامي را كليد بازدارندگي» تلقي ميكردند، چينيها بر «تودهها و امكان به كارگيري سلاح توسط آنها و همبستگي و انسجام اجتماعي به جاي سلاح اصرار ميورزيدند».
پاسخ نقد شماره 5
هر چند اين نقد، تورشها و تفاوتهاي فرهنگي را مانع تأثيرگذاري راهبردهاي پيچيده ارسال پيام به منظور القاي تصميم تسليم شدن بدون هيچگونه احساس تحميل معرفي ميكند و بدين ترتيب كاربردي بودن راهبرد را زير سؤال ميبرد و ما هم قصد تعارض با آن نداريم، اما استدلال عليه ارسال پيام ظريف و پيچيده لزوماً نفي راهبردهاي تخريب توان مقاومت دشمن نيست و حتي مانعي هم بر سر راه تمام ارسال پيامهاي مؤثر ميان دو حريف محسوب نميشود. بسياري از پيامها از وراي فرهنگ ارسال و درك ميشوند، مخصوصاً اگر به جاي ظرافت از صراحت برخوردار باشند مانند پيام «تسليم شو يا بمير». در واقع، اگرچه ممكن است فرهنگ هم مانند روانشناسي در راهبرد اهميت داشته باشد اما قطعاً نميتواند آن را بياعتبار كند.
نقد شماره شش: فرسايش در برابر تنظيم دقيق (راهبرد در رسيدن به اهداف)
فرسايش عملياتي، اجراي راهبردها و نقشههاي پيشبيني شده در راهبردها را به تأخير مياندازد و اين امر سبب ميگردد ميان پيامهاي ارسالي و وقايعي كه هدف از ارسال پيام، واكنش نسبت به آنهاست، فاصله ايجاد شود و در نتيجه راهبرد متكي بر پيوستگي ارسال پيام و واكنش شكست ميخورد، حتي اگر تفاوتهاي فرهنگي مانع آن نگردد كه طرفين، پيام ارسال شده را يكسان و همسان درك كنند. به بياني ديگر تأخير در ارسال پيام و دريافت آن در اجراي يك راهبرد به ويژه به دليل فرسايش عملياتي، راهبرد را بياثر ميكند، بدين لحاظ راهبرد يك توهم است، زيرا بيتأثير است.
براي مثال، در جريان بمبارانهاي هوايي ويتنام شمالي توسط ايالات متحده آمريكا در سال 1965، طراحي عمليات اضطراري بين سازماني موجب درگيري ستاد مشترك ارتش و نيروي هوايي با وزارت خارجه و دفتر امور امنيتي بينالملل پنتاگون شد. نظاميان طرفدار يك طرح بمباران سريع و انبوه (طرح هدف 94) با هدف در هم كوبيدن قواي ويتنام شمالي بودند. در حالي كه غيرنظاميان از يك رويكرد «فشار آهسته» جانبداري ميكردند.
هدف اين بود كه بمباران محدود نشانه عزم ايالات متحده آمريكا تلقي شود و به ويتنام شمالي يادآوري كند كه در حملات بعدي قطعاً خسارات گستردهاي خواهند ديد و وادار خواهند شد از جنگ دست كشيده و مذاكره كنند. بمباران مذكور در فوريه 1965 با حملات «تير شعلهور» آغاز شد ولي طرف مقابل آن را به حساب تلافي حملات كمونيستها در ويتنام جنوبي گذاشت. همبستگي وقايع در هانوي ميان واشنگتن و ويتنام جنوبي نشان ميدهد كه چگونه دليل انجام عمليات «تير شعلهور» عملاً با اجراي آن نفي شد. مشكلات زمانبندي، زمينههاي قبلي و معضلات فني در ميدان جنگ، انتقال پيام موردنظر سياستگذاران آمريكايي را ناممكن ساخت. در واقع اگرچه هانوي پيام را دريافت كرد، اما پيام دريافت شده برعكس چيزي بوده كه واشنگتن در نظر داشت.
پاسخ نقد شماره شش
يقيناً پيچيدگيهاي فرهنگي و عملياتي يكديگر را تشديد ميكنند و سبب ميگردند تا احتمال موفقيت معامله تلويحي از طريق مبارزه نمادين كاهش يابد. براي مثال ميتوان به سادگي پذيرفت كه سياستمداران راهبرد غلطي را براي بمباران در سال 1965 انتخاب كردند. اما همچنين قطعاً دليلي براي اين باور وجود ندارد كه «طرح هدف 94» موردنظر نيروي هوايي، كه تواناييهاي دشمن و نه اراده او را هدف قرار داده بود، موفقيت بيشتري در منصرف كردن ويتنام شمالي از حمايت كردن از عمليات زميني (كمونيستها) در ويتنام جنوبي كسب ميكرد.
نقد شماره هفت: جابهجايي هدف در برابر كنترل سياستها
سازمانهاي مجري عمليات و راهبرد تا حد زيادي راهبرد را از ويژگيهاي درونسازماني خود متأثر ميسازند و بدين ترتيب مسير، اهداف و حتي ابزار آن را نيز تغيير ميدهند. تأثيرگذاري گسترده و غيرقابل اجتناب ويژگيهاي سازماني بر راهبرد، آن را بيارزش ميسازد و بدين لحاظ تصور راهبرد يك توهم است. در واقع فرآيندهاي سازمان توجه را از اولويتهاي سياستگذاران به سوي عادات و خصلتهاي غيرقابل اجتناب عملياتي و حتي منافع داخلي و دستگاهي سازمانها مجري منحرف ميكنند.
شايد ابزار پيشبيني شده به طور مؤثر جهت دستيابي به اهداف تعيين شده در راهبرد به كار گرفته شوند، اما اين اهداف، اهداف ابزاري دستاندركاران سازماني و عملياتي هستند و ضرورتاً اهداف عاليتر تعيين شده موردنظر جهت اجراي راهبرد نميباشند. در يك كلام سازمانهاي عملياتي، اهداف را تغيير ميدهند و بدين لحاظ راهبرد را از اهداف تعيين شده دور ميسازند. در حالي كه نقد شماره شش توضيح ميداد چگونه و چرا سازمانهاي مجري راهبرد، به دليل بروز برخي مشكلات در محيط عمليات، ممكن است شكست بخورند و راهبرد به اهداف تعيين شده دست پيدا نكند، اما نقد حاضر به ويژگي حرفهايها و صاحبان قدرت سازماني در درون سازمانهاي مجري اشاره دارد كه ذاتاً تمايل به مقاومت در برابر دستور گرفتن از راهبران سياسي دارند و عملاً ممكن است حتي براي اجراي راهبردهاي انتخاب شده هم تلاشي صورت ندهند.
نظريههاي سيبرنتيك و سازماني در توضيح نحوه اجراي مناسبتر راهبردها توضيح ميدهند كه فرآيندهاي تصميمگيري (يعني نحوه، دلايل و اهداف تصميم و راهبرد اتخاذ شده) مسئله را ساده ميكنند تا آن را براي سازمانهاي مجري قابل حل كرده و از رويارويي با جنبههاي ناآشنا بر مبناي شايستگي احتراز كنند. اما سازمانها خود را نه با اهداف سياسي كلاني كه در راهبرد بيان شدهاند و موظف به پيگيري آنها شدهاند، بلكه با پايداري و ثبات خود و آنگونه كه ميخواهند و درست تشخيص ميدهند سازگار ميكنند. بدين ترتيب، جابهجايي هدف صورت ميگيرد، يعني قواعدي كه در اصل براي دستيابي به اهداف سازماني طراحي شدهاند خود يك ارزش مستقل كسب ميكنند و به صورت مجزا از اهداف سازماني ظاهر ميگردند.
در واقع، سازمانهاي مجري طرح، توجه و نقطه هدفگذاري خود را از مأموريتهاي محول شده براساس راهبرد به روشها و ابزارهاي درون سازماني و داخلي طراحي شده براي انجام دادن آن مأموريتها معطوف ميكنند و اين ابزارها خود تبديل به اهداف سازمان ميشوند، حتي در مواردي كه ممكن است با اهداف كلان رهبري سياسي و راهبرد اتخاذ شده همخواني نداشته باشند. در اين جا ظهور و اعمال نقش فردي در درون سازمانهاي مجري موردنظر است كه بر راهبرد، مسير اجرا و اهداف آن تأثير ميگذارد.
براي فهم بهتر مثالي ارايه ميگردد كه نشان ميدهد چگونه عناصر ارتش ممكن است در عمل براي به حداكثر رساندن اولويتهاي خاص خود در كل راهبرد نظامي خرابكاري كنند و يا مسير آن را تغيير دهند. در جنگ خليجفارس، تخصيص امكان استفاده از نيروي هوايي به صورت متمركز در دستور كار تعيين عمليات پروازي (ATO) توسط فرمانده بخش هوايي نيروي مشترك (JFACC)، ژنرال هوايي چارلز هورنر13، تعيين ميگرديد. اين دستور كار بر مبناي يك طرح راهبردي كلان به نيروي هوايي، دريايي و تفنگداران دريايي براي مأموريتهاي گوناگون، هواپيما و هليكوپتر تخصيص ميداد. اين شيوه طراحي شده، تنشهايي را ميان JFACC و نيروها، كه نگران دادن پوشش مناسب به اهداف خاص خود بودند، به وجود ميآورد. در نتيجه، طراحان و برنامهريزان تفنگداران با رزرو كردن بيش از حد پرواز در ATO آن را در عمل بازي ميدادند تا بدين ترتيب پوشش بهتر و گستردهتر و نيز آزادي عمل بيشتري پيدا كنند. اين رزروهاي بيش از حد، كاهش امكانات موجود براي اهداف راهبردي عاليتر را در پي داشت.
در واقع، هنگامي كه غيرنظاميان و تصميمگيرندگان سياسي اعتراضهاي يك نيرو و سازمان عملياتي را ناديده ميگيرند، خطر ترويج راهبردهايي را ميپذيرند كه از نظر تاكتيكي قابل پشتيباني نيستند و جهتگيري پيشبيني شده به سوي اهداف را تغيير ميدهند و بدين ترتيب از راهبرد انتخاب شده عملاً چيز ديگري ظهور ميكند. حتي اگر راهبرد ملي به اين ترتيب از نظر نظامي غيرواقعبينانه جلوه نكند، به واسطه برخي كوتهبينيهاي سازماني، انعطافناپذيري، و تغيير تصاعدي، دچار اشكالات جدي ميگردد. راهبران ميتوانند در رفتار سازماني (عدم توجه به اهداف تعريف شده راهبرد) اختلال ايجاد كنند، اما به ندرت قادر به كنترل آينده و تغييرات آتي هستند.
پاسخ نقد شماره هفت
انتقادات وارد شده براساس وجود موانع شناختي، سيبرنتيكي و سازماني طرحهاي راهبردي درصدد بيان اين نكته هستند كه استراتژيستها بايستي گزينههاي خود را براساس گزينههاي فراهم شده به وسيله «شيوههاي عملياتي استاندارد» (SOPS) قابل پيشبيني محدود كنند. حتي يك فرد عاقل بدون محدوديتهاي شناختي در هر زمان ميتواند تنها روي يك هدف متمركز شود، در حالي كه سازمانها ميتوانند چندين كانون تمركز داشته باشند، همزمان روي بخشهاي متعدد يك مشكل تمركز كنند، و محدوديتهاي پردازش اطلاعات را كه نظريه شناختي به عنوان موانع عقلانيت در يك ذهن واحد به آنها اشاره ميكند، از سر راه بردارند. تقسيم كار موجب پرورش خبرگي عميقتر ميشود. منتقدان نگران كوتهبيني هستند. اما در مقايسه با تصميمگيران رده بالايي كه كارشناسان را اداره ميكنند، كارشناسان ميتوانند «اتكاي كمتري به روشهاي تجربي مردم عادي و تورشهاي همراه آنها داشته باشند و بيشتر به استنباطهاي مبتني بر دانش، كه ميزان خطاي كمتري دارند، متكي باشند.»
نگاه بسيار مثبت وبري14 به بوروكراسي به عنوان يك نيروي موجد عقلانيت در اداره امور با از ميان رفتن دادههاي مربوط به بحران موشكي كوبا كه براي حمايت از نگاه منفيتر به آنها اشاره ميگرديد، سازگاري دارد. پژوهشهاي بعدي، نظرات مندرج در ويرايش نخست اثر كلاسيك گراهام آليسون15 را تأييد نميكردند، آن جا كه نوشته بود: نيروي دريايي ايالات متحده از دستور تنگتر كردن حلقه محاصره و به تأخير انداختن رهگيري كشتيهاي شوروي اطاعت نكرده و جنگ تهاجمي زيردرياييها بدون اطلاع وزير دفاع صورت گرفت. اما بعداً معلوم شد كه شخص مك نامارا به نيروي دريايي دستور داده بود كه تاكتيكهاي جديد را كه تهاجميتر از شيوههاي عادي بودند سر خود به اجرا درآورند. البته اين نمونه بيانگر آن نيست كه SOPS در جريان بحرانهاي به وجود آمده موجب وقايع خطرناك نشدند، چرا كه نمونههاي ترسناك ديگري افشا شدهاند.
در واقع، تلاش براي واقعگرا كردم راهبرد از طريق منطبق شدن با SOPS قابل پيشبيني كه اعمال سازماني را به شيوه سيبرنتيك محدود ميكنند ممكن است به اندازه تصور اجراي بدون اصطكاك طرحهاي ظريف و پيچيده، حاكي از لجاجت و يكدندگي باشد. نظريههاي سيبرنتيك و سازماني در حالي كه به موانع تداوم راهبرد در راستاي اهداف تعريف شده ميپردازند، به نوآوريهاي به وجود آمده در درون سازمانها اشارهاي ندارند، حال آن كه در آن جا به طور جدي نوآوريهاي راهبردي رخ ميدهند.
بالاخره اين كه، هر چند براي همه مشكلات، راهبردي منطقي و كارآمد وجود ندارد، اما براي بسياري از آنها ميتوان راهبردهاي مناسب، كارآمد و قابل اجرا طراحي نمود.
نقد شماره هشت: جنگ در برابر راهبرد
به دليل اين كه راهبرد، عمل تئوري را معكوس ميكند، راهبرد يك توهم است. در تئوري، راهبرد به سير نبرد منطبق بر سياستها شكل ميدهد. اما در جنگ واقعي، هدف در برابر راهبرد مقاومت و با آن مقابله ميكند. اين مقاومت و حتي مقابله از طريق تغيير نقشههاي عملياتي، شكلدهي مجدد به راهبرد و سياست البته به تناسب اقتضائات غيرمنتظره صحنه عملياتي و به منظور دستيابي مطمئنتر به پيروزي صورت ميگيرد. اين حالت عملاً منطق وجودي راهبرد را نفي ميكند.
در يك راهبرد طراحي شده، ترتيب پيوند ابزار و اهداف اصولاً اينگونه تصور ميگردد: ابتدا اهداف سياسي تعيين ميشوند؛ دوم راهبرد نظامي بهينه براي دستيابي به اهداف پيگيري ميشوند؛ سوم، نيروها و دكترينهاي عملياتي لازم براي اجراي راهبرد به كار گرفته ميشوند. اما مجريان راهبرد راههايي براي تغيير آنها پيدا ميكنند، زيرا در صحنه عمل و ظهور واقعياتهاي پيش بيني شده يا نشده در جنگ، تجديدنظرهايي الزامي ميگردد كه به ندرت اجازه ميدهد راهبرد و جنگ مطابق انتظارات پيش رود. اينگونه، تجديدنظرها تا حد تغيير اصل سياستها هم پيش ميروند. به قول كلاوزويتس، هدف جنگ خدمت به سياست است، اما ماهيت خود جنگ خدمت به خويش است.
در غياب عقل و ثبات قدم در سطوح بالا، دستورالعمل نظامي بر منطق سياسي غلبه ميكند. در واقع، نظاميان حرفهاي اغلب در اصل و به طور رسمي برتري اهداف سياسي را ميپذيرند ولي در عمل آن را كنار ميگذارند. در اين رابطه هلموت فن مولتكه16 اظهار داشته: سياست تا زمان بروز جنگ حاكم است، اما هنگامي كه جنگ آغاز شد، يعني زماني كه ضرورت نظامي بر همه چيز اولويت پيدا كرد، سياست تغيير ميكند و ديگر بر جنگ حاكم نيست. اگرچه در مواردي در راهبرد تجديدنظرهايي صورت ميگيرد، اما نه به اين دليل كه در برابر مقاومت سازماني و نظاميان شكست ميخورد، بلكه به اين دليل كه خيلي ساده عمل ميكند. در اوايل سال 1942 ژاپنيها در برابر «بيماري پيروزي» تسليم شدند، و در پي پيروزيهاي بزرگتري در منطقه اقيانوس آرام برآمدند كه باعث گسترش بيش از حد آنها شد و وارد كردن ضربه متقابل به آنها را براي آمريكاييها سادهتر كرد. پس در عمل پيروزي و يا شكست ميتوانند اغتشاش و تغيير راهبرد را در پي داشته باشند.
پاسخ نقد شماره هشت
نحوه ارتباط و ترتيب ايدهآل سياست، راهبرد و عمليات يك امر قطعي و غيرقابل تغييري محسوب نميگردد. اين يك ترتيب نيست بلكه نوعي ارتباط متقابل و ارگانيك است. دلايل متعدد و پذيرفتهشدهاي در مورد بازخورد ردههاي پايين به منظور تنظيم نظرات، تصميمات و طرحهاي ردههاي بالايي وجود دارد. از جمله مهمترين دلايل، بيان اين واقعيت است كه تغ��ير دادن وسايل بسيار دشوارتر از تغيير دادن اهداف است، زمان موردنياز جهت تغيير در توانمنديها و ابزارهاي نظامي بسيار طولاني هستند در حالي كه اهداف سياسي را ميتوان به سرعت و آساني تغيير داد.
در اين صورت، ضرورت دارد در مواردي كه هماهنگي و تناسبي ميان اهداف و سياستها از يك سو و امكانات و توانمنديها از سوي ديگر وجود ندارد، راهبرد يا حتي سياست تعديل شوند تا توانايي و هدف در يك راستا و تناسب قرار گيرند. در واقع توانمنديها و ابزار بايد تابع اهداف باشند، اما راهبرد منطقي مستلزم آن است كه اهداف دستنيافتني متناسب با وسايل و توانمنديهاي موجود تغيير داده شوند. زيرا جابهجايي اهداف، استبداد ابزار و توانمنديها(ي اندك)، تنها مواردي نيستند كه درهمريختگي راهبرد را سبب ميشوند، بلكه رها كردن سياست به حال خود هم ممكن است چنين نتيجهاي را در پي داشته باشد.
اگر ارتش آلمان در جنگ جهاني دوم برتري عملياتي را جانشين راهبرد كرد فقط نيمي از مشكل آن بود. نيمه ديگر آن هدف سياسي بود كه از نيروها خواسته شده بود در خدمت آن باشد. هيتلر در ذهن خود ايده كاملاً واضحي در مورد پيوند ميان وسايل و اهداف داشت. هر كاري كه او ميكرد براي تبديل آلمان به قدرت مسلط بر اروپا و فتح قلمروهاي شرق براي وطن بود. كيفيت نامحدود و هزارهگراي ايدئولوژي نازي بود كه باعث شد خود را به كشتن بدهد، باعث شد هيتلر دست به ريسكهاي بزرگ بزند و منطق سوسيال دارونيستي آن، او را به تباه كردن كشورش هدايت كرد. (به منظور بررسي نقدهاي شماره نُه و ده، نويسنده به طرح اين مقدمه ميپردازد كه) برخي از انديشمندان و مطالعهگران مباحث راهبردي معتقدند حكومتهاي استبدادي در مقايسه با حكومتهاي دموكراتيك از اقتدار بيشتري در اتخاذ راهبردهاي منسجم و موفق برخوردارند و پلوراليسم دموكراتيك چه به لحاظ تشكيلات سياسي و چه به دليل رقابت منافع سازماني درون دولت موجب عدم انسجام راهبرد ميشود، زيرا منطق اصلي دموكراسي مصالحه است و مصالحه منطق راهبردي را متزلزل ميكند.
نقد شماره نُه: دموكراسي در مقابل همبستگي
در حالي كه منطق راهبرد متكي بر شفافيت ترجيحات، دقت محاسبات و سازگاري انتخاب با ساختار سياسي كشور است، ويژگيهاي نظام دموكراسي از جمله رقابتهاي سياسي و تلاش در جهت ايجاد اتفاق آراء مانع جدي و عملي تحقق منطق راهبرد است. محاسبه عقلاني راهبردي مستلزم آن است كه اگر ارزشها به صورت متعارض در يك نظام سياسي ظاهر ميگردند، درجهبندي شوند و هر كدام كه اولويت بالاتري دارد و در واقع ساختاري محسوب ميگردند، مقدم بر بقيه انگاشته شود و راهبرد متكي بر آن ترسيم گردد. اما از نگاه دولتهاي دموكراتيك، اين يك كار غيرطبيعي و خلاف مسير رودخانه جاري دموكراسي است.
زيرا، اساساً دموكراسي در خدمت رأيدهندگان نامتجانس با اهداف متعارض است. در يك نظام سياسي دموكراتيك، نه تنها ردهبندي ارزشها و تلاش در جهت اين امر تقريباً دشوار و يا حتي ناممكن است، بلكه اگر اين كار هم صورت بگيرد، از كارايي لازم سياسي برخوردار نخواهد بود. الگوي عقلاني حاكم بر نظريه راهبرد دستيابي به حداكثر منافع را دنبال ميكند، در حالي كه در سياست (يعني ابزار حاكم بر نظامي دموكراسي) موضوع اصلي حفظ، تقويت و حركت در جهت ارزشها و منافعي است كه فرد يا گروه به آن وفادار است. هر چه يك پيشنهاد (راهبردي) از لحاظ منطق هدف – وسيله صراحت بيشتري داشته باشد، احتمال پذيرفته شدن آن در سياست كمتر است زيرا موجب تحريك اختلافات ميان اعضاي همپيمان در سياست خارجي ميشود كه ترجيحات ارزشي آنها با يكديگر متفاوت است. در واقع، بنابر نگاه برخي منتقدان راهبرد، كه آن را تنها يك توهم فرض ميكنند، تكثرگرايي در نظام سياسي دموكراتيك راه عقلانيت را مسدود ميكند و رهبري قدرتمند سياسي ميبايستي بر آن غلبه كند. در اين نظام سياسي، تدوين يك راهبرد نظامي نه به دليل دشمنان خارجي بلكه به دليل مشكلات ناشي از كنترل گروههاي پراكنده داخلي با دستور كارهاي ويژه و منافع خاص و در مواردي متعارض امري دشوار است.
پاسخ نقد شماره نُه
هر چند ويژگيهايي مانند تمركززدايي، تفكيك قوا و نظارت و كنترل بر دستگاهها و سازمانهاي تصميمگيرنده سياسي و نظامي تضعيف و تزلزل يك راهبرد را در نظام سياسي دموكراتيك در پي دارد، اما در اين نظامها هنجارهاي بنيادين دموكراتيك بالاترين جايگاه را حتي در امنيت ملي دارند و اين هنجارها از سياستهاي غيرثابت اهميت والاتري دارند. در اين نظامها، ميتوان اقدام به تدوين يك استاندارد متفاوت عقلانيت جمعي نمود كه براساس آن تصميمهاي سياسي و راهبردهاي متخذه كه عمدتاً دچار آشفتگي و يا نابساماني هستند در معرض آزمون قرار گيرند و بدين ترتيب اصلاح شده و آمادگي به كارگيري را پيدا كنند.
اما در عوض تضمين حاصل از اين كه راهبرد و تصميم متخذه از هرگونه عواقب سوء يكسونگري و استبداد فكري در امان ميماند، دستاورد بسيار ارزشمندي است كه نتايج سودمند و پيامدهاي دلخواه را آنگونه كه بايد در پي خواهد داشت. استاندارد فوقالذكر فيلتر و محدوديت عقلپذير مناسبي در ممانعت از ظهور تكبرهاي سادهلوحانه ايجاد ميكند، تكبرهايي كه تصور ميكنند آن چه را كه براي همگان خوب و مناسب است ميدانند و ميشناسند؛ لذا اندكي عدم انسجام هم چيز خوب و ارزشمندي است.
برخلاف نگاههاي منفي نويسندگان مانند ريچارد نوشتات17، گراهام آليسون و مورتون هالپرين18 به سياست بوروكراتيك، نگاههاي مثبت نويسندگاني از قبيل چارلز ليندبلام19 و ساموئل هانتينگتون20 نيز قابل توجه است. بنابر نظر ليندبلام، در سياست عمومي، اهداف و وسايل پيچيدهتر از آن هستند كه بتوان ارزشها را به شكلي سازگار با آنها ردهبندي كرد، يا روابط ميان انتخابها و نتايج را به درستي پيشگويي كرد. بنابراين تغيير تصاعدي راهبرد به دليل ابهام در اهداف و وسايل مطلوبند زيرا امنترند، قابليت اداره و كنترل كردن بيشتري دارند و البته اثربخشي آنها افزونتر است.
نقد شماره ده: مصالحه در برابر اثربخشي
راهبرد يك توهم است زيرا اساساً در يك نظام سياسي دموكراتيك راهبرد متولد نميشود. در اين نظام، مصالحه ميان ترجيحات متعارض كليد موفقيت در سياست و كليد شكست در راهبرد نظامي است. اين راهبران سياسي هستند كه در نظام مذكور حرف آخر را در مورد راهبرد ميزنند، و از آن جايي كه آنها معمولاً در جهت حل و فصل منازعات سياسي در ارتباط با كاربرد حداكثر قوا يا عدم استفاده از آن به انتخاب راهحلهاي ناقص نظامي روي ميآورند، اين امر سبب ميشود كه اساساً هيچ نقشي در دستيابي به اهداف راهبردي ايفا نكنند و حتي هيچ راهبردي تحقق پيدا نكند.
هر چند، بنا بر نگاه خوشبينان، رقابت سياسي متكثر سبب ظهور تعادل ميشود زيرا محاسبات بد و راهبردهاي ضعيف لو ميروند و كنار گذارده ميشوند، اما در عمل، اتفاقنظر حاصل جمع راهبردهاي درجه دوم كه قابل قبول همگان است ميباشد، راهبردهايي كه ايدهآل هيچكس يا گروهي نيست اما براي همگان به نوعي پذيرفتني است. اما چهره ديگر نظام سياسي دموكراتيك در مواجهه با دشمن به دليل عدم توان در اتخاذ سريع و مطمئن يك راهبرد با ثبات، سبب مصالحه و سازش به معناي نفي هر دو آلترناتيو متعارض ميگردد.
در اين راستا، مثال ويتنام نمونهاي از منطق ليندبلام و شكل بدي از مصالحه است، جايي كه اقدامهاي ناقص و تصاعدگرايي فاجعه به بار آورد. در آن جا مشكل اصلي اهداف مشخص نشده و سردرگمي عميق در مورد اين بود كه وسايل نظامي چگونه ميتوانند در دستيابي به اهداف تعيين شده كمك كنند و به كار گرفته شوند. در جنگ ويتنام، مصالحه حد وسط ترك فعل و انجام عمل مؤثر بود. در مثال مداخلههاي ايالات متحده آمريكا در بيروت در سالهاي 83 – 1982، تفنگداران دريايي در آن جا مستقر شدند تا نشان دهند آمريكا وارد ماجرا شده است، اما نبايد در شهر اعمال كنترل ميكردند. مأموريت نيروهاي آمريكايي در آن جا اين بود كه فقط حضور داشته باشند و حتي در زير آتش هم اقدامي انجام ندهند. نيروهاي آمريكايي در نهايت پس از تحمل صدها نفر تلفات، آن جا را بدون دستيابي به يك هدف ارزشمند و راهبردي ترك كردند.
در واقع، مثال فوق نشان ميدهد كه وقتي سياستمداران احساس كنند مجبورند كاري انجام دهند بدون آن كه مايل باشند اقدامي قاطعي صورت دهند، راهبرد را از پنجره بيرون مياندازند. سياستگذاران از شكاف ميان ضرورتهاي اخلاقي و اقدام مادي غفلت ميكنند، تفاوت ميان سياست و راهبرد را به خوبي درك نميكنند و اقدامهاي نظامي نيمهكاره را انجام ميدهند كه فقط هزينههاي سنگين در پي دارد و سودي از آنها حاصل نميگردد.
پاسخ نقد شماره ده
نوع ديگر از مصالحه كه در نقد شماره ده به آن اشاره شده است نيز قابل تصور است كه ناكارآمدي راهبرد را توصيف نميكند. در اين رابطه، مثال راهبرد ائتلاف بزرگ در جنگ جهاني دوم است، راهبردي كه در غرب موفقيت بزرگي به دست آورد هر چند نتيجه سازشهايي بود كه همگان را راضي نكرد و از سوي چپ و راست مورد انتقاد واقع شد. همچنين به غير از تهاجم به شمال آفريقا، ملاحظات سياسي تقريباً هميشه جاي خود را به مصلحتانديشي نظامي دادند. در نگاه اول به اين رويداد، اين واقعه يك ضدنگرش كلاوزويتسي به نظر ميآيد، اما در عمل نشانه «اوج عقلانيت سياسي» بود. زيرا تنها هدفي كه همبستگي واشنگتن، لندن و مسكو را از ميان نميبرد شكست كامل دشمن بود، اين «تنها مبنايي بود كه با آن در كنار هم نگهداشتن يك ائتلاف با منافع سياسي متفاوت ممكن بود.»
اين گونه سازشها در جنگ جهاني دوم به عنوان راهبرد مؤثر واقع شدند زيرا عمدتاً به آن مربوط بودند كه حملات تهاجمي كجا و چه موقع صورت ميگيرند، نه در مورد اين كه چه قدر تلاش بايد انجام گيرد يا هدف نهايي كه عبارت بود از تسليم شدن بيقيد �� شرط دشمن. البته ميتوان از اين سياست انتقاد كرد و در مورد اين كه آيا اهداف اصلي اين سياست ارزش پرداخت چنين هزينهاي را داشت يا نه، يا اين كه بحث كرد كه اهداف ميبايستي بلندپروازانهتر ترسيم ميشدند، اما اهداف نازلتري محقق شدند؟ اما آن چه مهم و اصل است موفقيت راهبرد است.
حتي اگر در مفهوم عقلانيت تكثرگرا و خردمندانه بودن مصالحه در راهبرد ارزش و نفعي وجود داشته باشد، بر اين نكته استوار است كه اهداف نسبي يا به هم پيوستهاند و لذا ميتوان به طور نسبي به آنها دست پيدا كرد، مثلاً در مواردي كه اگر نيمي از راه مورد هدف پيموده شده باشد باز هم در بازي جلوتر هستيم، يا در جايي كه اهداف مطلق يا دوبخشي هستند كه موضوع همه يا هيچ مطرح باشد، براي مثال هنگامي كه پيمودن نيمي از راه تا هدف بهتر از راه نرفتن نباشد.
در واقع، راهبرد ناشي از مصالحه در مورد اهداف احتمالاً شانس موفقيت و مؤثر بودن بيشتري دارد تا راهبردي كه نتيجه مصالحه در مورد ابزار، توانمندي و امكانات اجرايي راهبرد باشد. تنزل دادن يك هدف اين احتمال را افزايش مي دهد كه با يك تلاش محدود بتوان به آن دست پيدا كرد. اما تنزل دادن توانمنديها و ابزار مورد استفاده جهت نيل به هدف تغيير نيافته در اثر مصالحه احتمال شكست در دستيابي به آن هدف را افزايش ميدهد. اين نوع مصالحه راهبرد را بر سر دو راهي عمل نكردن يا مؤثر عمل كردن قرار ميدهد. بنابراين، يقيناً مصالحه در مورد اهداف، چشمانداز را محدود ميكند، اما مصالحه در مورد ابزار و توانمنديها قدرت عمل را كاهش ميدهد. در نگاه رهبران سياسي، كاستيهاي اولي واضحتر از خطرهاي دومي است.
از مباحث فوق و بررسي و بازبيني نقدهاي دهگانه و پاسخهاي ارايه شده نتيجه ميگيريم كه هر چند يك راهبرد معقول و مفيد و تمام عيار ناممكن نيست اما همواره با خطر روبهروست و براي هر مورد ميبايستي يك راهبرد ويژه طراحي كرد. بنابراين، عدم قطعيت در راهبرد مستلزم برخي سطوح احتياط است:
1- در مواردي كه فاصله ميان منافع و هزينهها اندك است، ميبايستي توسل به زور به ندرت در نظر گرفته شود. اين به معناي در نظر گرفتن زور لزوماً به عنوان آخرين راهحل نيست، به اين معنا هم نيست كه انفعال گزينشي از پيش معلوم و مشخص است، زيرا هرگاه اوضاع آن قدر بد باشد كه جنگ جزو ملاحظات ضروري باشد، اقدام به جنگ نكردن هم هزينههايي در پي خواهد داشت. اما هزينههاي خودداري از جنگ هر چه باشد، به ندرت بيش از هزينههاي جنگ بدون راهبرد مشخص خواهد بود، مگر اين كه هدف آن قدر بنيادين باشد كه احتساب هزينه معنايي نداشته باشد.
2- راهبردها تا آن جا كه ممكن است بايستي ساده باشند، هر چند ساده بودن ضرورتاً ضامن پيروزي نيست، اما پيچيدگي يقيناً ميتواند عامل شكست محسوب گردد. در روابط ميان سياست، راهبرد و عمليات تا نتايج سياسي يك زنجيره علي و معلولي وجود دارد، لذا هر چه تعداد حلقههاي زنجير بيشتر باشد احتمال خراب شدن كار هم زياد است. براي مثال نيرو در يك مقياس بسيار بزرگ به يك ابزار كُند تبديل ميگردد.
3- ضرورت دارد سياستگذاران غيرنظامي از عمليات نظامي درك بيشتر و شناخت جامعتري كسب كنند. براي احداث پل ارتباطي راهبرد ميان سياست و عمليات، كارشناسان نظامي و غيرنظامي نيازمند كاهش فاصله ميان خود هستند. زيرا در صورتي كه رفع اين شكاف تنها به عهده نظاميان باشد نقشههاي سياسي مصادره به مطلوب ميگردد و اگر سياستمداران و تصميمگيرندگان سياسي هم بخواهند به تنهايي اين فاصله را پُر كنند موجب نارضايتي نظاميان خواهند شد.
4- اهداف سنجنده منطق راهبرد ميبايستي حتيالامكان مادي باشند، زيرا سنجش منطق راهبرد بنابر ارزشهاي غيرمادي و يا ذهني كه از تمايلات دروني و غريزي متأثر هستند، نتايج واقعي و مثبتي به دست نميدهد و اين ارزيابي راهبرد را تقريباً ناممكن ميسازد: هر چند در مواردي معيارهاي مادي و ذهني سنجش منطق راهبرد ميتوانند بر يكديگر منطبق گردند، براي مثال هنگامي كه تهديد شرافت و افتخار ملي و آرمانهاي يك جامعه تهديد عليه بقا و حيات آن هم محسوب گردد.
اگر وسايل انتخاب شده در جهت رسيدن به هدف تعيين شده در يك راهبرد كافي، مناسب و ويژگيهاي لازم را نداشته باشند، قطعاً راهبرد شكست ميخورد. همچنين بلندپروازانه بودن اهداف يا لغزنده بودن آن سبب شكست راهبرد ميشوند.