ارتش فقط 80 درصد روانپزشکان و 88 درصد مددکاران اجتماعی و پرستاران رفتار ـ سلامت توصیه شده را در اختیار دارد. جا به جا شدنهای مکرر بدین معنی است که مداواکنندگان سربازان، غالباً عوض میشوند ـ به شرطی که اصولاً بتوانند درمانگری پیدا کنند. گزارشهای سلامت روانی هم همیشه به محل جدید بیمار ارسال نمیشود.
دستاندرکاران سلامت روانی ارتش شاکیاند که ظاهراً ارتش بعد از بازنشستگی «کیارلی» مبارزهکننده با خودکشی در ماه ژانویه، تلاش برای جلوگیری از خودکشی را به تعویق افکنده است. ربکا میگوید: «شوهرم نمیخواست بمیرد. یان سعی کرد کمک بگیرد ـ شش دفعه... به آن همه آدمی فکر کنید که حتی سعی نکردند برای اختلال استرس بعد از ضربه، استمداد کنند. یان به قدری از اختلال دور بود که به آن اهمیتی نمیداد. او فقط میخواست سالم باشد.»
* نقطۀ گسست
در پانزدهم مارس، مک کارن به ماساچوست تلفن زد تا با فرزندانش صحبت کند و آخرین ایمیل خود را برای لسلی ارسال کرد. متأسف بود که شوهر و پدر موفقی نبوده است. او از لسلی خواهش کرد: «به بچهها نگو من چطور مردم. لسلی ایمیل را با وحشت خواند: «بدان که دوستت دارم و بزرگترین پشیمانیام این است که آن را ابراز نکردم.» لسلی میگوید: «در پس ذهنم به خودم میگویم که او سر کار است ـ سالم است. اصلاً به ذهنم خطور نمیکرد آن کار را بکند.» اما بلافاصله به مرکز مخابرات بیمارستان تلفن زد که همین الآن از شوهرش یک یادداشت خودکشی کرده است. به دکتری که جواب میداد گفت: «فوراً باید او را پیدا کنند.» کارکنان بیمارستان از همه طرف پخش شدند.
چند دقیقه بعد یک قابله، تلفنی به لسلی گفت: «یک عده را به پشت بام، زیرزمین و خانه شما فرستادهاند، داریم همه جا را میگردیم.» در حین این مکالمه، لسلی ناگهان از پشت خط صدای فریاد و گریه شنید. بعد شنید که یک اصطلاح رمزی به کار بردند. «مایک» را در یک اتاق مکالمه، حلقآویز یافته بودند. از ساعتی که مک کارن آخرین ایمیل را برای زنش فرستاده بود، کمتر از سی دقیقه میگذشت. لسلی فکر کرد که بین صداهای مختلف، صدای فرمانده مک کارن را شنیده است که میگفت حالا به نظر او [لسلی] این قضیه خانوادگی نیست، چون انگار که جلوی چشمش اتفاق افتاده است.
15 دقیقه طول کشید تا دستگاه شوک برقی را بیاورند. تا آن موقع، بدن، خیلی طولانی بدون اکسیژن مانده بود. لسلی به هاوایی پرواز کرد و آخر وقت روز سهشنبه دستگاههای امداد تنفس را از مک کارن باز کردند. بیستم مارس بود. اول صبح روز بعد، مرگ او اعلام شد.
همان روز، چهارشنبه، 21 مارس، موریسون به یک پزشک دیگر ارتش مراجعه کرد که در یک نشست 20 دقیقهای بیماری او را افسردگی بالینی تشخیص داد. نسخه تجویزی، داروی ضد افسردگی و دوای ضد تشویش بود، اما وقتی به همسرش زنگ زد، از هیچ کدام نخورده بود. ربکا او را تشویق کرد که در مرکز بازتوانی محل خدمتش بماند تا شاید آنجا از مشاورۀ درمان روانی برخوردار شود. کمی پیش از ظهر، موریسون متنی برای ربکار فرستاد و ابراز امیدواری کرد. زن میخواست بداند به او چه گفتهاند. او جواب داد: «باید برگردم. دو ساعت باید صبر کنم.» لازم بود که به دفترش بازگردد.
ربکا هنوز نگران بود. در حدود ساعت چهار بعد از ظهر از شوهرش خواست به یک خط داغ نظامی که لاف از «کمک فوری 7/24 ـ هماکنون با یک مشاوره تماس بگیرید» میزدند، تلفن کند. او قول داد این کار را بکند. ربکا میگوید: «گفتم عالی است. تو زنگ بزن و من بعداً با تو صحبت میکنم. ظاهراً که همه چیز روبه راه است. خداحافظ.»
این آخرین گفتوگوی آنها بود. واپسین ارتباطشان یک ایمیل دیگر، 45 دقیقه بعد بود. یان نوشت: «هنوز پشت خطم.» ربکا جواب فرستاد؛ نمیتوانم بگویم که تو سعی نمیکنی.»
ساعت 7 و 4 دقیقه بعدازظهر موریسون به تلفن همراه ربکا زنگ زد، اما او یک جلسۀ گروهدرمانی را برگزار میکرد و تماس را از دست داد. شوهرش پیامی نگذاشته بود.
دو ساعت و نیم بعد ربکا به خانه آمد. وارد اتاق نشیمن شد و کتابهایش را انداخت و اسم شوهرش را صدا زد. جوابی نشیند. پوتینهای او را دم در دید. نامههای واصله آنجا بود، پس باید به خانه آمده باشد.
«من به اتاق خوابمان رفتم، او کف اتاق دراز کشیده و سرش را روی بالش در طرفی که من میخوابیدم گذاشته بود. هنوز یونیفورم تنش بود.»
ربکا با لکنت حرف میزند و بین آه و نالهها، ملایم و به کندی میگوید: «به گردن خودش تیر زده بود. یادداشتی، چیزی هم نبود. لباس کامل تنش بود، من دویدم بالای سرش و نبضش را گرفت... نبضش نمیزد. در حالیکه داد میزدم: [زنگ بزنید به 911!] از خانه دویدم بیرون و دویدم طرف همسایهها.»
* وظیفه بعدی
در ماه ژوئن، «پانتا» در یک کنفرانس جلوگیری از خودکشی، رهنمودی مطرح کرد: «ما باید هر کاری که میتوانیم انجام دهیم تا اطمینان حاصل کنیم که خود این سیستم برای کمک به سربازان کارآمد است. نه این مساله را پنهان کنیم نه راجع به این موضوع قضاوت غلط داشتیه باشیم، بلکه باید با واقعیتها مواجه شویم و پیشاپیش با مسائل مقابله کنیم و مطمئن شویم که تشخیص صحیح دادهایم و این نوع تشخیصها را پیگیری کنیم.»
اما چیزی که جلوگیری از خودکشی را چنین گیجکننده کرده، این است که حتی درمان، غالباً ناموفق است. کیارلی میگوید: «در چهار سالی که من معاون [ستاد ارتش] بودم بیش از 50 درصد سربازانی که خودکشی کردند، نزد یک متخصص سلامت ـ رفتاری رفته بودند. شنیدن اینکه کسی خودکشی کرده که پیش متخصص سلامت ـ رفتاری رفته ولی 24، 48 یا 72 ساعت بعد مرده، چیزی معمولی است، اما اینکه بشنویم که متخصص بعد از تشخیص گفته است که [این فرد نه برای خودش خطر دارد، نه برای دیگری]، آن وقت است که میفهمیم اشکالی در میان است.»
هزینۀ انسانی وحشتناک است، همینطور هزینۀ مالی به معنای واقعی کلمه. آموزش مک کارن و موریسون برای مالیاتدهندگان نزدیک به 2 میلیون دلار تمام شده بود. ربکا میگوید: «اگر ارتش نتواند جنبۀ عاطفی قضیه را درک کند ـ که من شوهرم را از دست دادهام ـ خوب، آنها 400 هزار دلار خرج آموزش در وستپوینت و خدا میداند چقدر خرج مدرسۀ خلبانی او کردهاند.» ارتش میگوید برای تعلیم خلبانی موریسون 700 هزار دلار صرف کرده است. لسلی میافزاید: «آنها صدها هزار دلار برای سرمایه انسانی خودشان صرف کردهاند. حداقل چرا سرمایۀ خودشان را حفظ نکردند؟»
سروان مک کارن با تشریفات کامل نظامی روز سوم آوریل در «گلاستر» ماساچوست به خاک سپرده شد.
دو افسر برای این مراسم از هاوایی به محل سفر کردند و به دلیل از خودگذشتگی و خدمت عالی «مک کارن» مدال فرماندهی ارتش به خانوادهاش تقدیم شد. ضمناً پرچمی را که تابوت او را پوشانده بود، به لسلی و بچههایش دادند و گارد افتخار، سه گلولۀ توپ شلیک کرد. خانواده در روز پدر به مزار او رفتند و بچهها هر کدام گل و کارتی به یادگار روی قبر گذاشتند. سرطان خون پسر بزرگترشان بعد از دو سال شیمی درمانی، تخیف گرفته است.
کاپیتان موریسون در 31 مارس در تکزاس مرکزی دفن شد. ارتش چندین نشان، از جمله مدال جنگ عراق با ستاره جنگ به او اعطا کرده است.
مراسم افتخار نظامی بر سر خاکش برگزار شد و یک شیپورچی، شیپور خاموشی نواخت و به درخواست همسرش گلولهای شلیک نشد.»