ترجمه: منوچهر بیگدلی
«لسکی مک کادن» وقتی که ناخواسته مکالمه تلفنی شوهرش را با دختر هشت سالهشان شنید، حس کرد که دشمن بازگشته است. مرد به دخترک میگفت: «به من لطفی بکن، مامانت را بغل کن و به او بگو که من دوستش دارم».
زن چند دقیقه بعد که پیامی از شوهرش دریافت کرد، مطمئن شد. دکتر «مایکل مک کادن» نوشته بود: «این سختترین ایمیلی است که من نوشتهام. لطفاً همیشه به بچههایم بگو که چقدر دوستشان دارم، از همه مهمتر این که هرگز، هرگز نگذار بفهمند من چطور مردهام... دوستت دارم. مایک».
زن تلفن را قاپید، همه آژیرها را به صدا درآورد، اما وقتی که همکاران مایک پیکر آویخته او را در اتاق مکالمات یافتند خیلی دیر شده بود.
لسلی میدانست که شوهرش، پزشک ارتش ایالات متحده، سالها با افسردگی دست و پنجه نرم کرده است.
برای «ربکا موریسون» خبر، غافلگیرکنندهتر رسید. او همسر یک خلبان هلیوکوپتر آپاچی، به تازگی مقابله با استرس و تنش شوهرش «یان» را آغاز کرده بود. ربکا از شوهرش خواست که به دیدن سرپزشک پرواز برود و با «خط داغ» بحران پنتاگون تماس بگیرد. او این کار را کرد و بیش از 45 دقیقه پشت خط معطل ماند. آخرین متن او خطاب به زنش: «هنوز پشت خطم». ربکا آن شب او را در اتاق خوابشان یافت. «یان» به گلوی خود شلیک کرده بود.
هر دو کاپیتان در 21 مارس، با یک قاره فاصله از یکدیگر مردند. روز بعد، و روز بعد، و بعدتر، سربازانی دیگر، با میانگین روزانه یک نفر، به دست خودشان جان میدادند؛ تقریباً به تعداد افرادی که در میدان رزم کشته میشد. اینها پرسنل حرفهای و هنوز در تحت حمایت ارتش بودند. در هر 80 دقیقه از شبانهروز، یک خودکشی بین کهنهسربازان اتفاق میافتد.
آیا علت خودکشیها فشار روانی ناشی از دو جنگ بود؟ موریسون طی 9 ماه، 70 ماموریت داشت، اما هرگز مستقیماً با دشمن درگیر نشد. مک کادن، رزیدنت بیمارستان نظامی در هاوایی بود که هرگز به عراق یا افغانستان نرفته بود. آیا غرور و پروتکلهای فرهنگ جنگ، اعضای سرویس را از مراجعه برای درمان بازمیدارد؟ موریسون قبل از مرگ، شش بار بینتیجه در پی کمکخواهی برآمده بود. هنگامی که لسلی مک کادن راجع به تشویش شوهرش به فرماندهان اعلام خطر کرد، آنها این تشویش را معلول نزاع زن و شوهر میدانستند؛ مشکل، خود زن بود، نه ارتش.
این سرانجام جنگ نامتقارن است و پنتاگون دارد شکست میخورد. لئون پانتا در 22 ژوئن گفت: از وقتی که من وزیر دفاع شدهام، این موضوع ـ خودکشی ـ شاید نومیدکنندهترین چالشی است که با آن برخورد کردهام. ارتش ایالات متحده به ندرت با دشمنی رویارو میشود که نتواند آن را هدف قرار دهد. نتواند آن را له کند، نتواند دورش حصار بکشد یا با تانک از روی آن عبور کند، اما قادر به شکست یا مهار اپیدمی خودکشی سربازان خود نبوده است.
در حالیکه کهنهسربازان 10 درصد کل بزرگسالان ایالات متحده را تشکیل میدهند، میزان خودکشی آنها 20 درصد است. سربازان معمولاً خوب آموزش میدیدند، فوقالعاده منضبط بودند، به همکارانشان دلبستگی داشتند و کمتر از غیر نظامیان احتمال خودکشی آنها وجود داشت. اما حالا دیگر آن طور نیست. از وقتی که جنگ افغانستان شروع شد، مرگ ناشی از خودکشی بیش از تلفات نبرد در آنجا بوده است. ضریب انتحار از 2004 تا 2008، 80 درصد بالا رفت. در 2010 و 2011 بیکم و کاست ماند، اما امسال 18 درصد افزایش گرفت.
خودکشی به منزله علت اصلی مرگ و میر غیر رزمی در میان نیروهای ایالات متحده آمریکا، از تصادفات جادهای آنها پیشی گرفته است. ضمن این که دستیابی به دادههای تاریخی خودکشیهای نظامی دشوار است.
ارتش فقط از اوایل دهه 80 آمارهای انتحار را نگهداری میکند. جای انکار نیست که تعداد کنونی بحرانزاست.
محرکهای خاص خودشکی هر عضو ارتش منحصر به خود شخص است. استرسهای حاصل از جنگ، مأموریتهای مکرر جنگی، انتخابهای بیرحمانه، از دست دادن همقطارها، جدایی از خانواده، نقشی متفاوت دارند. همچنین است جراحات رزمی، به ویژه زخم تروماتیک مغزی و اختلال استرس پساتروماتیک، حضور دائمی درد و مرگ میتواند ترس از آنها را در شخص کاهش دهد.
اما لطمه روحی رزمی به تنهایی نمیتواند این روند را توضیح دهد. نزدیک به یک سوم از خودکشیهای 2005 تا 2010 بین سربازانی بود که هرگز به ماموریت جنگی اعزام نشده بودند؛ 43 درصد فقط یک بار و فقط 5/8 درصد از آنها سه یا چهار بار اعزام شده بودند. احتمال خودکشی سربازها بیشتر از افسران است و انتحار 18 تا 24 سالهها محتملتر از مسنترهاست. دو سومشان با گلوله خود را میکشند و از هر پنج نفر، یکی خود را دار میزند و تقریباً همیشه مذکر است. نزدیک به 95 درصد از موارد مردها هستند و اکثر آنها متأهلند.
هیچ برنامه، اقدام و ابتکاری از عهده مقابله با افزایش خودکشیهای نظامیان برنیامده است و هیچ کس نمیداند چرا. پنتاگون در حدود 2 میلیارد دلار ـ تقریباً 4 درصد از هزینه سالانه 53 میلیارد دلاری پزشکی خود را ـ به سلامت روانی اختصاص داده است.
«پتیر کیارلی» که اخیراً در مقام نفر دوم سلسله مراتب فرماندهی بازنشسته شد، میگوید که این پول اصلاً کافی نیست. به کسانی هم که خواستار کمک میشوند، درست و حسابی رسیدگی نمیشود.
مقامهای نظامی از بحث درباره موارد خاص امتناع کردند. اما «کیم روکو» مدیرۀ برنامههای غیرانتفاعی پیشگیری از خودکشی در برنامه یاریرسانی به بازماندگان فاجعه یا «تاپس» است. او میداند لسلی مک کادن و ربکا موریسون چه رنجی کشیدهاند؛ شوهر خود او، سرگرد تفنگدر «جان روکو» خلبان هلیکوپتر توپدار «کبرا AH-1» در سال 2005 خود را حلقآویز کرد. اینها افسران بسیار باارزش، با تحصیلات عالی، صاحب خانواده و آیندهدار، بدون جراحات یا جای زخمهای مرئی بودند. هر کس هر تصوری از محرک افزایش نرخ خودکشی در ارتش داشته باشد، این موضوع به سهولت توضیحپذیر نیست. روکو راجع به این دو بیوه جدید ارتش میگوید: «ظرف چند ساعت بعد از مرگ شوهرها، من کنار زنها بودم. از توی چشمهاشان، خودم رنجشان را تجربه کردم.» روکو میگوید داستانهای آنها حقیقی است و حالا آن را بازگو میکنند، چون بالاخره کسی باید پرسیدن سؤالهای درست را شروع کند.
* صفیر بمب
«مایکل مک کادن» یک بچه نظامیزاده در گوشهای، با خصوصیت منحصر به فرد در سرویس بود. پدرش در یک واحد اردونانس ـ تخریب خدمت میکرد و پس از طلاق والدین، مادرش با یک عضو دیگر جوخه بمب ازدواج کرد. مک کادن به حرفه خانوادگی خود وارد شد و در 17 سالگی در ارتش ثبتنام کرد.
او سالها بعد نوشت: «وقتی که وارد ارتش شدم، پنج فوت و 10 اینچ قد و 129 پوند وزنم بود. هیکل گندهای داشتم...» اما دوره آموزشی او را قویتر و خشنتر ساخت. در آزمایشهای سلامت جسمانی برای گرفتن بالاترین امتیازها به خود فشار میآورد و به پرش از آسمان، غواصی و پیادهروی پرداخت. اگر شما بخواهید در زمینهای متخصص شوید که تنها یک اشتباه به قیمت جان همقطارهاتان تمام شود، بهتر است که از استانداردهای بالا برخوردار باشید.
او گوشزد میکرد: «از همان اول که در ارتش تازه کار بودم هدف خود را این قرار دادم که تا میتوانم بهترین باشم. به این هدف به عنوان نوعی نمایش موجودیتم، شرفم و این که من کی هستم، فکر میکردم.»
ارتش به او آموزش خنثی کردن بمب داد. او و تیمش از نخستین افراد در صحنه بمبگذاری اوکلاهماسیتی بودند که ویرانها را در جستوجوی آلات انفجاری دیگر زیر و رو کردند و او هرچند گاه برای کمک به سرویس مخفی محافظت از بانوی اول وقت ایالات متحده، هیلاری کلینتون به واشنگتن سفر میکرد.
مک کادن در سال 1994 در ساعات استراحت «لسلی» در کالج روانشناسی، با او آشنا شد. از آن پس برخی اوقات در قارههای مختلف یکدیگر را میدیدند ـ او دو بار به سیاحت بوسنی رفت. در ژانویه 2001 طی تعطیلات، در «رانکو سانتافه» کالیفرنیا، با لسلی ازدواج کرد. آن دو ظرف چهار سال صاحب سه فرزند شدند و مک کادن که ارتقاء درجه گرفته بود، با خانوادهاش به «ویلسک» آلمان نقل مکان کرد و در یک کلنیک دندانپزشکی ارتش مشغول به کار شد.
او هنوز بلندپروازی میکرد ـ دو بار حاملگی لسلی با دشواری توأم بود، بنابراین مک کادن تصمیم گرفت درخواست کند به مدرسه طب ارتش فرستاده و متخصص رشته زایمان شود. اما وقتی که برای انجام مصاحبه به واشنگتن بازگشت، کابوسی زنده در انتظارش بود: پسر بزرگترش، که سه ساله بود، سرطان خون داشت. درست قبل از ورود به مدرسه طب، مک کادن که خود را برای شیمیدرمانی پسرش آماده میکرد، در خلوت سر خود را تراشید تا پسرک احساس عجیب بودن نکند. مک کادن شاید جنگجو نبود، اما مبارز بود. او سرنوشت که «من به سختکوشی معروف شده بودم، وظایف مشکلی به من واگذار میشد، و به سرعت ترقی میکردم.» او به افرادی که صد درصد نبودند، سخت میگرفت؛ به خودش هم سخت میگرفت.
* خلبان آپاچی
«یان موریسون» در قلب «لوژون» در کارولینای شمالی متولد شد. پدرش تفنگدار دریایی بود. این دانشآموز ممتاز دبیرستان «تامس مک کین» در «ویلمینگتون» دلاویر، آوازخوان گروه همسرایان و پیش از رفتن به «وست پوینت» سرگروه تیم شنا بود. حس طنز موذیانه ولی روح پاکی داشت. او در یک وبسایت در سال 2006 با «ربکا» آشنا شد و سه ماه با چربزبانی تلفنی دل او را به دست آورد. یک شب اطلاعات کارت اعتباری خود را به او داد و گفت: «برایم یک بلیت بخر، چون میخواهم بیایم تو را ببینم.» ادامه دارد...