تاریخ انتشار : ۰۶ مهر ۱۳۹۲ - ۱۰:۱۸  ، 
کد خبر : ۲۶۰۸۸۵

غفلت مسلمانان موتور جنگ‌های نیابتی


نویسنده: سعدالله زارعی

آمریکایی ها بعد از شکست نظامی در افغانستان و عراق به این جمعبندی رسیدند که امکان موفقیت مداخله پرحجم و مستقیم نظامی در کشورهای منطقه وجود ندارد و اگر هم مداخله ای صورت پذیرد هزینه های مادی و معنوی آن آنقدر زیاد است که دستاوردهای آن را بسیار کوچک می کند. از این رو، استراتژی نظامی آمریکا از اواخر سال 2006 میلادی دوره ای از تجدیدنظر را تجربه کرد و در نهایت جرج بوش رئیس جمهور تندخوی آمریکا از سال 2007 تغییر استراتژی را به طور غیررسمی اعلام کرد. اولین نشانه های این تغییر مسیر مذاکراتی بود که در این دوران میان آمریکا و کشورهای دیگر بطور رسمی و مستقیم یا غیررسمی و غیرمستقیم آغاز گردید. از این سال کشورهای غربی هم پیمان آمریکا شروع به کاستن از شمار نیروهای نظامی شان در عراق و افغانستان کردند و چندی بعد آمریکا مذاکره با ایران را برای بررسی امکان واگذاری امور امنیتی عراق به عراقی ها پذیرفت. این مذاکرات در سه دور انجام شد و در نهایت و پس از آنکه راهکارهای دیگر به نتیجه ای نرسید، آمریکایی ها سند موسوم به «توافقنامه امنیتی بغداد-واشنگتن» را امضا کرده و خروج تدریجی از عراق را آغاز کردند.

جرج بوش در زمانی که خروج از عراق و کاستن از مداخلات در این کشور را امضا می کرد، یک مسئله کلیدی ذهن او و سایر دولتمردان آمریکایی را بخود مشغول کرده و آن روند رو به رشد نفرت از آمریکا در خاورمیانه بود. در سال 2006 موسسه نظرسنجی «زاگبی» آمریکا فاش کرد که نفرت از آمریکا که در دهه 1980 در کشورهای اسلامی حدود 15درصد بوده است اینک به میزان 60 درصد نزدیک شده و این در حالی است که به طور میانگین 88درصد مردم در کشورهای اسلامی دیدگاه مثبتی نسبت به آمریکا ندارند. گزارش موسسه نظرسنجی زاگبی از آن جهت نگران کننده بود که آمریکایی ها هزینه نفرت از خود را در افغانستان، پاکستان، عراق، لبنان و ... به شکل دادن تلفات انسانی پرداخت کرده بودند.

برای آمریکایی ها سال 2007، پرتلفات ترین سال حضور نظامی در افغانستان و عراق بود. از این سال آمریکایی ها موضوع تلاش برای جهانی کردن ارزش های آمریکایی را که توصیه جدی نئوکان هایی نظیر هانتینگتن، فوکویاما، پل ولفوویتز و ... بود متوقف کردند و پروژه تلاش برای بهبود چهره آمریکا در خاورمیانه را شروع کردند. براساس این پروژه تا زمانی که شرایط آن فراهم نشده و مردم منطقه در برابر آن واکنش خشمگینانه نشان می دهند، حمله به یک کشور را کنار گذاشته و از رهبری یک ائتلاف نظامی علیه یک کشور نیز اجتناب نمایند. دقیقا بر همین اساس بود که آمریکایی ها رهبری عملیات مداخله در لیبی را به فرانسه سپرده و خود گاه و بیگاه به نقد این مداخله می پرداختند.

علاوه بر این آمریکایی ها تصمیم گرفتند نظریه حفظ رژیم های همگرا را بار دیگر جایگزین «دمکراتیزه کردن کشورهای اقماری» نمایند. پیش از این براساس نظریه «خاورمیانه جدید» روی این موضوع تاکید می شد که تامین منافع درازمدت ایالات متحده در گرو بازسازی و نوسازی رژیم های وابسته می باشد. در عین حال این نکته هم حائز اهمیت بود که طرح خاورمیانه جدید یا بزرگ که ورد زبان دستگاه دیپلماسی آمریکا بود، رژیم های پادشاهی و فاسد وابسته به آمریکا را نگران کرده و آنان را در معرض فشار بیشتر از سوی شهروندان خود قرار داده بود. در واقع طرح جدید آمریکا که از سال 2007 به اجرا درآمد از یک سو آب پاکی روی دست مردمی که گمان می کردند آمریکا و غرب آنان را در نوسازی سیاسی کمک می کنند، ریخت و از سوی دیگر به امثال ملک عبدالله در عربستان، حسنی مبارک در مصر و زین العابدین بن علی در تونس اطمینان دادند که حفظ این رژیم ها در اولویت بیشتر است.

البته رژیم های وابسته به آمریکا علیرغم آنکه بار دیگر در کانون پشتیبانی غرب قرار گرفتند اما اکثر آنان نتوانستند در مقابل موج مردمی مقاومت نمایند. رژیم مبارک اگرچه از سوی آمریکا و طرح خاورمیانه بزرگ خیالی آسوده پیدا کرد اما از آماج خروش مردم نتوانست گریزگاهی بیابد. این به آن معنا بود که طرح آمریکا تا آنجا که به رژیم های اقماری باز می گشت چندان به جایی نرسید ولی موج آمریکا ستیزی مردم اندکی تخفیف پیدا کرد. سیاست های مبتنی بر «تغییر» اوباما اگرچه یک دروغ بزرگ و فریب انتخاباتی بود اما توانست وجهه آمریکا را در فاصله 2008 تا 2011 کمی بهبود ببخشد. بعنوان مثال گزارش موسسه «گالوپ» که اخیراً خبرگزاری فرانسه منتشر کرده است نشان می دهد که از میزان کسانی که در جهان اسلام معتقد بودند هر کدام از بوش و اوباما برای انتخاب شدن در دور دوم ریاست جمهوری شایستگی ندارند 10 درصد کاسته شده است. گالوپ می گوید میزان عدم تمایل در جهان اسلام برای انتخاب شدن دوباره اوباما 70 درصد بوده است و حال آنکه این نسبت در زمان نزدیک به انتخابات دور دوم ریاست جمهوری بوش (2004) 85 درصد بوده است.

آمریکایی ها پس از آنکه متوجه شکست فاحش برنامه مداخله نظامی در جهان اسلام شدند به دو شیوه روی آوردند؛ شیوه اول «چابک سازی نظامی» بود. آمریکایی ها تصمیم گرفتند به مداخله مستقیم در امور نظامی-امنیتی افغانستان خاتمه دهند و کاری به «تروریزم» نداشته باشند و با امضای یک توافقنامه امنیتی، بخشی از نیروهای نظامی خود را در حدود 12 پایگاه در افغانستان نگه دارند تعداد این نیروها بین 12 تا 18 هزار نفر برآورد شده است.

آمریکا در این روزها سرگرم امضای یک توافقنامه امنیتی با دولت کرزای از یک سو و مذاکره امنیتی با سران اصلی طالبان است. به گمان آنان طالبان برای حکومت بر افغانستان از شانس بیشتری نسبت به حکومت فعلی برخوردار است. این در حالی است که هم آمریکایی ها و هم طالبان در مواجهه با رسانه ها «ژست مخالف مذاکره» به خود می گیرند. آمریکا وجود پایگاههای استراتژیک در ایالت های مختلف بخصوص ایالت های شمالی و غربی افغانستان بمنظور کنترل سه قدرت آسیایی یعنی روسیه، چین و هند را برای خود یک ضرورت استراتژیک دانسته و تداوم ابرقدرتی خود در دهه های آینده را منوط به حفظ این پایگاهها می داند.

شیوه دوم آمریکا «نیابتی کردن درگیری ها» است. آمریکایی ها در سال 2002 زمانی که طراحی عملیات نظامی علیه رژیم صدام حسین را در دستور کار داشتند با صراحت از پذیرش نقش گروه های اپوزیسیون عراقی اعلام بی نیازی می کردند آنان در اجلاس اربیل که حدود سه ماه قبل از آغاز حمله به عراق برگزار کرده و در آن گروه های کرد، شیعه و سنی را هم دعوت کرده بودند با صراحت گفته بودند: «نیازی به مداخله و مشارکت شما نیست ولی می توانید نظرات خود را به ما بگوئید.» البته براساس خاطراتی که بعضی از شخصیت های امروزی عراق منتشر کرده اند تعدادی از رهبران احزاب عراقی از جمله رهبران شیعه اعلام کرده بودند که اداره عراق ربطی به آمریکا ندارد و خود عراقی ها باید زمام امور را به دست گیرند.»

اما این برنامه یعنی دخالت مستقیم و به حاشیه راندن نیروهای داخلی توسط آمریکایی ها نتیجه مناسبی برای غرب دربر نداشت و کنار گذاشته شد. اولین بار انگلیسی ها در افغانستان طرحی را در «اجلاس 2008 کابل» ارائه کردند که براساس آن باید «لویه جرگه» با حضور سران طوایف مختلف افغانی- از جمله حزب اسلامی حکمتیار- با همراهی مسئولین دستگاه های انگلیسی و آمریکایی در افغانستان شکل می گرفت و اداره امور محلی سیاسی و امنیتی به رهبران افغانی واگذار می شد. لویه جرگه با این ایده و با حضور 1000 نفر شکل گرفت. آمریکایی ها تا آن موقع این ایده انگلیسی ها را قبول نداشتند و بگومگوی آمریکایی ها بر سر ایده انگلیسی ها به درگیری و برکناری سرفرماندهی آمریکا در افغانستان منجر شد و پس از آن «دیوید پترائوس» راهی افغانستان گردید و به محض ورود اعلام کرد که امنیت افغانستان راه حل نظامی ندارد. آمریکا در فاصله 2009 تا 2011 درگیری نیابتی را در افغانستان و پاکستان تجربه کرد نتیجه آن مصونیت بیشتر نیروهای غربی و افزایش تعداد کشته های افغانی بود و از این رو وزارت دفاع آمریکا در ارزیابی شرایط سال 2010 و مقایسه آن با 2007 اعلام کرد که استراتژی جدید به ثمر نشسته است.

آمریکا در سوریه درگیری نیابتی را به جنگ نیابتی تبدیل کرده است. یعنی سازماندهی مخفی یک درگیری طالبان- کرزای را به سازماندهی مخفی یا نیمه مخفی یک جبهه فراگیر منطقه ای علیه دولت سوریه تبدیل کرده است. آمریکا از یک سو پشتیبانی قاطعی از گروه های تروریستی دارد و در همان حال از «راه حل سیاسی» هم در ظاهر حمایت می کند تا وقتی تروریزم به بن بست رسید، راهی برای مشارکت در روند جدید داشته باشد.

جنگ نیابتی یک چاشنی و لازمه مهم دارد و آن هم «غفلت» است. اگر مسلمانان بدانند که در جنگ نیابتی به جای نظامیان متجاوز آمریکا کشته شده و در خدمت یک طرح اطلاعاتی آمریکایی علیه خود و کشور خویش قرار گرفته اند، از میانه راه بازمی گردند.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات