تاریخ انتشار : ۰۸ مهر ۱۳۹۲ - ۱۱:۱۳  ، 
کد خبر : ۲۶۱۰۰۴

معضل دگردیسی و خلأ تئوریک در سیاست خارجی آمریکا


سیدعبدالقیوم سجادی

ساموئیل هانتینگتون، مدیر مرکز مطالعات استراتژیک دانشگاه هاروارد، نظریۀ برخورد تمدن‌ها را، پارادایم تفسیرکنندۀ روابط بین‌المللی پس از جنگ سرد خوانده است. مقالۀ او که برای نخستین بار در فصلنامه «فارین افیرز» شماره تابستان 1993 به چاپ رسید، با واکنش‌های گسترده‌ای از سوی محافل آکادمیک روبرو گردید. وی در مقالۀ خود هفت یا هشت تمدن اصلی (اسلامی، کنفوسیوسی، غربی، هندو، اسلاو، ارتدکس، آمریکای لاتین و احتمالاً آفریقایی) را برشمرده، پیش‌بینی می‌کند که برخوردها و جنگ‌های آینده در امتداد خطوط گسل بین تمدن‌ها روی خواهد داد. هانتینگتون فرضیه خود را چنین مطرح می‌کند:

اصولاً نقطۀ اصلی برخورد در این جهان نو، نه رنگ ایدئولوژیکی دارد و نه بوی اقتصادی. شکاف‌های عمیق میان افراد بشر و به اصطلاح «نقطه جوش» برخوردها، دارای ماهیت فرهنگی خواهد بود و بس. دولت ـ ملت نیرومندترین بازیگران در عرصۀ جهانی باقی خواهند ماند، لیکن درگیری‌های اصلی در صحنۀ سیاست جهانی، میان ملت‌ها و گروه‌های با تمدن‌‌های مختلف روی خواهد داد.(1)

نظریۀ برخورد تمدن‌ها، آنگونه که نظریه‌پردازان آن می‌گوید، پارادایم علمی جدیدی است برای تحلیل مسایل بین‌المللی که به عنوان جایگزین و بدیل مناسبی برای پارادایم جنگ سرد، ارایه گردیده است. در دوران جنگ سرد به گفتۀ هانتینگتون، دنیا به سه جهان اول، دوم و سوم تقسیم می‌شد و برخوردها بین دو بلوک شرق و غرب با ماهیت و رنگ ایدئولوژیک صورت می‌گرفت. این تقسیم‌بندی دیگر موضوعیت ندارد. اکنون اگر کشورها را نه بر حسب نظام سیاسی یا اقتصادی یا سطح توسعه اقتصادی، بلکه به لحاظ فرهنگی و تمدنی گروه‌بندی کنیم، کار مفیدی انجام داده‌ایم.(2)

از آنجایی که نظریه برخورد تمدن‌ها از سوی صاحب‌نظران مسایل سیاسی و بین‌المللی با نقد اشکالات جدی روبرو گردید، نظریه‌پرداز وی، در توضیحات بعدی، ضمن دفاع از این نظریه، تلاش نمود که با ارایۀ توضیحات تکمیلی، نظریه برخورد تمدن‌ها را آلترناتیوی مناسب برای پارادایم جنگ سرد معرفی کند. نویسنده در مقاله‌ای با عنوان؛ «اگر تمدن نیست پس چیست؟»(3) به یک نکتۀ متدلوژیک اشاره می‌کند و با استناد به گفته مشهور توماس کوهن در کتاب «ساختار انقلاب عملی» می‌گوید:

ممکن است پارادایم برخورد تمدن‌ها نتواند و یا نتوانسته باشد کلیۀ مسایل سیاسی و تحولات بین‌المللی را تحلیل کند، اما کشف چند مورد خلاف نمی‌تواند یک تئوری و پارادایم تحلیلی را بی‌اعتبار سازد؛ زیرا به قول توماس کوهن «برای اینکه یک تئوری به عنوان یک پارادایم پذیرفته شود، باید در مقایسه با دیگر پارادایم‌ها بهتر به نظر برسد. البته لازم نیست و هرگز هم نمی‌تواند تمام واقعیت‌هایی را که با آن مواجه می‌شود، تبین کند»(4)

به نظر هانتینگتون مقالۀ برخورد تمدن‌ها، تلاشی است برای تشریح عناصر تشکیل‌دهنده پارادایم جهان بعد از جنگ سرد. همچون هر پارادایم دیگر، پارادایم تمدن‌ها در خصوص بسیاری از مسایل، پاسخگو نییست... اما همان گونه که آقای کوهن نشان می‌دهد، وجود وقایع ناهمخوان، یک پارادایم را منسوخ نمی‌کند. پارادایم تنها وقتی از کار می‌افتد که پارادایم دیگری جایگزین آن گردد؛ به گونه‌ای که بتواند وقایع مهم بیشتری را با استدلال‌هایی به سادگی پارادایم اول، یا حتی ساده‌تر تفسیر و تحلیل کند.(5)

در جای دیگر، هانتینگتون ارایۀ هر نوع پارادایم بدیل را انکار کرده و از فقدان پارادایم جایگزین، ضرورت توجه به نظریۀ برخورد تمدن‌ها را ـ به عنوان پارادایم تحلیلی ـ نتیجه می‌گیرد. می‌گوید: «یک پارادایم تمدنی بسیاری از سردرگمی‌های عمیق بعد از جنگ سرد را تحلیل و تبیین می‌کند. از این رو توجه بسیاری را به خود جلب نمود... آیا پارادایم دیگر وجود دارد که بهتر از پارادایم تمدنی عمل کند؟ اگر پارادایم تمدن‌ها وجود نداشته باشد، پس چه چیزی دیگر را می‌توان جایگزین آن ساخت... نقدهای مطرح شده هیچ کدام جایگزین معتبر دیگری را ارایه نمی‌دهد.»(6)

مهم‌ترین نکات نظریۀ برخورد تمدن‌ها را در گزاره‌های زیر می‌توان تلخیص کرد:

1ـ نظام بین‌الملل دارای ماهیت تعارضی است و ستیز و برخورد دایمی میان تمدن‌ها ادامه خواهد داشت؛

2ـ هرچند دولت ـ ملت‌ها همچنان دارای اهمیت خواهد بود، اما بازیگران اصلی، تمدن‌ها هستند؛

3ـ ماهیت برخورد تمدن‌ها برخلاف گذشته نه سیاسی و اقتصادی است، بلکه در حوزۀ فرهنگ و تمدنی می‌گنجد؛

4ـ قطب‌بندی نظام بین‌الملل براساس تمدن‌ها موجود استوار است و بدین ترتیب نظام حاکم بر روابط بین‌المللی، نظام چندقطبی خواهد بود.(7)

تحلیل مسایل آیندۀ جهانی و نظریۀ برخورد تمدن‌ها

هانیتنگتون آیندۀ روابط بین‌الملل را در چارچوب برخورد تمدن‌ها پیش‌بینی می‌کند. به نظر او مهم‌ترین درگیری‌های آینده، در امتداد خطوط گسل فرهنگی که این تمدن‌ها را از هم جدا می‌سازد، رخ خواهد داد. وی دلایل و علل این درگیری و برخورد را در محورهای زیر توضیح می‌دهد:

1ـ وجود اختلاف تمدن‌ها یک واقعیت عینی است که تجربیات تاریخی آن را تأیید می‌کند. به نظر هانتینگتون در طول تاریخ، اختلاف‌های موجود میان تمدن‌ها موجب بروز طولانی‌ترین و خشن‌ترین درگیری‌ها بوده است.(8)

2ـ تحولات معاصر و فرایند ارتباطات، موجب هوشیاری و آگاهی ملل و جوامع را نسبت به فرهنگ و تمدن‌ها، فراهم آورده است. این خودآگاهی و هوشیاری به درک بهتر جوامع به وجوه مختلف بین تمدن‌ها و همچنین اشتراک موجود کمک می‌کند. هانتینگتون از این مقدمه به اینجا می‌رسد که «خودآگاهی تمدنی به اختلاف‌ها و دشمنی‌هایی که ریشه عمیق تاریخی دارند، یا چنین پنداشته می‌شوند، دامن می‌زند.»(9)

3ـ روند نوسازی اقتصادی و تحولات اجتماعی، نوعی سرگشتگی فرهنگی را به همراه دارد که مهم‌ترین جلوۀ آن، تضعیف هویت‌های ملی و بومی است. برای پر کردن این بحران، هویت جنبش‌های بنیادگرای مذهبی وارد عرصه اجتماع می‌شود. این جریان به دلیل سرگشتگی روانی، عکس‌العمل رفتاری انسان را غیر عقلانی می‌سازد.(10)

4ـ تعامل جوامع غیر غربی با تمدن و فرهنگ غربی با تغییر روابط اجتماعی همراه بود و این تغییر روابط زمینه نوعی برخورد را فراهم خواهد آورد. به نظر هانیتنگتون گسترش و ترویج شیوه زندگی و عادات غربی و به ویژه در میان توده‌های مردم، در درون جوامع غیر غربی به تعارض می‌انجامد.(11)

5ـ واقعیت تفاوت‌ها و اختلافات فرهنگی را نمی‌توان نادیده گرفت و این اختلافات دشوارتر از مسایل اقتصادی مورد مصالحه قرار گرفته، حل و فصل می‌شود.(12)

6ـ اصرار غرب برای ترویج ارزش‌های دموکراسی و لیبرالیسم به عنوان ارزش‌های جهانی و حفظ برتری و پیشبرد منافع اقتصادی به واکنش تلافی‌جویانۀ دیگر تمدن‌ها می‌انجامد. دیگر تمدن‌ها برای حفظ هویت خود ناگزیرند که با استفاده از نقاط مشترک فرهنگی، تمدنی و مذهبی در این جهت بکوشند.(13)

با عنایت به این نکته، وی تقابل غرب و اسلام را بسیار شدیدتر از گذشته پیش‌بینی می‌کند؛ زیرا «کاهش تقابل نظامی غرب و اسلام که طی قرن‌ها تداوم داشته، بعید به نظر می‌رسد. این تقابل می‌تواند تلخ‌تر شود.»(14)

به قول توماس کوهن، هر تئوری یا نظریۀ علمی زمانی می‌تواند مورد توجه قرار گیرد که تئوری‌های پیشین در تحلیل مسایل و پیش‌بینی آینده ناتوان جلوه نماید. بر این اساس، با آشکار شدن ضعف و ناتوانی پارادایم واقع‌گرایی حاکم بر دوره جنگ سرد در قبال تحلیل مسایل بین‌المللی دهه 80 و 90، اعتبار این نظریه با شک و تردید روبرو گردید. دیگر در پایان دهه 80 پارادایم جنگ سرد و نظریه برخورد تمدن‌ها مبادرت نمود. وی در این زمینه می‌گوید: مدت چهل سال بود که دانش‌پژوهان و سیاستمداران روابط بین‌الملل، مسایل جهانی را برحسب یک تصور ساده، اما خیلی مفید، یعنی پارادایم جنگ سرد، مورد تفکر و عمل قرار می‌دادند. در پارادایم جنگ سرد، جهان به دو گروه تقسیم می‌شد: گروهی به رهبری آمریکا و گروه دیگر به رهبری شوروی

بازتاب یک‌جانبه‌گرایی

و هر دو با هم معارضۀ گستردۀ ایدئولوژیک، سیاسی، اقتصادی و گاهی نظامی داشتند... حوادث سال‌های 1989ـ1993 پارادایم جنگ سرد را به بایگانی تاریخ اندیشه سپرده است. بدیهی است به الگوی تازه‌ای نیاز است و این الگو به نظر ما تنظیم نقشۀ جهان براساس تمدن‌های موجود است.(15)

به نظر این محقق، بسیاری از تحولات بین‌المللی براساس الگوی تمدنی قابل تحلیل و مطالعه است. وی در نوشتار بعدی خود به مواردی از تحولات بین‌المللی اشاره می‌کند که با چارچوب نظریۀ تمدنی قابل پیش‌بینی بوده است. هانتینگتون از موارد زیر به عنوان شواهد تاریخی و عینی یاد می‌کند. تجزیه اتحاد شوروی و یوگسلاوی و جنگ‌هایی که در قلمرو این دو کشور در جریان است، رشد بنیادگرایی دینی در سراسر جهان، درگیری‌های روسیه، ترکیه و مکزیک بر سر مسئله هویت، تشدید جنگ‌های تجاری آمریکا و ژاپن، مقاومت کشورهای اسلامی در برابر فشارهای غرب بر لیبی، تلاش کشورهای اسلامی ـ کنفوسیوسی برای دستیابی به سلاح‌های اتمی، ادامه نقش چین به عنوان یک قدرت بزرگ، ائتلاف رژیم‌های دموکراتیک جدید با کشورهای خاص و رقابت تسلیحاتی فزاینده در شرق آسیا.(16)

به علاوه نویسنده برخی دیگر از اتفاقات جهانی 1993 را مطرح می‌کند که با چارچوب تحلیلی نظریه برخورد تمدن‌ها سازگاری دارد.(17)

بنابراین همان‌گونه که خود این محقق اشاره می‌کند، خلأ تئوریکی ناشی از ناتوانی پارادایم جنگ سرد، یکی از زمینه‌ها و بسترهای نظری ـ تئوری تمدنی محسوب می‌گردد. اما به نظر می‌رسد این تنها بخشی از واقعیت است و بخش دیگر آن که از نظر نویسنده دور مانده و یا نخواسته ابراز دارد، به سیاست خارجی آمریکا مربوط می‌گردد؛ هرچند در گفته‌های هانتینگتون نیز به صورت ضمنی مورد اشاره قرار می‌گیرد. سیاست خارجی آمریکا که در دورۀ جنگ سرد بر یک تصویر غیریت‌سازی و دشمن‌تراشی استوار بود و بیشتر تصمیمات آن بر محوریت ستیز با کمونیسم و دفاع در برابر خطرات وحشتناک بلوک شرق استوار بود، با چالش جدی مواجه شد. بنابراین خلأ دوم با نگرش دشمن‌تراشی و غیریت‌سازی در سیاست خارجی آمریکا، گره می‌خورد. این خلأ زمانی اهمیت جدی خود را بازمی‌یابد که نقش تفکر دشمن‌سازی را در پویایی سیاست خارجی، مشروعیت رژیم سیاسی و جلب افکار عمومی و حمایت مردمی از این سیاست خارجی، مورد توجه قرار دهیم.

در نظریه هانتینگتون دشمن فرضی غرب، اسلام و بنیادگرایی دینی است که جایگزین کمونیسم می‌گردد. دقیقاً در این راستا است که نظریۀ تمدنی، رویارویی غرب و تمدن اسلامی را بیش از سایر تمدن‌ها مورد توجه قرار داده و بزرگنمایی می‌کند. می‌گوید: درگیری در امتداد خط گسل بین تمدن‌های غربی و اسلامی در طول هزار و سیصد سال جریان داشته است... کاهش تقابل غرب و اسلام که طی قرن‌ها تداوم داشته، بعید به نظر می‌رسد که این تقابل در آینده می‌تواند تلخ‌تر شود.(18)

این نکته که این بار سیاست خارجی آمریکا ناچار است به بزرگنمایی بنیادگرایی اسلامی پرداخته، اسلام را به عنوان خطر بزرگ جایگزین کمونیزم سازد، ناشی از ضرورت نگرش دشمن‌تراشی در سیاست خارجی آمریکا است که به طور ضمنی در نوشته‌های هانتینگتون بازتاب می‌یابد. نویسندۀ فرانسوی در کتابی با عنوانی «امپراطوری و بربرهای جدید» پرده از راز رویارویی غرب با شرق (اسلام) برداشته، می‌نویسد: «اینک که دشمن دیرینۀ غرب یعنی امپراطوری شوروی فروپاشیده است، رویارویی با چه دشمنی می‌تواند غرب را از زوال برهاند؟ بربرهای جدید؛ جنوب.»(19)

بنابراین رویارویی غرب و شرق یک مبارزه سیاسی است که غرب بانی آن بوده است. غرب سعی دارد با تحریک احساسات مسلمانان، این رویارویی را به صورت تقابل دو تمدن جلوه دهد و برای قبولاندن نظر خود، از قراین تاریخی و جنگ‌های صلیبی نیز استفاده می‌کند.(20)

دو نکته اساسی در بررسی زمینه‌های نظری تئوری هانتینگتون قابل توجه است: خلاء تئوریکی ناشی از ناتوانی پارادایم جنگ سرد و تئوری رئالیسم برای تحلیل مسایل بین‌المللی و ناکامی این رهیافت در پیش‌بینی تحولات دهه 90 و فروپاشی شوروی و دوم ضرورت دشمن‌تراشی در سیاست خارجی آمریکا و مطرح نمودن جایگزین مناسب به جای کمونیزم.

یکی از صاحب‌نظران مسایل سیاسی در این زمینه می‌گوید: «دو عامل در ساخت و شهرت این نظریه مؤثر بوده‌اند: یکی خلأ مفهومی در علوم روابط بین‌الملل و دلتنگی متخصصان برای پارادایم ساده‌ای نظیر تضاد بلوک‌های سیاسی شرق و غرب و دیگر بیگانه‌هراسی عوامانه که در پی برافتادن تندیس ترسناک کمونیسم سرخ مترسک دشمنی سبز و زرد را اتحاد تمدن‌های اسلامی و کنفوسیوسی، به جان می‌خرد.»(21)

پارادایم واقع‌گرایی و برخورد تمدن‌ها

هرچند نظریۀ تمدنی‌ها هانتینگتون رگه‌هایی از واقع‌گرایی را با خود حمل می‌کند، اما نظریه‌پرداز تلاش می‌کند تا نوعی جدایی میان دیدگاه خود و واقع‌گرایی دراندازد. اما به نظر می‌رسد نگرش حاکم بر این دیدگاه و برخی مفروضات آن به نوعی بازخوانی پارادایم واقع‌گرایی است.

نظریۀ برخورد تمدن‌ها نشان از تفسیر بدبینانه سرشت انسان و ماهیت روابط بین‌المللی دارد. در رویکرد واقع‌گرایانه هانیتنگتون برخورد در کلیۀ سطوح نقش اساسی دارد. بنابراین درگیری‌های اصلی در صحنه سیاست جهانی میان ملت‌ها و گروه‌های با تمدن‌های مختلف روی خواهد داد و در سطح خرد، گروه‌های نزدیک به هم در امتداد خطوط گسل میان تمدن‌ها، اغلب با توسل به خشونت برای کنترل خاک و مهار یک‌دیگر به نزاع می‌پردازد.(22)

تلقی‌ هانتینگتون در چارچوب اندیشه هابزی از استمرار تعارض و برخورد میان تمدن‌ها حکایت می‌کند و این جدال در آینده نزدیکی با سیطرۀ کامل یک تمدن خاص پایان نخواهد یافت. در آینده‌ای قابل پیش‌بینی، هیچ تمدن جهانگیری وجود نخواهد داشت، بلکه دنیایی خواهد بود با تمدن‌های گوناگون که هر یک ناگریز است هم‌زیستی با دیگران را بیاموزد.(23) بنابراین همانند مکتب واقع‌گرایی در این نظریه نیز ماهیت تعارضی نظام بین‌المللی مورد تأکید و توجه قرار می‌گیرد.

نگرش نسبت به بازیگران اصلی نظام بین‌المللی از دیگر محورهایی است که هانتینگتون را با واقع‌گرایان کلاسیک پیوند می‌زند. در نظریه هانتینگتون نیز همانند واقع‌گرایی نوعی نگاه دولت‌محور و قدرت‌محور در تحلیل مسایل بین‌المللی مشاهده می‌گردد. هرچند نظریۀ تمدنی می‌کوشد با جایگزین نمودن تمدن‌ها به جای دولت ـ ملت‌ها از مکتب واقع‌گرایی فاصله گیرد؛ اما توفیقی در این مسیر مشاهده نمی‌گردد؛ زیرا با توجه به اینکه امروزه دولت ـ ملت هم‌چنان بازیگران اصلی عرصه بین‌المللی است، مجموعه‌ای از کشورها به عنوان یک کلیت واحد تمدنی عینیت و تحقق و تأثیرگذاری جدی نداشته است. این پژوهشگر به این نکته واقف است و می‌گوید تمدن‌ها یک و یا چند دولت را دربرمی‌گیرند و واحد دولت ـ ملت نیز همچنان قوی‌ترین بازیگر در صحنه مسایل بین‌المللی باقی خواهد ماند.(24)

اما در اینجا نویسنده توضیح نمی‌دهد که اگر برخورد اصلی، میان تمدن‌ها است، چگونه دولت ـ ملت‌ها همچنان بازیگر اصلی نظام بین‌المللی است. آیا دولت‌ها بر تمدن‌ها تاءثیر می‌گذارند دارد و جهت‌گیری‌های آنها را رقم می‌زنند یا باالعکس؟ ظاهراً نظریۀ تمدنی عامل تمدن را مهم‌تر از دولت‌ها و مؤثر بر آنها می‌داند؛ در حالی که این امر با واقعیت عینی چندان تطبیق ندارد.

برخی از نظریه‌پردازان مسایل بین‌المللی در نقد هانتینگتون، رابطه مستحکم نظریۀ او را با واقع‌گرایی، مطرح نموده و تفکر او را با مفروضات واقع‌گرایی مرتبط می‌دانند. به نظر اینان «تفکر هانتینگتون همچنان بر فرضیات واقع‌گرایی سیاسی که فلسفۀ غالب بر دوران جنگ سرد بود، استوار است. سیاست بین‌الملل برای وی همانند پیش‌کسوتان رئالیسم تنازع قدرت بین واحدهایی است که منسجم، ولی اساساً مجزا هستند و هر کدام نیز در پی حفظ منافع خود در یک وضعیت آنارشیک به سر می‌برند. هانتینگتون واحد دولت ـ ملت را که عنصر اصلی بازی قدیمی سیاست‌های واقع‌گرایی را تشکیل می‌داد، با واحد بزرگ‌ترین تمدن جابه‌جا کرده است و بازی قدیمی کماکان ادامه دارد.(25)

نقد و بررسی

نظریه برخورد تمدن‌ها را از منظرهای مختلف نقد و بررسی کرده‌اند. برخی انتقادات، ناظر به بنیان معرفت‌شناسی این نظریه است؛ برخی روش‌شناسی و متدلوژی آن را به نقد کشیده‌اند؛ بعضی دیگر از انتقادات، ناظر به جنبۀ تحلیلی این نظریه است.

1. اشکالات معرفت‌شناسی، عمدتاً ناظر به مبانی تصوری نظریۀ تمدنی است که در این قالب مفهوم تمدن، پارادایم و فرهنگ، بررسی می‌شود. هانتینگتون حوزه‌های تمدنی را براساس خون، نژاد، تبار، عادات و رسوم از هم تفکیک می‌کند؛ اما آیا واقعاً امروزه می‌توان تمدن‌های مورد نظر او را به عنوان یک کلیت منسجم و دارای منافع مشترک تلقی کرد؟

به عنوان مثال آیا می‌توان حوزۀ تمدنی اسلامی را ـ که نویسندۀ رویارویی اصلی را میان غرب و تمدن اسلام مطرح می‌کند به عنوان یک واحد منسجم و همسو با سیاستگذاری‌ها و جهتگیری‌های واحد در عرصۀ بین‌المللی مطرح کرد؟ اگر واقعیت‌ها را مدنظر قرار دهیم، خواهیم دید که غیر از تفاوت‌ها و اختلافات سیاسی، اقتصادی و اجتماعی، حتی در بعد دینی و مذهبی که مهم‌ترین محور مشترک این کشورها است، تفاوت‌های جدی مشاهده می‌گردد. تلقی و برداشت‌های متفاوت و احیاناً متضاد از اسلام، وجود فرقه‌های مذهبی متعدد، با گرایشات مذهبی متفاوت و... حکایت از نوعی پراکندگی در این حوزه تمدنی دارد.(26) به نظر نمی‌رسد که نظریه‌پرداز، از این نکات غافل باشد، اما تأکید بر خطر اسلام بیشتر، با نگرش سیاسی طرح می‌گردد تا تلقی علمی.

همچنین در اینجا نویسنده به بزرگنمایی اتحاد اسلام و تمدن کنفوسیوس می‌پردازد و با تقویت احتمال شکل‌گیری این ائتلاف، غرب را به رویاروی با این خطر فرامی‌خواند. این در حالی است که از نظر فکری و فرهنگی، زمینه‌های ائتلاف میان تمدن اسلامی و مسیحی، بیش از دیگران وجود دارد؛ زیرا مسیحیت به عنوان یک آیین آسمانی و پیروان آن به عنوان اهل کتاب، از نظر اسلام از امتیازات و برتری‌های فراوانی نسبت به ادیان غیر الهی و افراد غیر کتابی برخوردارند. وجوه مشترک اسلام که یک دین آسمانی است، با ادیان الهی دیگر، مانند مسیحیت، بیش از تمدن‌های غیر دینی است.(37)

اما آنچه امروزه به عنوان تلقی منفی در جهان اسلام نسبت به غرب مشاهده می‌شود، نه به دلیل تعارض و ناسازگاری تمدنی و فکری است، بلکه عمدتاً ناشی از شیوۀ سلطه‌جویانه و برتری‌طلبی غرب است که تاریخ معاصر کشورهای اسلامی، تجربیات تلخ تاریخی آن را هنوز به یاد دارند. در مجموع، نظریۀ تمدنی بر بنیان معرفت‌شناسی فلسفی هابر استوار است و نوعی نگرش فلسفی بدبینانه را مطرح می‌کند.(28)

2. از نظر متدلوژی نیز چند نکته در نظر تمدنی، حایز اهمیت است:

روش حاکم بر این نظریه، عمدتاً بر تجربه‌گرایی تاریخی استوار است. بنابراین، این تئوری بر مبنای یک روش اثباتی بنا نگردیده است. هانتینگتون خود اذعان می‌کند که این نظریه را با استفاده از یک متدلوژی علمی، تدوین ننموده است، بلکه واقعیات تاریخی و مناسبات روابط گذشته میان تمدن اسلام و غرب او را به چنین جمع‌بندی و نظریه‌پردازی هدایت می‌کند. دقیقاً با چنین نگرشی است که وی جنگ‌های صلیبی، مناقشۀ اعراب و اسراییل، جنگ بوسنی، ضدیت غرب با ایران و جنگ خلیج (1991) را با عنوان شواهد تاریخی برای تضاد اسلام و غرب مطرح می‌کند. روش تجربی ـ تاریخی او موجب می‌گردد که با واقعیات تاریخی و تحولات بین‌المللی، به صورت گزینشی عمل نماید و از میان داده‌های تاریخی، تنها تحولاتی را تحلیل کند که علی‌الظاهر به نظریه برخورد تمدنی او کمک می‌کنند.

هانتینگتون اکثر برخوردها در نیمکره غربی را، برخورد میان‌تمدنی، و درگیری‌های ملل این منطقه با دیگر مناطق را برخورد تمدنی تحلیل می‌کند. با توجه به جنگ صد ساله انگلیس و فرانسه و درگیری‌های مذهبی میان کاتولیک‌ها و پروتستان‌ها، این تحلیل ناتمام به نظر می‌رسد.

از طرف دیگر اکثر درگیری‌هایی را که وی برخورد تمدنی می‌داند، عمدتاً برخورد میان‌تمدنی است و شواهد تاریخی این نکته را به خوبی تأیید می‌کند. شاهزادگان انگلیس و فرانسه در جنگ صد ساله، یا پروتستان‌های شمال اروپا و کاتولیک‌های جنوب در جنگ سی سالۀ خود، نه از زمینه‌های مشترک تمدنی خود اطلاع داشتند و نه به آن علاقه‌مند بودند؛ بلکه در چنگال نزاع‌های فئودالی، مذهبی یا ملی گرفتار بودند.(29)

بنابراین، نظریه برخورد تمدن‌ها تنها نیمی از حقیقت مربوط به ماهیت کنش و واکنش تمدن‌ها را که برخورد تمدن‌ها است، نشان می‌دهد. ادعای هانتینگتون مبنی بر اینکه لازم نیست یک نظریه، پاسخگویی تمام سؤالات ذی‌ربط باشد، ناتمام به نظر می‌رسد؛ زیرا حقایق نادیده انگاشته شده در این نظریه، چنان اهمیت دارد که فقدان آن اصولاً اعتبار این نظریه را مخدوش می‌سازد. از طرف دیگر به رغم وجود برخی اشکالات تئوریک و تجربی، این نظریه را می‌توان مورد تأکید قرار داد که تمدن‌ها به بالندگی یک‌دیگر کمک می‌کنند و به همین جهت، آمیختگی تمدن‌ها جایگزین جنگ سرد می‌گردد.

3ـ دربارۀ رابطۀ اسلام و غرب چند نکته قابل توجه است:

هانتینگتون با تاءکید بر ستیز تاریخی اسلام و غرب، هر گونه سازش میان اسلام و تمدن غرب را بعید می‌شمارد. وی برای اثبات این فرضیه، به شواهد تاریخی، نظیر جنگ‌های صلیبی و رخدادهای معاصر، همانند درگیری شدید میان صرب‌ها و مسلمانان در بوسنی، جنگ اعراب و اسراییل و جنگ خلیج فارس (1990) استناد می‌کند. در این محور چند نکتۀ مهم در نقد وی، قابل طرح است:

3-1. شواهد تاریخی بیانگر سازگاری و تطابق 1300 سالۀ اسلام و غرب بوده و تمدن غربی در عرصه‌های مختلف علم، هنر و دیگر فنون فرهنگی، از تمدن اسلامی، تأثیر پذیرفته است.

3-2. تضعیف جهان اسلام که یک مجموعۀ همگن است، با کلیه واقعیت‌های موجود مغایرت دارد. حقیقت آن است که مسلمانان با جمعیت بیش از یک میلیارد نفر در عرصه‌های سیاست، فرهنگ و اقتصاد با همگونی‌ها و تفاوت‌های جدی همراه است.

3-3. با توجه به تنوع ساختارهای اقتصادی، سیاسی و فرهنگی کشورهای اسلامی، کدم یک از این کشورها از تمدن اسلامی نمایندگی می‌کنند؟ اعراب، ایرانیان، ترک‌ها یا...؟

3-4. هانتینگتون اظهارات رسمی رهبران مسلمانان را با نگرش کاملاً جدی و منطبق با سیاست‌های عینی آنان، تحلیل می‌کند؛ در حالی که از ادعا و شعار تا واقعیات، فاصله‌های بسیاری است. مشخص است که سیاستمداران، اعم از مسلمان یا غیر مسلمان، در بیشتر موارد از شعارهای ایدئولوژیک بهره‌برداری سیاسی می‌کنند.(30)

3-5. از نظر تحلیلی، نظریۀ تمدنی هانتینگتون با انتقاداتی مواجه است. تا چه اندازه این نظریه می‌تواند ماهیت روابط بین‌الملل را پس از جنگ سرد و علل درگیری‌های بین‌المللی، توضیح دهد؟

هانتینگتون ماهیت روابط بین‌المللی را تعارضی می‌بیند و به همین جهت، روابط تمدن‌ها را مبتنی بر جنگ و درگیری تحلیل می‌کند؛ چرا باید الزاماً روابط آن‌ها صرفاً در جهت‌گیری با یک‌دیگر هدایت شود؟

او خود از یک سو می‌‌گوید تفاوت‌ها الزاماً به معنای درگیری و برخورد نیست، اما از طرف دیگر می‌گوید تمدن‌ها به دلیل اشتمال ارزش‌های اخلاقی و سیاسی ناسازگار با یکدیگر، برخورد خواهند کرد. چرا ارزش‌های ناسازگار الزاماً به برخورد و درگیری بینجامد؟ هانیتنگتون به طور مستقیم به این سؤال پاسخ نمی‌دهد. وحشتناک‌تر از همه اینکه نظریه تمدنی صرف، به وجود برخورد و درگیری اکتفاء نمی‌کند؛ بلکه کنترل و مهار آن را نیز غیر ممکن تلقی می‌کند. هرچند هانتینگتون،‌ وجود و تحقق جامعه بین‌المللی را صرف یک خیال می‌داند، اما او نمی‌تواند زمینه‌های همکاری را از نظر پنهان سازد.

واقعیات جهان معاصر

واقعیات عصر ما نشان می‌دهد که هرچند نمی‌توان برخوردها و درگیری‌ها را از نظر دور داشت، اما وجه غالب عصر ما را مشخصۀ همگرایی،‌ توافق و مصالحه شکل می‌دهد. نمونه‌های عینی متعددی بر این نکته می‌توان ارایه نمود که امروزه کشورهای جهان بیش از هر زمان دیگر به سوی همگرایی، صلح و همکاری تمایل دارند. در این زمینه می‌توان از تسریع زمان‌بندی توافق آمریکا و شوروی بر نابودی کلاهک‌های هسته‌ای، بهبودی روابط آمریکا و چین، آمریکا و کره شمالی، توافقات اقتصادی توکیو ـ واشنگتن و... یاد کرد.

بنابراین، اگر فراتر از دوران نامطمئن کنونی بنگریم، خواهیم دید که کفۀ توازن درگیری و همکاری بشر، به سود همکاری بیشتر سنگینی می‌کند. پیشرفت در عرصۀ علم و تکنولوژی، موانع موجود میان افراد، گروه‌ها، کشورها و تمدن‌ها را برطرف می‌کند.(31)

به عنوان یک نتیجه‌گیری کلی می‌توان گفت که نوعی خلأ تئوریکی در نظریه هانتینگتون مشاهده می‌گردد که نمی‌گذارد وی علل مستقیم درگیری‌های تمدنی را ارایه نماید. همچنین این کاستی موجب می‌گردد که وی نتواند آینده را پیش‌بینی کند که در کجا و چه زمانی این برخورد تمدنی تحقق می‌یابد.

در مجموع از نظر تحلیلی، هانیتنگتون با دو مشکل روبرو است که بدان‌ها پاسخ نمی‌دهد: اولاً وی تشخیص نمی‌دهد که ملل متشکل از یک قوم، احتمالاً با پیوستن به قطب‌های چندملیتی تمدنی مخالفت می‌کنند؛ همانگونه که آنها در مقابل جذب به امپراطوری‌های استعمارگر مقاومت کردند؛ ثانیاً وی به جای اینکه برای انگیزش درگیری‌ها پایه مشخصی قایل شود، مدعی است که اختلافات فرهنگی، کاتولیزر اصلی درگیر بین‌المللی است. در نهایت اینکه افزایش ناسیونالیسم و درگیری‌های قومی و میان‌قومی، در نظریه تمدنی هانتینگتون بی‌پاسخ می‌ماند.(32)

نتیجه‌گیری

با توجه به مطالب پیشین، می‌توان به این نتیجه دست یافت که نظریۀ برخورد تمدن‌ها، عمدتاً دارای رویکرد سیاسی است. احتمالاً نظریه‌پرداز با وقوف از ماهیت سیاست خارجی آمریکا و ابتنای آن، بر نوعی غیریت‌سازی تلاش نموده تا خلأ موجود پس از جنگ سرد را پر کند. سیاست خارجی آمریکا به صورت سنتی بر پایه غیریت‌سازی استوار بوده و کلیه مفاهیم بنیادین خویش را بر محوریت دیگرسازی و تهدید خارجی تعریف نموده است. با فرو ریختن بلوک کمونیزم، «غیر» نظام سرمایه‌داری از میان می‌رود و مفاهیمی چون منافع ملی، امنیت ملی، صلح جهانی و غیره که در درون گفتمان تهدید کمونیزم تعریف می‌شد، رنگ می‌بازد. بدین رو سیاست خارجی آمریکا با بحران روبرو می‌گردد. جهت خروج از این بحران، نظریه‌پردازان سیاست خارجی آمریکا،‌ گفتمان تهدید اسلام سیاسی را جایگزین تهدید کمونیزم می‌سازدند. شکل موجه و آراستۀ این غیریت‌سازی مجدد در چارچوب نظریه برخورد تمدن‌های هانیتنگتون بروز می‌یابد. بزرگنمایی تهدید بنیادگرایی و اسلام‌گرایان برای امنیت و صلح جهانی از سوی آمریکا در این راستا قابل تحلیل است. چگونه افراد و جریان‌هایی که امروزه به عنوان عامل تهدید صلح جهانی معرفی می‌کردند، در دورۀ جنگ سرد، در طیف همکاران و متحدین رسمی یا غیر رسمی آمریکا قرار داشتند؟

در دورۀ جنگ سرد، بن لادن و القاعده، از همکاران نزدیک سازمان سیاه بودند که در کنار هم با خطر و تهدیدات کمونیزم می‌جنگیدند؛ اما امروزه که غرب نیازمند غیریت‌سازی دوباره است، همان‌ها تهدیدکنندۀ صلح جهانی معرفی می‌شوند. نظریۀ برخورد تمدن‌ها چگونه این دگردیسی را در سیاست خارجی آمریکا توضیح می‌دهد؟ هرچند هانتینگتون جنگ خلیج را مؤید تاریخی نظریۀ خود مطرح نمود، اما آیا به درستی صدام حسین در چارچوب گفتمان تمدن اسلامی، غرب را به چالش می‌گیرد؟ آیا امروزه جهان اسلام از موضع واحدی در قبال تحولات بین‌المللی برخوردار است؟ به نظر می‌رسد که مشکل غرب، اسلام سیاسی است که به معارضه‌جویی در برابر سلطه‌طلبی غرب برخاسته است. طرح مقوله محور شرارت از سوی آمریکا را نیز در این راستا می‌توان تحلیل کرد.

پی‌نوشت‌ها در دفتر مجله موجود است.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات