نوشته سردنیس رایت
ترجمه دکتر عبدالرضا هوشنگ مهدوی
نیم سده پیش در سال 1951، دکتر مصدق نخستوزیر ایران دست به اقدامی نیندیشیدنی زد و صنعت نفت ایران را که در آن هنگام تقریبا صددرصد به شرکت نفت انگلیس و ایران تعلق داشت، ملی کرد. این شرکت با ارزشترین و معتبرترین دارایی انگلیس در آن سوی دریاها بود که 51 درصد آن به دولت بریتانیا تعلق داشت. تلاشهای گوناگونی از جانب ما، دولت آمریکا و بانک بینالمللی برای حل این منازعه تلخ میان دولتهای انگلستان و ایران صورت گرفت. در اکتبر 1952 مصدق که پیشتر کنسولگریهای ما را بسته بود روابط دیپلوماتیک با بریتانیا را قطع و دیپلوماتهای ما را اخراج کرد و دولت سویس مسئولیت حفظ منافع بریتانیا را عهدهدار شد. در اوت 1953 مصدق در نتیجه کودتایی که نقشه آن را سرویس اطلاعاتی انگلیس طرح و سازمان سیا اجرا کرده بود سرنگون شد و سرلشگر فضلالله زاهدی به نخستوزیری رسید.
در آن هنگام من رئیس اداره روابط اقتصادی در وزارت خارجه انگلیس بودم و معاونی به نام پیتر رمزبوتام داشتم (او در 1971 به جای من سفیر بریتانیا در ایران شد) که تصدی کارهای مربوط به نفت را عهدهدار بود. اکنون یک اداره کامل در وزارت خارجه و کشورهای مشترکالمنافع مسائل مربوط به نفت و انرژی را اداره میکند. به گمانم وزارت خارجه بر پایه اطلاعاتی که درباره نفت داشتم مرا برای رفتن به تهران به عنوان کاردار برگزید تا سفارت را بازگشایی کنم، زیرا پیشتر هیچگاه در تهران انجام وظیفه نکرده بودم. نزدیکترین محل به ایران که پیشتر در آنجا خدمت کرده بودم طرابوزان، پایانه راه کاروانرو قدیمی از تبریز در آذربایجان به این شهر در کرانه دریای سیاه بود که در زمان جنگ جهانی دوم به مدت دو سال به عنوان کنسولیار در آنجا بودم.
هنگامی که در طرابوزان به سر میبردم (من و همسرم تنها انگلیسیهای مقیم آن شهر بودیم) اوقات خود را به نوشتن مقالهای با عنوان «طرابوزان و راه بازرگانی ایران» میگذراندم که در 1944 در نشریه انجمن سلطنتی مسائل آسیایی منتشر شد.
لیکن امیدهای ما به برقراری دوباره روابط دیپلوماتیک پس از سقوط مصدق با دشواریهایی پیشبینی نشده روبهرو و تبدیل به یأس شد. قاطبه ایرانیان از جمله شاه بیاعتمادی عمیقی نسبت به انگلیسیها داشتند و هنوز هم به علت رویدادهای گذشته دارند. مصدق که در زندان به سر میبرد به علت اقداماتی که بر ضد شرکت نفت انگلیس کرده بود تبدیل به قهرمان ملی شده بود. شاه و مشاورانش بیم داشتند که برقراری روابط دیپلوماتیک پیش از حل مسئله نفت به آشوبهای داخلی بینجامد. دولت انگلستان اصرار میورزید که روابط دیپلوماتیک باید پیش از مذاکرات نفت برقرار شود. سه ماه و نیم طول کشید تا ایرانیان موافقت کردند که تجدید روابط مقدم باشد. سرانجام در 5 مارس 1953 بیانیه مشترکی که با دشواری آماده شده بود در لندن و تهران منتشر شد که بر پایه آن، روابط دیپلوماتیک میان دو کشور دوباره برقرار و به دنبال آن مذاکرات نفت «در نزدیکترین وقت مورد توافق دوطرف» آغاز میشد.
انتشار غیرعادی این بیانیه مهم در بعد از ظهر یک روز شنبه، پیش از اعلام آن در پارلمان، از ترس این بود که ایرانیان عقیده خود را تغییر دهند.
من آماده پرواز به تهران بودم ولی حرکتم یک بار دیگر به تأخیر افتاد. هنگامی که وزیر مختار سویس در تهران نام کارمندان جدید سفارت را – که چند مرد و زن بودند ولی هیچیک همسران خود را همراه نمیبردند – به وزارت امور خارجه ایران تسلیم کرد، به او گوشزد کردند که مصدق تصویبنامهای صادر کرده است دایر بر اینکه به هر دیپلومات انگلیسی که پیشتر در ایران خدمت کرده باشد، نباید اجازه بازگشت داده شود. چهار عضو ارشد گروهی که من با دقت برگزیده بودم پیشتر در ایران خدمت کرده بودند.
پاسخ ایران مانند بمبی در لندن صدا کرد. آیا دولت انگلستان به زورگویی تهران تسلیم میشد یا نه؟ اختیار تصمیمگیری درباره این موضوع حساس سیاسی فقط با هیأت وزیران بود. هم ایدن وزیر خارجه و هم چرچیل نخستوزیر برای دیدار با رئیسجمهور آیزنهاور به برمودا رفته بودند. به من دستور داده شد ایدن را به محض بازگشت به لندن ببینم. این کار را روز شنبه 12 دسامبر انجام دادم (در آن روزها و ایتهال در روزهای شنبه هم کار میکرد) و ایدن به من گفت به شرط اینکه یک کارمند قدیمی که محل را خوب بشناسد همراه داشته باشم، میتوانیم از اعزام بقیه چشمپوشی کنیم. او گزینش این شخص را به من واگذار کرد و من جان فرنلی را انتخاب کردم که در زمان قطع روابط بخش بازرگانی سفارت را اداره میکرد. به جای سه نفر دیگر، با شتاب چند جانشین انتخاب شدند و گروه دوازده نفری ما، با وجود نزدیک بودن عید میلاد مسیح، در 19 دسامبر با یک هواپیمای کرایهای وایکینگ از فرودگاه بودینگدان در ایالت هرتفورد شایر به سوی ایران حرکت کرد.
پس از آنکه یک شب در آتن و یک شب دیگر در بغداد ماندیم و پروازی پرتلاطم بر فراز کوههای زاگرس داشتیم، در بعدازظهر 21 دسامبر درست در همان روزی که دادگاه نظامی مصدق را محکوم کرد، در فرودگاه تهران به زمین نشستیم – تصادفی که از نظر روزنامههای تهران پنهان نماند.
ایدن در جلد سوم خاطرات خود با عنوان «دایره کامل» نوشته است که به من دستورهای کاری نیرومندی داده شده بوده است. البته دستورهای مزبور مفصل ولی در اصل بسیار ساده و عبارت بود از: برقراری روابط دوستانه با مقامات ایرانی، ارزیابی امکانات حل مسئله نفت، راهگشایی برای ورود سفیر جدید و حفظ جبهه مشترک با سفارت آمریکا.
ولی پیش از اینکه کارم را آغاز کنم، خود را با شاه در وضع ناراحتکنندهای یافتم. در آن روزها او اطلاعات ناچیزی درباره نفت داشت و آشکار بود که میخواهد اعتبار حل مسئله نفت را که گمان میکرد آن را در جیب دارم به خودش اختصاص دهد. عصر روز پس از ورودم به تهران، وزیر مختار سویس به دستور شاه ترتیب دیدار دو فرستاده شاه با من را داد. آن روز 22 دسامبر 1954 بود. فرستادگان مزبور یک بار دیگر هم در روز عید میلاد مسیح به دیدار من آمدند و چند بار درخواست کردند که من از طریق آنان، نه وزیر امور خارجه، پیشنهادهای خود را درباره حل مسئله نفت به شاه تسلیم کنم. همچنین با پرسشهای مکرر در این باره که اگر شاه، حسین علاء وزیر دربار را برکنار و از سپهبد زاهدی نخستوزیر جدید انتقاد کند آیا دولت انگلستان مخالفتی خواهد داشت، نفسم را گرفتند. به آنان توضیح دادم که وظیفه من کشف احتمالات حل مسئله نفت است نه مذاکره درباره آن؛ تنها چیزی که میتوانم بگویم این است که در هرگونه راهحل باید پرداخت غرامت مناسب به شرکت نفت انگلیس و ایران پیشبینی شود و ایران در وضعی بهتر از دیگر کشورهای تولیدکننده نفت قرار نگیرد. همچنین به آنان گفتم در حالی که با کمال میل شاه را در جریان کارها قرار خواهیم داد، نمیخواهم کاری بیاطلاع وزیر امور خارجه ایران انجام دهم. شاه هر کاری میخواهد با وزیر دربارش بکند مربوط به خود اوست نه دولت انگلستان.
در آن روزها، در وزارت خارجه انگلیس عقیده روشنی درباره شاه که در رفتار با مصدق ضعف نشان داده بود نداشتیم. من در توصیه این نکته به لندن که باید بازی شاه به اطلاع عبدالله انتظام وزیر خارجهاش که در نخستین دیدار من را سخت تحت تأثیر قرار داده بود برسد، لحظهای تردید نکردم. تلگرام من به نظر ایدن رسید و او علاقه شخصی شدیدی به این مطلب نشان داد. او با توصیه من موافقت کرد و من داستان را چنان که باید و شاید برای انتظام تعریف کردم و به او اطمینان دادم که از پشت سر او او با شاه معامله نخواهم کرد.
گمان نمیکنم شاهنشاه – شاه شاهان – هرگز با چنین بیاعتناییای روبهرو شده باشد. به زودی در تهران شایع شد که شاه نسبت به من خشمگین است و از پذیرفتن من خودداری میکند. ولی رفتهرفته بر خشم خود چیره شد و روابطی آسان، دوستانه ولی شکننده با او برقرار کردم که در سراسر سالهای سفارتم نیز ادامه یافت.
همواره به خود گفتهام که اگر دو فرستاده شاه را که در آن هنگام برایم ناشناخته بودند ولی پیشتر با سفارت انگلیس ارتباط داشتند بهتر میشناختم، شاید به شیوه دیگری با آنان رفتار میکردم باید اضافه کنم که در سراسر دو بار مأموریت در ایران، با اینگونه واسطههای خودساخته – باصطلاح انگلوفیلهای حرفهای – که ادعا میکردند با سفارت انگلیس که به گونه اسرارآمیز در قلب تهران در پس دیوارهای بلند پنهان شده بود، رابطه دارند و قدرت و نفوذی را به ما نسبت میدادند که نداشتیم، قطع رابطه کردم و پایشان را از سفارت بریدم.
اکنون اجازه دهید به گونه فشرده به مسائلی چند در نخستین روزهای مأموریتم در تهران اشاره کنم: تأسیس کنسرسیوم نفت ایران و حل اختلاف بر سر نفت.
من لندن را با آگاهی کاملی از نظرات دولت متبوع خود درباره حل مسئله نفت ترک کرده بودم. این راهحل به نظرات دولت آمریکا بسیار نزدیک بود و آمریکاییان نیز مانند ما در مورد حل مسالمتآمیز مسئله در این گوشه استراتژیک و مهم جهان نگران بودند.
گرچه در انگلستان اعاده موقعیت سابق شرکت نفت انگلیس و ایران اهمیت سیاسی فراوان داشت، دولت بریتانیا به ریاست چرچیل، تشخیص داده بود امکان اینکه ایرانیان آن را بپذیرند وجود ندارد. فکر تشکیل کنسرسیومی از شرکتهای نفتی بینالمللی بزرگ – انگلیسی، آمریکایی، هلندی و فرانسوی - هم از نظر لندن و هم واشینگتن پذیرفتنیترین راهحل برای تهران به نظر میرسید. حتی سر ویلیام فریزر رئیس لجباز شرکت نفت انگلیس و ایران به نوعی با این راهحل موافقت کرده بود. باید اضافه کنم که شرکتهای نفت آمریکایی به دور از اینکه قصد تسلط بر شکارگاه اختصاصی شرکت نفت بریتانیا را داشته باشند، با بیمیلی و زیر فشار دولت خودشان موافقت کردند در کنسرسیومی که سرانجام تشکیل شد، شرکت کنند.
بدینسان بود که من پیش از ترک لندن، از اینکه هر کس چه فکری در سر دارد اطلاع حاصل کرده بودم. ولی پیش از اینکه کابینه لندن تصمیمی درباره آینده شرکت نفت انگلیس و ایران بگیرد نیاز به اطلاعات دست اول درباره اوضاع و امکانات داشتم. در دو هفته نخست که در تهران به سر میبردم، ضمن دیدار با وزیران و مقامات ایرانی و دیپلوماتهای خارجی کوشیدم هر چه بیشتر از افکار و نظرات آنان آگاه شوم. نتیجهگیری من در تلگرام مورخ 7 ژانویه 1954 که به لندن فرستادم این بود که تلاش برای بازگرداندن شرکت نفت انگلیس به موقعیت سابقش محکوم به شکست است و به جای آن پیشنهاد کردم به ایرانیان بگویم که دولت بریتانیا به منظور اداره امور تولید و بازاریابی نفت، کنسرسیومی از شرکتهای عمده نفت تشکیل خواهد داد، مشروط بر اینکه شرکت نفت بریتانیا سهم بزرگی از آن را داشته باشد. دولت متبوع من موافقت کرد و شرکت نفت بریتانیا نیز چارهای جز این کار نداشت. سپس ضمن چند دیدار با وزیر امور خارجه ایران درباره تأسیس کنسرسیوم به او توضیح دادم. در همین حال رؤسای بلندپایه شرکتهای نفتی بینالمللی در لندن گرد آمدند و پس از چانهزدنهای بسیار کنسرسیومی تأسیس کردند که شرکت نفت بریتانیا 40 درصد، پنج شرکت آمریکایی 40 درصد، شل 14 درصد و شرکت نفت فرانسه 6 درصد سهام آن را داشتند.
گفتگوهای کنسرسیوم و دولت ایران در آوریل 1954 آغاز شد و سه ماه به درازا کشید. علی امینی وزیر دارایی ایران گروه ایرانی را هدایت میکرد در حالی که رئیس آمریکایی شرکت استاندارد اویل نیوجرسی با پشتیبانی رئیس هلندی شرکت شل و رئیس انگلیسی شرکت نفت بریتانیا نمایندگی کنسرسیوم را عهدهدار بودند.
به موازات آن، مذاکراتی میان ما (انگلیسیها) و ایرانیان درباره مسئله دشوار پرداخت به شرکت نفت انگلیس و ایران در برابر از دست دادن امتیاز نفت که هنوز چندین سال به پایان آن مانده بود، آغاز شد. از نظر دولت انگلیس حصول توافق درباره این موضوع شرط لازم برای حل مسئله نفت بود. سر راجر استیونس سفیر ما که در نیمه ماه فوریه وارد تهران شده بود، ریاست هیأت انگلیسی و علی امینی خستگیناپذیر ریاست هیأت ایرانی را داشتند.
در طول این مذاکرات، در نشستهای بعد از ظهر و غروب، در هوای گرم و خفهکننده اتاقی فاقد دستگاه تهویه، لحظات دشوار و خستهکنندهای پیش آمد تا اینکه سرانجام در یک زمان، موافقتنامههایی درباره نفت و نیز درباره غرامت در 5 اوت 1954 به امضا رسید. قرار بر این شد که در بیست سال بعدی کنسرسیوم نفت ایران به ریاست پیدرپی مدیران خارجی – نخست هلندی، سپس انگلیسی و دست آخر انگلیسی – مسئولیت تولید و بازاریابی نفت ایران را بر عهده داشته باشد.
باید اضافه کنم که شاه که گمان میکنم از نپذیرفتن پیشنهاد معاملهای که از طریق دو فرستادهاش کرده بود سخت رنجیده بود، در طول مذاکرات خود را عقب کشیده و به قول معروف روی پرچین نشسته بود تا اینکه در آخرین مرحله از فکر تشکیل کنسرسیوم پشتیبانی کند. به گفته دانیل یرگین در کتاب تاریخیاش درباره مسائل نفت که در 1991 با عنوان جایزه منتشر شد: «تأسیس کنسرسیوم یکی از نقطههای عطف مهم در صنعت نفت را تشکیل میدهد» (صفحه 476 متن انگلیسی). اکنون به جای یک امتیاز نفت متعلق به بیگانگان، اعضای کنسرسیوم برای نخستین بار این موضوع را به رسمیت شناختند که سرمایههای نفتی متعلق به ایران است و بدینسان یک سابقه مهم ایجاد شد.
یکی دیگر از خاطرههای من از آن روزها، تصمیم ایران به پیوستن به پیمان بغداد در اکتبر 1955 است. شاه حتی پیش از حل مسئله نفت فشار میآورد که کمک ما را برای بازسازی قدرت نظامیاش جلب کند. سال بعد هنگامی که عراق در آنچه پیمان بغداد نامیده میشد به ترکیه و پاکستان پیوست، شاه به اصرار خود افزود. او عضویت در پیمان را وسیلهای برای دریافت سازوبرگ نظامی تلقی میکرد ولی ما فکر میکردیم که عضویت در پیمان فاقد وجهه عمومی است و جز تشدید صحنه داخلی بیثبات ایران نتیجهای نخواهد داشت. بنابراین به شاه گفتیم در حالی که از عضویت احتمالی ایران در پیمان بغداد استقبال میکنیم ولی باید زمانبندی آن را به خودش واگذاریم ولی نمیتوانیم از قبل قول بدهیم که عضویت در پیمان مستلزم اعطای کمک نظامی یا تضمین تمامیت ارضی ایران خواهد بود. آمریکاییان که پیشتر از شاه خواسته بودند به پیمان منطقهای ملحق شود، در اوت 1955 با نظر ما موافقت کردند و هنگامی که با یک زبان با او صحبت کردیم، چارهای جز پذیرفتن نداشت.
پیوستن ایران به پیمان بغداد در دو ماه بعد، نتیجه تصمیم شخص شاه بود که ترکها در سفر رسمی رئیسجمهورشان در نیمه سپتامبر همراه با وزیر خارجه جنگطلبش زورلو درباره آن اصرار ورزیده بودند.
پیشتر توضیح دادم دستورهایی که به من داده شده بود شامل حفظ جبهه واحد با سفارت آمریکا بود. این کار چندان دشوار نبود زیرا آمریکاییان زیرنظر لوی هندرسون سفیرشان بسیار مشتاق بودند مسئله نفت به گونهای که در بالا شرح دادم حل شود. این موضوع ایرانیان را از شاه به پایین گیج کرده بود. برای آنان دشوار بود باور کنند که دو کشور با یکدیگر و نه بر ضد یکدیگر کار میکنند. من نامههایی بیامضا و هشداردهنده از باصطلاح انگلوفیلها درباره توطئه ادعایی آمریکاییها دریافت کردم مبنی بر اینکه آنان در نظر دارند در انتخابات مجلس بر ضد ما تقلب کنند، نخستوزیر آلت دست آمریکاییهاست و... در حالی که به آمریکاییها میگفتند زاهدی در جیب ماست. ما و سفارت آمریکا این نامهها را با هم تطبیق و وقت زیادی صرف کردیم تا روزنامههای تهران، مردم و همچنین شاه و وزیرانش را متقاعد کنیم که ما با هم اختلافی نداریم.
اکنون به دومین دوره مأموریتم در تهران از 1963 تا 1971 میپردازم که این بار عنوان سفیر داشتم. سه خاطره از این دوران برای من جالب توجه است:
1- بحران ژوئن 1963؛
2- اعلام تصمیم بریتانیا دایر بر فراخوانی نیروهایش از خلیجفارس در پایان سال 1971؛
3- رویارویی کنسرسیوم نفت با اعضای اوپک در خلیجفارس به رهبری ایران در فوریه 1971؛
در آغاز چند کلمه درباره دگرگونیهایی که هنگام ورود به تهران در آوریل 1963، پس از غیبتی نزدیک به هشت سال با آن روبهرو شدم مینویسم.
شاه یک بار دیگر ازدواج کرده بود و همسر سوم او فرح دیبا پسر و ولیعهدی را که مدتها انتظارش را میکشید برای او به دنیا آورده بود. او پابرجاتر و دارای اعتماد به نفس بیشتری به نظر میرسید. غرور او در نتیجه سفر رسمی ملکه انگلستان و دوک ادینبورگ در مارس 1961 به ایران و همچنین به همهپرسی ژانویه 1963 در پشتیبانی از برنامه اصلاحات شش مادهای او که شامل مسائل مورد اختلافی چون اصلاحات ارضی و اعطای حق رأی به زنان میشد، افزایش یافته بود.
شاه از ماه مه 1961 که دو مجلس شورا و سنا را منحل کرده بود، با فرمان حکومت میکرد. نخستوزیرش اسدالله علم و دیگر وزیران چیزی بیش از فرمانبران دست به سینه مقام سلطنت نبودند که از اربابشان اطاعت میکردند. از سوی دیگر درآمد سالانه کشور از نفت به گونهای شگفتانگیز افزایش یافته بود. در تهران و شهرستانها نشانههایی دیده میشد حاکی از آن که بخشی از درآمد نفت به مصارف خوبی میرسد: ساختمانهای تازه مدارس، کارخانهها، سدها و جادههای جدید. خطوط هوایی داخلی بین تهران و مراکز استانها برقرار شده و لولهکشی آب تهران به پایان رسیده بود. راهبندانها، سوپر مارکتها، تابلوهای پرنور نئون در تهران همراه با دگرگونی لباس و منشها نشانههای پیشرفت گسترده و شتابزده غربی شدن بود که آشکار میساخت ایران پس از سالها سکون به حرکت درآمده است:
عقیده من درباره شاه از زمانی که تهران را در 1955 ترک کرده بودم بهتر نشده بود. میدانستم که او به علت آشوبهای ضد بهاییگری که در آن سال روی داده بود و همچنین توطئه بر ضد سپهبد زاهدی، نخستوزیری که تاج و تخت او را در 1953 نجات داده بود، سخت سرزنش میشود. او متحدان خود در پیمان بغداد را با وارد شدن در مذاکرات محرمانه با شوروی در 1959 فریب داده بود. شمار اندکی از دوستانم از او تمجید میکردند. آنان از اصلاحاتی که وعده داده ولی به آنها عمل نکرده بود گله داشتند و از حکومت یک نفره او اظهار تأسف میکردند. من نظرات خود را در این زمینه در نخستین گزارش مفصل از اوضاع ایران که دو ماه پس از ورود به تهران به وزارت خارجه فرستادم بیان کردم و نوشتم: «هیچگونه نشانهای از تغییر ضعف شخصیت و قضاوتی که شاه در گذشته نشان داده بود، ندیدم و نمیتوانم پیشبینی کنم که او تبدیل به رهبری شود که کشور انتظار دارد.»
ولی در اواخر همان سال عقیدهام تغییر کرد. انتخابات برگزار شد و دو مجلس شورا و سنا گشایش یافت تا نمایندگانش که با دقت دستچین شده بودند مانند مهر لاستیکی برنامه اصلاحات شاه را تصویب کنند. هنوز به گونهای گسترده از او انتقاد میشد، بویژه از سوی کسانی که از اصلاحات ارضی و دیگر مواد برنامه «شش مادهای» او صدمه دیده بودند. من به سهم خود شاهد ایستادگی جدی در برابر شورشهای ماه ژوئن بودم که در جای خود از آن خواهم گفت. در پایان سال، در گزارش سالانه خود به وزارت خارجه نوشتم: «1963 سالی بود که شاه شخصیت نیرومندی از خود نشان داد و ثابت کرد برای یکپارچه نگهداشتن ایران در این دوران اصلاحات، شخصیت بارزی است.»
هرچند در سالهای بعد دلایل خوبی برای انتقاد از شاه و ترس بیمارگونه او از انگلیسیها داشتم که بسیاری از ایرانیان نیز در آن شریک بودند. همچنان بر این باور بودم که او رهبری نیرومندی را که کشور سخت به آن نیاز داشت، تأمین کرده است. هنگامی که در آوریل 1971 بازنشسته شدم و ایران را ترک کردم نشانههایی از گرفتاریهای شاه در آینده را دیدم و گزارش کردم – ناآرامی دانشجویان، تورم، فعالیت چریکهای شهری، بیمیلی شاه به شنیدن سخنان دیگران و پذیرفتن انتقادها – ولی هیچگاه، حتی یک لحظه به فکرم نرسید که ممکن است، چنان که هفت سال بعد روی داد، تاج و تختش واژگون شود. در آن هنگام، سخنرانیهای آیتالله خمینی در عراق مهمتر از گزارشهای مربوط به فعالیت بنیادگرایان مذهبی در میان جوانان تلقی نمیشد.
ما بر این باور بودیم که طبقه روحانی که با اصلاحات شاه مخالفت ورزیده بود، پس از بحران ژوئن 1963 به گونهای واقعی ساکت شده است.
در اجرای سیاستی که وزارت خارجه بریتانیا در پیش گرفته بود و مورد موافقت کامل من قرار داشت، ما در سفارت هیچ تلاشی برای برقراری تماس با گروههای مخالف نمیکردیم. اگر چنین کاری میکردیم بیگمان به آگاهی شاه میرسید و او به علت ترس بیمارگونهای که از انگلیسیها داشت، سخت ناراحت میشد و اعتبار من به عنوان سفیر از میان میرفت. نخستین وظیفه یک سفیر گسترش روابط دوستانه با دولتی است که نزد آن پذیرفته شده است تا بتواند برای پیشبرد و حفظ منافع کشورش خدمت کند. در ایران، منافع ما چشمگیر بود – منافع استراتژیک، بازرگانی و بویژه اینکه ایران یکی از منابع تأمین نفت ما بود. برای حفظ این منافع، حسننیت شاه جنبه حیاتی داشت و بیآن صدمه میدیدیم، چنان که فرانسویها و آلمانیها که خشم شاه را در آن هنگام برانگیخته بودند، لطمه خورده بودند.
بدبینی شاه نسبت به ما پایانی نداشت. یک بار به آمریکاییها گفته بود که ما سلسله کهن قاجار را برانداختیم و پدرش را به جای آنان نشاندیم و همچنان که پدرش را بیرون کردیم، اکنون نیز میتوانیم چنانچه منافعمان ایجاب کند او را بر مسند قدرت نگه داریم یا از سلطنت برکنار کنیم. برای نمونه، او بسیار مایل بود که ملکه انگلستان در مراسم تاجگذاری او در 1967 شرکت کند و وقتی شنید که ملکه به علت نداشتن وقت نمیتواند به ایران بیاید به این فکر افتاد که هیچ رئیس کشور دیگری را نیز دعوت نکند.
نمونه دیگری از بدبینی شاه نسبت به انگلیسیها: در اکتبر 1964 شاه از مخالفت مجلس با لایحه اعطای مصونیت به نظامیان آمریکایی مقیم ایران که به سفیر آمریکا قول داده بود بیدشواری تصویب شود، سخت خشمگین و شگفتزده شد.
پس از آنکه نخست حسنعلی منصور نخستوزیر جدید و بیتجریه خود را سرزنش کرد، متقاعد شد که ما انگلیسیها مسئول بودهایم. در نتیجه، نه تنها خواست که هوراس فیلیپس رایزن و نفر دوم سفارت عنصر نامطلوب شناخته شود، بلکه دستور داد بررسی کنند که وزارت خارجه بریتانیا یا شخص سفیر و کارمندان سفارت در پس این دشواری بودهاند یا نه! در واقع این آیتالله خمینی و دیگر گروههای مخالف بودند که احساسات نیرومند ضدآمریکایی مردم را برمیانگیختند. برای روشن کردن موضوع درخواست شرفیابی فوری کردم و از شاه خواستم به من بگوید چرا ما بدینسان باید بخواهیم برای او دشواری ایجاد کنیم. او پاسخی نداشت و گفته من را پذیرفت.
اکنون به بحران ژوئن 1963 میپردازم:
این شورشها در پایان ماه محرم رخ داد که سوگواری شیعیان برای شهادت نواده پیامبر[ص] در روزهای تاسوعا و عاشورا به اوج خود میرسد. این روزها که مصادف با دوم و سوم ژوئن بود سپری گشت ولی دو روز بعد با شورشهایی جدی در تهران و برخی از شهرستانها دنبال شد.
ناآرامیها با بازداشت آیتالله خمینی رهبر مذهبی و فلسفی که در روزهای سوگواری از فراز منبر به برنامه اصلاحات شاه حمله کرده بودند آغاز شد. در 4 ژوئن تظاهرات آرامی در تهران صورت گرفت، ولی روز بعد که خبر بازداشت به آگاهی همگان رسید، تظاهرات حالتی خشونتبار یافت. در جنوب تهران، ساختمانهایی که به شاه و غرب بستگی داشت، به آتش کشیده شد، اتومبیلها واژگون شد، ارتش فراخوانده و تیراندازی آغاز شد. من، پیش از آنکه تیراندازی آغاز شود، میتوانستم از درون سفارت دود ساختمانهای آتش گرفته را از نزدیک مشاهده کنم. غروب روز بعد پس از چند تیراندازی پراکنده از سوی سربازان و تانکهایی که در جنوب سفارت مستقر شده بودند، ناآرامیها مهار شد.
چند تن کشته شده بودند؟ شاید هرگز حقیقت معلوم نشود ولی من هیچگاه رقم هزاران نفر را که مخالفان شاه و روزنامههایی چون گاردین ذکر کردند نپذیرفتهام. یک هفته بعد، هنگامی که از اسدالله علم نخستوزیر پرسیدم، او پاسخ داد تعداد تلفات بین 90 تا 100 نفر بوده است. من هم در گزارشی که به وزارت خارجه فرستادم نوشتم:
«دست کم صد نفر کشته و چند صد نفر زخمی شدهاند.» روزنامه انگلیسی زبان تهران جورنال در 8 ژوئن گزارش داد: «در تهران 79 نفر کشته و شمار زیادی زخمی شدهاند و چند نفری هم در قم و مشهد و شیراز به قتل رسیدهاند.» همچنین خبرهایی از آشوب در شهر ری و کاشان را شنیدیم. هنگامی که در سال 1979 شاه در تبعید را ملاقات کردم، در پاسخ به پرسش من گفت در این جریان 110 نفر کشته شده بودند. من اظهارنظر کردم که این رقم کم و بیش با رقمی که آقای علم ذکر کرد تطبیق میکند. شاه لحظهای مکث کرد و بار دیگر گفت: «110 نفر رقم درستی است» اخیراً نیز یکی از وزیران پیشین ایرانی که در انگلستان زندگی میکند و عضو کمیسیونی بوده که پس از شورشها برای ارسال کمک به خانوادههای داغدار تشکیل شده بوده، تأیید کرد که تلفات به همان اندازهای بوده است که من در گزارشم ذکر کردهام.
در آن زمان میاندیشیدم و هنوز هم میاندیشم که اگر شاه به تشویق نخستوزیرش نیرو به کار نبرده بود، کشور در ده سال بعدی تا اندازهای از ثبات سیاسی برخوردار نمیشد؛ ثباتی که از زمان رضاشاه به بعد ندیده بود. شاه با دستیاری گروهی از وزیران جوان که بیشتر تکنوکراتهای تحصیل کرده خارج بودند و صمیمانه برای پیشرفت کشورشان خدمت میکردند، به یک جهش بزرگ در زمینه اقتصادی و رفاه اجتماعی نایل گردید.
یکی از پیامدهای بحران ژوئن، برکناری ناگهانی دو تن از عاقلترین و محترمترین مشاوران شاه بود: حسین علاء وزیر دربار و عبدالله انتظام رئیس شرکت ملی نفت ایران. آنان جرأت کرده بودند از شاه بخواهند در زمینه اصلاحات آهسته حرکت کند. از آن پس کسی جرأت نمیکرد سیاستهای شاه را زیر سؤال ببرد؛ در حالی که اگر به نصیحتها گوش فرا داده بود شاید هنوز در سریر سلطنت قرار داشت و چنین سرانجامی پیدا نمیکرد.
دومین خاطره من، حل مسئله بحرین به دنبال اعلام دولت کارگری هارولد ویلسون در ژانویه 1968 دایر به تخلیه خلیجفارس در پایان سال 1971 است.
چنان که همه میدانند، دعوی ایران در مورد بحرین پیشینهای دراز و ناراحتکننده در روابط انگلیس و ایران داشته است. بحرین استان چهاردهم ایران شناخته شده و برای نمایندگان فرضی آن دو کرسی در مجلس شورای ملی در نظر گرفته شده بود. ولی تا زمانی که صلح بریتانیایی در خلیجفارس حکمفرما بود، شاه نمیخواست موضوع را به گونه جدی دنبال کند، هرچند گهگاه با زنده کردن مسئله ما را آزار میداد. او میدانست تا زمانی که ما در خلیجفارس هستیم میتواند دفاع خود را به بهای ارزان تأمین کند و به هیچوجه نمیخواست شاهد رفتن ما باشد. شاه گاهی مسئله بحرین را با من مطرح میکرد و میگفت مروارید بحرین تمام شده و نفت بحرین نیز رو به پایان است و این جزیره هیچ سودی برای ایران ندارد، اما نمیتواند اجازه دهد تاریخ از او به عنوان مردی یاد کند که از دعوی تاریخی کشورش، بینوعی ترتیب آبرومندانه، دست کشیده است.
شاه با تصمیم دولت انگلستان دایر به ترک خلیجفارس در پایان سال 1971 به آرامی برخورد کرد. آنچه او را خشمگین ساخت اعلامیهای بود که دو ماه بعد در لندن منتشر شد دایر بر اینکه انگلیسیها برای اینکه پشت سرشان منطقهای قابل رشد و باثبات باقی بگذارند، ایجاد یک اتحادیه یا فدراسیونی از کشورهای ساحل متصالح با بحرین و قطر را تشویق میکنند. شاه این کار را نیرنگ کثیف انگلیسیها تلقی کرد تا او را در برابر عمل انجام شده قرار دهند و در نتیجه ناگزیر شود اتحادیهای را که شامل بحرین و دیگر جزایر مورد نظر ایران میشود (دو جزیره تنب و ابوموسی که ایران آنها را متعلق به خود میدانست) به رسمیت بشناسد، یا با به رسمیت نشناختن اتحادیه، جهان عرب را بر ضد خود برانگیزد. خشم شاه در اطلاعیهای که وزارت امور خارجه ایران در اول آوریل 1968 منتشر کرد و لحن آن بسیار نیرومند و واژههایش با دقت انتخاب شده بود، نشان داده شد:
به نظر دولت شاهنشاهی، دولت انگلیس نمیتواند سرزمینهایی را که به گواهی تاریخ با زور و نیرنگ از ایران جدا کرده است، برای دیگران به ارث باقی بگذارد. دولت شاهنشاهی حقوق خود در خلیجفارس را حفظ خواهد کرد و به هیچوجه زیر بار قلدری و این بیعدالتی تاریخی نخواهد رفت.
به روزنامههای تهران که سخت زیر کنترل دولت بودند دستور داده شد که نسبت به انگلستان رفتار دشمنانه و تهاجمی در پیش گیرند. با وجود این، تحولات مزبور به صورت عاملی شتابدهنده درآمد و در را به روی مذاکرات جدی با شاه درباره راههای حل اختلاف در خلیجفارس گشود. او آنقدر واقعبین بود که بداند حل مسئله با ما بهتر از آن است که منتظر بماند تا مسئولیتهای خود را به دیگران واگذار کنیم. از اینرو در ماههای بعد چندین بار دو به دو با او به گفتگو نشستم و در خلال آنها درباره راهکارهای ممکن بحث کردیم. شاه درباره جزایر تنب و ابوموسی خود را آشتیناپذیر نشان میداد، با این استدلال که این جزایر تنگه هرمز را کنترل میکنند و برای حفظ راه دریایی ایران در خلیجفارس جنبه حیاتی دارند. شاه استدلال من را در مورد اینکه مراجعه به آراء عمومی در میان مردمانی که در عمرشان هیچگاه رأی ندادهاند غیرعملی است و در هر حال مورد مخالفت فرمانروای بحرین قرار خواهد گرفت، نپذیرفت.
در ماه اوت 1968 به بنبست رسیده بودیم تا اینکه چهار ماه بعد در ماه دسامبر مذاکرات از سر گرفته شد. من از طریق سناتور عباس مسعودی مدیر و ناشر روزنامه اطلاعات، بزرگترین روزنامه تهران که عادت کرده بودم گاهگاه درباره مسائل خلیجفارس با او گفتگو کنم، اطلاع یافتم که شاه پیشنهاد من را دایر بر اینکه به جای برگزاری همهپرسی، از سازمان ملل متحد برای آگاهی از افکار عمومی در بحرین استفاده کنیم پسندیده است. این موضوع را به وزارت متبوعه خود گزارش کردم که پس از مشورت با نمایندگانمان در بحرین و نیویورک به من دستور داد این فکر را با شاه در میان بگذارم و او را به لزوم محرمانه نگهداشتن قضیه و توافق گام به گام متقاعد کنم. این کار را در شب عید میلاد مسیح 1968، یک روز پیش از اینکه شاه تهران را به منظور سفر رسمی به هند ترک کند، انجام دادم. او فکر مراجعه به سازمان ملل متحد را «سازنده» دانست و پذیرفت ولی گفت برای آماده ساختن افکار عمومی نیاز به فرصت دارد. از او پرسیدم گفتگوها را که بیگمان دشوار و پیچیده خواهد بود با چه کسی دنبال کنم. شاه به جای اردشیر زاهدی وزیر امور خارجه که پیشتر دامادش بود و شهرت داشت که در مورد مسئله بحرین بسیار متعصب است، امیر خسرو افشار نفر دوم در وزارت امور خارجه را تعیین کرد و موجب آسودگی خاطر من شد. در خلال ماههای بعدی، من منحصراً با افشار سر و کار داشتم، نه با رئیس او.
پیشبینی کرده بودم که شاه نیاز به هفتهها و حتی ماهها برای آماده ساختن افکار عمومی دارد. از اینرو هنگامی که شاه ده روز بعد در پایان سفر رسمی خود به هند در یک مصاحبه مطبوعاتی در پاسخ پرسشی اظهار داشت هیچ قصدی در به کار بردن زور برای حل مسئله بحرین ندارد، بلکه مایل است «خواسته اهالی بحرین را بپذیرد» شگفتی و خوشحالی من بیاندازه بود. بعدها اطلاع یافتم که این اظهارنظر بسیار مهم شاه که راه را برای مذاکرات گشود، بیآگاهی قبلی هر یک از وزیرانش بوده است و این یکی دیگر از نمونههایی بود که حکومت یکنفره شاه را نشان میداد.
از آن پس گفتگوهای من با افشار به سرعت پیش رفت. ما دو بار دچار دشواری شدیم و من ناچار شدم از فراز سر افشار به شاه مراجعه کنم. در نوامبر 1969 برای استفاده از آخرین مرخصی با حقوق به لندن رفتم، با این اعتقاد که مسئله بحرین تقریبا حل شده است، ولی اشتباه کرده بودم. ایرانیان که موافقت خود را ابراز داشته بودند میبایست با ارسال درخواست نامه رسمی از دبیرکل سازمان ملل متحد بخواهند که مساعی جمیله خود را برای محقق ساختن «خواسته اهالی بحرین» به کار برد، ولی اکنون پیشنهاد میکردند این تقاضا با لحنی مطرح شود که برای اهالی بحرین بسیار توهینآمیز بود و نه آنان و نه دولت بریتانیا آن را نمیپذیرفتند. هرگاه دولت ایران لحن خود را ملایم نمیکرد، ما آماده بودیم کل قضیه را رها کنیم.
به رغم اعتراض شدید کاردار ما در تهران، ایرانیان حاضر به تغییر موضع خود نبودند. بنابراین من را که هنوز در مرخصی به سر میبردم از لندن برای دیدار با شاه که سرگرم اسکی در سنموریتس بود به سویس فرستادند. در این ملاقات، افشار نیز که سفیر در لندن شده بود حضور داشت و بیدشواری زیاد به توافقی درباره جملهبندی تقاضانامه دست یافتیم که من از جانب دولت بریتانیا پذیرفتم و در 9 مارس 1970 نماینده ایران در نیویورک آن را به اوتانت دبیرکل سازمان ملل متحد تسلیم کرد و از وی خواست «مساعی جمیله خود را به منظور اطلاع از خواستههای اهالی بحرین مبذول دارد.»
بقیه داستان را همه میدانند. در 30 مارس 1970 اوتانت رئیس دفتر سازمان ملل در ژنو را با هیأتی چهار نفره به بحرین فرستاد. در 2 مه ویتوریو گیچاردی گزارش داد که اهالی بحرین واقعا در خواسته خود در دستیابی به استقلال کامل و تبدیل شدن به یک کشور مستقل عربی متفقالرأی هستند.» نه روز بعد شورای امنیت به اتفاق آراء گزارش را تصویب کرد و ایران رسما از ادعای دیرینه خود دست برداشت.
حل مسالمتآمیز این اختلاف دیرپا یکی از موفقیتهای سازمان ملل متحد، دیپلوماسی مخفی و شاه به شمار میرفت، در حالی که شماری از ایرانیان با آن مخالفت میورزیدند.
سرنوشت جزایر تنب و ابوموسی تا پایان نوامبر 1971، یعنی شش ماه پس از آنکه من تهران را ترک کردم روشن نشد. اما من درگیر مراحل نخستین مذاکرات بودم و در یک مورد ناچار شدم پیشنهاد ایرانیان را مبنی بر اینکه حل مسئله بحرین باید در گرو توافق درباره جزایر سهگانه باشد، رد کنم. همچنین ناگزیر شدم به ایرانیان هشدار دهم که هرگونه تلاش آنان در تصرف جزایر پیش از فسخ قراردادهای تحتالحمایگی ما با شیوخ رأسالخیمه و شارجه که حاکمیت آنان را بر جزایر شناخته بود، ما را به زد و خورد مسلحانه با ایران خواهد کشاند.
هنگامی که در ژوئن 1971 حکومت محافظهکار به ریاست ادوارد هیث در انتخابات عمومی انگلستان پیروز شد، این احتمال وجود داشت که حکومت جدید تصمیم حکومت کارگری مبنی بر فراخواندن نیروها از خلیجفارس را لغو کند. به منظور تصمیمگیری در این زمینه، سر ویلیام لوس نماینده مقیم سابق در خلیجفارس را از بازنشستگی خارج کردند و به او دستور دادند با فرمانروایان مختلف خلیجفارس از جمله شاه ایران مشورت کند و پیشنهادهایی درباره خروج نیروهای انگلیسی و مسائل وابسته به آن، بویژه برپایی امارات متحده عربی، جزایر مورد اختلاف و ادعای سعودیها بر واحه بوریمی بدهد.
من بعنوان بخشی از این برنامه به لندن فراخوانده شدم و در 10 ژوییه همراه سر آلک داگلاس هیوم وزیر خارجه، برای دیدار شاه به بروکسل پرواز کردم. این نخستین مأموریت سر آلک به عنوان وزیر خارجه در خارج از کشور بود. او شاه را هم در مورد خروج نیروهای بریتانیا از خلیجفارس و هم در مورد دعوی ایران بر جزایر سهگانه سازشناپذیر یافت و تردید ندارم که ملاقات بروکسل عامل مهمی در تصمیم نهایی دولت انگلستان در پا کشیدن از خلیجفارس در پایان سال 1971 و اجازه دادن به شاه در تصرف جزایر بوده است، هرچند ما سالیان دراز ادعاهای شیوخ عرب نسبت به جزایر را تأیید کرده بودیم. این نمونهای از realpolitik یا سیاست واقعگرایانهای بود که ما انگلیسیها را از پایان یافتن 150 سال صلح بریتانیایی خشنود نکرد.
سرانجام به سومین خاطرهام میپردازم: رویارویی کنسرسیوم نفت با اوپک در ژانویه و فوریه 1971 در تهران که نقطه عطفی در روابط شرکتهای بزرگ بینالمللی نفت و کشورهای تولیدکننده به شمار میرفت.
چنان که میدانید، نفت مهمترین کالای صادراتی و تأمینکننده اصلی ارز خارجی برای ایران است. در سالهایی که در تهران اقامت داشتم، شاه در فشار آوردن به اعضای کنسرسیوم برای افزایش تولید و صدور نفت کوتاهی نمیکرد و بسیار سرسخت بود. او برای برنامههای رو به گسترش و جاهطلبانه نظامی و اقتصادی خود نیاز به پول داشت و هیچگاه از سهمی که کنسرسیوم میپرداخت راضی نبود.
بیصبری رو به افزایش شاه در برابر شرکتهای نفتی بینالمللی وقتی به اوج رسید که لیبی برای نفت خود شرایط بهتری از آنچه ایران به دست میآورد، از شرکتهای آمریکایی کسب کرد. اندکی بعد، در دسامبر 1970، اعضای اوپک با حالتی ستیزهجویانه در کاراکاس گرد آمدند، مصمم به اینکه همان شرایط یا شرایط بهتری برای خود به دست آورند. موضع آنان با کمبود نفت تقویت شده بود و بنابراین قطعنامهای تصویب کردند که در آن ضمن مسائل دیگر، درخواست قیمتهای بالاتری از بهای اعلان شده نفت و انجام گرفتن دور تازهای از مذاکرات با شرکتهای بینالمللی در تهران شده بود.
مذاکرات مزبور در ژانویه و فوریه 1971 هنگامی انجام گرفت که شرکتهای نفتی به رهبری لرد استرا تالموند از شرکت نفت بریتانیا (پسر سر ویلیام فریزر که پیشتر از او نام بردم) و اعضای اوپک در خلیجفارس به رهبری جمشید آموزگار وزیر دارایی بسیار کارآمد ایران با یکدیگر در تهران ملاقات کردند. آموزگار مستقیما از شاه دستور میگرفت که در آن هنگام کاملا به مسائل نفت مسلط شده و مصمم بود شرکتهای بینالمللی نفت را که هیچ علاقهای به آنان نداشت زیر فشار قرار دهد. آموزگار در آغاز مذاکرات پیشنهاد نمایندگان شرکتها را دایر بر اینکه هر توافقی در تهران صورت پذیرد باید در مورد همه اعضای اوپک و نه تنها در مورد اعضای آن در خلیجفارس اجرا شود، رد کرد.
لزومی ندارد فضای تنشآلود این روزهای پرتبوتاب در تهران را شرح دهم. فشاری که شاه به سفیر آمریکا و من وارد میکرد، دیدارهایی که ما دو نفر از جانب شرکتهای نفتی با او داشتیم، تلگرامهایی که میان لندن و تهران رد و بدل شد و اینگونه مسائل، با یک مصاحبه مطبوعاتی تلویزیونی به پایان رسید که در آن شاه تهدید کرد اگر شرکتهای نفتی به درخواستهای اوپک تن در ندهند، قانونی بر ضد آنها به تصویب مجلس خواهد رساند. سرانجام شرکتهای نفتی با اکراه پذیرفتند که بهای نفت خام (سبک عربی) از بشکهای 97 سنت به 27/1 دلار افزایش یابد. این افزایش قیمت در مقایسه با آنچه پس از آن (باز هم به رهبری شاه) روی داد، بسیار ناچیز بود، اما یک نقطه عطف به شمار میرفت.
در سالهای پیش از آن، شرکتهای نفتی خودشان بهای نفت را بیمشورت با کشورهایی که نفت از خاکشان استخراج میشد تعیین و اعلام میکردند. از آن تاریخ به بعد کشورهای میزبان این اختیار را پیدا کردند. آنتونی سیمپسون و دانیل یرگین در کتابهای خود با عنوان هفت خواهر و جایزه جزئیات این موضوع را شرح دادهاند. بدینسان بود که افزایش پیدرپی بهای نفت آغاز شد که برای بسیاری از کشورهای جهان به علت آثار تورمی آن مصیبتبار بود، هرچند باعث پیشرفت بهرهبرداری از نفت دریای شمال شد. در همان حال، برای شاه که مدتها از پیروزی مصدق بر شرکت نفت انگلیس و ایران در بیست سال پیش رنج میبرد، موفقیتی به شمار میرفت؛ ولی به باور من این موضوع به خودبزرگبینی رو به افزایش او، و در درازمدت به سرنگونی او کمک کرد.
خاطرات فراوانی از ده سال اقامت در ایران دارم که برای من و همسرم ایونا بسیار لذتبخش بوده است. همچنان که دنیس راس نوشته است: «در هوای ایران جادوی خاصی وجود دارد که هر کس را که به ادبیات و داستانهای عاشقانه آن آشنا باشد، مسحور میکند» زندگی در ساختمانهای بزرگ با سبک انگلیسی – ایرانی در دو محل سفارت با باغهای پر درخت، یکی در قلب تهران و دیگری در قلهک در تپههای شمیران که ماههای گرم تابستان را در آن میگذرانیم بسیار لذتبخش بود.
ما این بخت را داشتیم که زمانی در تهران بودیم که روابط بریتانیا و ایران بیش از هر زمان بسیار نزدیک و دوستانه بود و میتوانستیم با ایرانیانی در هر سطح دوستی برقرار کنیم. هنگامی که وقت آزاد داشتیم میتوانستیم با اسب و قاطر و جیپ لندرور به هر جای ایران که میخواستیم سفر کنیم. از این رو کمتر گوشهای از این کشور را دیدن نکردیم.
اکنون که به گذشته برمیگردم بهترین خاطره من از ایران، چادر زدن و ماهیگیری در دره لار در زیر آسمان آبی بیابر با کوه دماوند که با جلال بر آن سایه افکنده بود، گردش در بازارهای شلوغ و سرزنده تهران و اصفهان، شیراز و یزد، زنجان و تبریز در جستجوی قالی و گلیم و تماشای آهنگران، سفالگران، پنبهزنان، پشمریسان و نمدمالان که کارهای کهن خود را میکردند. اکنون نمیدانم آیا صنایع پلاستیک آنها را نابود کرده است یا نه؟