آرمان تضعیفشده:
هجده ماه از آغاز جنگ دوم عراق نگذشته بود که آمریکا با مشکل مشروعیت مواجه شد. الگوی جنگ اول عراق که از آن با پیروزی یاد میشد با شروع دوره دوم جنگ از بین رفت. تایید و محبوبیت آمریکا ـ به خصوص در اروپا و جهان اسلام، جاهایی که آمریکا میبایست بر قلبها و افکار پیروز میشد، رو به اقول گذاشت. در هر دو مورد، اعتماد به اهداف و قدرت آمریکا کمتر شده و دیگر به حالت سابق برنگشته است.
مشروعیت ناشی از فعل دولت در حیطه قانون، به دو معناست: اول؛ آن اقدام، از یک مقام قانونی سر زده است یعنی از یک موسسه سیاسی که اجازه داشته باشد و دوم اینکه، این اقدام قواعد اخلاقی یا قانونی را نقش نمیکند. نهایتا مشروعیت بر مبنای عقیده است و اقداماتی که از هر لحاظ، غیر قانونی هستند، ممکن است قانونی تلقی شوند. با این توصیف، بدون شک، مشروعیت، امری مهم و حیاتی است و عدم مشروعیت، از شرایطی است که باید از آن اجتناب کرد. به هر حال، چگونه میتوان مشروعیت که اکنون در سیاست خارجی آمریکا، مورد شک قرار گرفته را دوباره به این کشور بازگرداند. بازگرداندن اعتماد بینالمللی به آمریکا، حداقل، کاری وقتگیر است. از بین رفتن مشروعیت ملت، چیزی نیست که یک شبه روی داده باشد. واشنگتن قصد دارد با طرح دیپلماسی عمومی و مطرح ساختن آمریکا به عنوان سردمدار آن، نظر عموم را که طردکننده اوست، به خود جلب کند. اگر آمریکا میخواهد در کسب مشروعیت، موفق شود، باید عقاید، اصول و اعمال رایج خود را ترک کند.
چهار رکن:
برای درک منابع مشروعیت آمریکا بعد از جنگ جهانی دوم، باید از تجربیات رهبران کشورها کمک گرفت. قصه مهم و مکرر آنها، دال بر نیاز حتمی متعهد شدن آمریکا به قوانین بینالمللی است.
همانطور که تمدنگرایی بر این اصل مصر است که منازعات و درگیریها، تنها با استفاده یک نیروی مستبدانه و وحشیانه به صلح مبدل نمیشود، پس رهبران آمریکا بعد از جنگ اصرار ورزیدند که روابط بینالمللی باید بر همین اساس شکل گیرد. این قانون، مدتی قبل از فراگیر شدن، نقض شده بود. نظام اروپای پیر که در 1945 به فروپاشی گرائید، کشتار 1914 را فراموش و به پوچگرایی کشیده شد و به گفتهی صدر اعظم آلمان، تئوبالد دان بتمن، پیمانی که دال بر بیطرفی بلژیک است کاغذ پارهای بیش نیست. رژیم آلمان که جنگ جهانی دوم را دامن زد، هنوز از لحاظ قوانین بینالمللی، تحقیر میشود. اما با اعترافات خود، این اقدام را قانونی و درست میداند. اکثر دنیا در قرن بیستم، با این موضعگیری مخالفند. در 1945، در نورمبرگ، رئیس دادگاه، جکسون، انتقاد شدید خود را متوجه جنایات جنگی نازیها نمود و با پیگیری دادخواست آمریکا تاکید میکرد: "آنها متهمند نه به این خاطر که جنگ را باختند، بلکه به این خاطر که آغازگر جنگ بودند". جکسون امتناع کرد که "به محاکمه دلایل جنگ بپردازد، چون موضع ما به گونهای است که هیچ نارضایتی یا سیاسی، توسل به جنگ متجاوزانه را تائید نمیکند. این امر به مثابه یک آلت سیاسی محکوم گردید."
همین موضوع در منشور فعلی ملل متحد حاکم است. صلح، هدف اصلی بود و اهداف دیگر، زیرمجموعه این هدفند. متعهد کردن اعضای ملل متحد در خودداری "از تهدید یا استفاده از زور در قبال تمامیت ارضی یا استقلال سیاسی دولت" توسط منشور صورت گرفت اما یک استثنا، همواره وجود دارد: زور میتواند در مقابل حملات نظامی و در دفاع انفرادی یا جمعی به کار گرفته شود.
در مقابل اظهارات مکرر رهبران آمریکا مبنی بر متعهد ساختن کشور به قوانین، در حال حاضر کارشناسان مختلفی بر این عقیدهاند که قوانین بینالمللی، هیچ تطبیقی با اعمال آمریکا بعد از 1945 نداشته. "آنها براساس قوانین بینالمللی نبودهاند، بلکه شرایط جنگ سرد بود. آمریکا در تشکیل سازمان ملل متحد یا متعهد شدن به قوانین بینالمللی که در منشور سازمان بیان گردیده هیچ نقشی ندارد. نقش آمریکا حداقل در غرب، نمایانگر به دنبال مشروعیت بودن. میباشد. این جمله از رابرت کاگان، یک مفسر نقل شده "در مقابل اسطورهشناسی در دو طرف آتلانتیک، بنیانهای مشروعیت آمریکا طی جنگ سرد با این حقیقت که آمریکا به تشکیل سازمان ملل متحد کمک کرد و متعهد به قوانین بینالمللی موجود در منشور سازمان شد ارتباط چندانی نداشت. واشنگتن برای خود حق مداخله در هر کجا و هر زمانی را قائل شد."
قضاوتهای متعددی در این زمینه وجود دارد اما موضع کاگان، منعکسکننده واقعیتی است که در آن تاریخ، اصول اینترنشنالیزم آمریکائی را به فراموشی سپرده است. برای بدنام کردن قوانین و ذکر آنها بعنوان اصول مشروعیت آمریکا، کاگان به نقش واشنگتن در مسکو اشاره کرد. اگرچه میتوان اذعان داشت که حمایت آمریکا از اروپای غربی در مقابل گسترش کمونیسم، قدرت مشروع آمریکا را به دنبال داشت و هنوز هم دیپلماتها از این اقدام جسورانه احساس خشنودی میکنند چرا که آنرا سازگار با اصول سازمان ملل متحد و منع تجاوز میدانند. اگر ناتو براساس این منشور تشکیل نمیشد، هیچ حمایتی از آن صورت نمیگرفت. پیوند بین این دیدگاه استراتژیک و هدف اخلاقی آن عجیب نیست. در واقع محافظهکاران نو به این نکته تاکید میکنند که این امر همان سیاست خارجی آمریکا است. آنها با انحراف از مفهوم کلاسیک، بدنبال جایگزین کردن هدف اخلاقی خود میباشند. اهداف آنها همانا گسترش دموکراسی مورد حمایت معماران بعد از جنگ جهان دوم بوده است. این معماران به حمایت از جامعه دموکراتیک و قوانین محدودکننده استفادهکننده از زور تاکید میورزند. آمریکا بصورت ناشیانه به قوانین این منشور متعهد بوده است. همانطور که در مورد مسئله کوبا نشان داد، مانع از ورود تسلیحات اتمی شوروی به کوبا شد. اما رهبران آمریکا از هر تلاشی برای همسو کردن اقداماتشان با قوانین بینالمللی دریغ نمیورزند و برخلاف پارهای تخلفات، وفاداری کلی آمریکا به قواعد اینترنشنالیستی به مشروعیت قدرت آمریکا منجر گردید، آشکار است که این امر، چیزی نیست که رهبران اروپایی از آن صحبت کنند و یا به آن بیاندیشند.
ـ مشروعیت قدرت آمریکا با تعهد آمریکا به تصمیمگیری مشترک افزایش یافت، تعهدی که ناشی از منشور دمکراتیک آمریکا میباشد. اگرچه سیستم تشریک مساعی تصمیمگیری که منشور سازمان ملل آنرا ارائه داد، اولین قربانی جنگ سرد بود. آمریکا به دنبال یافتن سیاستهایی است که میتواند غرب و جوامع بینالمللی را با خود متحد کند متحدان اهمیت شور و مشورت را مورد بررسی قرار دادند و سیاستمداران آمریکا دیدگاههای شرکای ملی و سیاست رایج را با یکدیگر همسو ساختند. با افزایش قدرت نظامی متحدان، آمریکا همیشه نقش خاصی ایفا نموده اما رهبران آمریکا منافع حیاتی و دیگر نامهای همپیمانان را همسو کردهاند. این نگرش از ضروریات جنگ سرد است بویژه خطراتی که دول همپیمان را از ناحیه بیطرفی و تعهد خالصانه به اصول دمکراتیک تهدید میکند، ناشی شد. از نقطه نظر عرف سیاسی آمریکا واضح است که اتحاد جماهیر همفکر را میتواند با ایجاد تفکر در بین اعضا تشکیل دهند. چنین کاری همیشه امکانپذیر نیست. بطوریکه آمریکا جنگ را در ویتنام دامن زدند بدون اینکه مخالفت جهانی را برانگیزند. در حالیکه همین مخالفت را در عراق در سال 2003 شاهد بودیم. انزوای آمریکا از جامعه بینالمللی در دهه 1960 نشاندهنده کاهش مشروعیت آمریکا در دوران بعد از جنگ جهانی دوم بود.
ـ فاکتور سوم مشروعیت آمریکا، شهرتی بود که واشنگتن برای متعادلسازی سیاست آنرا بدست آورد.
بعد از جنگ جهانی دوم واضح به نظر میرسد که آمریکا به تعهدات و وظایف خود بعنوان حافظ صلح مینگرد. رهبران اروپایی نگران شدند که آمریکا ممکن است با وسوسه مجدد دچار انزواگرای شود. با توجه به تفکیک جغرافیایی آمریکا، میتوانست به عنوان ابرقدرت در نظر گرفته شود. همانطور که در وسایل این توانایی را بدست آورد. همچنین دور بودن آمریکا از نظر جغرافیایی باعث شد تا مشارکت وی در سیستم، فاکتوری نامطلوب باشد. ولی دول اروپایی دنبال رو نظریه اندیشمند سیاسی آرنولد ولفرز بودند که به آن "اهداف میلیو" میگوید و در آن محیط بینالمللی وسیعتری دنبال میشود: مانند جستجوی صلح.
ـ فاکتور چهارم مشروعیت آمریکا را میتوان موفقیت واشنگتن در حفظ صلح و رفاه در جوامع دمکراتیک صنعتی پیشرفته جستجو کرد. اگرچه رهبران ژاپنی و اروپای غربی گاهی نگران جنگ آمریکا با شوروی بودند. مایه خرسندی است که تکذیب موانع بازدارنده وسیع و مشاجرات بر سر موضوعات هستهای آنها را در حیطه آزمایش قرار نداده و حتی منطقی است اگر صلح طولانی را به ایستادگی و ثبات قدرت آمریکا نسبت دهیم. افرادی که خاطره جنگهای جهان اسفبار را در دهن خود تداعی میکنند، به نظر میرسد که در آرزوی رهایی از این شیطان غیر قابل توصیف میباشند. واکنش وسیع جهان، قدردان رستگاری آمریکایی است که قدرت آمریکا را لازم و صحیحی میداند و بطور خلاصه دنبالهرو مشروعیت آمریکا میباشد.
تخریب
آنچه که از این عوامل پیداست، شکست تکاندهنده مشروعیتی است که در کابینه بوش اتفاق افتاده که خیلی پیچیده نیست. حتی قبل از حملات 11 سپتامبر 2001 دولت بوش تردید عمیقی خود را نسبت به قوانین بینالمللی ابراز کرد.
معاون وزارت کنترل تسلیحات و امنیت بینالملل "جان بولتون" در اواخر دهه 1990 ذکر کرد که "برای ما اشتباه بزرگی است که هر گونه اعتبار قوانین بینالمللی را بپذیریم حتی زمانیکه منافع کوتاه مدت ما بشمار آیند. هدف آنهائی که قوانین بینالمللی را معتبر میدانند فقط تحت فشار دادن آمریکا است". این نظریه بطور اساسی اصولی که قبلا حافظ مشروعیت آمریکا بود را مورد هجوم قرار داد. اما نسیمی که قبل از 11 سپتامبر میوزید به زودی به طوفانی با واکنش متخذه بوش به حملات منتهی شد.
در مدت زمان کوتاهی، یک مجموعه فرامین و عقاید بروز کرد که با آرمانها و اصولی که موضع ابرقدرت بودن آمریکا را ایجاد کرده بود به مخالفت برخواست.
بوش با بیان اینکه "یا شما با مایید یا با تروریستها" تردید عمیقی را بر دولتش حاکم کرد. دکترین جدید جنگ بازدارنده با نام "استراتژی پیشگیری" جای دکترین "تهدید نفوذ و عوامل بازدارنده" را که برای صلح هستهای در زمان اتحاد جماهیر شوروی به کار گرفته شده بود را گرفت.
ـ حتی زمانی که دولت با موسسات بینالمللی برخورد کرد همین اقدام را با جوی ساختگی اما تحقیرآمیز اعمال نفوذ کاخ سفید نشان داد که قصد دارد حتی با وجود مخالفتهای شورای امنیت به عراق حمله کند و مکررا به سازمان ملل متحد اخطار داد. دولت بوش همچنین تصریح کرد که جنگ علیه عراق برای از میان بردن استبداد و آزادی مردم عراق است.
ـ هر کدام از این نظریهها واکنشی تاسفبار و قابل درک در برابر ضایعه 11 سپتامبر است. اما روی هم رفته، متحدان قدیمی آمریکا و اکثر دنیا را با ترس روبرو کرد. آمریکا سریعا با عقاید و اصولی که واشنگتن زمانی بر آن استوار بود مخالفت نمود. هر چهار محوری که مشروعیت آمریکا را بعد از جنگ جهانی دوم حمایت میکرد ـ تعهدش به قوانین بینالمللی، پذیرش تصمیمگیری جمعی، شهرتش در مدرنسازی و حفظ صلح ـ هماکنون دچار تردید شدهاند.
ـ محافظهکاران نو که مسئول از دست رفتن مشروعیت آمریکا هستند با اشاره به یک سلسله اقدامات غیر قانونی و یکجانبه آمریکا از خود دفاع میکنند اما اگرچه جنبههای خاص فرامین بوش در دولتهای قبلی هم دیده میشد ولی هیچ کدام از دولتهای قبل از او این عوامل را یکجا و به این صورت وحشتناک استفاده نکرده بودند. ریگان در اظهارات خود به براندازی رژیمهای غیر دموکراتیک اشاره کرد اما در عمل مورد انتقاد کنگره قرار گرفت و خواستار این هدف نبود. جروج بوش بعد از جنگ خلیج گفت او اختیار دارد تا جنگ را بدون اخذ مجوز از کنگره یا شورای امنیتی سازمان ملل آغاز کند اما در صدد است که تایید این اقدام را از هر دو نهاد بگیرد. کلینتون از تغییر رژیم در عراق حمایت میکرد اما نمیخواست با این کشور جنگی را آغاز کند و استراتژی میانهرو مانند کودتای نظامی علیه صدام حسین را مناسب میدانست.
کلینتون، تئوری جنگ پیشگیرانه را نیز پذیرفت. جنگی که طی آن بر دولتهای خشن برای ممانعت از دستیابی آنها به سلاحهای کشتار جمعی (WMD) عملیات پیشدستانه صورت میگرفت، اما در عمل جنگی صورت نگرفت. از دست رفتن حمایتها از اهداف آمریکا و دولت بوش نشان میدهد که متحدان و بسیاری از مردم جهان بر این باورند که در موضع جهانی آمریکا تغییر اساسی بوجود آمده است.
ـ بدون شک مشروعیت آمریکا، در پایان جنگ سرد دچار تغییر و تبدیل شد. طبق گفته کاگان مشروعیت آمریکا با فروپاشی دیوار برلین و لنینیسم از دست نرفت، اما دچار مشکل شد. هماکنون آمریکا خود را از لحاظ نظامی خود را بیرقیب میداند ـ طبق یک دیدگاه نظامی محدود ـ تا بدین وسیله بتواند بدون هیچگونه احتمال محدودیت خارجی عمل کند. این مزیت باعث ایجاد یک موقعیت واقعا خطرناک میشود که با توجه به نظر و افکار سیاسی قدیم آمریکا نیازمند تصحیح میباشد. این مطالب چه از لحاظ امور داخلی و چه از لحاظ امور بینالملل نگریسته شود. اولین قانون سیاستمداری آمریکاست که در هر موقعیتی، قدرت بزرگ و پیشرو مواجه با شرایط جدیدی در ضعف سیاسی میباشد. از دوران بعد از جنگ سرد، دنیا با خطرات زیادی روبرو شد. تصور بر این بود که برقراری نظم بینالمللی نیازمند، نگهبانی و حفاظت میباشد، اما آشکار بود که قدرت محافظ هم باید چه داخلی و چه خارجی محدود میشد. بنابراین پایان جنگ سرد آمریکا و کل جهان را وارد دوره مادیسونیان کرده. جمیز مادیسون در مقاله فدرالیستی خود نوشت در شکلگیری حکومتی که توسطی مردان و زنان اداره میشود شما باید بتوانید حکومت ایجاد کنید که بر خود حکومت کند و در وحله بعد آنرا به کنترل خود وادار سازید. این نظریه به توضیح تاکید مجدد آمریکا به همکاری با شورای امنیت پرداخت. همان نظری که بوش بر آن تاکید میکند. همچنین این نظریه و تاکید قبل و بعد از جنگ سرد سندیت دارد، و آمریکا روی تشکیل دموکراسیهای صنعتی و پیشرفته تاکید میورزد. نه تنها جورج بوش پدر و بیل کلینتون به شورای امنیت اجازه دادند تا در همه موارد سیاست آمریکا را محدود سازد، آنها از اهمیت احترام به عقاید بینالمللی آگاه بودند علم آسیبشناسی قدرت آمریکا امروزه نیاز آشکار به بررسی قدرتمندترین دولت جهان را روشن میکند.
ـ نمیتوان گفت که کاخ سفید و بوش از نیاز به وجود مشروعیت بینالمللی و اهمیت آن بیخبر بوده است. با استفاده از استراتژی پیشگیری، آمریکا در صدد ایجاد یک استراتژی دفاع از خود میباشد. این روش حتی اگر این سلاحهای ممنوع شده در عراق یافت هم میشد متقاعدکننده نیست. آنگاه طرفداران جنگ بر این باورند که دولت بوش نتوانست برای قانون بودن جنگی که برافروخته بود دلیلی قانعکننده ارائه کند. در واقع دولت بوش اهمیت نمیداد که جنگ قانونی باشد یا خیر. وی در صدد بود که استراتژی جنگ پیشگیرانه، قانونی به نظر برسد. اما اجرای این استراتژی هرگز به این مسئله وابسته نیست که آیا وکلای دولت میتوانستند خلاصه منسجمی در طرفداری از این سیاست بنویسند یا نه.
ـ بوش با پذیرش گفتههای کالین پاول وزیر امور خارجه نشان داد که در دولت نیاز به مشروعیت احساس میشود. بعد از شش ماه جنگ ساختگی در شورای ملل متحد دولت اعلام کرد که آخرین گام برای صلح برداشته شده است و اگر صدام حسین حاضر به همکاری باشد قطعنامه صلح امضاء خواهد شد. طی این بحران معلوم شد که صتیم شورای امنیت با تصمیم آمریکا به جنگ مرتبط نیست. چرا که دلیل منطقی واشنگتن برای ادامه جنگ قطعنامههای شورای امنیت را نقض میکرد.
ـ واضح است که دولت، سازمان ملل متحد را وسیلهای بیشتر نمیدانسته. اگر این اقدام شورای سازمان ملل مفید واقع میشد کاخ سفید از آن مشمئز نمیشد. اما آشکار شد که هیچ پشتیبانی در این میان وجود ندارد و آمریکا به چندجانبهگرایی روی آورد. یکی از مقامات وزارت امور خارجه در مارس 2003 بیان داشت: "ما میخواهیم مطمئن شویم که آمریکا در شورای امنیت یا در ناتو، مجددا دچار شک دیپلماسی نگردد. در شناخت اهمیتی که تصمیمگیری اجماعی روی مشروعیت آمریکا در گذشته داشت، دولت به ائتلاف خواستهها متوسل شد و بیان داشت که یکجانبه بودن با سیاست او مخالف است. متاسفانه این یکجانبهگرایان اکثریت دنیا را تکان دادهاند.
ـ در واقع آشکار شد که بوش بدنبال کسب چهار عنصر بازگرداندن مشروعیت آمریکا در گذشته بود. واشنگتن جنگ غیر قانونی را با عراق آغاز کرد. سلاحهای کشتار جمعی را نیافت و به هرج و مرج عراق دامن زد.
این موضوع از پارامترهای مشخص در جنگ 1990 فراتر رفت و مشخص نبود که آیا آمریکا به ناتو جواب مثبت خواهد داد یا به سازمان ملل متحد. و به نظر میرسد که صرف نظر از هر دو تصمیمگیری خواهد کرد. این مورد مشاهدات الکساندر همیلتون را تائید کرده بود که روح میانهروی در دولتی که دارای قدرت سلطهجویانه است پدیدهای است که هنوز آشکار نشده، و هیچ انسان عاقلی نمیتواند رخ دادن آنرا پیشبینی کند. همچنین واضح بود که هیچکدام از اقدامات آمریکا در جهت برقراری امنیت و صلح نیست. صلح در دستور جلسه دولت قرار نگرفته بود همانطور که ادمونت برد در مورد انقلابهای فرانسه میگوید سیاست بوش در تمام جنبشها و ماکزیممها در اصل نظامی بود.
دامنه بیثبات
قضاوت بر سر مشروعیت براساس قانون صورت میگیرد. اما بعضی مواقع ما برای دستورات قانونی قدم برمیداریم. بنابراین به سهولت میتوان دریافت که چرا مشروعیت در بعضی موارد سخت اما غیر قانونی و ضروری به نظر میرسد. در همین زمان، به راحتی میتوان دریافت که چرا روند مداوم استثناسازی ممکن است قانون را بر آن دارد که استثناها ار به صورت مقررات و حتی خود قانون تبدیل کند. سیاست خارجی آمریکا خود را در پایین این دامنه بیثبات مییابد. تجربه جنگ سرد به این پروسه کمک کرد. شرایط و متقضیات رقابت و نبرد، استثناها را قانونی جلوه داده و آن را لازم دانست. از پایان جنگ سرد، تکقطبیت باعث تنزل بیشتر دولت شد. پیشرفت، طبیعی و قابل ادراک بود.
ـ اما فهمیدن با بخشیدن مترادف نیست. واضح است که آمریکا به نقطهای بسیار مهم و بحرانی رسیده که در آن نظر عمومی کل جهان متوجه واشنگتن است. که چگونه اعمال غیر قانونی خود را قانونی جلوه میدهد. آمریکا ویژگیهای مختلف ملتهای یاغی را در نظر میگیرد. جوانبی که بعضی اوقات تضعیف شده و بعضی اوقات جنگهایی را در طول سالها ایجاد کرده است. مشروعیت دولت آمریکا حداقل به میزان قابل توجهی تضعیف شده است و در شرایط خاصی بطور مثال شکنجه گسترده در عراق، این مشروعیت کلا از بین رفته است.
ـ راه برگشت از این نابودی و فضاحت، آسان نیست. نمیتوان اقدامات مختلف انجام شده در گذشته را که توانسته مشروعیت آمریکا را دچار تردید کرده بیاثر ساخت. بدون شک اولین پیشنیاز کسب مشروعیت همانا بازگشت به قانون میباشد.
لیبرالیسم مدرن یا پستمدرنیسم اروپای غرب تنها قربانی به چالش کشیده شدن قانون توسط بزرگترین قدرت دنیا نیست.. از زمان تولد دولت مدرن، اعتراض به این موضوعات، مرکز بازتابهای غرب به روابط بینالمللی بوده است و موضوع مهم مورد توجه بنیانگذاران آمریکا بوده است.
ـ اما هنوز دستور بازگشت به قانون باید با دو مخالف مهم مبارزه کند. که هر دو عجولانه و غیر اخلاقی میباشند. اصول منشور سازمان ملل متحد در مورد استفاده از زور در شرایط دفاع انفرادی و جمعی نمیتواند خطر گسترش سلاحهای کشتار جمعی دنیا را پوش دهد، پس عجولانه نامیده میشود.
ما باید برای جنگ با دشمنی که خود را آماده میکند پیشدستی کنیم. وقتی در شرایط خاص تسلط و حاکمیت دولت و تجاوز آن ضروری به نظر برسد آنرا غیر اخلاقی خواهیم خواند. آمریکا نمیتواند به شورای امنیت اجازه دهد تا او را از اقدام در هر یک از این جنبهها باز دارد.
ـ تمام این ادعاها برخلاف منشور سازمان ملل متحد است و گویای این حقیقت میباشد، که این منشور بنیان و اساس ایجاد امنیت ملی را برای کشورهای مختلف با تایید شورای امنیت ارائه میکند. اگر حمله نظامی علیه یکی از اعضای سازمان ملل متحد صورت گیرد، هیچ موردی در منشور ـ مطابق اصل 51 ـ نباید حق فردی یا دفاع جمعی منسجم را تضعیف نماید، تا زمانیکه شورای امنیت اقدامات لازم را در جهت حفظ امنیت و صلح بینالمللی انجام دهد. اگر آمریکا مورد حمله قرار گیرد متعهد میشود تا ضد حمله خود را به شورای امنیت گزارش کند اما دفاع فردی یا جمعی آن آسیبی نمیبیند. آمریکا با حق وتویی که دارد میتواند از هر گونه مخالفتی جلوگیری کند. اما آیا باید هنگام کاربرد غیر قانونی زور هم بدین صورت عمل شود. چنین استفادههای غیر قانونی از قدرت برای امنیت آمریکا و در واقع به مخاطره انداختن آن لازم نیست.
جنگ عراق به هر دو نکته اشاره میکند که نه تنها تهدید نفوذ و عمل بازدارند، روشی موثر را برای مقابله با صدام ارائه نمیدهد بلکه عواقب اشغال عراق توسط آمریکا جو آمریکا را نامطمئنتر ساخته و عواقبی همچون حملات متعدده سربازان آمریکایی و خصومت جهان اسلام با آمریکا را دربردارد.
ـ نتایج جنگ عراق را میتوان به خطر دستیابی ایران و کره شمالی به سلاحهای هستهای مربوط دانست..
نمونهای که در آن آنجا اقدامات پیشگیرانه لازم میشود. اقدام نظامی در سرزمین دولت دیگر، حقوق بشر را نقض میکند. اتفاق نظر بر سر این موضوع، بیان میدارد که چنین تداخلهایی ممکن است منطقی باشند و اینکه حقوق بینالمللی سنتی، مانع از دخالت در امور داخلی دولتها میباشد.
ـ اگرچه معقولانه به نظر میرسد که همیشه سناریوهایی را در نظر بگیریم که دخالت با قطعنامههای شورای امنیت محکوم گردیده باشد، سازمان ملل متحد طی 15 سال توانسته چه از لحاظ تعداد و چه از لحاظ مقیاس، مداخلات بشری را که در طول جنگ سرد اتفاق افتاد افزایش دهد. در مورد رواندا مخالفتی از جانب روسیه و چین نبود اما آمریکا بعد از شکست دخالت خود در سومالی توانست از این عمل جلوگیری کند. ـ مثلا کوزوو استثنایی برای این جو بیقیدوبند بود. در این مورد روسیه از طریق شورای امنیت توانست از اقدام در کوزوو جلوگیری کند. اما در عوض منجر به شکگرایی شد. اگرچه دخالت در کوزوو ادامه پیدا کرد تا اینکه با نظریه دخالت غیر قانونی اما مشروع مورد دفاع واقع شد. نیروهای صرب با عملیاتهای شبهنظامی، باعث کشتار گستردهای شدند. تنظیم کیفرخواست میلوسوویچ و همکارانش در دادگاه لاهه همدستی صربها در کشتار صدها غیر نظامی آلبانی تبار کوزوو را برملا ساخت. بعد از بحران کوزوو دولتهای ناتو مکررا اعلام کردند که "دخالت باید استثنایی برای قانون باشد نه اینکه تلاش کند که یک قانون جدید بینالمللی ایجاد کند. "به گفته سولانا دبیر سابق ناتو". اما این تلاش در جهت محدود کردن دخالت در کوزوو و مانع از طرفداری جنگ عراق نشد. بدون شک افراد منطقی میتوانند نیاز به بحران بشریت را در کوزوو احساس کرده و آنرا عاملی مشروع بدانند. اما مردم عاقل باید بدانند که اقدامات نامناسب قبل بوسیله فعالیتهای ناتو انجام گرفته و روشی که غرب به بحران پاسخ داد، دخالت انسانی را کاملا غیر انسانی ساخت.
مسیر خانه
هیچ روش مستقیم و سادهای برای برگرداندن مشروعیت آمریکا وجود ندارد. با سالهایی که آمریکا امید جهانیان محسوب میشد فرسنگها فاصله وجود دارد. واشنگتن با بکارگیری زور، شهرت خود را از دست داده است. افکار عمومی جهان هماکنون آمریکا را بعنوان بک ناقض حقوق بینالمللی میشناسد.
کشوری که از سازمانهای بینالمللی هنگامی استفاده میکند که به نفعش باشد و با مواجهه با موانع موجود بر سر راه طرحهای آمریکا آنها را نادیده میگیرد. آمریکا در مسیری گام برداشته که از زور بعنوان یک شاخص سیاست خارجی شناخته میشود و نه تنها امنیت کشور تامین نشده بلکه از بین رفته است. جامعه آمریکایی تسلیم شدن به دیگر جوامع را نمیپسندند اما ممکن است مزیتهای انجام چنین کاری، زمانی احساس شود که آن طرحهای سخت و دشوار باید با اساس یکجانبه انجام گیرد و نهایتا اهمیت مشروعیت از کاربرد قطعی و بدون تردید آن، فراتر میرود. مطمئنا رهبراین که شهرت آمریکا را برای احترام به قانون در دوره بعد از جنگ جهانی دوم کسب کردند قانون را ذاتاً امری خوب تلقی میکردند. بخاطر خود آمریکا و بخاطر نظم بینالمللی و صلح، این ملت باید راه بازگشت خود را بیابد.