شنیدم که مردان راه خدا
دل دشمنان را نکردند تنگ
تو را کی میسر شود این مقام
که با دوستانت خلاف است وجنگ؟
(سعدی)
حقوقدانان مبنای اولیه طرح اندیشه حقوق بشر به معنا امروز را به اسناد مستند میسازند که به موجب آنها باید بگوئیم که از عمر این اندیشه بیش از دو قرن است که میگذرد و نقطه عطف و اوج آن اعلامیه جهانی حقوق بشر در 1948م است . باید تصدیق کنم که انصافا در طی این مدت پیشرفتهای بسیار خوب، واقعی، انسانی و چشمگیری در قلمرو تدوین حقوق بشر در بعد نظر انجام گرفته است. اعلامیه جهانی حقوق بشر شصت سال است که تدوین شده و به دنبال آن میثاق «حقوق مدنی سیاسی » و نیز «حقوق اقتصادی، اجتماعی، و فرهنگ» اندکی بیش از سی سال است لازمالاجرا شده است.
بیش از شصت معاهده آزادیها پیشبینی شده در اعلامیه حقوق بشر را توسعه دادهاند، معاهدههایی که در موضوع منع تبعیض نژادی، منع تبعیض علیه زنان منع شکنجه، منع به کارگیری سلاحها کشتار جمعی و نیز حقوق کودکان است. علاوه بر آنها تعداد زیاد اعلامیه به خصوص در مورد حقوق مردمان بومی، اقلیتهای قومی، مذهبی و زبان و ممنوعیت تجاوز به زنان صادر شده است.
درکنار تلاشهای فراوان در توسعه اندیشه حقوق بشر، انکار این نکته ناسپاسی است که با تشکیل سازمان ملل، تلاشهای فراوانی درخصوص صلح جهانی نه تنها در بعد نظر که البته در جنبه عملی هم صورت گرفته است.
در همین حال باید در نظر داشته باشیم که: صلح این مفهوم زبانی که در بسیار زبانها و فرهنگها به آن اشاره میشود، آرمانی است که به آسانی نمیتوان بدان دست یافت. امروز متاسفانه ما شاهد تجاوزهای گوناگون به حریم صلح در بسیاری از بخشهای مختلف جهان هستیم: به وسیله چکمه های نظامی وکشتار و خونریزی، با به هلاکت رساندن مردان، زنان و کودکان در کلیساها، مساجد وحتی در بیمارستانها، با تهدید و محروم ساختن کودکان از رفتن به مدارس، جلوگیری از کمکرسانی پزشک و انسان به نیازمندان ، با نسل کشی تحت پوشش «اصلاح نژاد» با دعوت به سوزاندن کتب مقدس آسمانی، با تبلیغات صرفاً نژادپرستانه و اعمال وحشیگرانه و متعصبانه وامثال آن .
حال برای نگارنده چند سؤال مطرح است: آیا میتوان گفت که جامعه بشر به آرمان اندیشه ویرانی حقوق بشر و صلح جهانی در عمل رسیده است؟ آیا با توجه به تجربیات گذشته، چشم انداز آینده بشر نویدبخش است؟ و بالاخره حتی در جنبه نظری، همه جوامع وگروههای مختلف بشر به آرمان والا و زیبایی صلح وآشتی و متقابلا به زشتی جنگ، خونریزی وعوامل تفرقههای انسان مانند نژادپرستی وخوارپنداری انسان به وسلیه انسان دیگر رسیدهاند؟و آیا متفکران در این درک اتفاق نظر دارندتا به دنبال راههای تحقق وعملی شدن آن اهداف گام بردارند؟ اگر پاسخ منفی است، حکیمان راز اصلی عدم موفقیت را در چه میدانند و چه پیشنهادی برای موفقیت دارند؟ آیا مکتبهای فلسفی درپاسخ به این سئوالات ناتوان و بی تفاوتند؟این مقاله در مقام پاسخگویی به سؤالات فوق است.
چشمانداز آینده
بی شک چهار نسل گذشتة بشر، شاهد پیشرفتهای بسیار چشمگیری در بارة صلح و تحقق آرمانهای حقوق بشری، در حوزة نظر بوده و انصافاً انکار اقدامات عملی در این زمینهها، ناسپاسی است؛ اما سؤال این است که با توجه به اقدامات نظری از یک سو و آرمانها و اهداف بلند اندیشهوران از سوی دیگر، آیا گامهای عملی متناسب با نظر، در این حوزه برداشته شده است؟ و ثانیاً آیا میتوان اهداف بلند و مقدس مزبور را تحققیافته دانست و با توجه به تجربههای گذشته، چشمانداز امیدوار کنندهای برای آیندة بشریت پیشبینی کرد؟
فجایع دو جنگ جهانی، بشر را چنان ازخواب غفلت بیدار کرد که گمان میکرد با تشکیل سازمان ملل متحد و صدور منشور حقوق بشر، دوران کودکی و نابخردیاش پایان یافته و دوران جدید، آغاز مقطع بلوغ اوست و کاملاً باور کرده بود که جنگ گرم، یعنی به کارگیری سلاحهای کشنده و مخرب، دیگر برای همیشه میان انسانها خاتمه یافته است. مفهوم و معنای زندگی توأم با آرامش، رؤیای خوشی را برای ملتها به ارمغان آورده بود؛ به گونهای که در ادبیاتشان، جنگ گرم را امری صرفاً تاریخی و دوران تازه را دورة «جنگ سرد» نامیدند. ملتها آرزو میکردند دولتهای بزرگ به جای بیخانمان کردن مردم و ویران کردن کاشانة آنان، با ابزار سیاسی با یکدیگر رقابت کنند. بشر چنان از دیو جنگ در هراس بود که رقابتهای سیاسی در قالب جنگ سرد نیز که، گاه و بیگاه، هنگامی که به تلخگوییهای بسیار شدید منجر میشد، خردمندان ملتها را نگران میکرد؛ تو گویی دوباره صدای نالة مرگبار جغد جنگ به گوششان میرسید و دوباره صدای غرش بمبها و مسلسلها خواب از چشمانشان میربود. شاعر بلندآوازة وطن ما، مرحوم بهار که دوران تلخ جنگ را تجربه کرده و عرصة زندگی براو تنگ شده بود، ابیاتی در توصیف ویژگیهای جنگ، به نظم زیبای فارسی سروده و میگوید:
فغان زجغد جنگ و مُرغوای او
که تا ابد بریده باد نای او
بریده باد نای او و تا ابد
گسسته و شکسته پر و پای او
ز من بریده کرد آشنای من
کزو بریده باد آشنای او
تا آنکه سرانجام در سال 1985 با فروپاشی شوروی، جنگ سرد پایان یافت و نقطة عطفی برای زندگی بشریت رقم زد و رؤیای شیرین آرامش کامل را برای آینده انسانها پیشبینی میکرد. گفته میشد که برخورد قدرتها برای همیشه خاتمه یافته است؛ اما به زودی امیدها تبدیل به یأس و آشکار شد که بر خلاف انتظار، این پدیده نیز چندان سودی برای تحقق صلح جهانی نداشته است. جنگهای داخلی جایگزین مخاصمات بینالمللی شد. تنها در طول دهة 90، دوازده جنگ داخلی درگرفت. هراس انسانهای صلحطلب که فکر میکردند نسل کشیها کابوسی متعلق به تاریخ گذشته بوده و برای همیشه پایان یافته و هرگز تکرار نخواهد شد، با حوادث تلخ و چندش آور کامبوج و بوسنی وکوزوو به نحو شدیدتری تجدید شد.
این جانب به هیچوجه نگاه بدبینانه ندارم و با نظری کاملاً خوشبینانه به تاریخ مینگرم و معتقدم که بشر به رغم همة کشتارها وخونریزیهایی که روزمره شاهد آن هستیم، روزبه روز بشرتر شده و از درندگی فاصله گرفته است؛ زیرا با خود میگویم که چنگیز مغول با داشتن یک شمشیر ساده، آن فاجعة وحشتناک را در سرزمین ما آفرید و صدها شهر و روستای ایران را ویران ساخت و حمام خون جاری کرد. حال اگر با همان روحیه و با همان حد از تربیت، سلاحهای پیشرفتة امروز را در دست داشت، چه میکرد؟ بیگمان نمیتوان حتی در ذهن تخمین زد که او در این صورت، چه فجایعی میآفرید.
چه کسی میتواند منکر پیشرفت مراتب تربیتی بشر شود، وقتی به این هنگامة بزرگ بنگرد که انسانها پس از جنگهای جهانی خانمانسوز به انتخاب و اختیار خود و بیهیچگونه زور و جبری با همنوعان خویش رایزنیها و منشور سازمان ملل را تنظیم کردند و متعهد شدند که جنگ را تا ابد، تحریم و اعلامیة حقوق بشر را تدوین کنند و برای بشر ازآن جهت که بشر است، فارغ از هر تعلقی، حقوقی قائل گردد. در قرن حاضر نیز، قراردادهای چهارگانة ژنو در زمینة حقوق بشر و میثاق مدنی و سیاسی و نیز «حقوق اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی» تدوین شده است و بیش از 60 معاهده در قلمرو حقوق بشر وجود دارد که حقوق بنیادین پیشبینی شده در اعلامیة جهانی حقوق بشر را توسعه دادهاند و در زمینة منع تبعیض نژادی، منع شکنجه ، منع تبعیض علیه زنان و حقوق کودکان، تدوین و به امضای ملتها رسیده است. به علاوه چندین اعلامیه در بارة حقوق اقلیتهای قومی و مذهبی و زبانی و ممنوعیت تجاوز به زنان صادر شده است.
همة نمونههای فوق انکارناپذیر و حقایقی مسلم است؛ اما سخن این است که: آیا در عمل اقداماتی صورت گرفته است که با دلی آسوده و قلبی مطمئن بگوییم که آنچه در رواندا، کامبوج، بوسنی وکوزوو، صبرا و شتیلا شاهد بودیم، به گذشته تعلق داشته و هرگز تکرار نخواهد شد؟ صرفاً بنابر شواهد، پاسخ منفی است.
شکاف اقتصادی بین کشورهای کمتر توسعه یافته و کشورهای ثروتمند رو به فزونی است و شاخصهای اقتصادی نشان میدهند که از سیسال پیش، درآمد کشورهای منطقة زیر صحرا به شدت کاهش یافته است. میان فرهنگ اغنیا و فقرا ورطهای هولناکتر از اوضاع کنونی پیشبینی میشود. به چشم خویش میبینیم که ثروتمندان روزبهروز قدرتمندتر میشوند و به راحتی در سایه قدرت ناشی از تسلط بر تکنولوژیهای پیچیده، بازارها وثروتهای کلان را در اختیار دارند و در نتیجه برای مردم فقیر جز زندگانی و معیشت حداقلی تصور کردنی نیست.
جالب است که ترکیب «دهکده جهانی» را همواره در نطقها و بیانیهها به کار میبرند؛ ولی سؤال این است که کدام دهکدهای است که این نابرابری را تحمل کند؟ این شکاف که هر روز رو به فزونی است، حامل پیام شوم و نکبت باری است، پیامی که به صراحت جهانی توأم با خشونت و وحشیگری را برای هزارة سوم، تصویر میکند.
شتاب تحولات علمی در عرصههای مختلف تکنولوژی و بیوتکنولوژی، حیرتآور است تا آنجا که بنا بر نظر شورای ملی علوم و تکنولوژی امریکا، «بیوتکنولوژی در ده یا بیست سال آینده، نقش اساسی ایفا خواهد کرد؛ همان نقشی را که فیزیک و شیمی در دوران پس از جنگ جهانی ایفا نمودند»؛ ولی انکار کردنی نیست که پا به پا و به موازات پیشرفتهای محیرالعقول علمی، نگرانیهای جدی اخلاقی و زیستمحیطی در خصوص زیست انسان بر کرة خاکی، شدت یافته است.
چشمانداز رؤیایی
با وجود همة این نشانههای تلخ، نگاه خوشبینانه به تکامل بشریت، چشماندازی رؤیایی را تصویر میکند و میپرسد: آیا ممکن نیست جهانی داشته باشیم که حکومتها وجود یکدیگر را تحمل کنند و به تعهدات خویش در بارة شهروندان و همسایگان خود در قلمرو حقوق بشر، پایبند باشند؟ آیا بشریت هنوز به این معرفت نرسیده و در سودای دلش باور نکرده که منفعت همگان در گرو نظمی با ثبات و صلح آمیز در عرصة بینالمللی است؟ آیا تقسیم عادلانه منابع ثروت و چنگ نیفکندن به حقوق دیگران، به بهانة در اختیار داشتن ابزار سلطه، و تضمین معیشت مرفه برای همه انسانها از نظر منطقی محال است؟
آیا منافع و مصالح بشر اقتضا میکند که لایزال از جامعه یک فرهنگی دفاع کند؟ آیا همواره باید از سیطره یکجانبة فرهنگ یک گروه نژادی خاص دفاع کرد و دیگران را نادیده گرفت و با تقسیم جامعه به خود وناخودی، در حق دیگران تبعیض روا داشت؟آیا هنوز بشر از این تجربه برای زندگی اجتماعی جهانی درس نگرفته است که ثبات اجتماعی و سلامت اخلاقی در جوامع دارای گروههای مختلف نژادی و زبانی و دینی، اعم از بومی یا مهاجر، خواه مهاجران نسل اول باشند خواه نسل دوم یا سوم، در گرو به رسمیت شناختن حضور و حقوق آنها است؟ درهمآمیختگی منافع و مصالح چه در سطح ملی و درون اجتماع، چه در سطح منطقهای و بینالمللی، به گونهای است که نمیتوان هیچ گروه یا کشوری را نادیده گرفت. آیا بشر به این حقیقت دست نیافته که در آینده خوشبختی و رفاه و امنیت فردی چندان تجربهپذیر نخواهد بود و همه در سرنوشت یکدیگر سهیم خواهند بود و در این میان نمیتوان هیچ کس را کنار گذاشت؟
پاسخ تمام سؤالها، کاملاً روشن است و استفهامها تماماً جنبه انکاری است؛ ولی راه وصول چیست وکلید آن در دست کیست؟ به نظر من آینده بشر در دست حکمیان است! هرچند که راه طولانی فراروی ماست؛ ولی باز هم این حکیماناند که میتوانند برای کوتاه شدن راه ،چاره بیندیشند. البته نمیتوان این حقیقت را انکار کرد که بسیار بوده و هستند حکیمانی که دردهای زندگی روزمره انسانها دغدغه آنان نیست و در بحبوحه سختیهای مردم، فقر، ظلم، شکنجه، و حتی سفک دماء عامه، در خلوت خود نشستهاند و در اندیشة حل مشکلات و مسائل نظری خویش بودهاند. حتی بودهاند فیلسوفانی مانند هگل که نه تنها صلح، دغدغة اصلی آنها نبوده است بلکه فلسفة خود را بر محور توجیه و طرفداری از جنگ قرار دادهاند؛ البته درجه احساس مسئولیت برای همگان یکسان نیست و نمیتواند باشد. اگر «هگل» فیلسوف است، فیلسوف صلحگرایی مانند «کانت» هم بوده است. فیلسوفی هم «ژان ژاک روسو»ست که گویی همه وجودش احساس است و وقتی با واقعیتهای تلخ زمان خویش مواجه میشود با دل خونین و شاید چشمی گریان خطاب به فیلسوفان زمان خویش چنین مینویسد:
«من شاهد آتش و شعلههای آن، سرزمینهای سوخته، شهرهای ویران، آشوب و بلوا و اشکها هستم! نزدیک میشوم ، در برابر خود صحنههای آدمکشی و دهها هزار انسان قتل عام شده و تلی از مردگان و... میبینم. اینها ثمره تفکرات صلحجویانه شما هستند. رقت و نفرت از عمق وجودم شعله می کشد!آری فیلسوفان بی احساس! بیایید کتابهای خود را برای ما در میدان نبرد بخوانید!»
اما مگرنه این است که به هرحال نهضت روشنگری و اندیشه حقوق بشر را حکیمانی چون روسو با همکاری افراد همفکر و همسوی خویش نظیر پین و ولتر در اروپا به وجودآوردند؟ در متن فوق روسو اعتراف میکند که این اندیشه ثمره تفکرات صلحجویانه آنان است؛ بنابراین باز هم باید اصلاح آینده را نیز از ایشان خواست که کلید حل معما در دست آنان است. باید از آنان پرسید که راه تحقق هزاران گفتار و هزاران قول و تعهد رسمی که دولتها با امضای خود تضمین نمودهاند، چیست؟
راه چیست؟
نگارنده از دیگر حوزههای فلسفی که تخصص اصلی او نیست، سخن نمیگوید و به ذکر موضع حکمای اسلامی میپردازد. به نظر میرسد که حکیمان اسلامی مشکل ریشهای زیست بشری و علل اساسی تلخکامیها، و جنگها و ویرانیها را یافتهاند و نه تنها سرسری از کنارش نگذشتهاند، بلکه شاید دغدغه اصلی حکیمان را همین موضوع تشکیل میداده و این دسته از حکیمان با الهام از تعالیم آسمانی اسلامی، همواره در راه ارائه طریق برای وصول بشر به «صلح و سلام» وآرامش واقعی تلاش کردهاند.
به نظر حکیمان اسلام ریشه اصل ناآرامیها وتلخیهای اجتماعی در درون بشر نهفته است و مادام که خصائل آتشزایی که در درون بشر قرار دارد و به هر انگیزهای شعلهور میشود، از طرق تربیت اصلاح نگردد، هرگز به صلحی پایدار دست نخواهد یافت. به هیچ وجه اغراقآمیز نیست که بگوییم که تمام نابسامانیهایی که زیست جمعی بشر را تلخ و ناروا ساخته، به سخن اساساً ناشی از خلأ اخلاقی بوده است.
نگاهی سطحی به تمام جنگهای بزرگ و خانمانسوز مدعای فوق را اثبات میکند. جنگهای جهانی و نیز جنگهای به اصطلاح دینی و قبیلهای، حتی ممکن است در پوشش دفاع از مفاهیم به ظاهرمنطقی توجیه شوند؛ ولی غالباً در بنیاد، ریشه دربیماریهای درونی فرد یا افرادی دارد و برای یارگیری از مردم دست به توجیه زدهاند. ابن خلدون ـ جامعه شناس پیشگام مسلمان ـ جنگ را نمود اولیه و طبیعی هیجان و خشم برای انتقام و تلافی میداند که از قاعده قدیمی «قدرت حق است» ناشی میشود. این قاعده قبل از تأسیس نهاد قضاوت به شکل جنگ خصوصی میان افراد و پس از آن به شکل جنگهای قبیلهای رخ می داد. به تدریج که مفهوم روابط بینالملل متحول شد و بر روابط میان دولتها اطلاق شد، جنگ نیز رابطهای میان دو دولت دانسته شد و مدتها جنبهای ضروری از روابط بین الملل به شمار میآمد. تاریخ پر از جنگها و روابط خصمانه است؛ چون قاعده «قدرت حق است» همچنان روش حل و فصل دعاوی میان دولتهاست.
هوگو گروسیوس در مقدمه کتاب مشهورش، «حقوق جنگ و صلح»، تشریح کرد که چگونه ملتها به دلایل واهی یا بدون دلیل متوسل به سلاحمی شوند و هیچ احترامی برای حقوق الهی قائل نیستند. وی توصیه میکند که دولتها خود را ملزم به عدالت و حقوق طبیعی بدانند و این حقوق را به عنوان ندای عقل سلیم معرفی میکند که نشان میدهد یک عمل به وسیلة خداوند و خالق طبیعت ممنوع شده است.
دغدغه حکیمان اسلامی شناخت هستی وجایگاه انسان در نظام هستی به عنوان مقدمهای برای تربیت او بوده است. دوسؤال محور اصل فلسفه اسلامی است: جهان چگونه است؟ و انسان چگونه باید باشد؟ فیلسوفان اسلامی جهانبینی را مقدمهای برای تربیت انسانی دانستهاند. به رغم اعتراف به این واقعیت تلخ که در بسیاری از مقاطع تاریخی، انگیزههای دینی وسیلهای برای شعلهورشدن جنگ میان پیروان ادیان شده است، انصاف آن است که نهادهای زیبایی در تعالیم ادیان آسمانی وجود دارد که نشان میدهد دغدغة ادیان صرفا برای ایجاد آرامش و دفع و رفع کدورتهای اجتماعی بوده است.
در قرآن مجید نهادهایی آرمانی مانند عفو، صفح، رحم، مغفرت، رحمت، برادری و صلح وجود دارد که مؤمنان به تحقق آن آرمانها فرا خوانده شدهاند. در قرآن نامهایی برای خدا آمده و مؤمنان باید سعی کنند که اخلاق و رفتارشان را با نامهای خدا تطبیق کنند و صفاتی همانند خدا داشته باشند:
ـ و لیعفوا ولیصفحوا الاتحبون ان یغفرالله لکم و الله غفورٌ رحیم: ببخشایید و چشم بپوشید، مگر دوست ندارید که خدا شما را بیامرزد که خدا آمرزگار است و رحیم است. (نور،22)
ـ و إن تعفوا و تصفحوا و تغفروا فإن الله غفورٌ رحیم: اگر از گناه دیگران درگذرید و چشم بپوشید و ببخشایید، خدا آمرزگار است و رحیم است. (تغابن،14)
ـ از همه زیباتر، نهاد «سلام» است که آن را شعار مسلمانان میدانند و یکی از نامهای خداوند نیز سلام است: هو الله الذی لا إله إلا هو الملکُ القُدوسُ السلامُ المُؤمنُ المُهیمنُ العزیزُ الجبارُ المُتکبر سبحان الله عما یُشرکون: او خدایى است که خدایى جز اونیست، خداوند پاک بىخلل، خداوند صلح وآشتی، مراقب بندگان، نیرومند مقتدر والاشأن. منزه است خداى یکتا از آنچه [با او] انباز میکنند. (حشر،23)
از میان اوصاف خداوند بیشترین وصفی که مؤمنان روزانه موظفند او را به آن وصف بخوانند دو وصف «رحمان» و «رحیم» است. خلاصه آنکه تعلیمات ادیان بشر را به صلح دوستی راهنمایی کرده؛ ولی با کمال تاسف نمیتوان منکر شد که همیشه در طول تاریخ نمونههایی بوده است که نهادهای دینی ابزار دست قدرتطلبان قرار گرفته و تحت لوای دین مردم را به جنگ کشیدهاند.
به موجب آیاتی در قرآن مجید مسلمانان موظف شدهاند که هرکس را که به آنان سلام میکند، برادر بشناسند. «سلام» یعنی آرامش، آشتی، و دوستی. به آیه ذیل توجه کنید: و اعبُدُوا الله و لا تُشرکوا به شیئاً و بالوالدین إحساناً و بذی القُربى و الیتامى و المساکین و الجار ذی القُربى و الجار الجُنُب و الصاحب بالجنب و ابن السبیل و ما ملکت أیمانُکُم إن الله لا یُحبُ من کان مُختالاً فخُورا: خداى یکتا را بپرستید و چیزى را بر او شریک قرار مدهید و نسبت به پدر و مادر و خویشان و یتیمان و فقیران و همسایگان نزدیک و بیگانه و دوستان همجوار و رهگذران و بندگان و پرستاران که زیر دست شمایند نیکى و مهربانى کنید که خدا مردم خود پسند و متکبر را دوست ندارد.» درآیه فوق به صراحت بر نیکی به بیگانگان یعنی غیر وابستگان تاکید کرده است . این سفارش در انجیل هم آمده است. (نساء،36)