مهدی صادقی
موسی به هنگامی برگزیده شدن از جانب حق و در اولین مأموریت خود از خدای جل و علی درخواست نمود تا هارون برادرش را نیز همراه خود او به این مأموریت گسیل نماید تا بار سنگین مواجهه با طاغوت را باهم بر دوش بکشند. استدلال موسی آن بود که هارون فصیحتر از من است و میتواند به خوبی عهدهداری جانشینی مرا بکند.
هارون در تمام برههها همراه موسی بوده و او را یاری میکرد، از مقابله با فرعون گرفته تا کوچاندن قوم لجوج یهود و تا تشکیل حکومت جهانی موسوی. موسی به قوم خویش بارها وصیت کرده بود که هارون را به عنوان جانشین و وزیر و جایگزین خود در مواقع غیبت و یا پس از خود منصوب میکنم و پیروی از او همچون پیروی از من است. کلیمالله اما در برهههایی از هر سال به شوق مناجات با ربالعالمین قوم خود را که بسیار به آنان شفیق و مهربان بود رها میکرد و به کوه طور عزیمت میکرد. قوم موسی اما با آنکه آن همه تعاریف هارون را شنیده بود، قدرت مدیریت او را از نزدیک لمس نموده و تأکیدات موسی نسبت به هارون را دیده بود اما با هارون رفتاری سوای رفتار با موسی داشت.
قرآن در این باره میفرماید: «و لقد قال لهم هارون من قبل یا قوم انما فتنتم به و ان ربکم الرحمن فاتبعونی و اطیعوا امری» اما قوم او در پاسخ گفتند: «قالو لن نبرح علیه عاکفین حتی یرجع الینا موسی» چنین بود که این قوم ارشادات هارون را نپذیرفته و دچار فتنه سامری شد. موسی پس از بازگشت از میقات به توبیخ برادر پرداخت و خطاب به او گفت:« قال یا هارون ما منعک اذ رایتهم ضلوا الا تتبعن،افعصیت امری قال یابن ام لا تاخد بلحیتی و لا براسی انی خشیت ان تقول فرقت بین بنی اسرائیل و لم ترقب قولی» شکل در آنجا بود که قوم موسی دین را از دستان موسی گرفته و ظرفیت باز تولید نگاه به ولی را در غیر از موسی نداشت. گمان میکرد که اگر ولیای که با او انقلاب کرده، طاغوت را بر نیل مستغرق کرده و با او حکومت جهانی تشکیل داده است از میان برود و یا به غیبت فرود رود دین او نیز به همراه او دفن شده و نابود می شود. قوم بنیاسرائیل رهبر اول خود را پذیرفت اما در انتقال این رهبری به رهبر دوم دچار اعوجاج و ایستایی شد.
این مصیبت در جریان تاریخ صدر اسلام با ابعاد پیچیدهتری تکرار شد. مردم زمان رسول الله(ص) آنچنان عشق و علاقه به پیامبر رحمت للعالمین نثار میکردند که قطرهای از آب وضوی آن پیغامبر الهی از صورت مبارک شان جاری نمیشد مگر آنکه آنرا به عنوان تبرک برای خود برمیگرفتند. این مردم اما همچون قوم موسی تاکیدات رسول گرامی(ص) پیرامون امیرالمومنین را بارها و بارها شنیده بودند که «انت منی بمنزلت هارون من موسی الا انه لا نبی بعدی» اما در هنگامی که در جنگ احد شایعه شهادت رسول خدا را شنیدند، بر خود لرزیدند و کار دین خدا را تمام شده دانستند.این چنین بود که قرآن کریم فرمود:
« و ما محمد الا رسول قد خلت من قبله الرسل افان مات او قتل انقلبتم علی اعقابکم و من ینقلب علی عقبیه فلن یضرالله شیئا و سیجزی الله الشاکرین» این عدم ظرفیت و درک رهبر دوم از سوی مردم برای پیشبرد دین علاوه بر آن بود که در عهد پس از رسول الله(ص) مدعیان زیادی - علیرغم عدم صلاحیت و توان لازم راهبری امت - چشم به جایگاه الهی رسول الله(ص) دوخته و به امیرالمومنین(ع) رشک میورزیدند. امت نیز گرچه پیامبراسلام(ص) را پذیرفتند و دستورات او را در زمان حیات ایشان اجرا میکردند اما در این انتقال رهبری، دچار ظاهربینی کوتهنگری و اشتباه شدند.
کسانی در جامعه پیدا شدند که خود را هم عرض امیرالمومنین(ع) پنداشتند و برخلاف آنکه تأکیدات مکرر پیامبر(ص) مبنی بر صلاحیتهای علی بن ابیطالب(ع) را شنیده بوده و خود نیز بر آن واقف بودند اما حب دنیا و مقام آنان، با امیرالمومنین(ع) کاری کرد که مدت 25 سال، بهترین جایگزین رسول خدا(ص) خانهنشین شد.
این خواص مردود که علی القاعده میبایست سخن رسول الله(ص) را بر چشم نهاده و به رهبریت علی بن ابیطالب(ع) تمکین کرده و او را یاری مینمودند خود را «یکی» در مقابل «علی» فرض کرده و حاضر به پیروی از او نشدند.
حتی پس از 25 سال خانه نشینی علی در حالیکه بسیاری از فحول و کبار صحابه از میان رفته بودند برخی باقی ماندگان آنان همچون طلحه و زبیر میخواستند بیعت خود با علی(ع) را مشروط سازند؛ مشروط به آنکه سهم آنان در این قدرت حفظ شده و آن هنگام که امیرالمومنین(ع) آنان را به تمکین بیچون و چرا و غیر مشوط خود فراخوند، نکث بیعت با علی(ع) کرده و در مقابل او شمشیر کشیدند.
این از سختیهای رهبران دوم است که پس از رهبری اول با جامعهای از مردم روبرو شوند که قدرت تمیز عدم فاصله میان رهبر اول و دوم را نداشته و از سوی دیگر این مردم توسط خواص مردودی که خود را همردیف رهبری دوم میدانند به عصیان و نافرمانی و پیمان شکنی تشوق میشوند. همچنین است در زمان رهبری دوم، هنگامیکه علیالقاعده تفسیر و تبیین و تعیین خط مشی حرکت کلی جامعه از سوی او به مردم ارائه شده و مردم نیز از آن تعبیت نمایند، خواص مردودی که علی القاعده از نسل اول انقلابیون هستند به دلیل رشکبری نسبت به رهبری جامعه، تفسیر و تبیین و خط مشیای خود ساخته و معارض با خط مشی مشخص شده رهبری جامعه به مردم ارائه نموده و حتی با تبدیل، تأویل و تاریخ سازی خود در اذهان عمومی، اعوجاج، نافرمانی و عصیان نسبت به ولایت را تئوریزه و توجیه تراشی میکنند. این مشکل سبب میشود تا دست رهبری بر خلاف رهبری اول بسته شده و اعمال ولایت، سخت و ثقیل گردد. همچنین است که بدلیل آنکه این افراد از قدرت نفوذ، کبرسن، اعتبار و رتبه بالای اجتماعی و سیاسی و شأنیت همراهی با رهبری اول برخوردارند، نه میتوان با آنان برخورد سخت و خشن اعمال و راه را برای ادامه فتنهگری آنان بر بست و نه میتوان بر اقدامات خلاف آنان چشم پوشید.
مصیبت دیگر نیز آن است که بالطبع با گذشت زمان، فرزندان واطرافیان این خواص مردود نیز پای در میدان نهاده و سعی میکنند با استفاده از اعتبار خاندانی خود، میراث تصور شده خود از انقلاب را طلب کرده و به خاطر آنکه از یک سو حتی از برخی رو دربایستیهای پدران خود در مواجهه با انقلاب پدران و رهبران اول و دوم تهی بوده و از سوی دیگر از بیباکی، تهور، جسارت و پتانسیل قابل توجه در هدم پایههای انقلاب پدران خود برخورداند، معضل برخورد رهبران دوم با آقازادگان انقلابیون، معضلی جدی و حساس است که چنین معضلی هیچگاه در زمان رهبران اول در میان نبوده است.
مصیبت دیگر رهبران دوم نیز که از همین موارد پیش گفته نشأت میگیرد، پدید آمدن مسئله نفاق ودورویی در زمان این رهبران است. چرا که مواجهه رهبران اول بالطبع مواجهه و هدایت جامعه برای مقابله با دشمن صریح و «رو» با پدیده انقلاب است. اما با گذشت زمان مواجهه رهبران دوم با دوستان گذشته و منافقان امروزی است که همان اهداف دشمن صریح را در قالب درونی جامعه پیاده میسازند. به بیان روایات مبارزه با تنزیل ومبارزه با تاویل تفاوت اصلی دو نوع مبارزه است. از این روست که تدبیر، مدارا و صبر، عمدتا در نوع مواجهه با رهبران دوم با اعوجاجات به کار گرفته شده است.
دراین میان اما یکی دیگر از مصائب رهبران دوم گذشت طبیعی زمان پیدایش و حدوث انقلاب اسلامی است. چرا که در زمان حدوث هر انقلاب، بالطبع عدهای به اصطلاح «جوگیر» شده و وارد پروسه انقلاب شدهاند. این عده پس از مدتی درمی یابند که این انقلاب در جهت منافع آنان نبوده و از این رو با اصل انقلاب زاویه پیدا میکنند. عدهای دیگر نیز از پیگیری آرمانها خسته شده، روحیه محافظهکاری در آنان رسوخ یافته و از ادامه دادن مسیر انقلاب «پشیمان» میشوند. همچنین عدهای نیز افزایش صدمات متحمل شده خود در دوران انقلاب را تاب نیاورده و گذشته خود را نفی میکنند. عدهای نیز از انقلابیون سابق دراین مدت از بین رفته و بدین ترتیب، نسل اول هوادار انقلاب در زمان رهبران دوم کاهش یافته و چالش جدید این رهبران، انتقال ارزشهای انقلابی به نسلهای دوم به بعد خواهد بود.
علاوه بر آنچه ذکر شد نیز میتوان موارد متعددی را یافت که اثبات کننده این حقیقت باشد که مصائب دوران رهبران دوم اگر بیشتر از مصائب رهبران اولیه نباشد به یقین کمتر از آن نیست. در جمهوری اسلامی ایران نیز این مصائب البته در مقیاسی خاص انقلاب، بروز و ظهور یافته است و گرچه قاطبه مردم به خوبی ظرفیت نگاه به ولی دوم و ادامه دادن انقلاب اسلامی با او را از خود نشان داده و انصافا نیز بایستی گفت که قدرت مدیریت، صبر، مدارا و تدابیر رهبری معظم انقلاب اسلامی –دام ظله - آنچنان فضا را پر کرده که هیچگونه خلائی از ناحیه فقدان امام راحل عظیمالشأن - ره- در جامعه پدیدار نشد، اما مشکلات و مصائب دیگری همچون اشکال تراشیهای خواص مردود، ابهام افکنیهای آنان و خاندان و فرزندان شان و نیز برخی هم عرض خواهیهای آنان با رهبریت جامعه - علیرغم فقدان حتی حداقلهای توان رهبری - همچنان در جامعه نیز جاری بوده است. نکته اما آن است که پیوستگی آرمانی گفتمانی و عینیت حقیقی میان رهبری اول و دوم انقلاب اسلامی را، مردم به خوبی احساس کردهاند و از این رو مصائب یاد شده نمیتوانند معضل جدی در جامعه پدید آورند. گو آنکه به مثابه استخوانی در گلو، به یقین بسط ید ولی فقیه را محدود ساخته است.