مهدی صادقی
گروهی که به عنوان «فرقه انحرافی» امروز در صحنه سیاسی کشور مشغول ابهام افزایی و خودنمایی است، به دلیل عملکرد مبهم، پیچیده، چندلایه و غیر شفاف، چندان مورد شناخت عموم جامعه نیست. گو آنکه لیدر این جریان، همین روش بد نامی را بهتر از گمنامی مطلق شمرده و اساساً براساس فرامین وی، تا به حال عمق ارتباطات ناسالم، تفکرات بیپایه، و رفتارهای رسوای آنان علنی نشده است، اما این خود حاکی از آن است که به یقین مریضی مزمن سیاست، همچنان در حال قربانی گرفتن است. مریضی که به محض رسوخ یافتن در عدهای، آنان را از شفافیت مواضع، راهبردها، عملکردها، ارتباطات و بده بستانها فارغ ساخته و گرفتار چند پهلویی، نفاق، ابهام و فساد میسازد.
از اینرو است که چنین جریاناتی را به سرعت از حالت رونمایی به حالت حرکت در بستر، کشانده و شکل حرکت سالم سیاسی، به پدیده زشت و نامتجانس «مافیاگری» سیاسی منجر میشود. جمعیت انحرافی چنبره زده در اطراف رئیس جمهور، هماکنون مختصات چنین جماعتی را به خود گرفته و علیرغم آنکه تهاجم شدید رسانهای و سیاسی نیز از اقصینقاط اصولگرایان – و حتی اصولگرانمایان با اهداف خاص – به آنان صورت میگیرد، همچنان به این روش مافیاگونه ادامه میدهند.
شاید برای تازه واردان عرصه سیاست، اینگونه حرکت مارپیچ و مه آلود گروهک انحرافی امری غیر قابل باور بوده و پذیرش نحوه رفتار آنان در پازل سیاسی کشور قدری سخت بنماید. اما با اندکی دقت در تاریخ سیاسی نه چندان ماضی کشور درمییابیم که رفتار انحرافیون مبتنی بر الگوهایی است که پیش از این نیز جریاناتی مشابه آن را در کشور پیاده ساختهاند. اینکه انحرافیون را منقطع از سابقین فرض کرده و آنان را تنها شاگردان حاذق چنین مکاتبی دانسته و با پیوند نسبی میان انحرافیون و چنین اسلافی فرض نماییم را به وقتی دیگر موکول میکنیم اما لازم به ذکر است که در بررسی و تحلیل محتوایی رفتار انحرافیون با جریانی که ذکر آن خواهد آمد، رگههایی همچون «ژنهای منتقل شونده» یافت میشود که به نظر میرسد عامل اصلی این انتقال ژن، آن جریانات قدرت – ثروت محور بوده که جماعت انحرافی نیز به درستی قابلیت پذیرش آنرا داشتهاند.
اما برای شناخت جریانات همزاد – و یا به عبارت دقیقتر مادر جریان انحرافی – باید اندکی به گذشته بازگردیم؛ هنگامیکه در دوران دفاع مقدس فرزندان مملکت از دانشگاه، کارگاه، حوزه، مدرسه، مزرعه و... گروه گروه به سمت جبهه حرکت کرده و در مقابل دشمن قد علم نمودند، افرادی نیز در داخل بودند که فرصت را غنیمت دانسته و سعی نمودند تا به سرعت پلههای ترقی! را در دانشگاههای داخلی و خارجی و یا محیطهای اقتصادی و سیاسی پیموده و به سرعت الگویی طراحی کنند تا در زمان لازم از آن بهرهبرداری شود. دوران پس از جنگ، همین موقعیت بود. موج «مدیر» سالاری در نظامی که اساساً مدیریت در آن به محلی برای خدمت تعریف شده بود به سرعت به طعمهای برای قدرت تبدیل شد. جماعتی بر سر کار آمدند که داعیه چشمپرکنی همراه خود یدک میکشید. اینان مدعی بودند جوانان از جنگ برگشته، بوی خون و باروت میدهند و این عطر، دلانگیز شهرها نبوده و با توسعهای که آنان آموختهاند همخوان نیست.
این جماعت که بعدها خود را «کارگزاران سازندگی» نامیدند اندکاندک خود را یافته و با همافزایی تعجببرانگیزی بر محوریت هاشمی رفسنجانی و پدر دانستن او برای خود، اتفاق کردند.چنین بود که اولین خصلت بارز این جماعت که همانا حلقه زدن بر دور قدرت بود عیان شد. جماعت «کارگزاران» عقاید و رفتارهای مختلفی در جامعه بروز داد. او در عین آنکه اساساً به هیچ روی عقیده نهانی خود در زدودن ریشههای اصیل انقلابی را نمایان نمیکرد سعی داشت تا با چربزبانی، آدرسهایی باصطلاح موازی و نوگرایانه با آدرس انقلاب اسلامی ارائه داده و مردم را به بهانه رویکرد نو به انقلاب، اسلام، مدنیت و.... از جاده اصلی منحرف سازد. این نحله فکری، بعدها آشکارا گفت که ما «لیبرال دمکرات» هستیم اما در اوایل ظهورش، خود را مستمسک به مبانی معرفی میکرد و معتقد بود که اتفاقاً مبانی را از سایرین نیز بهتر آموخته است.
وجه برجسته دیگر «کارگزاران سازندگی» رویکرد منفیگرایانه و سلبی او به نهاد روحانیت، مرجعیت و به خصوص ولایت فقیه بود. کارگزاران اساساً تبعیت از ولی فقیه را مغایر اصول توسعه در دنیای پیشرفته! امروز برمیشمرد و به انحای گوناگون – حتی استفاده از روحانیت – علیه ولایت اقدام مینمود.
مردم در ساختار سیاسی کارگزارانی تنها ملعبهای برای به قدرت رسانیدن اشراف بودند و بدین جهت و برای نیل به چنین مقصودی، هر ابزاری هم مباح بلکه واجب شمرده میشد. به کار گرفتن سالوسوار رسانه آن هم از نوع زرد در قالب روزنامههایی چون همشهری توسط کارگزاران در همین راستا قابل تفسیر است.
رویکرد دیگر کارگزاران سازندگی نگاه کاملاً لیبرالگرایانه این طیف به مقوله فرهنگ بود. از آن جهت که قطب نمای کارگزاران، تنها منطقه اروپا و آمریکا را نشان میداد، اباجهگرایی، ولنگاری،اومانیسم، سنت ستیزی و... در متن برنامههای فرهنگی دولت کارگزاران گنجانیده شد و ارتباط و سپردن کار به روشنفکران غرب زده در رأس امور قرار گرفت.
کارگزاران سازندگی در بعد اقتصاد نیز ید طولانی و اشتهای سیریناپذیری از خود نشان دادند. فسادها، زد و بندهای کلان اقتصادی داخلی و خارجی، اختلاسهای متعدد مالی، بده بستانهای کثیف اقتصادی و ارزی از سوی کارگزاران نشان می داد که این جماعت، قدرت بلع فوقالعادهای نسبت به بیتالمال داشته و این پتانسیل را دارد که تمامی منابع ملی را یکجا فرو دهد.دیپلماسی کارگزارانی نیز محلی برای به رسمیت شناختن قواعد بینالمللی! از جمله قانون جنگل! بود. پذیرش دوگانه«سلطهگر و سلطهپذیر» از جمله اصول سیاست خارجی این جماعت بود. چنین بود که در مدت 16 ساله حاکمیت چنین جریانی – آنان برای عقبنشینیها از اصول ملی و انقلابی با یکدیگر به رقابت مشغول بودند.
اصالت در نزد کارگزاران سازندگی قدرت و چپاول ثروت تعریف شده بود و در این میان باند و حزب بودن، ذاتاً ارزش شمرده میشد. همچنین بود که در این میان تمامی مدیران میانی و حتی سطوح پایین نیز یا میبایست به این اصول کارگزارانی متعهد بوده و بر آن گردن می نهادند – که لاجرم نیز باید قواعد این گردن گذاری را نیز میپذیرفتند – یا در این دیکتاتوری مافیایی از کار برکنار شده و به دنبال سرنوشتی دیگر میگشتند.
گرچه روشها و منشهای کارگزاران بدین جا قابل خلاصه شدن نیست اما لازم به ذکر است که برحسب تصادف به صورت کاملاً اتفاقی! این روشها و سلوک، دقیقاً از سوی جریان موسوم به انحرافی حال حاضر قابل اجراست.
حرکت اباحهگرایانه فرهنگی، فساد آلودی اقتصادی، اغواگری تبلیغی و رسانهای، وادادگی دیپلماتیک، و دهها وجه دیگر، همگی نشان از عمق وابستگی این دو طیف به یکدیگر دارد. و حال این سؤال مطرح میشود که آیا به واقع چه نسبتی میان کارگزاران سازندگی و انحرافیون باید قائل شد. نسبت استاد و شاگردی یا نسبت مادر و فرزندی؟