محمدحسین روانبخش
مناسبات در دنیای سیاست عموما براساس منافع تعریف میشود و به همین دلیل هم فاصله دوستی و دشمنی، حمایت و رویارویی، تمجید افراطی و انتقاد نامتعادل در این دنیا، فاصلهای کوتاه است. وقتی دو گروه، منافع مشترک پیدا میکنند و به زعم خود دشمنی یکسان آنها را تهدید میکند، حتی اگر از نظر فکری و فرهنگی و اعتقادی، فرسنگها فاصله داشته باشند، چنان بهم جوش میخورند که جداسازیشان ناممکن جلوه میکند و به متحدانی یکدل تبدیل میشوند که حاضرند برای هم فداکاری کنند؛ اما کافی است که زمان تقسیم غنائم سر برسد یا منافع این دو گروه با هم تداخل پیدا کند، آن وقت است که متحدان یکدل دیروز، چنان فاصلهای از هم پیدا میکنند که گویی هفتاد پشت با هم غریبهاند و مخالفان سرسختی میشوند که حتی حاضر نیستند با هم زیر یک سقف قرار بگیرند یا به نام سیاسی مشترکی نامیده شوند!
این موضوع البته برای آنهایی که با واقعیت دنیای سیاست آشنا شدهاند چیز عجیبی نیست اما عامه مردم صحنه آراستهای را از سیاست دیدهاند و باور کردهاند که در آن همه عاشقانه و مشتاقانه برای مبارزه با ظلم و بیعدالتی آمدهاند و آمادهاند تا هر خدمتی از دستشان بر میآید انجام دهند، پست و میز و حقوق و رانت و... هیچ ارزشی ندارد، قدرت نه تنها جاذبهای ندارد بلکه فقط برای مقابله با زورگویان و سوءاستفادهکنندگان از قدرت به کار میآید و هدف از حضور در صحنه سیاست، فقط، فقط و فقط خدمت به مردم است. اگر چه نمیتوان منکر شد که کسانی واقعا چنین نیتی دارند و در عمل هم به چنین شعارهایی پایبند هستند اما متاسفانه باید اذعان کرد که آنها اقلیتی کم شمار در میان سیاسیون هستند و بدیهی است که همیشه اکثریت، چهره غالب یک گروه را شکل میدهد و رفتارشان، رفتار همگانی شمرده میشود.
به این ترتیب واقعیت دنیای سایست و آدمهایش، چیزی نیست که برای مردم جلوه داده میشود اما عامه افراد این واقعیت را نمیدانند و آن صحنه آراسته و فریبنده را در ذهن دارند و بر همین اساس برایشان عجیب است که در مدینه فاصله سیاست، چطور میشود متحدان قسم خورده، یکباره با 180 درجه چرخش، با هم مخالف میشوند؟! کدام موضوع یا اتفاق یا وضعیتی باعث شده که چنین اتفاق عجیبی به وقوع بپیوندد و چرا؟!
سیاستمداران البته برای سوالاتی از این دست، پاسخهایی در آستین دارند و اگر جز این بود، سیاستمدار نمیشدند! یکی از عمومیترین و بهترین توجیهات برای عامه مردم، این است که توضیح داده شود که«افراد تغییر میکنند» و ای بسا آدمی یکباره چنان تغییر رویه دهد و به اصطلاح عامه، از این رو به آن رو شود که گویی آدم دیگری است. وقتی یک طرف، یکباره 180 درجه تغییر کند، واضح است که روابط دو طرفه هم تغییر میکند. متحدان دیروز برای این به مخالفان امروزی تبدیل شدهاند که یک طرف عوض شده است و الا اگر همان آدم یا آدمهای دیروز باقیمانده بودند، همچنان وحدت بود و همدلی و فداکاری و...!
توجیه ظاهرا منطقی است اما اگر پرسیده شود براساس کدام شواهد و قرائن، ادعا میشود که فرد یا افرادی تغییر کردهاند؟ براساس کدام معیار تغییر کردهاند؟ و اگر تغییر را هم بپذیریم، از کجا معلوم است که طرف مقابل به خاطر تغییر، دوستی را به دشمنی بدل کرده است؟ استفاده از این توجیه دچار دستاندازهایی خواهد شد!
حالا بگذارید همه آنچه تا اینجا گفتهایم مصداقی بررسی کنیم: گروه اصولگرایان و گروه دولتمردان امروز ایران، دو گروهی بودند که روزگاری فداکارانه برای هم جان میباختند و برای هم سینه سپر میکردند اما امروز رو در روی هم قرار گرفتهاند و در انتقاد از هم، گوی سبقت را از هر منتقد دیگری ربودهاند! توجیهشان هم این است که گروه مقابل تغییر کرده است: اصولگرایان معتقدند دولتمردان تحت تاثیر جریان انحرافی قرار گرفتهاند و توسط آنها سحر شدهاند! دولتمردان هم عقیده دارند که آنها بودند که اصولگرایان را از زیر آوار در آوردهاند(اصطلاحی که حداد عادل به کار برده بود و معتقد بود در مجلس ششم زیر آوار بودند) ولی حالا که جان گرفتهاند، تغییر کردهاند و قدردان نیستند! حالا بگذارید سوالهای بالا را در این باره بپرسیم و جواب دهیم:
1- دو طرف براساس کدام شواهد و قرائن و براساس کدام معیار، مدعی هستند که طرف مقابلشان تغییر کرده است؟
آنچه یک شاهد بیطرف میتواند ببیند این است که احمدینژاد و اهالی دولتش هیچ فرقی نکردهاند. ادبیات احمدینژاد امروز همان ادبیات 7-8 سال قبل است، رفتارش هم تفاوتی نکرده است، شعارهایش همانها است و میزان عمل به شعارهایش هم همانقدر است که بود! این مطلب به تفصیل بارها بیان شده است( مثلا در گزارشی که در صفحه 15 مردمسالاری در روز 22 مهرماه منتشر شده کاملا نشان داده شده که احمدینژاد 91 هیچ تفاوتی با احمدینژاد 84 ندارد.)
از آن طرف وضعیت اصولگرایان هم تغییری نکرده است. براساس آمارها میتوان گفت که همچنان اصلاحطلبی مورد توجه جامعه است و اصولگرایی از نظر قدرت، همان جایگاهی را دارد که همیشه داشته است.
2-اگر فرضا بپذیریم که اصولگرایان یا دولتمردان تغییر کردهاند، از کجا معلوم که مخالفت امروز آنها باهم به دلیل تغییر طرف مقابل بوده و به دلیل تداخل منافع نیست؟ پاسخ این سوال را با توجه به وضعیت نامناسب سیاسی و اقتصادی میتوان به راحتی داد. امروز اصولگرایان میبینند دولتی که با حمایت تمام عیار و شیفتهوار آنها شکل گرفت و جلو آمد و به هیچ انتقاد و ایرادی پاسخ نگفت، شرایطی را رقمزده که برای هیچکس قابل قبول نیست و اگر به اسم اصولگرایی نوشته شود، تبعات ناخوشایند بسیاری برای آنها خواهد داشت و منطبق با منافع آنها نیست. دولت هم میبیند که اصولگرایان میخواهند همه ناکامیها را به دولت منتسب کنند، گویی همه چیز صددرصد در اختیار دولت بوده و آنها اصولا جایی در اداره مملکت نداشتهاند! واقعا آیا این امر، علت بهتر و محکمتری برای جدایی نیست؟
با این حال اگر بازهم این علت را نپذیریم و تغییرات نامطلوب یکی از این دو طرف را دلیل جدایی متحدان دیروز و مخالفتشان با هم بگیریم، باید از دو طرف بخواهیم بابت گذشتهشان عذرخواهی کنند.اگر اصولگرایان معتقدند که دولتمردان تغییر کردهاند مطمئنا حمایتهای بیدریغ آنها در گذشته، باعث شده که دولتمردان مستعد تغییرات نامطلوب، رشد کنند و عظمت پیدا کنند، پس آنها هم در فراهم آوردن زمینه این تغییرات مقصر بودهاند. اگر دولتمردان هم درباره اصولگرایان چنین میاندیشند، باید از فراهم آوردن زمینه برای پروبال گرفتن اصولگرایان عذرخواهی کنند! در حالی که هیچیک از طرفین چنین نمیکند و حاضر به اعتراف به اشتباه نیست.
منافع امروز این دوگروه میطلبد که باهم مخالف باشند. انتخابات ریاست جمهوری پیش رو است و اعتراف به اشتباه هم با منافع در تضاد است و ممکن است باعث ریزش آرای دو طرف شود، فقط باید بر «اصولگرا» بودن یا «خدمتگزار» بودن تاکید کرد و طرف مقابل را کوبید، اما دریغ و افسوس که داستان همراهی عجیب و حمایتهای بیدریغ این دو گروه از هم مربوط به یک قرن قبل نیست که فراموش شده باشد، کسی سالهای 84تا89 را فراموش نکرده است ولی مگر راه دیگری برای این دوگروه برای حفظ منافع خویش باقی مانده است؟!