دکتر احمد بخشایش اردستانی / بهروز رشیدی
گروه اندیشه
ظهور عصر تحصلی جدید
در دوره معاصر، اصول و آرمانهای مکاتب و مرامهای قرون جدید، استقرار یافته است. قرون معاصر بستر پیدایی پست مدرنیسم است. عمده پیامدهای مکاتب فلسفی و مرامهای سیاسی در این دوره به شرح زیر است:
1. نفی متافیزیک.
2. فرو ریختن نهادهای مسلط سنتی سیاسی (سلطنت)، مذهبی (کلیسا) و اجتماعی (اشرافیت).
3. شیوع نقادی، تشکیک و تردید در ساختارهای انسان.
4. خلع ید از دین در شئون حیات بشر.
5. رشد و سلطه صنعت و اسارت انسان در چنگال ماشینیسم.
6. از خود بیگانگی و بیهویت شدن انسان.
7. مصرفزدگی مفرط.
8. تغییر مرام علم از «کشف حقیقت» به «کسب قدرت» و تامین نیازهای نفسانی بشر.
9. کمیتگرایی و آمارگرایی صرف.
10. خلاء معنوی و رنج پوچ پنداری.
11. بحران اخلاق و ارزشها
علمگرایی (Scientisme) از قرن نوزدهم رواج یافت و جامعهشناسان چون «آگوست کنت» و «دورکهایم» در حوزه علوم اجتماعی از آن پیروی کردند. دورکهایم در زمان خود برای مبارزه با نگاه ابهامآمیز متافیزیکی میگفت: امور اجتماعی را باید مانند یک شیء در نظر گرفت و در این باره پافشاری کرد، تا بتواند راه دید علمی را در امور اجتماعی هموار کند. ادامه این راه را به آنجا کشید که شیء پنداشتن امور اجتماعی، مانند هر راه و روش افراطی، موجب انحراف و مانع دیدن ابعاد دیگر امور اجتماعی شد.
از دیگر تحولات فکری قرون معاصر در جهان غرب، مسأله راسیونالیزم است؛ یعنی مذهب اصالت عقل و یا عقلگرایی و آنچه به حساب عقل میآید. این تحول در واقع ادامه راه دکارت و مذهب اصالت عقل است که عقل و خرد را مبنای هرگونه علم و معرفتی میپندارد و در نتیجه به قابلیتهای دیگر انسانی بیتوجه است و آنچه را که عقل درک میکند، یعنی با ملاک بدیهیات عقلی سنجیده میشود، اصیل و معتبر میانگارد.
همین نحوه تفکر موجب جدایی تن و جان شده است؛ یعنی بیتوجهی به غرایز و عواطف و به عوالم درونی انسان. غافل از این که همه عالم انسانی را نمیتوان به ملاک عقل شناخت. با آنکه روانکاوی اهمیت ضمیر ناخودآگاه، یعنی دنیای پشت پرده ذهنی را به علوم انسانی شناساند و افق تازهای گشود و اهمیت انگیزهها و رفتار غیر عقلی را نشان داد، معالوصف قالبهای فکری و مقولات ذهنی راسیونالیسم و منطق عقلی که حاکم و ناظر بر تجربه خاص مغرب زمین در دویست سال اخیر است، با داعیه جهانی و کلی بودن خود، همچنان بر علوم انسانی چیره است و مبنای کار این علوم همچنان استنباطات عقلی است. در صورتی که واقعیات زندگی فردی و جمعی بشر، پیچیدهتر از آن است که به این آسانی بتوان به آن پی برد.
از اشکالات و انحرافات دیگری که در علوم اجتماعی رخ داد، تکیه بیش از حد به جنبه اونیورسالیزم (Universalisme)، یعنی عمومی و جهانی پنداشتن همه چیز و همه امور بود که تا اندازهای باید آن را ناشی از همان علمگرایی و عقلگرایی دانست.
تحولات ذکر شده و تایید و تکیه بیش از حد بر علمگرایی و عقل، موجب تسلط فرهنگ و تمدن حسی و مادی بر جامعه غرب شد و در این میان معنویات، اخلاق، متافیزیک، و به ویژه خود انسان به دست فراموشی سپرده شده و ابعاد روحی و عاطفی انسان، به کلی نادیده گرفته شد و بدین سان انسان اسیر دست مصنوعات خود گردید و در زندان ماشینیسم به اسارت درآمد، و بدین سان تمدن غربی با تکیه بر افزایش تولیدات اقتصادی و سروسامان دادن به زندگی ظاهری، و ارضای نیازهای مادی افراد، به خواستهای عاطفی و درونی بشر بیاعتنایی نمود.
در دنیای کنونی، ماشین توانسته است منطق خود را بر انسان تحمیل کند. قدرت ابزار تکنیک از حد نظارت انسان تجاوز کرده و اختیار و آزادی انسان محدود شده است. تکنیک و ماشین که تا میانه راه تمدن صنعتی در خدمت آدمی و رفاه و آسایش او بود، اینک به مرحلهای رسیده است که آدمی را به خدمت درآورده است.
«اریک فروم»(1) روانشناس و متفکر اجتماعی آمریکا میگوید: ما در مغرب زمین، به ویژه آمریکا، دچار نوعی «بحران هویت» شدهایم، چون در جامعه صنعتی، در حقیقت افراد به شیء تبدیل شدهاند و شیء هم فاقد «هویت» است.
به عقیده وی، عالم انسانی حاوی دو مقوله است؛ یکی مقوله مربوط به «خود حقیقی» یا «خود معنوی»، و دیگری مربوط به «من نفسانی». هویت انسان به «خود حقیقی» تعلق دارد و این «خود» که جوهر «هستی» انسان است، به «بودن» ارتباط دارد، در حالی که «من نفسانی» به «داشتن»؛ به زبان دیگر، برداشت انسان از جهان و پیدا کردن خود در پهنه هستی و آگاهی به آن در ارتباط با دیگران است. احساس لذت واقعی و مداوم و ابلاغ خلاقیت معنوی (فرهنگ) به «خود واقعی» مربوط است، در حالی که احساس مالکیت و میل به آن و برخورداری از آن در مقوله دوم جای دارد.
به عقیده فروم، تمدن غرب در مسیری قرار گرفته است که عشق و علاقه به مادیات، یعنی آنچه بیروح است، رواج یافته است، در نتیجه نسبت به حیان انسان و آثار آن نوعی بیاعتنایی و بیعلاقگی پیدا شده است.(2) از این رو در مغرب زمین یقینیات مبتنی بر تکنولوژی، با همان استحکام و قوت یقینیات مذهبی در قرون وسطی، بر همه اذهان مسلط شده است.
تمدن امروز از لحاظ نیروی مادی به پیروزیهای غیرمنتظره رسیده، ولی از نظر نیروی روحی شکست سختی خورده و به پستیهایی که کمتر انتظار میرفت، گراییده است. تمدن امروز پرسیده است که چگونه زندگی میکنیم و چگونه میتوان زندگی را بهبود بخشید، ولی نپرسیده است که برای چه زندگی میکنیم و برای چه باید زندگی کنیم و هدف زندگی چیست؟
گرچه «ماکیاول» برای رسیدن به هدفهای سیاسی، به کار بردن هرگونه وسیله را مجاز میداند، ولی فراموش نکنیم که «شللی» شاعر گفته است، بزرگترین خیانتی که در قرون اخیر رخ داد، انفصال سیاست از اخلاق بود.(3)
بحران امروزی غرب را باید نوعی بحران روحی، معنوی و اجتماعی دانست؛ به عبارت دیگر نوعی بحران تمدن نامید. «ویل دورانت» مورخ و نویسنده بزرگ آمریکایی، در کتاب لذات فلسفه خود، سالها پیش، انحطاط تمدن غرب را به نحوی بارز نشان داد. وی میگوید: «امروز فرهنگ ما سطحی و خطرناک است، زیرا از لحاظ ماشینی توانگر و از نظر غایات و مقاصد فقیر هستیم. آن تعادل ذهنی که روزی از ایمان دینی برمیخاست، از میان رفته است».(4)
غرب با خودباختگی، در مقابل ماشین زانو زد و در این میان همه ارزشهای شناخته شده انسانی را از دست داد. این است که میبینم پیشرفت تکنولوژی و صنعت بدون توجه به جنبههای مادی و معنوی، غرب و شرق را به مصیبتهای بزرگ مبتلا ساخته است و اینها همه نتیجه تسلط ماشینیزم بر روح و جان انسان غربی و پوسیدگی نهادهای اخلاقی در غرب است.
حقیقتی که متأسفانه نه تنها سر رشتهداران امور، بلکه بسیاری از درسخواندگان ما نیز در این روزگار کمتر از آن آگاه هستند. این است که تمدن امروز تمدنی بیمار است.
متفکران نیکاندیش و انسان دوست جهان امروز، چه شرقی و چه غربی، برای آنکه از وخامت این امر بکاهند و این بیماری را درمان کنند، پیوسته به ریشهها و علل این بیماری اشاره میکنند و عوارض آن را که این روزها در زندگی همه ملتها به شکل بحرانهای گوناگون بروز کرده است، با صراحت و گاهی با جسارت شایان تحسین، به همه نشان میدهند. بیماری تمدن غرب یک بیماری مزمن است و با انقلاب صنعتی آغاز شده است و دو بحران بزرگ را به صورت دو جنگ جهانی اول و دوم پشت سر نهاده است.
«ویلیام مک دوگال»(5) نویسنده و محقق معروف انگلیسی و استاد روانشناسی در بزرگترین دانشگاههای انگلستان و آمریکا، در کتاب خود «پریشان جهان و مسئولیت علم»، تصویر وحشتانگیزی از چهره و حالت کنونی جهان ترسیم کرده و تیرگیها و پریشانیهایی را که در حال و روز گیتی میبینیم و نزدیک است که تمدن را یکسره واژگون سازد، ناشی از طغیان و تجاوز علوم طبیعی به همه سرچشمههای زندگی عمومی و صور مختلف فعالیتهای بشری میداند.(6)
مظاهر نقص و خلل اجتماعی در تمدن کنونی، به عقیده «ویلیام مک دو گال» و سایر نویسندگان و محققانی که در علل پریشانی جهان امروز بحث کردهاند، نتایج مستقیم پیشرفت در زمینههای علمی و بالا گرفتن کار ماشین و افزارهای فنی است.
جالب است که خوشبینی نسبت به آبادانی جهان و سرنوشت انسان بر اثر پیشرفت علوم طبیعی و انقلاب صنعتی در قرن هیجدهم، بیش از یک قرن به طول نینجامید و از آغاز قرن بیستم، زمزمههایی نه تنها درباره انحطاط تمدن غرب، بلکه درباره زوال بشریت آغاز شد.
«اسوالداسپنگر» پیش از آنکه نخستین جنگ قرن بیستم (1918 – 1914) شعلهور شود، «انحطاط غرب» را نوشت و پریشانها و نابسامانیهایی را که امروز در اروپا و آمریکا میبینیم، پیامبرانه پیشبینی کرد. چنانکه سالها بعد «ویل دورانت» در کتاب خود «لذات فلسفی» از او با نام «کسندرا» زن پیشگوی افسانهای یونان یاد میکند.
«ویل دورانت» که هم مورخ است و هم فیلسوف، به این نتیجه رسید که تمدن امروز یک تمدن مادی خودکام و فاسد است که پرهیزکاری را به بدکاری، اعتدال و مجاهدت نفس را به زیادهروی، و «اپیکوریسم» و لذتجویی را از هر راه به هر وسیله مبدل ساخته است و پیش و بیش از آنکه به روان بپردازد، به تن پرداخته، آرمانها و فضیلتهای آدمی را انکار کرده، و حتی به معتقدات دینی نیز تجاوز نموده و کوشیده است که گرامیترین باورهای ما را از ما برباید.(7)
سالهاست که نویسندگان آگاه و اندیشمندان غرب، از روزگار «تولستوی» تا «هربرت مارکوزه» و روشنفکران با ایمان همان دیار، مانند «برگسون» و «الکسیس کارل»، پیوسته این ندا را برآورده و این هشدار را سر دادهاند که غرب و تمدن غرب، در این راهی که پیش گرفته است، به سوی نیستی میرود. حتی دانشمندان علوم طبیعی غرب، فیزیکدانان و شیمیدانان و ریاضیدانان اروپایی و آمریکایی، از تمدن بیبند و بار تولید و مصرف هر چه بیشتر، از تکنوکراسی کور و کر، از به کار گرفتن نتایج تحقیقات و پیآمدهای پژوهشهای خود، در استفاده بی حد و حصر و بیتوقف و بیحساب از منابع کره ارض و آلودن محیط زیست و مسابقه تسلیحاتی با سلاحهای وحشتناک و جهانبرانداز، ناراحت و ناراضی و ناخشنود هستند و کتابهایی در این زمینه نوشتهاند و شمار آنها روز به روز بیشتر میشود.
اوضاع آشفته و درهم ریخته سیاسی جهان معاصر، روابط مبهم و پیچیده بینالمللی زمان حاضر که قسمت مهم آن معلول ترقیات صنعتی و کشف و استخراج نیروی عظیم و مخفی هسته اتم و عدم هماهنگی میان ترقیات علمی و صنعتی با ترقیات روحی انسان است، عموم فلاسفه و متفکرین و اشخاص روشنفکر را در چند سال اخیر بر آن داشته است که درباره سرنوشت تمدن فعلی عالم بشری که به شدت در تحت نفوذ عالمگیر تمدن و فرهنگ باختری درآمده است، بیاندیشند و درباره عاقبت انسان قرن بیستم، با ظهور سلاحهای اتمی به فکر فرو روند.
«هویزینگا»، مورخ هلندی بحثی بنام بیماری ابتلای روحی عصر ما پیش آورد؛ عنوان کتاب مهم وی «در سایه فردا» است. طبق نظر هویزنیگا یکی از نشانههای عصر ما ظهور یک احساس بحران پیشبینی نشده است. وی با غور در معلومات وسیع خود در تاریخ، معلوم کرده است که در هیچ دورهای از ادوار، حس حیات در زمان بحران تا این درجه قوی و کلی نبوده است. امروز این احساس هم عمق پیدا کرده و هم بسط یافته است.(8)
«آلبرت شواتیزر»(9)، پزشک و فیلسوف غربی، از دیدگاه اخلاقی و معنوی به تمدن غرب مینگرد و این تمدن را از این جنبههای عاری و تهی میبیند. دیدگاه صریح و برداشتها و انتقادهای بیپرده او را در کتابی از او با عنوان فلسفه تمدن ترجمه شده است، میتوان دید. انتقادهای گزنده شواتیزر از تمدن غرب با خرد فلسفی، استدلال منطقی، مسئولیت عاطفی و اخلاقی همراه است و اینهاست که میتواند تاملبرانگیز باشد. وی میگوید: «تمدن ما بحران سختی را از سر میگذارند. بیشتر مردم گمان میکنند که این بحران ناشی از جنگ (جهانی اول) است، اما اشتباه میکنند. ویژگی مصیبتبار تمدن ما این است که از لحاظ مادی به مراتب رشد یافتهتر از جنبه معنوی است. توازن این تمدن از دست رفته است. برای دستاوردهای مادیش ارزش بسیار زیادی قائل شدهایم و اهمیت عنصر معنوی را در زندگی، آنقدر روشن که ضرورت دارد، دیگر در نظر نداریم، اگر به عمق قضیه توجه کنیم، زندگی ماشینی و تجارت جهانی است که جنگ جهانی را به بار آورد». (10)
به نظر اندیشمندان ژرفبین و نکتهسنج غربی، بحران کنونی تمدن غرب، ناشی از تأکید صرف بر عقلانیت و دوری جستن از معنویات و اخلاقیات است. از زمان ماکس وبر تاکنون و نیز پیش از او، جامعهشناسان و متفکران بزرگ غرب به موضوع عقلانیت در باختر زمین پرداختهاند. تحقیقات وبر به این نتیجه رسید که عقل و آزادی هر دو در جهان غرب در معرض تهدید و مخاطره هستند. دیدگاه وبر در سنت فلسفه کلاسیک آلمانی ریشه داشت. نگرشی که میتوان آن را دیدگاه «تراژیک» نامید.
فلسفه کانت نیز که وبر به شدت از آن متاثر بود، در نهایت در همین دید «تراژیک» از وضعیت بشر ریشه داشت. نگاه افسرده وبر بیشتر متوجه نیهیلیسمی بود که نیچه دربارهاش هشدار داده بود. سقوط ارزشهای سنتی، بیمعنا شدن همه ابعاد زندگی، آشفتگی و هرج و مرج فرهنگی، افسونزدایی از جهان و ابتذال و نکبتی که رفتهرفته همه چیز را فرا میگرفت و جهان را به «قفسی آهنین» تبدیل میکرد.
در نیمه اول قرن بیستم، اعتقاد به برکت نامحدود علم، به عنوان دوای همه دردهای جهان که کاملاً راه ضعف و زوال پیمود. تمدن باختری در خلال چهار صد سال عمر خود همان مراحل تجاری را پیمود و در پایان تنها به این نتیجه رسید که هیچ یک از این عوامل و نیز مجموعه آنها موجد خوشبختی و سعادت نخواهد بود، و دیگر اینکه دماغ بدون اخلاق متضمن فایده قلیل خواهد بود. همچنین رسیدن انسان به مرحله علم با حالت سرگیجه و دوار، وی را به وصال آن ایدهآل که به انتظار آن نشسته است، نخواهد رسانید، بلکه بالعکس، انسان گرفتار مسائل غامضتر و دچار مشاجرات عظیمتر و مشکلات بزرگتر میشود. علم از قید زنجیرهای اخلاقی رهایی یافته و به اندازهای موجب ازدیاد کنترل انسان نسبت به نیروی طبیعت شد که در تصور نمیگنجید. ولی در همان حال نیروهای تخریبی را هم به وجود آورد تا آنجا که یک بمب اتم توانست 78/000 نفر را در یک لحظه نابود کند و اکنون کار علم به آنجا کشیده که موجب تهیه سلاحهایی گردیده که میتواند ریشه تمدن را از روی زمین بر کند و آن را نابود سازد.
بشر باختری اکنون در کنار این مغاک بیانتهایی که قرن بیستم پیش روی او گشوده است، ایستاده و گیج میخورد و این سؤال برای او مطرح است که آیا بشر هنوز قادر است که نیروهایی را که خود، آنها را به وجود آورده است، کنترل کند. جای تعجب نخواهد بود که در قرن بیستم، ایمان بشر نسبت به حل مشکلات زمان ما به وسیله علم از میان رفته است. قرن عقل رو به زوال و افول است. عقل متجاوز از یکصد سال سلطنت کرده و موجب ترقیات عظیم شده است، ولی به همان اندازه موجب ضرر و زحمت گردید. دوره سلطنت وی روی هم رفته هنوز به پایان نرسیده، ولی دیگر دارای سلطنت مطلقه نیست.
مردم برای اینکه به معتقدات دیگر پناهنده شوند، از فلسفه عقلانیت (راسیونال) روی گردانیده، به فلسفه عدم اصالت عقل (ایرراسیونال) روی آوردهاند.
جای تعجب نخواهد بود که این اصرار در سیر به طرف فلسفه عدم اصالت عقل، در آینده اعتلا به مرتبه الوهیت خود را در مرحله «ظهور مذهب ثانی» و تشکیل یک مذهب جهانی متجلی سازد. «توین بی» در این مورد در نطقی که در ادینبارو ایراد نمود، چنین پیشگویی کرد که جنبشی که در قرن 19 در جهان باختری بوجود آمد و تکنولوژی را به عنوان محور علایق بشر به جای مذهب قرار داد، در قرن بیست و یکم معکوس خواهد شد و نهضتی بر ضد نهضت مزبور به وجود خواهد آمد که در آن جنبش انسان از تکنولوژی به مذهب رجعت خواهد کرد.
در حوزه هنر، جنبشی که دور از عقل و واقعیت باشد، شروع گردیده و از زمان جنگ اول جهانی تاکنون به اشکال متنوع تجلی کرده است، مانند کوبیسم(11)، فوتوریسم(12)، سمبولیسم(13)، اکسپرسیونیسم(14)، و بخصوص سوررئالیسم(15). در منطقه علوم نیز همین سیر مشهود است، «علوم فیزیکی که زمانی به مبارزه با مذهب برخاسته بود، اکنون سعی دارد، به جای تبیین مادی، یک توجهی متافیزیکی (ماوراء الطبیعه) را برای عالم و انسان تأیید نماید».
همچنین در حوزه پزشکی مکتب نافذ «پسیکوسوماتیک» مدعی است که دو ثلث از کلیه بیماریهای انسان نتیجه مشاجرات احساساتی درونی است، از این رو نمیتوان آنها را بیماری جسمی نامید، بلکه بیماری دماغ یا روح است. و باید با توجه به این نکته درمان شود.
حتی در حوزه سیاست هم تحقق این که بر یک جامعه نمیتوان تنها به وسیله عقل خالص حکومت نمود، روز به روز بیشتر آشکار میشود. تجلی مذهبی این جریان را در احزاب حد وسط دموکراتیک – مسیحیت که در فرانسه و آلمان و ایتالیا و سایر کشورهای اروپایی، پس از جنگ دوم جهانی قدرت یافتهاند، میتوان ملاحظه کرد.(16)
«هربرت مارکوزه» از منتقدان جوامع صنعتی غربی است. و با انتشار کتاب «انسان تکساختی» از شهرت بیشتری برخوردار گردید. مارکوزه آرزو میکند که آدمی بتواند در جامعه صنعتی در عین رفاه و آزادی هویت انسانی و شأن و منزلت حقیقی خود را حفظ کند. عامل اصلی مورد انتقاد مارکوزه تکنولوژی یا بهتر بگوییم، چگونگی به کارگیری آن است. به عقیده او جوامع غربی یکپارچهترین جوامع در تاریخ بشر هستند؛ یکپارچه به این معنا که تمامی اجزای درونی جامعه در خدمت سیستم هستند؛ یعنی گونهای توتالتیاریسم صنعتی، برای مثال از نگاه مارکوزه حتی آموزش و پرورش در غرب، هدفی ندارد جز تربیت افراد برای خدمت به سیستم اقتصادی و صنعتی جامعه.
مارکوزه بر فشار، دخالت و نفوذ فوقالعاده سیستم سرمایهداری صنعتی بر تمامی شئون زندگی آدمی تأکید دارد. اساس کتاب «انسان تکساختی» بر این قرار دارد که پیشرفت تکنولوژیکی هنگامی که به صورت دستگاه و سیستمی قاهر درآید که تسلط و هماهنگسازی اساس آن باشد، به مقامی میرسد که عوامل مختلف و ناهمساز با سیستم را نیز به راههای گوناگون با دستگاه سازگار میکند و تمامی انتقادات و خردهگیریها را در هم فرو میشکند.
از این رهگذر، مارکوزه جوامعی، مانند جامعه آمریکا را «جامعهای مستبد» قلمداد میکند، زیرا ویژگیهای چنین جوامعی در زندگی فردی و اجتماعی مردم نفوذ کرده و زندگی خصوصی افراد تحتتأثیر جامعه است. مارکوزه حتی پا را از این فراتر میگذارد و ادعا میکند که دنباله منطقی لیبرالیسم، توتالتیاریسم است.(17)
از دید مارکوزه، در جوامع غربی حقوق و آزادیهای فردی که در جامعه غربی جزو اصول اساسی تشکیلدهنده آن جوامع محسوب میشوند، فریبی بیش نخواهد بود، زیرا فرهنگ مادی و حسابگر و تأسیسات بزرگ صنعتی و اقتصادی، این آزادیها و حقوق فردی را در خود مستهلک و کمرنگ ساخته است و نهادهای بزرگ صنعتی سرنوشت بشر را در دست گرفته است. بدین باور، توتالتیاریسم تنها یک روش خشونتبار سیاسی نیست، بلکه میتواند نظامی اقتصادی تکنولوژی باشد که به بهانه تأمین رفاه عمومی در تمامی شئون زندگی آدمی دخالت کند.
انتقادات مارکوزه از جوامع صنعتی زده به این موارد ختم نمیشود. از جمله این انتقادات، آلودهسازی محیط زیست، اسراف و تبذیر در مواد اولیه و از سوی دیگر ویرانسازی و استثمار کشورهای دیگر و جهان سوم برای کسب رفاه خود، مسابقه تسلیحاتی، رواج میلیتاریسم، روح فرهنگ مصرفی و ضد روشنفکری است. ادامه دارد...